بايگانی‌ وب‌نوشت

كتاب گمشده انكي(فصل هشتم ـ قسمت اول ،دوم،سوم)

فصل هشتم ـ قسمت اول

خلاصه ای از لوح هشتم

دانشمندان نیبیرو از گستردگی درک Adapa حیرت کرده بودند . Adapa از دستورات آنودر نیبیرو اطاعت می کرد . او نخستین زمینی بود که سفر فضایی انجام داده بود . انکی در مورد Adapa حقیقت را به آنو می گوید . انکی کار خودرا اینگونه توجیه می کند که آنها نیازمند غذای بیشتری بودند . Adapa برگشت تار کار کشاورزی و چوپانی را شروع کند . انکی و انلیل به کار کاشت دانه و پرورش گوسفندان پرداختند . نینورتا به Ka-in کشت محصول را آموزش می دهد . مردوک به Abael چوپانی و ابزار سازی می آموزد . در نبردی روی آب ، Ka-in  با ضربه ای Abael را می کشد . (اولین انسان زمینی که انسان زمینی دیگری را می کشد ـ مترجم ) Ka-in برای این قتل محکوم و تبعید می شود . Adapa و Titi ، فرزندان دیگری هم داشتند که با یکدیگر ازدواج کردند . Adapa پیش از مرگش ، پسرش Sati  را وارث خودش اعلام می کند . یکی از این نسل ، به نام Enkime را مردوک با خود به مریخ برد .

و اینک شرح مفصل ماجرا 

آنو تصمیمش را اینگونه اعلام کرد : اجازه می دهم که آداپای زمینی به نیبیرو آورده شود . هر کس برای این تصمیم نظری داشت و در این میان انلیل که اصلاً خوشحال نشد . ما دوست داشتیم که همیشه به شیوه خودمان از کارگر اولیه استفاده کنیم . با دانشی که به او عطا شده بین زمین و آسمان سفر خواهد نمود . در نیبیرو او از آب زندگی طولانی خواهد نوشید و ازغذای زندگی طولانی را خواهد خورد و شبیه یکی از ما آنوناکی ها خواهد شد و به زمین باز خواهد گشت . انلیل همچنین به انکی و دیگر رهبران گفت : از تصمیم آنو وانکی خشنود نیستم . و صورتش اخمو بود وقتی که آنو سخن می گفت .

ص 131

بعد از صحبتهای انلیل ، انکی با برادرش موافقت نمود . انکی به دیگران گفت : در واقع ، من نیز چنین می اندیشم ! برادرها نشستند وبه فکرفرورفتند . نینماه نیز مشغول همفکری با آنها بود . به آنها گفت : از دستور آنو نمی توان سرپیچی کرد . اجازه بدهید تا یکی از جوانان ما همراه آداپا باشد تا او به نیبیرو برسد . زمان تشریح این چیزها برای آنو ترسش فرو کش کرده بود . انکی به بقیه گفت : اجازه بدهید تا NingishziddaوDumuzi همراهش باشند . تا او برای نخستین بار بتواند با چشمهای خودش نیبیرو  را ببیند . نینماه پیشنهاد کرد که جوانانی همراه او بروند که در زمین زاده شده باشند . آنها در چرخه زندگی در کره زمین غرق شده اند و به کلی نیبیرو را فراموش کرده اند . به دو پسر انکی که مجرد هستند ، اجازه سفر به نیبیرو را بدهید . شاید آنها بتوانند در آنجا برای خود عروسی پیدا کنند .

در همین زمان بود که محفظه آسمانی از نیبیرو وارد شهر سیپار شد . Ilabrat یکی از وزیران آنو از محفظه آسمانی خاموش ، پا به بیرون گذاشت . او به رهبران گفت : من آمده ام تا آداپای زمینی را با خود ببرم . رهبران آداپا را به Ilabrat تقدیم کردند . آنها تی تی و پسرانش را هم به او نشان دادند . Ilabrat گفت : به واقع آنها خیلی شبیه ما هستند . به Ilabrat ، Ningishziddaو Dumuzi دو پسر انکی پیشنهاد شدند . انکی به او گفت : اینها انتخاب شده اند تا همراه آدپا به این سفر بیایند . Ilabrat گفت : آنو از دیدن نوه هایش خوشحال خواهد شد . انکی آداپای را برای شنیدن دستورالعملها احضارکرد . آداپا ، شما به نیبیرو ، سیاره ای که ما از آن آمده ایم خواهید رفت .خود رابرای رفتن آماده کنید . پادشاه آنو خواهان رفتن شماست وشما به اعلیحضرت تقدیم شده اید . به او تعظیم کنید . هر وقت چیزی پرسید حرف بزنید . به سوالاتش ، پاسخهای کوتاه بدهید . لباسهای جدیدی به شما داده خواهد شد و شما این یونیفرم جدید را بایدبپوشید .

ص 132

در زمین نانی پیدا نمی شود تا به شما داده  شود . نان باعث مرگ شما می شود . آن را نخورید ! اگر جام شرابی که در آن اکسیرهست به شما بدهند ، از آن ننوشید که باعث مرگ شما می شود . شما با Ningishzidda و Dumuzi ، پسرهایم،  سفر خواهید کرد . به حرف آنها گوش دهید تا زنده بمانید . انکی به آداپا چیزهای دیگری هم آموخت . آداپا گفت : حرفهای شما را فراموش نخواهم کرد . انکی ، Ningishzidda و Dumuzi  را احضار کرد . برای آنها دعا کرد وتوصیه هایی نمود . شما ، پدرم آنورا ملاقات خواهید کرد . به او تعظیم کنید و احترام بگذارید . برای شاهزاده ها و اشراف زاده ها خم نشوید چون شما با آنها برابر هستید . بعد از رساندن آداپا که ماموریت شماست به زمین برگردید . فریب لذتهای نیبیرو را نخورید . Ningishzidda و Dumuzi گفتند که همه چیز را به خاطر خواهند سپرد . سپس انکی Dumuzi   و Ningishziddaرا به نوبت در آغوش  گرفت و بوسید . یک لوح مهر و موم شده بصورت نامرئی در دستان Ningishzidda قرار داشت . انکی به Ningishzidda گفت :این لوح سری مهروموم شده را به پدرم آنو بدهید . سپس آنها به همراه آداپا به سمت سیپار ، محل نگهداری سفینه ها حرکت کردند . Ilabrat ،  وزیر آنو، هر سه نفر را پذیرفت .

به Ningishzidda و Dumuzi   لباسهای Igigi ها داه شد . آنها شبیه عقابهای آسمانی لباس پوشیدند . اما موهای آداپارا تراشیدند و کلاه ایمنی عقابی به اودادند . به جای لنگی که پوشیده بود لباس چسبان مناسب سفر ورسمی به او دادند . او بین Dumuzi   و Ningishzidda نشست .

زمانی که علامت داده شد ، سفینه آسمانی غرشی کرد و لرزید . آداپا ازترس خود را جمع کرد و گریست وفریاد زد : عقابها بدون بال دارند پرواز می کنند . Ningishzidda و Dumuzi   دوطرفش قرار گرفتند و بازوهایش را چسبیدند و با صحبتهایشان به او آرامش دادند . زمانی که اوج گرفتند ، کسانی که زمانی روی زمین زاده شده بودند حالا آن را از بالا نگاه می کردند . آنها زمینها را دیدند و دریاها و اقیانوسهایی که هر کدام تقسیم بندی داشتند . وقتی که مقداری اوج گرفتند ، اقیانوس به لگنی کوچک تبدیل شده بود وزمین به اندازه یک سبد بود  .

ص 133

مقداری دیگر که اوج گرفتند ، آنها نگاهی انداختند که ازکجا حرکت کرده اند . زمین مانند یک توپ کوچک شده بود . دریاها درتاریکی عمیق و پهناوری فرورفته بودند . آداپابار دیگر هیجان زده شد . در خود پیچید وبافریاد و گریه گفت : مرا برگردانید . Ningishzidda دستش را به گردن آداپا انداخت و برای لحظاتی او را آرام کرد . زمانی که آنها روی نیبیرو فرود آمدند ،حس کنجکاوی آنها خیلی زیادبود . ( هم نیبروییها و هم آنهایی که از زمین آمده بودند ـ مترجم )  چون با بچه های انکی مواجه شده بودند و همچنین یک زمینی . ازدحامی شده بود و همه فریاد می زدند . چون این سر آغاز ورود کسانی از جهان دیگر به نیبیرو بود . Ilabrat آنهارا با خود به کاخ برد وبدن آنها با روغن معطر شستشو و چرب شد . ( در کتاب خنوخ هم پیش از دیدارخنوخ با خداوندگار بدن او را با روغن معطر شستشو دادند و همچنین موسی نیز قبل از رفتن به خیمه مقدس با همین روغن مقدس خو درا شستشو می داد و به اصطلاح وضو می گرفت . ـ مترجم) لباسهای مناسب ودر خور شانشان به آنها داده شد . آداپا با توجه به حرفهای انکی لباسهای تازه را پوشید . درکاخ ، نجیب زادگان و قهرمانان در مورد آنها صحبت می کردند . در اتاق تخت پادشاهی ، شاهزادگان ومشاوران جمع شده بودند . Ilabrat ، آداپا ودو پسر انکی را به این اتاق راهنمایی کرد . در اتاق تخت آنها به آنوی پادشاه تعظیم کردند .آنوازتخت پادشاهی پا پیش گذاشت . او شروع به گریستن کرد . نوه هایم ! نوه هایم ! او Dumuziو Ningishziddaرابه نوبت در آغوش کشید . در حالیکه اشک می ریخت آنها رادر آغوش کشید و بوسید . در سمت راستش Dumuzi و در سمت چپش Ningishzidda را نشاند . Ilabrat ، آداپای زمینی را به آنو معرفی کرد . آنواز وزیرش پرسید : آیا او حرفهای ما را میفهمد؟ Ilabrat در پاسخ گفت :بله او می تواند پاسخ بدهد و توسط فرمانروا انکی تربیت شده است . آنوبه آداپا گفت : بیا اینجا ! اسم وشغلت چیست ؟ آداپا قدمی به جلو برداشت و دوباره تعظیم کرد . نامم آداپاست و خدمتکار فرمانروا انکی هستم . وقتی آداپا شروع به صحبت کرد همه دچار شگفتی بزرگی شده بودند . آنو گفت : یکی از عجیب ترین عجایب زمین اکنون پیش ماست ! همه جمع همین رافریادزدند .

ص 134

آنو گفت : باید جشنی به پا کنیم ، تا به مهمانان ما خوش بگذرد . همه به اتاق ضیافت راهنمایی شدند آنها با خوشحالی به میزهای انباشته از غذا نزدیک شدند . نان نیبیرویی که روی میز چیده شده بود به آداپا داده شد اما او آن را نخورد . همچنین شراب اکسیر به او داده شد اما او آن را ننوشید . برای پادشاه آنو معمایی شده بود در واقع این یک توهین بود . چرا انکی این زمینی بد خو را به نیبیرو فرستاده و راههای آسمان را به او نشان داده . آنو به آداپا گفت : بیا اینجا ! چرا نمیخوری و نمی نوشی و مهمان نوازیمان را رد می کنی ؟ آداپا به آنو پاسخ داد : رئیسم ، فرمانروا انکی به من دستور داده که نه نانی بخورم و نه اکسیری بنوشم .

آنو گفت : چطور ؟ این خیلی عجیب است . برای چه انکی یک زمینی را از خوردن و نوشیدن غذاهایمان بازداشته است ؟ از Ilabrat پرسید . او نمی دانست . از Dumuzi پرسید .او هم پاسخی نداشت . از Ningishzidda پرسید .  Ningishzidda گفت : در پاسخش باید دروغ بگویم. در این هنگام او لوح پنهانی را که با خود داشت به آنو داد . آنوحیرت زده شده بود . به اتاق مخصوصش  رفت تا از لوح رمز گشایی کند .

اکنون زمان بررسی وضعیت آداپاست ، انسان متمدنی که از دیگر انسانها متمایز است .

اینکه چگونه Ka-inو Abael زندگیشان را در زمین آغاز کردند . آنو در اتاق اختصاصی اش مهر و موم لوح را شکست . و لوح را زیر اسکنر گذاشت . پیام انکی را رمز گشایی کرد . پیام انکی این بود .

آداپا بوسیله دانه من ویک زن زمینی بوجود آمده است ! تی تی هم به همین شکل از دانه من و بوسیله یک زن زمینی بوجود آمده است . با خرد و سخن گفتن عطا شده . اما مانند نیبیروییها عمرطولانی ندارد . او نباید نان زندگی طولانی را بخورد و و اکسیر زندگی طولانی را بنوشد . برای آداپا وقتی زنده برگشت ، مرگی باید باشد !  اوباید تماماً فنا پذیر باشد . او باید کشاورزی و چوپانی را یاد بگیرد تا بتواند فرزندان خود را درزمین سیر کند .

135

دامه ماجرا

بدین ترتیب راز انکی و آداپا دربرابرپدرش آنو آشکار شد . از پیام سری انکی ، آنو شگفت زده شد . او نمی دانست که باید خشمگین باشد یااینکه بخندد . وزیر Ilabrat را به اتاق خصوصی اش احضار کرد تا با او سخن بگوید . پسر من انکی با زنها روابط بی قید وبندی داشته . سپس به وزیر Ilabratپیام سری انکی را نشان داد . آنو از وزیرش پرسید : قانون در چنین مواقعی چه می گوید و پادشاه باید چه کاری را انجام بدهد . قوانین ما اجازه زن همخوابه ( صیغه ای ) را می دهد . اما در قوانین موجود بین سیارات چنین قانونی وجود ندارد .  Ilabratدر ادامه گفت : اگر خسارتی وارد شده اجازه بدهید من جلویش را بگیرم . فرمان بدهید تا آداپا فورا به زمین برگردد ولی Ningishzidda و Dumuzi ، مدت طولانی تری اینجا بمانند . آنو ، Ningishzidda رابه اتاق مخصوص خود دعوت کرد . از او پرسید که آیاشما می دانید پدرتان در پیام خود چه چیزی را مطرح کرده ؟ Ningishzidda سرش را پایین انداخت وبا صدای آهسته ای گفت : من چیزی نمی دانم ، اما میتوانم حدس بزنم که چیست . من جوهره زندگی آداپا را آزمایش کرده ام ؛ او از دانه انکی ست !

آنو گفت : در واقع این یک پیام است برای من ! آداپا باید فوراً به زمین برگردد . باشد تا این انسان متمدن تابع سرنوشتش باشد .  اما برای تو ، Ningishzidda ، همراه آداپا به زمین بازخواهی گشت . تا انسان متمدن ، پدر شما را بعنوان معلم خود قبول کند . پادشاه آنو چنین تصمیم گرفت و سرنوشت Ningishzidda و Adapa را معین کرد . دانشمندان واشراف زادگان جمع شدند . شاهزادگان و مشاوران آنو و دو برگشت خورده .

آنو جملات خود را جمع بندی کرده و تصمیمش را اعلام نمود . به زمینیهاخوش آمد می گوییم اما حضور آنها قابل تمدید نیست . توانایی هایی شگفت انگیز آداپا را همه دیده ایم ، اکنون فرمان می دهم که به زمین بازگردد . تا همراه فرزندانش دردشتها و چمن زارهای زمین کشاورزی و چوپانی کند . برای اطمینان از امنیت و کاهش نگرانی اش ، Ningishzidda همراه او به زمین باز خواهد گشت .

ص 136

او با دانه غلات نیبیروکه قابلیت رشد و تکثیر دارد به زمین فرستاده خواهد شد . Dumuzi جوان ، برای یک شار با ما خواهد بود . پس از آن با میشها و جوهره گوسفند بازخواهد گشت . این تصمیم آنو بود . همه کلام پادشاه را شنیدند و رضایتمندانه تعظیم کردند . در این زمان Ningishzidda و آداپا به محل سفینه های آسمانی برده شدند . آنو و Dumuziو Llabrat واشراف زاده ها و قهرمانان برای خداحافظی آمده بودند .خروشان ولرزان سفینه مثل شلیک توپ صدا کرد . وقتی به آسمان اوج گرفتند ، نیبیرو تبدیل به توپ کوچکی شده بود . در هنگام سفر Ningishzidda به آداپا درباره سیاره خدایان توضیح داد . درباره خورشید وزمین و ماه به او درسهایی را آموخت . با او درس داد که چگونه ماههای زمین یکدیگر را تعقیب می کنند تا سال زمینی بوجود بیاید . زمانی که آنها به زمین برگشتند ، Ningishzidda تمام اتفاقاتی که افتاده بود برای پدرش گزارش داد . انکی در حالیکه سرش را تکان می داد شروع به خندیدن کرد . با خوشحالی گفت : همانطور شد که من انتظار داشتم . انکی گفت : امااین قسمت نگهداشتن Dumuzi برای من معماست !

انلیل از بازگشت فوری Ningishzidda و آداپا خیلی گیج شده بود . از Ningishzidda و انکی پرس و جو کرد . موضوع چیست ؟ چه چیزی در نیبیرو افشاشده ؟ انکی گفت : اجازه بدهید نینماه راهم احضارکنیم تا او نیز آنچه که افشا شده را بشنود . نینماه بعد از انلیل وارد شد تا Ningishzidda هرچه را که می داند بگوید . انکی در زندگی مشترکش با زنهای زمینی هم رابطه داشته . انکی گفت : من قانونی را نشکسته ام بلکه فقط سیر شدنمان را تضمین کردم . انلیل باعصبانیت گفت : شما قانونی را نشکسته اید اما با کار عجولانه ای که انجام داده اید سرنوشت آنوناکی و زمینها را تعیین کردید . با کارهای زیادی که انجام داده اید ، کاری کرده اید که سرنوشت بلای سرنوشت شده . ( سرنوشتی در تعقیب سرنوشت دیگر است ـ‌ مترجم )‌عصبانیت سراسر وجود انلیل را در خودگرفته بود بطوریکه او دائم دور خودش می چرخید . مردوک از اریدو آمد . او بوسیله مادرش  Damkina احضار شده بود .

137

مردوک گفت : از پدر وبرادرم تقاضاهای عجیبی دارند . مادرمردوک تصمیم گرفت تا راز پدرو برادر مردوک را پیش خود نگهدارد وآن را برای مردوک فاش نکند .

آنو مجذوب انسان متمدن شد و دستور داد تا به مساله سیرشدن در زمین رسیدگی شود . به این صورت او برای مردوک تنها قسمتی از حقیقت را آشکار می کرد . آداپا وتی تی روی مردوک تاثیر گذاشته بودند و او به پسرهای آنها علاقمند شده بود . مردوک به پدرش انکی وهمچنین انلیل گفت : اجازه بدهند تا زمانی که Ningishziddaمشغول تعلیم دادن آداپا می باشد او هم به پسرهای آداپا آموزش دهد .

انلیل در پاسخ گفت : اجازه می دهم مردوک به یک پسر ونینورتا به پسر دیگر تعلیم بدهند !‌

Ningishzidda به همراه تی تی و آداپا در اریدو ماندند و او به آداپا اعداد و نوشتن را یاد داد . دو قلوها در شهر نینورتا ، Bad-Tibira متولد شده بودند . یکی را Ka-in به معنی کسی که با غذا رشد می یابد نامیدند . اورابه کنار کانالهای آب برد تا به او شنا کردن ودرو محصول را یاد بدهد . یک خیش برای شخم زدن نینورتا برای
Ka-in از چوب درختان ساخت با اهرمی که یک سرش در زمین قرار داشت .

برادردیگر ، پسرآداپا ، توسط مردوک به علفزارها برده شد . Abael ، سیراب از چمنزار ، از این به بعد نامیده شد . مردوک به او یاد داد که چگونه بتواند بسازد . اما برای چوپانی ، منتظر بودند تا Dumuzi برگردد !!!
( عجب مثل اینکه دوموزی استاد پروازی بوده تا چند واحد باقی مانده از درس تاریخ تحولات چوپانی را به Abael درس بدهد ـ مترجم )‌زمانی که یک شار کامل شد ، Dumuzi به زمین برگشت . اوبا خود میشهایی برای رشد و همچنین جوهره گوسفند را آورده بود . او حامل حیوانات چهار پا از نیبیرو به یک سیاره دیگر ،‌زمین بود . از برگشتنش به همراه میش وجوهره گوسفند با جشن وشادمانی استقبال شد . برگشتن Dumuzi بااین محموله گرانبها عملی احتیاطی در برابر انکی بود . رهبران جمع شدند تا با کمک هم تصمیم بگیرند که چگونه این گونه های جدید را پرورش بدهند . تا پیش از این میشی روی کره زمین وجود نداشت . هرگز بره ای از آسمان به زمین آورده نشده بود . هرگز بزغاله ای هم وجود نداشت که ازآن متولد شود .

ص 138

پیش از این هرگز کارگاه بافندگی پشم گوسفند تاسیس نشده بود . رهبران آنوناکی ،‌ انکی و انلیل و نینماه و Ningishzidda همه اینها را بوجود آوردند . آنها تصمیم گرفتند که برای این کارها ، تاسیسات مخصوصی را بسازند . روی یک تپه پاکیزه ،‌در محل فرودگاه ، در کوههای پوشیده از درخت سدر ،‌این تاسیسات را ساختند . در نزدیکی جایی که نینماه دانه اکسیر را کاشته بود در نزدیکی گیاهان این تاسیسات ساخته شد . آنها کار تکثیر غلات و میش ها را در زمین شروع کردند . نینورتا به Ka-in برای کاشت وبرداشت مشاوره می داد . مردوک هم به Abael درهنر میش داری و تربیت بره مشاوره می داد . وزمانی رسید که اولین محصول برداشت شد و اولین گوسفند بالغ شد . انلیل طی فرمانی اعلام کرد  که اولین جشن را پس از برداشت محصول برگزار کنند . پیش از آن آنوناکی اولین غلات خود را جمع آوری کرده و اولین بره های خود را به دنیا آورده بودند .

Ka-in را انکی و انلیل و نینورتا ، مداوم راهنمایی می کردند . Abael را هم انکی و انلیل و مردوک ، مداوم راهنمایی می کردند . انلیل به برادرهایش شادمانه درود فرستاد و برکت برایشان آرزو کرد و کارهایشان را تحسین نمود . انکی به همراه مردوک به دیدار بقیه رهبران رفتند . انکی گفت : از گوشت بخورید و از پشم استفاده کنید در برابر زمین .

اکنون زمان بررسی وضعیت نسلهای بعد از آداپاست . اینکه چگونه Abael بوسیله Ka-in کشته می شود .

پس از تمام شدن اولین جشن ،‌  Ka-in صورت اخمویی داشت . او خیلی ناراحت بود که چرا انکی او را مورد لطف و رحمت وبرکت بزرگ خود قرار نداده . (‌چون پسر او مسئول تربیت Abael بود از Ka-in غفلت کرده بود ـ‌مترجم )‌ بعد از برگشتن برادرها ، Abael به کارهای خودش می بالید و توجه ای به برادرش نداشت .  

من یکی از کسانی هستم که باعث وفور نعمت می شود و آنوناکی را سیر می کند . چه کسی باعث مقاومت قهرمانان می شود و چه کسی برای تهیه لباس آنها پشم تامین می کند . به Ka-in با جملات برادرش توهین شد . او با غرور این موضوع را مطرح کرد که : از وجود من است که دشتها پر از نعمت است . این من هستم که با خیش سنگین زمین را شخم می زنم و غلات را عمل می آورم .

ص 139

پرندگان در مزارعه ام فراوان هستند ود رنتیجه ماهی فراوانی هم در کانالهای آب در اختیار دارم . بادراختیار داشتن نان معاش و ماهی و پرندگان ، رژیم غذایی آنوناکی در اختیار من قرار دارد . برادران دوقلو رودررو قرارگرفتن وبا بحث و جدل بسوی دعوا پیش رفتند .

 موقعیکه تابستان شروع شد ، بارانی نبارید . در نتیجه علفزارها خشک و چراگاهها به تدریج کم شدند . برادر Abael گله گوسفندانش را بیرون برد و آنها را برای نوشیدن آب به سمت کانالها هدایت کرد . Ka-in ناراحت شد وبه برادرش دستور داد تا گوسفندانش را از کانالها خارج کند .

کشاورز و چوپان ، برادر به برادر ، به یکدیگر تهمت میزدند . یکدیگر رابه سیخ کشیده و مشتهایشان را گره کرده بودند تا با یکدیگر بجنگند . Ka-in به شدت خشمگین بود و سنگی را برداشت تا با آن به سرAbael ضربه بزند . پشت سر هم به او ضربه زد تا اینکه خون Abael بر زمین جاری شد . زمانیکه Ka-in خون برادرش را می بیند فریاد می زند Abael ، Abael برادرم ! اما Abael بی حرکت روی زمین افتاده بود . روح از بدنش رفته بود . Ka-in درکنار جسد برادری که خود کشته بود نشست و برای مدت طولانی گریه کرد .

تی تی نخستین کسی بود که از دلشوره ای که در او بوجود آمده بود موضوع قتل را فهمید . زمانی که خواب بود در خواب Ka-in را دید که Abael ، برادرش ، خون آلود ، در دستانش قرار داشت . پس از بیدار شدن رویای خود را با آداپا در میان گذاشت .

قلبم از اندوه پر شده . گویا حادثه وحشتناکی اتفاق افتاده . همچنین تی تی به آداپا گفت : من خیلی نگران هستم  . صبح که شد آنها از اریدو حرکت کردند تا به محل زندگی Ka-in و Abael بروند . آنها Ka-in را در حالی پیدا کردند که در کنار جسد برادرش  Abael نشسته بود .

تی تی تمام درد و رنج خود را با گریه آمیخته به فریاد نشان داد و آداپا از درد بر سر خود گل می ریخت . بر سر Ka-in فریاد زدند . تو چه کار کردی ؟ تو چه کارکردی ؟  Ka-in پاسخی نداد . خود را به زمین انداخت وگریست .  

ص 140

آداپا به شهر اریدو برگشت و درمورد آنچه که اتفاق افتاده بود با فرمانروا انکی صحبت کرد . Ka-in با انکی عصبانی روبرو شد که به او می گفت : شما نفرین شده هستید ! دیگر حقی برای زیستن در  Edin و زندگی با آنوناکی و زمینیهای متمدن را ندارید . و همچنین ما نمی توانیم بدن Abael را در اختیار پرنده های وحشی قرار دهیم . به رسم آنوناکی او در گوری دفن خواهد شد و رویش را با توده سنگ می پوشانیم .

انکی به آداپا و تی تی یاد داد که چگونه Abael را دفن کنند . این رسمی بود که آنها نمی دانستند . برای سی روز و سی شب پدرو مادر Abael برایش سوگواری کردند . اریدو خود را آماده می کرد تا درباره Ka-in قضاوت کند و انکی امیدوار بود که حکم محکومیت او تبعید باشد .

مردوک با عصبانیت گفت : Ka-in برای این کاری که انجام داده باید کشته شود . نینورتا ، مشاور Ka-in گفت : اجازه بدهید تا هفت قاضی جمع شود . مردوک فریادزد : هرکسی که اینجا جمع شده این موضوع را شنیده . نباید یکی از رهبران نییبیرو ـ آنوناکی را برای رهبری فرا خوانیم ؟  این کافی نیست که کسی که نینورتا مشاورش بوده یکی از مورد لطف قرارگیرندگان مرا کشته ؟ این مساله اینطور نیست که بگوییم نینورتا ، آنزوراشکست داده وهمینطور Ka-in علیه برادرش برخواسته ؟ پس باید سرنوشتش نیز شبیه آنزوباشد و چراغ عمرش خاموش شود . مردوک همینطور با عصبانیت با انکی و انلیل و نینورتا حرف میزد .

نینورتا از حرفهای مردوک ناراحت شد و در پاسخش گفت : خاموش باش و دیگر حرفی نزن !

انکی به آنها گفت : اجازه بدهید با پسرم مردوک ، خصوصی صحبت کنم . وقتی انکی و مردوک وارد اتاق خصوصی انکی شدند . انکی گفت : پسرم ! پسرم ! رنجت زیاد است اما هیچگاه اجازه نده عذابی را با عذابی دیگر بیامیزی . اگر اجازه بدهی رازی را که در قلبم سنگینی می کند به تو می گویم 

زمانی که در کنار رودخانه قدم میزدم دو دختر باکره زمینی را دیدم و خیالاتی شدم . ازدانه من آداپا وتی تی بوجود آمدند . به این شکل بود که نوع جدیدی از زمینیها بوجود آمدند . یک انسان متمدن در زمین متولد شد .

ص 141

پادشاه آنو شک داشت که آنها بتوانند تولید مثل کنند . باتولد Ka-in و Abael . آنو و شورای نیبیرو متقاعد شدند . به این مرحله جدید از حضور آنوناکی در این سیاره خوش آمد گفته شد و مورد تایید قرار گرفت . اکنون که Abael کشته شده است تو میخواهی تنها بازمانده ، Ka-in را هم بکشی ؟ با سیر کردن همه چیز تمام می شود و با شورش کردن تمام چیزهایی که ساخته ایم ویران خواهد شد . تعجبی نداشت که شما به  Abael علاقمند شده بودید چون این پسر در واقع برادر ناتنی شمابود . اکنون زمان ترحم کردن است تا سلسله آداپا نجات پیدا کند . انکی با غم واندوه این راز رابرای پسرش فاش کرد . مردوک ابتد از شنیدن این راز شگفت زده شد و سپس شروع به خندیدن کرد . عشق  بازیهای شما که مشهور است . حالا من متقاعد شدم . مردوک که عصبانیتش به خنده تغییرکرده بود به پدرش گفت :

در واقع بایداز مرگ  Ka-in چشم پوشی کنم واجازه بدهم تا او رابه انتهای زمین تبعید کنند .

انکی قضاوت اریدو درباره Ka-in را قرائت کرد . Ka-in بخاطر شرارتی که مرتکب شده به سرزمین سرگردانی ، واقع در شرق تبعید خواهد شد . از زندگیش چشم پوشی می کنیم . او و نسلش از دیگران متمایز خواهند گشت . Ningishzidda جوهره زندگی Ka-in را تغییر داد . دیگر روی صورتش ریش نخواهد رویید . Ningishzidda جوهره زندگی Ka-in را تغییر داد .(درمتن تکرارشده است ـ مترجم )  Ka-in به همراه Awan ، بعنوان همسر ، از Edin بسوی سرزمین سرگردانی حرکت کرد.

اکنون زمانی است که آنوناکی دچار سرگردانی شده بودند . بدون  Abael و بدون Ka-in ، آنها باید برای خود غلات ونان فراهم می کردند . چه کسی چوپانی خواهد کرد و میشهای گوناگون را نگهداری خواهد نمود و پشم برای پوشاک در اختیار ما قرار خواهد داد ؟ آنوناکی گفتند : به آداپا و تی تی اجازه بدهید تا نسلشان را افزایش دهند . بادعای خیر انکی ، آداپا و تی تی ، دوباره و دوباره تلاش کردند . یک دختر و بازهم دختر ، در هرزمان متولد می شد .

ص 142

درنود وپنجمین شار ، آداپا و تی تی سرانجام صاحب یک پسر شدند . تی تی اورا Sati ، به معنی زندگی دوباره نامید . آنها از نسل آداپا دانسته شدند . آداپا و تی تی در مجموع صاحب سی پسر و سی دختر شدند . آنها کارهای کشاورزی و چوپانی را برای آنوناکی انجام می دادند . زمینیهای متمدن بازگشتند و آنوناکی را سیر کردند . در نود و هفتمین شار ، Azura ، همسر ساتی یک پسر به دنیا آورد . نامش را Enshi در سالنامه ثبت کردند . به معنی رئیس انسان . بوسیله پدرش آداپا ، او اعداد و نوشتن را یاد گرفت . آداپا همه چیزرا راجع به آنوناکی و نیبیرو به انشی گفت . انلیل پسرهارا به  Nibru-ki برد و تمام رازهای آنوناکی را به آنها آموخت . انلیل بعنوان ارشد زمین به آنها نشان داد که چگونه نانار، با روغن مقدس بدنش راچرب می کند . انلیل به جوانترها یاد داد که چگونه از میوه آنبو،  اکسیر Ishkur بدست آورند .

از این زمان بود که انسان متمدن ، آنوناکی را خدایان نامیدند  و مناسک پرستش آنوناکی آغاز شد . انشی توسط خواهرش Noam صاحب پسری شد . اورا Kunin به معنی ، پخته شده ، نامیدند . در Bad-Tibira ، نینورتا معلمش شد . در آنجا او کار با کوره ها را یاد گرفت . اینکه چطور با آتش قیردرست کند وروش گداختن وتصفیه کردن را آموخت . در ذوب و تصفیه طلا برای نیبیرو او و فرزندش زحمت کشیدند . این موضوع در نود و هشتمین شار اتفاق افتاد .

اکنون زمان بررسی وضعیت نسلهای آداپاست بعد از تبعید Ka-in . و سفرهای آسمانی Enkime و مرگ آداپا . Mualit، خواهر ناتنی Kunin برای خود ایده هایی داشت .

ص 143

 

 

http://www.lostbook.persianblog.ir/

كتاب گمشده انكي(پایان فصل هفتم)

اجازه ندهید شورشی که یکبار در آبیزو رخ داد در Edin تکرار شود . انکی به نینورتا گفت : با این زمینیهایی که در Edin هستند ، قهرمانان دیگر تحرکی ندارند . نینورتا به انکی گفت : این موضوع برای چند Shars بیشتر طول نخواهد کشید . انلیل آرام نشد وبا گله وشکایت به پسرش گفت : اجازه بدهید تا سریعاً طلاها را جمع آوری کرده و هرچه زودتر همگی به نیبیرو بازگردیم . در Edin ، آنوناکی ، با تحسین زمینیها را مینگریستند . مجذوب هوش آنها شده بودند که چگونه دستورات را درک می کردند . آنها تمام کارهای خرد را بعهده گرفته بودند . آنها بدون اینکه لباسی پوشیده باشند کارهایشان را انجام می دادند .

 

مردها وزنهایشان دائم با یکدیگر جفت گیری می کردند و خیلی سریع تکثیر می شدند . در یک شار ، بعضی اوقات چهار شار و بعضی اوقات بیشتر نسلشان بیشتر می شد ، بطوریکه تعداد زمینیها زیاد شد و آنوناکی به اندازه کافی کارگر در اختیار داشتند . آنها با غذاهای آنوناکی سیر نمی شدند . در شهرها و درباغها ، دردره ها و تپه ها ، زمینیها برای غذا دائم درتلاش بودند . در آن روزها هنوز مساله غلات مطرح نبود . گوسفند ماده ای وجود نداشت وبره ای پرورش پیدا نمی کرد . درباره این موضوعات انلیل جملات خشمگینانه ای به انکی می گفت . این خلقت شماست که باعث  این آشفتگی ها شده و این شما هستید که باید راه نجاتی پیدا کنید .

اکنون زمان بررسی این مساله است که چگونه انسان متمدن بوجود آمد . اینکه چگونه انکی وAdapa و Titi رازی را در Edin بوجود آوردند . از تکثیر زمینیها ، انکی خوشحال بود و انلیل ناراحت ! آنوناکیها خیلی خیلی آرام شده بودند و میزان نارضایتی آنها خیلی کم شده بود . با تکثیر ، آنوناکی دیگر کار شاق انجام نمی دادند و کارگرها ی serfs ( کارگران برده که همراه زمین فروخته می شدند و آزادی نداشتند و مالک همسر و فرزند خود نیز نبودند ـ مترجم ) کارهایشان را انجام می دادند . برای هفت شار آرامش بین آنوناکیها حاکم بود و از میزان نارضایتی آنها کاسته شده بود .

 

ص 126

با این سرعت در تکثیر ، برای همه آنها امکان رشد کافی وجود نداشت . در طول بیشتر از سه شار ، پرندگان وماهی تعدادشان کم شد . آنوناکی به تنهایی رشد می کردند و زمینیها هم سیری ناپذیر بودند . انکی در قلبش ، خود رامسئول طراحی جدیدی احساس می کرد او به این فکر کرد که انسان متمدنی را بوجود آورد . آنها این توانایی را داشتند که غلات را کشت کنند و چوپان گوسفندان ماده وغیر ماده باشند . انکی به فکر طرحهای جدید خود بود و اینکه چگونه آنها را عملی کند . او طراح کارگران بدوی در آبیزو بود . زمینیها در Edin ، در شهرها و باغهایش بودند . آنها چه کارهایی را می توانستند انجام دهند که با آنها سازگار باشد ؟ چه چیزی در جوهره  زندگی آنها ترکیب نشده است ؟

فرزندان زمینیها باعث نگرانی شده بودند . این موضوعی بود هشدار دهنده که مورد توجه قرار گرفته بود . آنها بطور مداوم جفت گیری می کردند . آنها به دوران نیاکان وحشی خود بازگشته بودند ، خوار و خفیف  شده بودند . انکی نگاهی به سرزمینهای باتلاقی می اندازد . روی رودخانه ها شروع به قایقرانی می کند . تنها کسی که با او بود ، ایزمو ، وزیرش  بود که محرم رازهایش بود . دررودخانه ها او متوجه زمینیها شد که مشغول شستشو و جست وخیز بودند . دو زن در میان آنها بودند که زیبایی وحشی گونه ای داشتند . آنها سینه های محکمی داشتند . ازدیدن آنها در آب ، آلت تناسلی انکی به حالت نعوذ در آمد . میل آتشینی در او بوجود آمد .

از وزیر ایزمود پرسید آیا یک جوان مرا خواهد بوسید ؟ وزیر ایزمود گفت : من با این قایق اینقدر پارو خواهم زد تا جوانی پیدا شود که شما را ببوسد . او قایق را هدایت کرد به دستور انکی آن را به کنار خشکی برد تا انکی از آن پیاده شود . زن جوانی با او هم صحبت شد و میوه درختی را به او تعارف کرد . انکی خم شد و زن جوان در آغوش او دراز کشید و لبهایش را بوسید . لبهایش شیرین بودند وسینه های محکم و جا افتاد ه ای داشت . انکی با او رابطه جنسی برقرار کرد در حدی که منیش را در رحمش ریخت . او این منی مقدس را با رحمش پذیرفت و ازمنی  خداوندگار انکی آبستن شد !

ص 127

زن جوان دیگری با دیدن این صحنه به او نزدیک شد وبه او توت فرنگی وحشی تعارف کرد . انکی خم شد وزن جوان را در آغوش گرفت ولبهایش را بوسید . لبهای او نیز شیرین بود و سینه هایش برجسته و خوش فرم بودند . انکی با او نیز رابطه جنسی برقرار کرد در حدی که منیش را در رحمش ریخت . با زنهای جوان ماند تا دوران حاملگی آنها مشخص شود . انکی به وزیر ایزمود گفت که درکنار زنها باشد . در ماه چهارم شکم آنها بزرگ شد . قبل از دهمین ماه در ماه نهم حاملگی آنها کامل شده بود . اولین زن چمباتمه زد و چیزی زائید . یک بچه مذکر از او متولد شده بود . دومین زن هم چمباتمه زد و چیزی زائید . از او یک بچه مونث دنیا آمد . در طلوع و غروب ، طی یک روز هر دو دنیا آمده بودند . برکات یگانه در یک طلوع وغروب ، آنها اینگونه در افسانه ها مشهور شدند . در نود وسومین شار ، توسط پدرشان انکی در Edin متولد شدند . وزیر ایزمود به سرعت جریان تولد آنها را به انکی خبر داد . انکی از این جریان تولد به وجد آمده بود . آیا تا کنون کسی چنین چیزی را دیده است ؟ از مقاربت بین آنوناکی و زمینیها حاملگی رخ داده بود .

اکنون من انسان متمدن را در اختیار دارم !

این راز باید بین خودمان باقی بماند ! این دستور انکی بود به وزیر ایزمود . اجازه بدهید که نوزادان توسط مادرانشان شیر داده شوند . از این پس آنها نیز جزء خانواده من محسوب می شوند . شما باید به دیگران بگویید که من آنها را بین نی ها ، درون یک سبد پیدا کرده ام !

نوزادان توسط مادرانشان شیرخوردند و پرورش یافتند .

از آن به بعد خانواده جدید انکی توسط وزیر ایزمو در اریدو جای داده شدند . ایزمو به هرکس که می رسید در مورد نوزدان این توضیح را می داد که آنها را در بین نی ها ودر سبد پیدا کرده است .

ص 128

نینکی به بچه های سرراهی علاقمند شده بود و آنها را مثل بچه های خودش نگاه می کرد . نوزاد پسر را Adapa نامید ، به معنی سرراهی ، ونوزاد دختر را Titi نامید به معنی یکی با زندگی ، این دو بچه با بقیه بچه های زمینی فرق داشتند . آنها کندتر از بقیه زمینیها رشد می کردند اما خیلی سریعتر از آنها می توانستند درک کنند . به آنها هوش عطا شده بود . آنها می توانستند ماهرانه با کلمات ، جمله بسازند وصحبت کنند . دختر خیلی زیبا و دلپذیر بود وبا دستهایش مهارتش را نشان می داد . نینکی ،همسر انکی ، به Titi خیلی علاقمند شده بود . به او تمام هنرهایی را که داشت آموخت . انکی نیز Adapa را خودش آموزش داد . به او یاد داد که چگونه نگهداری و ثبت کند . این موفقیتها را انکی با غرور به ایزمود نشان می داد . به او گفت : من یک انسان متمدن بوجود آورده ام . از تخم خودم نوعی جدید از زمینیها را بوجود آورده ام . آنها همچون تصویر خودم به من شبیه هستند . از تخم غذا بوجود می آید و از گوسفند ماده ، گله . که نیاز به چوپان دارد . آنوناکی وزمینیها از این پس سیر خواهند شد . انکی به برادرش انلیل پیام داد و انلیل از  Nibru-ki به اریدو آمد . انکی به انلیل گفت : من از این وحشی های بیابانی نوع جدیدی از زمینیها را بوجود آورده ام . آنها  سریع یا دمی گیرند و دانشها ومهارتها به آنهادرس داده می شود . اجازه بدهید که ما دانه ها ی نیبیرویی خود رااین پایین بکاریم . اجازه بدهید تا ما از میشهای نیبیرویی ، گوسفند تحویل زمینیها بدهیم . اجازه بدهید ما این زمینیهای جدید را پرورش بدهیم برای کشاورزی و چوپانی . درواقع آنها از بسیاری جهات وابسته به آنوناکی هستند .

 این یکی از عجایب حیرت انگیز است که ما درمورد این وحشیهای بیابانی بدست آورده ایم .

ایزمو احضار شد و مثل همیشه گفت که آنها را در سبدی بین نی ها پیدا کرده است . انلیل با بدبینی نسبت به این موضوع به فکر فرورفت . او شگفت زده سرش را تکان داد .

ص 129

او از این در تعجب بود که چگونه یک بچه زمینی جدید بوجود آمده است . یک انسان متمدن درزمین بوجود آمده . چگونه به آنها کشاورزی و چوپانی و صنعت و ابزار سازی درس داده می شود .

 

انلیل به انکی گفت : اجازه بدهید که خبر این فرزندان نو ظهوررا به آنو بدهیم .
(عجب آدمی هست این انلیل ! تا چیزی میشه آنو رو خبردار می کنه ـ مترجم )

خبر فرزندان جدید به آنودر نیبیرو داده شد . آنو گفت : دانه هایی که قابل کاشت ورشد هستند و میشهایی که قابلیت گوسفند زایی دارند را نیز به زمین بفرستید. انکی وانلیل به توصیه های آنو عمل کردند . بوسیله انسان متمدن ، آنوناکی وزمینیها سیرخواهند شد . آنواین جملات را می شنید و حیرت زده می شد . او گفت : البته اینکه بعضی وجودهای زندگی باعث بوجود آمدن نوع دیگری از زندگی شوند امر بی سابقه ای نیست . اما اینکه در روی زمین از آدمو انسان متمدن با این سرعت بوجود بیاید بی سابقه است . بوجود آمدن چنین ترکیبی نیازمند شماره های بزرگتری است . این موجودات از تکثیر چنین موجوداتی ناتوان هستند . دانشمندان این موضوع را در نیبیرو بررسی کردند . در اریدو حوادث مهمی در حال رخ دادن بود . Adapa با Titi عمل جنسی انجام داد و تا آنجا پیش رفت که منیش رادر رحم او بریزد . در این میان تولدی رخ داد . Titi دو قلویی به دنیا آورد . دو برادر . خبر تولد این نوزادان در نیبیرو به آنوداده شد . (Adapa وTitiجفت گیری می کنند . صاحب دو پسر می شوند . Ka-in و Abaelکه در قسمت بعدی به ماجرای آنها پرداخته می شود . ـ مترجم )  

این دو قلوها با یکدیگر سازگاری داشتند . آنها می توانستند وسیله تکثیر باشند . دانه های قابل کاشت و رشد و میشهای گوسفند زا را به زمین تحویل دهید . به زمینیها کشاورزی و چوپانی بیاموزید تا همه از منفعت آنها سیر شوند . اینها دستورات آنوبود از نیبیرو به انکی و انلیل .

اجازه بدهید Titi دراریدو ماندگار شود تا بتواند به نوزادان خود شیر دهد . ونیز آنو دستور داد که Adapa این مذکر زمینی به نیبیرو فرستاده شود !

ص 130

كتاب گمشده انكي(فصل هفتم قسمت سوم)

 

به این لوح خوب دقت کنید !

انکی در پاسخ پسرش گفت : شما فرمانده Igigi ها شدید و درمریخ برترین فرد بودید ! مردوک به او گفت: افسوس پدرم ! سرنوشت باعث محرومیت ما از سلطه شده است ! شما ، پدرم ، با اینکه نخستین فرزند آنو هستید اما هنوز انلیل ، و نه شما ، وارث قانونی است . شما پدرم ، اولین کسی بودید که فرود آمد و اریدو را تاسیس کرد . اما اکنون اریدو در قلمرو انلیل قرار دارد و شما در فاصله دور در آبیزو هستید . من نخستین فرزند شما هستم و توسط همسر قانونی شما در نیبیرو به دنیا آمده ام . هنوز طلاهای زیادی در شهر نینورتا انباشته شده است که او تصمیم می گیرد آنها را بفرستد یا نفرستد . بقای نیبیرو در دستان او قرار دارد ونه در دستان من ! اکنون که در حال برگشتن به زمین هستیم چه کاری باید انجام دهیم ؟ من پادشاه و مشهور خواهم شد یا اینکه سرنوشتم این است که دوباره تحقیر شوم ؟ انکی در سکوت فرزندش را در آغوش گرفت ، وروی ماه متروک به او قول داد .

 

من باعث شدم که آینده ات تباه شود . زمان آسمانی شما فرا خواهد رسید . من نیز ایستگاهی مجاور شما خواهم داشت . اکنون زمان بررسی وضعیت Sippar است ، محل نگهداری سفینه ها در EDIN . اینکه چگونه کارگران بدوی به EDIN برگشتند . برای مدت زیادی از مدارهای زمینی ، پدر و پسر در زمین غیبت داشتند . درزمین هیچ برنامه ای اجرا نشده بود و درمریخ هم lgigi ها آشوب به پا کرده بودند . انلیل گزارشهای سری برای آنو می فرستاد او ازطریق تاسیسات Nibru-ki با آنوارتباط برقرار می کرد . انکی ومردوک به ماه رفته اند و برای مدارهای بیشماری در آنجا خواهند ماند . فعالیتهایشان مشکوک است و هنوز نمی دانیم در فکر چه توطئه ای هستند . از وقتی مردوک ایستگاه مریخ را ترک کرده Igigi ها بی قرار هستند . طوفان گردو خاک برروی ایستگاه ما در آنجا تاثیر گذاشته است . هنوز نمی دانیم چقدر خسارت به آنجا وارد شده . مکانی برای سفینه ها در Edin باید تاسیس شود .

 

ص 122

طلا از آنجا مستقیما اززمین به نیبیرو حمل خواهد شد . از این به بعد دیگربه ایستگاه مریخ احتیاجی نخواهیم داشت . این طرح نینورتا است و او آن را هوشمندانه طراحی کرده . اجازه بدهید محل سفینه ها درنزدیکی
 Bad-Tibira باشد . اجازه بدهید نینورتا اولین فرمانده آن باشد . آنو با دقت به سخنان انلیل گوش می داد و سوالات خو درا مطرح می کرد و انلیل هم به او پاسخ می داد . انکی ومردوک به زمین برگشتند . درباره ماه چه چیزی فهمیدید ؟ اجازه بدهید به حرفهای آنها گوش بدهیم . انکی و مردوک از ماه حرکت کرده بودند تا به زمین برگردند . آنها از شرایط سخن گفتند ، آنها گزارش دادند که ساختن یک ایستگاه روی آن غیر عملی است . آنو گفت : اجازه می دهم که آشیانه سفینه ها را بسازید ! انکی به آنو گفت : اجازه بدهید مردوک فرمانده آن باشد !انلیل با عصبانیت گفت : ما نینورتا را برای این مسئولیت در نظر گرفته ایم . او فرمانده Igigi ها است و بیش از این دیگر به او نیازی نیست . این دانش و وظیفه مردوک است . انکی به پدرش گفت : اجازه بدهید او نگهبان دروازه آسمان باشد . آنوبا علاقه به این بحث گوش می داد .او می دید که چگونه رقابت بر پسرانش تاثیر گذاشته است . آنو فرد خردمندی بود که باید در اینجا با خرد خود تصمیمی می گرفت . آشیانه سفینه ها ، این راه جدید برای طلا دسته بندی شد . اجازه بدهید این مکان جدید در اختیار نسل جدیدی قرار گیرد . دستور این است . پس نه انکی نه انلیل ، نه نینورتا نه مردوک ! اجازه بدهید این مسئولیت را نسل سوم بر عهده بگیرد ، دستور می دهم که Utu فرمانده باشد . اجازه بدهید تا آشیانه سفینه ها را بسازد . Sippar ساخته شود . شهر پرنده ! این نامش خواهد بود . این حکم آنوبود و کلام پادشاه نیز تغییر ناپذیر بود . در هشتاد ویکمین Shar ، ساختن آن شروع شد . طبق نقشه انلیل پیش رفتند .

ص 123

 

Nibru-ki در مرکز قرار داشت ،‌ انلیل مرکز زمین را برای آن تعیین کرده بود . روی دایره هایی مسافتها و مکانها در نسبت با شهرهای قدیمی تعیین شدند . شبیه پیکانی به طرف دریا که انتهای آن بند به کوهها باشد ساخته شد . خطی کشیده شد از از نوک دو قلوهای Arrata تا آسمانهای نواحی شمالی . در جایی این بند کشی خط Arrata یکدیگر را قطع می کردند . در مکانی برای Sippar ،‌ مکانی برای سفینه ها ، علامتی خارجی گذاشته شد که هرکسی را مستقیماً به آنجا راهنمایی می کرد . این مکان در مسیری دایره وار در نسبت با Nibru-ki قرار داشت . همه از این طرح مبتکرانه وطراحی دقیق تعجب کرده بودند .

در هشتادو دومین Shar ساختن Sippar کامل شده بود . به Utu ی قهرمان ، نوه انلیل ، دستورات لازم داده شد . کلاه ایمنی عقابی که با پرهای عقاب تزئین شده بود به او داده شد . آنو اولین کسی بود که با سفینه اش از نیبیرو بصورت مستقیم به Sippar سفر کرد . با چشم خودش ساخت وسازها را دید و شگفت زده شده بود از اینکه چیزی را که می خواست انجام شده بود . مردوک دستور داد که Igigi ها برای قرار گرفتن در موقعیت جدید از مریخ به زمین بیایند . آنوناکی از تاسیسات فرودگاه و آبیزو جمع شدند . در آنجا مراسم خوش آمد گویی و جشن و شادی برپا بود . مراسم رقص و آواز برای آنو و نوه انلیل برگزار شد . آنو او را بوسید و او را Anunitu ،‌به معنی محبوب آنو نامید . قبل از رفتن ،‌آنو همه قهرمانان زن و مرد را جمع کرد . او به آنان گفت :

اکنون عصری جدید شروع شده است ! این مکان برای تامین مستقیم طلای نجات بخش ساخته شده است و این به معنی پایان یافتن کار شاق در آینده است . این بار دیگر طلای کافی برای حفاظت از نیبیرو ذخیره خواهد شد . کار پر زحمت روی زمین کم و کمتر خواهد شد و قهرمانان زن ومرد به نیبیرو بازخواهند گشت .

اینگونه پادشاه آنو در جمع به همه قول داد . آنهارا بسیار امیدوار نمود .

ص 124

 

چند Shar بیشتر کار سخت طول نخواهد کشید و سپس آنها به خانه بازخواهند گشت . با جشن وشادی آنو به نیبیرو بازگشت و با خود طلا ، آنهم از نوع خالصسش را برد . Utu با عزت واحترام کار جدیدش را شروع کرد و نینورتا هم فرماندهی Bad-Tibira را حفظ کرد . مردوک نه به مریخ برگشت ونه با پدرش به آبیزو رفت !‌اوآرزو داشت که روز بتواند تمام نقاط زمین را ببیند بنابراین در کشتی فضایی سوارشد تا سفر به دور دنیا راآغاز کند . تعدادی از Igigi ها درمریخ باقی ماندند و تعدادی هم درزمین ساکن شدند و Utu فرمانده آنها شد . بعد از برگشتن آنو به نیبیرو ،‌زمین انتظار رهبران بزرگی را می کشید . آنوناکی انتظار داشتند که با بازسازی جدید آنها با قدرت به کارشان ادامه دهند . طلاها به سرعت انباشته می شدند واین راهی سریعتر و طبیعتی تر بود . در واقع افسوسی وجود نداشت برای کار که در حال انجام شدن بود !‌ انتظار آنوناکی این بود که در آبیزودیگر از کارشاق خبری نباشد و جایش راحتی و آسایش داشته باشند . آنوناکی های ساکن آبیزو می گفتند : اکنون که عملیات تکثیر در حال انجام شدن است ، اجازه بدهید آنها کار را انجام بدهند . درEdin کارها زیاد شده بود شرایط جدید نیازهای جدید و محلهای اقامت جدید طلب می کرد . قهرمانان در Edin فریاد می زدند که چراکارگران بدوی محدود به آبیزو هستند؟ قهرمانان در Edinفریاد می زدند که چرا برای چهل  Shar راحتی و آسایش تنها در آبیزوباید فراهم شود . کارما هم اینجا سخت شده ودیگر در توان ما نیست . باید اجازه دهید تا ما از کارگران بدوی استفاده کنیم . در زمانیکه انکی وانلیل روی این موضوع بحث می کردند ، نینورتا تصمیمی گرفت . او با پنجاه نفراز قهرمانان مسلح به اردوگاهی در آبیزو رفت . در جنگلها و استپهای آبیزو آنها شروع به تعقیب وگریز کردند . با روشهای ویژه ای آنها شکار کردند و مردان و زنانی را برای کار به  Edin آوردند . آنهارا تربیت کردند تا کارهای کوچک را بتوانند انجام دهند چه در باغها و چه در شهرها . از این کارها هم انکی عصبانی بود وهم انلیل خشمگین !‌ انلیل به نینورتا گفت : من آدمو تیامات را اخراج کرده بودم و حالا شما آنها را برگردانده اید ؟ !‌

 

 

كتاب گمشده انكي(فصل هفتم ـ قسمت اول)

لوح هفتم

خلاصه لوح هفتم

آدمووتیامات به همراه بچه هایی که به دنیاآورده بودندبه آبیزو برگردانده شدند. زمینیها تکثیر می شدند و همچون نوکر در معادن کار میکردند . نوه های انلیل ، دو قلوها به دنیا آمدند ،‌Utu وInanna .اززن وشوهرهای آنوناکی فرزندان دیگری روی زمین به دنیا می آیند . تغییرات آب و هوایی باعث مشقت بسیار در زمین ومریخ می شود .نزدیک شدن نیبیرو باعث بروزدگرگونیهایی شده . انکی ومردوک ماهرا کاوش کرده اما آن را خیلی خشن ارزیابی می کنند . انکی زمان سماوی و صورتهای فلکی را مشخص می کند . به تلخ بودن سرنوشت خود پی می برد اما به مردوک قول می دهد که برتری از آن آنها خواهد بود . آنو فرماندهی پایگاه فضایی جدید را به جای مردوک به Utu می دهد . انکی با دو زن زمینی مواجه شد وبا آنها عمل جنسی انجام می دهد . یک پسر به نام Adapa و یک دختر به نام Titi به دنیا می آیند . نگهداری و تربیت آنها به یک مخفی کاری تبدیل می شود وانکی آنها را بعنوان بچه های سرراهی معرفی می کند . Adapa ،‌بسیار باهوش است . پس او اولین انسان متمدن شناخته می شود . Adapa وTitiجفت گیری می کنند . صاحب دو پسر می شوند . Ka-in and Abael

متن لوح هفتم

انلیل همچنین دستور داد : به آبیزو ، خارج از Edin آنها را اخراج کنید . آدمو و تیامات از Edin به آبیزو اخراج شدند . ( در حالیکه هیچ گناهی نداشتند وقربانی درگیری رهبران نیبیرو شده بودند ـ مترجم ) انکی آنها را در محوطه ای در میان درختان قرار داد تا در کنار یکدیگر باشند .

البته اون زمان مد اینطوری بود دیگه !!!

انکی با شادی به آنها نگاه میکرد که حاصل کاری بودند که  Ningishzidda انجام داده بود . در کنار تیامات بچه هایش ورجه ورجه می کردند . ننیماه نیز برای تماشای متولد شده ها آمده بود . یک پسر و یک دختردوقلو توسط زمینی ها به دنیا آمده بودند . انکی ونینماه با حیرت ساعتها این تازه تولد یافته ها را نگاه می کردند که چطور آنها قد می کشیدند ورشد می یافتند . روزها و ماهها سپری می شدند . ماهها به سالها درروی زمین تبدیل شدند . در این زمان آدمو و تیامات پسرها ودخترهای دیگری هم داشتند . نخستین کسانی بودند به تنهایی تولید مثل کردند ! قبل ازاینکه نیبیرو یک Shar خود را کامل کند ، زمینیها همینطور تکثیر می شدند . به کارگران بدوی فهمیدن عطا شده بود . آنها فرمانها را می فهمیدند و مشتاق بودند تا همراه آنوناکی باشند برای دریافت جیره غذایی خوب در عوض کار مشقت بار . برای گرد وخاک و گرمای طاقت فرسا آنها شکایت نمی کردند و همچین برای سختی کارغر نمی زدند . از سختی کار در آبیزو ، آنوناکی راحت شده بودند . یافتن طلا برای نیبیرو حیاتی بود . جو نیبیرو به آهستگی ترمیم می شد . ماموریت زمین برای همه راضی کننده بود . از جمله آنوناکی ، آنان که از آسمان به زمین آمدند . آنها از جریان تولید مثل حمایت کردند. پسران انکی و انلیل ، خواهر و خواهر ناتنی را برای بهبود سلامتی قهرمانان به همسری برگزیدند.

ص 114

از آنها پسران ودختران روی زمین متولد شدند . آنها چرخه زندگی نیبیرویی رادر خود داشتند . اماچرخه زمینی آنهاسریعتر بود . کسی که در نیبیرو نوزاد قنداقی بود در زمین بچه نامیده می شد . کسی که در نیبیرو سینه خیز می رفت در زمین بچه ای بود که می توانست در اطراف خود بدود . شادی خاصی بوجود آمد وقتی از نانار و نینگال دو قلویی متولدشدند . نینگال آنهارا Inanna و Utu نامید . در واقع آنهاسومین نسل آنوناکی در روی زمین بودند . فرزندان رهبران آنوناکی وظایفشان مشخص شد . مقداری خرده کاریهای قدیمی تقسیم شدند تا فرزندان آنها آسوده تر باشند ! به این خرده کاریهای قدیمی ، کمی کار جدید اضافه شد . گرمای زمین در حال ظهور بود ، گیاهان رشد می کردند . موجودات وحشی زمین را محل تاخت وتاز خود قرار داده بودند .

بارندگی ها بسیار شدید شد و رودخانه ها طغیان کردند ، جایگاهها نیاز به تعمیر پیدا کرده بودند . همینطور که حرارت زمین افزایش می یافت قسمتهایی اززمین که از برف سفیدپوش شده بود شروع به ذوب شدن کردند .

تصویری از سیاره نیبیرو

نرده های حائل دریاها و اقیانوس ها را برنداشتند . از اعماق آتشفشانهای زمین ، آتش و گوگرد بیرون ریخته بودند . هر زمان که زمین می لرزید افراد داخل محوطه می ترسیدند . در جهان زیرین برف همه جا را سفید کرده بود و زمین نیز می غرید . در نوک آبیزو ، انکی مکانی را برای مراقبت تاسیس کرده بود . آنجا رابه Nei-gal پسرش ، و همسرش Ereshkigal سپرد . Nei-gal به پدرش گفت : یک چیز ناشناخته ، چیزی غیر عادی در آن زیر
می جنبد ! در Nibru-ki ، تقاطعی میان زمین و آسمان ، انلیل مشغول تماشای مدارهای آسمانی بود . او با استفاده ازME های الواح سرنوشت حرکتهای آسمانی را مورد مطالعه و مقایسه قرار می داد . انلیل به برادرش گفت : آسمانها دچار آشوب شده اند . از مریخ ، ایستگاه بین راهی ، مردوک به پدر انکی شکایت
می کرد .

این هم نوادگان مردوک در مریخ !!!‌

ص 115

بادهای نیرومند در حال افزایش هستند و گرد و خاک ناشی از طوفا ن به حدی زیا داست که کار ما را تحت الشعاع قرار داده . مردوک جملات خود را اینگونه تکمیل کرد ، درHammered Bracelet غوغایی به پاست . گوگرد از آسمان روی زمین می بارد . موجودات شیطانی بی رحمانه موجب خسارت شده اند . آنها خشمگینانه به زمین نزدیک شده اند . آتش سوزان آنهادر آسمان منفجر می شود . آنها تاریکی را با این انفجارها به روز روشن تبدیل می کنند و بادهای شیطانی خشمگینانه به اطراف سرک می کشند . آنها با موشکهایی همچون سنگ به زمین حمله می کنند . همچنین کینگو ، ماه زمین و مریخ از این هجوم آسیب دیده اند . چهره آنهااز زخمهای بیشمارپوشانده شده بود . انلیل و انکی ، به آنو ی پادشاه فوراً خبر دادند و گفتند که به دانشمندان نیبیرو دستور آماده باش بدهد . زمین ، ماه ومریخ با فاجعه ای ناشناخته رودررو خواهند شد .

دانشمندان از نیبیروپاسخ دادند . جملات آنها قلب رهبران را آرام نکرد . در آسمانها خانواده خورشید برای خود ایستگاههایی داشتند . در سلسله مراتب آسمانی زمین انتخاب شده است که در مکان هفتم قرار داشته باشد. در آسمانها نیبیرو در حال نزدیک شدن بود ، به نزدیکی محل اقامت خورشید . دانشمندان برای بازجویی ردیف شدند ، نیبیرو سرگردان شده بود . بر اثر Hammered Bracelet مسیرش را گم کرده بود . بر اثر ذرات و قطعات Bracelet جابجا شده بود . مریخ و Mummu بدون داشتن جوی برای محافظت کنار خورشید خمیده بودند . آسمانهای با شکوه مریخ در حال ترک محل اقامت خود بودند . نیبیرو به سمت پادشاهی آسمانی جذب می شد در آرزوی ملکه آسمانها شدن بود . برای سرکوب ، نیبیرو از اعماق آسمان همچون غولی شیطانی ظاهر شد . یکبار در نبردی آسمانی این غول به مصاف تیامات رفته بود .

ص 116

از اعماق آسمانها راهی برای خود ساخت ،این نیبیروبود که بعد از خوابی عمیق اکنون بیدار شده بود . درافق از میان آسمان همچون اژدهایی با شعله ای طولانی دیده می شد . سر در مرکز قرار داشت و پنجاه پا نیز طول داشت و دمش بسیار باشکوه بود . در روز ، آسمان زمین تاریک شده بود . در شب روی صورت ماه سایه تاریک خودرا انداخته بود . مریخ درخواست کمک داشت ، از آسمان ، کمک توسط برادرانش .

او پرسید : چه کسی جلوی اژدها را خواهد گرفت ، متوقفش خواهد کرد و آن را خواهد کشت ؟ فقط یکبار این کینگوی شجاع بود که به این ندا پاسخ داد و برای حفاظت از تیامات پا پیش گذاشت . اژدها جلوتر از زمانی که کینگو بتواند کاری انجام دهد پیش می تازد . برخوردش خشن بود و طوفانی از ابر روی ماه ایجاد شد . از این مساله ماه از بنیان شروع به لرزیدن کرد واز این برخوردها دچار زلزله شد .

در آنوقت خسارتهای آسمانی کم شد . نیبیرو به محل سکونتش در اعماق باز می گشت . مریخ مدار خود را ترک نکرد . باران موشکهای سنگی بر زمین و مریخ متوقف شد .

انکی و انلیل با مردوک و نینورتا دور هم جمع شدند . گروهی  از نقشه برداران وظیفه برآورد خسارت را بر عهده گرفتند . انکی پی زمین و سطح آن را آزمایش کرد . اعماق اقیانوس ها ، گوشه های زمین و کوههای حاوی طلا و مس را او اسکن کرد .

تصویری نمادین از سیاره ایکس بر روی یک مزرعه

انکی گفت : از نظر یافتن طلای حیاتی ما کمبودی نخواهیم داشت . نینورتا در Edin نقشه بردار بود ، جائیکه کوهها و دره ها با لرزه های شدید باعث ترس و وحشت شده بودند . او در کشتی فضایی بسوی آسمان اوج گرفت . فرودگاه دست نخورده باقی مانده بود . در زمین شمالی مایعات مشتعل روی زمین ریخته بود . نینورتا به پدرش انلیل گفت : در آنجا بخار سولفور و قیرطبیعی کشف کرده ام . مریخ نیز به شدت آسیب دیده و طوفان گرد و خاک زندگی در آنجا را مختل نموده است .

ص 117

كتاب گمشده انكي(فصل ششم ـ قسمت دوم)

نها به خانه زندگی برگشتند ، اورابه مکانی که درخشش خیره کننده ای داشت راهنمایی کرد . در این مکان پاکیزه Ningishzidda اسرار اکسیر ـ زندگی را به نینماه توضیح داد . به او نشان داد که چگونه جوهره وجود ازترکیب دو گونه پدید می آید . نینماه گفت : موجودات داخل قفس در میان درختان هم عجیب هستند و هم هیولا به نظر میرسند . انکی گفت : در واقع اینچنین است . اگر شما بخواهید آنها نیز به کمال میرسند ! اکسیرها چگونه باید ترکیب شوند و چقدر از آنها لازم می شود که با یکدیگر ترکیب شوند . کدام رحم باید برای اولین بار این حاملگی را انجام دهد . مساله رحم و اینکه زمان تولد کی باشد باید مشخص شود . شما برای روند بهبودی احتیاج دارید که این فرایند رادرک کنید  . شما باید درک کنید که برای هر تولدی باید مادری وجود داشته باشد ! نینماه اینها را که می گفت لبخند میزد او بخاطر می آورد که بعنوان مادر دو دختر برای انکی بدنیا آورده است . او به همراه Ningishzidda مشغول بررسی فرومولهایی شد که از ME بدست می آمد .

او پرسید که این و آن چه مکانیزمی دارند . او تصمیم گرفت این موجودات داخل قفس جنگلی را آزمایش کند برای همین نگاهی به این موجودات دو پا انداخت . توسط یک مرد اکسیر در وجود زن پخش می شد . دو رشته ای که همچون مار به هم پیچیده شده و ترکیب می شوند و ازاین ترکیب فرزندی به دنیا می آید . نینماه گفت : اجازه بدهید که یک آنوناکی مذکر یکی از این موجودات دو پای مونث را حامله کند واز این ترکیب فرزندی متولدشود ! انکی گفت : مااین کار را بارها انجام داده ایم وهر دفعه شکست خورده ایم ! نه حامله گی اتفاق افتاد و نه تولدی در کار بود .

اکنون زمان بررسی این مساله است که چگونه کارگر بدوی خلق شد و اینکه چگونه انکی ونینماه با همکاری Ningishzidda این موجود را خلق کردند . نینماه گفت : بایدراههای دیگری هم برای ترکیب کردن اکسیر وجود داشته باشد . ما باید سعی خودمان را بکنیم . ما باید راه دیگری پیدا کنیم که این دو رشته از اکسیر با همدیگر بخوبی ترکیب شوند . کاری کنیم که به بخش زمینی آن آسیبی وارد نشود .

ص 100

می تواند در پایان کار بخشی از اکسیر وجودمان را دریافت کند . از فرمولهای ME که مربوط به اکسیر نیبیرویی می شد بصورت ذره ذره باید استفاده شود . در ظرفی بلوری نینماه ترکیبی را آماده کرد . تخمک دوپای مونث را به آرامی در آن قرار داد . من دیده ام که آنوناکی با این تخمک آبستن می شوند . تخمک بر می گشت بسوی رحم موجود دو پای مونث و واردش می شد . او اندیشید که بزودی تولدی صورت خواهد گرفت . زمانی برای تولد تعیین شد و این در حالی بود که رهبران انتظار می کشیدند . با دلنگرانی نتایج را دنبال می کردند . زمانی که برای این کار اختصاص داده بودند تمام شد اما تولدی صورت نگرفت . نینماه آنقدر ناامیدشده بود که تصمیم به قطع کار گرفت و می خواست که عامل حاملگی رابا انبر بیرون بیاورد .

 

 

ناگهان انکی فریاد زد نگاه کن یک موجودزنده ! ما موفق شدیم . Ningishzidda از خوشحالی گریه می کرد . نینماه نوزاد را در دستان خود گرفته بود اما او چندان شاد نبود . نوزاد پشمالو از آب در آمده بود . آلت تناسلی اش شبیه موجودات زمینی بود . اما از نظر باسن  شبیه آنوناکی شده بود . آنها تصمیم گرفتند که موجود دو پای مونث پرستار نوزاد باشد و اورا با شیر خودش شیر بدهد . نوزاد سریع رشد می کرد در نیبیرو یکروزه شده بود و در آبیزو یک ماهه . بچه زمینی رشد کرد و قد کشید . اما در اوتصویری از یک آنوناکی دیده نمی شد . دستهایش به درد این نمی خورد که بتواند با ابزار کار کند و حرف زدنش هم چیزی بیشتراز خرخر و غرغر نبود !

نینماه گفت : باید  کوشش بیشتری داشته باشیم . ترکیب باید تنظیم شود . باید با ME دوباره بسنجم و باآن بیشتر سعی کنم ! با انکی و دستیاری Ningishzidda . آنها دوباره روش خود را تکرار کردند . نینماه با دقت اکسیرها را در ME مورد بررسی قرار داد . ذره ای از این بر می داشت وبا ذره ای از آن ترکیب می کرد . سپس در ظرف کریستالی او در تخمک زن ، بذر مذکر زمینی را پاشید وبارورش نمود .

ص 101

تئوریهای زیادی مطرح شد و در زمان مناسب تولدی صورت گرفت . این یکی بیشتر به آنوناکی شباهت داشت . اجازه داده شد مادری نوزاد را شیر دهد تا مانند یک بچه رشد کند . او جذاب به نظر می رسید . دستهایش طوری بودند که می توانست ابزار را نگه دارد . حسهایش را آزمایش کردند ، کمبودهایی مشاهده شد . بچه زمینی
نمی توانست بشنود و بیناییش هم ضعیف بود . دوباره ودوباره نینماه ترکیبات را تغییر داد . او ذرات وقطعات را از فرمولهای ME جابجا می کرد . یکی از پاهایش فلج بود و دیگری آب منیش چکه می کرد !!! یکی دستهایش
می لرزیدند ودیگری جگرش خوب کار نمی کرد . همچنین یکی دستش آنقدر کوتاه بود که به دهانش نمی رسید و دیگری ریه هایش با نفس کشیدن سازگار نبود . انکی مایوس شده بود از اینکه کارشان نتیجه ای داشته باشد . ننیماه گفت : ما نتوانستیم کارگر بدوی بسازیم . من دارم کشف می کنم بوسیله آزمایشها که چه چیزی خوب است و چه چیزی بد .

 

نینماه در پاسخ انکی می گوید : قلبم به من می گوید ما موفق می شویم . این بار از ترکیبات بیشتری استفاده می کند اما باز هم نوزاد ناقص زاده می شود . انکی گفت : شاید ترکیبی که ما استفاده میکنیم چیزی کم داشته باشد . عامل بازدارنده در این میان وجود دارد که ترکیب اکسیر و تخمک مونث کامل نمی شود . شاید گمشده ما چیزی است که درزمین وجود دارد . بجای استفاده از بلورهای نیبیرویی آنها از خاک رس استفاده کردند . این پیشنهاد انکی مغز متفکر بزرگ بود به نینماه . برای ترکیب کردن چیزی که زمینی باشد به طلا و مس هم احتیاج داریم .

بدینگونه انکی ، خردمند ، تشویق کرد که از گل آبیزو استفاده کنند . نینماه در خانه زندگی یک ظرف ساخت از گل رس آبیزو . او ظرفی را ساخت حمامی شکل برای تصفیه و دراین مدت ترکیباتش را نیز تنظیم می کرد . به آرامی تخمک مونث دوپای زمینی را درون ظرف گلی که ساخته بود گذاشت .

ص 102

جوهره ای از حیات را از خون آنوناکی برداشته و درون ظرف گلی قرار داد . با استفاده از فرمولهای ME ترکیب جوهره آماده شد . بدرستی ذره ذره آنها را به ظرف گلی اضافه کرد . تخمک رابارور نموده وارد رحم زن زمینی نمود . نینماه با شادی فریاد زد . حامله شد ! منتظر شدند تا زمان تولد فرا رسد . بعد از مهلت مقرر زن زمینی شروع به درد کشیدن کرد . یک بچه ، یک نوزاد در راه بود . نینماه با دستهایش نوزادرا بیرون آورد . مذکر بود ! بچه را دردستهایش نگه داشت و ظاهرش را آزمایش کرد . این یکی ظاهر کاملی داشت . نوزادرا با دستهایش تکان داد در حالیکه انکی و Ningishzidda هم حاضر بودند . خنده های شادی سه رهبر را فرا گرفته بود . انکی و Ningishziddaمیرقصیدند و نینماه به آغوش انکی پرید و بوسیدش . انکی به چشمهای درخشان او نگاه کرد و گفت : با دستهای شما ساخته شده است . اجازه دادند مادر زاینده نوزاد را شیر بدهد . سریعتر از بچه ای که در نیبیرو رشد می کند او رشد کرد . ماه به ماه نوزاد پیشرفت می کرد و از نوزادی تبدیل به بچه شد ! ( بالاخره داشت بزرگ می شد ـ مترجم ) دستهایش برای کار مناسب بودند اما نمی توانست حرف بزند و همچنین نمی توانست حرف کسی را درک کند . و حرف زدنش هم چیزی بیش از خرخر و خرناس و غرغر نبود !!! انکی از این موضوع به فکر فرو رفت . آنچه را که انجام شده بود تا ترکیب ساخته شود گام به گام بررسی کرد . به نینماه گفت ما همه  چیز را تغییر دادیم و تمام سعی خود را کردیم جز یک چیز که هرگز تغییر داده نشده . ما این ترکیبات را همیشه وارد رحم زن زمینی کرده ایم تا بارور شود . و همیشه هم به بن بست رسیده ایم . نینماه به انکی خیره شده بود وبا حیرت نگاهش می کرد .

چه حقیقتی را میخواهی بیان کنی ؟ او به یک پاسخ نیاز داشت . انکی در پاسخ گفت : من ازرحمی صحبت میکنم که کار تولد را انجام می دهد  و تخمک بارور شده را تغذیه می کند تا زمان تولدش فرا رسد . اگر می خواهیم تصویری داشته باشیم که بعد به ما شبیه ترباشد باید از رحم یک آنوناکی استفاده کنیم !

ص 103

كتاب گمشده انكي(فصل ششم ـ قسمت اول )

فصل ششم ـ قسمت اول

خلاصه ای از لوح ششم

 

 

 

برای رهبران شکاک ، انکی رازی را افشاء می کند . در آبیزو موجود وحشی و سرگردانی وجودداشت که شبیه آنوناکی بود . زندگی که می توانست با جوهره آنوناکی پربارتر شود . این موجود می تواند ارتقاء پیدا کند به کارگر بدوی اما هوشمند . انلیل فریاد می زند : آفرینش به پدر کل منشاء ها تعلق دارد . نینماه وارد بحث شد و گفت : ما فقط می خواهیم تصویری از یک موجود بدست آوریم . رهبران به این طرح رای مثبت دادن چون آنها در بد مخمصه ای گیر کرده بودند و به طلا برای نجات خودنیاز داشتند . آزمایشها توسط انکی و نینماه و پسر انکی Ningishzidda شروع شد . پس از شکستهای بسیار آنها به مدل Adamu دست پیدا کردند . نینماه پیروز مندانه فریاد زد : این ساخته دست من است . برای این موفقیت نامش به Ninti به معنی بانوی زندگی (Lady of Life   ) تغییر داده شد . نینکی همسر انکی ، به شیوه Ti-Amatهمچون زنی زمینی کمک می کند ! . دوره دورگه ها (hybrids ) در زمین آغاز می شود . آنها قادر به جفت گیری بودند اما نمی توانستند تولید مثل کنند . Ningishzidda به درخت زندگی آنها ( DNA ) دو جوهره جدید اضافه میکند . کشفیات به پیشرفتهای غیر قابل تحمل تبدیل شدند . انلیل اورا اززمین اخراج کرد . 

 

 

 

 

لوح ششم

یک کارگر بدوی ، با استفاده از جوهره خودمان وبه همان شیوه ایجاد می کنیم . همچنین انکی به رهبران گفت . موجودی که به آن احتیاج داریم پیش از این وجود داشته . اینگونه بود که انکی رازی را که در آبیزو بود برای آنها آشکار کرد . با شگفتی رهبران جملات انکی را می شنیدند . آنها مجذوب این جملات شده بودند . انکی می گفت : این موجودات در آبیزو هستند . آنها بصورت عمودی روی دو پایشان راه می روند . از پاهای جلویشان بعنوان ابزار استفاده میکنند . بعنوان دست مایحتاج خو درا بدست می آورند . آنها در بین حیوانات جلگه زندگی می کنند . آنها اصلا نمی دانند که باید لباس بپوشند .

 

 

صفحه 96

آنها گیاهان را با دهانشان می خورند واز آب دریاچه و جوی می نوشند . سراسر بدنشان مو دارد . آنها پشمالو هستند . موی سرآنها شبیه شیرهاست . با غزالها رقابت میکنند و ازموجودات شلوغ داخل آبها لذت می برند . رهبران با شگفتی به سخنان انکی گوش می دادند .

 

 

انلیل گفت : این باور نکردنی است . چنین موجودی تابحال در Edin دیده نشده است . نینماه گفت : قبل از Aeons در نیبیرو در دوره اجدادی شبیه چنین چیزی را داشته ایم . آن هست ، نه اینکه خلق شود !‌ دیدنش باید هیجان انگیز باشد . انکی آنها را به خانه خود راهنمایی کرد . در قفسهای محکم بعضی از موجودات زندانی شده بودند . وقتی انکی و دیگران را دیدند از جایشان پریدند وبا مشت روی میله قفسها کوبیدند . آنها خرخر می کردند و خرناس می کشیدند

نمی توانستند به هیچ زبانی صحبت کنند . انکی گفت آنها زن ومرد هستند و آلت زنانه و مردانه دارند . شبیه ما که از نیبیرو آمده ایم می توانند تولید مثل کنند . Ningishzidda ، پسرم روی DNA انها آزمایش کرده است . (‌در اینجا انکی می گوید شیوه اکسیر آنها که من برای سادگی کار و پرهیز از گیج شدن شما وهمچنین خودم همان اصطلاح DNA را انتخاب کردم ـ‌مترجم )‌ با مال ما خویشاوند است . شبیه دو ماری که به هم پیچیده باشند .

 

وقتی که DNA ما با مال آنها ترکیب شد ، علامتی از ما بر مال آنها غالب می شود . یک کارگر بدوی آفریده می شود که می تواند دستورهایمان را بفهمد . می تواند از ابزارهای ما استفاده کند و کار شاق کار در معدنها را انجام دهد . برای تسکین دردهای آنوناکی اینها را وارد آبیزو می کنیم !

انکی با اشتیاق حرف می زد و جملاتش را با هیجان بسیار بیان می کرد . انلیل با تردید به این حرفها نگاه می کرد در حالیکه این موضوع از اهمیت زیادی برخوردار بود . روی سیاره ما ،‌مدت طولانی می شود که بردگی منسوخ شده ، دیگر حتی ابزارهای بردگی هم وجود ندارد . موجودی جدید ،‌ قبل از عدم وجود شما امیدوارید که موجودی را شروع کنید !‌ آفرینش تنها در دستان پدر همه منشاء ها قرار دارد . انلیل دنبال جملاتی می گشت تا بتواند مخالفت خودرا بااین طرح نشان دهد .

صفحه 97

انکی به برادرش پاسخ داد : بردگی مطرح نیست ، این کمکی است برای اجرای نقشه ام ! نینماه گفت :این موجود قبلاً وجود داشته . به ما توانایی بیشتری برای اجرایی شدن این نقشه می دهد . انکی با اطمینان گفت : آفرینش جدیدی در کارنیست واین بیشتر ساختن تصویری از یک موجود محسوب می شود ! با کمی تغییر میتوانیم به نتیجه برسیم و فقط به یک قطره از جوهره وجودمان برای این کار نیاز داریم ! انلیل گفت : این موضوع خوبی نیست که مورد علاقه من باشد . علیه قوانین سیاره ماست ، سیاره ای که از آن سفر کرده ایم . این قوانین از وقتی به زمین آمده ایم فراموش شده . هدف ما بدست آوردن طلا بود نه اینکه جای پدر تمام منشاء ها را تغییر دهیم !

بعد از صحبتهای انلیل نوبت نینماه بود که پاسخ بدهد . نینماه به انلیل گفت: برادرم ! پدر تمام منشاء ها به ما عقل ودرک عطا کرده است . برای چه هدفی ما آن را کامل می کنیم ؟ جز اینکه از آن بیشتر استفاده کنیم ؟ همه وجود زندگیمان توسط آفریننده از عقل ودرک پر شده است . مالیاقت این را داریم که هرچه بخواهیم از آن استفاده کنیم . حد سرنوشت برای ما تعیین نشده است ؟ نینماه با جملاتش می خواست که انلیل را سربراه کند . بافرض اینکه این جوهره به ما عطاشده است ما با ابزارهایمان باید این سفینه را کامل کنیم . ما کوهها رابا سلاحهای مرگبار مان خرد کردیم و با طلا میخواهیم سلامتی سیاره مان را تضمین کنیم . نینماه که به او مادر زاینده نیز گفته  می شد . اجازه بدهید با خرد خود ابزار جدید تولید کنیم نه اینکه موجود جدیدی بخواهیم بیافرینیم .

اجازه بدهید با تجهیزات جدید و نه بوسیله موجودات برده ، کار شاق را راحتتر کنیم ! چطور این درک به ما عطا شده ؟ برای اینکه سرنوشت ما از پیش تعیین شده Ningishzidda و انکی و نینماه با صحبتهایشان توافق کردند . Ningishziddaگفت: کسی نمی تواند ما در مسیر استفاده از دانش که در اختیار داریم متوقف کند.

ص 98

آنها به انلیل اینگونه گفته بودند که این تقدیر وسرنوشت است . و همو مارابه این سیاره آورده است که از آبهایش طلابدست آوریم و ورقه ورقه اش کنیم . ما قهرمانان آنوناکی را به کار سخت حفاری واداشته ایم ؟ ما می توانیم با برنامه ریزی کارگر بدوی بسازیم که این کار را انجام دهد .انلیل غمگینانه گفت: برای من این نوع خویشاوندی جای سوال دارد!

 

 

) منظور خویشاوندی با این موجودات است ـ مترجم ) اینکه این تقدیرو سرنوشت است نیاز به تصمیم گیری دارد . این مساله از ابتدا برایمان مقدر شده یااینکه به انتخاب ما بستگی دارد ؟ به بحث گذاشته شده بود این موضوع قبل از اینکه آنو تصمیمی بگیرد وبه او نیز مباحث ارائه شد قبل از اینکه شورایی تشکیل شود . ریش سفیدان و دانشمندان وفرماندهان طرف مشورت قرار گرفتند . بحثها طولانی و تلخ بودند ، مباحثی چون زندگی ومرگ و تقدیرو سرنوشت کلماتی بودند که رد وبدل می شدند .  آیاراه دیگری نیز برای استخراج طلا وجود دارد ؟ بقا ما در خطر انهدام قرار دارد . شورا تصمیم گرفت . طلا بایداستخراج شود بنابراین همین کاری که می گویید را انجام دهید ! اجازه میدهیم که آنو قوانین سفرهای بین سیاره ای را کنار نهاده و اجازه بدهد هر طور که شده سیاره نیبیرو حفظ شود ! وقتی از کاخ آنو به تصمیم تیم انکی جواب مثبت داده شد انکی از شادی در پوست خود نمی گنجید .

انکی گفت : اجازه بدهید تا نینماه دستیار من باشد چون او درک خوبی از این موضوع دارد  و با اشتیاق به نینماه خیره شد . انلیل گفت و اجازه بدهید نینماه در امنیت قرار  داشته باشد ! این تصمیمها بوسیله Ennugi به آنوناکی در آبیزو اعلام شد . و او گفت : تازمانی که به نتیجه برسیم شما باید مشتاقانه کار سخت حفاری را ادامه دهید .

دیگر از شورش خبری نبود اما جایش را دلسردی گرفته بود . سرانجام آنوناکی بطور موقت برگشتند سرکار سخت حفاری . در خانه زندگی واقع در آبیزو ، انکی شیوه های احتمالی آفرینش این موجود را به نینماه توضیح می داد . او نینماه را به میان درختان برد در جایی که قفسی در آنجا قرار داشت . در قفس موجودات عجیبی قرار داشتند طوریکه او تاکنون شبیه آنها را ندیده بود . قسمت جلویکی از موجودات در بین رانهای موجوددیگر قرار داشت ! انکی به نینماه نشان داد که جوهره این دو موجود از دو ترکیب ساخته شده اند .

ص 99

 

 

كتاب گمشده انكي(فصل چهارم ـ‌قسمت چهارم)

در این هنگام در چشمان آلالو اشک جمع شد . آنو در قلب خود دچار شگفتی شده بود . آنزو به آنو گفت : این آرزو و افتخاری برای من است . خواهش می کنم به من قولی بدهید . با دستهایم به شما قول میدهم وقسم میخورم : در سفر بعدی که همراه سفینه در مدار مریخ انجام شود با یک کشتی فضایی برای شما فرود بیاییم . اگر شما را زنده پیدا کردیم ، شمارابه عنوان ارباب مریخ اعلام خواهیم کرد وزمانی که بخواهیم ایستگاهی بین راهی روی مریخ تاسیس کنیم این شما هستید که فرماندهی آنجا را بعهده خواهید گرفت . آنزو تعظیم کرد و گفت : او هم تعظیم می کند ! { منظورش آلالوست ـ مترجم } محفظه آسمانی بسوی آنزو و آلالو هدایت شد . به درخواستشان کلاه ایمنی کله عقابی و لباس ماهی مانند به همراه غذا و ابزارهای مورد نیاز به آنها داده شد . از قلمرو سفینه محفظه آسمانی خارج شد و آنها می توانستند محل فرود را ببیند تا جایی که از دید سفینه خارج شدند و سفینه راه نیبیرورا در پیش گرفت .

 ب رای نه Shars آلالو در نیبیرو پادشاه بود و برای هشت Shars هم در اریدو فرماندهی کرد . اکنون در نهمین Shars فرماندهی اش ، تقدیرش این بود که در تبعید بمیرد . اکنون زمان برگشتن آنو است به نیبیرو و اینکه چطور آلالو در مریخ مرد . اینکه چطور انلیل موفق شد روی زمین فرودگاه بسازد .

در نیبیرو مراسم شادباش و خوش آمد گویی برگزار کردند برای ورود آنو و او در مورد شورای قضاوت در جمع شاهزادگان توضیح داد که چه اتفاقی افتاد در زمین . او نه از ترحم سخن گفت ونه از انتقام بلکه بیشتر در مورد تکالیف و مسئولیتها راهنمایی نمود . فهرستی از کارهای بزرگی که باید انجام می شد نوشته بود :

 

 

تاسیس ایستگاههای بین راهی از نیبیرو به زمین و گرد آوری تمامی خانواده خورشید زیر چتر پادشاهی وتاسیس یک امپراطوری جدید . اولین ایستگاه در مریخ خواهد بود و بعد ماه انتخاب شد برای تاسیسات و بعد از آن روی سیارات دیگر با توجه به مدارشان گروهها و تاسیسات اضافه می شدند . کاروانی از سفینه ها بصورت زنجیره ای وظیفه پشتیبانی و حفاظت را بعهده خواهند گرفت .

صفحه 74

طلا بدون مانع و وقفه ای به نیبیرو خواهد آمد و در این مدت ما میتوانیم در جاهای دیگر هم طلا پیدا کنیم . مشاوران و شاهزاده ها و دانشمندان به نقشه های آنو فکر می کردند . برای نجات نیبیرو روی نقشه ها همگی متفق القول شدند .دانشمندان و فرماندهان ، خدایان آسمانی را مکمل کارها دانستند . سفینه ها و کشتی های فضایی جدیدی تولید شد و نوعی بنام  rocketships نیز به آن اضافه گشت .

 

 

قهرمانان برای این کار انتخاب شدند و برای مسئولیتهایشان تحت تعلیم قرار گرفتند . نقشه ها شادمانه به انکی وانلیل اطلاع داده شد و به آنها گفته شد که برای آماده سازی مقدمات به کارشان سرعت بدهند . واینکه درزمین چه اتفاقی افتاده است و درمورد نیازهای آنها بحث کردند . انکی Alalgar رابه سمت مباشر خود در اریدو گماشت و خودش به آبیزو رفت تا کارگردان آنجا باشد .

 

 

اینکه مشخص کند در کدام قسمت از زمین طلا وجود دارد . اینکه برآورد شود قهرمانان به چه چیزهایی احتیاج دارند واینکه برای کارهایشان به چه ابزارهایی نیازمند خواهند شد . انکی در خواست می کند تا شکافنده ای را که او خلاقانه طراحی کرده بود واکنون درنیبیرو قرار داشت به زمین بیاورند  . با آن می شد در زمین شکاف ایجاد کرد و در شکم زمین تونل زد و جاده های فرعی ساخت . همانگونه که خرد می کرد و می شکافت در نیبیرو ، در آبیزوهم برای همین کارها در نظر گرفته شده بود . در مورد مواد مورد استفاده در نیبیرو از دانشمندان پرسید . در فهرست خود به نیازهای قهرمانان ازجمله مساله سلامتی و بهداشت آنها توجه نشان داد. قهرمانان خیلی سریع به مدار زمین می آمدند و این چرخه شبانه روز باعث خستگی و سرگیجه آنها
می شد . جو کاری نسبتا خوب بود اما در پاره ای موارد چیزی دچارکمبود می شد و چیزی دیگر به فراوانی وجود داشت . مثلاً قهرمانان از یکنواخت بودن غذاها شکایت داشتند . فرمانده انلیل درزمین بر اثر حرارت خورشید گرما زده شده و سایه و خنکی برایش مثل یک آرزو شده بود . در زمانی که انکی در حال تهیه مقدمات کارها بود در آبیزو انلیل هم در کشتی فضایی مساحت روبه توسعه Edin را بررسی می کرد .

صفحه75

او ارتفاع کوه ها وپهنای رودخانه ها را محاسبه کرد ، و دره ها و جلگه ها را اندازه گیری نمود . تا خشکی برای تاسیسات خود پیدا کند . جستجو برای پیدا کردن مکانی برای فرود rocketships . انلیل آزرده از گرمای خورشید ، در جستجوی مکانی بود  خنک وسایه دار . کوههای پوشیده از برف در شمال Edin توجه اورا به خود جلب کرد . درختان بلندی را مشاهده کرد با نگاه دقیقتر او توانست جنگل سرو را مشاهده کند . دره ای را دید که در کنارش کوهی بلند با تمام نیرو لبخند میزد ، کوهی که سطحش هموار بود .

سنگهای بزرگ را قهرمانان از دامنه کوه می کندند وبه اندازه لازم برش می دادند و سپس آنها را بارگیری کرده و به سمت محل از پیش تعیین شده با کشتی فضایی حمل می کردند .

 

 

 انلیل با خشنودی به صنعتی که راه انداخته بود نگاه میکرد . این کاری بود باور نکردنی دارای ساختاری جاویدان ! . آنچنان که آرزو داشت ، در قله کوه برای خودش محل اقامتی ساخت . با استفاده از نیروی اشعه درختان بلند سرو را قطع می کردند . او دستور داد محل اقامتی برایش ساخته شود که نامش را اقامتگاه قله شمالی گذاشت . در نیبیرو ، سفینه جدیدی ساخته شد که بتواند در سکوت اوج بگیرد . نوع جدیدی از rocketships و skyships که انکی قبلاً آنهارا طراحی کرده بود . یک گروه تازه پنجاه نفره از نیبیرو انتخاب شدند که دربین انتخاب شدگان زنان نیز دیده می شدند . آنها از Ninmah، بانوی عالی رتبه دستور می گرفتند . آنها در واقع برای کمک به حفظ سلامتی افراد تربیت شده بودند .

 Ninmah ، بانوی عالی رتبه ، دختر آنو بود . او خواهر ناتنی و نه خواهر اصلی انلیل و انکی محسوب می شد  .  او در مورد حفظ سلامتی چیزهای زیادی می دانست و درمانگر بی نظیری بود برای بیماران . از زمین شکایتهای بسیاری می رسید .بنابراین او خود رابرای درمانگری آماده کرده بود .

دردوران سفینه های باستانی ، آنچنان که در الواح سرنوشت نوشته شده ،Nungal همچنان به خلبانی ادامه می داد . او صحیح وسالم به مریخ ، این خدای آسمانی رسید . در مدارسیاره به آهستگی حرکت کرد و بعد بر سطح آن فرود آمد . گروهی از قهرمانان ضعیف اما بشاش که Ninmah نیز با آنان بود .

صفحه 76

در کنار دریاچه آنها آنزو را یافتند که درزیر کلاه ایمنی عقابیش لبخند میزد . او بدون حرکت به پشت افتاده بود ، آنزو مرده بود !! . نینماه صورتش را لمس کرد و دستش را برروی قلبش گذاشت تا متوجه ضربان قلبش شود . سپس از داخل کیفش گوشی اش را بیرون کشید . بصورت حساب شده شروع کرد به کوبیدن روی قلب آنزو . از کیفش ساطع کننده را برداشت ، بعد بلورهای زندگی را روی بدنش پخش کرد . نینماه یکساعت تمام مشغول برگرداندن ضربان قلب آنزو بود و ساطع کننده را تا یکساعت بکار می برد . پس از یکساعت آنزو چشمانش را گشود و لبهایش راحرکت داد . به آرامی روی صورتش آب ریخت تا زندگی به او برگردد و لبهایش را خیس کرد . سپس با مهربانی مقداری غذا دردهانش گذاشت . پس از آن معجزه ای اتفاق افتاد ! آنزواز مرگ نجات پیدا کرد . درباره آلالو از آنها پرسید . آنزو درباره مرگ آلالوبه آنها گفت . او آنهارا به یک  صخره بزرگ که در کنار جلگه ای سر به آسمان کشیده بود راهنمایی کرد . او هرچه راکه اتفاق افتاده بود برایشان تعریف کرد .

 

آلالو خیلی زود بعد ازفرود آمدن شروع به فریاد زدن کرد و از ناحیه دهان وشکم پیوسته عذاب می کشید . آنقدر رنج کشیده بود که خودش رابه دیوار چسبانده بود . آنزو اینهارا می گفت و آنهارا به صخره ای که از میان جلگه ای بیرون آمده بود راهنمایی می کرد . آنزو به آنها گفت :

در این صخره بزرگ من غاری پیدا کردم و جسد آلالو را آنجا پنهان نمودم و رویش را با سنگ پوشاندم . به راهشان ادامه دادند وسنگها را از پیش روی خود برداشتند تا وارد غار شوند و آنچه که از آلالو باقی مانده پیدا کنند . زمانی او پادشاهی بود در نیبیرو واکنون دسته ای استخوان در غاری دور افتاده . برای اولین بار بود که در سلسله پادشاهی نیبیرو پادشاهی نه تنها در آنجا نمرده بود بلکه در آنجا دفن هم نشده بود .

نینماه گفت: باید که برای آرامشش برایش آرامگاهی ابدی بسازیم .

 

تصویری از آلالو درمریخ

 

 

صفحه 77

 

آنها دوباره ورودی غار را با سنگها پوشاندند و تصویر آلالورا روی کوه صخره ای با اشعه حکاکی کردند . آنها اورا با صورت خسته و کلاه ایمنی عقابی حکاکی کردند و صورتش ر ابدون پوشش نشان دادند . تصویر آلالو همیشه به نیبیرو خیره شده است تا نشان دهنده یک فرمان باشد .

پیش بسوی زمین که طلاهایش در حال کشف شدن است . این سخن بانوی بزرگ نینماه بود که به نام پدرش اعلام کرد . به شما آنزو ، پادشاه آنو قول می دهد که مامور نگهداری اینجا باشید و بیست قهرمان زیر نظر شما ایستگاهی در اینجا بنا خواهند نمود . اینجا خواهید ماند تا کار شروع شود . Rocketships ها از زمین طلا
رابه اینجا حمل میکنند و از اینجا به نیبیرو طلاها حمل ونقل می شود . صدها قهرمان محل زندگیشان در مریخ خواهد بود و شما آنزو فرمانده آنها خواهید بود . این سخنان بانوی بزرگ از طرف آنوبه آنزو بود .

آنزو گفت : من زندگیم را به شما مدیون هستم بانوی بزرگ !‌ و سپاسگذاریم از آنوحد و مرزی ندارد . از مریخ سفینه آنها حرکت کرد و بسوی زمین سفرش را ادامه داد .

صفحه 78 و پایان فصل چهارم

كتاب گمشده انكي(سیزن سوم ـ قسمت دوم )

در مدار ماه قرار گرفتند ، ماهی که درنبرد آسمانی با نیبیرو شکست خورد و به خاک افتاد و صورتش بخاطر دروغ زخمی شد . !!! {با استفاده از مدار ماه } یکی دوبار با سفینه دورزمین بصورت دایره وار دور می زنند ، در هر بار چرخش نزدیکتر می شوند تا بتوانند با اطمینان بیشتری فرود بیایند . آنها می توانستند اقیانوس ها را ببینند و همچنین خشکیهای زیر پایشان را . برای دریافت سیگنالی از امواج رادیویی سفینه آلالو شروع به جستجو کردند . در جایی که اقیانوس خشکی را لمس می کند . جایی که چهاررودخانه را باتلاقها می بلعند ، جایست که امواج رادیویی آلالو ارسال می شود . آنزو به ئه آ گفت که سفینه برای فرود در باتلاق سنگین و بزرگ است ! همچنین آنزو اعتراف کرد که به دام جاذبه زمین افتاده است . برای فرود آمدن روی خشکی نیاز به نیروی بسیار زیادی است . ئه آ برسر آنزو فریاد زد لکه ! روی اقیانوس لکه ای وجود دارد ! آنزو مدار بزرگتری برروی سیاره درست کرد و سفینه با مراقبت بسیار درکناره های اقیانوس فرود آمد . شش های سفینه با هوا پر شد . رو به پایین متمایل به آبها و لکه ای که در آن بود پایین آمد ، اما در عمق فرونرفت . از اسپیکرهای سفینه صدایی شنیده میشد .

به زمین خوش آمدید ! این صدای آلالو بود . از روی طول موج و جهت کلمات ، محل تولید صدا مشخص شد . آنزو سفینه را بطرف این محل هدایت کرد . سفینه روی آب مانند یک قایق شناور شد و شروع به حرکت کرد . ( عجب ، هاورکرافت هم که بوده ـ مترجم ) خیلی زود اقیانوس پهناور از دو طرف شروع به کوچکتر شدن کرد و خشکی  و نگهبان اش پدیدار شد. سمت چپ تپه های قهوه ای رنگ سربرافراشته بودند ودر سمت راست کوهها سربه آسمان سائیده بودند  . به سمت محل استقرار آلالو سفینه حرکت کرد همچون قایقی شناور روی آبها . پیش از این خشکی ها ازسیلاب پوشیده شده بودند . باتلاقها واقیانوسها در آنجا حکومت میکردند . آنزو به  قهرمان دستورات لازم را داد . یکی از فرمانها این بود که لباسهای ماهی مانندشان را بپوشند . سپس دریچه سفینه راباز کرد و قهرمانان روی باتلاقها فرود آمدند . طنابهای بسیار قوی رابه ارابه بستند وبا استفاده از آنهاشروع به کشیدن ارابه کردند . آلالو باتمام قوا فریاد می زد .

عجله  کنید !

عجله کنید !

صفحه 52

او مدام تکرار میکرد . در کناره باتلاقها مناظر زیادی برای دیدن وجود داشت . تیغه آفتاب کم سو و بی رمق بر سفینه اي از نیبیرو می تابید . این کشتی ـ سفینه آسمانی متعلق به آلالو بود . قهرمانان قدمهایشان را تند تر کردند وبا عجله خود رابه سفینه آلالو رساندند . ئه آ بی صبرانه در لباس ماهی مانندش فریاد می کشید و قلبش درون بدنش همچون طبلی که بر آن کوبیده شودصدا میکرد . درون باتلاق پرید ، با عجله و دونده کناره های باتلاق را طی کرد .

باتلاقها طغیانی بودند وقسمتهای پایین ترآنها از آنچه که انتظار داشت عمیق تر بود . او طریقه راه رفتنش را به شنا کردن تغییر داد و با ضربات جسورانه خود رابه جلو می کشید . هرچه او به خشکی نزدیک می شد ، می توانست علفهای سبز را ببیند . تا اینکه پاهایش زمین سخت را احساس کرد . بنابراین او روی دو پایش ایستاد و شروع به راه رفتن کرد  . در پیش رویش آلالوهمچون ستونی ایستاده بود و او میتوانست دستهای قدرتمندش را ببیند . باخروج از آب به ساحل پا گذاشت و برروی خاک سیاه رنگ آن ایستاد ! آلالو به سمت او دوید و دامادش را در آغوش گرفت و گفت :

خوش آمدید به سیاره ای متفاوت !

حال زمانی است که ساختن اریدو درروی زمین شروع می شود ودر عرض هفت روز به پایان می رسد .

سکوت آلالو و ئه آرا در برگرفته بود و چشمهایشان از اشک شادی پر شده بود . ( اوف !!! عجب فیلم هندی شد ـ مترجم ) قبل از آن ئه آ سرش را خم کرد و دربرابر پدر زنش تعظیم نمود .

بیشتر لباس ماهی پوشان با عجله خودشان رابه خشکی رسانده بودند . آنزو دستور داد : از کشتی ـ سفینه خوب نگهداری کنید ! در آب لنگر بیندازید واز انداختنش در لجن زار خود داری کنید . قهرمانان به ساحل پا گذشتند و قبل از آن به آلالو تعظیم کردند . با آخرین حرکت سفینه آنزونیز به ساحل قدم گذاشت و به آلالو تعظیم کرد . برای خوش آمد گویی ، آلالوبازوهایش را در بازوهایش قفل کرد !!! وقتی همه رسیدند آلالو برای خوش آمد گویی شروع به صحبت کرد . وقتی همه جمع شدند. ئه آکلمات فرماندهی را بیان کرد .

دراینجا یعنی روی زمین من فرمانده هستم !

صفحه 53

ما براي ماموريت مرگ يا زندگي اينجا هستيم . سرنوشت نيبيرو در دستان ماست . سپس او نگاه معني داري انداخت تا مكاني را براي تاسيس قرارگاه پيدا كند . خاك بياوريد ، آنها را روي هم بريزيد و تپه بزرگي بسازيد . اينها دستورات ئه آ بود براي استقرار قرارگاه . او به مكاني نه چندان دور اشاره مي كرد . جايي كه آلالو با ني ها براي خود كلبه اي ساخته بود.آنزو سپس ادامه كلام را پي گرفت :

اخبار خوش به نيبيرو رسيد . {ئه آ گفت } به پادشاه ، پدرم ، آنو ، اعلام كنيد كه من با موفقيت رسيده ام ! بزودي آسمان رنگش را تغيير مي داد ‌،از روشني به رنگ قرمز متمايل مي شد . ديگر منظره اي ديده نمي شد و چشمها نيز باز نمي شدند . خورشيد ، همچون توپي قرمز ، روي افق ناپديد مي شد . ترس قهرمانان را فرا گرفته بود و آنها از يك فاجعه بزرگ نگران بودند ! آلالو قاه قاه خنديد و گفت : اين وضعيت قرارگرفتن خورشيد است !

{ يعني تو نيبيرو شب نداشتن ؟ ـ مترجم }

اين نشان مي دهد كه يك روز زميني به پايان رسيده است . سپس براي يك استراحت ، سريع دراز مي كشد و مي گويد : شب زمين آنطور كه من درك كرده ام كوتاه است . قبل از اينكه شما انتظار داشته باشيد خورشيد ظاهر خواهد شد و شما صبح زمين را خواهيد ديد ! و باز قبل اينكه شما انتظار داشته باشيد تاريكي بر مي گردد و آسمانها را اززمين جدا ميكند .


تصویری نقاشی شده از صبح

برقها تاريكي را شكافتند و باران تندر آسا باريدن گرفت . آبها بر اثر وزش بادها موج برداشتند و طوفان توسط خدايي بيگانه ايجاد شد . سفينه قهرمانان سر خورد و پايين رفت ،‌در واقع سفينه قهرمانان مچاله شد . مثل اينكه قرار نبود آنها استراحت كنند . داشتند از نگراني منفجر مي شدند . منتظر بازگشت خورشيد شدند تا به سرعت قلبهايشان را آرام كند . وقتي پرتوهاي خورشيد ظاهر شد آنها شاد وخندان شدند وصميميت شان برگشت . هوا صاف شد و صبح آمد و اين اولين روز زميني آنها محسوب مي شد . به رهبري ئه آ آنها پيشروي راشروع كردند . { او دستور داد } با گوش دادن ، آبها را از آبها تفكيك كنند . Engurتوانست آبهاي شيرين اصلي را تشخيص دهد . همچنين او توانست آب آشاميدني فراهم كند . آلالو به استخري كه ماررادرآن ديده بود رفت تا تحقيقي در آب شيرينش انجام دهد . 

صفحه 54

انگور به ئه آ گفت : در استخر مارهای شیطانی به ما حمله میکنند ! . ئه آ سرزمین های باتلاقی را زیر نظر میگیرد . در آنها آب باران فراوان است وسنگینی خاصی دارد . Enbilulu مسئول بررسی سرزمینهای باتلاقی شد . اوباید خارج از بیشه نی زار را علامت گذاری کند . Enkimdu مسئولیت حفر نهر آب و سد سازی  رابرعهده گرفت . به شیوه ای خاص باتلاقها را مرز بندی کرد . او همه آبهایی را که از طریق باران ایجاد می شد در یک مکان جمع می کرد . با این شیوه او آبهای بی کیفیت رااز آبهای با کیفیت جدامی کرد . آبهای باتلاقی از آبهای شیرین جدا می شدند  .


تا صبح این جداسازی صورت می گرفت . صبح که شد آنها وارد دومین روز زمینی خود شدند . زمانیکه خورشید صبح رااعلا م می کرد قهرمانان نیز کارهای تخصصی شان را انجام می دادند . آلالو و ئه آ با گام برداشتن روی چمنها به سمت منطقه جنگلی رفتند . همه آن اجتماع درختی  تبدیل به یک باغ شده بودند . گیاهان و میوه های به ثمررسیده را با احتیاط مورد آزمایش قرار دادند . 

Isimudو vizier به سوالات ئه آ جواب می دادند . این گیاه چیست ؟ آن گیاه چه گونه ای هست ؟  Isimud دراین زمینه دانش فراوانی داشت و می توانست گیاهانی که ارزش غذایی داشتند و آنهایی که سمی  بودند از هم تشخیص دهد .


اومیوه ای را برای ئه آ قاچ زد و گفت : این میوه عسلی است ! قسمتی از آن را خودش خورد و قسمتی را ئه آ خورد ! غذا به فراوانی وجود داشت وهمه چیز خوب پیش می رفت و ئه آ بعنوان یک گورو (استاد بزرگ ) مسئولیت تخصصی هر قهرمان را مشخص کرده بود . بدینگونه بود که قهرمانان توانستند آب و غذا فراهم کنند و همیشه چشم و دلشان سیر باشد . ووقتی روشنایی صبح آشکار شد ، آنها وارد سومین روز زمینی خودشده بودند . درروز چهارم از شدت باد کاسته شد و حتی بادها متوقف هم شدند . دیگر موجهای سهمگین برای سفینه مزاحمتی ایجاد نمی کردند . ئه آ دستور داد : هرچه زودتر ابزارها را از سفینه بیرون بیاورید تا قرارگاه عملیاتی را بسازیم . ئه آ ، Kulla  را مسئول قالب گیری و آجر پزی کرده بود تا با استفاده از خاک رس آجر تولیدکند .


Mushdammu مهندسی بود که پی ساختمان را باید آماده می کرد و او تلاش می کرد تا هرچه زودتر اقامتگاه را برپا کند . روزها خورشید می درخشید و نورزیادی در طول روز وجود داشت و در اوقات شب کینگو ، ماه زمین ،مانند چراغی که روشن شده باشد نورکامل خود را برزمین پهن می کرد . صفحه 55 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: