بايگانی‌ وب‌نوشت

كتاب گمشده انكي(سيزن سوم ـ قسمت اول)

سيزن سوم ـ قسمت اول

خلاصه ای از سومین لوح

آلالو به اخبار نیبیرو لبخند می زند . اوتقاضای پادشاهی مجدد خود را مطرح می کند . آنو شگفت زده است و تصمیم

می گیرد انتشار این خبر را به بعد ازتشکیل شورای سلطنتی موکول کند . انلیل ، ارشدترین پسر آنو پیشنهاد می کند که صحت موقعیت آلالو بررسی شود . Ea ، نخستین فرزند آنو و داماد آلالو برای این کار انتخاب می شود . Eaی باهوش سفینه رابرای سفر فضایی مجهز می کند . Anzu آن را آزمایش می کند . سفینه قرار است پنجاه قهرمان را با خود حمل کند . آنها خطرات را پشت سر می گذارند .نیبیرویی ها بسیار هیجان زده هستند از دیدن منظره زمین وملاقات رهبرشان آلالو . آنها کنار ساحل پیاده شده و شلپ شلوپ کنان در آب مسیرشان را ادامه می دهند . Eridu ، راهی است از خانه ای به خانه دیگر . در عرض هفت شبانه روز ساخته می شود . تقاضای کوچکی بصورت مستقیم مطرح شد ، Abgal مامور شد این تقاضا را تحویل دهد . یک خلبان . آلالو فضاپیمایی را برای سفر انتخاب کرد .  فضا پیما به سلاح های ممنوعه اتمی مجهز شد . Ea و  Abgal سلاح های مرگبار را برداشتند و مخفی شدند .

لوح سوم ، متن اصلي

سرنوشت نیبیرو در دستان من قرار دارد ! شما باید به دقت به شرایطم توجه کنید . اینها کلمات آلالو بودند از زمین سیاهی که رویش ایستاده بود به نیبیرو  ، سپس سخنگو لبخندی از روی رضایت زد . زمانی که کلمات آلالو به آنو ، پادشاه ، گفته شد ، آنو مبهوت شده بود . هر کسی از دیگری می پرسید . مگر آلالو نمرده بود ؟ با ناباروی می گفتند : واقعاً او در جهان دیگری است و آن هم زنده ؟ مگر او درنیبیرو مخفی نشده بود ؟ او با سفینه به سرزمین دیگری برای مخفی شدن رفته ؟ فرماندهان سفینه ها احضار شدند تا دانشمندان از آنها سوال کنند .

اینها کلماتی نبود که از نیبیرو آمده باشد . اینها از آنسوی Hammered Bracelet سخن می گفتند . از مکانی تازه کشف شده .البته این کلماتی بود که به آنو پادشاه هم باید گزارش می کردند . آنوبهت زده بود واز مجموع حوادث اتفاق افتاده به فکر فرورفته بود .

اجازه بدهید مجموع چیزهایی که فهمیده ایم را جمع بندی کرده به اطلاع آنو برسانیم .

صفحه 45

به مرکز فرماندهی سفینه های فضایی دستور داده شد که این جملات را به سفینه آلالو مخابره کنند .

پادشاه آنوبه شما درود می فرستد . ابتدا از تندرستی شما و سپس از خبری که داده ايد بسیار خشنود است . دلیلی نداشت که شما از نیبیرو بروید چون کینه ودشمنی نسبت به شما در قلب آنو وجود ندارد . اگر شما طلای نجات بخش را یافته اید اجازه بدهید نیبیرو از آن برای تداوم زندگیش استفاده کند .

کلمات آنو به آلالودر سفینه اش رسید . آلالو هم به سرعت جواب داد : اگرمرا بعنوان نجات بخش خود می پذیرید ، من نیز نجاتتان می دهم . پس تشکیل جلسه بدهید به همراه شاهزاده ها و به این جمع بندی برسید که من از تبار برترم !!! دستوربدهید که فرماندهان مرابعنوان رهبرشان بپذیرند و به من تعظیم و دستوراتم را اجرا کنند . اجازه بدهید شورا مرا پادشاه اعلام کند و مرا جانشین آنو اعلام کند . موقعی که این جملات آلالو در نیبیرو به گوش دیگران رسید ، همگی در شگفتی بزرگی فرو رفتند .

مشاوران باهم پچ پچ می کردند که چگونه می توانیم آنو را عزل کنیم ؟ آلالو باطن شیطانی دارد ، این حقیقت ندارد ، از کجا بدانيم که او از پناهگاهش باما حرف میزند و مهمتراینکه اوطلا رایافته باشد . بزرگان خردمندرا خبر کردند و آنچه خود نسبت به آن شک داشتند با آنان در میان نهادند . پیرترین آنها گفت : من رئیس آلالو بوده ام وادامه داد : او مدتهاست که درحال گوش دادن و فراگیری تکنیکها ست او بخوبی از نبردهای آسمانی مطلع است . او می دانست که تیامات ، هیولای آبی ، در سیاهرگهای خود طلا ذخیره کرده است . اوبه آنسوی Hammered Bracelet مسافرت کرده است . پناهگاهش فقط یکجا می تواند باشد و آنهم درسیاره هفتم که زمین نام دارد .

یکی از شاهزادگان گفت :

آنوپسری دارد که از همسرش آنتو به دنیا آورده است . با احتیاط گفت : نامش انلیل است ، و معنی نام ارباب ، فرمانده
می باشد . آلالو دراین شرایط نمی تواند حرفی برای گفتن داشته باشد . مگر او نبود که باعث این مصیبتها شد وسپس در جنگ تن به تن شکست خورد وتخت سلطنت را واگذار کرد . اگر واقعاً او طلا پیدا کرده باشد ابتدا باید آن را به ما اثبات کند و دیگر اینکه آیا این طلا برای ترمیم و حفاظت از جو ما کافی خواهد بود ؟

صفحه 46

انلیل ،پسر آنو سخن گفت : چگونه چیزی که از Hammered Braceletآورده شود باعث نجات نیبرو خواهد شد ؟ دیگران هم سوالات زیادی را مطرح کردند . همه روی این مساله توافق داشتند که مسائل زیادی مطرح شده بود که نیاز به اثبات داشت و پاسخهای زیادی را می طلبید . همه چیز جمع بندی شد وبه آلالو اطلاع داده و از او تقاضا شد که به این سوالات پاسخ دهد . آلالو ارزش این جملات را پیش خود سنجید . بفکر فرو رفت که آیا باید رازهایش را افشا کند . سفر و تمام خطرهایش را بر ملا کند وهمه را یکجا تحویل آنها دهد . تستر را از درون محفظه بلوریش برداشت و قلب محاسبه گر آن را در آورد . قلب کریستالی را به سیستم پیشرفته سخنگو متصل نمود تا تمام داده ها را بفرستد .

پس با تحکم گفت : اکنون تمام واقعیتهای اثبات شده تحویل داده شده است و وقت آن است که مرا پادشاه خود بدانید و به من تعظیم کنید ! خردمندان شگفت زده بودند . آلالو  کسی بود که با استفاده از سلاحهای اتمی خسارات نیبیرو را بیشترکرد . او با استفاده از همین سلاحها و انفجارهای پی در پی راهی بدرون Bracelet پیداکرده . یکبار نیبیرو در مدارش به این منطقه رسیده بود .

آلالو فقط درحال زیادتر کردن گرفتاریهاست . شورا همینطور شگفت زده مانده بود . تغییر پادشاهی در واقع موضوع خیلی بدی بود . آنو نه فقط از نظر تبار بلکه با کشتی خوبی هم که گرفت تخت پادشاهی به او رسید !

در جمع بندی شاهزادگان ، كسي گفت : نخستین پسر آنو که جانشین اوست باید سخن بگوید . او دانشمندی بود جامع الشرایط و به این خصیصه مشهور بود . او فرمانده ای بود که تمامی اسرار آبها را می دانست . اورا E.Aمی نامیدند که به معنی دارنده خانه ای برروی آب بود .(‌يواشكي بگم كه اين همون انكي خودمونه كه اينجا داره شكسته نفسي ميكنه خودشو كامل معرفي نميكنه ـ مترجم )

 او نخستین فرزند آنو بود . اوبادختر آلالو Damkina ازدواج کرد .  E.Aگفت : پدرم متولد شده است تا پادشاه باشد . آلالو و پدرم باعث ازدواج من شدند . با این ازدواج دو طایفه از من حمایت می کردند و اجازه بدهید این حمایت و اتحاد ادامه داشته باشد و تفرقه ایجاد نشود . اجازه بدهید که فرستاده آنوبسوی آلالو من باشم . اجازه بدهید کسی باشم که کشف آلالو را مورد تایید قرار می دهد . من با آب راه  خود را از  Bracelet پیدا خواهم کرد نه با آتش ، چون این شیوه من است . در روی زمین نیز درمیان آبها طلای گرانبها وجود دارد که باید کشف شود و من این طلا را به نیبیرو خواهم فرستاد  .

صفحه 47

یک از میان بزرگان خردمند رای داد که بگذارید آلالو روی سیاره ای که زمین نامیده می شود پادشاهی کند . یا اجازه بدهید آنجا دوباره کشتی بگیرد !!! چه کسی باید اینجا در مورد قانون نیبیرو تصمیم بگیرد . شاهزاده ها ، مشاورها ، خردمندان و فرماندهان ازاین سخنان وحرفهای  E.Aتعجب کرده بودند . آنها همه فکرشان روی هم جمع کرده بودند که راه حلی برای این تضاد پیدا کنند .

 آنو اعلام کرد : به آنان اجازه دهید . اجازه بدهید  E.Aبه این سفر را انجام دهد وطلاها را آزمایش کند . زمانش که بشود برای دومین بار با آلالو کشتی خواهم گرفت ، فعلا اورا برنده اعلام میکنیم تا پادشاه نیبیرو باشد . کلمات این تصمیم به اطلاع آلالو رسید . او به فکر فرورفت و سپس موافقت کرد . اجازه می دهم  E.A، پسری که ازدواج نموده به زمین بیاید . اجازه می دهم او روی زمین طلا را استخراج کند و آنرابرای نجات نیبیرو آزمایش کند . در دومین کشتی معلوم خواهد شد که من پادشاه خواهم بود یا آنو . آری اینچنین خواهد بود !

آنو به این دستورات رضایت داد . انلیل درمقام اعتراض بر آمد که پادشاهی تغییر ناپذیر است . E.A به محل سفینه ها رفت . فرماندهان ومشاوران و خردمندان نیز با اورفتند . اواز خطرهای ماموریت خود آگاه بود . دراین اندیشه بود که چگونه طلا را استخراج کند . آلالو این نقل و انتقالات رابا دقت زیر نظر داشت . آلالو درخواست آزمایشات بیشتری رابرای رسیدن به نتایج بیشتر تقاضا میکرد . لوح سرنوشت برروی خود شیوه دیگری رابرای این ماموریت رقم زده بود . اگر احتیاج به نیروی آب باشد در کجا باید تجدید سوخت آبی شودتا مخزن را پر کند ؟ چطورباید سفینه را تجهیز کرد تا آب تبدیل به نیروی سوخت و حرکت شود ؟

او اندیشید که نیبیرو بزودی مدار خود را کامل خواهد کرد . با آمادگی لازم یک Shar کامل خواهد شد . بزرگترین  سفینه فضایی که متناسب این ماموریت مهم باشد انتخاب شد . مداری که جزئی از تقدیر اوست و در لوح سرنوشت خیلی محکم برای او تثبیت شده است . به پنجاه قهرمان نیاز است تا این سفر پر خطر را برای یافتن طلا انجام دهند ! آنو دستور سفر را تایید کرد . منجمان بهترین ساعت را برای این سفر انتخاب  کردند .

صفحه 48

همه در آشیانه سفینه ها جمع شدند تا مراسم تودیع قهرمانان خودرا برگزار کنند و منتظربودند تا رهبرشان نیز بیاید . با کلاه ایمنی کله عقابی ویکدست لباس ماهی گونه ،‌قهرمانان یکی پس ازدیگری وارد شدند .  E.Aدر آخرین لحظه سوار شد وبا همگی خداحافظی نمود . پيش از آن در پايين سفينه در پيشگاه پدرش آنو زانو زد تا رحمتش را دريافت كند . پسرم ، نخستين فرزندم !!! اين سفري طولاني براي شماست و شما با قبول اين مسئوليت خود رابراي همه ما به خطر خواهيد انداخت . شما از نيبيرو مي رويد براي اينكه مصيبت وارد بر آن را درمان كنيد . برويد اما در سلامت كامل بازگرديد !!! افزون بر آن آنو با پسرش سخنان ديگري نيز گفت و بركت براي او آرزو كرد . مادر E.A كه Ninulناميده مي شد قلبش رابراي او گشود . چرا ؟ بعداز آنو پسري به من داده شده است و اكنون شما مي خواهيد قلبش آرام وقرار نداشته باشد ؟ به او گفت : برويد و برگرديد . تيرك متقاطع ( صليب ) در اين راه شما را در امان نگه خواهد داشت !!!‌

 E.Aبا مهرباني همسرش Damkinaرا بوسيد بدون اينكه او بتواند سخني بر زبان آورد . E,A با برادر ناتنيش بازوهايشان را در يكديگر قفل كردند و او با خوشحالي برايش آرزوي موفقيت كرد . E.A با قلبي اندوهگين واردسفينه شد ودر حاليكه بغض گلويش را گرفته بود و نزديك بود از رفتن منصرف بشود .

اكنون اين زمان سفر به سياره هفتم است ، افسانه اي از خداي ماهي كه از آبها داستانش شروع مي شود . صندلي فرماندهي بوسيله  Anzu اشغال شد و نه E.A. آنزو ، فرمانده سفينه بود . نام او آسمانها معني مي داد و او مخصوصاً براي اين كار انتخاب شده بود . او شاهزاده اي بود در ميان شاهزادگان ودر سالنامه سلطنتي داراي تبار مشخصي بود . سفينه فضايي را ماهرانه هدايت كرد . با قدرت از نيبيرو فاصله گرفت و به طرف خورشيد در دور دستها اوج گرفت . ده پا ،‌ يك صد پا عرض سفينه بود ، سفينه هاي يك هزار پايي نيز قادر به سفركردن بودند . در مدت كمي آنها به گاگا رسيدند كه به قهرمانان ماجراجو خوش آمد مي گفت . او راه را به آنان بسوي آنتوي آبي رنگ ، اين ساحره زيبا نشان داد .

49  

آنزو مجذوب منظره آن شده بود براي همين گفت : اجازه بدهيد تا آبهاي اين سياره را آزمايش كنيم .  گفت :
مابدون توقف به راهمان ادامه مي دهيم و قوياً مي گويم كه اين سياره اي نيست كه ما موقع برگشت هم به آن بپردازيم !! در مسير آسمانها به آن رسيدند كه سياره سوم محسوب مي شد ، سفينه باز به راه خود ادامه داد ، رويش به سمت آن بودكه ماه هايش در اطرافش چرخان بودند و او از آنان ميزباني مي كرد . پرتوهاي تست كننده وجود آب را نشان داده و دستگاه هشدار مي داد . آنزو احتياج داشت كه توقف كند و به تجسس بپردازد . اما E.A  مي گفت سفر بايدادامه پيدا كند . به طرف انشار اين مشهورترين شاهزاده آسمانها . آنها به سمت او هدايت مي شدند . بزودي نيروي جاذبه انشار آنان را به تله انداخت و آنها مي توانستند حلقه هاي رنگي اش را ببينند . آنها با ترس و تحسين به اين منظره نگاه مي كردند . آنزو ماهرانه سفينه را هدايت مي كرد و ازبرخوردهاي خطرناكي كه مي توانست سفينه را متلاشي كند به استادي اجتناب مي كرد . آنها بزودي به كيشار غول آسا رسيدند كه در اين منطقه سرشناس ترين سياره بود . نيروي جاذبه اش بسيار قوي و مغلوب كننده بود اما آنزو با مهارت فراواني كه داشت مسير سفينه را منحرف كرد تا از سياره دور شود اما كيشار عصباني شهاب سنگهاي نوراني خود را بسوي مهمان ناخوانده پرتاب ميكرد و با هر شهاب سنگي حمله اي را تدارك مي ديد . به آهستگي از كنار كيشار دور شدند اما سفينه بايد خود ر ابراي مواجهه با دشمن بعدي آماده مي كرد . ماوراء سياره پنجم Hammered Bracelet در كمين آنها نشسته بود .E.Aسيستم دستي را فعال كرد و دستور داد تا فشار آب را آماده كنند . سفينه بسرعت به سنگهاي گرداب مانند و خرد شده نزديك مي شد . هريك از آنها مانند تيري بودند كه در چله كمان قرار دارند و وحشيانه سفينه را هدف گرفته بودند . بدستور E.A  آب با نيرويي برابر با هزار قهرمان پمپاژ شد . سنگها بصورت چرخان عمل ميكردند اگر چه آنها مسيري براي عبور درست كردند اما با كنار رفتن يك سنگ ، سنگي ديگر جايگزين مي شد و به آنها حمله ميكرد . فهميدن تعداد آنها از حد شمارش خارج بود و مثل اين بود كه آنها مي خواهند انتقام تيامات را بگيرند !!! E.A دوباره و دوباره دستور مي داد و آب به سمت سنگها پمپاژ مي شد و دوباره و دوباره سنگها جايگزين مي شدند و آب به سمت آنها شليك مي شد  . دوباره و دوباره سنگها به يكسو رانده مي شدند و مسيري براي سفينه باز مي شد .

صفحه 50

در نهايت پاكسازي شد و سفينه صحيح و سالم راه خود را ادامه داد . قهرمانان همگي شادمانه مي گريستند . شادي آنها دوبرابر شد وقتي پرده ها از روبروي خورشيد كنار رفت . در ميان فريادهاي شادي آنزو هشدار داد كه براي ادامه مسير بايد فكري بكنيم زيرا كه بيش از حد آبهايمان رامصرف كرده ايم آبهاي باقي مانده در حدي نيستند كه سنگ آتشين سفينه را تغذيه كنند و اين براي ادامه مسير كافي نيست . در تاريكي عميق ششمين سياره قرار داشت . آنها ميتوانستند در بازتاب نور خورشيد بر آن ،سياره را ببينند .

روي لهمو آب بايد باشد . بايد آنرا براي خودمان ذخيره كنيم . آنزو پرسيد : مي توانيد خرطوم سفينه را روي آن قرار دهيد ؟‌آنزو استادانه سفينه ر ابه سمت لهمو هدايت كرد . با رسيدن به اين خداي آسماني !!! اطراف سفينه دايره اي ساخته شد . آنزو گفت : اين سياره زياد بزرگ نيست و نيروي جاذبه قوي ندارد و كنترل سفينه چندان مشكل نيست . چاله هاي زيادي در لهمو ديده مي شد . رنگ بخصوصي داشت . پوشش آن سفيد برفي بود . سفيد برفي با مقاومتي سخت . در قسمتهاي مياني ، سياره رنگ قرمزبه خود مي گرفت با درياچه هاي زياد كه همگي درخشان بودند . آنزو ماهرانه سرعت سفينه را پايين آورد و ناگهان با يك گريز به سمت پايين شيرجه زد و فرود آمد . E.A و آنزو كلاه ايمني عقابي شان را بر سر گذاشته وبر روي زمين خاك اره اي پا گذاشتند . قهرمانان طبق دستور از آب درياچه استفاده كردند . شكم سفينه شروع به پر شدن ازآب درياچه كرد و تا موقعي كه داشت پر مي شد آنزو و E.A هم محل فرودشان را مورد آزمايش قرار دادند . با تستر و نمونه بردار همه مواد آن مشخص شد . آبها مناسب براي نوشيدن بودند اما هوابراي تنفس كافي نبود . همه اينها در وقايع نگار سفينه درج شد و همچنين نياز به استفاده از راههاي فرعي نيز تشريح شد . با قدرت هر چه تمام تر مخزن بالايي سفينه نيز پر شد و اكنون زمان خدا حافظي از لهمو بود تا به سلامت اوج بگيرند . كمي دورتر مدار سياره هفتم نمودار مي شد .

زمين !

سياره بعدي بود كه سفينه را به خود دعوت مي كرد . آنزو در صندلي فرماندهي كلمه اي بر زبان نمي راند و E.A نيز ساكت نشسته بود . در روبروي آنها مقصدشان قرار داشت . با طلاهايش براي نيبيرو ، آيا نجات بخش خواهد بود يا سرنوشت شومي را رقم خواهد زد . آنزو به E.Aگفت : اگر بخواهيم به آهستگي وارد جو زمين شويم ضخامتش مارا نابود مي كند . E.A پيشنهاد داد : در اين اطراف سرزمين ديگري نيز وجود دارد بنام ماه كه به آهستگي مداري دور زمين براي خودش دارد !

صفحه 51

http://www.mehr02.blogfa.com/

كتاب گمشده انكي(سیزن دوم ـ قسمت چهارم )

قسمت عقبش که خرد شده بود بر اثر تصادف شدید به ذرات و قطعات ، آنها را با همدیگر ترکیب کرد و یک زره ساخت و نامش را Hammered Bracelet گذاشت . آنهارا به یکدیگر قفل کرد . نگهبان و ایستگاهی ساخت بین کهکشانی و چنین تقسیم بندی مانند تقسیم بندی آبها از آبها بود . آبهای بالاتر ، آسمانی نامیده می شدند و آبهای پایین تر پست و مهجور  و اینگونه آنها از هم جدا شدند . بدین صورت بود که نیبیرو کارهای هنرمندانه انجام می داد . ارباب سپس تقاطعی در آسمانها تاسیس کرد تا از قلمرو آنها بازدید کند . ابعاد میان آپسو و گاگا را تا یک چهارم اندازه گیری نمود . نیبیرو عمق لبه ها را اندازه گیری نمود و سپس نگاه خیره ای به زادگاه خود انداخت .

او ایستاد و دچار تردید شد . و سپس به آهستگی برگشت ، به آسمانی که محل نبرد او بود . در گذر خود خورشید
( آپسو )  را دید که با پشیمانی به همسر گمشده خود می اندیشید . به بدن نیمه جان تیامات خیره شد و به قسمت بالایی او توجه کرد .

آبهای زندگی ، جایزه اش ، از جراحتها فوران می کردند . از پرتوهای نورانی آپسو سیاهرگ های طلایی اش منعکس
می شدند . بذر زندگی ، میراث آفرینش ، نیبیرو اینها را به خاطر آورد . زمانی که به جان تیامات افتاده بود و با ضرباتش آن را شکافته بود به او در مورد این بذر قطعاً گفته شده بود . با کلماتش به آپسو نشانی های لازم را داد و گفت : با پرتوهایت او را گرم کن تا جراحتهایش بهبود یابد .

این اجازه رابدهیم که این قسمت شکسته شده جدید برای خود زندگی داشته باشد . دختری در میان خانواده شما !!! اجازه بدهیم آبها در یک مکان جمع شوند تا درزمین چیزی ساخته شود . ازاین به بعد به زمینی که اجازه شکل گرفتنش را داده ایم ki می گوییم .

آپسو با دقت به سخنان نیبیرو گوش داد و گفت : اجازه می دهم این زمین ساخته شده جزء خانواده ام باشد . ki سرزمینی است در فرو دست ( طبقات پایین ) . چرخشش را شب و روز نام می نهیم . در طول روز پرتوها باید آماده و مجهز باشند تا باعث سلامتی شوند .

صفحه 39

 اجاز ه بدهید که زمین قسمتی از شب باشد ، درخشان در آن ، سرزمین دیگری را در کنارش منصوب می کنیم به نام ماه که متعلق به اوست . نیبیرو بارضایت خاطر سخنان آپسو را شنید . او از عرض آسمانها ومناطق بازدید شده گذشت . به خدایانی که سربلندش کرده بودند ایستگاههای دائمی عطا فرمود وبرایشان مداری تعیین نمود تاهیچکدام پایشان را از حد خود فراتر ننهند ونسبت به یکدیگر نیز کوتاهی نکنند .

او آسمانها را قفل نمود و بر طرفینش دروازه هایی را کار گذاشت که هر چند وقت آنها را تقویت می کرد . بعد از آن محل اقامتی برای خود در نظر گرفت در دورترین مکان ممکن بعد از گاگا . آپسو تقاضا کرد از سرنوشت که بزرگترین مدار را به نیبیرو بدهد . خدایان در ایستگاههای خود سخن گفتند :

اجازه بدهید تا نیبیرو حاکمیت شکوهمند وعالی داشته باشد .

او تابناکترین خدایان شد ، به او اجازه داده شد که واقعاً پسر خورشید باشد !!!

آپسو یک چهارم رحمتش را به او عطا نمود و گفت : نیبیرو ضمانت مسافرت بین بهشت وزمین خواهد بود . نامش سیاره تقاطعی خواهد بود . خدایان در مرز این تقاطع خواهند بود و حق ندارد هیچکس از آن پایین تر برود . اودر هسته مرکزی این تقاطع خواهد بود و چوپان خدایان لقب خواهد یافت . مدارش یک Shar خواهد بود . و این سرنوشت اوست برای همیشه اکنون وقت محاسبه زمانهای قدیمی است .

این عصری است که در سالنامه سلطنتی آنچنان که آگاهی داریم عصر طلایی نامیده می شود . اینکه چگونه ماموریتهایی انجام شد که از زمین به سوی نیبیرو طلا ارسال شود . که از فرار آلالو به نیبیرو شروع شد . آلالو درک عظیمی داشت . او به مرور زمان این دانش فراوان را فرا گرفته بود . توسط جدشان Anshargal دانش فراوانی از آسمان و مدارهایش جمع شده بود . درزمان Ensharمقداراین دانش افزایش پیدا کرد . ازاین مواد اولیه آلالو دانش فراوانی اندوخت . با خردمندان و محققان و فرماندهان طرف مشورتش او جلسات بسیار به همراه سخنرانی های بسیار داشت .

صفحه 40

بدينگونه سرآغازدانش معلوم شدو آلالو كسي بود كه اين دانش را در تصرف خودش داشت . و همين دانش بود كه تاييد مي كرد در Hammered Braceletطلا وجود دارد . وجود طلا در Hammered Braceletنشان دهنده اين بود كه در قسمت فوقاني تيامات نيز طلا وجود دارد .

آلالو گستاخانه بر آن پيروز شده بود واكنون در سياره طلا قرار داشت . سلام !!! سفينه با غرشي سقوطش را كامل كرد .

( خوب مثل اينكه كونگ فو در آسمان تمام شد و از حالا دوپاي ما روي زمين است و انكي يادش آمد بايد داستان آلالو را هم تعريف كند ـ مترجم )‌

با پرتو افكن مكان فرود را جستجو نمود و موقعيتش را سنجيد . سلام !!! سفينه روي خشكي فرود آمده بود ؛ درست در لبه يك باتلاق ايستاده بود . او كلاه ايمني كله عقابي خود را بر سر گذاشت و لباس فرم ماهي را پوشيد ( چيزي شبيه لباس غواصي ـ مترجم )‌دريچه سفينه را باز كرد . با باز شدن دريچه او ايستاد و متعجب شد . زمين به رنگ سياهي بود و آسمان آبي ـ ‌سفيد به نظر مي رسيد . هيچ صداي آزار دهنده اي وجود نداشت . كسي وجود نداشت كه دعوتش كند و يا خوش آمدي به او بگويد . او تك و تنها روي سياره اي بيگانه ايستاده بود . انگاركه براي هميشه از نيبيرو تبعيد شده است . روي زمين خاكي پا گذاشت . روي سياهي آن بر پاهايش ايستاده بود . در مسافتي دورتر تپه هايي قرار داشتند . درپيرامونشان گياهان زيادي روئيده بود . روبرويش باتلاقها قرار داشتند . بسوي آنها قدم برداشت و ازخنكي آب به خود لرزيد .

پشت سرش سرزميني بي آب و علف قرار داشت . تنها بر سياره اي بيگانه اوايستاده بود . خيالات به او هجوم مي آوردند . در آنها همسرش را در آغوش مي كشيد وديدار فرزندش را آرزو مي كرد . آيا او براي هميشه از نيبيرو تبعيد شده بود ؟ خودش تعجب كرده بود . دوباره و دوباره !!!

خيلي زود به سفينه خود برگشت با مقداري آب و غذا براي زنده ماندن . خواب عميقي او را دربر گرفت ، خوابي عميق و نيرومند . اينكه چه مدت خوابيده بود را نمي توانست به خاطر بياورد . درباره اينكه چه چيزي او را بيدار كرد هم
نمي توانست سخني بگويد . نوري در دور دست قابل مشاهده بود اما ديگر خبري از نيبيروي نوراني نبود . جهت ياب و چيزي شبيه چراغ قوه از سفينه برداشت و خودرا به يك testerمجهز نمود . كمي از هواي سياره را تنفس كرد . نه ، مثل اينكه دستگاه تنفسي اش با اين هوا سازگاري داشت !!! پس دريچه را باز كرد و همزمان با باز كردن كامل آن نفس عميقي كشيد .

صفحه 41

نفسی دیگر کشید ! و یکی دیگر و یکی دیگر !!! عجب ، هوای ki با او کاملاً سازگاراست . آلالو دستهایش را به هم کوبید وشروع به دست زدن و همزمان خواندن آوازهای شادمانه نمود . حالا بدون کلاه ایمنی عقابی اش و لباس ماهی مانندش از سفینه پیاده شد و پاهایش راروی خاک گذاشت . روشنایی خیره کننده ای در بیرون وجود داشت . پرتوهای خورشید همه چیز را مغلوب خودشان کرده بودند . دوباره به سمت سفینه برگشت . نقابی راکه برای پوشاندن چشمهایش استفاده
می کرد برداشت . یک سلاح قابل حمل و همچنین دستگاه نمونه بردار رانیز انتخاب کرد .

دوباره پایین آمد و روی خاک سیاه پا گذاشت و راهش را به سمت باتلاقها انتخاب کرد . آب آنها تاریک ورنگش سبز لجنی بود . درلبه باتلاق ریگ فراوانی وجود داشت . آلالو مقداری ریگ برداشت و آن را درون باتلاق انداخت . با چشمهایش باتلاق رونده را کاوید . دراین آب انبوهی از ماهی دیده نمی شد  . اخمی کرد ونمونه ای از آن برداشت . تصورش این بود که در عمق باید آب تیره تر باشد . این آب برای نوشیدن مناسب نبود . آلالودچار ناامیدی زیادی شد . راهش را از باتلاقها تغییر داد وجهت تپه ها قدم برداشت .

راهش را از میان بوته ها و درختان باز کرد  . اینجا شبیه یک باغ میوه بود . در ختانی با میوه های بسیار بزرگ و انبوه . با عطر شیرینی که داشتند آلالو را اغوا کردند . اویکی را انتخاب کرد و در دهانش گذاشت . شیرین بود ! شیرین ترین چیزی که تا به حال ذائقه اش به خود دیده بود . آلالو از آن لذت بسیار برد . آلالو زیر پرتوهای خورشید قدم زد و جهتش را بطرف تپه ها منظم کرد . در میان درختان که بود احساس کردزیر پایش خیس می شود و این نشان ازاین داشت که آبها اینجا باریکتر می شدند . مسیر خیس را دنبال نمود ودر میان جنگل دریاچه ای را پیدا کرد .همچون استخری با آبهای خاموش . بسمت آب پایین رفت . این آب برای نوشیدن خوب بود ! آلالو خندید و شادی تمام صورتش را پر کرد . اینجا هم هوای خوبی داشت و هم آب مناسب برای نوشیدن بود . ماهی ومیوه هم به فراوانی وجود داشت .

صفحه 42

آلالو مشتاقانه خم شد وبا دودستش پیاله ای درست کرد و مقداری از آب رابه دهانش برد . آب خنکی بود و مطابق ذائقه اش اما با آب نیبیرو متفاوت بود . از یکبار بیشتر نوشید اما هنوز دو دل بود و می ترسید که دراین آب شیرجه بزند .صدای هیس هیسی را می توانست بشنود . خزنده ای در کنار استخر در حال حرکت بود . با سلاحی که همراه خود داشت اشعه ای را به سمت منبع صدا شلیک کرد . حرکت متوقف شد و صدای هیس هیس نیز تمام شد . با قبول خطر آلالو پا پیش گذاشت تااین موجود راآزمایش کند . خزنده تخم گذار خاموش بود . با وجود اینکه مرده بود اماخیلی عجیب وغریب بود .بدنش مانندیک طناب بلند بود . بدون دست و بدون پایی در بدنش . چشمهای خشنش در سر کوچکش قرار داشت . از دهانش هم زبان بلندی بیرون آمده بود . چنین منظره ای برای دیدن در نیبیرو وجود نداشت .  این موجود از جهانی دیگر در اینجا قرار داشت ! آلالوبه فکر فرورفت . آیا این موجود سرپرست باغ بود ؟ میرآب اینجا بود ؟ از خودش این سوالات را
می پرسید . ( حالاحیوان را کشته تازه یادش آمده سوالاتی داشته ـ مترجم )

در فلاسک قابل حملش مقداری آب ریخت و همچنین مقداری میوه انتخاب کرد . وخیلی دقیق و با هوشیاری به سمت سفینه اش برگشت . روشنایی خورشید خیلی خیلی کمتر شده بود و تقریباً تاریک شده بود که او به سفینه اش رسید . روزبرای آلالو خیلی کوتاه بود واین کوتاهی روز اورابه فکر انداخته و حیرت زده کرده بود . در جهت باتلاقها روشنایی خنکی از جهت افق بالا می آمد . شبیه به یک توپ سفیدرنگی که به سرعت طلوع کند .

کینگو (ماه )، چیزی که اکنون متعلق به زمین بود ، در چشم انداز او قرار داشت . چه محاسباتی در سرآغاز وجود داشت ؟ اکنون چشمانش در حال دیدن حقیقت بود . سیاره ها و مدارهایشان ، Hammered Braceletکه وجود داشت ، ki که همان زمین بود و کینگو که همان ماه بود ، همه آفریده شده بودند و همه برای خود اسمی داشتند برای نام بردن . آلالودر قلبش می دانست که به چیز بیشتری برای نگریستن احتیاج دارد .

طلا ، وسیله نجات ، چیزی که اوبه یافتنش احتیاج داشت .

صفحه 43

در حقیقت اینها داستانهای آغازین هستند ، زمانی که سطح تیامات از آبهای طلایی سیاهرگ گونه شسته می شود . این آبها اکنون در kiقرار دارند . طلا در این نیمه خاموش و کنده شده از تیامات قراردارد  . این چیزی است که باید پیدا شود.با این افکار آلالو بادستهای لرزانش تست کننده وقطب نما را درون سفینه گذاشت و همچنین لباس ماهی مانندش را . مشتاقانه منتظر بود تا هرچه سریعتر هوا روشن شود .

هنگام سحر از ارابه بیرون پرید وبا سرعت باتلاقها را زیر پا گذاشت و وارد آبهای عمیق تر شد و شلپ شلپ شروع به راه رفتن کرد و تست کننده اش را درون آب فرو برد . صورتش روشن شده بود وباهیجان نگاه میکرد . قلبش از شدت تپش نزدیک بود ازقفسه سینه اش خارج شود . تست کننده در حال نشان دادن ترکیبات آب بود بوسیله نمادها وشماره ها این ترکیبات را نشان می داد .

قلب آلالو ازتپش ایستاد . تست کننده چیزی می گفت . دراین آبها طلا وجود دارد . پاهای آلالو در حال سست شدن بود .تصمیم گرفت راه خود را در میان باتلاقها عمیق تر کند . دوباره تست کننده را وارداین آبها کرد .دوباره اعلام شد که اینجا  طلاوجود دارد !

گریه !!!

گریه پیروزی ، بغض گلوی آلالو راگرفته بود .

( وای منم دارم گریه می کنم ـ مترجم )

اکنون سرنوشت نیبیرو دردستانش قرار داشت . برگشت به سفینه اش ، لباس ماهی مانندش استفاده نشده گوشه ای افتاده بود ، با غرور صندلی فرماندهی سفینه را اشغال کرد . لوح سرنوشت تمامی مدارها رابا دانستنیهایشان برای زندگی در خود جای داده است . خط سیر نیبیرو رادر آن می یابد . اسپیکرهای فوقانی سفینه تکان خوردند . آنها باید حامل کلماتی به نیبیرو می شدند . واژه هایی که او می خواست به نیبیروبگوید . کلمات بزرگ آلالو به آنو به نیبیرو فرستاده شد .

من در دنیایی دیگرقرار دارم ، من طلای نجات دهنده را یافته ام !

سرنوشت نیبیرو در دستهای من قرار دارد .

اماشما باید با دقت به شرایطم گوش دهید !

صفحه 44

http://www.mehr02.blogfa.com/

 

كتاب گمشده انكي(سیزن دوم ـ قسمت سوم )

بقیه داستان

خدمات ویژه ارائه شد ، چهار خدمتکار برای نیبیرو آماده شد . برای میزبان ، باد شمالی ، باد جنوبی ، باد شرقی ، باد غربی . آن با قلبی سرشار به انشار ، جدش ، ورود نیبیرو را خبر داد . انشار با شنیدن این خبر توسط گاگا که در کنارش ایستاده بود پیامی می فرستد . جملات خردمندانه ای که به آن گفته شد . شامل وظایفی که به نیبیرو باید واگذار شود . گاگا وظیفه داشت آنچه را که لازم بود از صمیمی قلب به آن بگوید . تیامات که او را متولد کرده نسبت به ما متنفر است . از او میزبانی جنگنده ساخته است . خشمگین و عصبانی . علیه خدایان ، فرزندانش اینجا ، رژه نظامی میروند !!!

کینگودربین آنها عالی مقام تر بود . سرنوشت همچون صندوقی پر از راز هیچگاه او را رها نمی کرد و همیشه با او بود . خدایی وجود ندارد که علیه او بتواند روی پایش بایستد و مسمومش کند . تمام کسانی که میزبانیشان می کند ترسشان از او پابر جاست .

نیبیرو برازنده این است که انتقام بگیرد !

اجازه بدهید او تیامات را شکست دهد تا ما زندگیمان را نجات دهیم !!!

تقدیر چنین فرمان می داد که او با پیش برود وبا دشمنان زورمند چهره به چهره شود . گاگا حرکت کرد و قبل از آن تعظیم نمود به او ، و کلمات انشار را تکرار نمود . آن به نیبیرو کلمات جد بزرگش را تکرار نمود . بدینگونه پیغام گاگا عریان شد .

نیبیرو با تعجب به این کلمات گوش می داد . همچون بچه ای که مادرش را می خواهد ، او افسون شده در حال بلعیدن این کلمات بود . لازم به گفتن نبود که قبل ازاین قلبش به او گفته بود که باید علیه تیامات قیام کند . دهانش راباز کرد و خطاب به گاگا و آن چنین گفت :

براستی که من همان کسی هستم که تیامات را شکست داده و زندگیتان را نجات می دهم . ترتیب شورای خدایان را بدهید و از قبل سرنوشت مرا پیروزی بدانید . چنین باشد که تمامی خدایان در این شورا مرابه رهبری بپذیرند ودستوراتم را اجرا کنند . زمانی که Lahmu و Lahamu این سخنان راشنیدند پنهانی مضطربانه گریستند . با خودشان گفتند : تقاضای عجیبی است ، فهمش برایمان دشوار است .

صفحه 35

خدایان به فرمان سرنوشت با یکدیگر شورکردند .همگی فتوا دادند که تقدیر بلند نیبیرو این است که انتقام جو باشد . آنها به نیبیرو گفتند : از امروز فرمانهایتان چالش ناپذیر خواهد بود . هیچکس در بین خدایان حق ندارد در برابر شما پایش را از گلیمش درازتر کند .

به پیش ، نیبیرو ، انتقام مارا بگیر !!

آنها بااین روش شاهانه به سمت مدار تیامات پیش رفتند . آنها برکات خود را به نیبیرو دادند . سلاحهای وحشت آور به نیبیرو دادند . Anshar سه بار در چرخش خود با نیبیرو دیدار کرد .

باد شیطان ، گردباد ، بی همتا . کیشار با شعله هایی مشتعل در بدنش پنهانی تیامات را زیر نظر داشت . همه چیز برای نبرد آماده بود . نیبیرو مستقیم به سمت تیامات می رفت . حال ، این شرح نبردی آسمانی است . اینکه زمین چگونه شکل می گیرد ونیبیرو سرنوشتش چه خواهد بود . فرمانروا به پیش رفت ، تقدیرش این بود که راهش را ادامه دهد . موج تیامات بسیار شدید بود بطوریکه آنها چهره به چهره هم قرار گرفتند . با لبهایش شروع به تلفظ افسون نمود . برای محافظت ازاو سپری توسط Emitter و Pulserبرایش در نظر گرفته شد . در تشعشعی هولناک تاجی بر سرش نهاده شد . در سمت راستش Smiter منصوب شد . در سمت چپش Repeller گماشده شد . هفت باد ، همچون طوفان به کمکش شتافتند . شبیه گرد بادی که ازپیش فرستاده شده باشد .

تیامات خشمگین و غرش کنان برای نبرد با او سرعت می گرفت . خدایان تصمیم گرفتند مسیر حرکتش را تنگ تر کنند . تیامات باید قطعه قطعه می شد به همراه تنها یاورش ، طرحی چون کینگو ، پنداری از پیشرفت توسط میزبان این ناحیه . زمانی که کینگو شجاع او را دید ، تیرگی بینشان حاکم شد . بطوریکه اودر جهتش به این هیولا ( نیبیرو ) خیره شد تاحواسش را پرت کند .

صفحه 36

دراین دور دچار آشفتگی شد . اعمالش سراسیمه بود . بند تیامات بی صدا اما محکم بدورش پیچیده شد . ترسیده ووحشت زده شده بودند و در محاصره افتاده . تیامات با یک غرش زورمندانه و ارتعاشات خود ریشه هایش را بیرون داد . آن را با دقت به سمت نیبرو پرتاب کرد وسعی نمود با افسون خود اورا ببلعد . هرچند پیوندی بین آنان وجود داشت اما پیش ازاین نبرد ناخودآگاه آغاز شده بود . نبرد به مراحل پیشرفته خود نزدیک می شد . تیامات ونیبیرو چهره به چهره شده بودند . برای نبرد به یکدیگر نزدیک شدند . آنها برای نبرد تن به تن با هم پرس شده بودند . فرمانروا وسعت بیشتری  به خود گرفت تا او را در محاصره خود بیاندازد . تیامات با گریه و فریاد از این حلقه خارج شد ، این نشانگر این بود که حس هایش ناپدید شده اند . باد شیطانی در پشتش حرکت می کرد و نیبیرو گله وار به پیش می تاخت . او اجازه داشت رو به صورتش آن را آزاد کند . او دهانش ر ابرای باد شیطانی باز کرد اما نتوانست برعکسش را انجام بدهد . لباهایش دیگر بسته نمی شدند . باد شیطانی در درونش قرار داشت . در دل وروده اش راه باز کرده بود . دل وروده اش زوزه می کشیدند و بدنش متورم شده بود و دهانش یکسره باز بود . نیبیرو گشوده شد و از درونش خداییترین گلوله درخشان شلیک شد .  درونش سوراخ شد ( تیامات ) . پارگی تا رحمش ادامه یافت و به کناره های قلبش رسید . بدینگونه مهارش کرد ونفس زندگیش را خاموش نمود . نیبیرو از بدن بیجان او بازدید کرد . تیامات شبیه لاشه ای بود که تازه کشتار شده باشد . در کنار این بانوی بی جان ، یازده کمک کار او وحشت زده ایستاده بودند . آنها در چنگال نیبیرو قرار داشتند و ناتوانتر ازاین بودند که بگریزند . کینگو که بوسیله تیامات ساخته شده بود در بین آنها قرار داشت . ارباب او را درغل وزنجیر گذاشت ودر کنار بانوی بیجانش او رابست . کینگورا چرخاندند و لوح سرنوشت را به زور از او گرفتند . گناهکارش خواندند . اورا به مهر خود داغ کردند وصندوق سرنوشت مقدررابه او محکم بستند .

صفحه 37

بقیه را به همراه تیامات به بند کشید ودر مدارشان به تله انداخت . آنها رازیر پا انداخته لگد مال و تکه تکه کرد . آنها را در مدار خود قرار داد . برای اینکه در اطرافش در حرکت باشند مجبورشان کرد عقب تر بروند . به خدایان که برای پیروزی منصوبش کرده بودند اخطار داد . مداری ساخت برای آپسو و درباره سفر کیشار و انشار دروغ گفت .

گاگا خارج شد تا بعنوان منادی به دیگران سلام کند . ودورتر آن و آنتو بودند . نیبیرو به منزلگاه خود در اعماق رهسپار شد . تقدیر این بود که تیامات و کینگو بی رمق باشند .تیامات مهار شده بود و اگر می خواست دوباره جان بگیرد این ارباب نیبیرو بود که باز می گشت .  نیبیرو در مسیرش ایستاد وبدن بی جان او را نگاه کرد . هنر خدایی این بود که هیولای درونش چنین نقشه ای داشته باشد . در آن هنگام همچون صدفی خوراکی او را شکافت بطوریکه قسمتهای پایینی اش جدا شد . اوبه کانالها و قسمتهای بریده شده نگاه کرد و سیاهرگهای طلایی رنگ را با تعجب نگریست . Troddingدر اینجا مانع از این شد که اربابش قسمتهای روی اش کاملاً کنده شود .

باد شمال به یاریش ازطرف او احضار شد . بادبه فرمان او وارد شد وسرقطع شده اش را خارج کرد . این مکان بصورت خالی باقی ماند . نیبیرو با د راروی تیامات در حالت شناور قرار داد . روی آبهای جوشان شروع به وزیدن کرد . نیبیرو شلیک نورانی دیگری انجام داد وبدینوسیله به باد شمالی علامت داد . در اثر این درخشش قسمت شمالی تیامات به مکان ناشناخته ای حمل شد . همراه آن کینگو نیز تبعید شد . او بسختی با قسمت قطع شده همسفر شد . نیبیرو عقبتر از آن به تقدیر می اندیشید . اوبه غنیمتی فکر می کرد که ازاین نبرد آرزو داشت . چیزی برای یاد آوری امنیت وثبات در آسمانها . زیارتگاهی که محل نبرد را مشخص کند !!!!

صفحه 38

http://www.mehr02.blogfa.com/

كتاب گمشده انكي(سیزن دوم ـ قسمت دوم )

Memoirs and Prophecies of an Extraterrestrial God

 

 مقدمه :

در اینجا در قالب یک داستان ، پیدایش  منظومه شمسی و بخصوص نیبیرو توضیح داده می شود . البته با همان زبان پیچیده انکی !!!

او با پیروزی ، وارد سیاره طلا وارد شد . اکنون موقع محاسبه اوضاع زمین و طلاهایش است . زمانی که سرآغاز سازندگی خدایان آسمانی محسوب می شود .

سرآغازِ سرآغازها  . ( از اینجا ماجرای آلالو یادش می رود و فیلش یاد هندوستان می کند !!!  ـمترجم )

زمانی است که خدایان دیگر دربهشت مسکن ندارند و چون نیستند نامی نیز ندارند  . اکنون به درجات پایین فرود آمده اند . جایی که ki نامیده می شود . برزمین استوار . جایی که هنوز تاسیساتی وجود نداشت تا به چیزی نامیده شود .

در آغاز تنها یک چیزوجود داشت که با ارزش بود و آن خلاء نامیده می شد . چیزی که درزمانهای بسیار بسیار کهن متولد شده بود . در بلندیها و اوجها خدایان آسمانی هنوز موجودیت نداشتند . در اعماق آبها هنوز خدایان آسمانی ظاهر نشده بودند . دراوجها ودر اعماق ، خدایان در هیچ فرمی وجود نداشتند . سرنوشتها هنوز فرمانروایی نمی کردند . نه باتلاقی وجود داشت ونه نی که در آن بروید . تنها چیزی که حکمرانی می کرد خلاء بود . درزمان اولیه بادها و آبها با یکدیگر ترکیب شدند . یزدان استادانه با افسون خود برروی آب طرح خودرا ریخت .

( این نشان می دهد آنها به نیرویی مافوق نیروی خودشان ، به خالقی داناتر باور داشتند   ـ مترجم )

بر روی خلاء عمیق صوتی خواب آور را پاشید . تیامات ، مادر همه را بعنوان همسر زاینده خود برگزید . مادر آسمانی که به زیبایی در آبها مسکن گزیده بود .

در کنار او Apsu little Mummu قرار داشت . بعنوان پیامبرش برای او پیامی داشت ، هدیه ای برای ارائه به تیامات . و نیز هدیه ای درخشان به همسر آپسو اعطاء نمود . فلزی درخشان ، طلای ابدی ، برای تنها زنی که در تصرف خود دارد . ( در واقع تیامات را می توان سیاره طلا نیز نامید .عشق زنان به طلا در واقع پیشینه ای به این بلندی دارد ، خاطره ای بسیار بسیار دور در اعماق زمان . البته آقایون هم دراین میان همچین بی میل به فروش طلای خانمها نیستند !!!ـ مترجم )

زمانی که آن دو آبهایشان با یکدیگر ترکیب شد . فرزندان یزدان در این بین بوجود آمدند . آنها Lahmu وLahamu نامیده شدند . درمراتب پایین تر آپسو و تیامات برای آنها منزلگاهی در نظر گرفتند .

پایان صفحه 32  

قبل از اینکه در آن زمان رشدی کرده باشند وسنشان افزایش یافته باشد و قدی کشیده باشند ، روی آبها ، انشار و کیشار شکل گرفتند . برادرها اندازه شان بهتر از این بود . بعنوان دو قلوهای آسمانی صاحب دو اسلوب بودند . پسری به نام آن ، دور افتاده از آسمان وارثشان بود . در آنوقت آنتو ، همسرش ، آن را متعادل بار آوردند . بعنوان مرز ، بالاتر از آبها ،محل اقامتشان را ساختند . بدینگونه سه جفت آسمانی اینجاشکل گرفتند . در اعماق ودراوجها ، عمیقاً شکل گرفته بودند . آنها با نامهایی خوانده می شدند . یک خانواده با عناوینی چون ، Apsu و Mummuو Tiamat .

زمانی وجود داشت که هنوز نیبیرو موجودیت نیافته بود و زمینی آفریده نشده بود تا نامی داشته باشد . و آن زمانی بود که آبهای آسمانی با یکدیگر ترکیب شده بودند و هنوز توسط Hammered Bracelet جدا نشده بودند .

زمانی که مدارها هنوز شکل کامل خود را پیدا ننموده بودند . سرنوشت برای خدایان هنوز فرمان استواری صادرنکرده بود . خویشاوندان آسمانی بایکدیگر متحد شدند . مسیرشان هنوز نامتعادل بود . راهشان به آپسو حقیقتاً نفرت انگیز بود . تیامات ، وقتی برای استراحت نداشت ، او غمگین وخشمگین  بود . او جمعیتی پیشرو در گوشه ای تاسیس کرد . غرش ، موجی از سپاه علیه پسران آپسو پدید آورد . از آن یازده گونه بوجود آورد .

منظور موجودیت یازده سیاره از دوازده سیاره منظومه شمسی است ـ مترجم )

نخستین فرزند زاده شد ، Kingu ، بین آنها رئیس گشت . وقتی این خبر به گوش خدایان آسمانی رسید بلافاصله شورایی را تشکیل دادند .آنها به یکدیگر گفتند : او به کینگو رتبه عالی داده است بدون اینکه آن در این زمینه فرمانی داده باشد . لوح سرنوشت به سینه او چسبانده شد تا همیشه با اوباشد و مدارش را پیدا کند .

صفحه 33

اوبه سلاله اش کینگو تعلیم داد که چگونه علیه خدایان بجنگد . خدایان از یکدیگر پرسیدند چه کسی دربرابر تیامات قد علم خواهد کرد ؟ همه در مدارشان ماندند و حرکتی نکردند آنها سلاحی علیه نبرد با این خرس نداشتند !!! نوظهوری از اعماق قلب خدایان متولد شد ؛ در اتاق تقدیر و در مکانی سرنوشت ساز. توسط استاد آفرینش خلق شد ، پسری از خورشید فروزان .

دستخط داداش انلیل !!!

دراعماق او متولد شد ، در جایی که خدا خانواده اش را ساخته و حرکت داده بود . هدیه ای از آفریننده اش ، بذری از زندگی ، در این سفر همراهش بود . از خلاء مسیرش ساخته می شد . در جستجوی سرنوشتی نوین . درابتدا نگاهی اجمالی انداخت به آسمان همیشه در حال حرکت و نگهبان همیشگی آن Antu . ظاهر فریبنده ای داشت ، درخشان و خندان ، همچون بزرگان قدم بر می داشت . دردوره خود فوق العاده بزرگ بود . از همه خدایان جایگاه رفیعتری داشت ومدارش از همه پیشتازتر بود . اول نگاهی به آنتو انداخت که سینه اش توسط کودکی تا کنون مکیده نشده بود .

آنگاه گفته شداز جانب تیامات  : بیا !! تو پسرم هستی !!! ومن مادرت می باشم !!!

در آغوشش گرفت وبه او خوش آمد گفت . مکانی را برای او آماده کرد که برایش مناسب باشد . کلماتش قلب نو رسیده را از غرور پر کرد . از پرستاری خواست تا از این وجود پر غرور نگهداری کند . سرش دو برابر بزرگتر از حد معمول بود . چهار عضو در اطراف بدنش روییده بود . در مسیرش به سمت آنتو چرخید و بزودی صورتش رابه آن نشان می داد . موقعی که آن او رادید با شادی فریاد زد

پسرم !!! پسرم !!!

رهبری برایتان گسیل خواهد شد . خادمانی برای خدمتگذاری برایتان خواهم فرستاد .

اجازه بدهید نامتان را نیبیرو بگذارم ، محلی برای تقاطع !!! این دانشی است برای همیشه !!

در حالتی خمیده نسبت به نیبیرو ، چرخیده به سمت صورتش ، به او تعظیم می کرد .

صفحه 34

كتاب گمشده انكي (سیزن دوم ـ قسمت اول )

سیزن دوم ـ قسمت اول

خلاص های از لوح دوم

پرواز آلالو با یک فضاپیمای اتمی . او در مسیرش به سیاره هفتم ki ( زمین )
می رسد . چرا ؟ برای یافتن طلا بر روی زمین .

کیهان شناسی منظومه شمسی ، آب تیامات و طلا . ( فکر کنم تو این بخش پیرمن در بیاد !!!!! ـ مترجم )

مشاهده فضای نیبیرو خارج از جو سیاره . نبرد آسمانی و تجزیه تیامات . زمین نیمی ازتیامات است و وارث آبهاو طلاهایش و Kingu قمر تیامات تبدیل به ماه برای زمین می شود . نیبیرو سرنوشتش این است که در مدار خورشید قرار داشته باشد . آلالو وارد می شود و روی زمین فرود می آید . سرنوشت نیبیرو در دستان آلالو قرار می گیرد . چون اوطلا را کشف کرده است .

لوح دوم

آلالو به رنگدانه های برفی دور زمین نگاه می کرد . رازی وجود داشت که او مقصدش را زمین انتخاب کرده بود . آلالو به قلمروی وارد می شد که ممنوعه اعلام شده بود . منطقه ای که کسی تا کنون وارد آن نشده بود . هیچکس نکوشیده بود که به Hammered Bracelet مسافرت کند . این سر آغاز راهی بود که تعیین کننده آن آلالو بود . سرنوشت نیبیرو در دستان او قرار داشت . او در ذهن خود طرحی را می ریخت برای پادشاهی جهانی ! او مطمئن بود که اگر در نیبیرو زندگی می کرد سرنوشتش تبعید ومرگ بود . هر چند در سفرش احتمال خطرات بسیار وجود داشت اما می دانست که در صورت موفقیت پاداش او افتخار جاویدان خواهد بود . او ایستگاه عقاب را دوست داشت . آلالو می دانست که آسمانها تقسیم بندی شده اند . در پایین او نیبیرو همچون توپی خالی آویزان بود . ظاهر اغوا کننده ای داشت . سطوح مختلف آسمانی که تشعشع خاصی داشتند آن را احاطه کرده بودند . اندازه بزرگی داشت . شعله های فروزان آتش از آن فوران می کردند . پوششی که سیاره را در خود نگهداشته بود قرمز رنگ بود شبیه دریایی خروشان . شکاف در این پوشش بخوبی مشخص بود . مانند یک جراحت . 

او بار دیگر پایین را نگریست . شکاف مانند یک لگن کوچک چرخان در حال چرخش و گسترش بود . وقتی بار دیگر نگاه کرد نیبیرو که توپ بزرگی بود تبدیل به میوه ای کوچک شده بود و … بار دیگر نگاه کرد در زمانی دیگر ، اینبار نیبیرو در دریایی از تاریکی ناپدید شده بود . پشیمانی قلب آلالو را محکم گرفته بود ، اوترس را در دستان خود احساس می کرد . تردید داشت در تصمیم او خلل وارد می کرد . احساس می شد که آلالو در حال سنجیدن موقعیت خودش است . او جسورانه تصمیم به بازگشت گرفت . یکصد پا ؟ یک هزار پا فضاپیما سفر کرده بود ؟ نه ده هزار پا سفینه سفر کرده بود . تاریکی گسترده شده بود و آسمانهای پهناورتر تاریکتر بودند .دورتر ستاره هاقرار داشتند که در آسمان شب چشمک می زدند . در گستره آسمانها اجرام سماوی به او سلام می کردند . گاگای کوچک نمایان شد و به آلالو خوش آمد گفت در مسیرش . با میلی به ادامه راه ، قبل و بعد از آنتو ی آسمانی سرنوشت مسافرت تعیین می شد . صورتی رو به جلو وصورتی رو به عقب . دو صورت برای بیان تردید و پایان دادن به آن . آلالو می اندیشید که هر کدام اول به او خوش آمد بگویند نشانه شگون خوب است .

صفحه 28

درکش این بود که خدایان آسمانی به او خوش آمد می گویند .

آلالو مسیرش رابه سمت گاگا ادامه داد . او به دومین خدا در آسمانها رسید . بزودی او آنتو آسمانی را ملاقات می کرد نامی که شاه انشار به او داده بود . در تاریکی عمیق با هیبتی عظیم آنتو نمایان شد . به رنگ آبی همچون آبهای خالص که از آبهای بالاتر از خود منشاء می گرفت . آلالو از دیدن این منظره شاد شد و تصمیم گرفت که به مسیر خود ادامه دهد . در آنسو تر همسر آنتو که از نظر اندازه همسان او بود شروع به درخشیدن کرد . درخشش همسر دوبرابر بود و نور آبی مایل به سبز داشت . میزبان خیره کنند ه ای را در آغوش گرفته بود . بازمینهایی محکم واستوار . آلالو دو سیاره آسمانی را وداع گفت ودر مسیری قرار گرفت که گاگای خاموش به روشنی برایش ترسیم کرده بود .

راهی که مشاوران به او گفته بودند ، متعلق به روسای باستانی . زمانی نیز به انشار دردوره شاهزادگی خود ، راهی در آسمان که یک نقطه عطف محسوب می شد . بر اساس گفته های انشار ، آلالو سفینه را سریعتر به پیش راند تا از این تله جاذبه رهایی پیدا کند . او مفتون و شیفته حلقه های نورانی رنگی شده بود که اطراف سفینه حلقه زده بودند . آلالو با نگاه خیره خود بسرعت سفینه را چرخاند وبا توانایی هایی که داشت از انحراف خود جلوگیری نمود .

سپس او دید شکوه مندانه ای پیدا کرد و چیزی برایش طلوع نمود . در آسمانهای دور دست می توانست خانواده ای از ستارگان نورانی را تشخیص دهد . وحشتی از این بینش بر او مستولی شده بود اما او ادامه داد . هیولایی بزرگ ، بر بالای خورشید در قالب تاریکی ، کیشار توسط آفریدگارش بلعیده شده بود !!!

این اتفاقی ترس آور بود ، آلالو با خود فکر می کرد : این نشانه ای شیطانی است !! کیشار غول آسا ، سرشناس ترین در بین سیاره ها در این اندازه ، منکوب شده بود . طوفانهای مواج صورتش را تیره کرده بود . به عبارتی موقعیت خالهایش حرکت می کردند . ماوراء این چیزها میزبان حسابگری قرار داشت . مقداری به آهستگی و مقداری به سرعت ، در آغوشش این خدای آسمانی قرار داشت .

حرکت کردن در جهت مخالف وبرگشتن به مکان اولیه ( نیبیرو ) راه پر خطر و مشقت باری بود . کیشار ، خودش ، دردرون این جادو قرار داشت . دیوان نورانی به او حمله می کردند .( فکرکنم نیازی نیست توضیح بدهم که منظورش شهاب سنگ ها هستند ـ مترجم )  آلالو ازدیدن این صحنه ها در این دوره تاسف می خورد .

ترجمه صفحه 29

فعالیتهایش دچار آشفتگی شده بود و حواسش سرجایش نبود و نزدیک بود در جهت گیری اشتباه کند . تاریکی عمیق دوباره آغاز شد واومی بایست دوباره حرکت کند . کیشار سرنوشتش این بود که در مدار خود حرکت کند . به آهستگی حرکت کرد . پرده ای از جلوی درخشش خورشید کنار رفت . در پیش رویش چشم اندازی وجود داشت از یک سر آغاز . شادی در قلب آلالو طولانی وبا دوام نمی شد . او می دانست که در کنار پنجمین سیاره خطر بیشتری در کمین اوست . در روبرویش قلمرو   Hammered Bracelet قرار داشت . او منتظر متلاشی شدن بود . سنگها وصخره ها به یکدیگر برخورد می کردند همچون ضربات چکش . همچون یتیمانی که مادرشان را به زنجیر کشیده باشند و آنها در جستجوی او باشند . جریان مخالف او رااز پیش روی باز می داشت . این تقدیری کهن بود که هنوز هم ادامه داشت . اعمالشان نفرت انگیز بود وراهشان پر از مزاحم .

سنگهای شوم می کوشیدند خودرابه قسمت جلویی سفینه بزنند . مانند دشمنانی که دوست دارند حمله کنند . آلالو معامله مرگباری نمود او یکی از موشکهای سفینه را رها کرد . یکی پس ازدیگری او موشکهای وحشت بار سفینه را به سمت دشمنان رها می کرد . سنگها ترسان از سر راهش کنار رفتند و راهی برای آلالو باز شد . مانند اینکه جادو شده باشد دردرون Hammered Bracelet راهرویی برای پادشاه باز شد . پس ازبی خبری عمیق در تاریکی اکنون آلالو می توانست آسمانهارا ببیند . هر چند Bracelet’s وحشی نتوانست او را شکست دهد اما ماموریتش هنوز تمام نشده بود . دراین مسافت هم خورشید ماند یک گوی آتشین حرارت خود را بسوی او  می فرستاد .

صفحه 30

با پرتوهایی که از آن بیرون می آمد به آلالو خوش آمد می گفتند . پیش از این سیاره ای بود قرمز و قهوه ای بر مدار خود . در شمارش خدایان آسمانی ششمی شمرده می شد . آلالو همچنان که درمسیر سرنوشت حرکت می کرد توانست نگاهی به آن بیندازد . به سیاره هفتم با رنگدانه های برفی شکل رسید . این زمین بود . آلالو بسوی این مجموعه سیاره ای سفر کرده بود مسیری که سرنوشت بشدت اورابه خود می خواند .

توپی شکل و وسوسه انگیز بود و کوچکتر از نیبیرو . نحیف تر از نیبیرو به نظر می رسید اما جذابیت خاصی داشت . جوزمین از نیبیرو نازکتر بود . ابرها در کنارش موج می زدند . در پایین ، زمین به سه قلمرو تقسیم شده بود . بالا و پایین پراز رنگدانه های برفی بودوبین آنها دانهای قهوه ای و آبی مشاهده می شد . آلالو ماهرانه بالهای سفینه رابصورت دایره وار در موقعیتی که داشت با موفقیت باز کرد . او می توانست خشکی های مناطق میانی و آبهای اقیانوس ها را تشخیص دهد . اهرم سر شاهینی را مستقیم به سمت پایین فشرد ووارد دل وروده زمین شد !!!!

در حالتی نشئه گونه او فریاد زد :

من رسیدم !!! من رسیدم !!!

طلا ،طلای زیاد ، ردیاب  او چنین نشان میداد .

اینم سنگ طلا برای اونایی که تاحالا ندیدن !!!

او تحت فشار قرار داشت که وارد قلمرو تاریکی شود ویا آبهارا انتخاب کند .قلب آلالو شدیداً برای این تصمیم می تپید . اگربا سفینه اش برروی خشکی فرود بیاید ممکن است سفینه اش تصادف کند با چیزی و متلاشی شود و او بمیرد . اگر در آب فرود بیاید ممکن است یکراست به سمت گردابهای آبی هدایت شده و به فراموشی سپرده شود . آیا او از این ماجرا جان سالم به در خواهد برد و به طلاهای ارزشمند خواهد رسید ؟ آلالو در صندلی عقابی خود نشسته بود و تکان نمیخورد . خود و سفینه اش را بدست سرنوشت سپرد .

شوکی به سفینه وارد شد و جریان رعد گونه ای از آن خارج شد . سفینه با چیز غیر منتظره ای تصادف کرد . بطور ناگهانی کاملاً متوقف شد . ازاین سقوط ناگهانی آلالو بیهوش شده بود و احساسی نداشت .

پس مدتی او چشمانش را گشود و فهمید هنوز زنده است .

صفحه 31

خوب خوب جایی تموم شد فعلاً باید منتظرباشیم ببینیم آلالو با چه چیزهای مواجه می شود . آیا او رابینسون کروزوئه باستانی ما خواهد شد و یا سرنوشت برای او چیزی دیگر تدارک دیده است ؟

http://mehr02.blogfa.com

كتاب گمشده انكي( قسمت هشتم ـ پایان سیزن یک)

دربالای برج کشمکش در گرفت . لاهما به پایین سقوط کرد ومرد .

آلاهو فریاد زد : لاهما دیگر نیست !

او با خوشحالی اعلام کرد : دیگر پادشاهی وجود ندارد .

آلالو با عجله به اتاقی رفت که تخت شاهی در آن قرار داشت و بر تخت نشست .

بدون وجود یک شورای درست او لفظاً پادشاه خوانده شد .

عده ای در مرگ لاهما خوشی کردند و دیگر ازوحدت خبری نبود .

عده ای نیز از حاکم شدن آلالو غمگین شدند .

اکنون دوران پادشاهی آلالو و عزم او برای رفتن به زمین است .

عده ای از پادشاهی او ناراحت بودند و گسست صورت گرفته بود .

درشورا مشاوران پریشان بودند و در کاخ شاهزادگان نگران  .

از پدر به پسر این سلسله از زمان آنو ادامه داشت .

بازی فکری به نام نیبیرو که یادش به خیر سالها پیش بازی می کردیم !

اما جار زده شد که لاهما در دوران هشتم بعنوان پسر پذیرفته می شود .

آما آلالو چه کسی بود ؟ او طبق قانون دودمانی نخستین فرزند محسوب می شد ؟

اما چرا او دچار خشم شد در حالیکه ماموریتی برای کشتن پادشاه نداشت ؟

قبل از آن هفت قاضی توسط آلالو احضار شدند تا در این مورد سرنوشت ساز تصمیم بگیرند .

و قبل از آنها نیز آلالو تقاضاهایش را مطرح کرد .

با این وجود آلالو نه اولین فرزند و نه جزء دودمان و نه از زنان صیغه ای و در واقع او هیچ برتری قانونی نداشت !

ادعاها شروع شد . قبل از هرگونه قضاوتی : من از جانب Anshargal نازل شده ام !

به واسطه زنی صیغه ای من جدم به او می رسد و نام زن   Alam بود .

بر اساس شمارش تعداد Shars ها او نخست زاده آلام شمرده شد و تخت به او می رسید .

با این تبانی حقوق ملکه کنار گذاشته .

او از هیچ و پوچ یک قانون دودمانی برای خود ترتیب داد تازمینه های پادشاهی پسرش را فراهم کند .

حال که آلام از پادشاهی محروم شده بود این حق برای پسرش محفوظ نگهداشته می شد .

از نظر نژادی نسل من از آلام سرازیر می شود و تخم وترکه Anshargal مدتها در من قرار داشته !

هفت قاضی با دقت به سخنان آلالو  گوش می کردند .

موضوع به شورای مشاوران کشیده شد تا آنها حقیقت را کشف کنند و یااینکه این کلاه دروغین شرعی را بپذیرند .

ترجمه صفحه 24

سالنامه سلطنتی از کتابخانه بیرون آورده شد و بدقت مورد توجه قرارگرفت .

درابتدای سلطنت آن و آنتو قرار داشتند . سه پسر وجود داشت و دختری در این میان متولد نشده بود .

( بنده عین متن را ترجمه کردم ـ مترجم )

Anki بر تخت بود که فوت کرد . او فرزندی نداشت .

پسر میانی به تخت نشست او نامش Anib بود .

Anshargal نخستین فرزندش بود که بعداز او بر تخت نشست .

اما بعد از او مدار تخت نشینی به گرد قانون نخستین فرزند نچرخید .

قانون وراثت جایگزین قانون دودمانی شد .

پسر زنی صیغه ای نخستین فرزند بود که طبق قانون دودمانی از جانشینی محروم می شد .

در عوض پادشاهی به پسر Kishargal’s رسید . دلیلش این بود که او خواهر ناتنی پادشاه محسوب می شد .

اما از این پسر زن صیغه ای در سالنامه چیزی نوشته نشده بود .

اما آلالو همچنان اصرار داشت که من از او زاده شده ام ! واین در حالی بود که مشاوران هنگام خروج گریه می کردند .

طبق قانون وراثتی پادشاهی به او تعلق می گرفت .

آلالو گفت : طبق وراثتی اکنون به پادشاهی من اسم گذاشته شده است .

با تردید تقاضا شد از طرف مشاوران که آلالو درمورد این حقیقت قسم بخورد  .

آلالو هم قسم خورد به مرگ وزندگی و شورا هم تصمیم گرفت به پادشاهی او رای دهد .

اما قرار شد قبل از آن بزرگان خاندان و شاهزادگان احضار شوند تا سپس این تصمیم به قالب کلام در آید .

از بین شاهزاده ها شاهزاده جوانی پا پیش گذاشت تا در مورد پادشاهی سخنانی را برزبان آورد .

چنین روشی برای اثبات وراثت بیشتر مونتاژ شده به نظر می رسد .

هرچند من فرزند یک ملکه محسوب نمی شوم اما از نظر وراثتی من نیز چنین زاده شده ام

هستی آن بزرگ همیشه حفظ شده و منی او با هیچ زن صیغه ای مخلوط نشده .

مشاورها با شگفتی این سخنان را می شنیدن در حالیکه شاهزاده جوان احضار شده در حال بستن روزنه ها بود برای پادشاهی آلالو .

آنها نامش را پرسیدند .

تصویری از آنو

او Anu نام داشت .

او گفت : پس از آن که پدرم هست ، من آنو نامیده شدم .از نسلش پرسیدند . بیادشان آورد که آن سه پسر داشت . Anki نخستین فرزند بود ، اما پسری نداشت و دختر او نیز مرد . Anib فرزند میانی بجای  Anki بر تخت نشست .

ترجمه صفحه 24

آنیب دختر برادر جوانترش took را به همسری برگزید . این روند سلطنتی در سالنامه ثبت شده بود .چه کسی از همه جوانتر بود و از این دو آن و آنتو کدامیک از خالص ترین افراد دودمان بودند  ؟

مشاوران با شگفتی با یکدیگر سخن می گفتند و مسائل را بررسی میکردند .

آنو گفت : نامش Enuru است ! او جد بزرگم میباشد ! Ninuru خواهر ناتنی اش همسرش نیز بود . او پسر ارشدی داشت بنام Enama .

بر اساس قانون وراثت او خواهر ناتنی اش بود و بر اساس قانون دودمان او برایش یک پسر زایید .تولد فرزندان خالص بوسیله قانون حفاظت شده وراثتی کامل شد و ادامه یافت . Anu پس از پدرمان آن پدرومادرم را نامگذاری نمود .ما وارثان خالص آن هستیم که وراثت ما پاک نشدنی است . مشاوران فریاد کردند : اجاز بدهید آنو پادشاه باشد ! آلالو باید کنار گذاشته شود . مشاوران دیگر اخطار دادند : اجازه بدهید درگیریها تمام شود و همه باهم متحد شویم !

کشفیات خبراز شخصمی داد که AIa1u نامیده می شد . آلالو شاهزاده آنو رادر آغوش گرفت و به او پیشکشی هایی را پیشنهاد داد . او به آنو گفت : ما از یک جد هستیم اما از فرزندان متفاوتش ! اجازه بدهیم که زندگی جریان داشته باشد و نیبیرو همیشه در صلح باقی بماند . اجازه بدهید تاج و تخت حفظ شود . اجازه بدهید این سلسله تبارش باقی بماند . و شاهزاده آنو تاج گذاری کند تحت عنوان جانشینم !

پسرش دخترم رابه همسری برگزیند تا این سلسله حفظ شود .

آنو تعظیم کرد و گفت : من از قبل به شورا گفتم که این نظریه ای مونتاژ شده است .

آلالو می تواند تحت فرمان باشد چون من از نژاد برترم . پسرم نیز خود می تواند به اختیارش دختری را به همسری انتخاب کند .

شورا تصمیم گرفت و در سالنامه سلطنتی ثبت شد .

تصمیم این شد که آلالو بر تخت بنشیند .

او دانشمندان و بزرگان قوم و فرماندهان را برای مشورت احضار کرد . او برای تصمیم گرفتن دانش بسیاری در اختیار داشت .

ترجمه صفحه 25

 اجازه بدهید کشتیهای فضایی را بسازیم . تصمیمی بگیرید ! تابه جستجوی طلا برویم در Hammered Bracelet . تصمیمی بگیرید !

Hammered Bracelets کشتیها را متلاشی می کند بطوریکه تا کنون کشتی فضایی از آن بازنگشته است .

سپس او فرمان داد :

با سلاح های مرگبار بدرونش نفوذ کنید و برشی از درون نیبیرو داشته باشید !!! آتشفشانها باید بار دیگر فوران کنند .

سفینه ها با سلاح سوزاننده آسمان مجهز شدند و با موشکهای وحشت آور آتشفشانها هدف گیری و بمباران شدند .

کوهها لرزیدند ، درها به لرزه در آمدند آنچنان که نورهای خیره کننده از انفجار پدید آمد همچون برخورد رعد به زمین .

زمین از شادی لبریز شده بود و انتظارات فراوانی بوجود آمده بود . در کاخ ، آنو، آلالو را همراهی می کرد . به پای آلالو تعظیم کرد و فنجانی از نوشیدنی را با دستهایش به او تقدیم کرد . آلالو پادشاه بود و آنو در واقع خدمتکار او محسوب
می شد . شادی زمین به تاخیر انداخته می شد آنگاه که تندبادها در فصل باران بر پیکرش شلاق میزدند . اما فورانهای آتشفشانی افزایش نیافت و شکاف جو ترمیم نشد . آسمانهای نیبیرو روی یک جریان ثابت مانده بودند . از مداری به مداردیگر گرما به سرما تبدیل می شد که تحمل آن بسیار سخت و دشوار بود . دیگر تسکینی برای مردم نیبیرو وجود نداشت آنها پادشاه را مقصر می دانستند و دیگر حرمتش را نگه نمی داشتند . اما آلالو هنوز برتخت نشسته بود .آنوی قوی وخردمند ، سرشناس ترین شاهزاده در بین شاهزاده ها ، قبل از اومی ایستاد . او تعظیم می کرد وفنجانهای نوشیدنی را به آلالو می داد . آلالو برای نه دوره پادشاه بود در نیبیرو . در نهمین Shar آنو در نبرد آلالورا تسلیم خود کرد . پنجه در پنجه ، با بدنهای عریان زور آزمایی کردند ، آلالو به مبارزه طلبیده شد . آنو برنده شد .

اجازه بدهید برنده پادشاهی آنو سخن بگوید .

آنها بایکدیگر در مکانی مربع شکل در انظار عموم گلاویز شدند . مکانی که تیرکهای چوبی ترسناکی داشت و به دیوارهای آن شوک وصل شده بود . زمانی که پاهای آلالو به زمین خم شد ، او به بدنش حمله کرد . آلالو درنبرد با آنو شکست خورد و آنو برای پادشاهی تحسین شد .

آنوتحت حفاظت به کاخ بازگشت اما آلالو به کاخ بازنگشت . او ترسید که سرنوشتش شبیه لاهما شود ، پس در میان شلوغی و فریادهای شادی بی سرو صدا فرار کرد . به سرعت بدون اینکه به کسی اطلاع دهد به محل سفینه های فضایی رفت . او سواریک سفینه بمب افکن شد ودریچه آن پشت سرش بسته شد . وارد محفظه جلویی شد و صندلی فرماندهی سفینه را اشغال کرد . نگاهی به آسمان  بالای سرش انداخت برای راهی برای رها شدن ؛ سپس محفظه از تشعشع آبی رنگ پر شد . هسته مرکزی آتش شروع به زبانه کشیدن کرد و همهمه ای از موسیقی دوست داشتنی فضای سفینه را انباشت . سفینه فضایی بزرگ از این تکان جان دوباره ای گرفت و درخشش مایل به قرمزی از آن متصاعد شد . آلالو بدون اطلاع دیگران با سفینه فضایی از نیبیرو فرار کرد .

رنگدانه های برفی زمین که آن را احاطه کرده بودند هدف آلالو بودند .

این انتخاب سر آغازی بود برای مسیری اسرارآمیز .

سفینه آنو  . مقایسه کنید با نمونه های امروزی

ترجمه صفحه 26 و نیمی از صفحه 27 و پایان سیزن1

www.mehr02.blogfa.com

كتاب گمشده انكي(قسمت 7)

ادامه ماجرا

اما بزودی آشفته بازاری از وضع این قوانین بوجود آمد . بعنوان مثال : اگر نخستین پسر از نخستین همسر زاییده نمی شد تکلیف چه بود ؟ و بعد از آن همسر اول نیز پسری به دنیا آورد . قانونی مناسب باید جایگزین قانون قبلی می شد . خوب چه کسی باید جانشین باشد ؟ فرزندارشدی که سن بیشتری دارد ؟ یا فرزنداولی که از همسر اول زاییده شده ؟ نخستین فرزند پسر ؟ هر فرزند قانونی ؟ چه کسی وارث خواهد بود ؟ و چه کسی در این میان موفق خواهد شد ؟

درزمان حکمرانی Anshargal همسر اول او Kishargal که خواهر ناتنی او نیز بود جانشین پادشاه محسوب می شد . ( پاشاهان ایران باستان هم که از نسل آنوناکی بودند با محارم خود ازدواج می کردند ـ مترجم ) در زمان حکمرانیAnshargal’s زنان صیغه ای وارد سیستم حکومتی شدند .  توسط زنان صیغه ای پسرها ودخترهای زیادی برای پادشاه به دنیا آمدند . یک زن صیغه ای اولین پسر خودرا به دنیا می آورد و زن صیغه ای دیگر هم همچنین . پس از آن Kishargalفرزندی زایید . مطابق قانون این درست بود اما مشکل اینجا بود که او نخستین فرزند محسوب نمی شد . Kishargal در کاخ خود از فرط عصبانیت فریاد می کشید . طبق قانون پسرم نخستین فرزند است چون از نخستین همسر به دنیا آمده واگر جز این باشد تبارم از بین خواهد رفت .

این بذر باید اجازه دوبرابر شدن داد نه اینکه از آن غفلت شود . در اینجا با مادران متعددی روبرو هستیم که فرزندانشان یک پدر دارند و آنهم پادشاه است . من خواهر ناتنی پادشاه هستم  و پادشاه نیز برادر ناتنی من است . پسرم دوبرابر بیشتر ازبقیه ازپدرمان Anib ابهتش رابه ارث برده است . پس اجازه بدهید از این پس قانون تخمه ، ترکه و دودمان بر قانون من در آوردی صیغه شدگان ترجیح داده شود . ( یعنی نسب او از جانب مادری هم مورد توجه قرار گیرد ـ مترجم  )

از این به بعد باید این اجازه داده شود که پسر خواهر ناتنی ، بدون اینکه مهم باشد چه وقتی به دنیا آمده است باید بر تمامی پسرهای دیگر برتری داشته باشد .

Anshargal به فکر فرو رفت و سپس از روی لطف قانون تخم ، ترکه را پذیرفت . بدینوسیله از آشفتگی وتنش بین همسر اول وزنهای صیغه  ای و ازدواج وطلاقهای متعدد جلوگیری شد .

سپس در شورایشان هم قانون تخم وترکه برگزیده شد برای ادامه دودمان . به دستور پادشاه کاتبان این فرمان راثبت کردند . و سپس گفته شد که پادشاه بعدی بر اساس این قانون انتخاب خواهد شد . به او عنوان سلطنتی  An.Sharاعطا شد و او پنجمین نفری بود که بر تخت می نشست . بدین ترتیب سلطنت و پادشاهی Anshar ادامه پیدا کرد .

پایان ترجمه صفحه 18

زمانی که قانون تغییر کرد شاهزادگان دچار شوک و اختلاق عقیده شدند . البته در حد صحبت و شورشی در کار نبود .

Anshar خواهر ناتنی اش را به همسری برگزید . او بانوی اول شناخته شد ونامش را Ki.Sharگذاشتند .

به موجب این قانون سلطنت ادامه پیدا کرد .

درزمان سلطنت انشار بازدهی محصول کم  شد و غلات فراوانی گم  شدند .

از مداری به مدار دیگر گرمای خورشید قوی ترمی شد .

در این منزلگاه دور ( نیبیرو ) خنکی شکل سوزناک تر و گزنده تری به خود می گرفت .

در  Agadeپایتخت کشور . پادشاه بزرگان را برای مشورت و درک موقعیتی که پیش آمده بود جمع کرد .

دانشمندان که صاحبان خرد بزرگ بودند مورد سوال قرار گرفتند .

زمن ونوع خاکش آزمایش شد وهمچنین جریانهای آبی زمین نیز تست گردید .

این همه زمانی اتفاق افتاد که هنوز به این سوال پاسخ داده نشده بود که آیا نیبیرو می تواند در وضعیتهای بسیار گرم و یا بسیار سرد دوام بیاورد ؟

آیا این تقدیری بود که در حیات نیبیرو باید رقم می خورد ؟

در کنار این آگاهی و مراقبت ازحیات ، آنها می اندیشیدند که چه گناهی باعث شده چنین سرنوشتی برای نیبیرو رقم بخورد ؟

شکافی در این جو خاص پدید آمد و چیزی کشف شد .

آتشفشانها !!! جو !!! دوران اجدادی !!! مواد مذاب کمتری بیرون می دادند .

جو نیبیرو بایدرقیق شود . سپر حفاظتی آن آسیب دیده است !!!

درزمان سلطنت انشار وکیشار بیماری طاعون شروع به هنر نمایی کرد اما با سخت کوشی آنها ، نتوانست آنها را شکست دهد.

در سال ششم سلطنت پسر انشار بر تخت نشست .

Shar دلالت از نامی می کرد برای یک اشراف زاده که خبره و کارشناس هم باشد .

درزمان او دانش و فراگیری آن رو به پیشرفت گذاشت زیرا او درک بزرگی از مفاهیم علمی داشت .

برای موقعیتهای دشوار و مصیبتها او همیشه دنبال راه حل مطلوب می گشت .

اودرمورد مدار نیبیرو در فضا مطالعات زیادی انجام داد .

در مدار خودش ، پنجمین عضو خانواده خورشید بود که در آغوشش قرار داشت .

سیاره ای با زیبایی خیره کننده .

برای درمان مصیبت جو نیبیرو مورد آزمایش قرار گرفت .

به هر حال او صاحب نام بود و مانند اجدادش افتخار آفرین بطوریکه زوجهای بهشتی همیشه خود را با او می سنجیدند .

آن و آنتو

دوقلوهای دوست داشتنی سیاره ، وقتی کسی با آنها روبرو می شد نمی دانست اول اسم کدامشان را بگوید .

 

پایان ترجمه صفحه 19

قبل از این درزمان آنشار و کیشار مدار نیبیرو اندازه بزرگتری داشت .

Gaga پیامبر گاهی اوقات زمان نقل و انتقال پیامها اول نیبیرو را ملاقات می کرد .

چنانچه درمدار خورشید قرار داشت پنج بار به نیبیرو خوش آمد می گفت . ( منظور پنج لایه محافظتی نیبیرو است ـ مترجم )

دورتراز این  ، دستبندی مانند یک خط مرزی خورشید را محاصره کرده بود .

برای نگهبانی از قلمرو بهشت ممنوعه و جلوگیری از خسارتهای احتمالی .

دیگر فرزندان خورشید ، چهار عدد ، بدون اجازه در این سپر محافظتی دستبندی قرار داشتند .

وانشار درباره این پنج لایه جو سخت مشغول مطالعه بود .

او حرکت مداری و پنج لایه محافظتی را با احتیاط آزمایش کرد .

اتمسفر و جاذبه و سایر موارد مشاهده شدنی توسط سفینه های فضایی مورد آزمایش قرار گرفتند .

کشفیات باعث گیجی و شگفت زدگی شان می شد .

از مداری به مدار دیگر جو نیبیرو به شکافهای سوزانده شده ای دچار شده بود .

دانشمندان در شورای خود مشتاقانه روی موارد ترمیمی و پیشگیرانه بحث می کردند .

به این نتیجه رسیدند که این راهها شکافته شده باید فوراً ترمیم شوند .

آنها پذیرفتند که بایدیک سپر جدید برای سیاره طراحی کنند .

و گرنه تمام چیزی که از آن وحشت دارند بر می گردد وروی سرزمینشان آوار می شود .

در شورای دانشمندان فورانهای آتشفشانی هم مورد بررسی قرار گرفت .

جو توسط فورانهای آتشفشانی ساخته می شد ، فورانهای بیشتر باعث کمتر خسارت دیدن جو می شدند .

باید اجازه داشته باشیم تا با خلاقیت این فورانها را سرعت ببخشیم .

گروهی از دانشمندان گفتند : باید اجازه فورانهای آتشفشانی را داشته باشیم .

چه کار عظیمی بایدانجام می شد و از چه ابزاری بایداستفاده می شد تا به نتیجه رسید . کسی باید پادشاه را از این تصمیمها با خبر می کرد .

در زمان حکمرانی انشار این شکاف در آسمان نیبیرو بیشتر شد .

در فصل زمستان بادهای سختی وزیدند ودر بهار نیز اتفاق هولناکی نیفتاد .

زمینها در معرض خطر قرار داشتند و سینه های مادران نیز خشکیده بود .

غم واندوه کاخ را فرا گرفته بود . قید ممنوعه رابرداشتند .

بطوریکه انشار نخستین همسرش را که خواهر ناتنیش بود طبق قانون تخم وترکه تحت حمایت خود قرارداد .

ترجمه صفحه 20

نینشار ، او دختری بود که خرس نامیده می شد . البته او پسری تحت عنوان خرس نداشت !!!

بوسیله زنی صیغه ای پسری برای انشار بدنیا آمد . او نخستین پسر بود .

اما نینشار خواهر ناتنی و نخستین همسرش نتوانست پسری بدنیا آورد .

طبق قانون وراثت پسر زن صیغه ای بر تخت نشست .

سلطنت به سال هفتم خود رسیده بود .

عنوان سلطنتیش Du-Uru بود .

معنی آن این بود « کسی که اقامت گزیده است » .

او به فکر فرو رفته بود ، ( خواهر ناتنی که موفق به زادن فرزند نشد ـ مترجم )  این مکان به صیغه خانه تبدیل شده بود .

همسرش یک معشوقه جوان از ایالت Duuru برای خودش انتخاب کرده بود .

اورااز سر عشق انتخاب کرده بود وکاری به قانون تخم وترکه نداشت و این اولین همسر ( در مقام ملکه ـ مترجم ) به این طریق برای اولین بار بود .

 عنوان سلطنتیش Da.Uru بود . به معنی « زنی که مال من است » .

در آشفتگی قوانین شایعه ای رواج پیدا کرده بود .

پسران نمی توانند وارث شوند و خواهران ناتنی همسر .

در زمین عذاب افزایش پیدا می کرد .

فراموشی و خسارت بسیار بود و زادو ولد بین مردم کاهش پیدا کرده بود .

در کاخ نیز باروری کم شده بود .

دیگر نه پسری به دنیا می آمد ،نه دختری .

هفتمین سال سلطنت آن بود . دودمانش در حال بر باد رفتن بود .

Dauru پسر بچه ای بود که به دروازه های کاخ او راه یافت . او رابعنوان پسرش پذیرفت .

Dauru او درنهایت پسر پادشاه شد . فتوا داده شد که او نیز جزء دودمان است .

نام کوچکش  Lahma بود به معنی خشکی .

در کاخ شاهزاده ها غرولند می کردند .

در شورای مشاوران شکایتهابود که مطرح می شد .

در پایان Lahma به تخت نشست . اگر چه از دودمان آن محسوب نمی شد اما در هشتمین سال سلطنت تخت نشین شد .

در شورای دانشمندان برای بهبود اوضاع دو توصیه مطرح شد .

یکی بکار بردن فلزی که اسمش طلا بود و درنیبیرو خیلی خیلی کم پیدا می شد . هر چند در زمان Hammered Bracelet فراوان بود .

آن تنها ماده ای بود که بخوبی تبدیل به پودر می شد و آن را به لایه های نازک در می آوردند .

می توان آن را به آسمان برد و در هوا منتشر کرد بصورت معلق .

بدینگونه می توان با دو پاره کردن این شکاف را ترمیم کرد و سپر محافظتی بهتری ساخت .

اجازه بدهید سفینه های فضایی این کار را انجام بدهند .

اجازه بدهید آسمان زود گذر نیبیرو با طلا پوشانده شود .

ترجمه صفحه 21

توصیه دیگر این بود : اجاز بدهید سلاحها وحشت ایجاد کنند . ارتعاشات سلاحها باعث سست شدن زمین شد .

کوه ها به دو قسمت تقسیم شدند .

آتشفشانها با موشکها مورد حمله قرار گرفتند تا آتشفشان را تحریک کنند که از حالت خاموشی خارج شود و مواد بیرون ریختنی اش افزایش پیدا کند و جو ترمیم شود و نقیصه هایش برطرف گردد .

 Lahma برای چنین تصمیمی ضعیف بود . او نمی دانست بایدچه چیزی را انتخاب کند .

برای کامل شدن یک مدار نیبیرو دو Shars که ادامه یکدیگر باشند برایش شمرده می شود .

در این زمینه گرفتاریها باید تقلیل پیدا می کرد .

بابیرون ریختن آتشفشانها جو نیبیرو تعمیر نشد .

در حالیکه نیبیرو وارد سومین Shars خود می شد اما هنوز طلایی پیدا نشده بود . روی زمین درگیرها فراوان بود اما آب و غذا به فراوانی وجود نداشت .

تهمتها فراوان بود و وحدتی دیگر روی زمین وجود نداشت . دادگاه سلطنتی تشکیل شد ، دانشمندان وارد شدند ومشاوران با خشم وهیاهوی بسیار .

پادشاه به جملات توجهی نداشت . او دوست داشت با همسرانش مشورت کند . و این از خصوصیات جناب Lahma بود .

به پادشاه گفتند : اگر تقدیر چنین است اجازه بدهید ما همه دست به دامان آفریننده بزرگ شویم واز او کمک بخواهیم .
( قابل توجه منتقدانی که فکر میکنند آنوناکی به قدرت اصلی و مفهوم خدا بی توجه هستند ـ مترجم )

به پادشاه گفتند : تمنا می کنیم !!! تنها امید ما عمل خالصانه است .

در دادگاه سلطنتی شاهزاده ها نیز دچار هیجان بودند .

اتهامات کم کم به سمت پادشاه هدایت می شدند .

به جای درمان دردها و حل مشکلات کارهای احمقانه و نامعقول او مصیبت را برایمان بیشتر کرد .

از انبارهای قدیمی سلاحها رابدست آوردند .

همه جا صحبت از شورش بود .

شاهزاده ای از کاخ سلطنتی اولین کسی بود که رهبری شورشیان را بر عهده گرفت .

او با سخنرانیهایش شاهزادگان دیگر را نیز نگران کرد .

نامش Alalu بود .

تصویریاز آلالو رهبرشورشیان . عجب تیپی داره !!!

فریاد می زد : اجازه ندهید که لاهما بیشتر از این حکومت کند .

اجازه ندهید کسی که در تصمیم گیریهایش تردید دارد جانشینش باشد .

اجازه بدهید که پادشاه را در محل اقامتش تا سر حد مرگ بترسانیم .

تلاش کنیم تا تخت سلطنتش را تصاحب کنیم .

شاهزادگانی که به جملاتش گوش می دادند به دروازه های کاخ فشار آوردند .

ورودی اتاق تخت مسدود است وباید از طریق آبراهها به آن هجوم برد .

پادشاه به برج کاخ فرار کرد در حالیکه آلالو در تعقیب او بود .

ترجمه صفحه 22

http://www.mehr02.blogfa.com

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: