بایگانی دسته‌ها: مصاحبه با کردو موتوا

تاریخچۀ خدایان به نقل از کردو موتوا

تاریخچۀ خدایان

به نقل از کردو موتوا

در بسیاری از کشورهای غربی، مرگ یک انسان کهنسال تنها مرگ یک انسان پیر است که زندگی اش را کرده و هم اکنون روزهای عمرش به سر آمده اند. اما در افریقا، مرگ یک بزرگ و پیر- یک مرد یا زن کهنسال، مصیبت بزرگی به حساب می آید، زیرا این بزرگ قبیله دانشی را حمل می کرده که تنها از طریق والدین به فرزندان انتقال می یابد. دانشی که نه تنها برای افریقا و فرزندانش بلکه برای تمام بشریت بسیار ارزشمند است. مهم نیست که شما به کجای افریقا می روید، شما داستانهای بسیار کهنی را می یابید که به طرز شگفت انگیزی به هم شبیه هستند. قبایل و نژادهایی در افریقا هستند که به شما خواهند گفت نوادگان خدایانی هستند که هزاران سال پیش از آسمان ها آمده اند. همچنین بعضی ها می گویند  این خدایان از درون دریا  توسط کشتی هایی جادویی که از نی،   چوب یا مس یا حتی طلا ساخته شده اند بیرون آمده اند. در بعضی موارد این خدایان و خدایگان به شکل انسان هایی زیبا که پوستی به رنگ آبی روشن یا سبز یا نقره ای دارند توصیف می شوند. اما در اکثر مواقع به شما اینطور می گویند که خدایان بزرگ، به خصوص آن دسته که از آسمان آمده اند انسان نبوده اند، بلکه موجوداتی فلس دار بودند که بیشتر اوقات را در گل و لای یا آب به سر می بردند. موجوداتی با ظاهری فوق العاده زشت و ترسناک. بعضی می گویند که این موجودات مانند کروکودیل ها بودند، با دندان ها و آرواره اهایی مانند کروکودیل، اما با سرهایی بسیار بزرگ و گرد. بعضی می گویند که این موجودات بسیار بلند قد هستند و سرهایی مانند مار بر روی گردن های بلند و باریک آنها ست، همچنین با بازوها و پاهایی بسیار بلند. عده ای به شما خواهند گفت این موجوداتی که از آسمان ها آمده اند توسط کشتی هایی جادویی ساخته شده از آهن، نقره، مس یا طلای درخشان بر روی آبها حرکت کنند و حتی مانند پرندگان در آسمان پرواز می کنند.

همچنین گفته شده  بعضی از این خدایان آسمان روح خود را در کیف های کوچکی که به کمربندشان آویزان بوده حمل می کردند. این روح ها به شکل کره هایی از کریستال و روشن و شفاف بودند. کره هایی که می توانستند در هوا شناور بشوند و نور خیره کننده ای از خود ساطع کنند. نوری که می توانست سرتاسر یک دهکده را در شب روشن کند. به ما گفته شده بعضی از سران بسیار شجاع افریقا این خدایان بزرگ را به سادگی توسط ربودن گوی های درخشان کوچک روح  آنها و پنهان کردن آن در گودال های عمیقی در زمین گروگان می گرفتند.

در افریقا به ما گفته شده که این موجودات اسرارآمیز چیزهای زیادی را به انسان ها آموختند. آنها به انسان ها دانش قانون، طب گیاهی، هنرها و اسرار آفرینش و کل کیهان را یاد دادند. به ما گفته شده بعضی از این خدایان توانایی این را داشتند که ظاهر خود را به دلخواهشان تغییر دهند. آنها می توانستند زمانی که دلیل خوبی برای انجام این کار داشتد،  ظاهر هر موجودی را که بر روی زمین وجود داشت به خود بگیرند. یک خدای آسمان حتی می توانست خود را به شکل یک کرگدن، فیل و حتی یک لک لک در بیاورد، یک خدای آسمان حتی می توانست خود را به شکل یک صخره یا یک درخت در بیاورد.

https://ufolove.files.wordpress.com/2011/09/repwarriorlk.jpg?w=173

به ما گفته شده که بعضی از این خدایان بر تاب هایی که از طناب های درخشان درست شده بودند در آسمان سفر می کردند. مردم ووتوا(Wutwa) در جنگل های کنگو در مورد چنین خدایی به من گفتند، کسی که توسط یک تاب در آسمان به حرکت در می آمد که انتهایش به ابرها در آسمان متصل بود و می توانست به هر جایی برود، مهم نبود که چقدر دور باشد، و قبل از غروب آفتاب بر روی تاب جادوییش برگردد.  

در افریقا این خدایان اسرارآمیز با اسامی مختلفی شناخته می شوند، در افریقای غربی، در سرزمین مردم بومبارا(Bumbara) این دوزیستان یا خدایان خزندۀ آسمان به زیشوزی(Zishwezi) معروف اند. کلمۀ زیشوزی به معنای شناکنندگان یا غواصان یا گلایدرها ست. گفته شده که این خدایان آسمان می توانستند از بالای ابرها تا پایین بر روی قلۀ کوه ها هر کجا که می خواستند اوج بگیرند. آنها همچنین می توانستند به اعماق اقیانوس ها بروند و از آنجا وسایلی جادویی را بردارند و به ساحل بیاورند و آنها را مقابل مردم سیاه پوست حیرت زده قرار دهند.

در افریقای غربی دوباره، این موجودات آسا (Asa) نامیده می شوند، که به معنای افراد قدرتمند در جادو است. این کلمه  از قدرت جادویی بزرگی می گوید که از کلمۀ آسانتی (Asanti) می آید، که به معنای شاه است، اما در واقع به معنای فرزند آساند (asaand) است، همانطور که می دانید آسانتی ریشۀ کلمۀ آشانتی ست (Ashanti).

در سرزمین مردم دوگون افسانۀ معروف نومو (Nommo) وجود دارد، نژادی از خزندگان یا دوزیستان که گفته شده از ستاره سیریوس آمده اند تا به مردم سیاه پوست دوگون مذهب و دانش یاد بدهند. اتفاقاً دانشمندان هرگز معنای کلمۀ دوگون را توضیح نداده اند؛ این کلمه به معنای خدای مطلق بزرگ است که مردم دوگون خودشان را فرزندان آن می دانند.

https://ufolove.files.wordpress.com/2011/09/credoufost.jpg?w=300

در نقاط مختلف افریقا قبایلی وجود دارند که خودشان را به عنوان مردم برگزیده خدا می پندارند. این قبایل خود را به نام هایی می نامند که به معنی خداست. در افریقای جنوبی قبیله ای وجود دارد که خود را تونگا (Tonga) می نامد، و یک گروه بسیار بزرگ دیگر خود را تسونگا (Tsonga) می نامد. و در زیمبابوه دو قبیله وجود دارند که یکی از آنها باتونگا (Batonga) نام دارد، و دیگری تونگایلا (Tongaila) نامیده می شود. اسامی تونگا، تسونگا یا دونگا به معنای مردم خدا ست و شما این مردم را در حال زندگی کردن در مقدس ترین و روحانی ترین مکان های افریقا پیدا می کنید. برای مثال، مردم ماتونگا (Matonga) از ناحیه شمالی سرزمین زولو در محوطه دریاچۀ لوئیسای مقدس (St Lucia Lake) زندگی می کنند که مردم زولو  و سایر قبایل در ناتال (Natal) اعتقاد دارند مکانی ست که صدها سال پیش مادر بزرگ زمین در قایقی از نی سررسید و پسرش و دو همسرش (wives) نیز همراهش بودند.

http://brianakira.files.wordpress.com/2010/09/credo-mutwa-village-011.jpg?w=500&h=737

و او آمد تا قوانین، فرهنگ، مذهب و همچنین هنرهای شفاگری و رازهای دیگر را به انسان یاد بدهد. گفته شده که مادر بزرگ زمین یک زن بسیار عظیم الجثه بود، بسیار بسیار چاق با پوست سبز روشن، و پسر و دو همسرش نیز همینطور بودند. زمانی در زیمبابوه مکان بسیار مقدسی به نام تنگۀ کاریبا (Kariba Gorge) وجود داشت که اکنون در نتیجۀ سدسازی بر روی رودخانۀ زامبزی (Zambezi River) توسط دریاچۀ بزرگی پوشیده شده. دو قبیلۀ مورد توجه در تنگۀ کاریبا زندگی می کردند، مردم باتونگا، که به معنای مردم خدا ست، و قبیله ای مهم تر که نامش تونگایلا ست. تونگا همانطور که می دانید به معنای خداست، اما کلمه للا نیز به معنای خداست، در نتیجه مردم تونگایلا مردم خدای للا نامیده می شوند- خدای کهن خردمند، کسی که بر طبق بعضی افسانه ها زمین و هر چه را که بر روی آن است آفرید. مردم تونگا و تونگایلا به من گفته اند که نه تنها مردم برگزیده ای هستند که توسط خدا فرستاده شده اند تا از تنگۀ کاریبا محافظت کنند، بلکه آنها هر سال با خدایان بزرگی که از ستاره ها می آیند در تماس هستند، کسانی که آنها بانانایلا (Bananaila) می نامند، فرزندان للا (Ila). حالا بگذارید سری به غرب افریقا بزنیم، در سرزمین دوگون، گفته می شود زمانی که نومو- تعداد زیادی از آنها بودند، سیزده یا چهارده تا- در سفینه های شگفت انگیزشان از آسمان آمدند، دریاچه ای به دور سفینه خود خلق کردند و هر صبح عادت داشتند که از سفینه شان به سواحل دریاچه بیایند و شنا کنند و برای مردم زیادی که آنجا تجمع کرده بودند سخنرانی کنند. گفته شده قبل از اینکه نومو آنجا را ترک کنند و همراه با یک صدای مهیب به خانه شان در ستاره محل سکونتشان برگردند، آنها اول یکی از اعضایشان را انتخاب کردند، آن را کشتند و بدنش را به قطعات کوچک تقسیم کردند و بعد آن را بین مردم جمع شده در انجا پخش کردند تا آن را در اولین مراسم قربانی در نوع خود بر روی زمین بخورند. زمانی که مردم گوشت موجود ستاره ای و مخلوط خون او را با آب خوردند، نومو آرواره پایین آن موجود را برداشتند و توسط جادوهای عجیبی آن موجود را دوباره به حیات بازگرداندند. به ما گفته شده این راهی ست که نومو توسط آن به مردم ما آموختند که مرگی وجود ندارد و در پشت هر مرگی رستاخیزی وجود دارد. همچنین این مطلب را که یک فرد باید گاهی اوقات خودش را به خاطر غذای سایرین قربانی کند. این نومو ست که به ما گفته شده به مردم افریقا در مورد اسرار تناسخ یاد داند، در مورد این اعتقاد که، چیزی که این دنیا را ترک می کند و در پرواز با بال های مرگ خاموش می شود، همیشه دوباره با بال های زندگی برخواهد گشت. در سرزمین نیجریه، به ما گفته خواهد شد که چگونه، ماوی (Mawi)، خدای بزرگ مادر، بعد از به وجود آوردن دنیا به انسان ها حیات بخشید، و اینکه بعد از گذشت چند قرن، مردم روی زمین از خودخواهی و سایر منش های منفی پر شدند و مادر بزرگ که آن زمان در سرزمین خدایان بود، دخترش گاباتو (Gabato) را پایین بر روی زمین فرستاد تا بار دیگر انسان ها را در مسیر راستی قرار دهد. گفته شده که گاباتو در دهان یک مار عظیم الجثه که تمام رنگ های رنگین کمان را بر خود داشت به روی زمین آمد، و این مار، سرتاسر زمین را پیمود، و عظمت و بزرگی آن به حدی بود که به هر جایی می رفت تنگه ها و دره ها را به وجود می آورد. چیزی که من بعدها کشف کردم بسیار حیرت انگیز است، این که در بسیاری از کشورهای دنیا، در میان مردم ابریجینی استرالیا، و میان مردم بومی امریکا، اعتقاد به این مار رنگین کمانی وجود دارد. و شما همچنین اعتقاد به مار بالدار را پیدا می کنید.

در قارۀ امریکا و به خصوص در جنوب و مرکز آن، مار بالدار کوئتزالکواتل (Quetzalcoatl) نامیده می شود، و در میان مردم من، مردم زولو، اعتقاد به یک مار به نام یندلوندلو (Yndlondlo) وجود دارد. گفته شده که یندلوندلو یک مامبای بزرگ یا یک پیتون بزرگ است، که گردنش با پرهای آبی متمایل به خاکستری پوشیده شده است،  مانند پرهای یک درنای آبی، و بر بالای سر مار سه پر روییده است. یکی سبز، یکی قرمز و یکی سفید که مانند پرهای بزرگ دم شترمرغ به نظر می رسند. یندلوندلو، مانند کوئتزالکواتل در امریکای جنوبی به عنوان پسر خداوند تداعی می شود.  

منبع

http://credomutwa.com/about/biography-04

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com  مجاز می باشد.

پ . ن : با تشکر فراوان از كاموراي عزیز برای ترجمه و ارسال این مطلب .

تجربیات شگفت انگیز دیگری از کردو موتوا: فرزندانی از مریخ

آفریقا سرزمینی سرشار از شگفتی هاست، و افرادی که در میان جنگل ها، سواحل و دشت های آن سفر می کنند باید همیشه آمادۀ رویارویی با یک شگفتی جدید باشند.

یک روز من در حال سفر در امتداد رودخانۀ زامبزی (Zambezi river) بودم، تا به خانه ای رسیدم که مردم روستاهایی که از آنها عبور کرده بودم راجع به آن به من گفته بودند. به من گفته شده بود که در این روستاها تعدادی از خردمندترین مردم این سرزمین را پیدا می کنم، مردمی که ادعا می کنند تبارشان از موجوداتی ست که گفته اند از ستارۀ قرمز آمده اند و به لیتولافیسی (Liitolafisi) معروف است، ستارۀ قرمزی که معنایش چشم کفتار قهوه ای ست (the eye of the brown hyena)، یا همان سیاره ای که مردم سفیدپوست به آن مریخ می گویند. من قصد داشتم با این مردم خردمند ملاقات کنم، و هنگامی که به خانه مورد نظر رسیدم، در مجموعه ای از چند کلبۀ چوبی که توسط حصاری چوبین محصور شده بودند زن ها و بچه هایی را دیدم که در داخل حصار نزدیک در ورودی ایستاده بودند. این مردم به من لبخند می زنند و حتی زمانی که به در نزدیک تر شدم لبخندشان پهن تر شد، زنی که از همه به در نزدیک تر بود، به آرامی به سمت چپ خود حرکت کرد، و دقیقاً در وسط در باز شده ایستاد. ناگهان چشمان من به پاهای او افتادند و تمام شهامتی که داشتم من را ترک کرد، و مانند انسان ترسویی که غالباً هستم، برگشتم و پا به فرار گذاشتم، در حالی که خنده های زنانۀ بلند آنها به دنبالم بودند. من تمام وسایلی که همراه خود داشتم، کیفم و عصای راه رفتنم را در ورودی پر گرد و غبار آن خانه جا گذاشته بودم، و داشتم مانند یک میمون چاق فرار می کردم و دنبال یک بوتۀ امن می گشتم. زن ها همینطور می خندیدند، و هنگامی که از پشت شانه هایم نگاهی انداختم، آنها را دیدم که بیرون آمدند و وسایلم را برداشتند و آن را به داخل دهکده بردند. من هرگز چیزی مانند آنچه که آن روز دیدم را ندیده بودم، چیزی که باعث شد تا مانند یک احمق که از بوته ای آتش گرفته فرار می کند، پا به فرار بگذارم. زنی که در وسط در مقابل من ایستاده بود، در هر کدام از پاهایش تنها دو انگشت بزرگ داشت. مانند این بود که من به پاهای یک آدمیزاد نگاه نمی کردم، بلکه به پاهای یک پرنده هیولاوش از سرزمین فولکلور و افسانه ها نگاه می کردم.

https://i1.wp.com/www.hypnotiqueolmecpunch.org/Images/Ostrich%20Peaople.jpg

در حالی که شرمگین شده بودم به طرف درختی رفتم و زیر آن ایستادم و از ترس می لرزیدم. به محض اینکه آنجا ایستادم گروهی از مردان از روستا بیرون آمدند و در حالی که می خندیند و لبخند می زدند به سمت من آمدند. تقریباً تمام آنها در هر کدام از پاهایشان تنها دو انگشت داشتند. آنها کفشی به پا نداشتند و در گرد و خاک افریقا پاهایشان واقعاً ترسناک به نظر می رسید. آنها به من نزدیک شدند و گفتند، از ما وحشت نداشته باش، ما تنها انسان هایی هستیم مانند خودت. چه چیزی در مورد ما وجود دارد که تو را می ترساند؟ در حالی که از جواب دادن نا توان بودم، صورتم از شرم و خجالت داغ شد، به پاهایشان نگاه کردم و آنها شروع به خندیدن کرند.

https://i0.wp.com/mumumed.com/blog/wp-content/uploads/2010/09/doma.png

این ماجرای آشنا شدن من با قبیلۀ بانتوانا ست (Bantwana)، به معنای “فرزندان”. قبیله ای که می گویند اجداد دور آنها مردم پرنده سانی بودند که از ستاره ها آمدند و با زنان زمینی جفت گیری کردند و این انسانها با دو انگشت پا به دنیا آمدند. مردم بانتوانا من را به داخل روستای کوچکشان بردند و بعد از سه ماه ماندن در کنار دو تن از بزرگان آنها، چیزهایی را آموختم که مرا متحیر و ناباور باقی گذاشت. مردم بانتوانا مردمی خجالتی هستند که در زمان های دور از آزار سایر قبیله ها رنج برده اند، اما زمانی که آنها تو را دوست داشته باشند و به تو اعتماد کنند، چیزهایی را به تو می گویند که از حیرت و شگفتی سرشار می شوی. آنها به تو می گویند که بیست و چهار سیاره مسکونی در فضای اطراف ما وجود دارد…

منبع: http://credomutwa.com/about/biography-06/

یادداشت مترجم: این مطلب خلاصه ای از برخورد شمن کردو موتوا با مردم بانتواناست، و امیدوارم بعد از جست و جوی بیشتر در یادداشت های پراکنده موتوا مطالب مفصل تری در این زمینه پیدا و ترجمه کنم.

http://extraterrestrial.blogfa.com

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.com مجاز می باشد.

پ . ن : با تشکر فراوان از کامورای عزیز برای ترجمه و ارسال این مطلب .

مصاحبه با کردو موتوا: ربایندگان بیگانه و نژاد خزندگان

دانلود پی دی اف

مصاحبه با کردو موتوا شمن بزرگ اهل زولو در افریقا

credo mutwa_05

ربایندگان بیگانه و نژاد خزندگان

https://i0.wp.com/animal.discovery.com/tv/lost-tapes/meet-the-creatures/creature-images/reptilian-625x450.jpg

توسط ریک مارتین  ۹۹/۳۰/۹

همیشه گفته شده که بزرگان بومی هر قبیله ای کلید دستیابی به دانش هستند و این جمله هرگز تا زمانی که من موفق شدم تا با کردو موتوا سانوسی (شامن) اهل زولو، که به هشتاد سالگی خودش نزدیک می شود، مصاحبه کنم بر من ثابت نشده بود. از طریق تلاش و زحمات دیوید آیک (David Icke) موفق شدم تا با دکتر یوهان جوبرت (Johan Joubert) ، کسی که قرار گفت و گو را با کردو موتوا هماهنگ کرد تماس برقرار کنم .در نتیجه مصاحبه از طریق تلفن انجام پذیرفت ان هم با ان سوی دنیا در افریقای جنوبی. ما اینجا در روزنامه اسپکتروم از صمیم قلب از دیوید آیک و دکتر جوبرت به خاطر تلاش و زحمات بی شائبه آنها برای با خبر کردن دنیا از حقایق از زبان این مرد تشکر می کنیم.

لینک دانلود مستقیم:

http://ul.to/vjozo2pt

مصاحبه با شمن بزرگ موتوا -قسمت آخر

مصاحبه با شمن بزرگ موتوا -قسمت آخر

قسمت هاي قبلي:

مصاحبه با کردو موتوا شمن بزرگ اهل زولو در افریقا (ربایندگان بیگانه و نژاد خزندگان)

مصاحبه با كردو موتوا شمن بزرگ (قسمت دوم)

مصاحبه با كردو موتوا ( ربوده شدن توسط خاكستري ها)

مصاحبه با كردوا موتوا شمن بزرگ (قسمت چهارم)

مصاحبه خواندني با كردو موتوا شمن بزرگ (قسمت 5).

مصاحبه با شمن بزرگ كردو موتوا (قسمت 6)

https://i2.wp.com/www.freedompark.co.za/cms/components/com_joomgallery/img_pictures/events_and_tours_3/31_july_2009_-_credo_mutwas_historic_visit_to_freedom_park_38/credo_mutwa_01_20090731_1896463424.jpg

موتوا: زمانی که من با آقای دیوید آیک وارد گفت و گو شده بودم، و این مصادف با زمانی بود که آقای آیک در کیپ تاون (Cape Town) شروع به صحبت در مورد من کرده بود، سه مرد سفید پوست که ادعا میکردند اهل امریکای جنوبی هستند به دیدن من آمدند. این افراد به من گفتند قرار است چیزی در نهم این ماه اتفاق بیافتد، یعنی در9-9-99. آنها گفتند که این واقعه قرار است در دریاچۀ تیتیکاکا (Titicaca) اتفاق بیافتد، مکانی که من برای اولین بار حدود دو سال پیش به آنجا رفتم.

https://i0.wp.com/www.crystalinks.com/laketiticaca_map.png

مارتین: مکانی بسیار استثنایی.

موتوا: بله، آقا. و بعد، زمانی که ما صحبت میکردیم، آنها به من گفتند- این افراد آقا، از طریق یک مترجم صحبت میکردند- به من گفتند که قرار است به زودی در افریقا اتفاقی بیافتد  که سرنوشت تمامی انسان ها به آن وابسته است.

و بعد، ما مکالمات بسیار دوستانه ای با یکدیگر داشتیم آقا، اما این افراد نامه ای برای من باقی گذاشتند که آن را تا ساعاتی بعد از ترک آنها باز نکردم. و در آن نامه نوشته شده بود که من نباید به صحبت های دیوید آیک توجهی داشته باشم، و اینکه فرد عجیبی به نام آلیا سزار (Alia Czar) مراقب من است و من را تحت نظر دارد. من نمیدانم آلیا سزار کیست.

و این افراد هنگامی که با یکدیگر صحبت میکردیم به من گفتند که تحت فرمانروایی ارباب بزرگی به نام ملچیزدک (Melchizedek) هستند. و بعد از اینکه من آن نامۀ تهدید آمیز را خواندم، که من را تهدید میکرد اگر حرفی بزنم، همسرم، که به علت سرطان در بیمارستان بستری ست، خواهد مرد ، من از خودم پرسیدم این افراد که بودند؟

http://freepages.genealogy.rootsweb.ancestry.com/~mgholler/Caden/melchizedek.jpg

به این خاطر که من قبلاً در امریکای جنوبی بوده ام، فهمیدم که زبان اسپانیایی که آنها به آن صحبت میکردند با زبان اسپانیایی که در امریکای جنوبی صحبت میشود متفاوت بود. این مردم به زبان اسپانیایی کشور اسپانیا صحبت میکردند، و نه با اسپانیایی دست و پا شکستۀ امریکای جنوبی.

حتی تا به امروز آقا، این تهدید من را رها نکرده است، ممکن است به نکته ای اشاره کنم آقا، چیز عجیبی که اگر روزی کسی را به نزد من بفرستید خودش خواهد دید: همسر من از سرطان رنج میبرد و در بیمارستانی که بزرگترین بیمارستان در افریقای جنوبی ست بستری ست، در یکی از عکس برداری ها یی که تحت اشعه ایکس از رحم همسرم برداشته شد، شئ فلزی عجیبی دیده شده که   دکترها را متعجب و سردرگم کرده. من با همسرم صحبت کردم. من از او پرسیدم، » چه کسی این وسیله را، که اشعه ایکس ثبت کرده، در رحم او قرار داده.»

همسرم پاسخ داد هیچ کس هرگز او را لمس نکرده و شیئی را وارد بدن او نکرده است. اما این وسیله آقا، که به وضوح در عکس ها مشخص است، اولین بار در یک عکس برداری دیده شده، در دو عکس برداری بعدی  ناپدید شده، و در چهارمین عکس برداری دوباره ظاهر شده. من از این موضوع  بسیار متعجب شدم.

مهم نیست ما چه فکر میکنیم آقا، چیزهای عجیبی دارند در این دنیا اتفاق میافتند که به یک محقق، پژوهشگر و توضیحی قانع کننده نیاز دارند. این وسیله عجیب که دکترها نمیتوانند توضیحی برای آن بیاورند، در داخل رحم یک زن 65 ساله چه کار میکند؟ همسر من دارد رنج میبرد، و من هر لحظه ممکن است او را از دست بدهم، به این خاطر که حتی نمیتوانم او را از بیمارستان خارج کنم. چه کسی این وسیله را در رحم او قرار داد، و چرا؟ من هرگز جواب را نخواهم دانست، نه در این دنیا.

مارتین: من از اینکه میشنوم همسر شما به سرطان مبتلا ست بسیار متاًسفم. من سال پیش مادرم را به خاطر این بیماری از دست داده ام و میدانم که شرایط دردناکی ست.

موتوا: بله آقا، همین طور است.

مارتین: در نتیجه من بسیار متاًسفم که شما دارید وارد این مرحله میشوید.

موتوا: در طی تعلیمات من به عنوان یک جنگجوی زولو- ما چیزی مانند سامورایی ژاپنی ها داریم و آن را کاوای (Kaway) مینامیم، که یک جنگجوی خورشید است. زمانی که یک جنگجوی خورشید، کسی که مانند من تعلیم دیده، زیر بار تجربۀ وحشتناکی میرود، او باید دردی را که به واسطه آن تجربه ایجاد شده، به خشمی سرد و خاموش تبدیل کند، تا بتواند بر رنجی که احساس میکند غلبه کند.

و، در این لحظه آقا، من نسبت به آنچه دارد در کشورم اتفاق میافتد بسیار ناراحت و متاًسف هستم؛ در مورد چیزی که دارد برای مردم من اتفاق میافتد؛ در مورد چیزی که دارد برای همسرم اتفاق میافتد، کسی که خواهر ناتنی من هم هست.  ازدواج ما یک ازدواج مقدس است که بین یک مرد، یک سانوسی، یک شمن، و خواهر ناتنی اش انجام میگیرد. و همسری که من نزدیک است او را از دست بدهم خواهر ناتنی من است. پدر ما یکی ست، اما مادرهایمان یکی نیستند.

میدانید آقا، من احساس میکنم که افریقا دارد نابود میشود. من احساس میکنم که مردم من در حال نابودی توسط نیرویی هستند که، هنگامی که شما آن را بررسی میکنید، متوجه میشوید که کاملاً بیگانه هستند. و اینها برای من دردآورند. اجازه بدهید همین جا موضوعی را بیان کنم آقا، که باعث خواهد شد خواننده های شما متوجه بشوند چرا من چیزهایی را که میگویم احساس میکنم.

همانطور که میدانید آقا، ایدز مانند آتش خاموشی دارد در افریقای جنوبی به پیش میرود و جریان میابد. و در سال پیش، من با وحشت این موضوع را فهمیدم که یکی از شش فرزندم، دختر بیست و یک ساله ام، اچ آی وی مثبت دارد. آقا، خشم و اندوهی را در قلبم احساس کردم که ما داریم اجازه میدهیم یک بیماری بیگانه که همه ما میدانیم از کجا می آید- بیماری که هر کسی، با هر تفکری، تشخیص میدهد که در جایی، به جهت نابود کردن خیل عظیمی از انسان ها ساخته شده.

هنگامی که من به چشم های دخترم نگاه میکنم، آقا، دلسردی و اندوهی را در درونم احساس میکنم. من دو دختر بالغ و جوان دارم، و او آخری ست. دیگری قدکوتاه و چاق است و یک دختر افریقایی بسیار زیبا و دوست داشتنی ست. اما این دختر، که دارد در اثر این بیماری میمیرد، لاغر و قد بلند است و مانند مادرم پوست تیره ای دارد، و بسیار زیباست، حتی با استانداردهای اروپایی- و من نمیتوانم به چشم های بچه ام نگاه کنم و چیزی را که در آن میخوانم ببینم : نوعی تسلیم، چرا؟ چرا این طور است؟

اگر ایدز یک بیماری طبیعی بود آقا، من آن را قبول میکردم، به این خاطر که انسان باید در این دنیا در کنار بیماریها زندگی کند. اما بچه ای که شما سالهای زیادی را صرف رشد و تحصیل او میکنید، ناگهان جلوی چشمان شما تحلیل میرود، به خاطر بیماری که توسط انسان هایی شیطان صفت به وجود آمده، من از این بابت بسیار متاًسف و ناراحت هستم آقا.

مارتین: میفهمم.

موتوا: ما باید این موضوع را مورد توجه و بررسی قرار دهیم. آیا سوال آخری وجود دارد که شما بخواهید بپرسید؟

مارتین: بله. من میخواهم برای لحظه ای به شهر ساخته شده از مس برگردیم. به نظر میرسد که این جابولون معادل با چیزی باشد که ما در غرب شیطان مینامیم. شما هم همین نظر را دارید؟

موتوا: من فکر میکنم همینطور است آقا، بله. او فرمانروای چیتااولی ست. و او مانند شیطان، در خانه ای زیر زمین زندگی میکند،  جایی که آتش های زیادی همیشه روشن هستند، تا او را گرم نگه دارند. به این خاطر که به ما گفته شده، بعد از جنگ بزرگی که آنها با خدا انجام دادند، در خونهایشان سرد شدند ( دمای بدنشان پایین آمد)  و نمیتوانند هوای سرد را تحمل کنند، به همین خاطر است که آنها به خون انسان احتیاج دارند، و همچنین آنها همیشه در جایی که هستند به آتش احتیاج دارند.

https://i2.wp.com/img41.imageshack.us/img41/1883/umbaba.gif

مارتین: در ویدیوی جدیدی از دیوید آیک، اینطور گفته شده که خزندگان تغییرشکل دهنده، برای به دست آوردن پوشش و شکل ظاهری خود، ظاهری شبیه انسان، باید خون انسان را بنوشند. و به نظر میرسد چیزی در مورد ژن بلوندها وجود داشته باشد. در حال حاضر، من نمیدانم چه چیزی…

موتوا: بله. آقای دیوید آیک کمی در این مورد با من صحبت کرد آقا. او چندین بار به من گفت که مردمی با موهای طلایی توسط چیتااولی قربانی میشوند، و بعد من هم چیزهایی را که از افریقا میدانستم به او گفتم.

همانطور که میدانید آقا، تمام افریقایی ها موهای سیاه رنگ ندارند. افریقایی هایی هستند که بسیار مقدس شمرده میشوند. اینها افریقایی هایی هستند که به طور طبیعی با موهای قرمز به دنیا می آیند. این باور وجود دارد که آنها از لحاظ روحی بسیار قدرتمند هستند. در افریقا،این دست مردم، آلبیمرز (albeamers) یا افریقاییهای مو قرمز، بیشترین افرادی هستند که قربانی میشوند، مخصوصاٌ زمانی که آنها تازه بالغ میشوند- و فرقی نمیکند که زن باشند یا مرد.

مارتین: زمانی که شما قادر بودید چشم های بیگانه های خاکستری را از پشت محافظ خارجی ببینید، این طور گفتید که آنها در پشت آن پوشش، به واقع خزندگان بودند؟

موتوا: بله آقا، دقیقاً. من به شما میگویم چرا. ماری در اینجا افریقای جنوبی وجود دارد که مامبا  نامیده میشود.

مارتین: بله، و بسیار کشنده است.

موتوا: این یکی از سمی ترین مارهایی ست که شما میتوانید پیدا کنید. این مار چشم هایی کاملاٌ مانند چشم های یک چیتااولی یا یک  Mantindane دارد. و همچنین مانند یک پیتون آقا. چشم های یک کروکودیل بسیار مانند چشم های یک بیگانه به نظر میرسند، ولی مانند چشم های یک مامبا یا یک پیتون هیپنوتیزم کننده و نافذ نیستند. اگر شما بتوانید چشم های یک پیتون را ده برار بزرگتر فرض کنید، آنها دقیقاٌ چشم های یک چیتااولی هستند.

مارتین: اینطور گفته شده که، و من اعتقاد دارم که این درست است، که یک- به خاطر نبودن کلمات بهتری برای بیان این مطلب – جنگی میان روشنایی و تاریکی، خوب و بد، بر روی این سیاره وجود دارد.

موتوا: بله. بله، آقا. همین طور است آقا. بله.

مارتین: و به طور قطع، یک خدا در این دنیا وجود دارد، یک خدای روشنایی و عدالت.

موتوا: بله، آقا.

مارتین: فرهنگ شما ، خود شما چطور حضور و دخالت خدا را از طریق جانشین هایش و مخلوقاتش میبینید؟ در همه چیز باید یک تعادل و نشانه وجود داشته باشد، و این شامل سیاره زمین میشود- و سرتا سر عالم هستی. شما این را چطور میبینید- برای بسیاری از خوانندگان که این مطالب را میخوانند، و اینها بسیار ترس آور و تقریباً بسیار ناامید کننده هستند- ولی هنوز به طور قطع امید وجود دارد. در نتیجه، من میخواهم این مصاحبه را با پیامی از امید تمام کنم.

موتوا: بله. همین طور است آقا، امید وجود دارد! نگاه کنید، اول از همه، یک خدا بالای سر ما وجود دارد. و این خدا بیشتر از آنچه اکثر ما باور داریم واقعی ست. خدا چیزی زائیدۀ تخیل یک نفر نیست. خدا چیزی ساخته و پرداختۀ ذهن زنان و مردانی در دوران پیش از تاریخ نیست. خدا وجود دارد، آقا. اما در میان ما و خدا موجوداتی قرار دارند که ادعا میکنند خدایان هستند. و ما باید از شر این موجودات خلاص شویم تا بتوانیم به خدا نزدیکتر شویم.

آقا، من زندگی بسیار طولانی و عجیبی داشته ام، و من میتوانم به شما بگویم که یک خدا وجود دارد. و او در زندگی ما حضور و دخالت دارد. اگرچه خدا در چشمان ما آهسته کار میکند، اما صبر کنید: چه کسی فکر میکرد که کمتر از 30 سال پیش، یک نفر هم به محیط زیست اهمیت نمیداد. چه کسی این تفکر ناگهانی و خدایی را در درون همه ما قرار داد؟

امروزه آقا، مردم در هر جای دنیا برای دفاع از حقوق زنان و کودکان میجنگند. چه کسی این ایده ها را در ذهن ما قرار داده؟ نه چیتااولی و نه هیچ موجود شیطانی دیگر، این خداست که در سایه عمل میکند و ما را قوی میسازد تا در مقابل این موجودات بایستیم.

همانطور که میبینید آقا، خدا در چشمان ما بسیار آهسته کار میکند، به این خاطر که خدا در زمانی بسیار متفاوت از زمان ما زندگی میکند. خدا آنجاست. خدا دارد کار میکند. و این خداست آقا، کسی که برای اولین بار در زندگی ما، ما را از این موارد آگاه میکند، ما را آگاه میکند که در این دنیا تنها نیستیم، و اینکه ما باید روحاٌ و شخصاٌ برای اعمالمان مسئول باشیم، و ما باید این موجودات بیگانه را منفعل کنیم،  کسانی که سال ها ما را وارد چرخه هایی تکراری کردند.

chitauri

انسان ها هرگز پیشرفتی واقعی را تجربه نکرده اند آقا، به این خاطر که نیروهایی وجود داشتنتد که ما را از رسیدن به جایگاه واقعیمان در دنیا باز داشته اند، و منظور من چیتااولی ست، منظور من Mantindane است ، منظور من میدزیمو ست. ما باید دست از ستایش آنها به عنوان موجوداتی فراتر از انسان برداریم. آنها تنها موجوداتی هستند که بیشتر از آنچه ما به آنها نیاز داشته باشیم، به ما نیاز دارند. و تنها یک احمق این واقعییت را انکار خواهد کرد که ما تنها موجودات هوشمندی نیستیم که این سیاره به وجود آورده است.

در سرتاسر افریقا شواهد قانع کننده ای وجود دارند که زمانی انسان های غول پیکر  بر روی این سیاره راه میرفتند، در دورانی که دایناسورها وجود داشتند. جای پاهایی در سنگ های گرانیت هر کدام با 6 فوت طول و 3 ½ پهنا وجود دارند، جای پاهایی از انسان های تکامل یافته آقا، که به هزاران یا میلیون ها سال پیش برمیگردد. این غول پیکران به کجا رفتند؟ چه کسی میداند؛ ممکن است دایناسورها نژادی هوشمند تولید کرده باشند، نژادی که به دروغ به ما میگوید که از ستاره ها آمده، در حالی که در حقیقت قسمتی از سیاره ایست که ما در آن زندگی میکنیم.

امید وجود دارد، و این امید بسیار درخشان است. مسیحایی دارد در درون همه ما متولد میشود، اما مانند تمامی مرگ ها، مرگ فرزند نورانی ( مرگ فردییت دست نخوردۀ ما قبل از تبدیل شدن به یک مسیح ) توسط خطر بزرگی تهدید میشود، هنگامی که دشمن به سمت یاًس و نا امیدی پیش میرود. دشمن اشتباهات زیادی خواهد کرد و ما توسط نام مقدس خدا بر او پیروز میشویم. این چیزی ست که من اعتقاد دارم آقا، و این چیزی ست که من تا آخرین نفسم به آن اعتقاد خواهم داشت.

مارتین: و این بهترین جا برای پایان است- با این تفکر، با این پیغام.

بگذارید چیزی را بگویم، فقط برای شما، من از سال 1974 سفینه های فضایی بسیار زیادی را از نزدیک دیده ام ( البته نه از داخل یا به واسطه ربوده شدن). من در کوهستان های اورگان جنوبی از کنار رد پای پا گنده عبور کردم…

موتوا: آه-هاه!

https://i1.wp.com/www.ufotv.com/Merchant2/graphics/00000001/K473-big.jpg

مارتین: …نزدیک رودخانه ای که کنار آن چادر زده بودم. من در شب، صدای پاگنده را در کوهستان ها شنیده ام. من صدای شیون های آنها را شنیده ام…

موتوا: اه، واقعاٌ! شما او را دیدید؟

مارتین: …از کوهستانی به کوهستان دیگر. من چیز های زیادی را تجربه کرده ام. من میدانم که این چیزها واقعی هستند!

موتوا: بله، آقا. من با یکی از رفقای مبارز صحبت میکردم و گفتم، » ما پیروز خواهیم شد » ، همانطور که سربازهای امریکایی  در طول جنگ جهانی دوم میخواندند.

مارتین: بله، و در طول جنگ ویتنام.

موتوا: ما پیروز خواهیم شد، ما پیروز خواهیم شد، اما افراد شکاک باید دست از خنده و تمسخر بردارند، و احمق ها باید خدا نامیدن این بیگانه ها را متوقف کنند. تنها یک خدا وجود دارد، و او کسی ست که ما را به وجود آورد، و نه یک متظاهر و شیادی که از جای دیگری آمد تا در پشت ما پنهان شود و خون بچه های ما را بنوشد. همینطور است آقا.

مارتین: بله، کاملاٌ درست است. کردو، این را بدان که من عمیقاً کاری که تو انجام دادی و جسارت صحبت کردن بی پرده و صادقانۀ تو را تحسین میکنم. زمان کنترل کردن و مخفی نگه داشتن این اطلاعات گذشته، و اکنون زمان گفتن حقیقت است. و برای افرادی که باور نمیکنند یا حتی به  احتمالات فکر نمیکنند، فقط میتوان گفت که این بسیار بد است.

موتوا: دقیقاً، و همینطور باید مردم را با این حقیقت رو به رو کنیم که دلیلی برای ترسیدن از چیزی وجود ندارد. اگر هدف ما در دسترس قرار دادن اطلاعات است که باید برای هر فردی بر روی این سیارۀ در حال رشد قابل دسترس باشد، برای چه آنها تو را تهدید میکنند که ساکت بمانی؟ اگر این بیش از حد مسخره  است، بگذارید باشد. دست از ترور و مسخره کردن و تخریب مردم توسط  ایجاد رعب و وحشت بردارید. این هدفی ست که من دارم، و من مطمئنم دیوید و بدون شک شما، همینطور هستید. من دیگر ترسی ندارم. زمان آن رسیده است که ما آزادانه صحبت کنیم. ما به یک هوشیاری جمعی نیازمندیم- و باید این قضیه را آزادانه بیان کنیم. از شما بسیار متشکرم، من واقعاً کار شما را تحسین میکنم.

مارتین: حقیقتاً درست است. ممنون.

پایان.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com مجاز میباشد.

منبع:   http://www.metatech.org/credo_mutwa.html

پ . ن : با تشكر فراوان از كاموراي عزيز كه اين مصاحبه جذاب و خواندني را در اين مدت ترجمه و ارسال نمودند.

*****************************************************************

شکنجه موتوا و سرقت گردنبند اسرار

credo_mutwa
دیوید ایک و بیل ریان به تازگی به موتوا سر زدند و موتوا جریان وحشتناکی براشون تعریف کرد. چند ماه پیش و اوایل سال 2010 ، فردی که ادعا میکرد عضو جوان قبیله زولو هست دائما با موتوا تماس میکرد و اون رو به خیانت به قبیله زولو متهم میکرد، به دلیل ارتباط و هم صحبحتی زیاد با سفیدپوستها. در نهایت موتوا موتوا همراه با گردنبند اسرار معروفش(که در عکسهاش بر گردن داره) که قیمتی نمیشه بر اون گذاشت توسط قطار به سوازیلند رفت تا ببینه اون افراد چه مشکلی باهاش دارن که بهش تهمت میزنند. وقتی که به مقصد رسید اون افراد اون رو بردند و تحت شکنجه قرار دادند، و داشتند ناخنهاشو با انبر میکشیدند. گردنبند رو گرفتند و اون رو با قطار برگردوندند.

http://brianakira.files.wordpress.com/2010/09/david-icke-credo-mutwa.jpg
دیوید ایک متوجه شد که در حال حاضر موتوا و خانواده ش و بچه هایی که والدین خودشون رو بر اثر ایدز از دست دادن و تحت سرپرستی اون هستند، حتی پولی برای خریدن غذا نداشتند.موتوا تا به حال مور حمله افراد زیادی قرار گرفته که جزییاتش نمیتونه اینجا گفته بشه و اونها در هر صورت میخوان که از شرش راحت بشن. قبلها از طرف موسسه خیریه ای در امریکا ماهانه مبلغی به موتوا داده میشد اما از دسامبر این حقوق قطع شده و اون نقاشی هاش رو به توریستها میفروخت. ایک به تازگی تمام اینها رو فهمید و مبلغی برای خرید غذا به اونها داد ولی برای قبضها و .. پول احتیاج هست…
خلاصه ای از ویدیوی صحبت ایک با موتوا در مورد ان اتفاق:
وقتی که موتوا به سوازیلند میرسه چند سیاه پوست که ظاهر وحشی مریض و مستی داشتند اون رو به یک مکان خاصی میبرند جایی که تحت شکنجه قرار میدن و گردنبند رو ازش میگیرند که قدمتی نزدیک هزار سال داشته و بسیار مهم و با ارزش بوده و دارای نشانه هایی در مورد گذشته افریقا و تمدن انسان و دخالت موجودات بیگانه داشته. و موتوا به اونها میگه کارتون بیفایده س و اینده دردناکی خاهید داشت. فرد اصلی که اونجا بوده یک سفیدپوست مرموز بوده که موتوا میگه حالت خاصی بین یک مرد و یک پسربچه داشته و میشه گفت دوجنسه بوده. طور خاصی حرف میزده و حرف س تلفظ میکرده. بعد از اینکه اون رو رها میکنند در حالت بیهوشی بوده و چند زن محلی بهش کمک میکنند و اون رو به قطار میرسونند…
لینک ویدیو:
http://www.davidicke.com/headlines/37830-the-torture-of-credo-
mutwa-and-the-theft-of-the-necklace-of-mysteries-

http://www.youtube.com/watch?v=_qi1sB9WUTI

در مورد اون گردنبند در ویدیوهای مصاحبه ایک با موتوا مطلبهایی هست..

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com  مجاز می باشد.

مصاحبه با شمن بزرگ كردو موتوا (قسمت 6)

مارتین: بله، لطفاً تعریف کنید.

موتوا: آقا، آیا در کشور شما ایالات متحده، داستان های عجیبی دربارۀ بناهای زیرزمینی وجود ندارد- به این خاطر که ما داستان های زیادی راجع به آنها در افریقا داریم، و این بناها برای ما پیشامدهای بسیار عجیبی به همراه داشته اند.

مارتین: بله، داستان های زیادی راجع به آنها وجود دارد- ما آنها را پایگاه های زیرزمینی مینامیم، و اتفاقاً در روزنامه ای که اخیراً با آن همکاری داشتم، ویژه نامۀ کاملی را در مورد محل اختفای این پایگاه های زیرزمینی منتشر کردیم. نه تنها این …

موتوا: دقیقاً همچین ماجرای مشابهی سال های بسیار زیادی ست که در افریقای جنوبی وجود دارد.اما من نتوانستم افراد زیادی را در این زمینه مققاعد کنم . همانطور که میبینید آقا، فردی مثل من، که هم زمان در دنیای پر رمز و راز افریقا و دنیای زمینی و مدرن زندگی میکند، باید مراقب باشد که چه میگوید.

من حدود پنج سال پیش در شهر کوچک ماسیکنگ (Masikeng) زندگی میکردم، شهری بسیار تاریخی که محل محاصرۀ معروفی توسط Boors در جنگ سالهای 1902-1899 است. آقا، در همین شهر بود که جنبش اسکاوت، جنبش پسران اسکاوت توسط کاپیتان پاول (Captain Powell) پایه گذلری شد. من مطمئنم که شما راجع به او شنیده اید. اما، زمانی که من در ماسیکنگ زندگی میکردم، تعدادی از مردم برای درخواست کمک پیش من آمدند، مردم معمولی و بومی آقا، که بعضی از آنها کاملاً بی سواد بودند. این مردم پیش من از این شکایت میکردند که بعضی از اقوامشان به طرز اسرارآمیزی ناپدید شده اند. آنها از من میخواستند  پیشگویی کنم که اقوامشان کجا رفته اند. و من از این مردم، که هیچ کدامشان همدیگر را نمیشناختند، پرسیدم، اقوامتان کجا ناپدید شده اند؟ و آنها چیز حیرت انگیزی را برای من تعریف کردند. در فاصله ای نه چندان دور از ماسیکنگ، مکان معروفی وجود دارد که من مطمئنم شما راجع به آن شنیده اید، مکانی که ما آن را لاس وگاس افریقای جنوبی مینامیم. این مکان، کازینو/هتل معروف سان سیتی (Sun City) است.

credo_mutwa.jpg image by akhenamen

مارتین: بله.

موتوا: به من گفته شده بود که در عمق زیادی زیر این شهر، عملیات حفاری عجیب و مرموزی در حال پیشروی ست، و اینکه تعداد زیادی از کارگران افریقایی که در این معادن کار میکردند ناپدید شده اند و هرگز به خانه هایشان بازنگشته اند، اگرچه حقوق آنها مرتباً به خانواده شان پرداخت میشد. این افراد هیچ وقت مانند معدنچیان معمولی به خانه هایشان بازنگشتند. من به این جریانات فکر میکردم و مانند فردی که گیج شده باشد نمیتوانستم آنها را باور کنم. ولی بعد از آن ماجراهای بیشتری از این دست برای من تعریف شد، چون وقتی که یک افریقایی به گرفتاری سختی دچار میشود، همیشه به سراغ یک سانگوما میرود تا بتواند مشکلش را حل کند.

آقا، ماجرای دیگر از این قرار بود- ومن آن را حقیقتی شوک آور پیدا کردم- که یک عملیات ساخت و ساز مشکوک، در کنار مرز از طرف افریقای جنوبی، در زمین بوتسوانا (Botswana) در حال انجام بود. در آنجا امریکایی ها با کارگران افریقایی که سوگند رازداری خورده بودند کار میکردند. امریکایی ها در حال ساختن یک فرودگاه مخفی بودند که میتواند جت های جنگنده مدرن را حمل کند. و من نمیتوانستم این را باور کنم. دوباره، به من گفته شد که افراد زیادی به طور اسرارآمیزی در آنجا ناپدید شده اند- کارگران معمولی آقا، نه حتی سیاه پوستان تحصیلکرده. و هنگامی که آشنایانشان تلاش میکنند تا بفهمند آنها کجا رفته اند، با سکوتی سرد و سنگین مواجه میشوند.

حالا، من میخواستم این موضوع را بررسی کنم، و چیزی که باعث شد من عکس العمل نشان بدهم داستان عجیبی بود که در افریقای جنوبی پیچیده بود، که یک جت هوایی از افریقای جنوبی، یک جت جنگنده، به یک بشقاب پرنده شلیک کرده است. و جت جنگی  از همین پایگاه سری راه اندازی شده بود.

و بعد از آن آقا، من تصمیم گرفتم که تحقیق کنم، به این خاطر که اعتبار من به عنوان یک شمن و به عنوان یک سانگوما در خطر بود. در نتیجه من به بوتسوانا رفتم. این کار بسیار آسانی بود. شما هنوز هم میتوانید از میان سیم ها عبور کنید و داخل کشور شوید. مرزها در بعضی نقاط به آن سختی که مردم فکر میکنند محافظت نمیشوند.

من با چند نفر از دوستانم به آنجا رفتم و فهمیدم که همچین پایگاهی در بوتسوانا و نه در زیر زمین، بلکه در روی زمین وجود دارد. آنجا یک فرودگاه است، اما مردم سیاه پوست حتی از دیده شدن در نزدیکی آنجا وحشت دارند به این خاطر که گفته شده اگر تو بیش از حد به این مکان نزدیک بشوی ناپدید خواهی شد ، و مردی که ما را به آنجا برد نمیخواست به آن مکان نزدیک تر شود. من از دور آنجا را بررسی کردم، و آن مکان واقعاً وجود داشت، و آن مرد گفت اگر ما از جایی که هستیم به آن مکان نزدیکتر بشویم، ناپدید خواهیم شد. و این مورد بسیار عجیبی ست آقا، به این خاطر که پایگاه های نظامی زیادی در سر تا سر افریقای جنوبی و بوتسوانا وجود دارند، اما این مورد به خصوص مردم محلی را با وحشت عمیقی پر کرده. چرا باید این طور باشد، من هنوز تلاشم میکنم تا علت آن را پیدا کنم، حتی همین حالا، چون چیزهای بسیار عجیبی دارند در کشور من رخ میدهند که تاثیر بسیار بدی بر روی زندگی مردم ما گذاشته اند.

و حالا، ماجرای دیگری که وجود دارد آقا:  چیتااولی درغارهای زیر زمینی سکونت دارد ، جایی که آتش همیشه در آن روشن است، و زمانی که یک چیتااولی مریض میشود و قسمت زیادی از پوست بدنش را از دست میدهد- گفته شده نوعی بیماری وجود دارد که باعث میشود چیتااولی قسمت زیادی از پوست بدنش را از دست بدهد و فقط گوشت خام باقی میماند- زمانی که چیتااولی این طور مریض میشود، یک دختر جوان و باکره توسط خدمتگذاران چیتااولی ربوده شده و به مکان زیر زمینی آورده میشود. در آنجا دست ها و پاهای دختر بسته شده و در پتویی زرین پیچیده میشود، و او را مجبور میکنند که در کنار چیتااولی بیمار برای چند هفته دراز بکشد. به او غذای خوبی میدهند و به خوبی مراقبت میکنند، اما دستها و پاهایش بسته است، و تنها در زمان های مشخصی آزاد میشود تا بتواند خودش را نجات دهد. گفته شده بعد از آنکه چیتااولی بیمار نشانه های بهبود را از خود نشان داد،  شرایطی را ایجاد میکنند تا آن دختر بتواند برای فرار تلاش کند. به او یک شانس داده میشود تا فرار کند، فرصتی که در واقع یک فرصت واقعی نیست. بعد، هنگامی که دختر دارد در طی مسیری طولانی میدود و فرار میکند، توسط موجودات پرنده ای در زیر زمین- که از فلز ساخته شده اند- دنبال میشود، و دوباره هنگامی که به آخرین درجه از ترس و وحشت میرسد او را میگیرند.

در نهایت او را بر روی یک قربانیگاه که معمولاً صخره ای سخت است، به طور دراز کشیده قرار میدهند. بعد از آن آقا، او به طرز بیرحمانه ای قربانی شده و خونش توسط چیتااولی بیمار نوشیده میشود که در نتیجۀ آن، سلامتی اش دوباره بازمیگردد. اما او نباید تا زمانی که بسیار بسیار ترسیده قربانی بشود، چون گفته شده اگر او نترسیده نباشد، خونش چیتااولی بیمار را نجات نخواهد داد. آن خونی که نوشیده میشود حتماً باید خون یک انسان بسیار وحشت زده باشد.

و البته این سنت دنبال کردن قربانی، توسط آدمخواران افریقایی نیز انجام میشد، آقا. در سرزمین زولو، در قرن اخیر، آدمخوارانی وجود داشتند که نوادگان آنها، اگر به شما اعتماد کنند، به شما خواهند گفت که گوشت انسانی که ترسانده شده و مجبور شده مسافت زیادی را بدود، طعم بسیار بهتری از گوشت کسی دارد که به سادگی کشته شده باشد.

آقا، مدتی پیش در افریقای جنوبی- و این جریان هنوز ادامه دارد- پنج دختر سفیدپوست ناپدید شدند. آنها به مدرسه میرفتند و هر کدامشان بسیار با استعداد بودند- چه بچه ای که نشانه های رشد قدرت روحی را از خودش نشان میداد، یا بچه ای که در کلاسشان سرگروه رشتۀ خاصی بود. این به یک ماجرای بسیار بزرگ در روزنامه ها تبدیل شد، و یک بار، تعدادی از مردم سفیدپوست پیش من آمدند و من را وادار کردند تا تلاش کنم و به دنبال این بچه ها بروم.

و یک روز مرد سفیدپوستی یک اسباب بازی پلاستیکی برای من آورد که متعلق به بچۀ سفیدپوستی بود که ناپدید شده بود.  من اسباب بازی را در دستانم گرفتم و متوجه شدم که چشم های این موجود دارد تغییر میکند. مانند این بود که اسباب بازی پلاستیکی، یک دایناسور اسباب بازی، میخواهد گریه کند و اشک بریزد، من احساس بسیار بدی پیدا کردم، مانند این بود که هر طور شده میخواستم از جایم بلند شوم و از آنجا بروم. و بعد رو به  مرد سفیدپوست گفتم، » به من گوش کنید: بچه ای که این اسباب بازی را حمل میکرد مرده است. شما از من انتظار دارید چه کاری انجام بدهم؟ این بچه مرده است. من این را احساس میکنم.»

و بعد مرد سفیدپوست، که یک تهیه کننده تلویزیونی بود، اسباب بازی، کتاب های مدرسه و روپوش دختر را برداشت و از آنجا رفت. کمی بعد، همانطور که کاملاً مطمئن بودم، آن بچه سفیدپوست مرده پیدا شد، در حالی که در گودال عمیقی کنار جاده دفن شده بود.

و بعد افراد دیگری پیش من آمدند تا برای پیدا کردن بچه های گمشده شان از من کمک بخواهند. آیا آنها مرده اند؟ آیا زنده اند؟ و قبل از اینکه من بتوانم کاری بکنم، آقا- در آن زمان من هنوز یک تلفن در خانه ام داشتم- تلفن من شروع به زنگ زدن کرد و افرادی با صدایی بسیار عصبانی، که صدای افراد سفیدپوست بود، به من فریاد میزدند و میگفتند که کمک کردن به این مردم را متوقف کنم. آنها به من گفتند اگر کارم را متوقف نکنم، به صورت همسرم اسید پاشیده خواهد شد و بچه هایم یکی پس از دیگری به قتل میرسند.

و البته همین اتفاق افتاد، جوان ترین پسر من به طرز وحشیانه ای تا حد مرگ مورد ضرب و شتم قرار گرفت، توسط افراد ناشناسی که دوستان پسرم بعدها به من گفتند افرادی سفیدپوست بودند. و در نتیجه ، من کارم را متوقف کردم، آقا.

از منبع موثقی به من گفته شده که تقریباً در هر ماه 1000 بچه در افریقا ناپدید میشوند. آنها هرگز دوباره دیده نمیشوند. مردم بسیاری، به خصوص در روزنامه ها، فکر میکنند که اینها نتایج باندهای کودک آزاری ست. اما من اینطور فکر نمیکنم. این بچه ها- اگر شما سرگذشت تعداد زیادی از این بچه ها را بررسی کنید- آنها بچه های معمولی یا آواره خیابان ها نبودند، آقا، آنها دانش آموزانی بودند که در کلاسشان در رشته یا زمینۀ خاصی ممتاز بودند.  نه تنها این بچه ها، بلکه زنان معمولی هم به همین شیوه ناپدید شده اند، در ماسیکنگ، حول و حوش زمانی که پنج بچۀ سفیدپوست گم شدند، دو معلم زن سیاه پوست در ماشین هایشان ناپدید شده و دوباره هرگز دیده نشده اند.

من نمیخواهم بیش از این شما را با این داستان وحشتناک آزرده کنم آقا.  اما بگذارید آخرین مطلب را به شما بگویم: بعد از ناپدید شدن پنج دخترمدرسه ای سفیدپوست، پلیس یک روحانی از کلیسای سفیدپوستان، ون رویان (Van Rooyen)، را دستگیر کرد.    ون رویان به عنوان مسئول ناپدید شدن این بچه های بیچاره معرفی شده بود. و دوست دخترش ، کسی که مستقیماً آنها را ربوده بود به عنوان همدست او شناخته شد. اما قبل از اینکه ون رویان بتواند در دادگاه حاضر شود، چیز بسیار عجیبی اتفاق افتاد. او و دوست دخترش در ماشین کوچکشان، یک کامیون کوچک 4×4، مورد شلیک اسلحه قرار گرفتند. و بعد از اینکه به آنها شلیک شد، کامیون به طور خودکار توقف کرد- چیزی که یک کامیون در حال حرکت هرگز انجام نمیدهد- و بعدها، توسط زن سفیدپوستی که ون رویان را میشناخت، به من گفته شد که ون رویان و زنش این جرم را بر خلاف چیزی که پلیس به روزنامه ها اطلاع داده  مرتکب نشده اند.

به طور حتم آنها به قتل رسیده اند. اما چرا؟ به این خاطر که ون رویان با یک جای گلوله در سمت راست سرش پیدا شد، در صورتی که تمام مردمی که او را میشناختند میدانستند او یک مرد چپ دست است. با این حساب، چه کسی ون رویان و زنش را کشت؟ تا به امروز این یکی از بزرگترین معماها در افریقای جنوبی ست.

ماجراهای بسیار زیادی در این زمینه وجود دارند، اما من وقت شما را با اینها نمیگیرم.

مارتین: هنگامی که ما در مورد خاکستری ها صحبت میکردیم، شما راجع به چیتااولی گفتید. شما آنها را به عنوان خزندگان توصیف کردید- حالا اگر اشتباه میکنم آن را تصحیح کنید- آیا شما آنها را به عنوان موجوداتی قد بلند، لاغر، با سر و چشم هایی بزرگ توصیف کردید؟

موتوا: بله، آقا. آنها قد بلند هستند. همان طور که میدانید، بیگانه های خاکستری تلو تلو خوران و ناموزون راه میروند آقا، مانند اینکه مشکلی در پاهایشان وجود داشته باشد. اما چیتااولی بسیار باشکوه راه میرود، مانند درختانی که به نرمی در باد حرکت میکنند. آنها بلند هستند و سرهای بزرگی دارند. بعضی از آنها در هر طرف سرشان شاخ دارند.

بگذارید شگفتی خودم را در زمینه ای ابراز کنم، در یکی از فیلم هایی که اخیراً در افریقای جنوبی به نمایش درآمد، یکی از فیلم های جنگ ستارگان، آخرین قسمت آن، کاراکتری را نشان میدهند که دقیقاً مانند یک چیتااولی ست ، دقیقاً! او در تمام طرف سرش شاخ دارد. اینها چیتااولی سرباز هستند.

چیتااولی سلطنتی در اطراف سرشان شاخ ندارند، اما یک برآمدگی تیره رنگ دارند که از بالای پیشانی تا پشت سرشان کشیده شده. آنها موجودات بسیار باشکوهی هستند، و به ما گفته شده آقا، که انگشت کوچک آنها مانند یک پنجۀ بسیار نوک تیز و مستقیم است که آن را در بینی انسان فرو میکنند تا بتوادنند در مراسم خاصی مغز انسان را بنوشند.

مارتین: آیا رنگ پوست آنها روشن است؟

موتوا: پوست آنها صورتی نیست. پوست آنها مانند کاغذ سفید است، و تقریباً به رنگ انواع خاصی از مقواهستند. پیشانی این موجودات خزنده مانند و فلس دار بسیار بزرگ و برجسته است، و آنها بسیار بسیار هوشمند به نظر میرسند.

مارتین: آن طور که گفته شده که و من شنیده ام، این موجودات بسیار سلطه طلب هستند و بر جدایی ، تفکیک ، طبقه بندی و سلطه و فرمانروایی پافشاری میکنند.

موتوا: بله، آنها همینطورند آقا. آنها انسانها را علیه یکدیگر میشورانند. من میتوانم- با استفاده کمی از زبان افریقایی، مثال های حیرت انگیز زیادی برای شما بیاورم، در مورد اینکه چگونه چیتااولی باعث جدایی انسان ها از یکدیگر شد. آنها افرادی را دوست دارند- شما میدانید آنها چه کسانی را دوست دارند آقا؟ آنها متعصبین مذهبی را دوست دارند.

مارتین: (خنده)

موتوا: تندروهایی که بیش از حد تحت عقاید مذهبی وافراطی هستند بسیار پیش چیتااولی محبوب واقع میشوند.

مارتین: با این اوصاف میتوانم بگویم چیتااولی باید در ایالات متحده، به دلیل تعداد زیاد پایگاه های زیرزمینی، گستردگی زیادی داشته باشد. در ایالات متحده، به تنهایی، آمار بچه های گمشده بسیار بالاست و نیروی نظامی هم هیچ پاسخی به این سؤالات نمیدهد.

موتوا: بله آقا، من موافقم. اما من احساس میکنم آقا، که چیز بسیار عجیب و از پیش تعیین شده ای قرار است در افریقا اتفاق بیافتد. بگذارید به شما بگویم که اخیراً چه اتفاقی برای من افتاد آقا. ما هنوز زمان کمی در اختیار داریم. صحبت من زیاد طول نمیکشد، یک دقیقه یا کمتر.

مارتین: نه، نه هیچ مشکلی از این بابت نیست…

ادامه دارد…

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com  مجاز می باشد.

منبع :      http://www.metatech.org/credo_mutwa.html

پ . ن : با تشكر فراوان از كاموراي عزيز بابت تهيه و ترجمه اين مطلب.

سايت كردو موتوا    :     http://credomutwa.com/

مصاحبه خواندني با كردو موتوا شمن بزرگ (قسمت 5).

ادامه مصاحبه:

آقا، موجود دیگری هم در کشور زیمبابوه، جایی که اولین برخوردم (با موجودات بیگانه) را در 1959 داشتم، وجود دارد. این موجود عظیم الجثه یکی از عجیب ترین آنهاست، و من یک بار آن را دیده ام، همچنین مردمان سفیدپوست و سیاه پوست بسیاری نیز که همراه من بودند آن را دیدند. این موجود بسیار بزرگ است، و ظاهرش دقیقاً مانند یک گوریل است، اما در واقع شباهتی به یک گوریل ندارد، او اغلب بر روی پاهایش راه میرود،همینطور بر روی دست هایش. موجودی که من از آن صحبت میکنم، آقا، حدود 8 یا 9 فوت قد دارد، و استخوان بندی اش مانند یک گوریل است، اما بدن بسیار قدرتمندی دارد. شانه هایش بسیار پهن و گردنش بسیار کلفت است. موهای بدن او بسیار کلفت و زبر است و مانند هیچ حیوانی در افریقا نیست.

https://i2.wp.com/www.rollogrady.com/wp-content/uploads/2010/02/sasquatch01.jpg

او یک موجود انسان آسا ست، با دست ها و پاهایی مانند انسان که با انبوهی از پشم به رنگ قهوه ای پررنگ پوشیده شده.  این موجود، آقا، در بین مردم زیمبابوه با نام اوگو (Ogo) شناخته میشود. و تا به حال مردم زیادی، صدها نفر از نسل های متمادی این موجود را دیده اند. بعضی از این موجودات در  افریقای هم جنوبی دیده شده اند، در میان بوته های انبوه و مناطق کوهستانی. و این اوگوها، دقیقاٌ در جزئیات مانند موجوداتی هستند که مردم بومی امریکا در شمال غربی ایالات متحده Sasquatch یا پاگنده (Bigfoot) مینامند.

در واقع ، من اعتقاد دارم که این موجود مشابهی ست و ما آن را در افریقای جنوبی داریم. این دقیقاٌ همان موجود است، البته با رنگ پوستی کاملاٌ متفاوت، و مردم نپال آن را در سراشیبی های کوهستان هیمالایا دیده اند، موجودی که یتی نامیده میشود.

و حالا، آخرین موجود آقا، موجودی ست که در افریقای جنوبی و سایر نقاط  افریقا، کاملاٌ شناخته شده است، به طوری که اگر شما نام او را بر زبان بیاورید، مردم لبخند خواهند زد. این موجود توکولوش (Tokoloshe) نامیده میشود. هر افریقایی میداند که توکولوش چیست. بعضی ها آن را تیکولوش (Tikoloshe) مینامند.

( عكسهايي كه از اين موجود گرفته شده.)

https://i1.wp.com/levelbeyond.com/wp-content/uploads/2009/04/toyol.jpg

او در ظاهر مانند یک خرس اسباب بازی (teddy-bear)  زشت و خبیث به نظر میاید، به این صورت که سر او مانند سر یک خرس اسباب بازی ست ، اما یک برآمدگی ضخیم، نوک تیز و استخوانی در بالای آن دارد. این برآمدگی از بالای پیشانی تا پشت سرش کشیده شده، و توسط این برآمدگی میتواند با ضربات سرش گاوی را از پا دربیاورد.

ترس از این موجود باعث میشود که در مناطق خاصی، مردم سیاه پوست تخت خواب خود را بالای آجرهایی بسازند که تا ارتفاع  3 فوت از زمین روی هم قرار گرفته اند. و شما این را در سراسر افریقای جنوبی پیدا میکنید. توکولوش دوست دارد با بچه ها بازی کند، و تا کنون صدها بار در مناطق مختلف افریقا، توسط بچه های مدرسه ای دیده شده، حتی در زمان های اخیر.

گاهی اوقات او بچه ها را به وحشت می اندازد، هنگامی که آنها خوابند بدن آنها را میخراشد، زخم هایی کشیده و موازی بر پشت و ران های بچه ها باقی میگذارد که عفونی میشوند و خارش شدیدی ایجاد میکنند.

حدود دو سال پیش، موجودی مانند این، بچه های مدرسه ای در سووتو (Soweto) (نزدیک ژوهانسبورگ) را به وحشت انداخت. و بچه ها او را pinky-pinky صدا میزدند. هم اکنون این موجود نه تنها در افریقای جنوبی و در میان مردمان سیاه پوست  آقا، بلکه در میان مردم پلی نزی در هاوایی، و سایر جزایر اقیانوس آرام نیز شناخته شده است. این مردم خانه های کوچک خود را بالای گیره هایی چوبین در ارتفاعی مانند انچه افریقایی ها تخت خواب خود را میسازند، قرار میدهند. هنگامی که شما از یک پلی نزییایی بپرسید، » چرا خانه ات را این طور میسازی؟ » او خواهد گفت، » ما میخواهیم از خودمان در مقابل تیکی (Tiki) محافظت کنیم.»

در حال حاضر این بسیار حیرت انگیز است آقا، که موجودی کاملاٌ مشابه چیزی که در افریقای جنوبی توصیف شده در بعضی جزایر اقیانوس آرام نیز دیده شده، و اسمی که در آن منطقه به آن مشهور است، تیکی، بسیار به معادل افریقایی آن تیکولوش یا توکولوش نزدیک است.

من امیدوارم روزی بتوانم با خوانندگان شما اطلاعات بیشتری را در این مورد در میان بگذارم، اما دوباره، خواهش من این است: لطفاٌ تحقیق کنید! لطفاً اجازه بدهید ما تحقیق کنیم! شکاک بودن بیش از حد را متوقف کنیم. شک بیش از حد به همان اندازه خطرناک است که مرتکب جرم شدن.

هیچ کس نمیتواند به من بگوید که بیگانگان وجود ندارند. بگذارید کسی این را به من بگوید، معنای این فرورفتگی عمیق در این سمت از بدن من چیست؟ بگذارید کسی این را به من بگوید، چرا این طورشده است که بعد از آنکه من با آن موجود عجیب و در آن مکان عجیب جفت گیری کردم، ارگان مردانگی من به شدت ورم کرد، و برای سال ها بعد از آن من نمیتوانستم با یک زن معمولی به طور کامل ارتباط برقرار کنم. چرا؟ اگر این زادۀ تخیل من بود، چگونه میتواند این زخم ها و خراش ها را بر روی ارگان من به جا بگذارد؟

ما باید تحقیق کنیم آقا، چون نشانه هایی که ثابت میکنند موجودات بیگانه در روی زمین با ما زندگی میکنند، دارند تشدید میشوند. و چرا؟ چون  همانطور که می بینید، جنگ بزرگی در حال شکل گیری ست، و هرکس که عمیقاٌ به این مسائل فکر کند میتواند آمدن این جنگ را احساس کند.

من در مورد چه چیزی صحبت میکم؟ آقا، تا 30 یا 40 سال پیش، مردم بسیار کمی به محیط زیست اهمییت میدادند. مردم بسیار کمی راجع به تخریب جنگل های باران زا در افریقا و سایر نقاط جهان نگران بودند. مردم بسیار کمی  به اعمال شکارچیان سفیدپوست که آن زمان قهرمان نامیده میشدند و دست به کشتار جمعی حیوانات افریقا میزدند اهمییت میدادند. مردم بسیار کمی نگران بودند هنگامی که دولت های قدرتمند دنیا، مانند ایالات متحده، روسیه، و فرانسه، آشکارا سلاح های اتمی را در نقاط مختلف دنیا آزمایش میکردند.

امروزه افرادی وجود دارند که به روی یک شکارچی حیوانات وحشی، اگر خودش را در یک هتل نشان بدهد و بگوید چه کسی ست، تف میاندازند. امروزه دیگر به یک شکارچی نه به چشم یک قهرمان بلکه تقریباٌ به چشم یک قاتل دیده میشود. امروزه مردان و زنانی وجود دارند، سیاه پوست و سفیدپوست، که حاضرند بر سر جانشان به خاطر حفظ و نگهداری از درختان، حیوانات، و متوقف کردن  آزمایش سلاح های هسته ای ریسک کنند.

آقا، این چه چیزی را به شما میگوید؟ این به شما میگوید که بعد از هزاران سال سلطه موجودات بیگانه، انسان ها دارند مبازه را شروع میکنند. انسان ها دارند شروع به مراقبت از دنیایی میکنند که در آن زندگی میکنند و خود را در آن پیدا کرده اند. اما، بیگانه ها، چیتااولی، Mantindane– هر چیزی که میخواهید آنها را نام ببرید- نمیگذارند اوضاع به همین منوال پیش برود. آنها قصد دارند ما را مجازات کنند، همان  کاری که قرن ها پیش انجام دادند.

بیگانه ها یکبار تمدنی را نابود کردند که ما آنها را به نام مردم آماریری (Amariri) میشناسیم. گفته میشود که پادشاهان آماریری، این سرزمین حیرت انگیز و افسانه ای که ما اعتقاد داریم در پشت غروب خورشید قرار دارد، از انجام فرامین چیتااولی خودداری میکردند.

پادشاهان در آن زمان از قربانی کردن فرزندان خود برای چیتااولی سرباز زدند. آنها از جنگ علیه انسان های دیگر، در جهت ارضای چیتااولی، که شمایلی مانند خدا داشتند، سرپیچی کردند.

گفته شده که چیتااولی از آسمان ها آتشی را با خود آورد، و در واقع آنها آتش را از خورشید برداشتند و از آن برای سوزاندن و نابود کردن آن تمدن بزرگ استفاده کردند. آنها زلزله و موج های آبی عظیمی ایجاد کردند و تمدن با شکوه این مردم با بدنی قرمز رنگ و  موهای بلند سبز را از بین بردند، کسانی که گفته میشود اولین مردمانی بودند که بر روی زمین به وجود آمدند. گفته شده که چیتااولی تنها به افراد کمی اجازه داد تا از آماریری فرار کنند، و اینکه آنها آماده اند تا این اعمال را دوباره انجام دهند، در آینده ای بسیار نزدیک.

من در مورد چیزهایی که قرار است در کشورهای دیگر دنیا اتفاق بیافتند نگرانم. تمام این زلزله ها، که باعث نابودی زندگی انسان در خاورمیانه و قسمت هایی از افریقا و هند شده اند، برای چه در درون خودم احساس ترس میکنم وقتی راجع به تمام اینها  میخوانم؟ در حال حاضر این زمین لرزه ها با فواصل زمانی غیرطبیعی اتفاق می افتند، در مصر، ارمنستان، و یکی از این زمین لرزه ها بسیار قدرتمند بود، به طوری که مستقیماٌ به داخل کرۀ زمین رفت و باعث شد صخرۀ بسیار مقدسی در نامیبیا (Namibia)، صخره ای که با نام انگشت خداوند (Finger of God) شناخته میشود، که به مدت ده ها هزار سال سر پا ایستاده بود، بر روی تلی از آوار بیافتد. و هنگامی که این صخره سقوط کرد، من نامه های نگران کنندۀ بسیاری از افراد سانگوما دریافت کردم که اعتقاد داشتند چون این صخره به زمین افتاده، در نتیجه پایان دنیا بسیار بسیار نزدیک است.

http://www.earth.ox.ac.uk/~oesis/field/medium/sa22-shale2.jpg

آیا شما سؤالی دارید؟

مارتین: من شعر شما را خواندم، سوگند (the pledge). در سوگند شما از اسم جابولون (Jabulon) نام بردید. میتوانید توضیح بدهید او کیست؟

موتوا: جابولون، آقا، یک خدای بسیار عجیب و ناشناخته است. او به عنوان فرمانروای چیتااولی شناخته میشود. او یک خداست و من در نهایت تعجب و شگفتی گروه های خاصی از سفیدپوستان را پیدا کردم که او را پرستش میکردند. ما مردم سیاه پوست به مدت چندین قرن است که راجع به جابولون میدانیم. اما این باعث شگفتی من است که مردمان سفیدپوستی وجود دارند که این خدا را میپرستند، و در میان این مردم افرادی هستند که بسیاری آنها را به خاطر تمام چیزهایی که بر روی زمین اتفاق افتاده سرزنش میکنند، و آنها به افراد فراماسون مشهورند. ما اعتقاد داریم که جابولون فرمانده چیتااولی ست. او بسیار کهن است (He is the Old One). و یکی از نام های او در زبان افریقایی آقا، اومبابا- ساماهونگو (Umbaba-Samahongo) است- » ارباب، پدر بزرگ با چشمانی دهشتناک » (the lord king, the great father of the terrible eyes)- به این خاطر که ما اعتقاد داریم که جابولون یک چشم دارد که اگر آن را باز کند و به تو نگاه کند تو خواهی مرد.

https://i2.wp.com/www.ubergizmo.com/photos/2007/11/eye-o-sauron.jpg


https://i0.wp.com/www.freemasons-freemasonry.com/RAword04.jpg

https://i2.wp.com/i49.tinypic.com/287onie.jpg

https://i2.wp.com/www.informationliberation.com/files/SquareandCompassesEmbroider.jpg

گفته شده آقا، که اومبابا از یک سرزمین شرقی در طول یک نبرد سهمگین با یکی از پسرانش فرار کرد، و در افریقا پناه گرفت، و آنجا  در یک غار پنهان شد، غاری عمیق در زیرزمین. و این یک موضوع بسیار شگفت انگیز است آقا- گفته شده که در زیر کوه های ماه در زئیر شهر بزرگی از مس وجود دارد، دارای هزاران بنای درخشان. در آنجا اومبابا یا جابولون فرمانروایی میکند. و این خدا در انتظار روزی ست که سطح زمین از وجود انسان ها پاک شود و در نتیجه او و فرزندانش، چیتااولی، میتوانند بیرون بیایند و از گرمای آفتاب لذت ببرند.

https://i1.wp.com/itbegins2012.com/pics/96/56996_big.jpg

https://i2.wp.com/www.jrgenius.com/canadastreetnews/Burning_human_sacrifice.jpg

و یک روز آقا، زمانی که من در سووتو، نزدیک ژوهانسبورگ، زندگی میکردم ملاقاتی بسیار غیر منتظره داشتم. کاهنانی از تبت به دیدار من آمده بودند.

یکی از این کاهنان، من مطمئنم شما با او ملاقات داشته اید یا راجع به او میدانید. نام او Akyong Rinpochce است. او یکی از سران کاهنان تبتی در انگلستان است، کسی که همراه دالای لاما تبعید شد، و او یک روز که من در روستای شفابخش سووتو بودم با من ملاقات کرد. و یکی از چیزهایی که او از من پرسید این بود » آیا من از شهری مخفی در افریقا اطلاع دارم، شهری ساخته شده از مس؟ »

من گفتم، » اما، Akyong، شما دارید شهر اومبابا را توصیف میکنید، شهر خدای نامرئی، خدایی که در زیر زمین پنهان شده. شما چطور راجع به این میدانید؟ » و Akyong Rinpochce، کسی که محققی بسیار جدی در امور و پدیده های عجیب و غریبه است، به من گفت که یک بار لامای بزرگ، تبت را همراه گروهی از پیروانش ترک کرد و برای جست و جوی آن شهر به افریقا آمد. و لاما و همراهانش بعد از آن هرگز دیده نشدند. آنها هیچ وقت به تبت بازنگشتند.

و در همین رابطه آقا، ما در افریقای مرکزی و جنوبی داستان های زیادی در مورد مردان زردپوست ریزنقشی داریم که به دنبال شهر اومبابا به افریقا آمدند، شهری که هیچ کس نمیتواند از آن زنده برگردد. چیزی که حیرت انگیز است آقا- من نمیدانم که این شامل موضوعات روزنامۀ شما میشود یا نه، اما- ماجراهای بسیار بسیار نگران کننده ای وجود دارند که من آنها را دنبال کرده ام- در اینجا افریقای جنوبی، داستان هایی که برای من عجیب بودند…

(برای دقایقی ارتباط قطع میشود)

موتوا: سلام.

مارتین: بله کردو. من فقط باید  بگویم از این که وقتت را برای صحبت با من گذاشتی از تو تشکر میکنم، و من متوجه هستم که این برایت مشکل است.

موتوا: از شما بابت احترامی که به من میگذارید متشکرم، بیشتر از آنچه تصور بکنید. و من میدانم که چطور افراد سفیدپوست اغلب کسانی را که راجع به این موارد عجیب صحبت میکنند تهدید میکنند.

آقا، من در واقع نباید خودم را مضحکۀ مردم بکنم، که هستم، اما مردم ما دارند جان خود را از دست میدهند! ما نه تنها در افریقای جنوبی با مخدرها مشکل داریم، ما نه تنها با جرم و جنایت در کشورمان مشکل داریم، که هزاران بار فجیع تر از قبل شده، ما نه تنها با ایدز مشکل دلریم، آقا، اما ما همچنین دچار مشکلات عجیبی شده ایم که اغلب سر راه ما قرار میگیرند- مشکلاتی که، هنگامی که شما آنها را با هم بررسی میکنید، به شما نشان میدهد که وقایعی با منشاً غیرزمینی دارد در افریقا اتفاق می افتد. من میتوانم این موضوع را برای شما بازگو کنم، آقا؟

مصاحبه با کردو موتوا شمن بزرگ اهل زولو در افریقا (ربایندگان بیگانه و نژاد خزندگان)

مصاحبه با كردو موتوا شمن بزرگ (قسمت دوم)

مصاحبه با كردو موتوا ( ربوده شدن توسط خاكستري ها)

مصاحبه با كردوا موتوا شمن بزرگ (قسمت چهارم)

پ . ن : با تشكر فراوان از كاموراي عزيز كه اين مصاحبه تامل بر انگيز و خواندني را براي وبلاگ ترجمه و ارسال ميكنند.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com  مجاز می باشد.

مصاحبه با كردوا موتوا شمن بزرگ (قسمت چهارم)

قسمت هاي قبلي مصاحبه .حتما اين مصاحبه جالب را بخوانيد.

مصاحبه با کردو موتوا شمن بزرگ اهل زولو در افریقا (ربایندگان بیگانه و نژاد خزندگان)

مصاحبه با كردو موتوا شمن بزرگ (قسمت دوم)

مصاحبه با كردو موتوا ( ربوده شدن توسط خاكستري ها)

و بعد، قبل از اینکه من متوجه چیزی بشوم، یکی از آن موجودات که کنار پاهایم ایستاده بود، شئی را وارد آلت من کرد، اما در این جا دیگر دردی وجود نداشت، فقط تهییج شدیدی ایجاد شده بود، مانند اینکه با کسی یا چیزی ارتباط جنسی برقرار کرده باشم. بعد از این که آن موجود شئ را بیرون کشید، که مانند یک لوله کوچک و سیاه رنگ بود، من کاری انجام دادم که نتیجه عجیبی در پی داشت، و این کار را از روی عمد انجام ندادم. من فکر میکنم که مثانه من باز شده بود و روی سینه موجودی که آن شئ را از ارگان من بیرون کشید ادرار کردم.

https://ufolove.files.wordpress.com/2010/07/credo-mutwa.jpg?w=195

اگر من به آن موجود شلیک کرده بودم، هرگز این طور عکس العمل نشان نمیداد. او تکانی خورد و تقریباً به روی زمین افتاد، و بعد بلند شد و تلو تلو خوران مانند حشرۀ مخموری به راه افتاد و اتاق را ترک کرد. من نمیدانم عمل من باعث این کار شد یا نه، اما این همۀ چیزی بود که اتفاق افتاد.

بعد از مدت زمان کمی، موجودات دیگر رفتند و مرا با دردی که در بینی ام داشتم، یکی از ران هایم که به خون آغشته بود و صندلی ای که توسط ادرارخیس شده بود تنها گذاشتند. موجود بالای سر من حرکتی نکرده بود. او فقط آنجا ایستاده بود و به طرز غریبی زیبا و زنانه، دست راستش را روی شانه چپش گذاشته بود، او آنجا ایستاده بود و به من نگاه میکرد. هیچ حالتی در صورت او وجود نداشت. من هرگز ندیدم هیچ کدام از این موجودات به نوعی صدایی از خود در بیاورند. تمام چیزی که میدانم این است که آنها لال به نظر میامدند.

و بعد، دو موجود دیگر وارد شدند، یکی از آنها کاملاً از فلز ساخته شده بود. من هنوز در کابوس هایم این موجود را میبینم. او قد بلندی داشت و بسیار عظیم بود. مکانی که ما در آن بودیم برای او بسیار کوچک به نظر میرسید. او در حالی که کمی خم شده بود جلو میامد، و قطعاً یک موجود زنده نبود. او یک موجود فلزی بود، نوعی روبات. او به جلو آمد و کنار پاهای من ایستاد، بدنش به طور نا موزونی خم شد و به پایین، رو به من نگاه کرد. او دهان و بینی نداشت و فقط دو چشم درخشان وجود داشتند که به نظر میرسید رنگشان عوض میشود، و به نوعی تکان میخوردند، مانند حرکات و سر و صدای قطعات الکتریکی.

و بعد، پشت این ربات بزرگ و خمیده، موجود دیگری آمد که من را شگفت زده کرد. ظاهر بدن او به طرز شدیدی متورم بود. پوست صورتی رنگی داشت و اندامش بسیار شبیه انسان بود. او چشم های آبی رنگ، کشیده و بسیار درخشانی داشت. موهای او مانند نوعی الیاف نایلون مانند بودند. گونه هایی کشیده و برجسته و دهانی مانند انسان، با لب هایی پر و چانه ای نوک تیز و کوچک داشت. آن موجود آقا، قطعاً مؤنث بود، اما از دید من به عنوان یک هنرمند و نقاش و همینطور یک مجسمه ساز، این موجود کاملاً از فرم طبیعی خارج بود.

اول ازهمه، سینه های او لاغر و نوک تیز بودند و بسیار بالاتر از قفسه سینه قرار داشتند و مانند اندام یک زن طبیعی نبودند. بدن نیرومندی داشت، تقریباً چاق بود، اما دست ها و پاهایش به نسبت بقیه بدن بسیار کوتاه بودند. بعد، او به سمت من آمد، به من نگاه کرد، و قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی دارد میافتد، او به نوعی با من جفت گیری کرد. تجربه واقعاً وحشتناکی بود آقا، حتی بدتر از آنچه قبل از آن روی من انجام شد. ضربه و شوک روحی آن روز زندگی من را حتی تا الان تحت تأثیر قرار داده، دقیقاً تا چهل سال بعد.

https://i0.wp.com/images34.fotosik.pl/254/ed46bc057d9bb5eb.jpg

و بعد از آن اتفاق، هنگامی که آن موجودات رفتند، موجودی که کنار سر من ایستاده بود، موهای سرم را تکان داد، سرم را محکم گرفت و مرا وادار کرد تا از روی صندلی بلند شوم. من این کار را انجام دادم، و وضعیتی که برایم پیش آمد این بود که به روی زانو و دست هایم به زمین افتادم.

من متوجه شدم که زمین آنجا عجیب بود. نقوشی در داخل آن حرکت میکردند، و به رنگ های بنفش، قرمز و سبز تغییر رنگ  میداند. طرح ها بر روی یک پیش زمینه فلزی- خاکستری قرار داشتند. و آن موجود دوباره من را با موهایم بلند کرد، وادارم کرد بایستم، مرا با خشونت کشاند و مجبور کرد دنبالش کنم.

آقا، زمان زیادی طول میکشد تا درحالی که آن موجود من را به تندی از این اتاق به آن اتاق میکشید، چیزهای عجیبی را که دیدم  برایتان توصیف کنم. حتی تا امروز ذهن من نمیتواند چیزی را که دیدم درک کند. در میان چیزهای زیادی که در آنجا دیدم لوله های بسیار بزرگی وجود داشتند، که به نظر میامد از نوعی شیشه ساخته شده اند. و در داخل آنها، که از سقف تا کف اتاقی که به آن داخل میشدیم کشیده شده بود، چیزی مانند یک مایع خاکستری-صورتی رنگ وجود داشت و در داخل این مایع نمونه های کوچکی از موجودات بیگانه را دیدم که درون آن میچرخیدند، مانند قورباغه هایی کوچک و نفرت انگیز.

من نمیتوانستم چیزهایی را که به من نشان داده میشد درک کنم. در آخرین اتاقی که به آن هدایت شدم،  انسان ها و موجودات عجیب دیگری را دیدم که روی صندلی دراز کشیده بودند. حتی تا امروز، ذهن من نمیتواند اینها را درک کند.

من از کنار یک مرد سفید پوست رد شدم، یک سفید پوست واقعی، که بوی آدم میداد، و بوی شیرینی، ادرار، مدفوع و ترس. این مرد سفیدپوست روی یک صندلی مانند آنچه من روی آن بودم دراز کشیده بود، هنگامی که از آنجا میگذشتم به چشم های او نگاه کردم و او هم به چشم های من خیره شد.

و بعد من خودم را بیرون و میان بوته ها پیدا کردم. من متوجه شدم که جلیقه من نیست. درد وحشتناکی در ران چپم وجود داشت. دردی در آلت من وجود داشت و متورم شده بود. و هنگامی که میخواستم ادرار کنم، درد وحشتناکی ایجاد میشد. من بلوزم را در آوردم و آنرا به پاهایم بستم و در میان بوته ها پیش رفتم.

من ابتدا با یک گروه از مردم جوان رودسیان ملاقات کردم که مرا به دهکدۀ معلمم راهنمایی کردند. و هنگامی که به دهکده رسیدم، چنان بوی وحشتناکی میدادم که سگ های آن اطراف شروع کردند به پارس کردن و قصد داشتند من را تکه تکه کنند. و در آن روز، تنها معلمم و بقیه دانش آموزان و اهالی آن دهکده جان من را نجات دادند. معلم من و اهالی آنجا هرگز با چیزهایی که به آنها گفتم شگفت زده نشدند. آنها آن را قبول کردند آقا. آنها به من گفتند چیزی که برای من اتفاق افتاده قبلاً برای مردم بسیاری رخ داده، و من خوش شانس بودم که زنده برگشتم، به این خاطر که مردم زیادی در آن ناحیه ناپدید شده وهرگز دوباره دیده نشده اند- سفیدپوستان و سیاه پوستان بسیاری ناپدید شده اند.

آقا، من دارم یک داستان طولانی را خلاصه میکنم. در سال بعد، 1960، من بسته هایی را به شهر ژوهانسبورگ میرساندم. من در یک عتیقه فروشی  مشغول به کار بودم که  ناگهان یک مرد سفیدپوست رو به من فریاد کشید که متوقف شوم. من تصور کردم که او یک پلیس مخفی ست و قصد دارد مدارک شناسایی من را ببیند. و هنگامی که سعی میکردم مدارکم را بیرون بیاورم، او با عصبانیت به من گفت که لازم نیست و نمیخواهد مدارک لعنتی و گندیده مرا ببیند.

آقا، او این سؤال را از من پرسید: » گوش کن، من تو را قبلاً در کدام جهنم دره ای دیدم؟ تو کی هستی؟ »

من گفتم، » من فرد خاصی نیستم آقا، من فقط یک کارگرم. »

او گفت، » این مزخرفات را به من نگو، مرد؛ تو کدام لعنتی هستی؟ من قبلاً تو را کجا دیدم؟ »

و بعد من دقیق تر به او نگاه کردم. من موهای بلند درهم و طلایی رنگ او را تشخیص دادم، همینطور ریش و سبیل مسخره اش را به یاد آوردم. من چشم های او را به خاطر آوردم، آن وضعیت وحشتاک برهنگی و وحشت و خونی که همه جا را گرفته بود، در چشمانش برق میزدند، و رنگش مانند یک بز پریده بود .

من گفتم، » مینییر» (Meneer)، که یک اصطلاح افریقایی ست. » مینییر- من شما را در رودسیا در مکان خاصی در زیر زمین دیدم.» و آقا، اگر من این مرد سفیدپوست را با مشتم میزدم، این طور عکس العمل نشان نمیداد. او برگشت و با وضع بد و آشفته ای شروع به راه رفتن کرد و در آن سوی خیابان از نظر ناپدید شد.

اینها تقریباً چیزهایی بود که برای من اتفاق افتاد آقا، اما این به هیچ وجه تجربۀ منحصر به فردی نیست.

از آن موقع من با مردم زیادی ملاقات کردم که عیناً تجربه من را پشت سر گذاشتند، و اکثر آن ها مردان و زنان سیاه پوست سنتی بودند که نه میتوانستند بخوانند نه بنویسند. آنها پیش من میامدند تا به عنوان یک شامن از من کمک بخواهند، اما من خودم به دنبال فردی داناتر از خودم بودم که به من بگوید دقیقاً چه چیزی برای من اتفاق افتاده. به این دلیل آقا، که هنگامی که توسط Mantindane گرفتار میشوید، به شدت آسیب پذیر میشوید، زندگی شما تغییرات زیادی میکند، شما به شدت از خودتان خجالت زده و شرمگین میشوید، نفرت از خودتان در درونتان رشد میکند که برایتان قابل درک نیست، و تغییرات خاصی در زندگیتان ایجاد میشود که نمیتوانید مفهومش را درک کنید.

اول: انساندوستی عجیبی در درون شما شکل میگیرد. شما میخواهید به هر کسی که میرسید شانه هایش را بگیرید و محکم تکان بدهید و بگویید، » هی، مردم بیدار شوید؛ ما تنها نیستیم. من میدانم که ما تنها نیستیم! »

و احساسی در درون شما شکل میگیرد که به شما القا میکند زندگیتان دیگر متعلق به خودتان نیست؛ شما توسط انگیزۀ نامعلوم وعجیبی وادار میشوید که مدام از یک محل به محلی دیگر نقل مکان کنید. شما نسبت به آینده نگران میشوید؛ شما نسبت به مردم نگران میشوید.

و یک چیز دیگر آقا، که امیدوارم یک روز شما مردم را پیش من بفرستید تا خودشان ببینند: تو دانشی را رشد میدهی که متعلق به خودت نیست. در درونت ادراکی  از مکان، زمان و آفرینش شکل میگیرد که برای تو به عنوان یک انسان هیچ معنایی ندارد- این یک مرحله بعد از آن شکنجه هولناک است ، بعد از اینکه موادی از بدنت خارج  شد، تغییراتی رخ میدهند که به طور ناگهانی باعث میشود تو چیزهایی را بدانی که Mantindane میدانند، که انسان های معمولی آن را نمیدانند.

اما، آقا، من میدانم که این ارتباط با نوعی دانشی خدایی هر از گاهی اتفاق میافتد. حتی زمانیکه برای مثال، من یکبار در 1966 آقا ، در افریقای جنوبی، دستگیر شده بودم و تقریباً به طرز وحشیانه ای توسط پلیس امنیتی مورد بازجویی قرار گرفتم. این متعلق به زمانی بود که هر سیاه پوست متشخصی، فرقی نمیکند که او واقعاً کیست، ملاقاتی با این افراد واقعاً نفرت انگیز داشت. آنها تو را تحت شکنجه و گاهی اوقات  شوک های الکتریکی  قرار میدهند، و از تو سؤال هایی میپرسند، و امثال این کار ها.

گاهی اوقات، هنگامی که این » انسان ها » تو را شکنجه میدهند، تو اغلب احساس میکنی که آنها دارند به چه فکر میکنند. به نوعی، وقتی تو توسط انسان ها شکنجه میشوی، نه فقط توسط Mantindane ، یک تبادل فکر انجام میگیرد. برای مثال، هنگامی که یکی از این پلیس های عوضی در حال آمدن برای کتک زدن تو بود، تو میفهمیدی که او به چه چیزی فکر میکرد، حتی قبل از اینکه او با خشونت وارد محلی بشود که تو در آنجا سکونت داشتی. تو میدانستی که او دارد میاید، و تو دقیقاً میدانستی که او به چه چیزی فکر میکرد و قصد داشت چه کاری با تو انجام دهد.

https://i1.wp.com/i18.servimg.com/u/f18/11/25/13/17/611.jpg

به همین خاطر است که من چیز های عجیبی را که ذهنم را پر کرده اند بازگو میکنم. و چیزی که در آن روز ذهن من را پر کرده بود، تصویرهایی از ذهن Mantindane بودند.

از آن زمان- من فردی با تحصیلات بسیار محدودی هستم- من صحبت کردن انگلیسی را مشکل پیدا کردم، چه برسد به نوشتن این زبان. برای من زمان زیادی میبرد که چیزهایی را بگویم که افرادی با انگلیسی بهتر در کلمات کمی بیان میکنند. اما، دستان من قادر به ساختن چیزهایی هستند که کسی تا به حال به من تعلیم نداده.

من موتور میسازم، موتورهای موشک که واقعاًً کار میکنند. من اسلحه میسازم، از هر نوعی که بخواهم، و همه افرادی که مرا میشناسند این را به شما میگویند، و آقای دیوید آیک آقا، ممکن است به شما تصاویری را از آنچه در اطراف منزل جدیدم انجام داده ام نشان دهد. من روبات های بزرگی از قطعات آهن بدون مصرف درست کرده ام، و بعضی از این روبات ها واقعاً کار میکنند. من نمیدانم این دانش را از کجا به دست آوردم. و از آن روز هولناک، درون بینی هایی که از زمان بچگی داشتم، و حالات و احساسات معمولی که به عنوان یک شامن دارم، شدت بیشتری یافته اند.

من نمیدانم دلیل اینها چیست، و میخواهم علتش را بدانم. اما من میتوانم به شما بگویم آقا، که این موجودات، که مردم به غلط آنها را بیگانه مینامند، به هیچ وجه بیگانه نیستند.

بعد از سال ها بررسی این موضوع و تلاش برای فهمیدن آن، میتوانم این را به شما بگویم که Mantindane، و سایر موجودات بیگانه که مردم ما راجع به آنها میدانند، میتوانند با انسان ها جفت گیری کنند. Mantindane قادر هستند که زنان افریقایی را باردار کنند.

https://i1.wp.com/www.stiintasitehnica.ro/poze/articole/1129452298edgeworx.jpg

و من در طی 30 سال اخیر یا بیشتر، با موارد بسیاری از این دست برخورد کرده ام. برای مثال طبق فرهنگ ما سقط جنین از قتل هم جرم سنگین تری محسوب میشود. و اگر زنی از یک منطقه روستایی در جنوب افریقا پیدا شود که توسط فرد ناشناسی باردار شده باشد، و بعد حاملگی او از بین برود، بعد از آن، آقا، وابستگان این زن، او را به خاطر سقط جنین مجازات میکنند، در حالی که او مطمئناً این کار را انکار میکند.

و به خاطر جنگی که بین او و خانواده اش در میگیرد، خانواده شوهر، او افرادی را که مجازاتش میکنند وادار میکند تا او را پیش یک سانگوما (Sangoma) ببرند؛ که فردی ست مانند من. سانگوما گاهی اوقات زن را آزمایش میکند، و اگر سانگوما بفهمد که زن باردار بوده، و به نوعی جنینش برداشته شده- چیزی که ، هنگامی که توسطMantindane  انجام میگیرد، به جراحت های خاصی منجر میشود که هر فرد با تجربه ای میتواند تشخیص دهد- بعد، سانگوما میفهمد که زن حقیقت را میگوید.

همچنین، بوی خاصی  در افرادی که میان Mantindane- آن موجود دقیق و موشکاف که فراموش ناپذیر است- بودند باقی میماند، و این بو همیشه در زن هایی که توسط Mantindane باردار شده اند وجود دارد، هر چقدر هم تلاش کنند تا از عطر و پودر استفاده کنند فرقی نمیکند.

در نتیجه، به همین دلیل از این قبیل موارد در زندگی برای من زیاد پیش میاید. افراد سانگوما مردم زیادی از این دست را به نزد من میاورند، چون آنها فکر میکنند من بهترین فرد ممکن برای کمک به حل این موارد هستم.

بنابراین در چهل سال اخیر یا بیشتر، من زن های زیادی را پذیرش کرده ام که در حقیقت توسط Mantindane باردار شده اند و بارداریشان به طرز اسرارآمیزی از بین رفته، و زن را با احساس ناپاکی و گناه باقی گذاشته در حالی که از طرف خانواده اش هم طرد شده. وظیفه من این است که خانواده زن را از بی گناهی او مطمئن کنم، و تلاش کنم تا مشکلات روحی و ذهنی او را و همینطور جراحت های فیزیکی که پشت سر گذاشته بهبود ببخشم، و به او و خانواده اش کمک کنم تا آنچه را اتفاق افتاده فراموش کنند.

نه، آقا، اگر این بیگانه ها از سیاره ای بسیار دور میایند، پس چرا قادر به باردار کردن زنان هستند؟ و چرا آن موجود عجیب که برهنه بود و با موهای شرمگاهی قرمز، و بر روی آن صندلی بالای سر من آمد، برای چه ارگانی داشت که گر چه کمی با یک زن معمولی فرق داشت، اما هنوز هم یک ارگان زنانه قابل تشخیص بود؟ ارگان این موجود در جای درستش نبود. تقریباً در جلو قرار داشت، در حالی که برای یک زن معمولی در میان پاهایش قرار دارد. اما هنوز هم قابل تشخیص بود و مانند یک ارگان طبیعی از مو پوشیده شده بود.

در نتیجه آقا، من اعتقاد دارم که این موجودات که بیگانه نامیده میشوند به هیچ وجه از جای دوری نمیایند. من اعتقاد دارم که آنها اینجا بین ما هستند، و من اعتقاد دارم که آنها به مواد خاصی از جانب ما احتیاج دارند، مانند بعضی از ما انسان ها که که از اجزای خاصی از حیوانات استفاده میکنیم، مانند غدد میمون ها، برای بعضی از اهداف خودخواهانه خودمان.

من اعتقاد دارم آقا، که ما باید این پدیده خطرناک را خیلی دقیق و با ذهنی واقع گرا بررسی کنیم.

عدۀ زیادی از مردم در این وسوسه می افتند که این » بیگانه ها» را به عنوان موجوداتی ماوراء طبیعی بررسی کنند. آنها موجوداتی جامد هستند آقا. آنها شبیه ما هستند؛ و در نهایت من میخواهم جمله ای را بگویم که موجب حیرت خواهد شد: بیگانه های خاکستری آقا، قابل خوردن هستند. حیرت انگیز نیست ؟

مارتین: لطفاً ادامه بدید.

موتوا: آقا، من گفتم که بیگانه های خاکستری قابل خوردن هستند.

مارتین: بله، من این را شنیدم و مشتاق هستم  . . .

موتوا: گوشت آنها از پروتئین ساخته شده، مانند گوشت حیوانات در روی زمین، اما کسی که گوشت بیگانه های خاکستری را بخورد در اثر هضم آن بسیار به مرگ نزدیک میشود. من تقریباً این حالت را تجربه کردم.

میدانید، در لسوتو کوهستانی به نام Laribe وجود دارد که کوهستان صخرۀ گریان (Crying Stone mountain) نامیده میشود. در موقعیت های متفاوتی، در 50 سال اخیر یا بیشتر، سفینه های بیگانه با این کوهستان برخورد کرده اند. و آخرین واقعه کمی پیش در روزنامه ها درج شد. یک افریقایی که اعتقاد دارد این موجودات خدایان هستند، هنگامی که او به همراه عده ای دیگر جنازه یک بیگانه خاکستری را پیدا کردند، آن را برداشتند، در یک کیف قرار دادند و به میان بوته ها بردند، در آنجا آن را قسمت کردند و طبق مراسمی سنتی آن را خوردند. اما بعضی از آنها در نتیجۀ خوردن آن به مرگ دچار شدند.

یک سال قبل از اینکه آن اتفاقات را در کوهستان Inyangani پشت سر بگذارم، یکی از دوستانم در لسوتو، قطعه گوشتی را که متعلق به موجودی بود که آن را خدای آسمان مینامید، به من داد. من به آن مشکوک بودم. او به من یک قطعه کوچک خاکستری و تقریباً خشک داد و میگفت گوشت خدای آسمان است. و یک شب، من ودوستم و همسرش طبق مراسمی آن را خوردیم. بعد از این که آن چیز را خوردیم، آقا، در روز بعد، تمام بدن ما پر از جوش و دانه های ریز شده بود و من هرگز همچین چیزی را در زندگی ام تجربه نکرده بودم.

بدن ما پر از جوش و برآمدگی های قرمز شده بود، مانند اینکه آبله گرفته باشیم. بدن ما به طرز وحشتناکی میخارید، مخصوصاً زیر دست ها و میان پاهایمان و باسنمان. زبانمان ورم کرده بود. نمیتوانستیم نفس بکشیم. و به مدت چند روز من و دوستم وهمسرش کاملاً درمانده شده بودیم. در طی این مدت توسط کارآموز های دوستم، که یک شامن بود، مخفیانه مراقبت میشدیم.

من خیلی به مرگ نزدیک شده بودم. تقریباً از تمام حفره های بدن ما خون میامد. ما خون از دست میدادیم، و خون بیشتری هنگامی که به توالت میرفتیم. ما به سختی میتوانستیم راه بریم یا نفس بکشیم. و بعد از حدود چهار یا پنج روز، جوش ها کمتر شدند، اما بعد از آن، پوست اندازی جای آن را گرفت. ما مانند ماری که پوست کهنه خود را در میاورد، شروع به پوست اندازی کردیم.

آقا، این یکی از وحشتناک ترین تجربه هاییست که من پشت سر گذاشتم. در حقیقت، هنگامی که حال من داشت بهتر میشد، من فکر میکنم که ربوده شدن من توسط Mantindane نتیجۀ مستقیم خوردن گوشت یکی از این موجودات است. من باور نمیکردم که چیزی که دوستم به من داد، گوشت یک جاندار باشد. من گمان کردم این نوعی ریشه یا گیاه دارویی یا امثال این چیز هاست. اما، بعد از آن، من طعم آن را به خاطر آوردم. طعم فلز مس  میداد، و مشابه همان بویی بود که من در 1959 با آن روبه رو شدم.

و بعد از اینکه جوش ها از بین رفتند و در حالی که من هنوز در حال پوست اندازی بودم کارآموزها از سر تا پای ما را با روغن نارگیل پوشانده بودند، هر روز چیز عجیبی برای ما اتفتق میافتاد، آقا، که من از تمام مردم دانا و صاحب معلوماتی که در کشور شما این مطلب را میخوانند خواهش میکنم اگر میتوانند این را برای من توضیح بدهند. ما دیوانه شدیم آقا، کاملاً دیوانه. ما مانند یک فرد دیوانه و کم عقل شروع به خندیدن کردیم. ما همینطور ها-ها-ها-ها-ها-ها، برای روزهای متمادی- برای کوچک ترین چیزی ساعت ها میخندیدیم تا اینکه انرژیمان تمام شود.

و بعد خندیدن بیش از حد از بین رفت، و پشت سرش چیزعجیبی اتفاق افتاد، چیزی که دوستم گفت همان هدف نهایی بود که افرادی که گوشت Mantindane را خورده بودند قصد داشتند به آن دست یابند.

مانند این بود که ما یک مادۀ بسیار عجیب را بلعیده باشیم، یک نوع مخدر، مخدری که هیچ مشابهی بر روی زمین ندارد. تمام حواس ما ارتقا پیدا کرده بود.

هنگامی که آب میخوردید، مانند این بود که نوعی شراب خورده باشید. آب به خوشمزگی یک نوشیدنی دست ساز شده بود. غذاها طعم فوق العاده ای پیدا کرده بودند. تمام حواس ما ارتقا پیدا کرده بود، و این غیر قابل توصیف است- مانند این بود که من با قلب و مرکز جهان یکی شده باشم. من نمیتوانم این را جور دیگری توصیف کنم.

و این احساس خارق العاده به مدت دو ماه طول کشید. هنگامی من  موسیقی گوش میکردم، مانند این بود که همینطور موسیقی پشت موسیقی در حال نواخته شدن باشد. هنگامی که نقاشی میکشیدم – کاری که در تمام عمر انجام دادم- و هنگامی که رنگ خاصی را بر نوک قلمو قرار میدادم، مانند این بود که رنگ های دیگری در پس این رنگ وجود داشته باشند. این یک حالت توصیف ناپذیر بود آقا. حتی الان هم نمیتوانم آن را توصیف کنم. اما اجازه بدهید آقا، که اکنون سراغ موضوع دیگری بروم.

Mantindane تنها موجوداتی نیستند که ما مردم افریقا آنها را دیده ایم و در موردشان میدانیم، داستان های زیادی برای تعریف کردن راجع به آنها وجود دارد.

در قرن های بسیار دور، قبل از ورود اولین سفیدپوستان به این قاره، ما مردم افریقا با نسلی از بیگانه ها برخورد کردیم که کاملاً شبیه به سفیدپوستان اروپایی بودند که بعدها برای استعمار وارد افریقا شدند.

این موجودات بیگانه بلند قد هستند. بعضی از آنها هیکلی مانند ورزشکاران دارند، چشم های آنها آبی و کشیده و گونه هایشان برجسته است. آنها موهای طلایی رنگی دارند، و کاملاً مانند اروپاییان امروز به نظر میرسند، البته با یک تفاوت: انگشتان آنها بسیار زیباست، کشیده و مانند انگشتان موسیقیدان ها و هنرمندان.

این موجودات از آسمان وارد افریقا شدند، با سفینه ای که شبیه به بومرنگ مردم استرالیا بود. بعد، هنگامی که یکی از این سفینه ها به زمین فرود آمد، گردبادی از گرد و غبار به وجود آورد که صدای بسیار مهیبی مانند غرش طوفان ایجاد کرد. در زبان بعضی از قبایل افریقایی، گردباد zungar-uzungo نامیده میشود.

مردم ما اسامی مختلفی به این بیگانه های سفیدپوست داده اند. آنها را Wazungu مینامند، کلمه ای که معمولاً » خدا «(god) معنی میدهد، اما به طور دقیق به معنای » مردم گردباد کوچک یا گردباد » (people of the dust-devil or the whirlwind) است.

و مردم ما با این موجودات از ابتدا آشنا بودند. آنها را میدیدند، و میدیدند که بعضی- در واقع، بسیاری- از این Wazungu چیزی را حمل میکردند که به نظر یک گوی بلورین یا شیشه ای میامد، یک گوی که آنها آن را همیشه مانند یک توپ در دست هایشان تکان میدانند. و هنگامی که یک گروه از جنگجوها سعی کردند تا یک  Wazungu را اسیر کنند، Wazungu گوی را به هوا پرتاب کرد، آن را با دستانش گرفت، و بعد ناپدید شد.

اما بعضی از Wazunguدرگذشته توسط افریقایی ها اسیر شدند و به عنوان زندانی در دهکدۀ پادشاهان و قفس های شامن ها نگهداری شدند. فردی که Muzungu- که به یک نفر از آنها گفته میشود- را اسیر میکند، باید مطمئن باشد که گوی را از دسترس Wazungu در امان نگه داشته باشد. تا زمانی که گوی را مخفی نگه دارد،  Muzunguنمیتواند فرار کند.

و هنگامی که افریقایی ها اروپائیان واقعی را دیدند، مردمان سفیدپوست از اروپا،  نام Wazungu را به آنها برگرداندند. قبل از اینکه ما مردم اروپا را ملاقات کنیم،  Wazunguرا که سفیدپوست بودند ملاقات کردیم، و ما نام Wazungu  را از روی بیگانه ها بر روی  اروپائیان واقعی گذاشتیم.

در زبان زولو، ما یک فرد سفیدپوست را اوملونگو (Umlungu) مینامیم. کلمۀ اوملونگو دقیقاً معادل  Wazunguمعنی میدهد، » خدا یا موجودی که  گردباد عظیمی را در زیر زمین درست میکند » (a god or a creature which creates a big whirlwind underground).

در زئیر، که اکنون جمهوری دموکرات کنگو نامیده میشود، مردم سفیدپوست واتنده (Watende) یا والنده (Walende) نامیده میشوند. بار دیگر این کلمه به معنای  “a god or a White creature” است. و کلمۀ واتنده نه تنها به بیگانه هایی با پوست صورتی رنگ اطلاق میشود، بلکه به چیتااولی نیز اشاره میکند. در زئیر، هنگامی که شامن ها با ترس از اربابانی که زمین را کنترل میکنند صحبت میکنند، به آنها با عنوان چیتااولی اشاره نمیکنند، بلکه به عنوان Watende-wa-muinda به آنها اشاره میکنند به معنای  “the White creature which carries a light” به این خاطر که در شب چشم های پیشانی چیتااولی مانند چراغ های قرمزی در میان بوته ها میدرخشند. آنها مانند چراغ های پشتی اتوموبیل در میان بوته ها میدرخشند. در نتیجه Watende-wa-muinda “the White creature of the light” این چیزی ست که چیتااولی در جمهوری دموکرات کنگو نامیده میشود.

بیش از 24 نوع از موجودات بیگانه دیگر هم وجود دارد آقا، که ما مردم افریقا راجع به آن میدانیم، اما من هم اکنون، به طور خلاصه از دو نوع آنها برایتان صحبت میکنم.

ادامه دارد.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com  مجاز می باشد.

مترجم: خانم انصاري

با تشكر و سپاس فراوان از کامورای عزیز براي مطالب جذابي كه براي وبلاگ ميفرستند .

مصاحبه با كردو موتوا قسمت سوم( ربوده شدن توسط خاكستري ها)

هنگامی که ماشین پادشاه را از دره بیرون آوردند، یک سوراخ شبیه جای گلوله در یکی از چرخ ها پیدا کردند. اما این چرخ بعد از اینکه ماشین برای نگهداری به فضای بازی برده شد- که مورد دسترس هر کسی بود و امنیت نداشت- به طرز اسرارآمیزی ناپدید شد. بعد از کالبدشکافی که بر روی جنازه راننده پادشاه انجام دادند، معلوم شد که این مرد به قدری مست بوده که به هیچ وجه نمیتوانسته رانندگی کند، و در آخر کسی که ماشین را رانده و پشت فرمان جان سپرده بود، مردی نبود که به طور معمول برای پادشاه رانندگی میکرد. حالا آقا، متوجه این راز شدید؟ مرگ پادشاه لسوتو با مرگ پرنسس دایانا که دارای همین جزئیات بوده و جزئیات مشابه زیادی علاوه بر آن چیزی که من گفتم، مطابقت میکند.اوضاع لسوتو بعد از مرگ پادشاه ، در نتیجۀ یک انتخابات عمومی که توسط حذب موقت کنترل میشد، متزلزل  شد. اقتصاد لسوتو مانند یک شخص محتضراست، و لسوتو در واقع محل یک  آزمایش عجیب است،  آزمایش ساختن یک سد بزرگ ، که هدف آن تاًمین آب افریقای جنوبی ست نه لسوتو، و ما این روزها شایعاتی از آن منطقه شنیدیم که میگویند به کسی رشوه داده شده ، تا آب مورد نیاز یک دولت بسیار پیششرفته را تا ًمین کند.

https://i1.wp.com/www.bibliotecapleyades.net/imagenes_universo/2012_06_01.jpg

آقا، وقایع زیادی دارند در افریقای جنوبی وهمینطور در سایر نقاط افریقا اتفاق می افتند، که برای من به عنوان یک افریقایی هیچ معنا و دلیلی ندارند. جنگهای زیادی درافریقا در حال وقوع هستند، بعد از اینکه یک کشور افریقایی استقلال خود را از قدرت های استعماری به دست می آورد، یک نیروی شورشی به روی آن دولت گلوله میبند، اما به جای اینکه شورشی ها تا آخر بجنگند و جنگ را تمام کنند، جیزی که بارها و بارها اتفاق می افتد این است که نیروهای شورشی به گروه های مختلفی تقسیم میشوند تا جنگ را سر هم بیاورند، نه تنها در دولت وقت، بلکه در میان خودشان. ودر نتیجه در کشورهای افریقایی، اوضاع به حدی خراب است که مهم نیست کدام حذب پیروز شود، مردم بازنده اند. در این میان، ادعای ایالات متحده ایجاد کردن صلح نسبی ست. با کلماتی دیگر، افریقایی ها هم اکنون جنگی را شروع کردند که هیچ پیروزی در برندارد، به جز ویرانگری سران و مردمشان.

https://i1.wp.com/www.anakinovni.org/images/1999/Credo.jpg

من میخواهم توجه شما را به موج بی معنایی که هنوز در سودان (Sudan)، مانند دیگر بخش های افریقا  جریان دارد و طولانی ترین و مخرب ترین جنگ داخلی که در حال نابود کردن بخش های جنوبی سودان است جلب کنم. من دوست دارم توجه شما و خوانندگانتان را به جنگ مخربی که در حال نابودی آنگولاست جلب کنم. قسمت هایی از  افریقای جنوبی که در اثر سال های طولانی جنگ ،هم اکنون به مکان هایی تبدیل شده اند، که شما صدای پرنده هم در آنجا نمیشنوید. تمام گونه های حیات از آن منطقه محو شده اند. واقعاً چرا؟ من فهمیدم که این کشورها ی رها شده و در حال نابودی بر اثر جنگ های بی معنا، مناطقی هستند که میتوانند تمام افریقا را از نظر غذا، آب و مواد معدنی مختلف تاًمین کنند. به من گفته شده آقا، که در زیرخاک های آنگولا ذخایری از ذغال وجود دارد که در تمام دنیا معادلی برای آن نمیابید. به من گفته شده که در قسمت هایی از آنگولا ذخایری از نفت وجود دارند که رتبه دوم نفت در میان ذخایر خاورمیانه را دارد.

 سودان کشوریست که من بارها در طول جنگ جهانی دوم و بعد از آن به آنجا رفته ام. در سودان به قدری منابع غذایی زیاد بود که شما از روستاییان آنجا غذای مجانی دریافت میکردید. امروزه سودان یک منطقه قحطی زده است، جایی که بچه ها از بیماری در میان بوته ها میمیرند در حالی که کرکس ها و پرندگان شکاری روی شاخه های درختان منتظر خوردن غذا هستند.  افریقا به طور نظام یافته و از پیش تعیین شده ای توسط قدرت های مستبد و ویرانگر در حال نابودی ست. اما این قدرت در حال پراکندگی ست.

مارتین: میبخشید آقای موتوا، شما گفتید در زیر آنگولا طلا وجود دارد یا ذغال؟

موتوا: ذغال، آقا. در آنگولا ذخایر الماس وجود دارد، و همینطور من از افراد قابل اعتمادی شنیده ام که ذخایر نفتی در بخش هایی از آنگولا از بعضی ذخایر خاور میانه بیشتر است. آیا این همان دلیلی ست که افریقا دارد به خاطر آن نابود میشود؟ اقوام ما دارند به خاطر معادن ذغال یا الماس قتل عام میشوند؟ اگر این طورست چه کسی پشت این قضایاست؟ آیا مردم از معادن زیرزمینی کمتر ارزش دارند؟ آیا ارزش مردم از نفت کمتر است؟ به این خاطر که نسل کشی که هم اکنون در افریقا انجام میپذیرد از اعمالی که هیتلر علیه یهودیان انجام داد وحشتناک تر است. و به نظر میرسد این مسئله ذره ای برای مردم امریکا اهمیت نداشته باشد. اما چرا؟ ما بهترین دوستی هستیم که ایالات متحده تا به حال داشته! ما محصولات آنها را میخریم، بچه های ما میخواهند مانند بچه های امریکایی به نظر برسند، آقا آنها جین میپوشند و حتی با لهجه امریکایی صحبت میکنند، به این خاطر که شما مردم امریکایی به مدل و الگوی ما تبدیل شده اید. چرا شما میگذارید مردم ما قتل عام شوند؟ چرا اینطوریست؟ چرا اوضاع اینگونه است؟

ما نه تنها توسط جنگ، بلکه به واسطه مخدرها نیز داریم به قتل میرسیم. درزمان آپارتاید در افریقای جنوبی هیچ ماده مخدری وجود نداشت. اما حالا، زیر نظر دولت دموکرات، اعتیاد تمام این منطقه را برداشته. باید پرسید چرا؟ امروزه آقا،  یکی از اهداف من به عنوان یک شمن،  تلاش برای کمک به افراد معتاد است. آقا، من میتوانم به افرادی که به ماری جوانا، هشیش و یا داکوا (Dakwa) معتاد هستند کمک کنم. اما من و امثال در مقابل مخدر جدیدی به نام  کرک کاملاٌ بی فایده هستیم و دانش و مهارت های ما هیچ کمکی به آنها نمیکند. این مخدر در ظاهر مثل یک قطعه شکلات به نظر میرسد، و به قدری قویست که هیچ شمنی نمیتواند به قربانیان آن کمک کند.

من دارم از مردم ایالات متحده امریکا میپرسم، من از برادران و خواهران سیاه خودم میپرسم، چرا اجازه میدهید کشوری که در واقع مادر شماست رو به نابودی و زوال برود؟ من هیچ اهمیتی نمیدهم که مثخصصین و مسئولین چه میگویند آقا، اما قدرت و نیرویی در کار است که دارد افریقا را نابود میکند و من به هیچ وجه این مزخرفات را که اینها کار بانک های IMF و سایر بانک های بزرگ هستند قبول ندارم. شما هیچ وقت غازی را که برایتان تخم طلا میگذارد نمیکشید، در نتیجه چرا بانکدارها باید بخواهند افریقا را نابود کنند؟ نیروی دیگری پشت این افراد وجود دارد، یک نیروی مخرب و بیگانه، که در پشت صحنه کارها را انجام میدهد، و ما هر چه زودتر این را تشخیص بدهیم بهتر خواهد بود. برای انسان های گرفتار زیاد پیش آمده که از نیروهایی جز آن چیزی که در درون خودشان وجود دارد شکایت کنند.

 من اوضاع افریقا را از پایان جنگ جهانی دوم و قبل از آن بررسی کردم و شواهدی دارم که بر حضور قدرتی بیگانه در افریقا تاًکید میکنند. چه چیزی یا چه کسی دارد قبایل کهن افریقا را از روی زمین محو میکند؟

آقا، خواهش میکنم بگذارید از چیزی برایتان تعریف کنم که همواره من را آزار داده. آیا امکانش هست؟

مارتین: بله، لطفاٌ ادامه بدید.

موتوا: باید من رو میبخشید که اینقدر حرف زدم. من متعلق به قبیله زولو هستم. قبیله مردم مبارز و خردمند. مردم من آقا، هرگز توسط انسان شناسان سفیدپوست تعلیم داده نشده اند، اما مردم زولو از مطالبی آگاه هستند که اگر آن را برای خوانندگانتان بگویم حیرت خواهند کرد. مردم زولو همواره میدانستند، که این زمین است که به دور خورشید میگردد و آنها برای توضیح دادن و توجیه کردن این ایده میگفتند که زمین مؤنث است و خورشید مذکر، در نتیجه زمین مانند یک پرنسس زیباست که  به دور خورشید، پادشاه آتشین حرکت میکند و میرقصد. همچنین مردم ما میدانستند که زمین کروی ست. مردم ما راجع به میکروب ها و فعالیت آنها میدانستند. زمانی که سفیدپوستان به افریقا آمدند، این دانش حیرت آور از کجا آمد؟ من نمیدانم.

مردم امریکا و مردم اروپا اعتقاد دارند برای اولین بار آلبرت انیشتین بود که این ایده را مطرح کرد که زمان و مکان در واقع یکی و برابر هستند. پاسخ من به این ادعا این است، » نه «! مردم من، مردم زولو، میدانستند که زمان و مکان یکی هستند. در زبان زولو یکی از اسامی مکان اومکاتی (umkati) است. و معادل زمان در زولو ایزیکاتی (isikati) است. در نتیجه ، مردم زولو میدانستند زمان و مکان یک چیز واحد هستند، صدها سال قبل از تولد انیشتن. و علاوه بر این مردم ما مانند مردم دوگون (Dogon) اعتقاد داشتند که 24 سیاره در قسمتی از فضا که موجودات هوشمند در آن زندگی میکنند وجود دارد. این دانش هرگز در هیچ کتابی درج نشده است، و من وخالۀ من تنها شمن های باقی مانده در افریقای جنوبی هستیم که نگهدار این دانش هستند. خالۀ من هنوز زنده است. او حدود 90 سال سن دارد، و من هم به مرگ نزدیک هستم، در حالی که از دیابت رنج میبرم، بیماری کشنده مردم افریقا در این روزها.

و چیزی که من میخواهم به شما بگویم این است که، اگرچه مردم زولو صاحب دانش عظیمی هستند، که هیچ وقت در کتابی هم ثبت نشده، امروزه این مردم، درصد بالایی از آنها، قربانیان بیماری ایدز هستند. و تخمین زده شده آقا، که در 50 سال آینده، سه چهارم مردم زولو خواهند مرد. و من نگهدارنده مسائل مقدسی هستم که از پدربزرگم به من به ارث رسیده. من از طرف خانواده مادرم از خاندان آخرین پادشاه واقعی زولو Dingame هستم. و وظیفه من باید نگهداری از مردمم در مقابل عواملی باشد که حیاتشان را تهدید میکند.

هر کسی که با عشق، علاقه، فهم و دقت انسان ها را مطالعه و بررسی کند، متوجه خواهد شد که حقیقت این است که یک خدای درخشان وجود دارد که در حال نزاع است تا از درون هر یک از ما طلوع کند. ما در تلاش هستیم تا آن را به عقب برانیم، اگرچه خیلی از ما از این موضوع آگاه نیستیم. ما داریم هرچه بیشتر به محافظت از سیارۀ خودمان گرایش پیدا میکنیم فارغ از اینکه کی یا چی هستیم. سرانی در افریقا هستند که اگر شما را در حال آسیب رساندن به درختی ببینند بسیار عصبانی خواهند شد. این رفتار در گذشته رایج بود، اما با آمدن سفیدپوستان از میان رفت؛ اما حالا، دوباره بازگشته است. انسان دارد سعی میکند به موجودی پیشرفته تر و محتاط تر تبدیل شود، و بیگانه ها نمیخواهند بگذارند اوضاع به همین منوال بماند. آنها به دنبال این هستند که ما دوباره دست به کشتار یکدیگر بزنیم.و من نسبت به چیزی که قرار است اتفاق بیفتد نگران هستم.

آقا من میتوانم به شما کارهای عجیبی را نشان بدهم که مردم افریقا برای حفاظت در مقابل بیگانه های خاکستری انجام دادند. کارهایی که مردم ما انجام دادند در نتیجه توهمات نبود، در نتیجۀ تجربیات وحشتناک شخصی بود. امیدوارم یک روز بتوانم برایتان از ربوده شدنم تعریف کنم. ما اعتقاد داریم آقا، که Mantindane (“the tormentor”) ، خاکستری ها، در واقع خدمتگذاران چیتااولی هستند. و آنها بر خلاف چیزی که سفیدپوستان به اشتباه فکر میکنند، در حال انجام آزمایش روی ما نیستند. آنها به آزمایش کردن مشغول نیستند، این طور نیست، تکرار میکنم این طور نیست. هر کسی که تا به حال در جهنمی که آنها هستند رفته باشد به شما خواهد گفت که هیچ هدف آزمایشگاهی در آنچه آنها انجام میدهند وجود ندارد. یک نیت کاملاً پلید در این بین وجود دارد، و آنها کارهایی که با ما انجام میدهند به خاطر خودشان نیست، آنها این کارها را برای موجودات بزرگتری از خودشان انجام میدهند. آقا امکان دارد شما به من وقت بیشتری بدهید تا تجربه خودم را به طور خلاصه برایتان بگویم؟

مارتین: اه، بله، حتماً. ما تمام وقتی را که شما احتیاج داشته باشیید در اختیار داریم.

موتوا: آقا آن روز یک روز معمولی بود مانند بقیه روزها. یک روز زیبا در کوهستان های شرقی زیمبابوه بود که اینیانگانی (Inyangani) نامیده میشوند. آنها کوهستان های شرق زیمبابوه هستند. من از طرف معلمم وظیفه داشتم تا به دنبال نوعی گیاه دارویی بروم که برای مرهم کارآموز تازه ای که به سختی مریض بود احتیاج داشتیم. معلم من، خانوم مویو (Moyo) یک Ndebele از زیمبابوه بود که زمانی به Rhodesia معروف بود. من مشغول پیدا کردن این گیاه بودم و به چیز دیگری فکر نمیکردم، و اعتقادی به این موجودات نداشتم. من هرگز قبلاً با آنها برخورد نکرده بودم، و اگرچه ما مردم افریقا به چیزهای زیادی اعتقاد داریم، من به آنها شک داشتم، حتی در مورد موجودات مشخصی که در آن زمان به آنها اعتقاد داشتیم، به این خاطر که هرگز با چیزی مشابه با آن  برخورد نکرده بودم.

و ناگهان آقا، احساس کردم که دمای اطراف من کاهش پیدا کرده است، در حالی که آن یک روز بسیار گرم در افریقا بود. من ناگهان متوجه شدم که هوا سرد شده است و مه درخشان و آبی رنگی در اطراف من موج میزند. من با حیرت و احساس حماقت به خاطر آوردم که این چه معنایی میدهد، به این خاطر که تازه شروع به کندن گیاه دارویی کرده بودم.

به طور ناگهانی خودم را در یک مکان بسیار عجیب پیدا کردم، مکانی که شبیه تونلی بود که با فلز خط کشی شده بود. من قبلاً در معادن کار کرده بودم، و جایی که در آن بودم شبیه یک تونل معدن بود که با فلز نقره ای مایل به سبزی خط کشی شده بود. آقا، من روی چیزی که به نظر میرسید یک نیمکت یا صندلی بسیار بزرگ و سنگین است قرار داشتم. اما هنوز به صندلی زنجیر نشده بودم. شلوارم غیب شده بود و فقط چکمه هایم به پایم بود که همیشه هنگام راه رفتن در بوته ها میپوشم. ناگهان، در این اتاق عجیب و تونل مانند، بیگانه های خاکستری را دیدم که ظاهر گنگ و مسخ شده ای داشتند و به طرف من میامدند. نوعی روشنایی غیر عادی در این مکان وجود داشت، که به نظر میرسید پرتوهایی از یک شئ تابنده هستند.و چیزی در بالای در ورودی وجود داشت که به نظر یک نوشته میامد و مقابل سطح نقره ای- خاکستری رنگی بود. این موجودات داشتند به طرف من میامدند اما من هیپنوتیزم شده بودم، مانند اینکه در سر من سحر و جادو به کار برده بودند.

هنگامی که این موجودات به سمت من میامدند نگاهشان کردم. نمیدانستم آنها چی هستند. من ترسیده بودم، اما نمیتوانستم دست ها یا پاهایم را تکان بدهم. من آنجا مانند یک بره در قربانیگاه بودم. هنگامی که آنها به من نزدیک میشدند، در درون خودم ترس را احساس میکردم. آنها مخلوقات کوتاه قدی بودند، هم قد کوتوله های افریقایی. آنها سرهای بسیار بزرگ و دست ها و پاهای بسیار باریکی داشتند.

https://i1.wp.com/mpfiles.com.ar/images2/lacerta2_1.jpg

به این خاطر که من یک هنرمند هستم، یک نقاش، متوجه شدم که این موجودات کاملاً از نقطه نظر یک هنرمند ناقص ساخته شده اند. بازوان آنها نسبت به بدنشان بسیار بلند بود، و گردنشان بسیار باریک بود، و سرهای آنها به اندازۀ یک هندوانه رسیده بزرگ بود. چشم های عجیبی داشتند که شبیه نوعی از لنزهای محافظتی بود. آنها مانند ما بینی نداشتند، فقط سوراخ های کوچکی در دو طرف یک برآمدگی میان چشم هایشان قرار داشت. دهان آنها بریدگی کوچکی بود که انگار توسط تیغ ایجاد شده باشد.

هنگامی که داشتم به این موجودات نگاه میکردم آقا، در کمال حیرت چیزی را نزدیک سرم احساس کردم. و هنگامی که به بالا نگاه کردم، موجود دیگری آنجا بود، که کمی از آنها بزرگتر بود، و بالای سر من ایستاده بود و به من نگاه میکرد.

من به چشم های این موجود نگاه کردم و کاملاً هیپنوتیزم شدم، و میدانید انگار جادو شده بودم. من به چشم های این موجود نگاه کردم و متوجه شدم که این موجود از من میخواهد که به نگاه کردن به او ادامه بدهم. من میتوانستم از پشت پوشش سیاه لنز مانندی که روی چشم های او قرار داشت، چشم های واقعی او را ببینم. چشم های او گرد بودند با مردمک های عمودی، مانند چشم های گربه. این موجود سرش را حرکت نمیداد. او داشت نفس میکشید، من میتوانستم حرکت حفره های بینی او را ببینم، اما آقا، اگر کسی از من بپرسد که هرگز بوی این موجود را شنیده ام یک ضربه به کله اش میزنم.

مارتین: (خنده)

موتوا: این موجود بوی هیچ چیزی را که ما میشناسیم نمیداد. این موجود یک بوی بسیار عجیب، خفه کننده و شیمیایی داشت که مانند تخم مرغ گندیده بود، و همینطور مس داغ [ سولفور ]، یک بوی بسیار قوی.

بعد این موجود به من نگاه کرد و من هم به او نگاه میکردم، و ناگهان، درد وحشتناکی را در ران چپم احساس کردم، مانند اینکه شمشیری در ران چپم فرورفته باشد. من از شدت درد فریاد کشیدم و مادرم را صدا زدم، و آن موجود دستانش را روی دهان من گذاشت. میدانید آقا، اگر میخواهید بفهمید این واقعاً چه حسی داشت، پای یک جوجه را بردارید، یک جوجه زنده، و آن را روی دهانتان بگذارید. این همان احساسی ست که من هنگامی که آن موجود دستش را روی دهانم گذاشت داشتم.

این موجود انگشت های باریک و بلندی داشت که مفاصل آن از انگشتان انسان بیشتر بود، و انگشت شصت در جای خودش قرار نداشت. هر کدام از انگشت ها به یک پنجه سیاه ختم میشد، مشابه بعضی از پرنده های افریقایی. آن موجود به من میگفت که ساکت باشم. اینکه درد چقدر طول کشید، نمیدانم آقا. من همینطور فریاد میکشیدم.

و بعد ناگهان چیزی از پای من به بیرون کشیده شد، من به پایین نگاه کردم و دیدم ران پایم از خون پوشیده شده است. آن چهار تا موجود مقابل من بالاپوش های تنگی به رنگ نقره ای مایل به سبز پوشیده بودند و بدنشان مانند انواع خاصی از ماهی های افریقای جنوبی بود.و موجودی که بالای سر من ایستاده بود به نظر میامد مونث باشد. او به نوعی از بقیه متفاوت بود. او بلندقد تر و بزرگتر بود، اگرچه ظاهر یک زن را نداشت، اما به نظر مونث میامد. دیگران به نظر میرسید به نوعی از او میترسیدند، نمیدانم چگونه برایتان توصیف کنم.

بعد، هنگامی که این چیزهای وحشتناک داشتند اتفاق می افتادند، یکی از این موجودات تلوتلو خوران و نامنظم مانند اینکه مست کرده باشد به طرف راست من آمد و کنار آن موجود بالای سر من ایستاد. و قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی دارد می افتد، این موجود چیزی را مانند یک خوشنویس کوچک و نقره ای رنگ با سیمی در یک سر آن، در حفره راست بینی من فرو کرد.

آقا، دردی را که احساس کردم نمیتوانم با کلمات بیان کنم. خون به هر طرف فواره زد. من سعی کردم فریاد بزنم، اما خون وارد گلویم شد. اوضاع مانند یک کابوس بود. بعد این موجود آن شئ را در آورد و من سعی کردم راست بنشینم و مبارزه کنم. اما آن موجودی که بالای سر من قرار داشت دستش را روی پیشانی من قرار داد و با نیروی کمی مرا متوقف کرد. من داشتم خون بالا می آوردم و ناگهان تصمیم گرفتم سرم را به راست بچرخانم و خون را بیرون بریزم، و بعد، اینکه آن موجود با من چه کار کرد، نمیدانم آقا.

تنها چیزی که میدانم این است که درد از میان رفت، و به جای درد، تصاویر عجیبی ذهن من را پر کردند، تصاویری از شهرها، که بعضی از آنها را در حین سفرم دیده بودم، شهرهایی که نیمی از آنها ویران شده بود، ساختمان هایی که سقفشان ریخته بود و پنجره هایشان مانند حفره های خالی جمجمه انسان بودند. من این تصاویر را بارها و بارها دیدم. تمام ساختمان هایی که من دیدم در حال غرغ شدن در آبی گل آلود و قرمز رنگ بودند.

مانند این بود که طوفانی رخ داده و ساختمان ها از آب بیرون زده بودند، قسمتی از آنها توسط فاجعه ای ویران شده بود، منظرۀ وحشتناکی بود.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com  مجاز می باشد.

پ . ن :‌با تشكر فراوان از کامورای عزیز كه اين مصاحبه جالب و پربار را ترجمه و براي وبلاگ ارسال ميكنند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: