بایگانی دسته‌ها: فرزانه گوشه نشین

فرزانه گوشه نشین (راهب)،فصل ششم

فرزانه گوشه نشین (راهب)

فرزانه ی گوشه نشین ، فصل دوم

فرزانه ی گوشه نشین ، فصل سوم

فرزانه ی گوشه نشین ، فصل چهارم

فرزانه گوشه نشین (راهب)،فصل پنجم

فصل ششم

ساعتهایی پایان ناپذیر و طولانی، به کندی سپری شدند. من در حالتی از سستی و گیجی به سر میبردم به طوری که واقعیت هیچ وجود خارجی نداشت. گذشته و حال و آینده یکی شده بود. در برابرم، زندگی گذشته ام مانند تصاویر متحرک می گذشت. همینطور هم حالت ناتوانی من به دلیل عدم توانایی دیدنم و حرکتم و بالاخره ترسی شدید و خوفناک که در برابر واژه ” آینده ” ، پس از خروج از ” آنجا ” احساس می کردم – اگر خارج می شدم – مرا در حالتی ناراحت و ملتهب انداخته بود. گهگاه زنانی به دیدن من آمدند و داروهایی عجیب و شگفت انگیز به من تزریق می کردند. سپس پاها و اعضای دیگر بدنم را می چرخاندند و خم و راست می کردند و بعد هم سرم را به هر طرف می چرخاندند. تمام اعضا و تمام قسمتهای بدنم پیچ و تاب می خورد، له میشد، خرد میشد، ورز داده میشد، مالیده میشد و با مشت و لگدهایی مورد ضرب قرار می گرفت. گهگاه، تعدادی مرد وارد اتاقم میشدند، در کنارم می ایستادند و از من صحبت می کردند. من قادر به درک صحبت های آنان نبودم، اما به هر حال می دانستم از من حرف می زنند. آنها نیز چیزهایی نوک تیز و دردناک مانند سوزن، به بدنم فرو می کردند اما هرگز رضایت ندادم که ناراحتی و دردم را آشکار ساخته و ابراز نمایم. بنابراین بدون آنکه واکنشی از خود نشان بدهم تمام آن سوزنها را تحمل میکردم. خود را رها کرده بودم … رها …

سرانجام زمانی رسید که برای باری دیگر هوشیار و آگاه شدم. تا آن زمان، برای مدتی نامعلوم در نوعی خواب و حالتی گیج به سر برده بودم. با آنکه متوجه صدای لغزش در فلزی شدم، اما دیگر احساس عذاب نمی کردم. من به درون لاکم فرو رفته بودم و خود را انگار فرو رفته در لایه های ضخیمی از پشم احساس می کردم بدون آنکه کوچکترین اهمیتی به اتفاقات اطرافم بدهم. ناگهان دردهایی شدید و تحمل ناپذیر در اطراف مغزم احساس کردم. مرا لمس می کردند، مرا تکان می دادند و شخصی به زبان خودم گفت: « آه! خوب شد! او را به هوش بیاوریم! » من صدایی خفه احساس کردم و تنها هنگامی از آن آگاهی یافتم که آن صدا، با صدایی دیگر متوقف شد. بی درنگ خود را هوشیار و بیدار و آگاه حس کردم. خود را سرشار از نیروی حیاتی می دیدم و کوشیدم بنشینم. اما برای باری دیگر مایوس شدم. شدیدترین کوششها و تقلاهایم با هیچ حرکت و تکانی از سوی اعضای بدنم مواجه شد. شخص گفت: « دوباره به هوش آمد. آهای آیا میتوانی صدای ما را بشنوی ؟ »

پاسخ دادم: « آری میتوانم. اما چطور ممکن است که شما به زبان تبتی آشنایی داشته باشید؟ من گمان می کردم که تنها آقای دکتر است که قادر به برقراری ارتباط با من می باشد. » او خنده آهسته ای کرد سپس جواب داد: « در واقع این تو هستی که داری از زبان ما استفاده میکنی …. از حالا به بعد، تو قادر هستی تمام حرفهای ما را بفهمی و با ما تکلم کنی. »

صدای دیگری به گوشم رسید که به این گفت و گو ملحق شد و گفت: « نامش را چه گذاشته اید؟ او را چگونه مینامید؟ » صدایی که به کسی مگر دکتر تعلق نداشت پاسخ داد: « نامش را چه گذاشته ایم؟ آه! ما هیچ نامی برایش انتخاب نکرده ایم. من فقط به او ” تو ” گفته ام و بس. »

شخصی دیگر گفت: « آدمیرال انتظار دارد که نامی برایش انتخاب کنید. این به شما بستگی دارد که ما او را چگونه بنامیم. » گفت و گویی نسبتا شدید در گرفت و چندین اسم از سوی چند نفر پیشنهاد شد. بعضی از آن اسامی به راستی توهین آمیز بودند و ثابت می کردند که من در برابر دیدگان آنان، از موقعیتی پست تر از آنچه که ما برای گاومیش ها و لاشخورهای مفتخورمان قایل هستیم، برخوردار بودم. سرانجام پس از آنکه اظهارنظرها بیش از حد لازم به دور از ادب شدند، دکتر اعلام کرد: « بهتر است به این گفت و گو پایان بدهیم. این مرد یک راهب است. در نتیجه ما میتوانیم او را راهب صدا بزنیم و از موقعیت حرفه ای اش کمک بگیریم. » لحظه ای سکوت حکمفرما شد، سپس صدای دستهایی شنیدم که همزمان به هم برخورد می کردند و به درستی حدس زدم که آنها سرگرم دست زدن و تائید کردن گفته های آقای دکتر بودند. صدایی که تا قبل از آن لحظه، هرگز به گوشم نرسیده بود گفت: « بسیار خوب! بنا به اکثریت آراء به تصئیب رسید. از حالا به بعد نام او راهب است. بهتر است آن را در اینجا ثبت کنید. »

سپس گفت و گویی عادی از سر گرفت. گفت و گویی که هیچ اهمیتی برای من نداشت و عاری از توجه بود زیرا به سرعت دریافتم که آن مردان سرگرم بحث درباره صفات واقعی یا غیر واقعی زنها بودند و از شیوه تسلط یافتن بر جنس ضعیف سخن می گفتند. بعضی اوقات، آنان چنان سخت و خارج از سطح درک و آگاهی من بود که قادر به دنبال کردن حرفهای آنان نمی شدم. با این وجود سعی کردم ظاهر و شکل و قیافه آن مردها را در نظر مجسم کنم. بعضی از مردها کوتاه قامت بودند. بعضی دیگر چاق بودند. یک چیز بسیار عجیبی وجود داشت. چیزی که بیش از حد تصور مرا معذب و ناراحت ساخته بود، زیرا در روی کره زمین، هیچ موجودی وجود نداشت که ویژگی های و صفات ظاهریش و یا قد و قامتش، کوچکترین شباهتی به این مردهای عجیب داشته باشد.

دوباره با حالتی خشونت بار به دنیای واقعیت بازگشتم. شخصی مشغول راه رفتن بود. احساس کردم آن مردها، پایه های آن صندلیهای عجیب را روی زمین کشیده و صندلیها را به عقب بردند. آنها از جایشان بلند شدند و اتاق را ترک گفتند. سرانجام تنها یکی از میان آنان باقی ماند: آقای دکتر. او گفت: « کمی بعد، ما تو را برای یکبار دیگر به تالار شورای عمومی خواهیم برد. همان تالاری که در دل کوه قرار دارد. از هیچ چیز نترس راهب، زیرا چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. ممکن است به نظرت عجیب برسد اما هیچ آزاری به تو نخواهد رسید. » ممکن است به نظرت عجیب برسد اما هیچ آزاری به تو نخواهد رسید. » او این را گفت و اتاق را ترک کرد و مرا برای باری دیگر، با افکارم تنها گذاشت. بنا به دلیل اسرارآمیز، صحنه ای دردناک، با اصرار و تحکم در یاد و خاطره ام تجدید میشد: بازوها و پاهایم را از هم گشوده و به دیواری زنجیر کرده بودند، یکی از شکنجه گران چینی با لبخندی شیطانی به من نزدیک شد و گفت: « این آخرین شانسی است که به تو می دهیم. باید هر آنچه که از تو می خواهیم، به ما بگویی، و گرنه خودم چشمهایت را از کاسه بیرون خواهم آورد.»

من پاسخ دادم: « من فقط یک راهب بدبخت و ساده هستم و هیچ حرفی برای گفتن ندارم. » شکنجه گر چینی، پس از شنیدن این حرف، انگشت شصت و یکی از انگشتهای دیگرش را محکم در گوشه چشم چپم فرو کرد. چشم چپم ناگهان مانند هسته آلو از حدقه بیرون جهید و سپس روی گونه ام آویزان ماند و به این سو و آنسو رفت. دردی که از این وضعیت ایجاد شده بود، به راستی وحشتناک بود. چشم راستم که دست نخورده مانده بود، هنوز هم مستقیم به جلو نگاه میکرد، در حالیکه چشم چپم روی گونه ام تکان می خورد و مستقیم به سمت زمین خیره شده بود. به هم ریخته شدن سیستم بینایی ام به راستی که حالتی وحشتناک در من ایجاد کرده بود. حالتهای ذهنی ناشی از این اوضاع به راستی نفرت انگیز و مخوف بود. سرباز چینی پس از تکانی کوتاه، چشم مرا کاملا کند و آن را به صورتم پرت کرد و بعد هم همان سرنوشت را برای چشم راستم انجام داد.

به یاد آوردم که چگونه مرا که سراپا خون آلود شده بودم، روی توده ای آشغال پرت کردند. اما آنگونه که آنها امیدوار بودند، من از درد به هلاکت نرسیده بودم. سرمای هوای شبانه مرا به هوش آورد. من با هزار زحمت و مشقت از روی زمین بلند شده و کورمال کورمال و تلو تلو خوران خود را با آنچه که بعنوان حس جهت یابی در باطنم باقی مانده بود از آن ساختمانها که قرارگاه سربازان چینی بود، دور کرده و نهایتا از شهر لهاسا خارج شده بودم ….

من که غرق در چنین افکاری بودم، گذشت زمان را از خاطر بردم و هنگامی که آن مردها دوباره به اتاقم بازگشتند، برایم به منزله نوعی تسکین خاطر شد. اکنون حرف های آنان ار میفهمیدم. دستگاهی که ویژه بالا بردن بود و نام عجیب « دستگاه ضد جاذبه » را بر خود داشت، روی میز که من خوابیده بودم قرار دادند، سپس دگمه ای را روشن کردند و میز به هوا بلند شد و آن مردها آن را از میان در عبور دادند و در امتداد راهرویی که آن سوی راهروی اولی قرار داشتند، هدایت کردند. به نظر می رسید که هر چند آن میز فاقد سنگینی و وزن شده بود، لیکن هنوز هم به بی حرکتی و هم حرکت حساس بود. البته باید بگویم که این اصطلاحات هیچ معنا و مفهومی برای من نداشتند! فقط این واقعیت که آنها می بایست با دقت و احتیاط فراوان مراقب میزی باشند که مرا روی آن خوابانده بودند، برایم حائز اهمیت بود و بس!

میز جراحی و تمام دستگاه ها و و سایلی که به میز متصل بود به جلو کشیده شدند و مرا وارد آن راهروی فلزی کردند. ما بالاخره از سفینه فضایی بیرون آمدیم و برای باری دیگر در آن تالار عظیم که در دل صخره ها ایجاد شده بود، داخل شدیم، صدای جمعیتی که میشد شنید مرا به یاد دوران خوشی می انداخت که هنوز در شهر لهاسا اقامت داشتم و مردم در حیاط بیرونی پرستشگاه بزرگ لهاسا تجمع می کردند. میز مرا تکان دادند و آن را تا اندازه ای چرخاندند، سپس آن را چند سانتیمتر پایین آوردند تا سرانجام با سطح کف غار برخورد کرد. شخصی به من نزدیک شد و زیر لب گفت: « تا چند لحظه دیگر جراح عمومی به دیدن شما خواهد آمد. »

من گفتم: « آیا قصد ندارید قوه بینایی ام را به من بازگردانید ؟ » اما آن شخص از کنارم رفته و کسی به درخواستم توجهی نشان نداد. من سعی کردم با همان وضعیت خوابیده، تمام اتفاقاتی که در شرف وقوع بود، در ذهنم مجسم کنم. برای این کار فقط خاطره ای بسیار زودگذر از آنچه که قبلا در همین مکان مشاهده کرده بودم، در اختیار داشتم. با این حال، بی صبرانه مایل بودم که قوه بینایی مصنوعیم را به من بازگردانند.

صدای قدم های پایی آشنا در روی کف زمین، به گوش رسید. دکتر از من پرسید: « آه! بالاخره تو را صحیح و سالم به اینجا آوردند؟ حالت چطور است؟ »

گفتم: « آقای دکتر، چنانچه بیناییم را به من بازمی گرداندید، حالم بهتر میشد. »

« اما تو نابینا هستی و باید عادت کنی در همین وضعیت بمانی. لازم است سالیان بسیار درازی را با این کمبود سر بیاوری. »

من که بی اندازه عصبانی شده بودم گفتم: « با این حال، من چگونه قادر خواهم بود تمام این چیزهای خارق العاده ای را که قرار است بیاموزم و در خاطرم محفوظ نگه دارم و شما به من قول داده بودید نشانم خواهید داد، در ذهن به خاطر بسپارم اگر که بینایی مصنوعیم را به من ندهید؟ »

« این مشکل خود ماست و به تو ربطی ندارد. این ما هستیم که سوالات را می پرسیم و دستورات لازم را صادر می کنیم. تو نیز هیچ کار مگر اطاعت از آنچه که به تو دقیقا میگوییم، نباید انجام بدهی. »

من متوجه نوعی سکوت و آرامش در میان جمعیت شده بودم. آن حالت را نمیتوان دقیقا سکوت نامید زیرا در جایی که جمعیتی زیاد حاضر باشند، سکوتی واقعی وجود ندارد. با این وصف در طول این سکوت نسبی، من قادر به شنیدن قدم های پایی بسیار خشک و محکم شدم که ناگهان از حرکت ایستادند. صدایی خشک و بسیار نظامی دستور داد: « لطفا بنشینید! »

صدای خش خش لباسها و جیر جیر کفش ها و تا شدن چرم و کشیده شدن پاهایی بر روی زمین و صدای نامحسوس نشستن بر روی صندلیهایی، به گوش رسید. سپس صدای خشک کشیده شدن چیزی بر روی زمین که من حدس زدم از آن صندلی های فلزی بود، به گوش رسید. مردی از جایش برخاست و ایستاد. سکوتی سنگین و فضایی منقبض و حساس در آن مکان، برای لحظه ای کوتاه مستولی شد، سپس آن صدا به حرف آمد و با لحنی بسیار جدی و عمیق، با اعتماد به نفسی که حکایت از آگاهی و سوادی بسیار والا و دقیق می کرد گفت: « خانمها، آقایان! جراح ارشد ما به این نتیجه رسیده است که این مرد بومی، به حد کافی سلامتیش را بازیافته و به قدر کافی آگاه شده است، به طوریکه بدون انجام هیچگونه کار خطرناکی، ما میتوانیم او را برای رویارویی با دانش و معرفت گذشته آماده کنیم. بدیهی است که ریسک کوچکی وجود دارد. اما چاره ای نداریم مگر آن که قبول خطر کنیم. چنانچه این موجود به هلاکت برسد ما باید برای باری دیگر، به کاوش و جستجویی دقیق و طاقت فرسا مبادرت بورزیم تا شخص دیگر، با ویژگیهای این موجود پیدا کنیم. این شخص، در وضعیت جسمانی بسیار ضعیف و بدی بسر می برد. ما فقط می توانیم امیدوار باشیم که این موجود، دارای اراده ای تزلزل ناپذیر برای زنده ماندن باشد و بنا به دلایلی آرزومند باشد که هنوز در قید حیات باقی بماند. باید امیدوار باشیم که قوی خواهد ماند. » گوشت تنم از شنیدن این لحن بی احساس و عاری از عاطفه، منقبض شده بود. آن مرد با بی اعتنایی و بی تفاوتی شدیدی درباره من سخن می گفت. او به سخنانش ادامه داد: « انسانها به هیچ عنوان، فکر و نظری واقعی و دقیق از ما – که از فضای میان ستاره ای میاییم – در ذهن ندارند. سفینه های گشتی ما – هنگامی که به وسیله آنان رویت میشوند – به عنوان اشیایی آسمانی با ماهیتهایی متفاوت، در نظر گرفته می شوند، و گاه حتی به عنوان خواب و خیال از سوی اشخاصی که آنها را رویت کرده اند، در نظر گرفته میشوند. آنگاه دیگران به تمسخر و استهزای این اشخاص مشغول می شوند و در اغلب اوقات تعادل ذهنی آنان را زیر سوال می گیرند. آنها بر این پندارند که هیچ شکلی از حیات و هستی، برتر و بهتر از موجود بشری نیست و این که اشرف مخلوقات هستند. آنها بر این عقیده باطل هستند که دنیای کوچک و ناچیز آنان تنها سرچشمه حیات و هستی به شمار میرود، بدون آن که بدرستی بدانند که دنیاهای مسکونی موجود در عالم هستی به قدری زیاد و بیشمار هستند که مانند دانه های شن و ماسه، غیرقابل شمردن هستند. آنها نمی دانند که دنیاشان تنها یکی از دانه های ریز و ناچیز این کل بزرگ است.

آنها بر این باورند که اربابان و استادان بحق عالم خلقت هستند و این که آزادند تمام حیوانات روی زمین را بی دلیل به هلاکت برسانند. با این وجود، دوره حیات این موجودات، به اندازه چشم بر هم زدن بیشتر نیست. در مقایسه با ما، آنها درست شبیه حشراتی هستند که فقط یک روز عمر دارند و در طی چند ساعت، باید به دنیا بیایند، به سن بلوغ برسند، بزرگ شوند، تجدید مثل کنند و بعد هم بمیرند. حال آنکه حد متوسط عمر ما، پنجهزار سال است. اما حد متوسط زندگی آنان، تنها از چند دهه تشکیل شده است و تمام این چیزها، خانمها و آقایان، به دلیل اعتقادات عجیب و غریب و نامربوط آنان و به دلیل بروز یک سری سوء تفاهمات فاجعه آمیز رخ داده است. با این وجود، در حال حاضر، خردمندان ما اعلام کرده اند که تا نیم قرن دیگر، این بومیان، بعضی اسرار اتم را کشف خواهند کرد. در نتیجه آنها می توانند دنیایشان را با یک چشم بر هم زدن منفجر کرده و از بین ببرند. آنگاه تشعشعات خطرناکی ممکن است در فضا پخش شود و تهدیدی برای آلودگی فضا به شمار برود.

همانطور که می دانید، خردمندان و عاقل مردان ما اعلام کردند که لازم است بومی مناسب و شایسته ای پیدا کنیم – کاری که ما انجام دادیم – و این که مغز او را طوری تنظیم کنیم که او بتواند تمام چیزهایی را که قصد داریم به او بیاموزیم، در خاطر محفوظ نگه دارد. ما باید او را به گونه ای برنامه ریزی کنیم که نتواند این چیزهای آموخته شده را به هیچکسی، مگر یک شخص واحد منتقل کند، این شخص وظیفه خواهد داشت به تمام آن اشخاصی که حاضر به شنیدن حرفهایش خواهند بود – حرفهایی که حکایت از وقایعی واقعی و نه خیال پردازیهایی رویایی و غیر واقعی میکند – از اشکال گوناگون حیات و هستی صحبت کند که ماورای این کهکشان و این منظومه شمسی وجود دارد. این مرد محافظ و نگهدارنده پیامی خواهد بود که باید بعدها به شخصی دیگر انتقال داده شود. فشاری که این بومی باید متحمل شود بسیار زیاد خواهد بود. این احتمال هست که او نتواند این آزمون را تحمل کند و دوام بیاورد. بنابراین تنها کاری که از دستمان ساخته است این است که دعا کنیم او بتواندتحمل آورده و زنده بماند، زیرا چنانچه حیاتش در روی این میز پایان بگیرد، ما مجبور خواهیم شد برای باری دیگر، به جستجوی شخص دیگری با همین مشخصات بگردیم. همانطور که همه ما مشاهده کرده ایم، این کار می تواند ماموریتی بسیار کسالت آور و ملال انگیز باشد.

یکی از اعضای گروهمان به شدت معترض این امر شده است و به ما میگوید که می بایست شخصی را از سرزمین پیشرفته تر پیدا میکردیم. شخصی که مورد احترام و تحسین همشهریانش باشد و در سمت و مقامی بالا حضور دارد. با این حال، ما معتقدیم که این کار، قدمی خطرناک و اشتباه خواهد بود. در واقع آنچه ما مبادرت به آموزش دادن چنین شخصی می ورزیدیم و چنانچه به او اجازه می دادیم که دوباره به میان همنوعانش بازگردد، اطرافیانش به سرعت در مقام بی اعتبار ساختن او بر می آمدند. شمایی که در این مکان حضور دارید، مجاز هستید در تجدید و مرور گذشته حاضر باشید و به تماشای این آزمایش بنشینید. این یک حادثه بسیار نادر است. بنابراین از لطفی غیر قابل مقایسه و بی نظیر بهره مند خواهید شد. »

به محض انکه آن شخصیت والامقام دست از صحبت کشید، صداهای عجیبی بلند شد، سپس صدایی بلند شد. اما چه صدایی! به نظر غیر بشری میرسید و به سختی میشد حدس زد که به یک مرد یا یک زن تعلق داشت. به محض آنکه آن صدا را شنیدم، احساس کردم مو بر سرم سیخ شد و تنم به لرزه افتاد: « به عنوان بیولوژیست ارشد اینجا، و از آنجا که وظیفه ندارم اعمال و کردارم را به نیروی دریایی و یا حتی ارتش توجیه کنم، میل دارم که اعتراض و عدم موافقت مرا در مورد کل این ماجرا، رسما به ثبت برسانید. »

این شخص با همان صدای به راستی نابهنجار و نچسب خود این جملات را بیان کرده بود. او افزود: « در ضمن گزارشی کامل به ستاد فرماندهی کل وقت و مکان مناسب ارائه خواهد شد. بنابراین توقع دارم که به سخنان من گوش داده شود. »

در بین جمعیت، نوعی حالت بی حوصلگی احساس میشد. انگار همه با آهی ناشی از اجبار، تسلیم گفته های آن شخص شده و منتظر نشستند. برای مدتی، بی نظمی شدیدی حکمفرما شد، سپس همان شخص که در وهله اول رشته سخن را به دست گرفته بود از جای خود برخاست و با صدایی خشک اعلام کرد: « من بعنوان آدمیرال این سفینه، من مسئولیت این ماموریت را در اختیار دارم و این کار، علیرغم مخالفتهای شدیدی که ممکن است از سوی بیولوژیست ارشد و کم حوصله و بدخلق ما ایجاد شود، فقط به من مربوط میباشد و بس. »

راهب پیر دست از صحبت کشید و جرعه ای آب نوشید. راهب جوان از شنیدن آن وقایع عجیب که برای استادش به وقوع پیوسته بود، به وحشت افتاده بود. چیزی که خیلی عجیب بود این بود که بعضی از توضیحات برایش آشنا بودند… او نمی توانست علت و چگونگی این موضوع را توضیح بدهد، اما برخی از اظهارات راهب پیر، باعث میشد تا خاطرات عجیبی به ذهنش خطور کند. خاطراتی نگران کننده، درست مانند آنکه شخصی سعی داشت در وجود او خاطراتی را زنده کند که مدتها پیش در گذشته ای دور، مدفون شده بودند. درست مثل این بود که اظهارنظرهای زاهد پیر نوعی تجدید کننده خاطرات بود. پیرمرد مقدس با دقتی فراوان، و بدون آنکه ذره ای از محتوی کاسه آبش را بر زمین بریزد، کاسه را در کنار خود، روی زمین نهاد، دستهایش را به هم وصل کرد و دنباله داستانش را ادامه داد…

« من روی آن میز دراز کشیده بودم. من نه تنها تمام گفته ها را می شنیدم، بلکه همه چیز را هم می فهمیدم. هرگونه ترس، هرگونه تردید مرا ترک گفت. قصد داشتم به این اشخاص نشان بدهم که یک راهب تبتی چگونه بلد بود به شیوه ای صحیح زندگی کند … و بمیرد. شجاعت طبیعی ام مرا بر آن داشت که با صدای بلند بگویم: « میدانید جناب آدمیرال، این بیولوژیست شما بسیار کم تمدنتر از من است، زیرا ما دست کم آن دسته از موجوداتی را که بعنوان حیوانات پست و خوار در نظر می پنداریم، حذف نمیکنیم و به هلاکت نمیرسانیم. این ما هستیم که مردمی متمدن هستیم! »

برای لحظه ای، به نظر رسید که زمان متوقف شد. سپس در برابر شگفتی و حیرت عمیقم، صدا گفت با این وجود بهتر است برای باری دیگر به استدلالهای حزب مخالف گوش بدهیم. شما می توانید به صحبتتان ادامه دهید بیولوژیست! »

آن صدای زمخت و کش دار و نابهنجار، بدون کوچکترین کلمه تشکرآمیز، و بدون رعایت ادب گفت: « من به این اتلاف وقت اعتراض دارم. بهتر است وقتمان را بیهوده تلف نکنیم و کارهایمان را به عقب نیندازیم. بهتر است آنان را از همین حالا به هلاکت برسانیم! پیش از آنکه فضا را آلوده سازند. »

آدمیرال سخن او را برید و گفت: « بگویید ببینم بیولوژیست عزیز، آیا شما استدلال قابل قبولی در اختیار دارید که بتواند به گونه ای، به ما توضیح دهد این موجودات در چه چیز عقب افتاده و معلول هستند ؟ » بیولوژیست با صدایی خشن و عبوس پاسخ داد: « بله استدلالی قابل قبول دارم. هاله تابان آنان با آن چیزی که در آغاز برای آنان پیش بینی شده بود، مطابقت و هماهنگی ندارد.»

آدمیرال رشته سخن را به دست گرفت و گفت: « بومی حاضر با نام “راهب” صحبتهایی ارائه کرده است. او به من ثابت کرد که موجودی عاقل و دانا است و به خوبی می تواند از ماموریتی که به او واگذار خواهد شد، برآید و ضمنا آه … من اظهارنظرهای شخصی او را تایید میکنم و باید آنها را در گزارشات شخصیت ثبت کنم تا به سمع و نظر خردمندان و عاقل مردانمان برسانم.» بیولوژیست با لحنی خشک و برنده پاسخ داد: « من در این تجربه حضور نخواهم رساند و مرخص می شوم! » آن موجود پس از این حرف ( نمیدانم مرد بود یا زن، شاید هم هر دو … ) با سر و صدای زیاد از آن تالار سنگی بیرون آمد. کاملا بدیهی بود که ارشد بیولوژیستها، شخصیت زیاد خوب و محبوبی نبود. ظاهرا پس از دستور یا نشانه ای برای دعوت به سکوت، سر و صدا و همهمه مردم متوقف گشت و سکوت حکمفرما شد. شخصی از جایش برخاست، و صدای گامهایش به گوش رسید. سپس صدای خش خش مقداری کاغذ. سکوت طوری سنگین و عمیق بود که با کاردی میشد آنرا از هم درید.

آدمیرال از نو شروع به حرف زدن کرد: « خانمها، آقایان، اکنون که از شر اعتراضها و مداخلات گوناگون فارغ شدیم مایلم چند جمله ای برای آن دسته از اشخاصی ایراد کنم که تازه وارد هستند و اخیرا به این دستگاه محافظتی و حراستی آمده اند. ممکن است بعضی ها، شایعاتی شنیده باشند، اما همانگونه که مستحضر میباشید هیچ موجودی هرگز نباید به شایعاتی که میشنود، اعتماد کند. من اکنون به شما خواهم گفت که چه اتفاقاتی خواهد افتاد. قصد دارم توضیح دهم همه این کارها برای چه دلایلی است تا آنکه بتوانید بهتر و بیشتر از وقایعی که بزودی در آن شرکت خواهید کرد، لذت ببرید.

مردمان این جهان در حال پیشبرد نوعی تکنولوژی هستند که احتمال دارد موجب نابودیشان شود. در هنگام بروز چنین احتمالی، این امکان وجود دارد که تمام فضای اطراف را به چنان درجه ای از آلودگی برسانند که هر دنیا و جهانی که تصادفا در گروه کهکشانی آنها قرار دارند، مانند آنها، دچار این آلودگی شده و نتایج منفی و آسیب رسانی دریافت کرده و متحمل خسارات فراوان بشوند … و تنها ما میتوانیم مانع کار آنان باشیم. حتی در دنیای حیوانات و جانوران نیز ما میتوانیم حیواناتی اصیل و همینطور هم حیواناتی بی اصل و نسب به دست آوریم. در دنیایی که مورد نظر ما است موجودات بشر در حال مبدل شدن به موجوداتی از گروه دوم هستند. این ما بودیم که این جهان را با تخم بشری کاشتیم، و اکنون این وظیفه ما است که طوری به اوضاع رسیدگی کنیم که حیات و بقای موجودات دیگر زنده را در این دنیا تضمین کنیم و دقت داشته باشیم که در هیچ وضعیت خطرناکی قرار نگیرند.

ما در مقابلمان، موجودی بومی از همین دنیا را داریم. او از کشوری کوچک می آید که تبت نام دارد. در این سرزمین خشونت وجود ندارد. هیچ کس برای تصاحب زمینها و املاک دیگری، با آن شخص به نزاع و دعوا نمی پردازد. در این سرزمین، کسی حیوانات را به قتل نمی رساند. تنها طبقات پست اجتماع دست به چنین کاری می زنند و آن را از این جهت انجام می دهند که اکثریت آنها از خود همین سرزمین نیستند و مهاجرانی از کشورهای همسایه هستند. هر چند ممکن است مذهب و آیین شریعت آنان به نظر ما عجیب جلوه کند، لیکن باید گفت که مردمان این سرزمین دقیقا بر طبق اسلوبها و قوانین مذهبی خود زندگی میکنند و هیچ آزاری به همنوعان خود نمی رسانند و هرگز در صدد این نیستند که عقاید و اعتقادات خود را به زور به دیگران بقبولانند. آنها مردمانی بسیار صلح جو و آرام هستند و از نوعی هستند که لازم است قبل از ارتکاب به هر نوع عمل وحشیانه و خشونت آمیزی، بسیار تحریک و خشمگین بشوند تا به این کارها مبادرت ورزند. به همین دلیل بود که ما فکر کردیم در بین یکی از اهالی این سرزمین به دنبال فردی بگردیم که دارای حافظه ای خارق العاده و بی نظیر باشد. حافظه ای که ما نیز در آن اصلاحات بیشتر و بهتری انجام خواهیم داد. فردی که ما بتوانیم در ذهن و مغز او، انواع اطلاعات و نکات لازم را جای داده و کاری کنیم که او نیز به نوبه خویش این اطلاعات را به شخص دیگری که خود ما، بعدها در روی زمین جای خواهیم داد، منتقل خواهد ساخت.

به همان اندازه که چندین میلیون سال زمینی وجود دارد، به همان اندازه موجودات بشر دوران باستان با کمک اطلاعات و دانش علمی خارق العاده شان، موفق شدند نیرویی درست کنند که به مراتب سریعتر از سرعت نور است. به این ترتیب آنها روشی را به کار بردند که با کمک آن هر شخصی میتواند مستقیما خود را به سرچشمه و منبع اصلی یا همان اسناد ثبت شده آکاشیک متصل و مرتبط سازد. بر اساس این روش، شخصی که در داخل یک دستگاه مخصوص قرار بگیرد، قادر خواهد بود هر آنچه را که در گذشته اتفاق افتاده است، از نزدیک ببیند. به شرط آنکه حواسهایش او را در نیمه راه رها نکنند. به این ترتیب آن شخص قادر خواهد بود تمام تجربیات و وقایع رخ داده شده را به راستی مشاهده کرده و شخصا تجربه کند. این شخص همه صحنه های واقعی را خواهد دید و تمام صحبتها و گفت و گوها را خواهد شنید و درست مثل این خواهد بود که انگار در همان دوران زندگی میکند. تا آنجا که به این شخص مربوط میشود، او به راستی در همان مکان و زمان حضور خواهد داشت! اتصالی مستقیم با مغزش این اجازه را به یک یک ما خواهد داد تا به واسطه او، ما نیز در این تجربه بی نظیر شرکت کرده و با او همگام شویم. این شخص، و همینطور هم تمامی شما حاضران عزیز – در واقع باید بگویم همگی ما – برای پیشبرد این آزمایش، و برای بدست آوردن نتایجی بهتر، باید دست از زندگی در این زمان حاضر بردارید. فقط به خود ما بستگی دارد که احساسات و عواطف و بینایی و شنوایی و حالات روحیمان را تا به آن دوران بسیار دور گذشته منتقل کنیم. حیات و زندگی و بروز وقایعی که در آن دورانها اتفاق خواهند افتاد باید طوری برای یک یک ما، واقعی و ملموس و محسوس باشد که انگار در همین سفینه هایمان حضور داریم و مشغول زندگی هستیم و به کار در سفینه های گشتی کوچک و یا انجام کارهای تحقیقاتی در زیر سطح این کره، در لابراتوارهای زیرزمینی مان، مشغول هستیم.

من مدعی نیستم از اصول این کارها کاملا مطلع و با خبر هستم. بسیاری از شما ممکن است بیشتر از خود من درباره این مبحث ویژه، چیزهایی بدانید، و به همین دلیل است که امروز در اینجا حضور دارید. به همان نسبت نیز کسانی در اینجا حضور دارند که کارها و فعالیتهای دیگری دارند و اساسا به اشتغال حرفه ای متفاوت سرگرم و مشغول هستند و کمتر از من، اطلاعات در این زمینه در اختیار دارند. و طرف صحبت من با این گروه است. باید این را حتما به خاطر بسپاریم که ما نیز نسبت به کیفیت و ماهیت مقدس حیات و هستی، احترام قائل هستیم. ممکن است بعضی از میان شما، این ساکن زمین را به عنوان یک حیوان ساده آزمایشگاهی در نظر بپندارید. لیکن، همانطور که خود او به ما ثابت کرد، او نیز دارای هوش و شعور است و -لطفا این نکته را خوب به خاطر بسپارید- برای ما، در حال حاضر، او ارزشمندترین و گرانبهاترین موجود به شمار میرود. برخی از میان شما حضار گرامی، ابراز شک و تردید کردید و از ما پرسیده اید که چگونه ارائه کردن حداکثر اطلاعات و دانش به مغز این موجود، می تواند باعث نجات این جهان شود … پاسخ به این سوال بسیار سهل و ساده است. هیچ تضمینی وجود ندارد. »

آدمیرال لحظه ای ساکت شد. من قادر به دیدنش نبودم، اما مطمئن بودم که دیگران نیز مانند من، دستخوش نوعی حالت هیجان و فشار روحی شده بودند. او به سخنانش ادامه داد و گفت: « این جهان … ما به خوبی می دانیم که این جهان بیمار است، اما علت آن را نمی دانیم و سعی داریم علت و انگیزه این اوضاع را بفهمیم. نخستین وظیفه ما این است که وجود نوعی حالت بیماری و ناراحتی را قبول کرده و بپذیریم. دوم آنکه ما باید زمینیها را متقاعد سازیم که به راستی بیمار هستند. سوم آنکه باید میل و نیاز به مداوا و شفا یافتن را در آنان پدید بیاوریم. چهارم آنکه ما باید با دقت و وسواس هر چه تمامتر بفهمیم که طبیعت بیماری آنان چیست و از چه چیز ناشی شده است. پنجم آنکه باید شیوه درمانی دقیقی اختراع کنیم. ششم آنکه باید انسانهای زمینی را متقاعد سازیم که هر کار لازم و ضروری را برای پیشبرد مراحل درمانی به انجام برسانند تا مداوای آنان از حالتی مفید و سودمند برخوردار گردد. بیماری آنان در ارتباط با هاله تابان آنها است. ما هنوز علت آن را کشف نکرده ایم. شخصی خواهد آمد که این کار را به عهده خواهد گرفت. »

این اظهار عقیده، باعث شد از جا بجهم. زیرا به نظرم متناقض آمد. من فردی نابینا بودم، قبول. اما به هر حال مرا برای انجام این وظیفه و این ماموریت انتخاب کرده بودند. اما نه … نه! ظاهرا اوضاع به این شکل نبود. ظاهرا من هیچ وظیفه ای نداشتم مگر آنکه نگهدار و محافظ یک سری اطلاعات باشم. دانشی که به شخص دیگری اجازه می داد بر طبق یک طرح و نقشه از قبل تنظیم و آماده شده، شروع به فعالیت کند. آدمیرال به سخنانش ادامه داد: « هنگامی که اطلاعات و دانش لازم را به او منتقل ساختیم و هنگامی که کارمان با او به اتمام رسید، ما این بومی را به نقطه ای خواهیم برد که بتواند در کمال راحتی و آرامش به زندگی ادامه دهد. سن او ( بر طبق اسلوب و استانداردهای زمینی ) بسیار زیاد خواهد بود و عمر درازی خواهد داشت. از سوی دیگر، تا زمانی که تمامی اطلاعاتش را به شخص مورد نظر منتقل نساخته باشد، قادر به مردن نخواهد بود. برای جبران تمام این سالهای طولانی که در نابینایی سپری خواهد شد، و باید در تنهایی و انزوا باشد، او از نوعی صلح و آرامش باطنی برخوردار خواهد بود و این ایمان و اعتقاد راسخ و ژرف را خواهد داشت که کار بسیار مهمی برای جهان اطرافش به انجام رسانده است. اکنون قصد داریم برای آخرین بار، معاینه ای دقیق از حال و وضعیت جسمانی مرد بومی به عمل آوریم، و سپس آزمایش مان را آغاز خواهیم کرد. »

پس از این حرف، سر و صدا و غوغای عجیبی آغاز شد. اما هیچکس بی دلیل به کار و فعالیت نیفتاده بود. احساس می کردم که موجوداتی به سمت راست یا چپ در حال رفت و آمد بودند. اشخاصی میز جراحی مرا گرفتند، آن را بلند کردند و به جلو بردند. صدای برخورد شیشه با فلز به گوشم خورد که اکنون برایم بسیار آشنا بود. جراح عمومی به من نزدیک شد و زیر لب گفت: « حالت چطور است؟ … » به سختی قادر بودم به او بگویم حالم چگونه است. و یا آنکه اساسا در کجا حضور دارم. بنابراین در کمال سادگی پاسخ دادم: « آنچه که شنیدم هیچ کمکی در تقویت روحیه ام نکرد. آیا باز هم لازم است در این حالت نابینایی به سر ببرم؟ چگونه می توانم شاهد این وقایع بی نظیر و فوق العاده باشم اگر که شما بینایی مرا به من باز نگردانید؟ »

او با لحنی آرام و تسکین دهنده زیر لب گفت: « فقط سعی کن انبساط خاطر پیدا کنی آنوقت همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت. هنگامی که زمان موعود برسد، به بهترین شیوه ممکن قادر به دیدن همه چیز اطرافت خواهی شد. »

او لحظه ای مکث کرد. در طول این دقایق، شخصی اظهارنظر می کرد که دکتر دوباره به صحبت پرداخت و به من گفت: « اکنون قصد دارم توضیح دهم که چه اتفاقاتی رخ خواهد داد. ما میخواهیم روی سرت، نوعی کلاهک قرار دهیم که از چند سیم فلزی تهیه شده است. این کلاهک به نظرت سرد خواهد رسید تا آنکه پس از مدت کوتاهی به آن عادت خواهی کرد. سپس ما چیزهایی که می توان به یک جفت صندل یا نعلین راحتی تشبیه کرد، بر پاهایت خواهیم کرد که از همان جنس کلاهک خواهد بود. ما سیم هایی در اطرافت نصب کرده ایم که تا بازوانت می رسند. در آغاز، احساس غلغلک عجیبی خواهی کرد که به احتمال بسیار زیاد برایت نوعی احساس ناراحتی ایجاد خواهد کرد. با این حال جای نگرانی نیست. این حالت زود از بین می رود و آنگاه تو دیگر به هیچوجه دستخوش حالات بد جسمانی نخواهی شد. لازم است به تو خاطر نشان سازم که ما از تو بخوبی مراقبتهای لازم را خواهیم کرد. این آزمایش، مفهوم بسیار مهمی برای تمامی ما حاضران در این تالار دارد. ما همه مایلیم که این آزمایش به خوبی انجام شود و با موفقیت کامل رو به رو شود. خیلی چیزها در گرو این آزمایش هستند تا بتوان اجازه شکست آن را داد. »

من با غرولند جواب دادم: « آری … آری … با این وجود این من هستم که بیشتر از همه در این ماجرا، در خطر قرار دارم. مگر نه آنکه جانم به خطر خواهد افتاد ؟! »

جراح عمومی از کنارم بپاخواست و از من دور شد و با لحنی بسیار رسمی و دقیق با صدای بلند گفت: « آقا ! من بومی را معاینه کردم. او اکنون آماده است. اجازه میخواهم کارها را شروع کنم. »

صدای جدی آدمیرال به گوشم رسید: « اجازه صادر میشود! آغاز به کار کنید! » صدای روشن شدن دکمه ای به گوش رسید و فریادی خفه بلند شد. دستهایی زیر گردن من رفتند و سرم را بلند کردند. دستهایی دیگر، نوعی کیسه که از سیمهای فلزی درست شده بود، روی سرم نهادند و آن را تا روی چهره ام پایین کشیدند. سپس به جستجوی چیزی در زیر چانه ام پرداختند. انگار سه ضربه کوچک و عجیب حس کردم و آن کیسه با دقت تمام بر طبق حجم و اندازه سرم، دور آن بسته و به گردنم متصل شد. آن دستها از بدنم دور شدند اما در طول این مدت دستهای دیگری مشغول کار با پاهایم بودند. آنها پاهایم را با محلولی چرب و نفرت انگیز آغشته کردند، بعد هم دو کیسه کوچک فلزی در پاهایم فرو کردند. من تا بحال عادت نداشتم پاهایم را این چنین اسیر و زندانی حس کنم و مرا بی اندازه ناراحت میکرد. با این وجود، هیچ کاری از دستم ساخته نبود. ما همه در نوعی حالت انتظار شدید به سر می بردیم و فشار عصبی جمعیت رو به افزایش میرفت. »

در داخل غار، راهب پیر ناگهان نقش زمین شد. برای لحظه ای، راهب جوان نشسته باقی ماند و در نوعی تعجب و حیرت، میخکوب بر زمین شد. سپس در حالی که از وخامت اوضاع، هوش و حواس خود را به سرعت باز می یافت، به پا خاست و با عجله دستش را پشت صخره ای برد تا آن داروی تقویت کننده را به پیرمرد بخوراند. دارویی که برای چنین مواقعی در نظر گرفته شده بود. او با یک دستش، در شیشه را باز کرد، به زانو درآمد و چند قطره از دارو را میان لبهای نیمه باز پیرمرد چکاند. راهب جوان با دقت فراوان، و برای آنکه ذره ای از آن قطرات را به هدر ندهد، در شیشه را دوباره بست و آن را به گوشه ای گذاشت. او در حالیکه سر پیرمرد را روی زانوهایش می نهاد، کوشید با مالیدن شقیقه های مرد زاهد، او را سرحال بیاورد. رنگ چهره پیرمرد به تدریج برگشت و کم کم توانست هوش و حواس خود را بازیابد. زاهد پیر سرانجام دستش را بلند کرد و با صدایی ضعیف گفت: « آه ! این کار را خیلی خوب انجام دادی پسرم. خیلی خوب. من باید کمی استراحت کنم. »

راهب جوان گفت: « ای استاد گرامی، همین جا استراحت کنید! میروم کمی چای گرم برایتان درست کنم. هنوز هم کمی شکر و کره برایمان باقی مانده است. » او با مهربانی تمام پتوی تا شده ای را زیر سر پیرمرد نهاد و بلند شد و در حالیکه کاسه نیمه پر از آب را بر میداشت گفت: « الان میروم آب را جوش بیاورم. »

در هوای آزاد و خنک بیرون، فکر کردن به این وقایع خارق العاده به راستی عجیب بود. به راستی که خیلی عجیب بود، زیرا بسیاری از چیزها بنظرش … آشنا میرسید. آتش هنوز روشن بود. او به سرعت مقداری هیزم به آتش انداخت و دودی مایل به آبی در هوا بلند شد و بصورت مارپیچی، چرخید. نسیمی سرگردان که در دامنه کوهستان در حال وزیدن بود، جریان هوایی را با مقداری دود هیزم به سمت راهب جوان راند و باعث شد تا مرد جوان سرفه زنان و با چشمانی پر از اشک از آنجا دور شود.

پس از بازیافتن حالت طبیعی، او قابلمه آب را در وسط آتش گذاشت. آتش اکنون با حالتی گرم و شاد شعله ور شده بود. او دوباره برگشت و به داخل غار رفت تا مطمئن شود که زاهد پیر به راستی هوش و حواس خود را بازیافته است.

پیرمرد به پهلو خوابیده و میشد بهبودی او را مشخصا در چهره اش مشاهده کرد. پیرمرد گفت: « کمی چای و کمی جو خواهیم خورد سپس تا فردا صبح به استراحت خواهیم پرداخت، زیرا باید نیروی کمی را که هنوز در بدنم باقی مانده است، محفوظ نگه دارم، وگرنه قادر نخواهم بود ماموریتم را تا آخر ادامه دهم و آن را به پایان برسانم. » راهب جوان در کنار استادش، به زانو درآمد و به تماشای آن بدن لاغر و نحیف پرداخت که لحظه به لحظه بیشتر به سمت نابودی می شتافت.

او گفت: « هر طور میل و اراده شماست استاد گرامی. من فقط داخل غار آمدم تا مطمئن شوم حالتان خوب است یا نه. اکنون جو و چای را بر میدارم و وسایل غذا را آماده میکنم. » او به سرعت به پا خاست و به انتهای غار رفت تا جیره بسیار ناچیز غذایشان را بردارد. او با نگاهی غمزده، به تماشای شکر بسیار کمی که برایشان باقی مانده بود پرداخت و با نگاهی باز هم غمزده تر و مایوس به باقیمانده کره چشم دوخت. در مورد چای، جای شکرش باقی بود که هنوز مقدار کافی وجود داشت. کافی بود چای را جیره بندی کند و آن را برای روزهای آینده نیز نگه بدارد. جو هم هنوز به قدر کافی وجود داشت. راهب جوان تصمیم گرفت از سهم شکر و کره خود بگذرد و آن خوراکیها را به استاد پیر و گرامیش تقدیم کند.

در هوای بیرون، آب جوش آمده بود. راهب جوان چای را درون آب جوش ریخت محتوی قابلمه را به سرعت به هم زد. از حالا نور و روشنایی روز در حال کم شدن، و خورشید هم در حال غروب بود.

هنوز خیلی کارها باید انجام می داد. می بایست دنبال هیزم و آب تازه میرفت. مرد جوان در تمام مدت آن روز از غار خارج نشده و هیچ ورزشی نکرده بود. او چرخی زد و با شتاب به سمت غار برگشت. تاریکی کم کم همه جا را در بر گرفته بود. پیرمرد زاهد نشسته و منتظر آماده شدن چای بود. او با قناعت، کمی جو در کاسه اش ریخت، کمی هم کره اضافه کرد و سپس آن را به راهب جوان داد تا آن را از چای پر کند. او فریاد برآورد: « تمام این خوراکیها به منزله رفاه و راحتی زیادی است! من در طول این شصت سال اینقدر خوراک نخورده بودم. امیدوارم از این که پس از این همه سال، چیزی گرم مینوشم، مورد بخشش خداوند قرار بگیرم. من هرگز قادر نشدم به تنهایی آتشی برای خود روشن کنم. من فقط یکبار این آزمایش را انجام دادم و ردایم آتش گرفت. من هنوز هم آثار آن سوختگی را که بر اثر شعله های آتش ایجاد شد، بر روی بدنم دارم. اما بهبود یافتم. خب دیگر، این عاقبت کسی است که بخواهد بیش از اندازه به ندای درونیش گوش فرا دهد، »او آه عمیقی کشید و چایش را جرعه جرعه سر کشید.

راهب جوان خنده کنان گفت: « شما دستکم از یک امتیاز برخوردار هستید استاد والامقام. تاریکی و روشنایی هیچ فرقی برای شما ندارد. در این تاریکی من کاسه چایم را ریختم، زیرا هیچ جایی را نمی بینم. » پیرمرد گفت: « آه ! بیا ! بیا کاسه مرا بگیر ! »

مرد جوان با لحنی سراسر آکنده از محبت و علاقه پاسخ داد: « نه ! نه استاد بزرگوار. ما به مقدار زیادی چای داریم. فقط کافی است کمی دیگر برای خود در کاسه ام بریزم. » آنها برای مدتی در کنار هم نشستند و بدون گفتن حرفی، در تفاهم و آرامشی کامل فرو رفتند تا آن که محتوی ظرف چای روی آتش تمام شد. سپس راهب جوان از زمین برخاست و گفت: « اکنون میروم کمی هیزم و آب بیاورم. آیا اجازه می دهید کاسه تان را بردارم و آن را کنار ساحل دریاچه ببرم و بشویم ؟ »

مرد جوان در ظرف آب خالی، دو کاسه غذایشان را قرار داد و از غار خارج شد. زاهد پیر صاف نشسته و در حالت انتظار به سر می برد. درست به همان شکلی که سالهای متوالی منتظر نشسته بود.

خورشید اکنون غروب کرده بود. تنها نوک کوهها هنوز در نوری زرین قرار داشت. نوری که کم کم به بنفشی می گرایید. راهب جوان به تماشای آن مناظر پرداخت. در دوردست، در دامنه های کوهستان که از حالا در تاریکی شبانه فرو رفته بودند، هنوز هم میشد لکه های کوچکی از نور را مشاهده کرد که یک به یک روشن میشدند. آن لکه ها، چراغهای دستی لاماکده های نقاط دوردست بودند که در هوای صاف و شفاف و بسیار سرد دشت لهاسا، یکی از پس دیگری به تلالو و درخشش می افتادند و از دور سوسو میزدند. شکل تیره لاماکده «دره پونگ» ، در پایین دست، انسان را به یاد شهری استحکاماتی می انداخت. در همان نقطه، در دامنه کوه، راهب جوان قادر بود شهر را مشاهده کند. لاماکده های متعدد و گوناگون را ببیند و بالاخره به تماشای درخشش رود سعادتمند بپردازد. کمی دورتر، در آنسو، «پوتالا» و کوهستان آهنین، علیرغم کاهش اندازه و حجم واقعیشان که به دلیل فاصله زیادی که از آن مکان داشتند ایجاد شده بود، هنوز هم وقار و ابهت خاصی از آنها ساطع می شد.

اما دیگر فرصتی برای از دست دادن وجود نداشت! مرد جوان متحیر و مایوس از کندی و آرامشش، بر خود نهیب زد و با شتاب در امتداد مسیری که تا کنار دریاچه منتهی میشد وارد شد و به سرعت با رسیدن به آنجا دو کاسه را شست و پاک کرد و ظرف آب را نیز نظافت کرد و آن را بی هیچ اتلاف وقتی پر از آب کرد. او سپس دوباره قدم در آن مسیر نهاد و پشت سرش، شاخه بزرگی از درختی پر برگ با خود حمل کرد. این کار برایش بسیار دشوار بود زیرا شاخه درخت خیلی سنگین و کلفت بود. او نگاهی به سمت عقب، به طرف گردنه ای کوهستانی انداخت که به سمت سرزمین هندوستان می رفت. در آنجا نوری درخشان مشاهده میشد و به معنای این بود که کاروانی از بازرگانان، برای ساعات شب، در آنجا اطراق کرده بودند. هیچ بازرگانی، هیچ مسافری در هنگام شب، حاضر به ادامه دادن به راهش نبود. قلب مرد جوان در سینه شروع به تپیدن با سرعت بیشتری کرد. صبح روز بعد، بازرگانان مورد نظر با سختی تمام قدم به آن مسیر کوهستانی خطرناک خواهند گذاشت و بدون هیچ تردید، در کنار دریاچه شب را به صبح خواهند آورد تا روز بعد از آن، به لهاسا برسند.

چای! کره! راهب جوان به تنهایی شروع به خندیدن کرد و بعد هم دوباره محموله اش را با انرژی و نیرویی تازه از زمین بلند کرد و به راه افتاد.

او با وارد شدن به داخل غار، به پیرمرد زاهد گفت: « استاد گرامی! در سر گردنه، بازرگانانی را مشاهده کردم. ما فردا شاید صاحب کره و چای جدید بشویم. قصد دارم با دقت مراقب آنها بمانم. »

پیرمرد خنده خفه ای کرد و گفت: « بسیار خوب اما در حال حاضر بهتر است بخوابیم. » مرد جوان به او در بلند شدن یاری داد و دست پیرمرد را روی دیوار غار گذاشت تا او بتواند راهش را یافته و به جلو پیش برود. پیرمرد معلول تلوتلو خوران به سمت عقب غار رفت.

راهب جوان روی زمین دراز کشید، کمی ماسه در زیر بدنش کنار زد و گودالی درست کرد تا بتواند انحنای کمرش را در آن قرار دهد. برای لحظاتی چند، به تفکر و اندیشه درباره تمامی آن چیزهایی مشغول شد که آن روز از دهان پیرمرد شنیده بود. او با خود فکر کرد: بعضی از ما در شرایط و اوضاع بسیار دشوار، سعی میکنند بهترین رفتار را داشته باشند و بدبختی ها و آمال و مشقاتی که تحمل می آوریم هیچ هدفی مگر این ندارند که ما را باز هم بیشتر به سمت جلو و به سمت بهتر شدن سوق دهند، زیرا همیشه جایی بالاتر از پله فعلی وجود دارد! راه تعالی همیشه باز و بی انتها است! راهب جوان پس از این اندیشه مثبت، در خوابی عمیق فرو رفت.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.com مجاز می باشد.

پ . ن : با تشکر فراوان از  آزیتای  عزیز برای ترجمه و ارسال این مطلب .

Advertisements

فرزانه گوشه نشین (راهب)،فصل پنجم

فرزانه گوشه نشین (راهب)

فرزانه ی گوشه نشین ، فصل دوم

فرزانه ی گوشه نشین ، فصل سوم

فرزانه ی گوشه نشین ، فصل چهارم

فصل پنجم

در غار راهب، ناگهان سکوت حکمفرما شد. زاهد پیر ناگهان دست از سخن گفتن کشید و دستش را روی زمین شنی اطرافش نهاد و انگشتانش را از هم جدا نگه داشت. آن انگشتهای حساس، با زمین تماس پیدا کردند. برای لحظه ای او به اندیشه فرو رفت و سپس گفت: « به زودی شخصی به دیدن ما خواهد آمد. » راهب جوان با قیافه ای متحیر به اطرافش نگریست. ملاقات کننده ای به آنجا خواهد آمد؟ کدام ملاقات کننده؟ چه کسی می توانست به آنجا بیاید؟ پیر مرد زاهد از کجا آنقدر مطمئن بود؟ هیچ صدایی، هیچ تغییری در اصوات طبیعت در بیرون غار به گوش نرسیده بود. آنها به مدت ده دقیقه، کاملا ساکت نشستند و با بدنی صاف و خشک به انتظار ماندند.

ناگهان شکاف بیضی شکل و درخشان مدخل غار، تیره شد و سپس به کلی مسدود گشت. شخصی با صدایی بلند گفت: « آیا اینجا هستید جناب راهب؟ ای وای! چرا راهب ها به سماجت تمام دوست دارند در مکان هایی به این تاریکی زندگی کنند؟ در جاهایی که تا این اندازه غیر قابل دسترس است؟! »

راهبی کوتاه قامت که کیسه ای روی دوش داشت، با قدم هایی ریز، داخل غار آمد. او گفت: « برایتان کمی چای و جو آورده ام. این مواد برای صومعه «فراسوی دور دست» در نظر گرفته شده بود، اما آنها بطور حتم خواهان این چیزها نیستند و من نیز هیچ رغبتی ندارم که این مواد را با خود بازگردانم. » او با آهی از رضایت، کیسه را از روی شانه اش پایین آورد، و بعد هم مانند انسانی خسته و کوفته روی زمین ولو شد و سعی کرد پشتش را به دیوار تکیه دهد. راهب جوان با خود اندیشید: « چرا مانند ما، بطور موقر و شایسته نمی نشیند؟ » پاسخ به این سوال بی درنگ به ذهنش آمد: راهب تازه وارد نمی توانست چهار زانو بنشیند و در عین حال، احساس راحتی و رفاه کند!

راهب پیر آهسته شروع به سخن گفتن کرد:

– خب … بگو ببینم اخبار جدید چیست؟

راهب جوان که ظاهرا نوعی پیک محسوب میشد غرشی زیر لب کرد و با صدایی گرفته که نشان میداد دچار ناراحتی ریوی است گفت: « خیلی دوست داشتم شما چیزی برای این بیماری به من می دادید. در «چاکپوری» میگویند من از نوعی بیماری که بر اثر اختلالات غدد ترشحی است رنج می برم، اما هیچ دارویی برای بهبود بخشیدن به وضعیت جسمانیم نمی دهند. » چشمهایش که اکنون به تاریکی عادت کرده بود، نگاهی به اطراف انداخت و گفت: « آه! می بینم که آن مرد جوان هم در اینجا حضور دارد. شنیده بودم که قرار است به دیدن شما بیاید. وضعیتش چگونه است؟ آیا همانگونه که می گویند، درخشان و باهوش است ؟

او بدون آنکه منتظر شنیدن جواب باشد، ادامه داد: « چند روز پیش، کمی بالاتر از اینجا، کوه دوباره فرو ریخته است. نگهبان صومعه «فراسوی دور دست» با تخته سنگی که از بالا به پایین سقوط کرده بود به دره سقوط کرد و مرد. لاشخورها اکنون در حال جشن گرفتن هستند، اینطور نیست؟ » او از این فکر، شروع به خندیدن کرد. او به صحبتش ادامه داد و گفت: « خود راهب هم از تشنگی مرد. در آن صومعه، هیچ کس مگر نگهبان و آن راهب تارک دنیا حضور نداشت. راهب در دخمه اش جان سپرد… و همانطور که می دانید راه خروجی از آن دخمه وجود نداشت زیرا مدخل آنرا با سنگ بسته بودند. آب که نباشد، حیات و هستی هم نیست، مگر نه؟… »

مرد جوان ساکت و اندیشناک ماند و به زندگی راهب های تارک دنیا و منزوی فکر کرد. این اشخاص، به راستی که موجودات عجیبی بودند. موجوداتی که خود را برتر از دیگران می دانستند. موجوداتی که گوشه نشینی را برگزیده و از هر آنچه که می توانست با دنیای بشری در رابطه باشد، دوری می کردند. چنین زاهد گوشه نشینی، معمولا با کمک راهبی داوطلب از دامنه کوه ها بالا می رفت و به دنبال مکانی دور افتاده و نسبتا دست نیافتنی می پرداخت. معمولا به جستجوی مکانی متروکه که قبلا توسط راهبی دیگر اشغال شده بود، می گشت و سپس داخل آن دخمه بی پنجره میشد در حالیکه نگهبان داوطلب او، دیواری از سنگ می ساخت به طوری که راهب گوشه نشین دیگر نتواند هرگز از سلولش بیرون بیاید. در دیوار تنها یک شکاف وجود داشت. آنهم فقط به اندازه ای که بتوان کاسه ای غذا یا آب از آن به داخل وارد کرد. از طریق این شکاف هر دو روز یکبار، کمی آب در کاسه ای که به راهب تعلق داشت ریخته و به او داده میشد. آب، معمولا از چشمه آبی که در همان حوالی قرار داشت، به دست می آمد. کمی هم جو به زاهد داده میشد تا از گرسنگی به هلاکت نرسد. تا زمانی که آن زاهد منزوی و عزلت نشین در قید حیات بود، کوچکترین ذره ای از نور و روشنایی به داخل دخمه تابیده نمی شد. هرگز با کسی سخن نمی گفت و کسی هم با او سخن نمی گفت. در آن مکان، تا هر زمان که زنده بود، راهب در حالت عبادت و تفکر باقی می ماند و کالبد سماویش را از کالبد جسمانیش جدا می ساخت تا به سفر کردن در فضاهایی ماورای زمین و منظومه شمسی مبادرت ورزد و به سیر و گردش های طولانی برود.

بروز هیچگونه بیماری، یا تاسف و پشیمانی، قادر به تضمین آزادیش نمی شد. فقط مرگ می توانست او را رهایی بخشد. نگهبان راهب اجازه داشت به زندگیش در خارج از آن اتاقک مهر و موم شده ادامه دهد، اما موظف بود که هرگز هیچ صدایی از خود بیرون ندهد تا به سمع راهب گوشه نشین برسد. چنانچه آن نگهبان بیمار می شد یا از دنیا می رفت، و یا از بالای کوه به پایین سقوط می کرد، راهب نیز محکوم به مرگ میشد، معمولا از تشنگی در آن اتاقک کوچک و سرد… حتی در طول زمستانهای بسیار سرد و طولانی آن مناطق سردسیر، راهب به حیات خود ادامه می داد. آنهم با کاسه ای آب که هر دو روز یکبار به او داده میشد. آب سرد. هرگز آب گرمی تعارف نمی شد. هرگز چای به او تعارف نمی شد. فقط آبی بسیار سرد و خنک که مستقیما از چشمه یا آبشاری در همان حوالی جاری می شد و از یخچالهای سرد کوهستانی به پایین سرازیر می گشت. هرگز هیچ غذای گرمی به او داده نمی شد. فقط مشتی جو، که آن نیز هر دو روز یکبار تعارف می شد. در آغاز، دردهای بسیار دشوار و تحمل ناپذیری که ناشی از گرسنگی بود، ایجاد می شد و حکایت از کوچک شدن معده می کرد. دردهای ناشی از تشنگی باز هم بدتر بود. کالبد جسمانی، دچار نوعی کم آبی می شد و به شکلی خشک و چروکیده در می آمد. ماهیچه ها و عضلات آب می شدند و به دلیل فقدان غذا و آب و ورزش، کوچک و کوچکتر می شدند. اعمال و وظایف طبیعی بدن کاملا مختل می شدند و زاهد نیز کمتر و کمتر آب و غذا به بدن خویش وارد می ساخت. با این وجود، زاهد هرگز سلولش را ترک نمی گفت و هر آنچه باید انجام می شد، هر آنچه که طبیعت او را مجبور به انجام آن وظایف طبیعی می کرد، می بایست در همان اتاقک، در گوشه ای از دخمه صورت می گرفت. سرما و زمان این زایدات بدن را کم کم به خاکی منجمد شده بدل می ساخت و چیزی باقی نمی ماند.

قوه بینایی نیز کم کم ضعیف می شد. نخست، بیهوده می کوشید بر علیه آن تاریکی دائمی و بی وقفه به اعتراض و مقاومت بپردازد. در نخستین مراحل این زندگی، نیروی تخیل، تصورات عجیبی در بیننده پدید می آورد. « صحنه هایی » تقریبا واقعی و کاملا « روشن ». عدسی های چشم بیش از حد باز می شدند و ماهیچه های چشم آن چنان ضعیف و نحیف می شدند که چنانچه تصادفا بهمن یا ریزش کوهی رخ می داد و باعث خرابی و انهدام سقف آن سلول می شد، نور و روشنایی خورشید به طور حتم باعث سوزانده شدن چشم های راهب نگون بخت می شد، بطوری که انگار با صاعقه رویارو شده باشد.

از سوی دیگر قوه شنوایی به گونه ای غیر طبیعی پرورش می یافت. صداهایی تخیلی، فضای سلول را به خود اختصاص می دادند و به زجر و شکنجه مرد گوشه نشین می افزودند. گهگاه به نظر می رسید که سخنانی نجوا شده، گفتگو هایی خفه و زیر لبی در فضای اطراف شکل می گرفتند و به همان سرعتی که ظاهر می شدند، ناپدید می شدند. سپس حس تعادل از بین می رفت. راهب کشف می کرد که به هر سو که برود، تلو تلو می خورد. چه به عقب چه به جلو. راهب به سرعت در می یافت که در هنگام نزدیک شدن به دیوار، نوعی سد راه وجود دارد. کوچکترین حرکات و جا به جایی هوا، برای نمونه بلند کردن بازو و یا دست، مانند بروز طوفانی شدید بود. کمی بعد، صدای ضربان قلبش، این احساس را در او پدید می آورد که موتوری به راستی قدرتمند در سینه اش دارد که در حال غرش کردن است. سپس صداهای بلند و متفاوت مایعات بدنش و تخلیه ترشحات و رسوبات بدن از اعضای گوناگون و بالاخره هنگامی که قوه شنوایی بی اندازه حساس شد، صدای نامحسوس و ظریف لغزش و ساییدگی پوسته ماهیچه ها با هم، باعث آزار و ناراحتی زاهد گوشه نشین می شد.

ذهن، بازی های عجیبی با بدن می کرد. گاه و بیگاه، دیوارهای دخمه به نظر به هم نزدیک میشد و راهب احساس می کرد که الان خرد و خمیر خواهد شد. در حالی که هوا بیش از پیش خفه می شد، تنفس نیز دشوار می گشت و کاری توانفرسا می شد. در واقع هر دو روز یکبار سنگ آن شکاف کوچک دخمه را بر می داشتند تا کاسه آب و مشتی جو به داخل راه داده شود و کمی هوای تازه و الزامی برای تنفس و ادامه حیات به درون دخمه وارد شود. سپس آن سنگ را دوباره در شکاف قرار می دادند و همه جا تاریک می شد.

هنگامی که کالبد جسمانی رام می شد و پس از آن که تمامی عواطف و احساسات دنیوی، مهار می شدند، کالبد سماوی قادر به شناور شدن به گونه ای آزادانه می گردد. درست مانند دودی که از شعله های آتشی بر می خیزد… کالبد جسمانی بر روی زمینی کثیف و سفت باقی می ماند و تنها با اتصال آن به بند سیمین، به کالبد سماوی مرتبط باقی می ماند. کالبد سماوی هم به خارج شدن از داخل دخمه مبادرت می ورزد و از میان دیوارها به بیرون می شتابد. سپس به پرواز در بالای راه های کوهستانی و خطرناک مبادرت می ورزد و از لذت آزادی و رهایی از بندهای جسمانی و دنیوی، احساس مطبوعی را تجربه می کند. آنگاه به دیدار از لاماکده ها و لاماهای دارای حس ششم مبادرت می ورزد تا بتواند با آنان وارد گفت و گو و مکالمه گردد. نه شب نه روز، نه سرما و نه گرما قادر به متوقف ساختن سیر و سفر این کالبد سماوی نیستند. هیچ دری، هر چند بسیار قطور و کلفت، قادر به منع عبور و مرور این کالبد سماوی نخواهد بود. درهای اتاقهای شوراهای محرمانه سرتاسر عالم برای این کالبد همیشه باز خواهند بود و هیچ صحنه یا تجربه ای نخواهد بود که کالبد سماوی قادر نباشد با آن مانوس گردد.

راهب جوان به تمامی این چیزها می اندیشید و آنگاه به آن راهب گوشه نشینی فکر کرد که اکنون در آن دخمه قدیمی که هفتصد متر بالاتر از آنان قرار داشت، تک و تنها، بر زمین افتاده و جان به جان آفرین تسلیم کرده بود. راهب گوشتالوی تازه وارد شروع به سخن گفتن کرد: « لازم است که آن دیوار را خرد کرد و راهب را از داخل آنجا بیرون کشید. من وارد صومعه شدم و در کوچک یا همان شکاف دیوار را گشودم. آخ! که چه بویی! چه تعفنی! او به راستی مرده بود. از طرفی نمی توان او را همانجا باقی گذاشت. قصد دارم به دره پونگ رفته و تقاضای کمک کنم. ای بابا ! لاشخورها خیلی خوشحال خواهند شد که او را از آنجا بیرون بکشیم. آنها دوست دارند غذایشان تا حدودی بیات شده باشد. آنها همه روی سقف صومعه نشسته اند و داد و بیداد راه انداخته و سهم خوراکشان را می خواستند. آه! بیچاره من بدبخت! من باید دوباره سوار اسب پیر و فرسوده ام بشوم و با هزار مشقت باز گردم. من اصلا توان چنین رفت و آمدهایی را در کوهستان ندارم…»

راهب گوشتالو حرکت نامشخصی با دست کرد و به سمت ورودی غار رفت. مرد جوان با زحمت از زمین برخاست. جراحتی در پا، او را به ناراحتی و غرولند انداخت. او با کنجکاوی به دنبال راهب مسافر از غار خارج شد. اسبی سرگرم چرا بود و علف های کمیاب آن محل را می خورد. راهب گوشتالو، تلو تلو خوران به اسب نزدیک شد و با زحمت بسیار موفق شد یکی از پاهایش را از پشت اسب، به آن طرف بیندازد. سوار و مرکب، آهسته به سمت دریاچه به راه افتادند. در آنجا سواران دیگری حضور داشتند که انتظار وی را می کشیدند. راهب جوان به تماشای آنان پرداخت و آنقدر آنجا ایستاد تا تمام مسافران از برابر دیدگانش ناپدید شدند. او با آه کشیدن با قیافه ای متفکر دوباره به طرف غار برگشت و به تماشای قله کوهی نوک تیز پرداخت که انگار سطح آسمان را از هم دریده بود. در آن بالا، دیوارهای صومعه« فراسوی دور دست»، به رنگ سفید و سرخ، در برابر نور خورشید، مشاهده می شدند.

مدتها پیش، به مدت یکسال تمام، راهبی با کمک دستیارش، مانند حیواناتی در بند به کار و تلاش مشغول شده بودند تا آن صومعه کوچک را بنا کنند. آنها با سنگ هایی که در همان مکان یافته بودند به ساختن آن مکان مبادرت ورزیده بودند. آنها سنگها را تراش داده، و سپس به یکدیگر چسبانده و بعد هم اتاق مرکزی را به گونه ای ساخته بودند که هرگز هیچ نوری به داخل آن مکان مقدس نتابد.

آنها به این شکل، به مدت یکسال رنج کشیده و کار کرده بودند تا آن که سرانجام از ساختمان اصلی احساس رضایت کامل کرده بودند. سپس لازم شده بود با کمک سنگهای همان مکان، گچابی درست کنند و آن را با لایه ای بسیار سفید و درخشان بپوشانند. سپس لازم به خرد کردن خاک سرخ شده بود. آنها آن را با آب نهری که در همان حوالی جاری بود، مخلوط کرده بودند. لازم بود آنها به دیوارها رنگ بزنند، زیرا آن صومعه در ارتفاع هفتصد متری زمین قرار داشت. لازم بود تا به آن نقش و نگار بزنند تا آن بنا، همیشه به عنوان بنایی به یادبود تقوی و پرهیزکاری یک انسان باقی بماند. در تمام طول این مدت، راهب و دستیارش هرگز هیچ سخنی با هم رد و بدل نکردند. سرانجام روزی فرا رسید که صومعه تارک دنیای جدید به اتمام رسید و مورد برکت و تقدس قرار گرفت.راهب برای مدتی طولانی به دشت لهاسا نگاه کرده و برای آخرین بار، نگاهش را به دنیای انسانها انداخته بود. سپس آهسته پشت به آن کرده و قصد کرده بود که وارد دخمه اش شود، اما در همان لحظه، در کنار پای دستیارش، بر زمین افتاده و جان سپرده بود.

در طی سالیان بعد، راهبان دیگری به آنجا آمده و در اتاق مرکزی، که هیچ مدخلی نداشت، خود را داوطلبانه حبس کرده و زندگی کرده و سپس جان به جان آفرین تسلیم کرده بودند. دیگران آنان را از داخل دخمه بیرون آورده و گوشت لاغر و ناچیز تنشان را به لاشخورها داده بودند. اکنون، راهبی دیگر، از دنیا رفته بود. از تشنگی … در حالی که هیچ کس به سراغش نرفته بود … هنگامی که دستیار راهب از بین می رفت – حال بنا به هر دلیلی – زاهد گوشه نشین نمی توانست هیچ امیدی در دل داشته باشد. دیگر راهی برای دریافت جیره آب دو روز یکبارش که سرچشمه بقا و حیاتش بود، در اختیار نداشت. دیگر هیچ کار نمی ماند مگر اینکه دراز بکشد و بمیرد. راهب جوان از نگاه کردن به آن صومعه دست کشید و نگاهش را به کناره سراشیبی کوه متمرکز ساخت. او با نگاه، مسیری را که سیلاب در میان سنگها برای خود گشوده بود، دنبال کرد. سیلاب در دامنه کوه، درست مانند بریدگی هایی براق می نمود. مانند اثر زخمی که از میان نهالها و درختان و سبزه های اطراف، و در داخل خود سنگ پدید آمده و گذشته بود. در جایی که دامنه کوهستان، به دشت پایین منتهی می شد، انسان می توانست یک تعدادی سنگ و صخره مشاهده کند که به تازگی ریزش کرده و روی هم انبار شده بودند. در زیر این سنگها، جسدی قرار داشت…

مرد جوان با قیافه ای کماکان اندیشناک، داخل غار شد، قابلمه را برداشت و به سمت دریاچه شتافت تا آب تازه بیاورد. پس از نظافت و شستشوی دقیق قابلمه و پس از پر کردن آن از آب تازه، کار دیگری برای انجام دادن پیدا کرد. او پس از نگاهی سراسری به اطراف، با قیافه ای ناراحت، ابروهایش را درهم کشید. دیگر نشانه ای از هیچ شاخه و ترکه ای که بتوان به راحتی از روی زمین جمع کرد، نبود. ناچار بود به نقطه ای دورتر برود تا هیزم پیدا کند، او به داخل بیشه ای قدم نهاد. حیواناتی کوچک، برای لحظه ای کوتاه دست از کاوش و جستجو برای یافتن چیزی برای خوردن برداشتند و روی پاهایشان بلند شدند تا با کنجکاوی ببینند کدام موجودی جرات کرده بود با این شکل به قلمرو آنان قدم بگذارد. با این حال خبری از ترس در دل آن حیوانات نبود. در آنجا، حیوانات هیچ ترسی از انسان نداشتند و انسان در کمال هماهنگی و صفا با حیوانات می زیست.

مرد جوان سرانجام به مکانی رسید که نهالی بر زمین افتاده بود. او با شکستن شاخه های بزرگتر که نیروی نسبتا ضعیفش به وی اجازه میداد، آنها را یکی یکی تا کنار مدخل غار کشان کشان آورد. او سپس به دنبال قابلمه پر از آب رفت و پس از دقایقی، چای و تسامپا برای باری دیگر آماده شدند.

پیرمرد زاهد، سراپا آکنده از حق شناسی، چای جوشان را با جرعه هایی کوچک سر کشید. راهب جوان از شیوه نوشیدن پیرمرد مسحور شده بود. در سرزمین تبت، مردم هر وسیله غذا خوردن را با دو دست می گرفتند. از لیوان گرفته تا کاسه و غیره. به این ترتیب مراتب احترام خود را نسبت به غذا و خوراکی هایی که باعث تغذیه و بقای کالبد جسمانی می شد، ابراز می داشتند. زاهد پیر هم که به این کار عادت طولانی پیدا کرده بود، کاسه اش را با دو دست نگه داشته بود، به طوری که یک انگشت از هر دستش در جداره داخلی کاسه اش قرار می گرفت تا از میزان محتوای کاسه اش، همیشه باخبر بماند. هر چند او قادر به دیدن میزان مایعات ریخته شده نبود، لیکن می توانست تعادل کاسه اش را همیشه به سرعت به دست آورد. هر گاه انگشتش خیس می شد، او می فهمید که باید وضعیت نگه داشتن کاسه اش را تغییر دهد. او اکنون با چهره ای خرسند و راضی، بر جایش نشسته و به خوبی معلوم بود که ارزش آن چای داغ را تا چه اندازه می دانست. آن هم پس از آنکه شصت سال از عمرش را به نوشیدن آب سرد پرداخته بود…

او گفت: « خیلی عجیب است که پس از شصت سال زندگی سخت و دشوار و عاری از راحتی، من اکنون نیاز به نوشیدن چای داغ پیدا کرده ام. ضمنا به حرارت و گرمای آتش نیز نیاز مبرم دارم. آیا متوجه شده ای که این آتش تا چه اندازه هوای غارمان را گرم کرده است ؟ … »

راهب جوان با ترحم و شفقت به تماشای پیرمرد زاهد پرداخت. چه نیازها و خواسته های متواضعانه ای! چه به سهولت احساس تسکین و رضایت می کرد! از او پرسید: « آیا شما هرگز از این جا خارج نمی شوید استاد گرامی ؟ … »

زاهد پاسخ گفت: « خیر، هرگز. در این جا من هر سنگ را می شناسم. در این غار، از اینکه قوه بینایی ام را از دست داده ام، به هیچوجه احساس ناراحتی نمیکنم. اما این که بخواهم به بیرون بروم و با وجود این همه سنگ و این پرتگاه ها و دره های مهیب، قصد گردش کنم. خیر! این کاری است غیر ممکن! حتی ممکن است به داخل دریاچه سقوط کنم. ممکن است پس از بیرون آمدن از این غار، دیگر نتوانم مسیر بازگشت به داخل آن را پیدا کنم … »

راهب جوان با لحنی مردد پرسید: « ای استاد گرامی، شما چگونه موفق شدید این غار منزوی و دست نیافتنی را پیدا کنید ؟ آیا آن را تصادفا پیدا کردید ؟ »

– « خیر. آن را تصادفا پیدا نکردم. هنگامی که انسانهای آن جهان دیگر کارشان را با من به پایان رساندند، مرا به اینجا اوردند. آنها این غار را مخصوص من ساختند! » او آرامش بیشتری پیدا کرد و لبخندی از رضایت بر چهره اش آشکار گشت. او میدانست که گفتن چنین جمله ای، چه تاثیری می توانست بر شنونده جوانش پدید بیاورد. راهب جوان به قدری حیرت کرد که پس از لحظه ای نزدیک بود از عقب نقش بر زمین شود. او با لکنت تکرار کرد: « برای شما ساختند ؟! اما آنها چگونه قادر شدند چنین سوراخ بزرگی را در دل کوه برای شما ایجاد کنند ؟!… »

پیرمرد، خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت: « دو مرد مرا به اینجا آوردند. آنها مرا روی سکویی که در هوا پرواز می کرد، به اینجا آوردند. درست مانند پرنده ها. اما این ماشین هیچ صدایی از خود بیرون نمی داد. حداقل کمتر از صدای پرنده ها بود. نوعی صدای مخصوص داشت. من قادرم صدای بال و پر پرنده ها را در آسمان بشنوم. من قادرم صدای لغزش باد را در میان پرهای آنان بشنوم. اما این چیزی که با آن، مرا به اینجا آوردند، درست مانند سایه ات بی صدا بود. این چیز، بی هیچ مشکلی از زمین به هوا بلند می شد. کوچکترین حرکت یا جریان بادی بوجود نمی آمد، هیچ احساس سرعت به انسان دست نمی داد. آن دو مرد تصمیم گرفتند مرا در این نقطه فرود بیاورند. »

– اما آخر چرا اینجا، استاد گرامی ؟!

– گفتی چرا؟! چرا ؟! کافی است به امتیازات این مکان بیندیشی. ما فقط چند صد متر از جاده کاروانهای مسافرتی فاصله داریم. تاجران و بازرگانان، برای مشورت و یا برای آنکه مورد تقدس قرار بگیرند به دیدنم میایند و با دادن جو، نوعی جبران کارشان را می کنند. این غار در کنار مسیرهایی قرار دارد که به دو لاماکده کوچک و هفت صومعه تارک دنیا منتهی می شوند. در این مکان، من از گرسنگی نمی میرم. ضمنا اخبار جدید را نیز برایم می آورند. لاماها نیز از من کمک می گیرند زیرا از ماموریت من، و همچنین ماموریت تو، به خوبی آگاهی دارند. »

راهب جوان باز هم پافشاری کرد: « اما استاد، عابرین حتما از مشاهده غاری چنین بزرگ و طولانی که در اینجا قرار دارد، به تعجب می افتند، آنهم در محلی که قبلا هیچ نوع غاری وجود نداشته است ! »

راهب پیر از شادی به خنده افتاد و گفت: « مرد جوان، آیا تو به راستی به گردش در اطراف پرداخته ای ؟ آیا متوجه شدی بین اینجا و لب دریاچه چه مقدار غارهای متعدد کوچک و بزرگ وجود دارد ؟ نه ؟ در اینجا دستکم نه غار وجود دارد. واقعیت این است که تو توجهی به این غارها نداشتی و بنابراین متوجه این نکته نشده بودی. فقط همین! »

راهب جوان با شگفتی پرسید: « آخر چطور ممکن است دو مرد، این غار را کنده و آماده سکونت شما کرده باشند ؟ حتما این کار چند ماه به طول انجامید!… »

راهب پیر با قیافه ای صبور و پر حوصله پاسخ داد: « آنها این کار را با کمک جادویی عجیب که خودشان نام علم اتمی نهاده بودند، انجام دادند. یکی از آن مردها، داخل آن سکوی پرنده نشست تا مراقب باشد هیچ شخص کنجکاوی در این حوالی حضور نداشته باشد. مرد دیگر هم دستگاه کوچکی در دست داشت. ناگهان صدای غرشی مانند شیاطین گرسنه به گوش رسید و … این حداقل چیزی است که خود آنان برایم نقل کردند. تخته سنگها دود شده و به هوا رفتند و دیگر هیچ چیز وجود نداشت مگر غاری با دو اتاقک، در اتاق داخلی، نهر آبی بسیار باریک جاری است که روزی دو بار کاسه مرا پر از آب میکند. این نهر آب، برای نیازهای شخصی من بسیار کافی بوده و هست. آنها اوضاع را به اینگونه ترتیب دادند تا من ناچار نباشم برای آب روزانه ام، به کنار دریاچه بروم. چنانچه جو نداشته باشم – و این وضعیت گهگاه برایم اتفاق افتاده است – من خزه هایی را که در اتاق اندرونی می رویند، میخورم. البته طعم زیاد خوبی ندارند، اما به هر حال به من اجازه می دهد که تا زمان رسیدن مقداری جو، زنده بمانم و از گرسنگی نمیرم. »

راهب جوان از زمین برخاست و به دیوار غار نزدیک شد. آن دیوار بیش از سایر قسمت ها در کنار نور و روشنایی روز قرار داشت. بله، سنگ دیوار براستی شکل عجیبی داشت و به تونلهایی شبیه بود که در کوه های آتشفشان خاموش وجود داشت، او در فلات » چانگ تانگ » از نزدیک مشاهده کرده بود. به نظر میرسید که سنگ آب شده و سپس مذاب شده و به پایین سرازیر شده بود. به نظر می رسید بر روی سطحی سفت مانند شیشه ، سرد شده بود، بدون آنکه کوچکترین برجستگی و ناهمواری ای ایجاد شده باشد. این سطح به نظر شفاف می رسید، و از میان این لایه شفاف، رگه های سنگ طبیعی و خالص را میشد مشاهده نمود، در حالیکه گهگاه در گوشه و کنار رگه ای براق و درخشان ، حکایت از حضور طلا در آن منطقه می کرد. در یکی از این نقاط، راهب جوان مشاهده کرد که طلای مزبور آب شده و سپس با همان نوع شیشه، سرد شده بود. هنگامی که لایه دی اکسید سیلیسیوم در طی مراحل سرد شدن، از سفت شدن خودداری کرده بود. به این ترتیب، آن غار از دیوارهایی با شیشه طبیعی برخوردار بود!

 با این وجود، یکسری کارهای روزانه بود که باید در اسرع وقت انجام میشد. آنها که نمیتوانستند تمام اوقاتشان را به حرف زدن سپری کنند . لازم به جارو کردن کف غار، آوردن آب از دریاچه و شکستن هیزم با ابعاد متفاوت بود. راهب جوان، شاخه ای را که به عنوان جارو از آن استفاده می کرد، برداشت و بی هیچ میل و رغبتی به کار پرداخت. به راستی که کارهای نظافت، فعالیتی کسل کننده و ملال انگیز بود! او با دقت محلی را که عادت داشت روی ان بخوابد، جارو کرد و با وسواس و دقت تمام، گرد و خاک جمع آوری شده را به سمت مدخل غار برد. جارویش ناگهان با جسم کوچکی برخورد کرد که در کف زمین فرو رفته بود. او آن را بیرون کشید. آن جسم، شیء کوچکی به رنگ قهوه ای مایل به سبز بود. راهب جوان با بدخلقی تمام خم شد تا آن سنگ مزاحم را بردارد، در حالی که از خود می پرسید آن سنگ چگونه موفق شده بود وارد غار شود. او شیء را گرفت و در حالیکه قدمی به عقب برمیداشت، فریادی از حیرت و شگفتی کشید. اما آن شیء، یک سنگ نبود… آن چیز…اما چه بود؟ او با احتیاط به بررسی شیء پرداخت و با چوبدستش آن را لمس کرد. شیء با ایجاد صدایی زنگوله دار، قل خورد. او آن را برداشت و با عجله به سمت راهب پیر رفت و گفت:« ای استاد بزرگوار!من این شیء عجیب را پیدا کرده ام. این شیء در جایی افتاده بود که مرد محکوم بر زمین دراز کشیده بود… »

پیرمرد از اتاق اندرونی خود، با زحمت بیرون آمد و دستور داد:« این شیء را برایم توصیف کن.» راهب جوان گفت: « خب…به نظر میرسد کیسه ای به بزرگی دو مشت بسته من است. از جنس چرمی و یا پوست حیوانی ناشناس است. او با ناشیگری، آن را لمس کرد: « در اطراف دهانه آن بندی دیده میشود. میروم سنگی تیز و برنده پیدا کنم. » راهب جوان با عجله از غار خارج شد، سنگ تیزی پیدا کرد و پس از داخل شدن به غار، در صدد اره کردن آن چیزی برآمد که در کیسه را بسته نگاه داشته بود. راهب جوان گفت: « کار خیلی سختی است. جنس کلفتی است…! این چیز از فرط رطوبت چسبناک شده… و پوشیده از خزه و نم است… اما… آه! بالاخره موفق شدم…. آن را بریدم! » او با دقت در کیسه را باز کرد و محتویات آن را روی دامن لباسش ریخت و گفت: « ظاهرا سکه های پول هستند. من هرگز تا کنون پول ندیده بودم! فقط تصاویری از آن را دیده بودم. در این کیسه، تکه های کوچکی از شیشه های رنگی و بسیار درخشان وجود دارد. از خود میپرسم که این سنگها به چه درد می خورند؟… آه! پنج عدد انگشتر طلا هم هست که با تکه هایی کوچک، مزین شده اند.»

راهب پیر گفت: « بگذار آنها را لمس کنم. » راهب جوان ردایش را بلند کرد و دست استادش را به سمت آن محتویات هدایت کرد. راهب گفت: « الماس…یاقوت…میتوانم از طریق ارتعاشاتشان، آنها را نام ببرم و …» راهب لحظه ای ساکت شد تا بتواند آهسته آن سنگهای گرانبها را لمس کند. او پولها و انگشترها را هم لمس کرد، سرانجام نفس عمیقی کشید و اعلام کرد: « آن مرد محکوم این چیزها را به سرقت برده بوده است… احساس میکنم که این سکه های پول، هندی هستند. احساس میکنم که از ارتعاشی منفی و شرورانه برخوردار هستند. این چیزها، ارزش بسیار بسیار زیادی دارد…» او لحظه ای در فکر فرو رفت سپس ناگهان اعلام کرد: « آنها را بردار … آنها را بردار و تا آنجا که برایت مقدور است به عمیق ترین قسمت دریاچه پرتاب کن. چنانچه آنها را در اینجا نگه داریم، برایمان بدبختی خواهند آورد. در این اشیاء بوی طمع و حرص، بوی قتل و بدبختی و فقر به مشام می رسد. انها را سریعا بردار و ببر! » او پس از گفتن این مطالب، چرخی زد و با زحمت فراوان دوباره به داخل اتاق اندرونی رفت. راهب جوان تمام آن اشیا را در کیسه چرمی ریخت، از غار خارج شد و به سمت دریاچه رفت. پس از رسیدن به کنار آب، او محتویات داخل کیسه را روی تخته سنگی مسطح، پخش کرد و با دقت آنها را تماشا کرد. سپس سکه طلایی برداشت، آن را میان انگشت شصت و سبابه اش نگه داشت و آن را با نیروی تمام به داخل دریاچه پرت کرد. سکه به پرواز درآمد و موجهای متعددی پدید آورد و سپس چلپ! به داخل آب فرو رفت. تمام آن سکه ها با همان سرنوشت رو به رو شدند. سپس نوبت انگشترها و بعد هم جواهرات رسید. سرانجام هیچ چیز باقی نماند.

پس از آن که دستهایش را با دقت شست، چرخی زد و لبخندی از تفریح و سرگرمی بر لبانش نقش بست. پرنده بزرگ ماهیخواری با آن کیسه چرمی خالی در هوا بلند شد در حالیکه دو پرنده دیگر، به دنبال او به هوا رفتند. راهب جوان، زیر لب به زمزمه کردن « آواز اموات » پرداخت و تصمیم گرفت به غار برگشته و به کار نظافت روزانه اش ادامه دهد.

کارهای نظافت زیاد به طول نینجامید. زمانی رسید که راهب جوان بالاخره توانست آن شاخه پر برگ را روی زمین بگذارد، و با نگاهی راضی و خرسند به اطرافش نظر بیاندازد و از پاکیزگی دور و برش احساس خشنودی کند. او ماسه تمیز و تازه روی کف زمین پاشیده و مقداری هیزم شکسته نیز در کنار آتشی روشن دیده میشد و قابلمه نیز پر از آب بود. او دستهایش را به هم مالید و به خود گفت که کارهای نظافت آن روز، دیگر کاملا به پایان رسیده بود. سرانجام زمانی رسید که سلولهای جوان و هشیار حافظه اش آماده شدند تا اطلاعات و گفتنی های بیشتری را دریافت کنند.

زاهد پیر از اتاق اندرونی غار بیرون آمد. پاهایش را بر زمین میکشید و راهب جوان علیرغم بی تجربگیش متوجه شد که وضعیت جسمانی پیرمرد ساعت به ساعت بدتر می شود. زاهد، آهسته روی زمین نشست و لباسش را دور بدنش صاف و مرتب کرد. راهب جوان کاسه ای را که در دسترسش بود برداشت و آن را از آب سرد پر کرد. او کاسه را با دقت و احترام کنار استاد گرامیش قرار داد و دست پیرمرد را به سمت کاسه هدایت کرد تا هر گاه که میلی برای نوشیدن پیدا کرد، بتواند از محل حضور کاسه آب، به درستی مطلع باشد. سپس بر زمین نشست و منتظر ایستاد تا استادش رشته سخن را به دست بگیرد.

برای لحظه ای، هیچ صدایی به گوش نمی رسید. پیرمرد سرگرم مرور خاطرات و نظم بخشیدن به آنها بود. سپس بعد از صاف کردن سینه و کمی سرفه، او دنباله داستانش را ادامه داد و گفت: « آن زن به خواب رفت و بعد هم نوبت خواب من رسید اما زیاد به خواب نرفتم. آن زن به طرز وحشتناکی خرناس میکشید و سرم را به درد انداخته بود. احساس میکردم که مغزم ورم کرده و درد آن سعی داشت استخوان جمجمه مغزم را از هم متلاشی کند. سپس دردی شدید و مداوم احساس کردم. رگهای گردنم رنجم می دادند و احساس کردم که هر لحظه ممکن است از هوش بروم. در ریتم و آهنگ خرناس های آن زن، تغییری احساس کردم و صدای قدم های پایی به گوش رسید. آن زن ناگهان فریادی از تعجب کشید و از جا برخاست و به سمت بالین من شتافت. من مجددا صدای آشنای شیشه ها و لوازم های دیگر را شنیدم و متوجه تغییری در شیوه جاری شدن آن مایعات ناشناخته ای شدم که به بدنم فرو می رفت و یا از بدنم خارج می شد، پس از لحظاتی چند، آن ارتعاشات دردناک که در سرم ایجاد شده بود، متوقف شد و فشاری که دور گردن حس می کردم، از بین رفت و جراحت گرد و مدوری که بر روی مغز سرم داشت، دست از آزردن من کشید.

آن زن شروع به کار کرد و یک سری وسایل شیشه ای را بهم زد و باعث برخورد یک سری وسایل فلزی نیز شد. هنگامی که خم شد تا کتابش را از روی زمین بردارد. صدای حرکت او را شنیدم یکی از وسایل یا مبلمان اتاق هم به صدا درآمد. ظاهرا شخصی داشت آن را روی کف اتاق به حرکت انداخته و به جلو می کشید. آن زن به دیوار نزدیک شد و من صدای آشنای لغزش فلزی در ورودی اتاق را شنیدم. من روی میز جراحی دراز کشیده و به تمام چیزهایی که بر سرم آمده بود، فکر میکردم . به هر حال چاره ای مگر دراز کشیدن نداشتم زیرا هیچ امکان حرکتی برایم وجود نداشت. آنها به راستی کارهایی با مغزم انجام داده بودند. من از هوش و حواس بیشتری برخوردار شده بودم. میتوانستم به گونه ای دقیق تر و هشیارتر به اندیشه و تفکر بپردازم. تا پیش از آن، همیشه دچار انواع افکار نامشخص و گنگ می شدم که همیشه با عجله و شتاب می کوشیدم آنها را از خود برانم و به گوشه ای از ذهنم سوق دهم زیرا هرگز نتوانسته بودم آن افکار را با دقت و وضوح، توجیه کرده و توضیح دهم. اما اینک همه چیز مانند آب زلال چشمه ای، روشن و واضح بود.

من به یاد تولدم افتادم و آن واقعه را به خوبی به یاد آوردم. یاد نخستین نگاهی افتادم که زودتر از موعد مقرر بر دنیا انداخته بودم. سپس به یاد چهره مادرم افتادم . به یاد چهره چروکیده و پیر آن زن ماما افتادم. کمی بعد پدرم، نوزاد را که همان خودم بودم در آغوش گرفته بود.به نظر از من واهمه داشت، زیرا نخستین طفل نوزادی بود که در عمرش دیده بود. یاد حالت نگران و دستپاچه چهره اش می افتادم او به چهره چین خورده و چروکیده و صورتی رنگ آن نوزاد می نگریست. سپس به یاد صحنه های شیرین دوران طفولیتم افتادم.

مهمترین و عزیزترین آرزوی والدینم این بود که دارای پسری باشند تا به حرفه رهبانیت اشتغال ورزد. با این کار، افتخار عظیمی بر سایر اعضای خانواده سایه می افکند. به یاد دوران مدرسه و یک عالم کودک شیطان و پرهیاهو افتادم که روی زمین، می نشستند و سعی داشتند روی تخته هایی، مشق بنویسند. به یاد راهبی افتادم که به آموزش و تعلیم ما اشتغال داشت و از کودکی به سراغ کودکی دیگر می رفت. او به تعریف و تمجید و یا سرزنش و ملامت شاگردانش می پرداخت و به من میگفت که به دلیل خوب کار کردنم، می بایست بعد از کلاس باز هم باقی می ماندم تاچیزهایی بیشتر بیاموزم و از همکلاسیهایم جلوتر بیفتم.

حافظه ام فنا ناپذیر و خارق العاده بود. به سهولت قادر بودم تصاویری را به خاطر بیاورم که در مجلات مختلف هندی مشاهده می کردم و تاجران همان سرزمین با خود می آوردند. تصاویری را به یاد می آوردم که اصلا در یادم نبود آنها را در روزگاری، دیده بودم. اما حافظه، وسیله ای است که دارای دو لبه است. به همان میزان نیز، تمام شکنجه ها و دردها و مشقاتی را که در دست چینی ها تحمل کرده بودم به یاد آوردم. چینی ها، مرا که سرگرم حمل مقداری اسناد و کاغذ از کاخ « پوتالا » بودم دیده و به این نتیجه غلط رسیده بودند که آن اسناد، مربوط به اسرار دولتی می باشند، آنها مرا در نیمه راه ربوده و به شکنجه انداخته بودند تا بگویم آن اسرار چه هستند. اما من، راهبی بدبخت و پست، هیچ اطلاعی از این چیزها نداشتم. تنها رازی که می توانستم از وجود آن باخبر باشم این بود که بدانم لاماهای لاماکده چه میزان جیره غذایی در روز مصرف می کنند.

ناگهان در با همان صدای لغزش فلزی باز شد. من که غرق در افکار خود بودم، متوجه قدم هایی نشده بودم که در راهروی بیرون به صدا در آمده بود.

صدایی از من پرسید: « خب، حالت چطور است ؟ » من احساس کردم که رباینده من در کنارم ایستاده است. در مدتی که صحبت می کرد، مشغول دست زدن به دستگاهی بود که مرا به آن وصل کرده بودند. او برای باری دیگر از من پرسید: « حالا حالت چطور است؟ »

گفتم: « خوبم، اما از اتفاقات عجیبی که برایم رخ داده است، ناراضی هستم. خود را مانند گاومیشی مریض حس میکنم که در بازار عمومی شهر افتاده است! » او شروع به خندیدن کرد و به یکی از گوشه های اتاق رفت . من صدای خش خش کاغذهایی شنیدم و صدای مشخص و واضح صفحات کتابی که در حال ورق خوردن بودند.

از او پرسیدم: « آقا ! دریاسالار چه معنی میدهد ؟ من به راستی سرگشته شده ام. یک سرگرد چه میکند؟ »

او با دست چیزی را بر زمین نهاد که بنابر صدایی که ایجاد می کرد شبیه یک کتاب قطور بود و پس از این که به من نزدیک شد، با لحنی ترحم آمیز گفت: « بله… به گمانم بر طبق معیارهای تو، ما به راستی به تو بد کرده ایم… » او تکانی خورد و ظاهرا جا به جا شد و من صدای کشیده شدن پایه های ان صندلیهای عجیب فلزی را بر روی زمین شنیدم. هنگامی که نشست، صندلی صداهای نگران کننده ای از خود بیرون داد. او با لحنی شیطنت آمیز گفت: « دریاسالار… خب ! گفتنش نسبتا دشوار است. این را بعدا به تو توضیح خواهند داد. با این وجود، سعی میکنم فعلا کنجکاویت را آرام کنم. تو در یک کشتی عظیم حضور داری که در فضا سفر میکند. یا دست کم مکانی که ما به آن «دریای فضایی» می گوییم، زیرا با سرعتی که ما سفر میکنیم، مواد و ذرات پخش شده در فضا، با چنان سرعتی تحت حواس های ما قرار می گیرند که این احساس دست میدهد که انگار در دریایی محتوی «آب» هستیم. آیا منظور مرا می فهمی و گفته ام را دنبال می کنی؟… »

من شروع به تفکر کردم و بله – گفته های او را به راحتی دنبال میکردم، به ویژه با یادآوری رود عزیز تبت: رود سعادتمند و قایقهایی رو باز که در آن رفت و آمد داشتند. به او گفتم: « آری، منظورتان را می فهمم. » او گفت: « آفرین، کشتی ما، یا بهتر بگویم سفینه ما، جزء گروهی مشخص به شمار می رود. در واقع سفینه ما مهمترین وسیله حمل و نقل این گروه به شمار میرود. هر سفینه – از جمله همین سفینه – دارای فرمانده یا شخصی به نام کاپیتان است. و اما در باره یک دریا سالار یا آدمیرال باید بگویم که … خب… او در واقع کاپیتان همان آدمیرال است. اکنون باید بگویم، به غیر از « دریانوردان » فضایی، ما تعدادی هم نظامی و سرباز در این سفینه با خود همراه داریم و بسیار متداول است که فرمانده ای نظامی داشته باشیم که ارشد و مافوق بقیه نظامیان حاضر در سفینه می باشد. این شخص به عنوان معاون آدمیرال انجام وظیفه میکند و ما به چنین معاونی، سرگرد میگوییم. برای آنکه بتوانم بر طبق اصطلاحات واژه های مصطلح شما سخن بگویم باید بگویم به همان اندازه که مدیر یک لاماکده یا صومعه، دستیار و معاونی در اختیار دارد که به تمام امور کلی صومعه رسیدگی میکند و فقط تصمیمات مهم را به مافوق خود واگذار میکند، سرگرد نیز دقیقا همین وظیفه را دارد. »

تمام این توضیحات، به حد کافی روشن و واضح بود و من داشتم به این نکات می اندیشیدم که رباینده من، به طرفم خم شد و زیر لب گفت: « ضمنا … خواهش میکنم مرا «رباینده» صدا نزن ! من پزشک و جراح ارشد این سفینه هستم. برای آنکه وضعیتم را به تو توضیح بدهم باید دوباره از نمونه های زمینی کمک بگیرم و بگویم من همان نقشی را ایفا میکنم که ارشد لاماهای پزشک «چاکپوری» در سرزمین شما ایفاء میکنند. بنابراین لازم است مرا دکتر صدا بزنی، نه رباینده ات » از فکر این که انسانهایی چنین پیشرفته دارای چنین نقاط ضعفی بودند، خنده ام گرفت. مردی مانند او …. قادر بود ناراحت و پریشان خاطر شود اگر جاهلی نادان و وحشی ( زیرا این نامی بود که خود او برایم برگزیده بود ) او را «رباینده» می نامید! تصمیم گرفتم تا اندازه ای، سر به سر او بگذارم و با لحنی سراپا متواضعانه گفتم: « بله دکتر…» این باعث شد تا او لبخندی از حقشناسی و سپاس به من بزند و سرش را به شیوه ای راضی بجنباند.

برای لحظاتی چند، او به دستگاه هایی توجه نشان داد که ظاهرا به مغز سرم متصل بودند. او آنها را دوباره تنظیم کرد و میزان وارد شدن مایعات گوناگون به داخل رگهایم را تغییر داد. این کارها باعث میشد احساس غلغلک کنم. به ویژه در قسمت پوست سرم. پس از لحظاتی چند، او گفت: « تو باید به مدت سه روز استراحت کنی. تا سه روز دیگر، استخوانهایت دوباره جوش خورده اند و جراحات التیام یافته اند. ما مرحله التیام پذیریت را تسریع بخشیده ایم. بعد از آن، چنانچه از لحاظ جسمانی، همانگونه باشی که امیدواریم باشی، تو را مجددا به تالار شورای عمومی خواهیم برد و بسیاری چیزها نشانت خواهیم داد. البته من نمیدانم که آیا آدمیرال میلی به سخن گفتن با تو خواهد داشت یا نه. اما چنانچه چنین میلی نشان داد، تو نباید از چیزی هراس داشته باشی. فقط سعی کن همانگونه که با من سخن می گویی، با او حرف بزنی. » او ظاهرا دچار فکری دیگر شد و با لحنی جدی افزود: « فقط سعی کن با لحنی مودبانه تر صحبت کنی! » او ضربه ای به شانه ام زد و اتاق را ترک گفت.

من همانجا ماندم در حالی که بی حرکت روی میز جراحی خوابیده و به آینده ام فکر می کردم. آینده ؟ چه آینده ای برای یک انسان نابینا می توانست وجود داشته باشد ؟ چنانچه این مکان را زنده ترک می کردم، چه کارهایی می توانستم انجام دهم ؟ آیا اساسا میلی هم به ترک کردن اینجا داشتم ؟ آن هم در صحت و سلامتی ؟ آیا ناچار بودم مانند فقرا و مستمندانی که در کنار دروازه غربی لهاسا وول می خوردند، من نیز دست گدایی به سمت مردم دراز کنم ؟ در واقع اکثر آن گدایان فقرایی دروغین بودند. کسانی نبودند که به راستی مستمند باشند. از خود می پرسیدم چگونه خواهم توانست زندگی کنم و از کجا می توانستم غذایی برای خود فراهم کنم ؟ آب و هوای کشورم، بسیار سخت و سرد است. سرزمین تبت، به هیچ عنوان جایی رویایی برای کسی که سقفی در بالای سر خود ندارد، به حساب نمی آید. تمام آن وقایع و آن نگرانی های مداوم مرا به التهاب و اضطراب انداخته و چنان خسته و کوفته روحی شدم که در خوابی پریشان فرو رفتم. گهگاه، احساس می کردم که آن در لغزان باز و بسته می شد و حضور اشخاصی را در اطرافم حس می کردم که آمده بودند تا ظاهرا ببینند آیا هنوز زنده ام یا نه. صدای برخورد شیشه ها، مرا بالاخره از آن حالت سستی و کرختی بیرون آورد. به هیچ وجه وسیله ای در اختیار نداشتم تا بفهمم چند مدت در این حالت خواب به سر برده بودم. در شرایط طبیعی، ما از ضربان قلبمان برای شمارش دقایق استفاده می کردیم، اما در این جا، ساعتهایی سپری شده بود که مدت زیادی از آنها را من در حالتی غیرطبیعی و بیهوش به سر برده بودم.

پس از مدت زمانی که به نظرم نسبتا طولانی رسید – مدت زمانی که در طی آن احساس میکردم میان جهان مادی و جهان معنوی در حال شناور شدن هستم – مرا به گونه ای ناگهانی و خشونت آمیز به حالت هشیاری کامل برگرداندند. آن زنان ملعون برای باری دیگر، مانند لاشخورهایی که به جسدی حمله می کنند، به سمت من هجوم آورده بودند. من از صدای پرحرفی ها و خنده های آنان به ستوه آمده و احساس اهانت می کردم. بیشتر از هر چیز از رفتار آزادانه و عاری از حجب و حیایی که نسبت به من، بدن من داشتند، احساس اهانت و ناراحتی می کردم. با این حال، از بخت بدم، قادر نبودم به زبان آنان سخن بگویم. من حتی قادر نبودم تکان بخورم. من در تعجبی عظیم بودم از اینکه می دیدم زنانی مانند این دو زن، که به ظاهر به جنس ضعیف و ظریف تعلق داشتند می توانستند دستهایی این چنین سفت و محکم و قلبی باز هم خشن تر داشته باشند. وضعیت من اصلا خوش نبود. من بی اندازه لاغر و نحیف و با روحیه و بنیه ای بسیار ضعیف بودم. با این حال، این موجودات عجیب طوری در اطراف من می چرخیدند که انگار من قطعه سنگی سخت بودم. مرا با انواع محلولها و مایعات مختلف شستشو می دادند، ضمادهای گوناگونی که دارای بوی تعفن بودند، به پوست کشیده شده و خشک شده من می مالیدند و بدون هیچ ملایمتی، لوله هایی را که به سوراخهای بینی ام وصل کرده بودند بیرون میکشیدند و با لوله هایی تمیز عوض می کردند . آنها لوله های دیگری را هم که به سایر نقاط بدنم وصل بود کندند و جایگزین ساختند. من تا پوست استخوانم و تا ژرفای روحم به لرزه می افتادم و برای باری دیگر از خود می پرسیدم که این چه بازی عجیب سرنوشت بود که مرا در چنین اوضاعی قرار داده و کاری کرده بود که من ناچار بودم چنین حقارتهایی را تحمل کنم و دم نزنم.

پس از رفتن این زنان نفرت انگیز از کنار بالینم، صلح و آرامشی کوتاه مدت بر من مستولی شد. سپس در باز شد و رباینده من آه! نه! میبایست به خاطر می سپردم که او را دکتر بنامم، وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست و با صدایی مهربان گفت: « سلام! میبینم که از خواب بیدار شده ای. »

من با لحنی نسبتا عصبی و پرخاشگر پاسخ دادم: « بله آقای دکتر. هنگامی که این زنها شروع به پرحرفی میکنند دیگر هیچگونه امکان استراحت و خوابی برایم نمی ماند. آنها مانند مرض طاعون بر سرم هجوم می آورند! » به نظر می رسید که این حرفها، او را بی اندازه سرگرم کرده بود. انگار پس از این همه مدت او دیگر کم کم با روحیات من آشنایی پیدا کرده و رفتار بهتری با من داشت. انگار سعی داشت مانند یک موجود بشری با من برخورد کند… دستکم… موجودی بشری که زیاد عاقل و باهوش نبود… او به من گفت: « ما به این پرستارها نیاز داریم تا به وضعیت تو رسیدگی کنند. آنها موظف هستند تو را پاکیزه و مرتب نگاه دارند تا آنکه احساس سلامت کنی. آنها تو را تمیز کرده اند، عطر زده اند و برای یک روز استراحت دیگر آماده کرده اند. »

استراحت! استراحت! من نیازی به استراحت نداشتم. میل داشتم از آن اتاق خارج شوم. اما کجا می توانستم بروم ؟ در مدتی که پزشک مشغول معاینه جراحات ناشی از آن عمل جراحی بر روی مغز سرم بود، من دوباره به تمام وقایعی که بر سرم آمده بود، به تفکر پرداختم. راستی این اوضاع چند وقت پیش رخ داده بودند ؟ دیروز ؟ پریروز ؟ هیچ امکانی برای حدس زدن این موضوع در اختیار نداشتم. تنها چیزی که میدانستم این بود که چیزی مرا بی اندازه نگران و دلواپس ساخته بود. من به او گفتم: « آقای دکتر، شما به من گفتید که من در یک سفینه فضایی حضور دارم. آیا گفته شما را درست فهمیده ام ؟ »

او پاسخ داد: « البته! تو در داخل سفینه مادر از ناوگانهای حراستی و محافظتی هستی. ما اکنون در نقطه ای کوهستانی در مناطق مرتفع سرزمین تبت حضور داریم. چطور مگر ؟ »

من پاسخ دادم: « آقا ! هنگامی که من در تالار بزرگ حضور داشتم، و در برابر اشخاصی عجیب قرار گرفته بودم، به این نکته پی بردم که در تالاری بسیار بزرگ هستیم که در دل صخره ایجاد شده است. چگونه ممکن است اتاقی سنگی در روی عرشه یک سفینه وجود داشته باشد ؟! »

او شروع به خندیدن کرد. درست مانند آن بود که لطیفه ای برایش تعریف کرده باشم. لطیفه ای بسیار خنده آور و مضحک. او برخود مسلط شد و بین دو خنده گفت: « تو خیلی دقیق و هوشیار هستی! خیلی هوشیار هستی! و به راستی هم حق با تو است. آن مکانی که سفینه ما روی آن قرار دارد، در دوران قدیم، یک کوه آتشفشانی بوده است. در دل این زمین صخره ای، تالارهای عظیم و بسیار وسیعی وجود دارد که با راهروهایی بسیار طویل شده اند. در دورانهای بسیار دور گذشته، مواد مذاب در حال غلیان در این قسمتها جاری شده و راهی برای خود گشوده است. ما از این گذرگاهها و راهروها استفاده میکنیم و این تالارها را وسعت بخشیده ایم تا بنابر احتیاجات ما، مفید باشند. ما از این مکان، بسیار استفاده می کنیم و هر چند وقت یکبار، انواع گوناگونی از سفینه های فضایی به اینجا آمده و از این مکان استفاده می کنند. ما تو را از سفینه به آن تالار سنگی برده بودیم. »

رفتن از یک سفینه، به داخل تالاری سنگی! این توضیح می داد چرا در هنگام بیرون آمدن از اتاقم، تصور کرده بودم از راهرویی فلزی، قدم به سالنی سنگی نهاده ام! من گفتم: « آقای دکتر! من از تونل ها و تالارهای زیرزمینی اطلاع و آشنایی کامل دارم. در کوه پوتالا نیز تالاری بسیار وسیع وجود دارد که کسی از وجود آن اطلاعی ندارد. حتی دریاچه ای نیز در آنجا یافت میشود. »

او گفت: « بله، در عکس های زمین شناسی ما، این موضوعات ثبت شده است. اما ما هرگز گمان نمی کردیم که شما تبتی ها، آنرا کشف کرده و از وجودش اطلاع دارید! » او باز هم به دست زدن به آن دستگاهها ادامه داد. من کاملا واقف به این امر بودم که او سعی داشت تغییراتی در سرعت و جریان مایعاتی که از لوله ها عبور میکردند تا وارد بدنم بشوند، پدید بیاورد. ناگهان تغییراتی در درجه حرارت بدنم به وجود آمد، و بدون آن که اراده و میل من قادر به دخالت باشند تنفس من آهسته تر و عمیق تر شد. آنها درست مانند یک عروسک خیمه شب بازی، مرا با هر سازی به رقص آورده، و هر کاری که میخواستند روی بدنم انجام می دادند. من با هیجان تمام گفتم: « آقای دکتر! ما از وجود سفینه های فضایی شما کاملا اطلاع داریم. چرا سعی نمیکنید با مسئولان عالیرتبه دولتی ما وارد گفت و گو و مذاکره بشوید ؟ چرا حضورتان را آشکارا اعلام نمیکنید ؟ »

او نفس بلندی کشید و پیش از اینکه پاسخ مرا بدهد، لحظه ای مکث کرد: « … خب … راستش را بخواهی … حقیقت این است که … چنانچه من بخواهم علت و انگیزه رفتارمان را به تو توضیح بدهم، تنها باعث خواهد شد که اظهار نظرهایی بسیار نیشدار و سراسر آکنده از کنایه و خشم از جانب تو ایراد شود. اظهارنظرهایی که ممکن است برای هر دو نفر ما کاملا مخرب باشد و باعث ناراحتی هر دو نفرمان بشود. »

من گفتم: « خیر آقای دکتر. اینطور نیست. من زندانی شما هستم، درست همانگونه که زندانی و اسیر دست چینی ها بودم. بنابراین نمیتوانم به خودم اجازه بدهم که شما را خشمگین سازم. فقط با شیوه وحشیانه و بربرگونه ای سعی دارم بعضی نکات را بفهمم. چیزی که تا انجا که اطلاع یافته ام با خواسته های شما نیز مطابفت و هماهنگی دارد. »

او در حالیکه پاهایش را روی زمین میکشید، چرخی زد. ظاهرا به دور خود می چرخید و سعی داشت تصمیم بگیرد با چه رفتار و شیوه ای با من برخورد کند. او می خواست بهترین راه ممکن را برگزیند. سرانجام به نتیجه ای رسید و گفت: « ما باغبانهای کره زمین هستیم. این جزو عادات ما نیست که با بومیان دنیاهایی که در آنها سفر میکنیم دوستی و رفاقت کنیم. ما این کار را در دورانهای بسیار بسیار دور گذشته انجام دادیم اما این وضع برای هر دو طرف، ناخوشایند و فاجعه آمیز از آب درآمد و باعث پدید آمدن افسانه هایی بسیار عجیب و خارق العاده در دنیایتان شد.»

من از شدت خشم و ناراحتی، نفسی بلند کشیدم: « شما نخست به من می گویید که من یک وحشی و یک بربر هستم و اکنون مرا همسطح یک گاومیش تلقی میکنید! یا بهتر است بگوییم مرا با یک گاومیش مقایسه میکنید. » در لحن صدایم، احساس ملامت و سرزنش را تا آخرین حد ممکن آشکار ساختم و افزودم: « در چنین شرایطی، چنانچه من به راستی موجودی تا بدین اندازه پست و حقیر هستم، پس چرا مرا در اینجا به صورت زندانی، نگه داشته اید؟ » پاسخ او بسیار خشک بود: « زیرا قصد داریم از تو استفاده کنیم. زیرا تو دارای حافظه ای خارق العاده هستی. حافظه ای که ما داریم بیش از پیش آن را قوی می سازیم. زیرا ما فقط می خواهیم از تو، نوعی گنجینه و مخزن دانش و اطلاعات ویژه بسازیم. آنهم برای شخصی که قرار است تقریبا در اواخر عمرت، به دیدنت بیاید. اکنون بخواب! » من شنیدم که … بهتر است بگویم احساس کردم که دگمه ای را فشرد و من سراپا آکنده از حجابی سیاه و تاریک شدم که مرا در کام خود فرو برد و من به دنیای بیهوشی رفتم.

پ . ن : با تشكر فراوان از آزيتاي عزيز براي تايپ و ارسال اين مطلب.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com مجاز میباشد.

فرزانه ی گوشه نشین ، فصل چهارم

فصل چهارم

« من به تماشای او پرداختم یا دست کم چنین احساسی به من دست داد زیرا سخت ترین تجربه برای یک انسان این است که سرش در یک نقطه و قدرت بینایی اش در چند قدم دورتر از او باشد. باری، من به او خیره شدم و با خود اندیشیدم: این چه چیز عجیبی است ؟ این مرد به من می گوید قادر است شهر هایی را نشانم دهد که در آن سوی جهان واقع شده اند. با این حال او حتی قادر نیست سرزمین اجدادی خود مرا نشان دهد ! پس با صدای بلند گفتم: « آقا … آیا ممکن است شما چیزی مقابل این جعبه تماشا قرار دهید تا آنکه من خودم قادر به قضاوت این پدیده تنظیم دهی بشوم ؟ … »

او بدون آنکه لحظه ای را از دست دهد، سرش را جنباند و نگاهی عمومی به اطرافش انداخت. انگار دنبال چیزی می گشت. او سرانجام، از زیر میز من، نوعی کاغذ شفاف برداشت که روی آن علایم و نشانه هایی عجیب نقش بسته بود. علایمی که من هرگز تا آن زمان ندیده بودم و ظاهرا نوعی خط یا نوشته بودند. او با چیزهایی برگشت که بنظرم ورق های کاغذ بودند و آنها را چرخاند و نوعی رضایت در سیمایش نقش بست. زیرا با لبخندی باز به من نگاه کرد. او این شیء را پشت سرش مخفی کرد و به جعبه دید من نزدیک شد. او گفت: « خب دوست من ! ببینیم برای متقاعد کردنت چه کاری می توانم انجام دهم. او چیزی مقابل جعبه تماشا یا بینایی مصنوعی من قرار داد و آن را بسیار نزدیک آورد. من در کمال تعجب مشاهده کردم که همه چیز از ماهیتی به هم ریخته و نا مشخص برخوردار شده است و چیز واضحی نمی دیدم. با این وجود تفاوتی وجود داشت. قسمتی از تصویر مانند لکه ای سفید بنظر می رسید و دیگری مانند لکه ای سیاه. با این حال کوچکترین معنا و مفهومی برایم نداشت. مطلقا هیچ چیز. او با مشاهده حیرت آشکار من تبسمی کرد. در واقع من قادر به « دیدن » او نبودم، بلکه آن را « می شنیدم ». در واقع، اشخاص نابینا دارای نوعی حس ششم هستند و می توانستم صدای ماهیچه های صورتش را بشنوم. از آنجا که او اغلب لبخند زده بود، می دانستم که این صداها، این بار نیز به چه مفهومی بودند.

او گفت: « آه ! مثل اینکه بالاخره موفق شدم خود را به تو تفهیم کنم، نه ؟ … اکنون با دقت نگاه کن. هر وقت قادر به تشخیص آن چه را که به تو نشان می دهم شدی، به من اطلاع بده. » او آهسته آن ورق کاغذ را که مقابل دید من قرار داشت، از جلوی دید من دور کرد و من به تدریج با حیرتی فزاینده و توصیف ناپذیر دریافتم که آن کاغذ، یک پرتره از من بود. من هیچ ادعایی درباره اطلاع داشتن از نحوه انجام گرفتن چنین کاری ندارم. من نمی دانم آنها چگونه موفق به این شده بودند که تصویر دقیقی از مرا روی کاغذ بیاورند، اما من به هر حال خود را می دیدم که روی میز جراحی دراز کشیده و به انسانهایی نگاه می کردم که سرگرم حمل آن جعبه سیاه رنگ بودند، من چنان حیرت زده شدم که دهانم باز ماند. ظاهرا شباهت زیادی به یک ابله درجه یک پیدا کرده بودم. این دست کم احساس شخصی خود من بود، زیرا حرارتی شدید در وجودم حس کردم و گونه هایم گر گرفت و از شدت خجالت، داغ شدم. بله . آن خود من بودم. با تمام وسایلی که از بدنم خارج شده بود. من آنجا بودم، در حالیکه سرگرم تماشای کار و فعالیت آن چهار مرد با آن جعبه بزرگ بودم. حالت تعجبی که بر چهره ام نمایان بود، و بخوبی روی آن نقاشی مشخص بود، بسیار گفتنی بود.

رباینده من گفت: « بسیار خوب، کاملا واضح است که منظور مرا فهمیده ای. برای آن که اطمینان خاطر کامل بدست آورم، بهتر است این کار را تکرار کنم. » او آهسته پرتره را طوری گرفت تا من قادر به دیدن آن باشم، سپس آن را آهسته به جعبه تماشا نزدیک ساخت. تصویر دوباره به تدریج محو شد به طوری که من هیچ چیز مگر لکه ای نیمه سیاه و نیمه سفید نمی دیدم. همین و همین. او آن را به سرعت از مقابل دید من دور کرد و من دوباره قادر شدم مابقی اتاق را ببینم. مرد، چند قدم به عقب رفت و گفت: « بدیهی است که تو نمیتوانی این را بخوانی، اما به هر حال نگاهی به آنها بیانداز. کلماتی هستند که به چاپ رسیده اند. آیا تو قادر هستی آنها را به وضوح مشاهده کنی ؟ »

گفتم: « من می توانم آنها را به وضوح ببینم آقا. حتی می توانم بگویم بسیار بسیار واضح می بینم. »

او یکبار دیگر آن چیز را مقابل دید من گرفت و کم کم نزدیک آورد به طوری که دید من دوباره تار و کدر گشت. او گفت: « اکنون تو در حدی هستی که بفهمی مشکل ما از چه نوعی است. ما دارای دستگاهی هستیم – یا ماشین ! هر طور می خواهی آن را صدا بزن !- به هر حال این دستگاه تا حدودی به جعبه تماشای تو شباهت دارد، با این تفاوت که به مراتب بزرگتر از جعبه تو است. با این وجود اصل کارکرد آن مشابه جعبه ای است که به تو وصل کردیم، لیکن تو قادر نیستی چیزی از آن درک کنی. این دستگاه به گونه ای تنظیم شده است که ما قادریم همه چیز دنیا را ببینیم، اما قادر نیستیم چیزهایی را که در شعاع هشتاد کیلومتری اینجا هستند، و در واقع فاصله کمی با ما دارند، ببینیم. مسافت هشتاد کیلومتر، فاصله بسیار کمی است. درست مانند هنگامی است که من این کاغذ را به جعبه تماشایت نزدیک کردم و تو قادر به تشخیص هیچ چیز نبودی. اکنون شهر کالیم پنگ را نشانت خواهم داد. » او پس از این کلمات، به گوشه ای چرخید و چند تعداد دگمه را دست زد که روی دیوار قرار داشتند.

نور اتاق کاهش یافت. در واقع اتاق در تاریکی کامل فرو نرفت بلکه از شدت روشنایی آن کاسته شد. این نور درست شبیه نوری بود که انسان پس از غروب آفتاب در پشت کوههای هیمالیا، قادر به دیدن آن است. به همان نسبت شبیه همان نور ضعیف و سردی است که پیش از نمایان شدن ماه در آسمان، ظاهر می شود. هنگامی که خورشید هنوز آخرین پرتوهای خود را محو نکرده است. مرد پشت آن جعبه بزرگ رفت. دستهایش شروع به چرخاندن چیزی کردند که من قادر به دیدن آن نبودم. بی درنگ نوری در آن جعبه به درخشش پرداخت. آهسته آهسته، منظره ای نمایان شد. کوه های مرتفع و بلند هیمالیا و در مسیری کاروان و بازرگانان مسافر. تاجران در حال عبور از پلی کوچک و چوبی بودند که در زیر آن رودخانه ای پر جوش و خروش در حال عبور بود و هر لحظه آماده بود تاجرانی را که از روی اشتباه، گامهایی غلط بر میدارند، در خود فرو ببلعد. مسافران به آن طرف رودخانه رسیدند و شروع به دنبال کردن مسیری نمودند که به صورت مارپیچی بود و از چراگاه هایی عبور می کردند که علفزاری خشک و زمخت داشتند.

ما برای دقایقی چند به تماشای آنان پرداختیم. دیدی که ما از آنان داشتیم درست مانند دیدی بود که پرنده ای در آسمان می توانست داشته باشد. درست مانند این بود که این افراد، جعبه تماشای مرا در دست گرفته و آن را آهسته در بالای آن ابر یکنواخت و یکدست، معلق در هوا نگه داشته بودند. رباینده من ، بار دیگر دستهایش را تکان داد. همه چیز تصویر بهم خورد. قادر شدم چیزی را ببینم که ناپدید شد. رباینده من دستهایش را در جهت مخالف تکان داد و تصویر ساکن شد. آن یک تصویر ساده نبود، بلکه چیزی عجیب بود. منظره ای بود که انگار بیننده از میان شکافی در آسمان قادر به دیدن است. در پایین، خانه های کالیم پنگ را دیدم. خیابان هایی مشاهده کردم پر از تاجران و بازرگانان متفاوت. من لاماکده هایی دیدم با لاماهایی با رداهایی زعفرانی و راهبانی با لباس سرخ که در کنار ساختمانها مشغول رفت و آمد بودند. تمام این قضایا براستی عجیب و وصف ناپذیر بود. من با سختی قادر به یافتن جهت خود بودم، زیرا فقط یک بار به کالیم پنگ قدم نهاده بودم. تازه در آن دوران پسرک خردسالی بیش نبودم. از طرفی، من شهر را با پای پیاده دیده بودم، با قامت یک پسرک کم سن وسال. اما اکنون آن را به گونه ای متفاوت می دیدم. آن را از بالای آسمانها می دیدم. درست مانند شیوه ای که پرندگان قادرند از بالا، زمین زیر پایشان را مشاهده کنند.

رباینده من، با دقت و توجه تمام مرا زیر نظر داشت. او بعضی دگمه ها را دست زد و تصویر آن منظره –  نمی دانم چه واژه ای پیدا کنم که بهتر از لغت منظره باشد – دوباره محو شد. سپس انگار تصاویر با سرعت هر چه تمامتر پیش رفتند و سپس بار دیگر ایستاد. مرد به من گفت: « اینجا رود گنگ است. همانگونه که بطور حتم می دانی، این رودخانه مقدس هندوستان است. »

من اطلاعات زیادی درباره رود گنگ داشتم. بعضی اوقات، تاجرانی که از هندوستان آمده بودند، مجلاتی با خود همراه می آوردند که تصاویری نیز داشتند. ما قادر به خواندن هیچ یک از نوشته های این مجلات نمی شدیم. اما دیدن تصاویر و مناظر داخل مجلات، امری دیگر بود ! در مقابل من، در آن لحظه بدون ذره ای اشتباه، رود گنگ براستی در اوج عظمت و قدرت خود قرار داشت. ناگهان، در کمال حیرت متوجه شدم من نه تنها قادر به دیدن آنها بودم، بلکه صدای آن را نیز می شنیدم. من قادر به شنیدن آواز هندوها بودم و سپس علت آنرا دریافتم. آنها جسدی را روی بالکنی که در نزدیکی آب رودخانه قرار داشت، بر زمین نهاده بودند و جسد را با آب مقدس گنگ غسل می دادند تا بعد آنرا برای سوزاندن، به سمت آتش ببرند.

جمعیتی عظیم در رودخانه وجود داشت. به نظر باورنکردنی میرسید که آن مقدار انسان بتوانند در نقطه ای از جهان حضور داشته باشند، بویژه در میان آبهای رودی به آن عظمت ! در کنار ساحل رود، زنها لباسهایشان را بدون کوچکترین شرمی درآورده و مردها نیز در گوشه ای دیگر، بدون کمترین خجالت، کار زنها را انجام میدادند تا به داخل آب بروند. با مشاهده چنین منظره ای، احساس خجلت و شرمساری فراوان کردم، اما شروع کردم به فکر کردن به معابد آنان. معابد عظیم و زیبای آنان که در داخل غارها، یا بیرون غارها، به اشکال گوناگون، با پلکان متعدد، یا با ستونهای بی شمار و انواع تزیینات مختلف و دیدنی، ساخته و پرداخته شده بود، و هر قدر بیشتر نگاه می کردم، بیشتر محو مناظر می شدم. آری. آن تصاویر به راستی از دنیای واقعیت حکایت می کرد و من کم کم گیج شده بودم.

رباینده من – باید بگویم که من هنوز هم او را فقط با این نام می شناختم – دوباره دگمه هایی را چرخاند و حرکت تصاویر تار شد و بهم ریخت. او با دقت فراوان به صفحه روی جعبه که مانند پنجره بود، نگاه می کرد و حالت تیرگی تصاویر پس از تکانی متوقف شد و او گفت: « این هم برلین ! »

بدیهی است که من می دانستم برلین نام شهری بود که در گوشه ای از دنیای غرب قرار داشت، اما آن چیزها به قدری در نظرم عجیب جلوه می کرد که هیچ بازتابی در وجودم پدید نیاورد. من چشمهایم را پایین انداختم و با خود اندیشیدم که شاید این حالت جدید بودن آن چیزی بود که هر شکلی را بی قواره کرده بود. در آن شهر، ساختمانهای بزرگ و بلندی قرار داشت که معماری و اندازه و ارتفاع آنها به طرز خارق العاده ای یک شکل و یکنواخت بود. من تا به حال آنقدر شیشه در عمرم ندیده بودم. در هر کجا که چشم می انداختم، پنجره هایی شیشه ای می دیدم . سپس در روی زمینی که بنظر از جنسی بسیار سفت و سخت ساخته شده بود، دو خط دراز آهنی وجود داشت که در خود آن زمین سفت فرو رفته بودند. آن خطوط براق بودند و فاصله ای که آنها را از هم جدا می ساخت، به طرز عجیبی یکنواخت بود. من علت این امر را نمی فهمیدم.

در سر پیچ خیابانی، در مقابل دیدگان من، دو اسب دیدم که یکی پشت دیگری می تاخت و … شاید حرفم را باور نکنی اما آنها چیزی را پشت سر خود می کشیدند که شبیه نوعی جعبه فلزی بود که روی این دو خط آهنی قرار گرفته و لیز می خورد. اسبها میان این دو میله آهنی راه می رفتند، و چرخهای آن جعبه آهنی دقیقا در امتداد این دو میله، حرکت می کرد. آن جعبه دارای پنجره هایی در عقب و جلو و پهلوها بود و با کمی دقت انسانهایی را مشاهده کردم که در داخل این جعبه نشسته بودند. انسانهایی که ظاهرا با نیروی آن اسبها به جلو کشیده می شدند ! درست در مقابل چشمانم – بهتر است بگویم در برابر دیدگانم – آن جعبه متحرک توقف کرد. انسان هایی از داخل جعبه پیاده شدند و اشخاصی دیگر سوار شدند. مردی به جلوی اسبها رفت و خط آهنی دیگری را در زمین فرو کرد، سپس داخل جعبه رفت و آن را دوباره به حرکت انداخت. جعبه به سمت چپ پیچید، از روی خطوط اصلی خارج شد و به خطوط دیگری وارد شد.

من چنان شیفته این اوضاع شده بودم که به هیچ چیز دیگر مگر آن جعبه آهنی که مردم را با خود حمل می کرد، نگاه نمی کردم. اما سپس، شروع به نگاه کردن حاشیه های خیابان کردم و دیدم جمعیت زیادی در آن قسمتها حضور دارند. مردانی را دیدم که به گونه ای بسیار عجیب و تنگ لباس پوشیده بودند. آنها لباسهایی بر تن داشتند که بنظر بسیار تنگ می رسید و در زیر آنها میشد انحنای دقیق اندامشان را حدس زد. روی سر هر مردی، چیزی عجیب به شکل کاسه دیده میشد، البته به صورت وارونه و در حالی که لبه ای بسیار باریک دور آن قرار داشت. این صحنه مرا تا اندازه ای سرگرم کرد اما تازه در آن هنگام بود که چشمم به زنها افتاد.

من تا بحال چیزی شبیه آن ندیده بودم. برخی از این موجودات، قسمت بالاتنه بدنشان را تقریبا باز گذاشته در حالیکه قسمت پایین بدنشان از چیزی که درست شبیه پارچه ای سیاه بود، محفوظ و پوشیده نگاه داشته شده بود. بنظر می رسید که انگار هیچ پایی ندارند و حتی انگشتان و ساق پای آنان را نیز نمیشد دید. آنها با یک دست خود، آن چیز عجیب و سیاهرنگ را گرفته بودند تا ظاهرا از کشیده شدن آن بر روی زمین خاکی جلوگیری بعمل آورند.

من به تماشای آن صحنه ها ادامه دادم. نگاهم روی ساختمانها افتاد. بعضی از آنها به راستی که از معماری خارق العاده و جالب توجهی برخوردار بودند. در خیابان – خیابانی که باید بگویم بسیار عریض و پهن بود – تعدادی مرد به جلو قدم بر می داشتند. گروه نخست مشغول نواختن موسیقی بود. آلات موسیقی آنان از درخشش و برق خاصی برخوردار بودند و من از خودم پرسیدم که آیا آلات آنان از نقره و طلاست، لیکن در حالی که آن مردها، نزدیکتر می آمدند، من پی بردم که بعضی از آن آلتها از جنس مفرغ و بعضی دیگر از فلزی معمولی و ساده بودند. تمام آن مردها دارای اندامی فربه و درشت بودند. رنگ چهره شان به سرخی می گرایید و همه، لباسهای نظامی بر تن داشتند. من با مشاهده شیوه راه رفتن معذب و خشک آنان، به خنده افتادم. آنها زانوهایشان را صاف و خشک نگه داشته و پاهایشان را هم به صورت تقریبا افقی به هوا بلند می کردند و به جلو گام بر می داشتند. رباینده من لبخندی زد و گفت: « بله به راستی که نحوه گام برداشتن بسیار عجیبی است. اما به این نوع راه رفتن، می گویند « قدم غاز » که ارتش آلمان در هنگام راه پیمایی های نظامی از آن استفاده میکند » . رباینده من دوباره دستهایش را به حرکت انداخت و آن تصاویر مات و نامشخص شد. باری دیگر، چیزهایی که پشت آن پنجره قرار داشتند، به هم ریخته شد و پس از مدتی دوباره شکل گرفتند و آن مرد به من گفت: « کشور روسیه. سرزمین تزارها. این هم شهر مسکو. »

من نگاه کردم و دیدم زمین پوشیده از برف است. در آن مکان نیز مردم از وسایل نقلیه عجیبی استفاده می کردند. وسایلی که هرگز در ذهن و خیال من وجود نداشته و هرگز قادر به تجسم آنها نیز نبوده ام. اسبی را به یک سکوی بزرگ بسته بودند. روی این سکو، صندلی هایی دیده می شد. این سکوی بزرگ چند انگشت بلندتر از سطح روی زمین بود و با چیزهایی که ظاهرا مانند نوارهایی دراز و مسطح از فلز بودند، مزین میشد. اسب این اختراع عجیب بشری را به جلو می کشید و در حالی که این ماشین به جلو می رفت، رد پای آن روی برف باقی می ماند.

همه انسانهای آن سرزمین، لباسهای پوست بر تن داشتند و از نفس آنان، بخاری مرطوب بیرون می زد. انگار از فرط سرما کبود شده بودند. من به تماشای بعضی از ساختمانهای آنان پرداختم و با خود اندیشیدم که چه تفاوتی میان این بناها، و بناهایی که قبلا دیده بودم وجود داشت. آن ساختمانها به راستی عجیب بودند. دیوارها سر به فلک کشیده و مرتفعی تا به آسمان می رفتند و در بالای این دیوارها، شیروانی هایی برجسته، درست مانند شکل پیاز دیده میشد که انگار وارونه نصب شده بودند و ریشه هایشان رو به آسمان بود. رباینده من اعلام کرد: « اینجا کاخ تزار روسیه است. »

برق و تلالو آب، توجه مرا به خود جلب کرد و من به یاد رود عزیزمان « رود سعادتمند » افتادم که از مدتها پیش ندیده بودم. آن مرد به من گفت: « نام این رود مسکوا است. رودی بسیار مهم به شمار می رود. » در این رودخانه کشتی های بزرگی از جنس چوب با بادبانهای عظیم در حال رفت و آمد بودند. از آنجا که باد زیادی وجود نداشت، بادبانها به صورت سست و شل آویزان بودند. قایقران و کشتیرانان دارای قایقهایی با اشکالی دیگر نیز بودند. بعضی از آنها، دارای انتهایی صاف و مسطح بودند که در داخل آب رودخانه فرو می کردند تا باعث پیش بردن آن در داخل آب باشند.

اما به هر حال تمام آن چیزها … خب … بگذریم: من هیچ فایده ای برای این چیزها نمی دیدم و به همین دلیل به آن مرد گفتم: « آقا، من بدون شک شاهد خیلی از عجایب دیدنی شدم. عجایبی که بدون شک قادر است توجه و علاقه بسیاری از انسانها را به خود جلب کند. اما فایده تمام این کارها چیست و قصد دارید چه چیزهایی را به من ثابت کنید؟ »

ناگهان فکری در ذهنم شکل گرفت. از چند ساعت پیش، فکری باعث ناراحتی من شده بود و اکنون با وضوحی کامل، در ضمیر ناخودآگاه من شکل می گرفت. من ناگهان فریاد زدم: « آقای رباینده من ! شما کی هستید؟ »

او با قیافه ای نسبتا اندیشناک مرا نگاه کرد. ظاهرا از پرسش غیرمنتظره من احساس یاس و ناامیدی کرده بود. او چانه اش را به دست گرفت، دستی به موهایش کشید و شانه هایش را آرام بالا انداخت و پاسخ داد: « تو نمی توانی درک کنی … خیلی چیزها هست که انسان قادر به درک آنها نیست، مگر آن که به درجه ای از شعور و درک لازم رسیده باشد. من قصد دارم پاسخ تو را با سوالی دیگر بدهم. چنانچه تو در لاماکده ای باشی و یکی از کارها یا وظایفت این باشد که به گله ای گاومیش رسیدگی کنی، چنانچه یکی از آن حیوانات از تو می پرسید کی هستی، چه پاسخی می دادی؟ »

من اندکی به فکر فرو رفتم و پاسخ دادم: « خب … نخست آنکه من انتظار نخواهم داشت گاومیشی چنان سوالی از من بپرسد. با این وجود، چنانچه این مورد بروز کرد و چنین سوالی از من شد، من او را به عنوان حیوانی باهوش در نظر خواهم پنداشت، و سعی خواهم کرد به او توضیح بدهم کیستم. آقا، شما از من میپرسید چه واکنشی نشان می دادم و به شما اعلام می کنم که تا آنجا که برایم مقدور است سعی خواهم کرد به این حیوان پاسخ دهم. در شرایطی که شما ذکر کردید، من به این حیوان خواهم گفت که راهبی هستم که مسئول نگهداری از این گاومیش ها هستم، و این که هر آنچه لازم باشد برای رسیدگی به این حیوانات انجام خواهم داد که بعنوان برادران و خواهران عزیزم در نظر می پندارم، حتی علیرغم شکل و قیافه و نژاد متفاوتشان. به این گاومیش توضیح خواهم داد که ما راهبان، برای انجام وظیفه ای بر روی زمین آمده ایم، به طوری که پس از بازگشت به سرای آسمانی، بتوانیم خود را آماده کنیم به سفرهایی باز هم دورتر و به ابعاد و سطوحی باز هم والاتر برویم. »

رباینده من پاسخ داد: « آفرین، خوب حرفهایی زدی راهب. آفرین … با این وجود من بی اندازه متاسفم لازم شد شخصی که دروازه های چنین تصوراتی را بر روی من گشود، شخصی باشد که به نظام های پست و پایین تر خلقت تعلق دارد. آری حق با تو است راهب. تو باهوش و ذکاوتی که از خود نشان دادی، مرا بی اندازه متحیر ساختی، همینطور به خاطر عدم سازش و افکار تزلزل ناپذیرت. باید اعتراف کنم که تو بیش از آنچه که من معمولا مصمم و با اراده هستم، از چنین صفاتی برخوردار هستی. بویژه اگر من در جای تو حضور داشتم و در چنین شرایط مشابهی قرار می گرفتم… »

من کم کم شهامت یافته و گفتم: « شما مرا بعنوان موجودی می پندارید که به نظام پست و پایین تعلق دارد. پیش از آن، مرا به عنوان یک وحشی بربر در نظر می پنداشتید. شخصی با ذهنی جاهل و نادان با دانش و علمی بسیار ناچیز و مختصر. هنگامی که من در کمال صراحت و صمیمیت اعتراف کردم شناختی از هیچیک از شهرهای بزرگ دنیا ندارم، شما به من خندیدید و مرا تمسخر کردید. اما آقا، من حقیقت را به شما بازگو کردم. پس از اعتراف به نادانی و جهالتم، خواسته خود را مبنی بر آموزش گرفتن اعلام کردم و حال نوبت شماست که کمکتان را از من دریغ ندارید. من این خواهش را برای باری دیگر از شما درخواست می کنم آقا. شما مرا در اسارت کامل نگه داشتید. آنهم علیرغم میل و اراده ام. شما بدون اجازه من، از بدنم سواستفاده کرده اید. حال آنکه بدن، همان معبد روح است. شما باعث شدید من در اوضاع و شرایطی کاملا خارق العاده قرار بگیرم. آنهم فقط در جهت تحت تاثیر قرار دادن من، آقا، چنانچه شما به پاسخ من با صراحت جواب بدهید، مرا به مراتب بیشتر تحت تاثیر قرار خواهید داد، زیرا من از حالا هر آنچه را که مایلم بدانم، می دانم. من برای مرتبه ای دیگر سوالم را از شما می پرسم: شما کی هستید؟ »

او برای لحظاتی چند، بی حرکت ماند و به نظر معذب می رسید سپس گفت: « بر طبق واژه نامه شما هیچ لغت و واژه ای برای توضیح این امر وجود ندارد. هیچ نظریه و فکر و پنداری نیست که به من اجازه بدهد موقعیتم را برایت توضیح بدهم. پیش از آن که هرگونه بحث یا مذاکره ای آغاز بشود، نخستین شرط لازم این است که طرفین مربوطه بتوانند از یک سری واژه ها و اصطلاحات برای پیشبرد گفت و گویشان استفاده کنند. یعنی بتوانند و قادر باشند روی برخی از نکات به توافق و سازش برسند. در حال حاضر، تنها چیزی که می توانم به تو بگویم این است که من شخصی هستم که وظایفم تقریبا شبیه لاماهای پزشک شما در چاکپوری است. مسئولیت رسیدگی به کالبد جسمانی تو را به من سپرده اند تا آنکه تو را به گونه ای آماده سازم تا بتوانی یک سری اطلاعات و دانش مخصوص را در ذهنت به خاطر بسپاری. البته پس از آنکه من تو را آماده پذیرا شدن این اطلاعات دانستم. تا زمانی هم که تو سراپا آکنده از این اطلاعات نشوی، هر گونه بحثی در باره هویت من و این که من چه هستم و از کجا می آیم کاملا بی فایده و پوچ خواهد بود. در حال حاضر، فقط کافی است بدانی هر کاری که ما انجام می دهیم برای خیر و صلاح دیگران است. بدون تردید تو خیلی خشمگین هستی از این که ما دست به کارهایی می زنیم که بنظر خودت نوعی سواستفاده از بدنت است. اما هنگامی که به اهداف و مقاصد ما پی ببری، هنگامی که بفهمی ما چه کسانی هستیم همانگونه که می دانی خودت کیستی و قومت از کجا می آیند، آنگاه نظرت را عوض خواهی کرد. » او با این کلمات، دید من را قطع کرد و من شاهد خروج او از اتاق شدم. من برای باری دیگر، خود را در شب ظلمت و تاریکی روشندلان می دیدم. برای یکبار دیگر با افکارم تنها شدم.

شب ژرف و تاریکی که یک نابینا در کام آن فرو می رود، شبی بسیار تیره و تاریک است. هنگامی که چشمهای مرا کور کردند، هنگامی که حدقه های مرا خالی کردند و انگشتان کثیف و چرک چینی ها، آنها را از حدقه ها کندند، من براستی شکنجه سختی را متحمل شدم. من حتی با چشمهای غایبم قادر به دیدن بودم – یا دست کم به نظرم می رسید می بینم – من رگه هایی درخشان و طوفان هایی براق یا اشکالی نامشخص دیدم . این حالات، در روزهای بعد نیز ادامه یافت. و حال که به من گفته بودند دستگاهی مخصوص روی عصب بینایی من متصل شده بود، من در مقام باور آوردن به این اظهارات بودم و دلایل زیادی برای این کار داشتم. رباینده من، بینایی مرا قطع کرده بود اما خاطرات آن حس بازیافته، هنوز هم در ذهنم باقی مانده بود. برای باری دیگر، من در سرم این احساس عجیب و متناقض غلغلک و کرخی را تجربه کردم. ممکن است صحبت از یک احساس مشترک غلغلک و کرخی، به نظر مسخره و نادرست برسد، اما این احساسی بود که من تجربه کردم. مرا به آن حالت غلغلک و کرخی رها کرده و تمام آن نورهای عجیب و رقصان و مواج در سرم به تکاپو افتاده بودند.

برای لحظاتی چند، من همچنان خوابیده باقی ماندم و هر آنچه را که بر سرم آمده بود، در خیال مرور کردم. این اندیشه به ذهنم خطور کرد که شاید مرده بودم و یا مبتلا به جنون و دیوانگی شده بودم و این که تمام این وقایع، هیچ چیز مگر زاییده تخیلات ذهنی بیمار نیست که در بیهوشی و بیخبری کامل از اطرافش فرو رفته است. در آن لحظات بود که دوران طلبگی من به عنوان یک راهب، به کمکم شتافت. من از تمرینی قدیمی که به اندازه قدمت زمین بود، برای مسیر دادن به افکارم استفاده کردم و از آن یاری خواستم. من به منطقم ترمز آوردم. این به من اجازه داد تا باطن رفیعم جایگزین منطقم بشود. این هیچ ربطی به تخیلات نداشت، بلکه واقعیت محض به شمار می رفت. نیروهایی والا، برای مقاصد و اهدافی عالی از من استفاده خواهند کرد، و ترسها و اضطراب من فروکش می کردند. من دوباره خونسردیم را بازیافتم و برای لحظه ای، ذهنم با همان ریتم و سرعت ضربان قلبم به کار پرداخت. از خودم پرسیدم آیا می توانستم به گونه ای دیگر عمل کنم ؟ آیا تمام احتیاط های لازم برای رویارویی با این عقاید و نظریه های جدید را در نظر گرفته بودم؟ آیا دالایی لامای بزرگوار، سیزدهمین تجلی در روی زمین نیز چنین واکنشی از خود نشان می داد و اگر در چنین موقعیتی قرار می گرفت، عین من عمل کرده بود؟ وجدان من کاملا راحت بود. وظیفه ام هم کاملا مشخص بود. چنانچه من مانند هر راهب خوب و شریف تبتی عمل می کردم، همه چیز به خوبی پیش می رفت. ناگهان صلح و آرامش مرا در بر گرفت و احساس مطبوعی مرا در کام خود فرو برد. درست مانند این بود که رواندازی گرم از جنس پشم گاومیش بر دوش انسان قرار می گرفت و انسان را از سرما محفوظ نگه می داشت. پس از مدتی، نمی دانم چگونه و چطور، در خوابی بسیار عمیق و عاری از رویا فرو رفتم.

دنیا زیر و رو می شد. همه چیز به نظر در حال صعود و سپس واژگون شدن و سقوط بود. احساس شدیدی که ناشی از حرکت و جنب و جوش بود، به همراه صدایی فلزی مرا از آن حالت سستی بیرون کشید. من تکان خوردم. زمین تکان می خورد. سپس صدای زنگی موسیقایی به گوشم رسید و صدای برخورد چند شیشه به هم که در حال حرکت بودند. سپس به یاد آوردم که تمام این دستگاهها به میز من وصل شده بود. اکنون همه چیز تکان می خورد. صداهایی در اطرافم به گوش می رسید. صداهای تیز، صداهایی آهسته که متاسفانه احساس می کردم از من سخن می گفتند. چه صداهای عجیبی! چقدر با صداهایی که تا بحال یاد گرفته بودم بشناسم فرق داشتند ! میز من به حرکت در آمد اما در سکوت. نه صدای لغزشی، نه صدای خش خشی، هیچ. فقط احساس شناور شدن در هوا را داشتم. به این فکر فرو رفتم که احساس شناور شدن پری سبکبال در هوا که با وزش باد به هر سو می رود، باید دقیقا چنین حسی باشد. سپس حرکت میز تغییر یافت و در مسیری دیگر رفت. بدیهی بود که مرا در امتداد راهرویی به جلو می بردند. ما به سرعت وارد محوطه ای شدیم که انگار سالنی وسیع بود. انعکاس صداها در فاصله ای زیاد نیز به گوش می رسید. حتی می توان گفت، در فاصله ای بسیار بسیار زیاد. سرانجام برای آخرین بار، مرا به جلو بردند که همین باعث حالت تهوع من شد. بالاخره میزی که روی آن دراز کشیده بودم روی چیزی متوقف گشت که به نظر خودم نوعی سکوی صخره ای بود. اما این چگونه ممکن بود؟ آخر چگونه ممکن بود من در جایی حضور داشته باشم که حواسم به من می گفت یک غار است ؟! کنجکاوی من به سرعت آرام شد، یا شاید هم بیش از پیش شدت گرفت؟ من هرگز در این باره، اطمینان کامل پیدا نکردم…

صدای گفت و گویی بی وقفه به گوش می رسید. این گفت و گو با زبانی صورت می گرفت که برایم کاملا ناآشنا بود. درست همزمان با قرار گرفتن میزی که روی آن خوابیده بودم بر روی آن سکوی صخره ای، دستی شانه مرا لمس کرد و صدای رباینده ام را شنیدم که گفت: « اکنون قصد داریم دید تو را به تو بازگردانیم. حتما به قدر کافی استراحت کرده ای. » صدای خش خش مخصوصی به گوش رسید و سپس صدای روشن شدن دستگاهی. رنگهایی در اطراف من به جنبش در آمدند. نورهایی که مانند رعد و برق بودند و سرانجام از شدتشان کاسته شد و در نوعی طرح و نقشه واحد، مشخص شده و ثبات پیدا کردند. این طرح هیچ معنا و مفهومی برای من نداشت و هیچ احساسی که ارزش گفتن داشته باشد، در من بوجود نمی آورد. من همچنان خوابیده باقی ماندم و از خود پرسیدم این کارها چه معنایی داشت. سکوتی سنگین حکمفرما شد. قادر بودم با حسم، نگاه انسانهایی را بر وجودم احساس کنم. سپس سئوالی پرسیده شد. سئوالی کوتاه، واضح و روشن. انگار شخصی با عصبانیت آن را پرسیده بود، من صدای قدم های رباینده ام را شنیدم که با سرعت به طرف من آمد و از من پرسید: « آیا می توانی ببینی ؟ » گفتم: « من طرحی عجیب می بینم. این طرح هیچ معنایی برایم ندارد. نوعی طرح با خطوط مارپیچی و رنگهایی متحرک و نوری کور کننده است. درست مثل رعد وبرق. این تنها چیزی است که می بینم. »

رباینده من چیزی زیر لب گفت و به سرعت دور شد. صدای گفت و گویی خفه و وسایلی فلزی که به هم برخورد می کردند، به گوش می رسید. نورها چشمک می زدند و رنگها به حال انفجار در می آمدند و مجموعه ای پدید می آوردند که در جشنی از انواع طرح های عجیب و غریب سرانجام شکلی دقیق و باثبات به خود گرفت. من دوباره قادر به دیدن شدم.

ما در غاری وسیع که حدود هفتاد متر ارتفاع داشت حضور داشتیم. طول و عرض آن از توانایی درک من نیز فراتر می رفت زیرا در تاریکی و ظلمت بسیار غلیظی ادامه پیدا می کردند که بسیار دورتر از میدان دید من بود. آن مکان بسیار عظیم و درست شبیه یک آمفی تئاتر بسیار وسیع بود. جایی که صندلیهای آن به وسیله – آنها را چگونه بنامم؟! – موجوداتی اشغال شده بود که فقط می توانستند به خدایان و شیاطین شباهت داشته باشند. هر چند این صحنه بسیار عجیب می نمود، لیکن شیء باز هم عجیب تر در مرکز این مکان در هوا معلق بود. نوعی گوی بزرگ بود که من بعنوان کره زمین شناختم و در برابر من آهسته می چرخید در حالی که در دوردست نوری آنرا روشن می ساخت. درست مانند نوری که خورشید، با آن زمین را روشن می سازد.

سکوتی حکمفرما شد. آن موجودات عجیب مرا نگاه کردند و من نیز به نوبه خویش آنان را نگاه کردم. هر چند خود را بسیار کوچک و حقیر و کاملا بی ارزش در برابر این تجمع قدرتمند احساس می کردم. در آنجا مردان و زنانی کوچک حضور داشتند که از هر لحاظ و در کوچکترین جزئیات، کامل و عاری از نقص به نظر می رسیدند. موجوداتی که از لحاظ زیبایی درست مانند خدایان بودند. هاله ای از اخلاص و پاکی و آرامش از وجود آنان ساطع می شد. در بین سایرین، موجوداتی نیز یافت می شدند که دارای شکل و قیافه ای بشری بودند لیکن سرشان به گونه ای عجیب و باور نکردنی مانند سر پرنده، و پوشیده از پر بود. با وجود آن که شکل آنان بشری بود، لیکن دستهایشان دارای حالتی پنجه ای و چنگال دار بود. در آنجا، غولهایی نیز وجود داشت. موجوداتی بسیار عظیم که به گونه ای نامشخص شبیه مجسمه بودند و می توانستند با قد و قامت و هیکل تنومند خود، همراهان کوچکتر را با سهولت له کنند و از بین ببرند. آن غولها، بدون کوچکترین تردید، انسان بودند اما قد و قامتشان از حد تصورات بشری نیز بزرگتر و عظیم تر بود. در آنجا مردان و زنان و همچنین موجوداتی ناشناخته از جنس نر و ماده حضور داشتند. موجوداتی نیز بودند که می توانستند به یکی از این دو گروه تعلق داشته باشند، و یا اساسا به هیچ یک از آن دو گروه وابسته نباشند.

آنها همه نشسته و مرا خیره می نگریستند، به طوری که سرانجام دستخوش نوعی عذاب و ناراحتی شدم.

در گوشه ای، موجودی با چهره ای سختگیر و عبوس و بدنی صاف و خشک نشسته بود. او که لباسی با رنگهایی شاد و متفاوت بر تن داشت، از آرامشی موقر برخوردار بود. درست مانند رب النوعی که در قلمرو سلطنتی خود جلوس کرده باشد. او برای باری دیگر شروع به سخن گفتن به زبانی کرد که برایم ناشناخته بود. رباینده من به سرعت به سمت من شتافت و به جلو خم شد و گفت: « اکنون قصد دارم چیزی در گوشهایت نصب کنم تا آنکه تو نیز قادر به فهمیدن سخنان بر زبان رانده شده در این مکان بشوی. از چیزی نترس! » او لاله فوقانی گوش راستم را در دست گرفت، آن را به سمت بالا کشید در همان حال با دست دیگرش، دستگاه کوچکی را در مجرای شنوایی من فرو کرد. سپس در حالی که باز هم کمی خم می شد همین کار را با گوش چپم تکرار کرد. او دگمه ای کوچک را که به سمت جعبه ای در نزدیک گردن من متصل بود، چرخاند و من قادر به شنیدن اصواتی شدم. همان زبانی که تا پیش از آن لحظه، برایم کاملا ناشناخته بود. متاسفانه فرصتی پیدا نکردم که راجع به این نکته عجیب به تعمق و اندیشه فرو بروم. به خاطر شرایط و اوضاع، ناچار بودم به صداهایی گوش دهم که در اطرافم ایجاد می شد و اکنون، با کمک آن دستگاه قادر به درک آنها شده بودم.

آری. من دیگر قادر به درک صحبتهای آنان بودم. من قادر به فهمیدن آن زبان بودم! آری، همه چیز بسیار زیبا و عالی بود! اما عظمت و شکوه عقاید و نظرهای بیان شده، به مراتب بیشتر از سطح درک و آگاهی فکری من بود. من هیچ چیز مگر راهبی بینوا نبودم. راهبی که بنا به گفته آنها، از «سرزمین وحشی ها» آمده بود… بنابراین قابلیتهای درک و فهم من کافی نبودند تا به من اجازه دهند معنا و مفهوم آنچه را که می شنیدم، بفهمم، آنهم پس از آنکه تصور کرده بودم دیگر قادر به درک تمام گفته های آنها خواهم بود…

رباینده من، ظاهرا متوجه ناراحتی من شده و برای باری دیگر به من نزدیک شد و پرسید: «چه شده است؟»

من زیر لبی به او گفتم: « تعالیم و آموزشهای من نقایص و کمبودهای بسیار زیادی دارد تا من بتوانم از سخنانی که در اینجا ایراد می شود، چیزی درک کنم، به استثنای کلمات و واژه هایی بسیار ساده و روزمره. چیزهایی که من هم اکنون شنیدم، کوچکترین معنا و مفهومی برای من ندارند. من قادر به درک افکار و اندیشه هایی این چنین والا نیستم! » مرد رباینده، پس از ابراز ناراحتی، قیافه ای نگران و اندیشناک گرفت و با گامهایی مردد به سمت شخصی رفت که ظاهرا از اهمیت خاصی برخوردار بود و لباسهایی بسیار باشکوه بر تن داشت و در کنار صندلی آن شخصیت مهم و اصلی ایستاده بود. مکالمه ای با صدای آهسته آغاز شد سپس آن دو شخصیت، آهسته به سمت من آمدند.

من کوشیدم گفت وگوی آنان را که می دانستم موضوع اصلیش خودم بودم، درک کنم. اما فایده ای نداشت. رباینده من خم شد و در گوشم زمزمه کرد: « ممکن است به سرهنگ توضیح بدهی دچار چه مشکلی هستی؟! »

من گفتم: « به سرهنگ؟ من حتی نمی فهمم این لغت چه معنایی دارد! » تا به حال، تا آن اندازه احساس کمبود و جهالت نکرده بودم. احساس سرخوردگی و خجالت کامل می کردم. هرگز تا به حال، به آن اندازه خود را نا آشنا با محیط اطرافم احساس نکرده بودم. آن شخص که سرهنگ نامیده می شد، تبسمی آشکار ساخت و به من گفت: « آیا چیزهایی را که به تو می گویم می فهمی؟ »

پاسخ دادم: « بله خوب می فهمم عالیجناب. با این حال من از تمام سخنانی که آن شخصیت عالی مقام و ارجمند بر زبان راندند، مطلقا هیچ چیز نفهمیدم. من اصلا قادر به درک موضوع مورد بحث شما نیستم. افکار و عقاید و نظرهایی که اظهار می شوند، از سطح درک و آگاهی من فراتر هستند. » او سرش را جنباند و پاسخ داد: « بدیهی است که تقصیر از مترجم خودکار ما است. این دستگاه برای متابولیسم بدن تو ساخته نشده. همین طور هم با امواج مغزی تو آشنایی ندارد. مهم نیست! پزشک جراح عمومی، یا همان شخصی که تو او را «رباینده ات»  می نامی، تمام این کارها را روبراه خواهد ساخت به طوری که تو را برای جلسه آینده آماده کند. این یک تاخیر ناچیز است و من آن را به دریاسالار توضیح خواهم داد. »

او با تکان دادن سرش به گونه ای دوستانه از من خداحافظی کرد و خود را به کنار آن شخصیت عالیرتبه و مهم رساند. دریاسالار ؟ از خود پرسیدم که دریاسالار چه معنایی داشت؟ سرهنگ چه معنایی داشت؟ این واژه ها کوچکترین مفهومی برای من نداشتند. من قیافه ای متین و موقر گرفتم و منتظر بقیه وقایع شدم. آن شخص که سرهنگ نام داشت به آن شخصیت عالیرتبه نزدیک شد و آهسته با او صحبت کرد. همه چیز به نظر با حالتی بسیار آرام و موقر پیش می رفت. آن شخصیت عالیرتبه سرش را به علامت تصدیق جنباند و سرهنگ هم به مردی که جراح عمومی نام داشت اشاره کرد تا نزدیکش بیاید. پزشک که کسی مگر رباینده من نبود، به جلو رفت و گفت و گویی جدی سر گرفت. در پایان رباینده من، دست راستش را به سرش برد و حرکت عجیبی از خود نشان داد. من این حرکت را قبلا هم دیده بودم. او سپس چرخی زد و به سرعت به من نزدیک شد، در حالی که به شخصی که ظاهرا خارج از میدان دید من حضور داشت، علامتی می داد.

آن گفت و گو بدون لحظه ای توقف ادامه یافت. مردی تنومند و درشت هیکل ایستاده بود و من احساس کردم که او سرگرم صحبت از موضوعی بود که در ارتباط با جیره بندی غذایی بود. زنی عجیب برخاست و به ناگهان پاسخی سریع ارائه کرد که ظاهرا نوعی اعتراض شدید بر علیه سخنان آن مرد بود. چهره آن زن عجیب به سرخی گرایید و دوباره نشست. آن مرد، کماکان با قیافه ای بی دغدغه به سخنانش ادامه داد. رباینده من، به سمت من آمد و زیر لب گفت: « تو مرا بی آبرو ساختی. من که گفته بودم تو نادانی وحشی هستی. » او با عصبانیت، آن لوله ها را به سرعت از گوشم بیرون کشید و با حرکتی دیگر کاری انجام داد که قوه بینایی من برای مرتبه ای دیگر از بین رفت.

احساس کردم دوباره در هوا بلند شدم و دور شدن آن میز متحرک را از آن غار بزرگ حس کردم. بدون کوچکترین ملایمت و دقتی مرا با تمام تجهیزاتی که به میز متحرکم وصل بود در امتداد راهرویی به جلو راندند. دوباره صداهایی از جمله باز و بسته شدن دری فلزی به گوشم رسید و دوباره متوجه شدم که مسیر حرکتم را تغییر دادند و دستخوش احساس نامطبوع سقوط از یک نقطه بلند شدم. میز من با خشونت تمام با کف زمین برخورد کرد و حدس زدم که دوباره به همان سالن فلزی بازگشته ام که در وهله نخست در آن حضور داشتم. صداهای خشکی به گوشم رسید. صدای خش خش پارچه و دور شدن قدم های پا را نیز شنیدم. در فلزی لغزید و مرا برای باری دیگر با افکارم تنها گذاشتند. این اوضاع چه معنایی داشت؟ دریاسالار که بود؟ سرگرد که بود و چرا به رباینده من نام پزشک جراح عمومی را داده بودند؟ مهمتر از همه، آنجا کجا بود؟ چه مکانی به شمار میرفت ؟ تمام این ماجرا از میزان درک و فهم من فراتر میرفت. بیش از اندازه فراتر از سطح آگاهی من بود… من روی آن تخت، با گونه هایی برافروخته و بدنی در آتش، دراز کشیده ماندم. از این که تا آن اندازه کم، اوضاع اطرافم را درک کرده بودم احساس خجلت و سرخوردگی می کردم. بدون کوچکترین تردید، من مانند نادانی وحشی عمل کرده بودم. آنها نیز مسلما همین فکر مرا کرده بودند. از این که باعث بی آبرویی و سرافکندگی همنوعانم، بویژه راهبان شده بودم عرقی سرد بر تنم نشسته بود. آنهم به چه دلیل؟ فقط به این دلیل که در موقعیتی قرار گرفته بودم که کوچکترین مطلبی از سخنان اطرافیانم را درک نکرده بودم. احساس ناراحتی زیادی می کردم… من همانجا دراز کشیده و غرق در اندوه و بدبختی خود بودم و در میان هزاران فکر سیاه و نامربوط و شرم آور، دست و پا می زدم. حدس می زدم. حدس می زدم که برای این اشخاص ناشناس، ما هیچ چیز مگر موجوداتی بی تمدن بیش نبودیم. من آنجا دراز کشیده، و عرق میریختم…

صدای باز شدن در به گوشم رسید. صدای خنده هایی خفه و گفت و گویی فضای اتاق را پر کرد. باز دوباره سر وکله آن دو زن ملعون پیدا شده بود! آنها سرشار از شوق کار و فعالیت، برای باری دیگر روانداز مرا کنار کشیدند و به پهلو خواباندند. سپس زیر بدنم، ملافه ای بسیار سرد پهن کردند که آغشته به ماده ای چسبناک بود و سپس با حرکتی سریع و خشن، مرا به پهلوی دیگرم چرخاندند. من صدای خشک دیگری شنیدم. انگار شخصی پرچمی را باز کرده و مشغول تکان دادن آن شده بود. کمی دورتر از من، شخصی لبه ملافه مرا می کشید. برای لحظه ای، دوباره ترسیدم نکند مرا از روی میز بر زمین بیندازند. دستهایی زنانه مرا با چیزی که بیشتر شبیه یک گونی زبر و قدیمی بود، پاک کردند.

زمان می گذشت. کاسه صبرم لبریز می شد و دیگر طاقتم تمام می شد. با این حال کار زیادی از دستم ساخته نبود. مرا با دقت تمام بی حرکت ساخته بودند تا در احتمال بروز چنین حالاتی، قادر به انجام هیچ کاری نباشم. در آن لحظه ، کاری بسیار خشونت آمیز با من آغاز شد. این باعث گردید تا قبل از هر چیز به وحشت بیفتم که نکند قصد شکنجه دوباره مرا دارند. آن زنها، بازوها و پاهای مرا محکم گرفتند آنها را خم کردند وسپس در تمام زوایای ممکن آنها را خم و راست کردند. دستهایی سفت و محکم با ماهیچه های بدنم وارد تماس شدند و طوری به مشت ومال دادن من پرداختند که انگار شخصی قصد ورز دادن خمیری را داشت.

انگشتان سفت آن شخص طوری وارد پوست و گوشت من می شدند که نفسم از درد بریده می شد. پاهایم را بسیار باز کردند در حالیکه همان زنها که هنوز هم دست از پر حرفی های بیهوده شان برنداشته بودند، چیزی را وارد پاهایم کردند که مانند دو آستین دراز پشمی بود. آنها این پوشش را تا بالای رانهایم بالا کشیدند. سپس مرا از قسمت گردن گرفتند به طوری که با کمر خمیده به جلو خم شدم و نوعی پوشش روی قسمت بالاتنه بدنم قرار دادند که در قسمت سینه و شکم بسته می شد.

خمیری کف دار و عجیب روی موهای من ریخته شد و بی درنگ صدای وزوز جهنمی و بلندی یه گوشم رسید. این صدای گوشخراش چنان به مغز استخوانهایم نفوذ می کرد که سرانجام طاقت نیاوردم و دندانهایم به لرزه افتادند ( البته همان دندانهای کمی که پس از گذشتن از زندان چینی ها و شکسته شدن آنها توسط آن موجودات شیطانی، هنوز برایم باقی مانده بود ) احساس کردم سرم را تراشیدند و این مرا به یاد گاومیش هایی انداخت که در فصل مخصوص، بر زمین خوابانده می شدند تا پشمشان را بچینند. لوله ای که سطح آن بسیار زمخت و خشن بود، به طوری که پوست سرم در هنگام تماس با آن تا اندازه ای مجروح شد، روی سرم گذاشته شد. در برای باری دیگر باز شد و صدای اشخاصی به گوشم رسید. یکی از آن صداها برایم آشنا بود. صدای رباینده ام بود. او به من نزدیک شد و در حالیکه با زبان خود من تکلم می کرد گفت: « ما قصد داریم مغز سرت را باز کنیم. لازم نیست از چیزی واهمه داشته باشی. ما قصد داریم الکترودهایی در داخل … » کلمات بعدی او کوچکترین معنا و مفهومی برای من نداشت. فقط این را می دانستم که قرار است در شکنجه ای عظیم فرو بروم، بدون آنکه قدرت انجام کاری را داشته باشم.

بوی عجیبی در فضای اتاق به مشامم رسید. زنها دست از پرحرفیشان برداشتند. در واقع هر نوع مکالمه ای متوقف شد. صدای برخورد وسایلی فلزی به گوش می رسید، سپس جاری شدن نوعی مایع و سپس سوزش چیزی بسیار تیز را در ماهیچه دست چپم احساس کردم.

بینی مرا محکم گرفتند و نوعی وسیله عجیب را از یکی از سوراخهای بینی ام به سمت پایین، یعنی به داخل حنجره ام فرو کردند. یک سری سوزش های متعدد که از سوزنهایی بسیار تیز ایجاد می شد، در جمجمه سرم احساس کردم و سرم بی درنگ بی حس شد. صدای سوتی تیز به گوشم رسید و ماشینی وحشتناک به استخوان سرم نزدیک شد و شروع به کار کرد. به گمانم سرگرم اره کردن قسمت عقب مغزم بود. این دستگاه وحشتناک و مرتعش که صدایی نابهنجار داشت، به یک یک سلولهای بدنم نفوذ می کرد و باعث رنج و ناراحتی من می شد. احساس می کردم که تمام استخوانهای بدنم زبان به اعتراض گشوده و همه در نوعی هماهنگی مرتعش شده بودند. سرانجام، پس از آنکه احساس بهتری پیدا کردم دریافتم که تمام قسمت فوقانی سرم را جدا کرده بودند، به استثنای قسمتی کوچک که تمام کاسه مغزم را به بقیه سرم متصل نگه می داشت. من اکنون در حالتی از وحشت و اضطراب به سر می بردم. ترسم از نوعی بسیار عجیب بود زیرا هر چند در اوج ترس و اضطراب به سر می بردم، مصمم شده بودم که حتی به مرگ هم اجازه ندهم مرا از خود بیخود کرده و باعث حرف زدن من بشود.

اکنون احساساتی عجیب مرا در بر می گرفت. من بی هیچ دلیل معتبری، شروع به کشیدن جیغی بلند و طولانی کردم: « آه…! » سپس انگشتانم دچار حرکاتی بی اراده و عصبی شدند. سپس غلغلکی در یکی از سوراخهای بینی ام احساس کردم و مجبور گشتم که عطسه ای ناگهانی بکنم اما نتوانستم این کار را انجام دهم. اما عاقبت بدتری در انتظارم بود. ناگهان در برابر من، پدر بزرگ مادریم نمایان شد. او لباس کارمندان دولتی را بر تن داشت و با لبخندی ملایم که تمام چهره اش را نورانی می ساخت با من سخن می گفت. من او را تماشا کردم اما ناگهان شوک عجیبی در وجودم پدید آمد: من نمی توانستم او را ببینم، زیرا چشمهایی که با آنها بتوانم این کار را بکنم نداشتم! پس این چه نوع سحر و جادویی بود؟!

فریادی از تعجب کشیدم در حالی که تصویر پدر بزرگم از مقابلم محو می شد. رباینده من، به سمت من آمد و پرسید: « چه خبر شده؟ » من در مقام توضیح اوضاع بر آمدم. اما او فریاد زد: « آه! این که چیزی نیست ! ما فقط سعی داریم بعضی از مراکز مغزی تو را تحریک کنیم تا آنکه بتوانی بهتر از پیش اوضاع اطرافت را درک کنی. ما مشاهده می کنیم که تو دارای قابلیت های چشمگیری هستی، اما متاسفانه تو را از همان کودکی به جهالت و نادانی سوق داده، و از همان آغاز تو را در خرافات پرورش داده اند. این امر، هیچ کمکی برای باز کردن ذهن تو به جهان اطرافت نکرده است. ما داریم همین کار را برای تو انجام می دهیم. » زنی همان آلتهای مخصوص شنیدن را به گوشم فرو کرد و با خشونتی که این کار را انجام می داد، ثابت می کرد که به سهولت قادر است میخ های مخصوص یک چادر صحرایی را در زمینی خشک و سنگی نیز فرو کند. صدایی به گوش رسید و من موفق شدم آن زبان عجیب را بفهمم. منظورم این است که آن را کاملا می فهمیدم. واژه هایی مانند لایه خارجی مغز، ضمیمه نخاع و فعالیتهای روانی و همچنین بسیاری از واژه های دیگر پزشکی اکنون برایم کاملا مفهوم بودند و من به خوبی از معنا و چیزهایی که شامل حال آنها می شوند، مستحضر و با خبر شده بودم. آنها سعی داشتند ضریب هوشی مرا بالا ببرند و من به خوبی منظور آنان را از این کار می فهمیدم و از قصد و انگیزه آنان مطلع بودم و درک می کردم این کارها به چه معنایی است. اما به هر حال امتحانی بسیار دشوار بود. آزمونی بسیار خسته کننده . برای من به نظر می رسید که زمان از حرکت ایستاده بود. به نظرم می رسید که اشخاص زیادی در اطرافم مشغول رفت و آمد بودند و هیچ یک از آنان ساکت و خاموش نبودند و دائما در حال حرف زدن بودند. کل این ماجرا برایم کسل کننده و ملال انگیز شده بود. فقط آرزو داشتم از آن اتاق بیرون بروم و آن مکان عجیب را ترک کنم. مکانی که قسمت فوقانی سرم را گشوده بودند. درست مانند کلاهک یک تخم مرغ سفت بلند شده بود.

البته شایان ذکر است که من هرگز یک تخم مرغ سفت ندیده بودم ، زیرا تخم مرغ فقط مخصوص تاجران و کسانی بود که دارای پول و دارایی بودند نه راهبان فقیر و بدبختی که فقط به خوردن تسامپا قناعت می کردند.

گهگاه اشخاص، اظهارنظرهایی می دادند و یا سوالاتی از من می پرسیدند، مانند اینکه حالم چطور است؟ آیا این کار بخصوص باعث ایجاد درد در من می شد؟ آیا چیزی در برابر پرده ذهنم دیده بودم؟ چه رنگی مشاهده کرده بودم؟ رباینده من در کنار من حضور داشت و برایم توضیح داد که آن اشخاص درصدد  تحریک کردن بسیاری از مراکز عصبی من هستند و این که در طول این آزمایش من می بایست انواع احساسات را تجربه می کردم و ممکن بود به وحشت بیفتم. من به او توضیح دادم: « به وحشت بیفتم؟ من در تمام طول این مدت در وحشت به سر برده ام. » او شروع به خندیدن کرد و تصادفا به من گفت که پس از این آزمایشات، من محکوم بودم در تمام طول عمری دراز، به صورت راهبی گوشه نشین به زندگی ادامه دهم. این به دلیل هجوم حواس های بیدار شده و دقیق تر من بود. سرنوشت من از آن پس به شکلی بود که او برایم پیشگویی کرده بود. او به من توضیح داد که هیچ کس هرگز با من زندگی نخواهد کرد و این وضعیت تا اواخر زندگیم ادامه خواهد یافت. او گفت کمی پیش از مرگم، مرد جوانی به دیدنم خواهد آمد تا تمام این دانش و اطلاعات را در ذهن خود به خاطر بسپارد. او وظیفه داشت این اطلاعات را روزی برای جهانیان و مردمی ناباور و بدبین فاش کند.

سرانجام پس از مدتی که به نظرم یک عمر به طول انجامید، استخوان جمجمه سرم را دوباره روی مغزم قرار دادند. برای اتصال دو قسمت مغزم، آنها از گیره های عجیبی از جنس فلز استفاده کردند. سپس نواری پارچه ای به دور سرم بستند و همه به استثنای یک زن اتاق را ترک گفتند. آن زن در کنار بالین من نشست. بنابر صدای کاغذی که به گوشم می رسید، کاملا بدیهی بود که آن زن، به جای رسیدگی و تمرکز به کارش، سرگرم مطالعه بود. سپس صدای ملایم افتاده شدن کتابی را بر روی زمین شنیدم و بعد هم خرناس ملایم زنانه. در آن هنگام بود که من نیز تصمیم گرفتم به خواب بروم.

پ . ن : با تشكر فراوان از آزيتاي عزيز براي تايپ و ارسال اين مطلب.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com مجاز میباشد.

فرزانه ی گوشه نشین ، فصل سوم

فرزانه گوشه نشین (راهب)

فرزانه ی گوشه نشین ، فصل دوم

فصل سوم

راهب جوان برای مدتی روی زمین نشسته ماند، در حالیکه سر مرد بیمار را در دستهایش گرفته و سعی داشت مقداری تسامپا به خوردش بدهد. سرانجام بلند شد و گفت: « من باید شما را به غار مرد زاهد ببرم. » او این را گفت و مرد را نیم خیز کرد و سرانجام موفق شد او را روی شانه های خویش قرار دهد. سر مرد بیمار به پایین افتاد و درست مانند قالیچه ای بود که تا و دولا کرده بودند. او در حالی که در زیر وزن بدن مرد، به تلوتلو خوردن افتاده بود، سرانجام موفق شد از آن بیشه خارج شود و خود را به مسیر سنگی ای که به غار پیرمرد زاهد منتهی می شد برساند. سرانجام پس از مدتی که به نظرش بسیار طولانی و سخت رسید، در کنار آتش ایستاد و با ملایمت و آهستگی، مرد بیمار را روی زمین گذاشت و گفت: « ای استاد بزرگوار ! من این مرد را در کنار دریاچه، در میان بیشه ای یافتم. گردنش در یوغی بود و ظاهرش بسیار بیمار است. من یوغ را از گردنش بیرون آوردم و او را به اینجا اوردم. »

راهب جوان، با کمک شاخه درختی، آتش را هم زد تا حرارت آن را بیشتر کند. شراره های آتش به هوا پریدند و هوای اطراف از بوی دلپذیر هیزم آتش، پر شد. مرد جوان برای جمع آوری تکه چوبهایی بیشتر، به کار پرداخت و فقط لحظه ای توقف کرد تا به سوال پیرمرد پاسخ دهد. پیرمرد پرسید: « گفتی یوغ ؟ این به معنای آن است که سر و کارمان با یک محکوم است. اما یک محکوم در این حوالی و در این منطقه چه می کند ؟! مهم نیست مرتکب چه جرم و جنایتی شده است. چنانچه بیمار است بایستی او را کمک کنیم . شاید که بتواند حرف بزند.»

مرد با صدایی بسیار بی رمق و ضعیف گفت: « بله استاد گرامی، من آنقدر به پایان عمرم نزدیک شده ام که از لحاظ جسمانی نمی توان کاری برایم انجام داد. من فقط محتاج این هستم که از لحاظ روحانی و مذهبی به من یاری شود تا آن که در صلح و آرامش بمیرم. آیا می توانم با شما صحبت کنم ؟ »

راهب پیر گفت: « البته که میتوانی حرف بزنی. ما به حرفهایت گوش می کنیم. »

بیمار، با آبی که راهب جوان به دهانش نزدیک کرده بود، لبهای خشکیده اش را مرطوب کرد و پس از آن سینه اش را صاف کرد و گفت: « من زرگری ثروتمند و مرفه در شهر لهاسا بودم. کسب و کارم خوب بود. حتی لاماکده ها هم به من کارهایی برای انجام دادن می دادند. سپس لعنت و نفرین و بدبختی بر سرم سرازیر شد ! بازرگانان هندی از راه رسیدند ! آنها اجناس بی ارزشی را با نازلترین قیمت که از بازارهای کشورشان می آمد، به فروش می رساندند. زر و زیوری که خود می گفتند « به صورت کلی و عمده ساخته می شود » … یعنی اجناسی با کیفیت نامرغوب و بسیار زشت که من حتی جرات نمی کردم با وسایل زرگریم آنها را لمس کنم ! کم کم از رساندن خرجی به خانه، بازافتادم. همسرم نتوانست با این وضعیت تازه سرنوشت بسازد و پس از مدتی از کنارم رفت. او به همسری بازرگانی ثروتمند در آمد که از قبل از ازدواجم با او، به او چشم داشت. بازرگانی که هنوز از رقابت بازرگانان هندی، متحمل هیچ نوع خسارت و ضرر مالی نشده بود. هیچ شخصی نبود که به دادم برسد. هیچ کسی نبود که نگران من باشد و دلش به حالم بسوزد. هیچ کس در این جهان…»

او که از گفتن این داستان، به شدت متاثر می شد، دست از سخن گفتن برداشت. زاهد پیر و راهب جوان، خاموش ماندند و منتظر نشستند تا او به گفته هایش ادامه دهد. مرد بیمار دوباره به حرف آمد: « رقابت حرفه ای شدت گرفت. سپس مردی از سرزمین چین آمد که اجناسی باز هم بهتر و ارزانتر از اجناس هندی، به بازارها آورد و هنگامی که با بارهای فراوانی که بر دوش گاومیش ها نهاده بود، در بازار مستقر شد، کار من کاملا متوقف شد. من دیگر هیچ آهی در بساط نداشتم مگر اجناسی بسیار ساده و معمولی که هیچکس را خواهان نداشت. سرانجام بازرگانی هندی به دیدنم آمد و قیمتی بسیار پایین برای خریدن ملک و خانه و مایملکم، به من پیشنهاد کرد. من نپذیرفتم. او مرا به باد تمسخر و استهزا گرفت و گفت که بزودی تمام آن چیزها را به صورت رایگان صاحب خواهد شد. من که بی اندازه سرخورده و خشمگین بودم، خونسردیم را از دست دادم و او را از خانه ام بیرون انداختم. او با سر روی سنگفرش خیابان افتاد و شقیقه اش روی سنگی تیز که در خیابان قرار داشت، کشیده شد و مرد. »

مرد بیمار دوباره ساکت شد و غرق در افکار درونی خود شد. باز هم شنوندگان سکوت اختیار کردند و منتظر مابقی اعترافات مرد بینوا شدند. مرد به صحبتش ادامه داد: « جمعیتی عظیم مرا محاصره کرد. بعضی از آنان، تقصیر را بر گردن من می انداختند، در حالیکه برخی نیز به نفع من حرف می زدند. مرا به سرعت مقابل قاضی بردند . تمام ماجرا را برایش نقل کردند. بعضی از مردم بر علیه من شهادت دادند، برخی نیز به نفع من. قاضی برای دقایقی کوتاه به شور پرداخت و سپس مرا مجرم اعلام کرد و رای داد که به مدت یک سال یوغ بر گردن داشته باشم. مردم به جست و جوی یوغ رفتند و آن را به دور گردنم با قفلی بستند. با داشتن چنین آلت شکنجه ای در گردن، نه قادر به غذا خوردن بودم، نه نوشیدن آب. بنابراین همیشه محتاج صدقه و دلرحمی مردم بودم. من نمی توانستم کار کنم، و ناچار شدم به گدایی بپردازم، نه تنها برای دریافت کمی غذا و آب، بلکه برای آنکه شخصی هم پیدا شود آن مقدار غذای ناچیز را در دهانم بگذارد. من نمی توانستم دراز بکشم و می بایست همیشه به حالت ایستاده یا نشسته باقی بمانم. »

او باز هم رنگ پریده تر از پیش شد و انگار در شرف بیهوشی بود. راهب جوان گفت: « ای استاد بزرگوار ! من ظرفی در اردوگاه بازرگانان یافتم. می روم آن را بیاورم تا کمی چای درست کنم. » او به سرعت برخاست و دوباره قدم در مسیری گذاشت که به دریاچه منتهی می شد. او به همان محلی رفت که ظرف را بر زمین نهاده بود. ظرف در کنار یوغ قرار داشت. راهب با نگاهی به اطراف و با کاوش در شاخ و برگ اطراف سرانجام موفق به یافتن دستگیره ای شد که ظاهرا مال همان قابلمه بود. پس از نظافت و ساییدن آن با شن و ماسه، آن را پر از آب کرد و همراه خود، دستگیره و یوغ را هم برداشت. او به سرعت به کنار غار آمد و با خوشحالی تمام یوغ را در آتش انداخت. شراره های آتش غوغایی به پا کردند، سپس ستونی از دود و شعله هایی شدید به آسمان بلند شد و از سوراخی که در آلت شکنجه تعبیه شده که به مدت زیادی بر دور گردن آن زرگر بدبخت قرار گرفته بود، بیرون زد.

راهب جوان با عجله به داخل غار رفت و بسته هایی را که مرد بازرگان روز پیش به او داده بود، با خود بیرون آورد. چای و تکه بزرگی کره گاومیش. کره کمی ترش شده و کمی گرد و خاک گرفته، اما به هر حال کره ای بود که به عنوان کره می توانست عمل کند.

او همچنین کیسه کوچکی داشت که از خوراکی بسیار نادر و کمیابی پر شده بود: کیسه ای پر از شکر سیاه. او به کنار آتش آمد و کمی چای در داخل قابلمه ریخت و آن را روی آتش قرار داد. او منتظر شد تا آب به جوش بیاید. او با کمک سنگی صاف و مسطح، یک چهارم کره ای را که در اختیار داشت برید و آن را در آب که اکنون به غلیان افتاده بود، انداخت. کره آب شد و بر روی سطح آب آمد و لایه ای غلیظ و شناور از مایعی چرب پدید آورد. و سپس آخرین لذت موجود ! مشتی شکر هم به آن اضافه شد. راهب جوان که قبلا چوبدستی ظریف را تراشیده و صیقل داده بود، آن را برداشت و با شدت تمام مواد را با هم مخلوط کرد. روی سطح آب، اکنون بخاری غلیظ گرفته بود. او چوبدستیش را داخل سوراخهای قابلمه جای داد و قابلمه را از روی آتش برداشت.

راهب پیر تمام این عملیات را با علاقه و توجهی دقیق دنبال کرده و تمام مراحل آن را با قوه شنوایی پیشرفته اش دنبال کرده بود. او بدون آنکه کسی حرفی بزند، کاسه اش را به جلو دراز کرد. راهب جوان کاسه پیرمرد را گرفت و پس از کنار زدن کفی نامعلوم از روی آن مایع گرم، نیمی از کاسه پیرمرد را از چای پر کرد و با دقت و احترامی شایان موقعیت پیرمرد به او باز گرداند. مرد محکوم نیز با اشاره به لباسش، فهماند که او نیز کاسه ای در جیبش دارد. راهب جوان پس از یافتن کاسه مرد، به او نیز از آن چای داغ شیرین، به مقدار قابل توجهی داد، زیرا هر انسان آگاهی می دانست که انسان بهره مند از قوه بینایی به خوبی مراقب می شود تا از آب داغ بر روی خود نریزد.

راهب جوان کاسه خود را در آخر پر کرد و به عقب خم شد تا آن را در کمال رضایت بنوشد. او به مانند اشخاصی پر تلاش و کوشا که کاری سخت و دشوار را به انجام رسانده باشند، آهی از رضایت کشید. به راستی که پس از آن همه کار سخت، این حق راهب جوان بود که از آن دقایق لذت لازم را ببرد. برای دقایقی چند، همه جا در سکوتی عمیق فرو رفت و هر کسی غرق در اندیشه های خود شد. راهب جوان گهگاه از جای خود برمی خاست تا کاسه غذای خود یا همراهانش را پر کند.

تاریکی فرا رسید. بادی سرد و نالان در میان شاخ و برگ درختان به زوزه افتاد و آنها را با آههایی از اعتراض، از شاخه ها کند و بر زمین انداخت. آب دریاچه به چین و چروک افتاد و کم کم امواجی کوچک به لرزه افتادند و روی قلوه سنگ های کنار ساحل به آه کشیدن افتادند. راهب جوان، با ملایمت دست پیرمرد زاهد را گرفت و او را به داخل غار هدایت کرد. غار دیگر کاملا تاریک شده بود. او سپس برگشت و به سراغ مرد بیمار آمد. مرد بینوا در حالیکه راهب جوان او را از زمین بلند می کرد، از خواب بیدار شد و گفت: « من باید حرف بزنم، زیرا احساس میکنم که زندگی به زودی از کالبدم بیرون خواهد رفت. » راهب جوان او را به غار حمل کرد، گودالی برای جا دادن کمر مرد بیمار در زمین کند و زیر سر مرد را کمی بالا آورد. او دوباره از غار خارج شد تا آتش را با خاکی ماسه ای محاصره کند و آن را در ساعات شب، محفوظ نگه دارد. به این ترتیب، روز بعد، خاکستر ها هنوز هم گداخته باقی خواهند ماند و به سهولت دوباره شعله ور خواهند شد و به آتش پر حرارت و گرم مبدل خواهد گشت.

آن سه مرد، پیرمرد زاهد، مرد میانسال و نو جوان راهب، هر سه در کنار هم نشسته و یا به حالت درازکش در آمدند و این دوباره مرد محکوم بود که برای مرتبه ای دیگر، رشته کلام را به دست گرفت. او گفت: « زمان مرگ من فرا رسیده است. احساس میکنم که اجدادم آماده شده اند، به من سلام و تهنیت بگویند و مقدم مرا مبارک بدانند و از من استقبالی گرم به عمل آورند. من به مدت یک سال آزگار میان لهاسا و فاری و فاری و لهاسا سرگردان و بی هدف رفت و آمد می کردم و به جستجوی خوراک و غذا و کمک و امداد می گشتم. من همیشه در حال جستجو بودم. من لاماهای زیادی دیدم، لاماهایی بالامرتبه که با تحقیر و بی تفاوتی با من برخورد کردند، در حالی که برخی دیگر، در کمال شفقت و مهربانی به من عنایت داشته و صدقه می دادند. من اشخاصی بی اندازه متواضع و مستمند دیدم که خود را از مایحتاج ضروری روزانه شان محروم کردند تا آن را به من بدهند. به مدت یکسال تمام، مانند بدترین و سرگردانترین کولی ها، در صحراها و دشتها به هدف گشتم. من حتی ناچار شدم با سگها بجنگم تا مابقی خوراکیها و غذاهایشان را از آنها بگیرم تا از گرسنگی نمیرم، اما بعد هم مشاهده می کردم که قادر به خوردن هیچ چیز نیستم. » او دست از صحبت کشید و جرعه ای چای سرد نوشید که در کنارش قرار داشت. کره داخل کاسه، اکنون سفت شده و غلظت پیدا کرده بود.

زاهد پیر با صدای ضعیف و مردد خود پرسید: « اما تو چگونه موفق شدی خودت را تا اینجا برسانی ؟ »

– من در آن سوی دریاچه قرار داشتم، خم شدم تا آبی بنوشم اما یوغ گردنم باعث شد تعادلم را از دست بدهم و در آب بیفتم. بادی شدید مرا به داخل آب کشاند. شاهد فرا رسیدن شب شدم، سپس صبح از راه رسید و دوباره شب شد و دوباره صبح. پرنده ها روی یوغ من ایستاده و سعی می کردند چشمهایم را از حدقه در بیاورند، اما موفق شدم با فریاد و داد و بیداد، باعث فرار آنها بشوم. من با جریان تند آب به جلو پیش رفتم تا آن که سرانجام از هوش رفتم و دیگر نفهمیدم تا چند وقت در آب بودم. امروز صبح، پاهایم با کف دریاچه برخورد کرد و همین باعث بیدار شدنم شد. لاشخوری در بالای سرم در پرواز بود. به همین صورت شروع به دست و پا زدن کردم و آنقدر روی زمین خزیدم تا آن که با سر در بیشه ای افتادم که این راهب جوان و ارجمند مرا پیدا کرد. من دیگر کاملا ناتوان شده و از پا افتاده ام. من به انتهای قدرت و توانم رسیده ام و به زودی در سرای آسمانی خواهم بود. »

راهب پیر گفت: « امشب را استراحت کن زیرا اشباح شبانه آشفته و پریشان حال هستند. ما باید سفر سماوی مان را پیش از آن که دیر شده باشد، انجام دهیم. » او با کمک چوبدست بزرگش به پا خاست و با تلاش و سختی تمام خود را به قسمت عقب غار رساند. راهب جوان کمی تسامپا به بیمار داد و او را تا آنجا که ممکن بود، در راحتی مستقر ساخت، سپس دراز کشید و پیش از خواب کوشید تمام آنچه را که در طی روز برایش رخ داده بود، در ذهن مرور کند. ماه پیدا شد و در کمال وقار از این سوی آسمان گام برداشت. صداهای شبانه ساعت به ساعت عوض می شدند. در بیرون، حشرات به وزوز و جغ جغ و داد زدن و سوت کشیدن مشغول بودند در حالی که کمی دورتر، صدای بلند و تیز پرنده شبانه، به گوش می رسید، رشته کوه های اطراف به ناله درآمد و صخره ها و سنگ ها تحت تاثیر سرمای شبانه منقبض شدند. کمی نزدیکتر، صدای سقوط تخته سنگ هایی شنیده می شد در حالی که انواع قلوه سنگ ها و شن و ماسه و گرد و خاک و آشغال های طبیعی با سرعت به سمت پایین هجوم می بردند. در روی زمین آنجا، آثار و نشانه هایی از این پدیده عجیب بر جا مانده و انگار خالکوبی عظیمی روی سطح آن نقش گرفته بود. خزنده ای به صدا زدن جفتش پرداخت و این کار را با لحن آمرانه ای انجام داد. یک سری چیز های ناشناخته ظاهر شدند و یا در میان نجواهای مختلفی که ماسه های روی زمین را به تکاپو می انداخت، به زمزمه پرداخت. ستاره های آسمانی، به تدریج رنگ پریده شدند و نخستین پرتو های آسمان، خبر از سپیده دم دادند و سرانجام حجاب شب از هم دریده شد.

راهب جوان به ناگهان نیم خیز شد و به آرنجهایش تکیه داد. انگار دچار برق گرفتگی شدیدی شده بود. او که دیگر کاملا هشیار و بیدار شده بود، در بستر حقیرش نشست و بیهوده کوشید چشم هایش را در تاریکی از هم بگشاید. او کوشش داشت بر تاریکی و ظلمت غلیظ و شدید داخل غار فائق آید و چیزی مشاهده کند. او نفسش را حبس کرد و توجهش را به صداهایی متمرکز ساخت که به نظرش شنیده بود. او با خود گفت دزد که نمی تواند باشد…! زیرا همه مردم می دانستند که مرد زاهد کهنسال، هیچ مایملکی در این عالم نداشت. راهب پیر!… نکند بیمار شده باشد ؟ راهب جوان ناگهان مضطرب شد و به پا خاست و کورمال کورمال، و با احتیاط به سمت عقب غار رفت و آهسته پرسید: « ای استاد بزرگوار… آیا اتفاقی افتاده ؟ حالتان خوب نیست ؟ »

او صدای تکان خوردن پیرمرد را در تاریکی شنید: « آری… شاید مهمانمان باشد… ؟ »

راهب جوان احساس حماقت کرد زیرا مرد محکوم سابق را پاک از یاد برده بود. او با عجله به عقب برگشت و به سمت مدخل غار دوید. مدخل غار به شکل چیزی نامشخص و خاکستری رنگ جلوه می کرد. آه ! چه خوب ! آتش که او با آن دقت از آن مراقبت کرده بود، هنوز می سوخت و گداخته های آن کاملا سرخ بودند. او با دقت شروع به دمیدن به آن کرد. شعله هایی نمایان شد و راهب باز هم کمی چوب به آتش که داشت شدت می گرفت اضافه کرد. در آن لحظه، او توانست نوک چوبدستش را با آتش روشن کند و به سرعت مشعلی، برای خود مهیا کند. سپس دوباره به داخل غار شتافت. مشعلش باعث پیدایش سایه هایی ترسناک و مخوف بر روی دیوارهای غار میشد. راهب جوان با دیدن شکلی انسانی که در این نور ضعیف قد علم کرده بود، از جا جهید و عقب رفت. اما آن شکل هیچکس مگر راهب پیر نبود. محکوم سابق هم پاهایش را تا روی سینه بالا آورده و به حالت چمباتمه ای روی زمین، پایین پای راهب جوان دراز کشیده بود. نور مشعل در چشم های کاملا باز مرد بیمار پرتو می انداخت. مژه های مرد تکان می خورد و لحظه ای آرام و قرار نداشت. دهان او باز شده و تا نزدیکی گوشهایش می لغزید. ناگهان صدای غرشی بسیار بلند که انگار از ته حلق بلند می شد، به گوش رسید و کالبد زرگر سابق لهاسا به گونه ای عجیب منقبض شد، به جلو خم گشت و درست به شکل کمانی درآمد که آماده انداختن پیکان بود، سپس به شدت منبسط شد و آهی واپسین از دهانش خارج شد. کالبد او به صدا درآمد و سر و صداهای عجیبی در درون بدنش که ناشی از فعل و انفعالاتی داخلی بود، بلند شد. اعضای بدن مرد، با حالتی سست و بی رمق بر زمین افتاد و خطوط چهره مرد شکلی راحت و آسوده پیدا کرد.

راهب پیر و راهب جوان هر دو یک صدا شروع به خواندن دعای مخصوص مراسم تدفین و رهایی ارواح از کالبد جسمانی کردند و دستوراتی تله پاتیک به مرد متوفی دادند تا سفر واپسین مرد بینوا را به سمت سرای آسمانی، تسهیل بخشند. در هوای بیرون، روشنایی بیشتر می شد. پرنده ها شروع به نغمه سرایی کردند و به مدح و ستایش آن صبحگاه جدید پرداختند. اما در داخل غار، هیچ چیز مگر مرگ و نیستی نبود.

راهب پیر گفت: « بایستی کالبد را به خارج از غار ببری. تو باید اعضای بدنش را جدا کنی و رگ و ریشه های آن را ببری تا آنکه لاشخورها بتوانند مراسم تدفین آسمانی او را به گونه ای شایسته به انجام رسانند. »

راهب جوان زبان به اعتراض گشود و گفت: « اما استاد ارجمند، ما که چاقویی در اختیار نداریم ! »

– چرا من چاقویی دارم. چاقویی که در تمام طول این مدت با دقت محفوظ نگه داشته ام تا آن که کالبد خودم نیز درست بر طبق موازین شرعی و قوانین موجود، تدفین شود. بیا ! وظیفه ات را انجام بده و بعد هم این چاقو را به من بازگردان. »

راهب جوان با کمی بی رغبتی، کالبد مرد محکوم را از زمین بلند کرد و آن را به خارج از غار برد. در کنار جایی که سنگ های کوه، عادت به ریزش داشتند، گودالی طبیعی قرار داشت. او با تلاش و زحمتی بسیار زیاد موفق شد کالبد را بلند کرده و روی آن سطح صاف و هموار بخواباند. سپس لباس های ژنده و کثیف مرد را که انگار به پوست بدن متوفی چسبیده شده بودند، بیرون آورد. در آسمان، صدای به هم خوردن بال و پری سنگین و بزرگ به گوش می رسید که ظاهرا بوی مرگ را از دور استنشاق کرده بودند. نخستین لاشخور ها از راه رسیده بودند. راهب جوان با لرزشی بی اراده، نوک چاقو را در شکم لاغر مرد فرو کرد و آن را تا پایین کشید. روده های مرد بیرون ریخت. او به سرعت امعاء و احشاء مرد را بیرون کشید و شکاف شکم را از آن مواد چسبنده آزاد ساخت. او قلب و جگر و کلیه ها و معده مرد را روی تخته سنگی گذاشت. سپس با زحمت فراوان موفق شد بازوها و پاهای مرد را از بدن کنده و جدا کند. بدن خود جوان که پوشیده از خون شده بود، او را به وحشت انداخته و در حالی که سعی داشت از این صحنه وحشتناک هر چه زودتر بگریزد، با قدم هایی بسیار سریع به نزدیک دریاچه رفت، در آب شیرجه زد و خود را به دفعات شستشو داد و با ماسه هایی که از دریاچه بر میداشت، خود را سایید و لکه های خون را پاک کرد. او سپس چاقوی مرد زاهد را به دقت شست و آن را با شن تمیز کرد.

راهب جوان احساس سرما می کرد و از شدت هیجان و آن تجربه وحشتناک می لرزید. بادی سرد بر بدن برهنه اش می وزید. آبی که از بدنش سرازیر بود، باعث شد به یاد انگشت های مرد بیفتد که علائمی روی پوست لرزانش پدید می آورد. او با عجله از آب خارج شد، خود را مانند سگی تکان داد و سپس شروع به دویدن به طرف غار کرد تا حرارتی به بدنش بدهد. در کنار مدخل غار، ردایش را که درآورده بود، دوباره برداشت و بر تن کرد. او قبلا آن را درآورده بود تا در هنگام قطعه قطعه کردن اعضای مرد متوفی، آن را کثیف و خون آلود نسازد. او پیش از ورود به داخل غار، به یاد آورد که وظیفه اش هنوز به پایان نرسیده است. او آهسته، دوباره به همان محلی رفت که تخته سنگ صاف و مسطح قرار داشت. لاشخورها سرگرم نزاع بودند تا آن که بهترین قسمت های تن مرد را برای خود بردارند. مرد جوان با تعجب مشاهده کرد که با چه سرعت، کالبد مرد از بین رفته و دیگر چیز زیادی از آن باقی نمانده بود. تعدادی لاشخور که روی تخته سنگهای اطراف ایستاده بودند، بالهای خود را در کمال آرامش و رضایت، لیس می زدند. تعدادی دیگر سراپا آکنده از امید، ضربه های سهمگینی با منقارهای تیز خود بر پهلوهای پاره پاره کالبد وارد می آوردند. آنها از حالا تمام پوست سر و مغز سر جسد را کنده و خورده بودند.

جوان راهب، پس از آنکه سنگی سنگین از زمین برداشت آن را با قوت و شدت هر چه تمامتر روی مغز سر اسکلت پایین آورد. مغز سر مانند پوسته تخم مرغ شکست – و طبق معمول – مغز مرد بیرون ریخت. آن قسمت نیز لازم بود خوراک لاشخورها باشد. راهب جوان پس از جمع آوری لباس های مندرس مرد متوفی و کاسه غذایش، با عجله به سمت آتش برگشت و وسایل شخصی او را در آتش انداخت. در یک طرف آتش، هنوز هم یوغ مرد محکوم در حال سوختن بود. در واقع هیچ چیز مگر قسمتهای فلزی یوغ باقی نمانده بود. این تنها آثار و نشانه از شخصی بود که روزی زرگری ثروتمند بوده و دارای همسر و خانه های متعدد و استعداد و نبوغ زیادی بوده… راهب جوان برای لحظه ای روی این نکات به تعمق و اندیشه پرداخت، سپس چرخی زد و دوباره به داخل غار رفت.

زاهد پیر در حالت عبادت بر زمین نشسته بود، اما با نزدیک شدن مریدش از زمین برخاست و گفت: « انسان فناپذیر است. انسان آسیب پذیر است. زندگی در روی زمین، رویایی بیش نیست و بزرگترین واقعیتها در دیگر سو است. اکنون باید غذایی بخوریم و به انتقال دانش و معلوماتم به تو ادامه دهیم، زیرا تا زمانی که من همه چیز را بازگو نکرده باشم، قادر نخواهم بود کالبد جسمانیم را ترک گویم. در ضمن، من می خواهم که تو دقیقا همان کاری را که برای دوست مرحوممان انجام دادی، برای من نیز انجام بدهی. بگذریم، اکنون وقت خوردن غذا است، لازم است که قوا و بنیه مان را تا آنجا که ممکن است، محفوظ نگه داریم. برو کمی آب بیاور آن را بجوشان. اکنون که ساعت مرگم نزدیک شده است، می توانم این لطف کوچک را به بدنم بکنم. »

راهب جوان ظرف مخصوص جوشاندن آب را برداشت، از غار بیرون رفت و به کنار دریاچه دوید. او با دقت از نزدیک شدن به محلی که خون مرد متوفی را از بدنش پاک کرده بود، اجتناب کرد. سپس با دقت داخل و برون قابلمه را شست و بعد هم به تمیز کردن کاسه پیرمرد زاهد پرداخت و در آخر کاسه خود را شست.

او قابلمه را پر از آب کرد و آن را در دست چپ خویش گرفت و با دست راستش شروع به کشیدن شاخه ای سنگین بر روی زمین کرد. لاشخوری تنها از ارتفاعات بالای آسمان به پایین پرواز کرد تا ببیند چه اتفاقی افتاده است. حیوان با سنگینی تمام بر زمین فرود آمد، با ناشیگری شروع به راه رفتن کرد سپس دوباره به پرواز درآمد در حالیکه غرشی از خشم و سرخوردگی از خود بیرون می داد. کمی دورتر، در سمت چپ لاشخوری با شکم سیر، بیهوده سعی داشت پرواز کند. حیوان شروع به دویدن کرد، و با شور و حال بالهایش را به هم زد اما ظاهرا بیش از حد غذا خورده بود. او سرانجام در کمال خجلت، دست از پرواز کشید، سرش را به زیر بالهایش نهاد و تصمیم به خواب گرفت. طبیعت خود ترتیب هضم غذایش را می داد.

راهب جوان از فکر این که حتی لاشخورها نیز می توانند زیادتر از ظرفیتشان غذا بخورند، خنده اش گرفت و با اندوه از خود پرسید که زیاد خوردن چه حالتی داشت ؟ او مانند اکثر راهبان، هرگز غذای کافی برای خوردن نداشت و همیشه به گونه ای، در گرسنگی به سر می برد.

اما لازم بود هر چه زودتر چای را آماده می کرد زیرا وقت به سرعت می گذشت. راهب، قابلمه را روی آتش گذاشت و به داخل غار رفت تا چای و کره و شکر بردارد. راهب پیر که بر زمین نشسته بود، این تدارکات را زیر نظر داشت.

در ضمن، در حالیکه شعله حیاتی انسانی نحیف در نوسان و تزلزل بود و نیروهای جسمانی پیرمرد کم کم کالبدش را ترک می گفتند، او نمی توانست بیهوده وقتش را به نوشیدن چای صرف کند و آن زمان گرانبها را از دست بدهد. زاهد پیر پس از مدتی به راحتی نشست در حالی که راهب جوان به رسیدگی به آتش پرداخت. آتش که به عنوان « دوست و همدم پیرها و سالخوردگان » به شمار می رفت. دوستی که زاهد پیر و گوشه نشین نزدیک به شصت سال از بودن آن در کنار خویش محروم مانده بود. سالها سرما، سالها محرومیت و ایثار، سالها گرسنگی و مناعت نفس که تنها مرگ به آنها دهد. سالهایی که به نظر هیچ چیز مگر عمری بیهوده و خالی از معنا نبوده است. لیکن علیرغم تمام سختی ها و مشکلات، در انتهای آن زندگی به ظاهر بی ثمر، ماموریت و وظیفه ای مهم باقی مانده بود که بایستی به انجام می رسید ! راهب جوان به داخل غار رفت و بوی خوش هیزم سوخته را در اطراف خویش پخش کرد. او با شتاب در مقابل استادش نشست. پیرمرد از همانجایی که دست از سخن کشیده بود، شروع به صحبت کرد و گفت: « مدتها از آن دورانی که من روی آن سکوی عجیب فلزی دراز کشیده بودم، می گذشت. آن مرد که رباینده ام به شمار می رفت، در کمال وضوح به من فهمانده بود که من برای لذت و تفریح شخصی در آن مکان حضور نداشتم، بلکه برای اهداف و مقاصد آنان آنجا بودم. ظاهرا قرار بود من محافظ و نگهدارنده دانشی ویژه باشم. من به او گفتم: « چگونه می توانم خود را به تمامی این اوضاع علاقمند نشان دهم در حالیکه هیچ مقامی مگر مقام یک اسیر و زندانی را ندارم ؟ اسیری که هیچ میل و رغبتی به همکاری ندارد و کوچکترین اطلاعی از محلی که در آن حضور دارد، ندارد و حتی نمی داند به چه دلیل در آنجا هست… من چگونه می توانم خود را به چیزی علاقمند نشان دهم حال آن که شما مرا حتی پست تر و حقیرتر از ذرات گرد و خاک در هوا می دانید ؟ شما رفتاری به مراتب بدتر از رفتاری که ما با اجساد مردگانمان داریم و آنها را به لاشخورها واگذار می کنیم، با من داشتید. ما نسبت به امواتمان، احترام و تعصبی مناسب با شئونات اجتماعی داریم، درست مانند احترامی که نسبت به زندگان ابراز می کنیم. اما شما با بی ادبی با من رفتار می کنید و برخوردتان با من، از زایدات بدن هم بدتر است… علیرغم این چیزها، شما باز هم ادعا می کنید که خیلی پیشرفته و با تمدن هستید، البته چنانچه این واژه، از معنی دقیقی برای شما برخوردار باشد !

رباینده من، آشکارا یکه خورده و حتی تا اندازه ای نیز از سر و صدای من تحت تاثیر قرار گرفته بود. من صدای قدم زدن او را در اتاق می شنیدم. او به جلو می رفت، سپس می شنیدم که چرخی می زد و دوباره به عقب بر می گشت و دوباره مسافت اتاق را طی می کرد و به این کار تا مدتی ادامه داد. او ناگهان توقف کرد و در کنارم ایستاد و گفت: « می روم تا با مافوقم صحبت کنم » . او به سرعت دور شد و کاملا آشکار بود که شیء سفت و سختی را هم با خود برداشته بود. صدایی عجیب به گوشم رسید ظاهرا نوعی صدای فلزی تیز، همراه با صدایی مقطع از این شیء ناشناخته بیرون می آمد. من به این نتیجه رسیدم که مرد رباینده هنوز در آنجا حضور داشت و ظاهرا با کسی حرف می زد. او با شدت هر چه تمامتر سرگرم گفت و گو بود و همان صداهای عجیب را از خود بیرون می داد. واضح بود که بحثی بین او و شخصی دیگر سر گرفته بود. این وضعیت تا دقایقی به طول انجامید. رباینده من گفت: « نخست این اتاق را نشانت خواهم داد. سپس از خودمان برایت صحبت خواهم کرد و به تو خواهم گفت که ما که هستیم، چه کارهایی می کنیم و سپس خواهم کوشید تو را راضی کنم با ما همکاری لازم را کرده و از شعور و عقلت استفاده کنی و درک لازم را نسبت به این وضعیت ابراز کنی. اما پیش از هر چیز: این هم دیدت ! »

نخست آن نور را مشاهده کردم و سپس قوه بینایی ام به من بازگردانده شد. دیدی به راستی مضحک و عجیب زیرا خود را سرگرم تماشا کردن نوک چانه آن مرد و پره های بینی اش دیدم. بنا به دلیل ناشناخته، نمی دانم چرا با مشاهده پرزهای داخل بینی اش، به خنده افتادم. او به جلو خم شد و یکی از چشمانش دید مرا کاملا گرفت. او فریاد زد: « آه ! یک نفر این جعبه را کج کرده است ! » دنیا به دور سرم شروع به چرخیدن کرد، معده ام به هم ریخته شد و حالت استفراغ پیدا کردم و سرم گیج رفت. مرد گفت: « آه مرا ببخشید ! لازم بود پیش از آنکه این جعبه را بچرخانم، چشمهایتان را ببندم. هیچ تکان نخور. تا لحظاتی دیگر حالت بهتر خواهد شد. این اتفاقات گهگاه پیش می آیند ! »

اکنون دوباره قادر به دیدن خود بودم. تجربه ای بسیار مخوف و وحشتناک بود زیرا بدنم را هنوز لاغر و استخوانی می دیدم و هنوز هم همان مقدار لوله های عجیب از بدنم بیرون می زد. از مشاهده خودم با پلک بسته به حیرت افتادم. من روی میزی باریک و دراز از جنس فلزی دراز کشیده بودم و ستونی واحد، زیر این میز قرار داشت. در پایین این ستون، یک سری پدال های متعدد مشاهده می کردم در حالی که در کنارم، لوله ای دراز قرار داشت که چند بطری شیشه ای، حاوی مایعاتی رنگارنگ را حمل می کرد. آن مرد به من گفت: « تو روی یک میز جراحی دراز کشیده ای. » با فشار آوردن بر روی این پدالها، آنها را با پا لمس کرد.

– ما می توانیم تو را به هر شکل و وضعیتی در بیاوریم.

او روی یکی از پدالها فشار آورد و میز چرخید. او پدال دیگری را فشار داد و میز آنقدر خم شد که نزدیک بود بیفتم. با فشاری دیگر، میز چنان بالا رفت که قادر به دیدن زیر میز جراحی شدم. باری، آن تجربه بسیار جالب و در عین حال نگران کننده بود و باعث بروز انواع احساسات عجیب در معده ام شد.

دیوارهای اتاق از نوعی فلز به رنگ سبزی بسیار مطبوع و دلپذیر درست شده بود. هرگز تا پیش از آنروز، دیواری به آن جنس و کیفیت ندیده بودم. سطح آن کاملا صاف و عاری از ناهمواری و نقص بود. بدیهی بود که از یک سیستم مخصوص اتصال ویژه استفاده کرده بودند زیرا در هیچ کجا، گیره یا وسیله ای مخصوص چسباندن دیوارها دیده نمی شد حتی در نقاطی که کف زمین یا سقف آغاز یا پایان می گرفتند. در واقع می توان گفت که دیوار « علنا ! » با کف زمین یا سقف اتاق ادغام می شدند. در هیچ کجا، خبری از زاویه تیز نبود؛ سپس بخشی از دیوار به گوشه ای لغزید و آن صدای لغزش فلزی به گوشم رسید. همان صدایی که به خوبی آن را شناخته بودم. سری با شکلی عجیب در چارچوب در نمایان شد و به سرعت نگاهی سراسری به داخل اتاق انداخت، سپس به سرعت داخل شد. دیوار دوباره بسته شد.

روی دیوار مقابل من، یک سری پنجره های کوچک قرار داشت که بعضی از آنها به بزرگی کف دست مردی درشت هیکل بودند. در پشت این پنجره ها، عقربه هایی دیده می شد که روی علائم سرخ یا سیاه متفاوتی متوقف شده بودند. تعدادی از پنجره ها که شکلی مستطیلی داشتند و بزرگتر از سایر پنجره ها بودند، توجه مرا به خود جلب کردند. نوری مایل به آبی که حالتی عرفانی داشت، از آن دستگاه ساطع می شد. لکه های عجیبی از نور، بر اساس خطی مشخص و غیر قابل فهم برای من به پایین و بالا می جهیدند، در حالیکه در پنجره ای دیگر، خطی به رنگ قهوه ای مایل به سرخ از بالا به پایین، و بر طبق اشکالی عجیب و غریب به رقص مشغول بود. این دستکم چیزی است که من تصور می کردم. آن را « رقص مار » می نامیدم. رباینده ام با دیدن علاقه و توجه من به این چیزها لبخندی زد و به من گفت: « تمام این وسایل، نشانه هایی از وضعیت و حال تو را گزارش می دهند. در اینجا، اطلاعاتی در باره نه موج مغزی تو است. نه موج که به صورت خطوطی صاف نمایان شده اند و روی فعالیتهای الکتریکی مغزت قرار داده شده و وضعیت تو را نشان می دهند. با دیدن این اطلاعات ما فهمیده ایم که تو دارای قابلیت ذهنی خارق العاده ای برای به خاطر نگه داشتن اوضاع و حرف ها و خلاصه هر چیز هستی. این ثابت میکند که تو برای به انجام رساندن وظیفه ای که قصد داریم به تو محول کنیم، بسیار مناسب هستی. »

او در حالی که جعبه سیاه رنگ را بسیار آهسته می چرخاند تا من نقطه ای مشخص را ببینم، یک سری شیشه آلات عجیب و گوناگون نشانم داد که به حال دور از دیدرس من قرار داشتند. او گفت: « این دستگاه ها و لوازم ماموریت دارند دائما به تو غذا برسانند و این کار را از طریق رگ هایت انجام می دهیم. همچنین با کمک همین دستگاهها، هر گونه زایدات بدنی که در خون یافت می شود، از بدنت تخلیه می شوند. این وسایل دیگر هم برای تخلیه فضولات و کثافات بدنت مورد استفاده قرار می گیرند. ما اکنون آماده هستیم تا وضعیت سلامتی و جسمانیت را بهبود بخشیم، به گونه ای که تو قادر بشوی شوک بزرگی را متحمل شوی. این شوک پس از دیدن چیزهایی پدید خواهد آمد که ما قصد داریم به تو نشان بدهیم. آری، بطور حتم شوک شدیدی رخ خواهد داد، زیرا مهم نیست که تو خودت را راهبی فاضل و عالم می پنداری، در مقایسه با ما، تو در پست ترین سطح ذهنی قرار داری و از وحشی ترین موجودات ما نیز جاهل تر و نادان تر هستی. چیزهایی که برای ما، به منزله چیزهای متفرقه روزمره به حساب می آید، برای تو به منزله تکراری از معجزات باور نکردنی خواهد بود. به همین دلیل است که نخستین برخورد و تماس تو با علم و دانش ما، ممکن است نوعی شوک روانی جدی در تو پدید بیاورد. با این وجود، ما ناچاریم تن به این کار داده و قبول خطر کنیم زیرا جای کوچکترین تردیدی نیست که چنین خطری وجود دارد و با وجود تمام تلاش های ما برای کم کردن شدت این شوک، باز هم امکان بروز آن وجود خواهد داشت. »

او شروع به خندیدن کرد و گفت: « در طول مراسمی که در معابد شما انجام می گیرند، شما اهمیت زیاد به اصوات و صداهایی می دهید که از بدن بیرون می آید ( آه ! بله … من اطلاعات دقیق و کاملی از مراسم مذهبی شما دارم ! ) اما آیا تو به راستی تا به حال صداهای گوناگونی را که از بدنت بیرون می آید، شنیده ای ؟ پس گوش بده ! » او چرخ زد و به سمت دیواری رفت و دکمه ای سفید را فشرد. بی درنگ، از چندین سوراخ کوچک صداهایی بیرون آمد که من می دانستم صداهای مخصوص بدن انسان است. او لبخند زد و دگمه دیگری را فشرد. صداها شدت پیدا کرد و تمام فضای اتاق را به خود اختصاص داد. بوم ! بوم ! این صدای ضربان قلبم بود. صدا به چنان شدتی رسید که تمام شیشه های پشت سرم شروع به لرزیدن کردند. او دکمه دیگری را فشار داد. صدای قلبم خاموش شد و با صدای عجیبی که مانند جریان مایعات داخل بدن بود، جایگزین گشت. آن صدا چنان بود که انسان را به یاد نهر پر آبی در کوهستان می انداخت. نهری که با شدت هر چه تمام تر به دریاچه ای پوشیده از سنگ جاری می شد و عجله داشت هر چه زودتر به دریا که در دوردست قرار داشت برسد. سپس صدای سوتی گاز دار به گوشم رسید که انسان را به یاد طوفانی شدید می انداخت. طوفانی که قادر بود شاخه های محکم و تنومند درختان عظیم و غول پیکر جنگلی انبوه را به تکاپو و خمیدگی بیندازد. سپس نوبت صدایی مانند سقوط چیزی رسید. انگار صخره های بزرگی را به داخل دریاچه ای عمیق پرتاب می کردند. او گفت: « این بدنت است. این صداها تماما به بدنت تعلق دارند. ما همه اطلاعات لازم را در باره بدنت می دانیم. »

من گفتم: « اما این چیزها، به هیچ عنوان از ماهیتی اعجاب آمیز برخوردار نیستند، رباینده خود پسند ! این چیزها که خارق العاده نیستند. هر چند ممکن است به نظر شما مانند حیواناتی وحشی و بینوا به نظر برسیم لیکن ما نیز در کشور تبت قادر به انجام چنین کارهایی هستیم. ما نیز قادر به شدت بخشیدن به اصوات هستیم. البته نه اندازه شما، این را اقرار می کنم، اما با این حال از عهده چنین کاری بر می آییم. ما همچنین قادریم روح را از کالبد جسمانی جدا سازیم… و آنرا دوباره به بدن بازگردانیم. »

– که گفتی می توانید، هان؟…

او با نگاهی تمسخرآمیز مرا نگاه کرد و گفت: « مثل اینکه به این زودیها قصد نداری تحت تاثیر قرار بگیری، نه ؟ … تو هنوز هم ما را مانند دشمنانت در نظر می پنداری، نه ؟ مانند ربایندگانی بی رحم ؟ … »

من گفتم: « آقا ! شما هنوز هیچ عملی انجام نداده اید که نشان دهنده رفاقت و دوستی شما نسبت به من باشد. شما هیچ دلیلی به من نداده اید که بتوانم به شما اطمینان کنم و یا حاضر به همکاری با شما بشوم. شما از من اسیری فلج ساخته اید. درست مانند زنبور هایی که طعمه هایشان را فلج و بی حس می کنند. در ضمن، بعضی از اشخاصی که در بین شما حضور دارند، به نظرم مانند شیاطین و اجنه می رسند. ما تصاویری از این موجودات خبیث در اختیار داریم و آنها را مورد لعن و نفرین قرار می دهیم زیرا می دانیم که آنها موجوداتی هستند کابوس گونه، که از دنیایی جهنمی آمده اند. با این حال، در اینجا، به نظر می رسد که از دوستان شما و ساکنان همین منطقه باشند… »

او گفت: « گاهی از اوقات، ظواهر امر ممکن است انسان را به گمراهی بیندازد. بعضی از این موجودات از مهربانترین نوع ممکن جانداران هستند. از طرفی، بعضی نیز با داشتن ظاهری ملکوتی و زیبا، قادرند مرتکب بدترین و ناشایست ترین کارهای خفت بار و شرورانه ای بشوند که ذهن فاسدشان به آنان القاء کرده است. آنگاه تو، آری تو ! مانند بقیه انسان های وحشی، اجازه می دهی تحت تاثیر ظواهر بیرونی یک شخص قرار بگیری. »

من پاسخ او را چنین دادم: « آقا ! هنوز لازم است به نکته ای مهم پی ببرم و بفهمم علایق و توجهات شما به کدام سو متمایل است، به سمت خیر یا شر؟ چنانچه طرفدار خیر و خوبی باشید و موفق بشوید مرا نیز از این بابت متقاعد بسازید، در آن هنگام، تکرار میکنم تنها در آن هنگام حاضر به همکاری با شما خواهم شد. در صورت غیر این امر، من از تمام راه هایی که در اختیارم است استفاده خواهم کرد تا بر علیه خواسته ها و نیات شما عمل کنم. مهم نیست از چه خطراتی خواهم گذشت. »

او با لحنی نسبتا ناراحت گفت: « طبعا تو نیز با من موافقی که ما جان تو را نجات داده ایم ؟ … آن هم هنگامی که کاملا بیمار بودی و نزدیک بود از گرسنگی به هلاکت برسی ؟ …»

من کوشیدم ناراحت ترین قیافه را به خود بگیرم و سپس پاسخ دادم: « جان مرا نجات دادید… آری ! اما برای چه هدفی ؟ … من عازم سرای آسمانی بودم و این شما بودید که مرا به زور به زندگی بازگرداندید. دیگر هیچ کاری از سوی شما، بیرحمانه تر از کاری نخواهد بود که در همان دقایق اول با من کردید. زندگی برای فردی نابینا چه زیبایی و اهمیتی می تواند داشته باشد ؟! یک نابینا چگونه می تواند به تحصیل علم و مطالعه بپردازد ؟ غذایش را چگونه تامین کند ؟ من اکنون به چه شکل می توانم غذای روزانه ام را پیدا کنم ؟ خیر ! شما نسبت به من هیچ لطف و محبتی انجام نداده اید و با باز گرداندن من به دنیای زندگان هیچ لطفی در حقم نکرده اید. در ثانی، شما قبلا به من گفته بودید که در اینجا به خاطر تفریح و سرگرمی حضور ندارم، و در واقع فقط برای پیشبرد مقاصد و اهداف شما اینجا هستم. پس محبت و لطفی که دم از آن می زنید کجا است ؟ شما مرا روی این میز باریک و بلند، با انواع بندها و لوله ها طناب پیچ کرده اید و بازیچه دست شما و آن زنها شده ام. گفتید خیر و خوبی ؟ از کدام خیر و خوبی سخن می گویید ؟ »

او در حالیکه دستهایش را به کمر زده بود به تماشا کردن من ادامه داد. او سرانجام گفت: « آری از دید تو، ما هیچ لطفی در حق تو نکرده ایم، درست است ؟ اما شاید موفق شوم تو را متقاعد سازم که خلاف این امر است و شاید در آن هنگام، تو خود را مفید و ارزنده نشان بدهی… » او پشت به من کرد و به سمت دیوار رفت. اینبار قادر به دیدن کارهایش شدم. او در مقابل یک چیز مربعی شکل که پر از سوراخهای کوچک و ریز بود قرار گرفت تا تبدیل به غباری درخشان و نورانی شد. من در کمال حیرت، چهره ای را مشاهده کردم، سپس سر او نمایان شد، در حالیکه رنگ هایی شاد ظاهر می شدند. رباینده من برای مدتی طولانی، به آن زبان بیگانه و عجیب به صحبت و گفت و گو پرداخت سپس ساکت ایستاد. هنگامی که سر آن مرد ناشناس را دیدم که به سمت من چرخید و ابروهای پر پشتش را بالا برد، نزدیک بود از شدت تعجب، خشک بزنم. سپس لبخندی ظریف و نگران کننده در گوشه لب هایش آشکار شد. او جمله ای دقیق و کوتاه بیان کرد. درست مانند پارس سگی معمولی بود. سپس نور ناپدید شده و فرو رفت. رباینده من، به سمت من نگریست. بر چهره اش آثار رضایتی بسیار عمیق مشاهده می شد. او گفت: « بسیار خوب دوست من. تو ثابت کردی که دارای روحی شریف و مستقل هستی و مردی آزاده هستی که در معامله، بسیار قویدل و محکم هستی. من اکنون اجازه یافتم چیزهایی به تو نشان دهم که هرگز هیچیک از انسانهای دنیایت قادر به دیدن آنها نبوده اند. »

او بار دیگر رو به دیوار کرد و دگمه ای سیاه رنگ را فشرد. آن غبار دوباره شکل گرفت و این بار می شد چهره زنی جوان را مشاهده کرد. رباینده من با او صحبت کرد و معلوم بود که دستوراتی را به او می داد. آن زن جوان سرش را به علامت توافق جنباند و با کنجکاوی به سمت من خیره شد، سپس تصویرش مات و محو شد.

رباینده من گفت: « اکنون لازم است چند لحظه ای صبر کنیم. من خواهش کردم وسیله ای مخصوص برایم به اینجا بیاورند زیرا قصد دارم چند نقطه از دنیایت را نشانت دهم. مانند بعضی از شهر های بزرگ دنیا. آیا نقطه بخصوصی هست که تو مایل باشی آن را ببینی ؟ »

من گفتم: « من هیچ شناختی از این دنیا ندارم زیرا هرگز مسافرت نکرده ام. »

او گفت: « بسیار خوب ! اما حتما باید از شهری یا کشوری، چیزهایی شنیده باشی، نه ؟ ! » او ظاهری ملامت آمیز گرفته بود. من پاسخ دادم: « خب بله… من چیزهایی در باره شهر کالمی پنگ شنیده ام. »

– « گفتی کالمی پنگ؟ شهری کوچک و ناچیز که در مرز سرزمین هندوستان واقع است ؟ آیا مایل نیستی شهر مشهورتر و بهتری را ببینی ؟ مانند برلین، لندن، پاریس و یا قاهره ؟ حتما مایلی چیزی جالبتر از کالیم پنگ مشاهده کنی ؟ نه ؟ »

– اما آقا، شهر هایی که شما از آنها برایم نام بردید به هیچ وجه توجه مرا جلب نمی کنند. من هیچ آشنایی و یا شناختی از این شهر هایی که گفتید ندارم. فقط از بعضی از بازرگانان و تاجران، چنین اسامی شهر هایی را شنیده بودم. خیر، هیچ علاقه ای به آن شهر هایی که گفتید ندارم. از سوی دیگر، حتی اگر تصاویری از این شهر ها ببینم، باز هم قادر نخواهم بود حدس بزنم که آیا براستی همان شهر ها هستند یا نه. چنانچه این وسیله خارق العاده شما که این قدر از آن تعریف می کنید، به راستی قادر به انجام هر کاری می باشد، پس لطفا شهر لهاسا را نشانم بدهید. دروازه غربی آن شهر را نشانم بدهید. همین طور هم معبد اصلی و بالاخره پوتالا را نشانم بدهید. من این اماکن را به خوبی می شناسم و این به من اجازه خواهد داد بگویم که آیا دستگاه شما به راستی کار می کند و یا فقط نوعی حقه شعبده بازی خواهد بود. »

او مرا با حالتی بسیار عجیب برانداز کرد و انگار سراپا غرق در حیرت و تعجب شده بود. او در حالی که به خود می آمد و خود را به شیوه ای گویا و واضح تکان می داد فریاد زد: « یعنی یک وحشی بی سواد جاهل می خواهد شیوه صحیح زیستن را به من بیاموزد ؟ هان ؟! اما ظاهرا این مردک درست می گوید… رویهمرفته این حقه روستایی، یک نکته خوب و مفید در بر دارد. بله ! کاملا بدیهی است که او نیاز به این دارد تا بعضی نقاط آشنا را شناسایی کند، اگر غیر از این باشد، هرگز تحت تاثیر قرار نخواهد گرفت… بسیار خوب… بسیار خوب ! »

آن در لغزان باز شد و چهار مرد ظاهر شدند. آنها جعبه ای بسیار بزرگ را به داخل اتاق آوردند. آن چنان که عاری از وزن به نظر می آمد و گویا در هوا معلق بود هر چند واقعیت امر این بود که برای جابجا کردن نیاز به کوشش و تلاشی بسیار زیاد بود. برای تغییر مسیر و یا ایستادن آن نیز زحمت فراوانی لازم بود. آن جعبه آهسته به داخل اتاق، جایی که من حضور داشتم، آورده شد. برای لحظاتی چند، در حالی که آنها مشغول عقب و جلو کردن آن بودند، به وحشت افتادم و ترسیدم مبادا آنها مرا از روی تخت بر زمین بیندازند. یکی از آن مردها، جعبه دیدن مرا واژگون ساخت. تکانهایی که به دنبال این کار صورت گرفت حال مرا خراب کردند و حالت استفراغی شدید در من بوجود آوردند که برای مدتی به طول انجامید. سپس بعد از حرافی های زیاد، جعبه را به دیوار چسباندند به طوری که مستقیما در برابر میدان دید من قرار گرفت. سه تن از مردها رفتند و در حین خروج، آن دیوار لغزان را بستند.

مرد چهارم به همراه رباینده من، شروع به گفت و گویی پر سر و صدا کردند در حالی که دستهایشان را بی اندازه تکان می دادند. سرانجام، رباینده من به سمت من چرخید و اعلام کرد: « او می گوید که ما نمی توانیم شهر لهاسا را به تو نشان دهیم زیرا این شهر بی اندازه به اینجا نزدیک است. چنانچه می خواستیم این شهر را ببینیم لازم بود از آن فاصله بیشتری می گرفتیم. »

من هیچ اظهار نظری ابراز نکردم و توجهی به اظهاراتش نشان ندادم. پس از سکوتی کوتاه، او از من پرسید: « آیا دوست داری برلین را ببینی ؟ یا بمبئی ؟ و یا کلکته را ؟ »

پاسخ من منفی بود: « خیر ! اصلا میلی به این کار ندارم ! این شهر ها بی اندازه دورتر از محیط آشنای من قرار دارند ! »

او دوباره به سمت آن مرد چرخید و بحثی شدید در گرفت. مرد دیگر طوری به نظر میرسید که انگار هر لحظه آماده بود تا به گریه بیفتد. او با تکان دادن دستهایش، سرخوردگی و ناراحتیش را نشان می داد، سپس در اوج نا امیدی، در برابر جعبه به زانو در آمد. قسمت جلوی دستگاه بر زمین افتاد و من چیزی دیدم که عین پنجره ای ساده اما بسیار بزرگ بود. دیگر هیچ چیز. مرد چند قطعه فلزی از جیب لباسهایش بیرون آورد و پشت جعبه رفت. نور های عجیبی در آن پنجره درخشیدند. طوفانی از رنگ هایی نامشخص ظاهر شد. تصویر شروع به لغزیدن و چرخیدن کرد. برای لحظه ای، سایه هایی در تصویری جمع شدند. سایه هایی که می توان آنها را مانند نمای بیرونی ساختمان پوتالا تعبیر کرد، اما برای باری دیگر باید اعتراف کنم که شاید اصلا چنین چیزی نبود و فقط کمی دود غلیظ بود که آن شکل را پیدا کرده بود…

مرد از پشت دستگاه بیرون آمد، زیر لب غرولندی کرد و با سرعت از اتاق خارج شد. رباینده من که ظاهرا بسیار دلخور و ناراضی شده بود به من گفت: « ما بیش از حد به شهر لهاسا نزدیک هستیم و امکان این که آنجا را با دستگاهمان نشان بدهیم، نیست. باید این کار از پیش تنظیم میشد. این درست مانند این است شخصی بخواهد از تلسکوپی قوی، چیزی را ببیند که درست در خارج از محدوده آن وسیله قرار دارد. برای نقاط دور، این کار میسر است، اما هیچ تلسکوپی قادر نیست تصویر شیء بسیار نزدیکی را گرفته و نشان دهد. ما نیز در چنین وضعیتی قرار گرفته ایم. آیا میتوانی گفته های مرا بفهمی ؟… »

من گفتم: « آقا ! شما از چیز هایی سخن می گویید که من هیچ شناختی از آنها ندارم. این چیزی که می گویید تلسکوپ نام دارد، دیگر چیست ؟! من هرگز چیزی به این نام ندیده ام. شما میگویید که لهاسا بیش از اندازه نزدیک است. اما من میگویم برای رسیدن به آن شهر، زمان زیادی می برد و باید روزها پیاده رفت. بنابراین چگونه می توانید بگویید که لهاسا بیش از حد به اینجا نزدیک است ؟ »

حالتی از اضطراب بر سیمای مرد رباینده نقش بست. او موهایش را با دو دست گرفت و بر آنها چنگ انداخت و برای لحظه ای من بر این گمان بودم که الان است که شروع به رقصیدن به گونه ای جنون آمیز کند. با این وجود، او با کوششی فراوان موفق شد بر خود مسلط شود و اعلام کرد: « هنگامی که تو قادر به دیدن بودی، آیا هرگز این اتفاق افتاد که شیء بخصوصی را بیش از حد لازم به چشم هایت نزدیک کنی و قادر به مشاهده و تشخیص آن، با دقت و وضوح معمولی نشوی ؟ آنقدر نزدیک بوده باشی که چشمهایت نتوانند آن شیء را به درستی ببینند ؟ این همان چیزی است که می خواهم به تو بفهمانم، ما نمیتوانیم با این مسافت کم، دستگاهمان را برای شهر لهاسا تنظیم کنیم ! »

پ . ن : با تشكر فراوان از آزيتاي عزيز براي تايپ و ارسال اين مطلب.

از آنجايي كه اين كتاب ناياب است و pdf ‌آن هم موجود نيست و اگر هم بود خيلي از دوستان با دانلود مشكل دارند ، دوست عزيزمان قبول زحمت فرمودند و تايپ اين كتاب ارزشمند را به عهده گرفتند.

فرزانه ی گوشه نشین ، فصل دوم

فرزانه گوشه نشین (راهب)

فصل دوم

http://ooust.files.wordpress.com/2010/08/hermit.jpg?w=256&h=300

راهب جوان با غرش و بانگ گاومیش ها و همچنین سر و صدای هیجان زده مسافران و کارمندان کاروان مرد بازرگان از خواب بیدار شد. او با قیافه ای نیمه خواب آلود از جایش برخاست ردایش را مرتب کرد و در حالیکه مصمم بود از هیچیک از وقایع اطرافش محروم نماند و شاهد عزیمت آنان باشد، به سمت مدخل غار پیش رفت. در کنار دریاچه، مردهای کاروان سرگرم فعالیت بودند و سعی داشتند گاومیش ها را که در آب ایستاده بودند، به زور بیرون آورده و بر آنها زین و برگ ببندند. اما گاومیش ها اصلا قصد خروج از آب را نداشتند. تاجری جوان که کاسه صبرش لبریز شده بود، با قیافه ای مصمم وارد آب شد اما پایش روی خزه ای لغزید و افتاد. در حالیکه دستهایش را تکان می داد، با سر در آب پرت شد و سر وصدای زیادی که تا دوردست ادامه یافت، پدید آورد. هزاران قطره آب به هوا بلند شدند و گاومیش ها که اکنون به وحشت افتاده بودند دوباره به ساحل بازگشتند. مرد جوان از گلی چرب پوشیده شده بود، با ظاهری مضحک با شتاب از آن وضعیت خجالت آمیز بیرون آمد و در برابر خنده و تمسخر دوستانش پا به خشکی نهاد.

مسافران کاروان، در یک چشم بر هم زدن چادرها را جمع کرده با دقت تمام وسائل و لوازم آشپزی را با همان ماسه نرم پاک کرده همه چیز را جمع آوری کرده بودند. کاروان دراز بازرگان، آهسته به راه افتاد و تازیانه های یکنواخت و موزونی که بر بدن گاومیش ها فرود می آمد با ناسزاها و دشنام های مردان کاروان همراهی شد. کارمندان کاروان سعی داشتند سرعت بیشتری به آن حیوانات سنگین وزن و کند بدهند. راهب جوان با قلبی آکنده از غم، در گوشه ای ایستاده و سعی داشت چشم هایش را از درخشش کور کننده خورشید محفوظ نگه دارد. او که سرشار از اندوه و تأسف بود، تا مدتها پس از عزیمت کاروان، همچنان بر سر جایش باقی مانده بود و به تماشای دوردست مشغول بود. آخر چرا او نیز یک تاجر نبود تا بتواند به سرزمین های دوردست سفر کند ؟ چرا لازم بود همیشه با زور و اجبار یک عالم چیز های گوناگون بیاموزد و به خاطر بسپارد. چیز هایی که دیگران لازم نبود بیاموزند ؟ بله … او دوست داشت بازرگان باشد، یا شاید قایقرانی در روی « رودخانه سعادتمند » . او دوست داشت مسافرت کند، به این سو و آن سو برود و چیز های جدید ببیند. چیزی که او نمیدانست این بود که نهایتا او نیز به قدری به سفر کردن می پرداخت و به قدری چیز های تازه و جدید می دید که بدنش به آن درجه می رسید که دعا کند اندکی آرامش و ثبات پیدا کند و روحش تشنه استراحت گردد… او در آن لحظه اصلا حدس نمی زد که در طول عمرش ناچار خواهد بود به چهار گوشه جهان سفر کند و هزاران شکنجه و مشقات باور نکردنی را تحمل کند. در حال حاضر، تنها چیزی که از زندگی می خواست این بود که یک تاجر، یا یک قایقران باشد. در واقع چیزی به غیر از آنچه که فعلا بود، باشد.

او آهسته با سری پایین انداخته، شاخه درختی را که به عنوان جارو از آن استفاده می کرد برداشت و به غار داخل شد و شروع به جارو کردن زمین غار کرد تا بتواند ماسه تازه ای آورده و در اطراف بپاشد.

راهب پیر آهسته آمد. مرید جوان، علیرغم بی تجربگیش از مسائل زندگی، مشاهده نمود که وضعیت سلامتی پیرمرد بسیار متزلزل است. راهب با کوشش فراوان بر زمین نشست و پس از کشیدن آهی، با صدای بریده و ضعیف گفت: « ساعت مرگ من نزدیک شده است اما نمی توانم این جهان را ترک کنم. تا زمانی که تمام اطلاعاتم را به تو منتقل نکرده باشم نمی توانم به استقبال مرگ بروم. من در اینجا، دارویی گیاهی و بسیار ویژه در اختیار دارم که قدرت آن خارق العاده است. این دارو توسط استاد و راهنمای ارجمند و گرامیت، برای شرایط اضطراری به من داده شده است. چنانچه من تصادفا از حال رفتم و تو نگران وضعیت سلامتی من شدی، مرا مجبور کن که شش قطره از این اکسیر را بنوشم. این مقدار برای به هوش آوردن من کافی خواهد بود. تا زمانی که من مأموریتم را در این جهان به پایان نرسانده باشم، حق رها کردن کالبد جسمانیم را ندارم. این کار را بر من ممنوع کرده اند. » او در میان چین های متعدد لباسش به جستجوی چیزی پرداخت و سرانجام آن را بیرون آورد. جعبه ای کوچک و سنگی بود که راهب جوان با دقت فراوان آن را از دست پیرمرد زاهد گرفت. پیرمرد اعلام کرد: « اکنون به صحبتم ادامه می دهم. هنگامی که خسته شدم و توان ادامه دادن به سخنانم را پیدا نکردم تو نیز می توانی غذایت را بخوری. آنگاه من نیز کمی دراز خواهم کشید. اکنون با دقت به سخنانم گوش بده و سعی کن هر آنچه گفتم به خاطر بسپاری. نگذار حواست پرت گردد، زیرا این چیزها از زندگی من و حتی از زندگی تو نیز مهم تر است. این حرف هایی که می زنم مربوط به علم و دانشی است که باید محفوظ نگاه داشته شود و سپس با فرارسیدن وقت مناسب، به دیگران منتقل گردد. »

پیرمرد پس از کمی استراحت، به نظر نیرویی کسب کرد و گونه هایش کمی رنگ به خود گرفتند. او در حالی که به شیوه ای راحت تر می نشست گفت: « تو باید تمامی آن چه را که تا به حال برایت نقل کرده ام در خاطر داشته باشی. بنابراین می توانیم ادامه دهیم. بحث و مشاجره آن اشخاص همچنان ادامه داشت . به نظر من بحث آنان از ماهیتی بسیار شدید برخوردار بود، به طوری که سرانجام، هر بحثی پایان گرفت . به راحتی می شد صدای کشیده شدن قدم های پای اشخاص بی شماری را شنید، سپس صدای قدم های سبک، بسیار سبک به گوش رسید. مثل این که پرنده ای برای یافتن کرم خاکی، در خاک قدم می زند. صدای قدم های سنگینی نیز به گوش می رسید. درست مانند گام های ناموزون گاومیش هایی که سرگرم بارکشی باشند. قدم های دیگری نیز بودند که مرا بی اندازه نگران و مشوش می کردند زیرا بعضی از آنها به نظر هیچ شباهتی با قدم های پای بشری نداشتند. با این وصف، تصورات و تفکرات من در مورد انواع نژاد های گوناگون حاضر در آن جلسه به ناگهان قطع شد و شخصی بازوی مرا گرفت و گفت: « همراه ما بیا » .

دستی دیگر، بازوی دیگرم را گرفت و مرا از مسیری عبور دادند که چنانچه با تماس پاهای برهنه ام قادر به تشخیص آن بودم، به نظر از جنس فلزی ساخته شده بود. نابینایان معمولا قادرند حس ششم خود را تا میزانی بالا، تقویت کرده و پرورش دهند. من احساس می کردم که سرگرم عبور از نوعی تونل فلزی هستم. هر چند تصور چنین امری، برایم بی اندازه دشوار می نمود. »

پیرمرد دست از صحبت کشید. انگار مایل بود آن تجربه فراموش نشدنی را روی دیوارها یا پرده های حافظه ذهنیش ساطع کرده و پخش کند. سپس گفت: « ما به سرعت به محلی وسیع رسیدیم. من این امر را به دلیل تفاوتی که در انعکاس صداها پدید آمده بود، حس کرده و دریافتم. در برابر من، چیزی فلزی لغزید و یکی از راهنمایانم با لحنی سراپا آکنده از احترام با شخصی به گفت و گو پرداخت. شخصی که ظاهرا دارای پست و مقامی به مراتب بالاتر از مقام راهنمای من بود. من کوچکترین وسیله ای نداشتم تا بفهمم چه اتفاقی بین آن دو رخ می دهد و چه صحبت هایی میان آن دو رد وبدل می شود، زیرا صحبت آنان به زبانی ناشناخته ادامه داشت. زبانی که آنها با آن تکلم می کردند، بسیار عجیب بود و انگار آمیزه ای از صدای جیک جیک و چه چه و سوت بود. برای اجرای کاری که ظاهرا نوعی فرمان بود، مرا به جلو هل دادند و آن شیء فلزی در پشت سر من لغزید و با صدای خفه، آهسته بسته شد. من هنوز در وضعیت ایستاده بودم و نگاه شخصی را که با اصرار به من خیره شده بود، در وجودم حس می کردم. صدای خش خش لباسی به گوش رسید و صدای لغزیدن چیزی که تصور کردم باید مانند همان وسیله ای باشد که مرا به زور روی آن نشانده بودند، به گوش رسید، سپس دستی ظریف و استخوانی دست راست مرا گرفت و به جلو آورد. »

گوشه نشین پیر لحظه ای ساکت شد و خنده ای زیر لبی کرد: « آیا قادری احساسات مرا در آن لحظه، تصور کنی ؟ من در حال تجربه کردن واقعه ای بودم که بیشتر در قلمرو معجزات شگفت انگیز وجود دارد. من حتی نمی دانستم با چه کسی رویارو هستم و لازم بود که خود را تحت اختیار کامل راهنمایانم قرار دهم. سرانجام شخصی، به زبان خودم، با من شروع به صحبت کرد و گفت: « این جا بنشین » مرا با ملایمت به پایین فشار دادند. سپس، آن « نشیمن گاه » یا دست کم چیزی که مثل آن عمل می کرد، مرا در خود جای داد و بعضی از قسمت های بدنم که را که با چنین کارهایی هرگز آشنایی نداشت، نگه داشت. در پهلوهایم، نوعی بازوهای دراز یا چوبدستی هایی قرار داشت که در جهت نگه داشتن بدن شخصی که در آن بستر عجیب و نرم قرار می گرفت ساخته شده بود تا اگر شخص احیانا به خواب می رفت، آن چوبدست ها او را از افتادن باز می داشتند. شخصی که در مقابل من حضور داشت، ظاهرا از واکنش های من سرگرم شده بود، این دست کم چیزی است که من تصور می کردم زیرا او دائما سعی داشت از بروز خنده هایش جلو گیری کند. این حقیقت دارد که بسیاری از مردم، از مشاهده بدبختی های اشخاصی که از نعمت بینایی محرومند، احساس تفریح می کنند و اوضاع را مایه خنده و سرگرمی می پندارند. صدایی که در برابرم قرار داشت به من گفت: « احساس غریبی می کنی و می ترسی. »

او این جمله را به صورت نوعی جمله اخباری بیان کرده بود. جمله ای که بسیار کمتر از حقیقت بود ! آن صدا افزود: « از هیچ چیز نترس زیرا درد و آزاری تجربه نخواهی کرد. آزمایشات ما نشان داده است که تو دارای حافظه ای بسیار استثنایی و خارق العاده هستی. بنابراین قصد داریم اطلاعاتی به تو ارائه دهیم که تو هرگز از یاد نخواهی برد و بعدها، باید به شخصی منتقل کنی که بر سر راهت قرار خواهد گرفت. »

با وجود آن سخنان زیبا و تسکین بخش، آن کارها تماما به نظرم اسرارآمیز و نگران کننده می رسید. من حرفی نمی زدم و فقط به این اکتفا می کردم که آرام بمانم و منتظر بقیه اظهارات آن شخص باشم. مخاطب من دوباره به حرف آمد و گفت: « تو ضمنا خواهی دید به چه دلیل ارابه هایی از آتش، از آسمان بی کران عبور می کنند. چیزی که همیشه باعث ترس و وحشت تو می شده است. »

من با ترس و لرز فریاد زدم: « عالیجناب بزرگوار ! شما از واژه « دیدن » استفاده کردید، حال آنکه چشم های مرا از حدقه درآورده اند. من کور هستم و در نابینایی مطلق به سر می برم ! »

ظاهرا مخاطب من به سختی قادر شد بر کم حوصلگی خود مسلط شود، سپس پاسخی نسبتا خشک و تند داد: « هر آنچه لازم باشد درباره تو می دانیم. حتی بسیار بیشتر از آنچه که تو درباره خودت می دانی. چشم های تو را از حدقه درآورده اند، اما عصب بینایی توهنوز هم بر سر جایش است و ما با کمک علم و دانشمان، می توانیم عصب بینایی تو را به گونه ای به کار اندازیم به طوری که تو قادر به دیدن هر آنچه که ما می خواهیم باشی.»

پرسیدم: « آیا این به آن معنا است که من قوه بیناییم را برای همیشه به دست خواهم آورد ؟ »

صدا پاسخ داد: « خیر. امکان این اصلا نیست. ما برای مقاصد مشخصی از تو استفاده می کنیم. چنانچه بینایی ات را برای همیشه به تو باز گردانیم، این به آن معنا است که ناچار خواهیم شد تو را با دستگاهی پیشرفته از لحاظ علمی، در این جهان رها سازیم، حال آنکه قلمرو علمی شما فعلا پیشرفت چشمگیری نداشته است بنابراین مجاز نیستیم این کار را انجام دهیم. اکنون، بهتر است بیش از این حرف نزنیم. قصد دارم دستیارانم را صدا بزنم. »

کمی بعد، صدای در زدن احترام آمیزی را شنیدم، سپس صدای لغزیدن همان صفحه فلزی به گوشم رسید. گفت و گویی درگرفت و کاملا بدیهی بود که دو نفر وارد آن اتاق شده بودند. احساس کردم صندلیم به حرکت افتاد و کوشیدم از جایم برخیزم. اما در کمال تعجب و وحشت فهمیدم که هر حرکتی برایم غیر ممکن است. من اصلا قادر به تکان خوردن نبودم. حتی قادر به جنباندن انگشت دستم هم نمی شدم. من که کاملا به هوش بودم، احساس کردم مرا در همان صندلی عجیب به راه انداختند. آن صندلی، به گونه ای بسیار راحت و عجیب، در هر مسیری که می خواستند، به راه می افتاد. ما در امتداد راهروها، به حرکت پرداختیم و صداها به گونه ای بسیار عجیب بازتاب داشتند. سرانجام، صندلی من، چرخی تند و سریع زد و بوهایی بسیار عجیب و وصف ناپذیر، به مشامم رسید. دستوری آرام و موقر، ما را از حرکت متوقف ساخت در حالیکه دستهایی پاها و بازوهای مرا گرفتند. مرا بی هیچ کوشش و زحمتی، بلند کردند، سپس دوباره مرا خواباندند ؛ من خیلی نگران و مضطرب بودم، البته باید اقرار کنم استفاده از واژه مضطرب، برای توصیف حالت روحیم اصلا مناسب نیست و خیلی بیشتر از این مضطرب و وحشتزده بودم. هنگامی که بازوی راستم را محکم با نواری بستند، احساس ترس و تشویشم افزایش یافت. درست بالای آرنجم را بسته بودند. فشار خونم چنان بالا رفت که احساس کردم بازویم متورم شد. چیزی مانند سوزن، در ساق پای چپم فرو رفت. سپس دستخوش احساسی خارق العاده شدم. درست مانند این بود که چیزی در داخل بدنم فرو کرده بودند. دستور دیگری صادر شد و تماس دو صفحه سرد را روی شقیقه هایم احساس کردم. صدایی مانند وزوز زنبور در دوردست به گوشم رسید . سپس احساس کردم که دارم به تدریج بیهوش می شوم.

به نظر می رسید برقی مشتعل از برابر دیدگانم می گذشت. رگه هایی به رنگ های سبز و سرخ و بنفش و خلاصه از هر رنگی از مقابل دیدگانم عبور می کرد. سپس شروع به فریاد کشیدن نمودم. از آنجا که نابینا بودم، بنابراین می بایست در سرزمین شیاطین حضور داشته باشم و این اشخاصی که در کنارم حضور داشتند، قائدتا برای آزار و شکنجه مجدد من آمده بودند. ناگهان دردی شدید احساس کردم. دردی که در واقعیت امر، هیچ چیز مگر فرو رفتن نوک یک سوزن به تنم نبود. سپس ترس و وحشتم از میان رفت. در حقیقت دیگر به هیچ چیز و هیچکس اهمیتی نمی دادم ! به زبان خودم، با من شروع به صحبت کردند: « از چیزی نترس. ما قصد نداریم کوچکترین آزاری به تو برسانیم. ما فقط قصد داریم دستگاه های علمی مان را به گونه ای تنظیم کنیم که تو بتوانی قادر به دیدن شوی. اکنون کدام رنگ را می توانی ببینی ؟ » در مدتی که پاسخ می دادم و می گفتم که مثلا سرگرم دیدن رنگ سرخ یا سبز یا رنگ دیگری هستم، ترس و وحشتم تا اندازه ای از بین رفت. سپس فریادی از تعجب کشیدم.

من قادر به دیدن بودم ! اما آنچه که در برابر دیدگانم قرار داشت به قدری عجیب بود که به زحمت قادر به درک وقایع و مناظر اطرافم بودم.

چگونه می توانم آنچه را که توصیف ناپذیر است، وصف کنم ؟ چگونه می توانم مبادرت به توضیح دادن چیزهایی کنم که در فرهنگ لغات شنونده ام، کلماتی مناسب برای وصف آن وجود ندارد ؟ هیچ اندیشه و فرایافتی که بتواند با وضعیت آن زمان، مطابقت و هماهنگی داشته باشد، دردست نیست. اینجا، در سرزمین تبت، ما از واژه ها و جملاتی کافی برخورداریم که برای وصف خدایان و شیاطین است. با این وصف، هنگامی که مجبور باشیم از کارها و اعمال خدایان یا شیاطین – مهم نیست کدامیک از آنها ! – سخن بگوییم و درصدد توصیف و مطابقت آن کارها با وضعیت معمولی خود برآییم، چه کاری از دست ما بینوایان ساخته است ؟ چه می توان گفت ؟ چه چیز را می توان توصیف کرد ؟ تنها چیزی که می توانم بگویم این است که من قادر به دیدن بودم، اما بینایی من در داخل کالبدم نبود، زیرا که قادر به دیدن خود نیز می شدم. تجربه ای که در حال آزمایش کردن آن بودم، به راستی عجیب بود و خلق آدمی را تنگ می کرد. تجربه ای که دیگر هرگز مایل نیستم برای یک بار دیگر، آزمایش کنم. اما اجازه بده، ماجرا را به ترتیب برایت بازگو کنم.

یکی از صداها از من خواسته بود بگویم در چه هنگام رنگ سرخ، سبز وخلاصه رنگهای دیگر را می بینم. کمی بعد از این آزمایش بود که با این تجربه رو به رو شدم و آن برق خارق العاده و بی نظیر سفید رنگ را مشاهده کردم و دریافتم که در حال تماشای صحنه ای کاملا عجیب و بیگانه تا آن زمان برای ذهنم بوده ام. من در جایی در وضعیت نسبتا درازکش بودم ؛ به این شکل هم نیمی خوابیده و نیمی نشسته بودم و در جایی حضور داشتم که انگار نوعی سکوی فلزی بود. این سکوی فلزی به وسیله ستونی واحد، نگه داشته می شد و برای لحظه ای کوتاه، من سراسر آکنده از احساس ترس و وحشت شدم زیرا هر لحظه بیم آن می رفت که آن دستگاه لغزیده و واژگون شود… در حالیکه من نیز روی آن قرار داشتم. فضای کلی اطراف، حکایت از مکانی بسیار پاکیزه و مرتب و تمیز می کرد، به طوری که باید اعتراف کنم هرگز چیزی شبیه به آن را در هیچ کجا ندیده بودم. دیوارها، که با نوعی مواد درخشان درست شده بودند، دارای شفافیت و وضوحی باور نکردنی بودند و رنگی مایل به سبز داشتند که بسیار آرامبخش و بسیار مطبوع بود، در بسیاری از قسمت های این اتاق عجیب که به راستی وسیع و بزرگ بود، دستگاهها و وسایل عظیم و بزرگی دیده می شد که من به راستی قادر به توصیف آنها نیستم زیرا واژه های مناسبی برای بازگو کردن حالت عجیب آنها در اختیار ندارم.

در آن اتاق اشخاصی حضور داشتند. آه ! دیدن آنان، مرا بی اندازه به حیرت و شگفتی انداخت ! حالت ترس و شوک عصبی ای که عارضم شد، در وجودم غوغایی به پا کرد به طوری که آشکارا به فریاد کشیدن پرداختم و دچار هذیان گویی شدم. با خودم گفتم شاید تمام این چیزها، هیچ چیز مگرنوعی درهم ریختگی کاذب نیست که به خاطر بینایی مصنوعی که به دست آورده ام، پدید آمده است و یکی از عوارض بد این بینایی بازیافته به شمار می رود. مردی در کنار دستگاهی ایستاده بود. حدس زدم دو برابر قد و قامت بلندترین ماموران انتظامی درشت هیکل ما را داشت. به نظرم نزدیک به سه متر و پنجاه قد داشت. او سری به راستی حیرت انگیز داشت. درست مانند کله قند، مخروطی شکل بود. سرش به گونه ای بود که مغزش درست مانند نوک تخم مرغ به مخروطی منتهی می شد. او کاملا طاس و به راستی عظیم الجثه بود. به نظر می رسید لباسی مایل به سبز داشت. ضمنا باید این نکته را هم بگویم که همه حاضران در آن اتاق ظاهرا پوشیده از پارچه ای به رنگ سبز بودند که از گردن تا ساق پاهایشان دراز بود. چیزی که به نظرم خارق العاده می رسید این بود که این پوشش، بازوها را تا مچ دستها پوشیده نگه می داشت. من از دیدن دستهایشان اکراه داشتم و می ترسیدم که پوستی خارج از معمول ببینم. در حالیکه با کمک چشم های مصنوعی به تماشای حاضران در اتاق، یکی پس از دیگری می پرداختم، متوجه شدم که همه آنان چیزی عجیب در دستها داشتند و از خود پرسیدم که هدف و انگیزه آنان از این کار چه بود و آیا دارای معنایی مذهبی بود ؟ سپس با خود فکر کردم که شاید این موجودات عجیب تصور می کردند من موجودی کثیف هستم و می ترسیدند مبادا از تماس با من، آلوده بشوند.

نگاهم از آن مردغول پیکر گذشت. چنانچه از قد و شکل و هیکلشان می توانستم حدس بزنم، دو تن از آن موجودات، ظاهرا از جنس مونث بودند. یکی از زنها دارای گیسوانی بسیار تیره و دیگری دارای گیسوانی بسیار روشن بود. یکی از آنان دارای گیسوانی زبر و مجعد، و دیگری دارای نوعی گیسوان سفید و صاف بود. آشنایی و شناخت من از زنها بسیار محدود است، بنابراین زیاد قصد ندارم از این مقوله سخن بگویم و توضیحاتی ارائه دهم، مطمئنم که برای تو نیز نباید حائز اهمیت باشد.

آن دو زن مرا نگاه می کردند و یکی از آنان دستش را به نقطه ای پیش برد که هنوز توجه مرا جلب نکرده بود. در آن قسمت، چیزی براستی خارق العاده دیدم ؛ کوتوله ای دیدم که دارای بدنی بسیار بسیار کوچک و ریز بود. موجودی که دارای بدن طفلی پنج ساله بود. اما سرش… ! آه ! چه سری…! عظیم بود ! استخوان مغز سرش عظیم، و او نیز تاس بود. حتی یک تار مو روی سرش دیده نمی شد ! چانه اش کوچک، باور کن بسیار کوچک بود ؛ و دهانش شباهتی به دهان ما انسانهای زمینی نداشت، بلکه بیشتر سوراخی بود که شکل مثلثی داشت.

بینی اش زیاد مشخص نبود. بیشتر شبیه یک برجستگی نامحسوس بود تا یک برآمدگی مشخص. ظاهرا او مهمترین شخصیت در بین آن موجودات بود و از مقام و رتبه ای بالا بهره مند بود زیرا دیگران با نوعی احترام و تواضع به او خیره شده بودند.

اما آن زن دوباره دستش را به حرکت درآورد و صدای شخصی که تا پیش از آن لحظه هنوز ندیده بودم، به زبان خودم خطاب به من کرد و گفت: « مقابل خود را نگاه کن. آیا میتوانی خودت را ببینی ؟ » پس از این پرسش، شخصی که با من سخن می گفت، در مقابل میدان دید من قرار گرفت. به نظر می رسید انسانی کاملا معمولی بود. باید بگویم با آن نوع لباسی که پوشیده بود، می توانست به عنوان یک بازرگان یا حتی یک تاجر هندی معرفی شود. بنابراین می توانی درک کنی که ظاهرش تا چه اندازه طبیعی بود. او به جلو آمد و با انگشتش ماده ای بسیار براق نشانم داد. من آن را تماشا کردم، و یا دست کم اینطور تصور می کردم زیرا دید من، خارج از کالبدم قرار داشت. من چشم هایی نداشتم، بنابراین او آن چیزی را که به جای من عمل دیدن را انجام می داد، کجا قرار داده بود ؟ به این ترتیب من روی میزی کوچک که به آن میز عجیب فلزی متصل بود و روی آن، خود من دراز کشیده بودم، نوعی جعبه مشاهده کردم. داشتم از خود می پرسیدم چگونه قادر به دیدن آن چیز هستم ؟ زیرا آن چیز، همان وسیله ای بود که با کمک آن قادر به دیدن اطرافم بودم که ناگهان متوجه شدم آن شیء فلزی، آن چیز براق، نوعی نورافکن است. موجودی که بیش از سایرین به نظرم از حالتی معمولی و انسانی برخوردار بود، آن آلت بازتاب را تا اندازه ای تغییر جا داد و زاویه اش را عوض کرد و من شروع به فریاد زدن کردم. احساس ناراحتی و وحشت می کردم زیرا خود را دراز کشیده بر روی میز دراز می دیدم. تا پیش از آن که چشمهایم را از حدقه درآورده باشند، گهگاه تصویر خود را در آبهای راکد دیده بودم، و به همین دلیل بود که موفق به شناختن خود شدم. گهگاه، با رفتن به لب آب برای فرونشاندن عطشم، خود را در آب مشاهده کرده بودم، اما آنجا، در آن سطح منعکس کننده، من چیزی مگر بدنی بسیار لاغر و نحیف که تقریبا آماده بود جان به جان آفرین تسلیم کند، نمی دیدم. من بازو بندی در یکی از بازوهایم حمل می کردم و مچ بندی هم در ساق پایم. لوله های عجیبی از این وسایل بیرون می آمد و به شعبه های گوناگون تقسیم می شد و به جاهایی که من از آنها اطلاع نداشتم منتهی می شد. سپس متوجه شدم که لوله ای شفاف از یکی از سوراخ های بینی ام بیرون می آمد و به نوعی بطری شفاف متصل بود که آن نیز به میله ای فلزی اتصال داشت و در نزدیک من قرار داشت.

اما چه سر و شکلی داشتم ! چه سری ! حتی حالا، با یادآوری آن خاطرات به سختی می توانم آرام و خونسرد باقی بمانم. درست در بالای پیشانیم، یک سری قطعات فلزی بیرون می زد. از این وسایل، چیزهایی بیرون می آمد که به نظرم انتهای بندهایی بودند که اکثر آنها به همان جعبه ای متصل می شد که من قبلا روی آن سکوی فلزی کوچک مشاهده کردم و در کنارم قرار داشت. تصور کردم که بایستی قاعدتا امتداد عصب بینایی من باشد که به این جعبه منتهی می شد. با این وجود با نوعی نفرت و انزجار رو به افزایش، خود را برانداز می کردم و آماده بودم که این وسایل را از خودم جدا ساخته و پاره کنم که ناگهان پی بردم هنوز هم بی حرکت هستم و کوچکترین تکانی از هیچ یک از اعضای بدنم ایجاد نمی شود. من حتی قادر به تکان دادن و جنباندن انگشتم هم نبودم. من ناچار بودم در همان وضعیت درازکش باقی بمانم و شاهد ماجرای عجیبی باشم که داشت بر سرم می آمد. موجودی که به یک انسان معمولی شباهت داشت، دستش را دراز کرد و آنرا به سمت همان جعبه سیاه پیش برد. چنانچه مرا بی حرکت نساخته بودند، بطور حتم به طرز خشونت آمیزی، از جا می جهیدم. در واقع این احساس به من دست می داد که او داشت انگشتانش را به چشمهایم فرو می کرد، بس که این تصور کامل ودقیق بود. با این وجود، او فقط به این اکتفا کرد که جعبه مزبور را تا اندازه ای تغییر جا دهد، به همان نسبت نیز میدان دید من تغییر یافت. من موفق شدم پشت آن سکوی فلزی را ببینم که رویش دراز کشیده بودم و متوجه حضور دو موجود دیگر شدم. آنها نیز ظاهری نسبتا معمولی داشتند. یکی از آنها سفیدپوست بود، در حالیکه دیگری زردپوست بود. درست به زردی پوست مغولها. آنها فقط ایستاده و بدون آن که مژه برهم زنند مرا تماشا می کردند. آنها کوچکترین توجهی به من نداشتند. در واقع، طوری بنظر میرسید که انگار از کل این ماجرا احساس بی حوصلگی و کسالت می کردند. بخاطر می آورم که در آن لحظات با خود اندیشیدم چنانچه آنان نیز مانند من، از چنین تجربیات دشواری گذشته و اکنون به جای من حضور داشتند، بطور حتم احساس کسالت نمی کردند و با نگاهی عاقل اندر سفیه با کل قضایا برخورد نمی کردند. آن صدا دوباره به سخن درآمد: « خوب است. این دید تو برای مدت کوتاهی از زمان خواهد بود. تو با کمک این لوله ها، تغذیه خواهی شد، در حالیکه لوله هایی دیگر عمل تخلیه آشغال های بدنت و برخی از فعالیت های بدنی ات را به جای تو انجام خواهند داد. در حال حاضر، تو اجازه نداری از جایت حرکت کنی، زیرا ما می ترسیم که چنانچه به تو اجازه و امکان حرکت بدهیم، در یک لحظه بی توجهی و یا در هنگام هذیان گویی، خودت را مجروح سازی. بنابراین بخاطر آن که گزندی به تو نرسد، و برای حمایت از جسمت، تو را بی حرکت نگه می داریم. اما از چیزی نترس هیچ آزاری به تو نخواهد رسید. هنگامی که کارمان به پایان برسد، ما تو را به قسمت دیگری از سرزمین تبت خواهیم فرستاد. از سلامتی بهتری بهره مند خواهی شد، به فردی طبیعی مبدل خواهی شد. فقط با این تفاوت که باز هم از قوه بینایی محروم خواهی بود. بطور حتم درک می کنی امکان این که دائما چنین جعبه ای را با خود حمل کنی، برایت غیر ممکن است… »

او با گفتن این حرف، لبخندی محسوس زد، سپس از برابر « دیدگان » من دور شد.

اشخاص زیادی در حال رفت و آمد و انجام دادن انواع کارهای گوناگون بودند، یک سری چیزهای گرد و مدور دیده می شد که بسیار عجیب بوده و به پنجره هایی کوچک شباهت داشتند که پوشیده از شیشه ای از بهترین کیفیت مرغوب بودند. با این حال، به نظر می رسید که هیچ چیز مهمی در پشت آن شیشه ها وجود نداشت، مگر سوزنی کوچک که دائما در حال تکان خوردن بود و به سمت علائمی عجیب و ناشناخته می رفت. این چیزها کوچکترین معنا و مفهومی برای من نداشت. نگاهی کلی به اطراف انداختم، اما به قدری از مشاهده صحنه های اطراف به حیرت افتاده بودم که تصمیم گرفتم تمام این چیزها را به امان خدا رها کرده و آنها را در بخشی از ذهنم طبقه بندی کنم که ماورای قابلیت های درک و آگاهی من بود.

زمان سپری شد. من همچنان در وضعیت درازکش بسر می بردم و نه احساس خستگی می کردم نه سلامتی. در نوعی حالت ترانس به سر می بردم، یعنی علنا فاقد احساس بودم. چیزی که بدیهی و آشکار بود، این بود که دیگر رنج نمی کشیدم و دردی نداشتم و نگرانیها و ترسهایم کاهش یافته بودند. ناگهان احساس کردم که دستخوش تغییراتی بسیار ظریف و نامحسوس در تبادلات شیمیایی بدنم شده ام و ناگهان، در محدوده میدان دیدم که با کمک آن جعبه سیاهرنگ میسر می شد، شخصی را مشاهده کردم که یک سری لوله های متفاوتی را می چرخاند که از یکسری بطری های شیشه ای دیگر که با ستونی فلزی نگهداری می شد، بیرون می آمد. در حالیکه این شخص این برآمدگیها را می چرخاند، همان چیزهای کوچکی که در پشت آن پنجره های کوچک شیشه ای قرار داشتند، شروع به تکان خوردن به اشکال گوناگون کردند. کوتاه قامت ترین مرد حاضر در اتاق، همان موجودی که به عنوان کوتوله معرفی کردم و ظاهرا رئیس تمام آن موجودات به شمار می رفت، شروع به گفتن مطلبی کرد. سپس شخصی که به زبان من سخن می گفت، در میدان دید من ظاهر شد. او گفت که اکنون قصد داشتند مرا برای مدتی به خواب ببرند تا آنکه خستگی از جسمم بیرون برود. او اضافه کرد که پس از استراحت لازم و پس از آنکه به قدر کافی بنیه گرفتم و غذا به بدنم وارد شد، قصد داشتند آنچه را که باید به من نشان می دادند، نشانم دهند.

به محض آنکه دست از سخن گفتن برداشت، من نیز از هوش رفتم. درست مثل این بود که آنها قادر بودند این قابلیت مرا مختل کنند. مدتها بعد، پی بردم که آنان براستی از چنین قابلیتی برخوردار بودند زیرا دستگاهی داشتند که با کمک آن می توانستند بدون ایجاد کوچکترین درد و ناراحتی، انسان را به حالت بیهوشی سوق دهند و این عمل را با یک حرکت ساده انگشت انجام دهند.

من چه مدت در خواب بسر بردم ؟ چند وقت در حالت بیهوشی بودم ؟ هیچ وسیله ای برای دانستن این نکات در اختیار ندارم. شاید یک ساعت، شاید یک روز. اما درست به همان حالت ناگهانی و سریعی که به خواب رفته بودم، از خواب بیدار شدم. یک لحظه بیهوش بودم و لحظه ای بعد، در هوش و حواس کامل و دقیق به سر می بردم. « چشم های » تازه ام ، کار نمیکردند و این باعث تاسف من شد. من درست مانند سابق کور و نابینا بودم. صداهای عجیبی به گوشم می رسید. صدای برخورد چیزی فلزی، صدای برخورد شیشه و سپس قدمهای پایی که به سرعت دور می شدند. من صدای لغزش فلزی در را شنیدم و برای لحظه ای چند، همه جا آرام و بیصدا شد. در حالی که هنوز هم دراز کشیده بودم، با یادآوری آن وقایع خارق العاده که تا آن اندازه زندگیم را دگرگون ساخته بودند، به حیرت و شگفتی افتادم. از رویاها و اندیشه هایم درست در لحظه ای بیرون آورده شدم که کم کم پنجه های ترس و نگرانی، با زمزمه ای خفه شروع به جان گرفتن در وجودم کرده بودند.

صدای قدم های دو پایی را شنیدم. صداهایی خشک و مقطع که با زمزمه ای دوردست همراهی می شد. آن صدا شدت گرفت و وارد اتاقم شد. صدای لغزش فلزی، برای باری دیگر به گوشم رسید و آن دو شخص که هر دو زن بودند – دست کم این چیزی است که من نتیجه گرفتم – با دنبال کردن گفت و گویشان با لحنی تیز و مقطع، به سمت من آمدند. آنها همزمان صحبت می کردند. به هر حال این چیزی بود که من تصور می کردم، میشنوم. آنها ساکت شدند. یکی از آنان در سمت راست من و دیگری در سمت چپ من و من در اوج خجلت و شرمساری احساس کردم که آنها تنها پوشش تنم را از رویم عقب کشیدند. هیچ کاری از دستم ساخته نبود. من بی حرکت، زندانی و ناتوان همچنان درازکش باقی ماندم و تحت اختیار آن زنانقرار گرفتم. آن هم من ! راهبی بی تجربه که هیچ شناختی از زنها نداشت و باید اقرار کنم از حضور در کنار این موجودات ( زمینی یا غیرزمینی ) کاملا وحشت داشتم ! »

زاهد دست از سخن گفتن برداشت. راهب جوان او را نگاه کرد، در حالیکه از وضعیت خجالت آور و وحشتناک یک چنین واقعه ای که در ذهن مجسم می کرد، به وحشت می افتاد. در حالیکه راهب پیر سرگرم مرور خاطرات گذشته، بویژه آن خاطره وحشتناک بود، راهب جوان می توانست قطرات درشت عرقی سرد را بر روی پوست کشیده شده و لاغر پیشانی اش مشاهده کند، پیرمرد با دستهای لرزان، کاسه اش را گرفت تا کمی آب بنوشد. پس از آنکه چند جرعه کوچک نوشید کاسه را با دقت پشت سرش نهاد و با صدایی مرتعش و سراسر آکنده از تردید افزود: « اما هنوز اصل ماجرا تمام نشده است و بدترین قسمت آن مانده است. آن زنها مرا به پهلو خواباندند و لوله ای را در قسمتی از بدنم فرو کردند که بخاطر رعایت حجب و حیا، از بازگو کردن نام آن پرهیز می کنم. احساس کردم مایعی وارد بدنم شد. سپس بدون کوچکترین تعارف و ملایمتی، مرا بلند کردند و ظرفی بسیار سرد زیر بدنم جای دادند. من باید در کمال تواضع از توصیف بعدی ممانعت کنم. چه اتفاقی که در برابر این دو موجود رخ نداد…! اما این کارها تازه مقدمه ای برای کارهای بعدی بودند… آنها سپس بدن برهنه مرا شستند. احساس می کردم گرمای تحمل ناپذیری تمام بدنم را در برگرفته و احساس خجلت و شرمساری عجیبی وجودم را آکنده ساخته بود. میله هایی فلزی به تنم وارد می شد، در حالیکه آن لوله ها را از سوراخ های بینی ام بیرون کشیدند تا آنها را با لوله های تازه جایگزین کنند. سپس پارچه ای روی من انداختند که از گردن تا پاهایم را می پوشاند. اما علیرغم این عملیات، آن زنها هنوز کارشان را با من به اتمام نرسانده بودند. دردی شدید در موهای خود احساس کردم. درست مثل این بود که تارهای مویم را کنده باشند. چند اتفاق توضیح ناپذیر بر سرم آمد تا آن که سرانجام مایعی ناراحت کننده و بسیار چسبنده بر روی سرم مالیدند. در طول این مدت، آن زنهای عجیب مشغول پر حرفی و خنده بودند و انگار شیاطین عالم، مغزهای آنان را خورده بودند !

پس از گذشت مدت زمانی نسبتا زیاد، صدای لغزش در فلزی دوباره به گوش رسید. صدای قدمهای پایی سنگین شنیده شد. صدای گفت و گوی زنها خاموش شد. صدایی که به آن عادت کرده بودم و با من صحبت می کرد، با این جمله از من احوال پرسی کرد « حالت الان چطور است ؟ »

من با اعتقادی راسخ پاسخ دادم: « تا به این زمان، این قدر بد نبوده ام. این زنها مرا کاملا برهنه ساختند و با شیوه ای اهانت آمیز با من رفتار کردند بطوری که امکان سخن گفتن از آن هم نیست ! » ظاهرا آن صدا با شنیدن سخنان من، به شدت سرگرم شده بود. در واقع باید اقرار کنم که او شروع کرد به خندیدن با صدایی بلند. کاری که اصلا باعث آرامش من و تسکین ناراحتیم نشد.

او گفت: « ما ناچار بودیم تو را بشوییم. لازم بود که بدنت را از کثافاتش تخلیه کنیم و به همان شیوه تو را تغذیه کنیم. سپس لازم بود تمام لوله ها و الکترودها و وسایل پزشکی مادی را با وسایل استرلیزه شده تعویض کنیم. ضمنا ناچار بودیم شکاف ها و بریدگی های روی مغز سرت را معاینه کنیم و پانسمانهایت را عوض کنیم. هنگامی که ما را ترک کنی، فقط آثار زخمی بسیار ناچیز بر بدنت باقی خواهد ماند. »

راهب پیر به سمت راهب جوان خم شد و گفت: « اینجا را نگاه کن ! بالای سرم را می گویم ! پنج اثر زخم وجود دارد. » راهب جوان بلند شد و با علاقه و کنجکاوی زیادی به تماشای مغز سر آن استاد بزرگوار پرداخت. آری. آن آثار به راستی وجود داشتند. هر کدام از آنها حدودا دو بند انگشت طول داشتند و به شکل فرورفتگی هایی سطحی به رنگ صورتی نمایان می شدند. مرد جوان با خود اندیشید که تحمل چنین دردها و شکنجه هایی در زیر دست موجوداتی – آنهم زن ! چقدر سخت و وحشتناک بود. او بی اراده، لرزشی در بدنش احساس کرد و به سرعت نشست.

مثل آن بود که بیم داشت شخصی از پشت سر به او حمله کند.

راهب پیر ادامه داد: « من با شنیدن چنین سخنان زیبایی، احساس آرامش و اطمینان خاطر پیدا نکردم، بلکه از مخاطب خود سوال کردم به چه دلیل آن زنها با این شیوه از معصومیت من سواستفاده کرده و چرا چنین کارهایی که بقول خود او، برای حفظ سلامتی و بقای من لازم بوده است، بوسیله مردها، روی من صورت نگرفته بود ؟

رباینده من – زیرا او را فقط به این شکل می دیدم – دوباره شروع به خندیدن کرد و گفت: « دوست عزیز و گرامی، تا این اندازه خجالتی نباش. برهنگی بدنت، به تنهایی، هیچ معنا و مفهومی برای این زنان ندارد. کالبد جسمانی همان معبد باطن رفیع است و به همین دلیل، از ماهیتی پاک و معصوم برخوردار است. و اما درباره زنهایی که به کار تو رسیدگی می کردند، باید بگویم که آنها فقط وظیفه شان را انجام می دادند، آنها پرستارهایی هستند که برای انجام دادن چنین کارهایی تمرین دیده اند. »

پرسیدم: « پس چرا اجازه حرکت به من نمی دهید ؟ ضمنا چرا اجازه دیدن ندارم ؟ این کار نوعی شکنجه است ! »

او پاسخ داد: « تو نمیتوانی تکان بخوری زیرا ممکن است الکترودهایی را که به تو وصل کرده ایم، از بدنت پاره کنی و خود را مجروح سازی و یا دستگاه ها و وسایل ما را خراب کنی. ما نمی خواهیم به تو اجازه دهیم بیش از حد لزوم به بینایی جدیدت عادت کنی زیرا هنگامی که این مکان را ترک کنی و به وضعیت سابقت بازگردی، دوباره کور و نابینا خواهی بود و چنانچه تو در اینجا از امکان دیدن مصنوعیت بیش از میزان لازم استفاده کنی، قابلیت های ذاتی وجودت را که در اشخاص نابینا بیش از حد معمول پرورش پیدا می کنند، به دست فراموشی خواهی سپرد و قادر به هیچ کاری نخواهی بود. این کار به راستی نوعی شکنجه خواهد بود، زیرا بعدا دوباره ناتوان و ضعیف خواهی بود. تو اینجا برای تفریح و سرگرمی حضور نداری، بلکه برای شنیدن، دیدن و مبدل شدن به وارثی که حافظ دانشی والا برای شخصی دیگر است، در این مکان هستی. این شخص روزی بر سر راهت سبز خواهد شد و به نوبه خویش باید تمام این اطلاعات را در حافظه خود جا دهد. این دانش، طبیعتا می بایست در کتابها نگهداری می شد، اما ما بیم داریم که نکند به گونه ای شود که انسانهای بی توجه به همه چیز، تصمیم به خواندن هر کتابی بگیرند و بخواهند هر نوشته مقدسی را از آن خود سازند. روزی خواهد آمد که دانش و علم و اطلاعاتی که تو در ذهنت به خاطر خواهی سپرد و به شخص دیگری منتقل خواهی کرد، به صورت ضبط شده باقی خواهد ماند. در حال حاضر، این را در خاطر نگه دار که تو اینجا هستی تا بنا به اهداف و مقاصد و برنامه های ما عمل کنی، نه اهداف و برنامه های خودت. »

در داخل غار، همه چیز ساکت و خاموش بود. زاهد پیر لحظه ای مکث کرد و سپس گفت: « خب دیگر، اجازه بده کمی توقف کنم. باید برای مدتی استراحت کنم. تو باید به دنبال آب بروی و غار را تمیز کنی. ضمنا لازم است جو را نیز بکوبی. »

راهب جوان پرسید: « آیا باید قبل از هر کار، اتاق شما را پاک کنم ای استاد بزرگوار ؟ »

پیرمرد گفت: « خیر، من خودم اتاقم را پس از استراحتم پاک خواهم کرد. فقط لازم است کمی ماسه نرم برایم بیاوری و آن را همین جا بگذاری. »

او با لحن متفکر و اندوهگین گفت: « پس از بیش از هشتاد سال که از عمر من می گذرد و هیچ چیز جز تسامپا نخورده ام، اکنون نیاز عجیبی در خود احساس می کنم و انگار میل دارم خوراکی با طعمی دیگر بچشم، حتی شده برای یک مرتبه، … آنهم پیش از آنکه جان به جان آفرین تسلیم کنم و به جایی بروم که دیگر نیازی به خوراک و غذا نخواهد بود… » پیرمرد در شکافی که در جداره سنگی دیوار غار ایجاد شده بود، شروع به جستجویی بیهوده کرد و پس از آن که سرش را تکان داد افزود: « بدیهی است که خوردن خوراکی غیر معمول، باعث خواهد شد تا خیلی سریعتر به مرگ نزدیک شوم. »او پس از گفتن این حرف، با زحمت خود را به قسمتی از غار کشاند که در آن اقامت داشت و راهب جوان هنوز به آن قدم ننهاده بود.

راهب جوان در مدخل غار، شاخه پر برگی برداشت و تصمیم گرفت با شور و فعالیت هر چه تمامتر شروع به نظافت خاک رس داخل غار کند که بعنوان راهروی ورودی آنجا بشمار می رفت. پس از آنکه گرد و خاک و اضافات روی زمین را در گوشه ای جمع آوری کرد، همه آن را به بیرون غار برد و خاکها را طوری صاف  و مرتب کرد تا مدخل ورودی، صاف و هموار و مسطح باشد و چیزی مزاحم رفت و آمد نگردد. او سپس با قیافه ای خسته و قدم هایی سنگین به سمت دریاچه رفت و با زحمت تمام شن و ماسه جمع کرد و در دامن لباسش ریخت و به کنار غار آورد. او لایه ای ماسه نرم و تمیز روی زمین پخش کرد و آن را با شاخه درخت هموار و مسطح کرد. پس از شش سفر رفت و برگشت به کنار دریاچه، او به قدر کافی شن نرم برای راحتی مرد زاهد جمع آوری کرده و وظیفه اش را به پایان رسانده بود.

در انتهای غار، صخره ای دیده می شد که سطح آن صاف و صیقل شده بود، و دارای نوعی فرورفتگی بود که احتمالا از سرازیر شدن آب در دورانهای بسیار دور گذشته بر روی آن حکایت می کرد. او دو مشت جو، در آن گودال ریخت، سنگ گرد و بزرگی که در آن نزدیکی دیده میشد، بطور حتم وسیله آرد کردن آن جو محسوب می شد. راهب جوان، با کمی زحمت آن سنگ را برداشت و از خود پرسید که مردی به لاغری و ناتوانی آن زاهد پیر که بدتر از همه کور و ضعیف از انواع محرومیت ها نیز بود، چگونه می توانسته است آن را در دست گرفته و با آن جو آسیاب کند ؟

با این وجود، هر چند جو کاملا بو داده شده بود، لیکن لازم بود حسابی آسیاب نیز بشود. او سنگ را با صدایی خفه روی صخره انداخت در حالیکه حرکتی نیمه چرخشی نیز با آن انجام می داد. دوباره سنگ را برداشت و دوباره روی جوها فشار آورد. او به اینکار یکنواختش ادامه داد و به آسیاب کردن جو پرداخت و سنگ را طوری می چرخاند که باعث له شدن کامل دانه های خرد شده گردد. او گهگاه، آرد نسبتا درشت را از آن شکاف بر می داشت و دانه هایی جدید اضافه می کرد. تاک ! تاک ! تاک ! سرانجام بازویش به درد آمد و با کمری دردناک، از مقدار جو آسیاب شده اش احساس رضایت کرد و دست از کار توانفرسا کشید. او گودال را تمیز کرد و سنگ مخصوص آسیاب را هم با همان ماسه نرم پاک کرد تا هر چه دانه اضافی باقی مانده بود، پاک شود و چیزی برجا نماند. سپس آرد را در جعبه ای قدیمی که برای همین منظور مورد استفاده قرار می گرفت ریخت و با قیافه ای خسته به سمت مدخل غار رفت.

خورشید در اواخر عصر، هنوز هم گرم و درخشان بود. راهب جوان روی صخره ای نشست و با انگشتی شروع به هم زدن تسامپای خود نمود. پرنده ای که روی شاخه درختی ایستاده بود، سرش را به یک سو خم کرده و با بی تفاوتی آشکاری سرگرم تماشای آن اوضاع بود. در روی سطح آرام و یکدست دریاچه، ماهی درشتی کوشید حشره ای را شکار کند و در این کار هم موفق شد. در همان نزدیکی، در کنار تنه درختی، حیوانی از طایفه جوندگان سرگرم کند و کاو زمین بود و هیچ توجهی به حضور راهب جوان در نزدیک خود نداشت. ابری در برابر خورشید قرار گرفت و از حرارت آن کاست. مرد جوان پس از این خنکی ناگهانی هوا، دچار لرز شد و به سرعت از جایش برخاست، کاسه اش را شست و آن را با ماسه نرم، تمیز کرد. پرنده نیز در هوا بال کشید و ترسان از آنجا رفت در حالیکه حیوان جونده نیز پشت تنه درخت پنهان شد و با نگاهی کنجکاو به تماشای آن وقایع پرداخت. راهب جوان، کاسه اش را در جیب ردایش کرد و با شتاب به داخل غار رفت.

زاهد پیر در داخل غار حضور داشت. او پشتش را به دیوار سنگی تکیه داده و دیگر در وضعیت ایستاده نبود. او گفت: « میل دارم برای باری دیگر حرارت آتش را روی بدنم حس کنم زیرا اکنون نزدیک به شصت سال است که قادر به روشن کردن آتش برای خود نبوده ام. شاید هم بیشتر… آیا ممکن است آتشی روشن کنی ؟ آنگاه در کنار مدخل غار خواهیم نشست. »

راهب جوان گفت: « البته استاد. آیا شما سنگ چخماق و یا آتش زنه در اختیار دارید ؟ »

زاهد پیر گفت: « خیر من هیچ مایملکی مگر کاسه ام، جعبه نگهداری از جو و دو لباسم در این عالم ندارم. من حتی رواندازی نیز ندارم. »

راهب جوان با شنیدن این حرف، پتوی مندرس خود را روی شانه های پیرمرد انداخت و خارج شد.

در نزدیکی غار، زمین پوشیده از سنگها و صخره هایی بود که از ریزش کوه به آنجا افتاده بودند. در آن مکان، راهب جوان با دقت تمام دو سنگ گرد که می توانست به راحتی در کف دستهایش بگیرد انتخاب کرد و برداشت. او کوشید سنگها را به هم بزند و در همان نخستین بار موفق شد جرقه ای کوچک ایجاد کند. او دو سنگ را برداشت و در جیب ردایش کرد، سپس به طرف درختی قدیمی و تو خالی که دیگر جان نداشت رفت. ظاهرا آن درخت سالها پیش، از صاعقه ای، به آن وضعیت درآمده بود. او در داخل تنه درخت به جستجو پرداخت، و سرانجام موفق شد مشتی خرده چوب له شده و بسیار خشک که تقریبا مانند گرده چوب بودند بیرون بیاورد. او آن گرده را در جیب لباسش ریخت و سپس به جمع آوری برگ های خشک شده روی زمین پرداخت که در اطراف درخت دیده می شدند.

نیروی جسمانیش از باری که حمل می کرد، تضعیف می شد و سرانجام با آهی از رضایت به سمت غار رفت. در آنجا، بارش را در بیرون مدخل غار بر زمین نهاد و با دقت به سمت و جهت باد، به طوری که دود ناشی از آتش به داخل غار نرود، آتشی روشن کرد.

او اینکار را با ظرافت تمام انجام داد. نخست با کمک هر دو دستش گودالی کوچک در زمین ماسه ای کند و آن دو سنگ را در نزدیک خود قرار داد. پس از شکستن چند ترکه درخت و شاخه های بسیار خشک بزرگتر، آنها را روی هم چید و رویشان را با گرده چوب پوشاند. او قبلا آن گرده را با کف دستهایش حسابی خرده و له کرده بود، به طوری که مانند خمیری مرغوب از آب درآمده بود. او با قیافه ای جدی به جلو خم شد و سنگها را در دستهایش گرفت و آنقدر آنها را به هم زد تا آنکه بالاخره جرقه ای کوچک و ضعیف روی گرده چوبها جهید. او این کار را بارها و بارها تکرا کرد تا سرانجام شعله ای کوچک نمایان گشت. او در حالیکه تقریبا روی زمین دراز می کشید، با دقت و مراقبت تمام آهسته روی شعله گرانبها و ارزشمند دمید. شعله آتش، به تدریج درخشانتر شد و آهسته به آتشی مطبوع و گرم مبدل شد به طوری که راهب جوان توانست بازویش را روی آن دراز کند و در اطراف شعله، توده ای هیزم خشک بچیند. او باز هم در آتش دمید و با رضایت تمام شاهد شکل گرفتن شعله ای به راستی گرم و درخشان شد.

توجه و دقت و مراقبتی که راهب جوان از آن شعله آتش به عمل آورد، به مراتب بیشتر از توجهات مادر جوانی بود که از نوزاد شکم اولش به عمل می آورد. هیچ مادری مانند آن راهب جوان، آنقدر به طفلش توجه نداشت که راهب جوان به آن شعله آتش داشت ! شعله کم کم شدت گرفت و درخشانتر از پیش شد. در آخر راهب جوان با قیافه ای پیروزمندانه، شاخه های بزرگتری روی آن قرار داد و کم کم صدای ترکیدن چوب در آتش، طنینی شاد در اطراف پدید آورد. او به داخل غار رفت و به سمت پیرمرد زاهد شتافت و گفت: « ای استاد بزرگوار، آتش را آماده کردم. آیا اجازه می دهید کمکتان کنم ؟ » او سپس چوبدست محکمی در دست پیرمرد نهاد و در حالی که به او کمک می کرد که آهسته از جایش برخیزد، بازویش را به دور کمر لاغر و نحیف او انداخت و با هزار دقت و وسواس او را در کنار آتش و دور از هر دودی، بر زمین نشاند. راهب جوان گفت: « می روم برای امشبمان، چوب بیشتری جمع آوری کنم، اما نخست باید به داخل غار بروم تا این سنگها و این آتش زنه را در جایی خشک بگذارم تا مرطوب نشوند. » او پس از این حرف با رواندازی که روی شانه های استاد پیرش انداخته بود، بهتر روی بدن او را پوشاند، کاسه ای آب کنارش نهاد و رفت تا همان کارهایی را انجام دهد که گفته بود. او وسایلش را در نزدیک جعبه مخصوص نگهداری جو قرار داد. راهب جوان پس از خروج از داخل غار، کمی هیزم در آتش انداخت و دقت کرد تا مبادا استادش در معرض شعله های آتش قرار بگیرد و بسوزد، سپس با قدمهایی محکم و با اراده، به مکانی رفت که مرد بازرگان و دوستانش در آنجا اتراق کرده بودند. او تصور می کرد که آنها مقداری هیزم بر جا نهاده باشند. متاسفانه تصور او غلط از آب درآمد. اما بخت با او یار بود و با چیزی بهتر روبرو شد. مسافران کاروان فراموش کرده بودند ظرفی آهنی را با خود ببرند. آن ظرف بدون هیچ تردید از یکی از محموله های آنان بر زمین افتاده بود، بدون آن که شخصی متوجه افتادن آن شده باشد. احتمالا در هنگامی که سرگرم تماشای لجبازی گاومیش ها در آب بودند، و یا هنگامی که کاروان به حرکت درآمده بود شاید یکی از گاومیش ها، پایش را به آن ظرف زده و آن را پشت صخره انداخته بود. به هر حال، در آن موقعیت، و در آن وضعیت، آن ظرف، به منزله گنجی قیمتی برای راهب جوان به شمار می رفت.

اکنون امکان جوشاندن آب نیز وجود داشت ! زیر قابلمه، میخی چوبی و بزرگ قرار داشت. مرد جوان نمی دانست آن میخ به چه درد می خورد. او اصلا هیچ تصوری از کاربرد آن در ذهن نداشت اما به هر حال یقین داشت که آن وسیله نیز می توانست احتمالا روزی مورد استفاده شان قرار بگیرد.

او پس از کاوشی دقیق و وسواس گونه از آن حوالی و در کنار بیشه درختان، موفق شد مقدار قابل توجهی هیزم خشک پیدا کند. او چند بار پی در پی به غار رفت و دوباره بازگشت و هر بار مقادیر قابل ملاحظه ای چوب و شاخه درخت و ترکه با خود حمل کرد. او به پیرمرد نگفت که چه وسیله گرانبهایی پیدا کرده است. نخست می خواست در کنار او بنشیند تا بتواند با دل سیر، شاهد لذت بردن مرد زاهد در برابر آبی گرم باشد. در واقع بخت با آنها یار بود. او چای نیز در اختیار داشت زیرا مرد بازرگان به او مقداری چای هدیه کرده بود، اما تا آنزمان، به دلیل نداشتن وسیله ای برای داغ کردن آب، موفق نشده بود از چای مرد بازرگان استفاده کند.

آخرین بار هیزم راهب جوان به قدری سبک و ناچیز بود که ارزش رفتن تا داخل غار را نداشت. مرد جوان در اطراف گشتی زد تا شاخه ای با ضخامت و کلفتی مناسب پیدا کند. او در کنار بیشه ای در همان نزدیکی، در کنار ساحل دریاچه، تعدادی لباس پاره و مندرس پیدا کرد. آن لباس های ژنده چگونه در آنجا حضور داشتند ؟ راهب جوان قادر به پاسخگویی به این سوال نبود. تعجب و شگفتی راهب به میل و آرزو تغییر شکل یافت. او به جلو رفت تا آن لباس های مندرس را از زمین بردارد اما ناگهان از جا جهید و دستخوش ترسی شدید شد هنگامی که صدای غرشی عصبانی از میان لباس ها شنید ! او به جلو خم شد و متوجه شد آنچه را که بعنوان توده ای لباس پاره در نظر پنداشته بود، در واقع مردی با بدنی بی اندازه لاغر و استخوانی بود. مرد ناشناس یوغی به دور گردن داشت. در واقع آن چیزی که دور گردن مرد بود، تخته سوراخ داری بود که سر و گردن محکومین از آن سوراخ بیرون می زد. امتداد چوب در دو طرف سر مرد، حدودا نیم متر بود. آن تخته چوب به دو قسمت فوقانی و تحتانی تقسیم شده و در قسمتی، به وسیله یک لولا و در قسمت دیگر آن با یک قفل و یک چفت مجهز شده بود. سوراخ وسط چوب طوری منحنی بود که بتواند با حالت گردن مرد محکوم مطابقت داشته باشد. آن وسیله به راستی آلتی برای شکنجه به شمار می رفت. مرد بینوا، به راستی مانند اسکلتی زنده بود.

راهب جوان روی زمین زانوزد و شاخه های درختان بیشه را کنار زد . سپس در حالی که از جایش بلند می شد، با عجله به سمت دریاچه شتافت تا کاسه اش را از آب پر کند. او با عجله به سمت مرد مجروح دوید و آهسته آب را در دهان نیمه باز او جاری ساخت. مرد تکانی خورد و چشمانش را گشود. آهی از آسودگی خیال کشید و مرد راهب را در برابر خود مشاهده کرد و زیر لب گفت: « سعی کردم کمی آب بنوشم اما در آب افتادم. با این چوبی که بر گردن دارم، در آب شناور شدم و نزدیک بود غرق بشوم. چند روز در آب ماندم و تازه همین اخیرا بود که موفق شدم از آب خارج شوم. » او لحظه ای خاموش شد در حالیکه دیگر یارای سخن گفتن نداشت. راهب جوان دوباره کمی آب به او داد، سپس کمی آرد جو کوبیده شده را با آن آب مخلوط کرد و به او خوراند. مرد پرسید: « آیا ممکن است این یوغ را از گردنم باز کنید ؟ چنانچه با کمک دو سنگ بزرگ روی این قفل بکوبید، قفل آن خود به خود باز خواهد شد. »

راهب جوان از جایش برخاست و به کنار دریاچه رفت تا دو سنگ نسبتا بزرگ و سنگین بردارد. او به کنار آن مرد بازگشت و سنگ بزرگتر را زیر لبه قفل گذاشت در حالیکه سنگ دوم را برداشت و ضربه ای محکم بر آن کوبید. مرد گفت: « از آن طرف بزنید و درست در نقطه ای ضربه را فرود آورید که لولای آن قرار دارد… سپس محکم به سمت پایین بکشید. »

راهب جوان با دقت قفل و چفت را چرخاند تا روی آن را عوض کند، سپس ضربه ای محکم در همان نقطه ذکر شده فرود آورد. سپس آن را محکم پایین کشید و سرانجام با صدای شکسته شدن آهنی زنگ زده مواجه شد و قفل باز شد. راهب جوان با ظرافت آن تخته چوب عظیم و سنگین را از دور گردن مرد محکوم بیرون آورد. لبه های چوب طوری پوست گردن را مجروح ساخته بود که خون از آن جاری بود. راهب جوان که ناجی مرد محکوم به شمار می رفت اعلام کرد: « این چوب را خواهیم سوزاند. واقعا حیف است که آن را دور بیاندازیم ! »

پ . ن : با تشكر فراوان از آزيتاي عزيز براي تايپ و ارسال اين مطلب.

از آنجايي كه اين كتاب ناياب است و pdf ‌آن هم موجود نيست و اگر هم بود خيلي از دوستان با دانلود مشكل دارند ، دوست عزيزمان قبول زحمت فرمودند و تايپ اين كتاب ارزشمند را به عهده گرفتند.

فرزانه گوشه نشین (راهب)

Hermit

لوبسانگ رامپا در کتاب “راهب” که با نام «فرزانه ی گوشه نشین» در ایران چاپ شده است، داستان راهب پیری را تعریف می کند که در جوانی توسط نیروهای چینی اسیر و شکنجه و نابینا شده بود. پس از این حوادث، افرادی که خود را «باغبانان کره ی زمین» معرفی می کنند، او را به یک سفینه ی فضایی می برند. اطلاعاتی راجع به گذشته ی زمین و خطر انفجار هسته ای در سالهای آتی زمین به او داده می شود تا آنها را به فردی (رامپا) که در اواخر عمرش نزد او می رود منتقل کند تا او نیز جهانیان را مطلع سازد.

مطالبی چون :

– دیدار از سیاره ای که دو خورشید به رنگ آبی و نارنجی دارد. آنجا نوعی مرکز علمی و فرهنگی و بزرگترین مرکز دنیاست ! …
– دیدار از رصدخانه ای در فضا که آنها به کمک آن، از دورترین سیارات مراقبت و محافظت کرده و قادرند بفهمند کدام دنیا یا سرزمین در حال تدارک دیدن جنگ است.
– ملاقات نه مرد خردمند که داناترین مردانی هستند که طی قرون متمادی، عمرشان را وقف خیر و صلاح دیگران کرده اند.
– دیدار از سیاره ای که ارواحی بالدار و بسیار ظریف در باغی زیبا پرواز می کردند. آنها دارای هوش بسیار زیادی هستند.
– جزئیات نحوه ی شکل گیری و آماده شده زمین برای حضور موجودات زنده… عصر یخبندان و حیوانات عظیم الجثه ی اولیه… نخستین گونه ی انسانها با پوستی ارغوانی رنگ… قاره آتلانتیس… زئوس، آپولون، آفرودیت… خدایان کوه المپ… به وجود آمدن نژاد ژاپنی توسط ایزاناگی و ایزانامی و …
– موسی، محمد، گوتاما (بودا)، کنفوسیوس

و … در این کتاب مطرح می شوند.

فایل زیر، خلاصه ای از مهمترین مطالب این کتاب است. قسمتهایی از متن که داخل {{ }} قرار گرفته اند، بخشهایی هستند که در ترجمه ی فارسی کتاب حذف شده اند و از نسخه ی انگلیسی کتاب ترجمه کرده ام.

 

:: لینک دانلود 1 (حجم 1.95 MB) ::

::لینک دانلود 2 ::

منيع وبلاگ ارزشمند : http://ooust.wordpress.com

پ . ن :از آنجايي كه اين كتاب ،كتاب ارزشمندي است آزيتاي عزيز زحمت كشيدند و اين كتاب را تايپ كردند و براي بنده ارسال نمودند. از آنجايي كه براي بسياري از دوستان دانلود مشكل است تصميم گرفتم به صورت مطلب و قسمت قسمت بگذارم. و با تشكر از نويسنده وبلاگ  (ابديت در اوست) كه ما را با نويسنده هاي مختلف و آثار ازشمندشان آشنا كردند.

فرزانه گوشه نشین

فصل نخست

در هوای بیرون، خورشید با شدت هر چه تمامتر می درخشید و با تابش خود، درختها را روشن میساخت و سایه هایی سیاه در پشت صخره هایی برجسته پدید می آورد، و در دریاچه ای به رنگ آبی آسمانی، در جشنی از الماسهای درخشان منعکس میشد. با این وجود، در آنجا، در گوشه ای سرد و خنک در داخل غار راهب پیر، نور خورشید به سختی قادر بود از میان شاخ و برگ گیاهان آن نزدیکی به درون بتابد و به همین دلیل با حالتی ملایم و با تلالؤیی سبز رنگ و تسکین بخش به درون نفوذ پیدا می کرد و از آزردن چشم های خسته و سوخته از نور شدید و درخشان خورشید دست میکشید .

مرد جوان با احترام تمام در برابر زاهد تارک دنیا تعظیم کرد و گفت: « استاد والامقام ! من به این دلیل نزد تو آمده ام تا تو مرا تعلیم دهی… ».

او با صدایی آهسته این جمله را بیان کرد. زاهد با بدنی نحیف و لاغر روی قطعه سنگی که با گذشت زمان ساییده و کهنه شده بود، نشسته بود.

تارک دنیا فرمان داد: بنشین.

راهب جوان که ردایی به رنگ سرخ آجری بر تن داشت، برای بار دیگر تعظیم کرد و چهار زانو روی خاک رس کف غار نشست. فاصله اش با زاهد پیر، چند قدم بیشتر نبود.

راهب پیر ساکت و خاموش ماند. این احساس به انسان دست می داد که او از میان حدقه های خالی چشمهایش، سرگرم نظاره کردن بر گذشته هایی لایتناهی بود. مدتها پیش، سالهای قبل، هنگامی که هنوز راهبی جوان بیش نبود، تحت اسارت کارمندان دولتی چینی درآمده و در لهاسا به کار و خدمت برای آنان مشغول بود . آنها چشمان او را از حدقه درآورده و با بیرحمی تمام او را نابینا ساخته بودند، آن هم به این دلیل که او حاضر نشده بود اسرار دولتی را که حتی در اختیار نداشته، به آنان بازگو کند. راهب جوان، پس از شکنجه های فراوان، با چشم های نابینا و بدنی مجروح، و در حالی که سرشار از نا امیدی ویأس و احساساتی تلخ و آرزوهایی برباد رفته بود، موفق شده بود خود را افتان و خیزان، از دروازه های شهر دور کند. او که فقط در هنگام شب به حرکت خود می پرداخت، همچنان به راه رفتن ادامه می داد و از شهر دورتر و دورتر میشد . او تقریبا از شدت درد، مبتلا به جنون شده و از شدت راه رفتن ، بنیه اش را از دست داده بود، و از رویارویی با هر موجود بشری اجتناب می کرد. او فقط فکر میکرد و هیچ کاری جز اندیشیدن انجام نمی داد.

لامای جوان تصمیم گرفته بود از کوه ها صعود کند و با خوردن علف ها و گیاهان کمیاب و نادری که در آن نقاط مرتفع پیدا می کرد، زنده مانده بود و تشنگی خود را با چشمه ها و آبشارهای کوهستانی رفع می کرد. او فقط از طریق صدای آب، قادر به یافتن چشمه هایی کوهستانی میشد و سرانجام با این شیوه بود که توانست آن جرقه تضعیف شده حیات و هستیش را محفوظ نگاه دارد و جان به جان آفرین تسلیم نکند. کم کم، جراحات بسیار وخیم و دردناکش التام یافتند و از حدقه های خالیش هم دیگر خونابه و چرک بیرون نیامد. با این وجود او هنوز هم به صعود خود ادامه می داد و قصد داشت حدالامکان از کسانی که بی دلیل و با شیوه ای جنون آمیز قصد آزار همنوعانشان را داشتند دوری کند. کم کم هوای ارتفاعات بالا پاکتر شد. لامای جوان دیگر قادر به یافتن شاخه های درختانی که بتوانند او را تغذیه کنند نگشت و علف و سبزه ای هم نیافت.

اکنون نمیتوانست با خم شدن بر روی زمین، گیاهی از خاک بیرون آورد و بخورد. و ناچار بود مانند خزنده ای، به جلو پیش برود و کورمال کورمال و آهسته قدم بردارد . ناچار بود به جلو برود تا با امیدی که در دل داشت بتواند خوراکی یافته و قادر به ساکت کردن فریاد های دلخراش و دردناک شکمش گردد.

کم کم هوا سردتر و باد هم شدیدتر شد. علیرغم همه چیز، لاما به صعود خود ادامه می داد. بالا، باز هم بالاتر. درست مثل این بود که با نیرویی درونی به جلو رانده میشد . هفته ها پیش، در همان آغاز سفرش، او شاخه کلفتی بر سر راهش یافته و چوبدستی محکم از آن ساخته بود. آن چوبدست به او کمک می کرد راهش را بیابد. اما اکنون، چوبدستش با دیواری برخورد میکرد که ظاهرا هیچ روزنه و شکافی نداشت.

لامای نوجوان، باشدت و دقت تمام به زاهد پیر خیره نگریست. بی حرکتی پیرمرد، کامل بود. نوجوان که میخواست اطمینان حاصل کند مرد زاهد در وضعیت سالم و طبیعی به سر میبرد، خود را با این فکر تسلی داد که « پیشینیان والامقام و بزرگوار» همیشه در گذشته زندگی می کردند و در مورد هیچکس و هیچ چیز، تعجیل و شتاب نمیکردند . راهب جوان با کنجکاوی به آن غار خالی نگاه کرد . خالی بودن غار، براستی مطلق بود. در گوشه ای، کمی کاه به زردی گراییده دیده میشد. آنجا ظاهرا بستر زاهد بود. در کنار این بستر، کاسه ای مشاهده میشد. بر روی لبه یک صخره، ردایی زعفرانی و بسیار مندرس و ژنده قرار داشت که با قیافه ای اسفبار و غم انگیز آویزان بود و انگار از رنگ و رو رفته شدن خود از تابش نور خورشید، اطلاع داشت. دیگر هیچ وسیله ای دیده نمی شد. هیچ چیز.

پیرمرد زاهد به گذشته خود می اندیشید و به دردها و رنجها و مشقاتی فکر میکرد که در هنگام شکنجه شدن تحمل کرده بود. به جراحات خود می اندیشید. به هنگامی که چشمهایش را از حدقه درآورده بودند. او نیز در آن دوران، درست مانند مرد جوانی که اکنون در مقابلش حضور داشت، جوان بود…

راهب پیر، با نوعی خشم که از ناامیدی و ناتوانیش سرچشمه می گرفت، با چوبدستش، ضربه ای محکم به سد راهی زد که در برابرش قد علم کرده بود. چه سد راه عجیبی. او همیشه بیهوده میکوشید حدقه های بی چشمش را از هم باز کند. او دوباره به یاد گذشته افتاد…

…راهب جوان و نابینا، سرانجام خسته از تجربه احساساتی بسیار شدید که او را در چنگال خود اسیر کرده بودند، در کنار آن دیوار عجیب از هوش رفت. هوای سرد کوهستان از میان لباس نازک و ژنده او به داخل بدنش نفوذ یافته و آهسته هر نوع حرارت و گرما و حیات و هستی را از آن بدن ضعیف و نحیف به سرقت می برد .

مدتی طولانی سپری شد. صدای پاهایی که انگار کفشی به پا داشتند، بر روی زمین صخره ای اطراف بازتاب پیدا کرد. صدای حرف زدن به گوش رسید. انگار شخص یا اشخاصی سرگرم سخن گفتن با صدایی خفه بودند و زبانی که تکلم می کردند، نا آشنا بود. سپس بدن لاغر و نحیف از زمین برداشته و همراه آنان برده شد. سپس صدایی آهنین به گوش رسید. لاشخوری که در انتظار غذایی خوب بود، ناراحتی و نارضایتی خود را اعلام کرد و بی هیچ شور و اشتیاقی به پرواز درآمد و از آنجا دور شد.

پیرمرد گوشه نشین، آغاز به کار کرد. این وقایع به دوران بسیار دور گذشته تعلق داشت. اکنون نوبت او بود که به این لامای نوجوان، تعلیماتی بدهد. درست همانگونه که به او آموزشهایی داده بودند.

راستی، کی بود؟ چند وقت پیش بود؟ آیا شصت سال پیش بود؟ هفتاد سال پیش؟ نکند بیشتر بود؟ اهمیتی نداشت. این موضوع فاقد اهمیت بود. زیرا به دوران دور گذشته تعلق داشت و در مه غلیظ زمان محو و ناپدید شده بود. دانستن مقدار سالها، برای انسان چه اهمیتی داشت، هنگامی که عمر عالم را می دانست؟…

زمان به نظر، دست از حرکت برداشت. حتی باد ضعیفی که برگها را به حرکت می انداخت، دست از زمزمه خود کشید. در هوا، انسان آشکار قادر بود نوعی حالت انتظار اسرارآمیزی را حس کند. در همین حالت بود که راهب پیر، رشته سخن را به دست گرفت و آغاز به صحبت کرد. راهب جوان منتظر نشسته بود . سرانجام، هنگامی که فشار روحی ناشی از انتظار، به سر حد خود رسید، استاد والامقام لب به سخن گشود: « تو را از این جهت نزد من فرستاده اند زیرا هدف بزرگی در زندگی داری و باید کار مهمی را در طول حیاتت به انجام رسانی. من باید تو را با هر آن چه که میدانم، آشنا کنم تا آن که تو نیز، تا اندازه ای قادر به این شوی که از سرنوشتت آگاهی یافته و قبول مسئولیت کنی. »

او مقابل مرد جوان بود. راهب جوان نمی دانست چه رفتاری داشته باشد. او در این اندیشه بود که برقراری ارتباط با نابینایان، کار دشواری است، زیرا به نظر مشغول « نگریستن » به انسان بودند، بدون آنکه چیزی ببینند و انسان به این فکر می افتاد که در واقع آنها کاملا قادر به دیدن مخاطب خود هستند، و همین امر، حالت عذاب و ناراحتی پدید می آورد.

صدای خشکی که از مدتها پیش سخن نگفته بود، کلام از سر گرفت و گفت: « هنگامی که جوان بودم، از مشکلات فراوانی عبور کردم . مشکلاتی که به راستی بسیار دردناک و مشقت بار بودند. کن ناچار به ترک شهر بزرگ و عزیزمان، لهاسا شدم. ناچار شدم به سفر در نقاطی ناآشنا بپردازم. گرسنه، بیمار، مجروح و بیهوش، مرا به مکانی ناآشنا بردند و تعلیماتی به من دادند که برای چنین روزی بود. آنها تدارک چنین ملاقاتی را دیده بودند. هنگامی که اطلاعاتم را به تو منتقل ساختم، وظیفه ام را به پایان رسانده و به سرنوشت و کارم در این دنیا پایان داده ام. آنگاه میتوانم در کمال صلح و آرامش به سرای آسمانی بشتابم. » او در حین بیان این مطلب، به ناگهان از حالتی نورانی برخوردار شد. نوری درونی چهره سالخورده و پرچین و چروکش را روشن ساخت و بی اراده، چرخ نیایشش را سریعتر به چرخش انداخت.

در بیرون، سایه ها کم کم زمین را می پوشاند، بر شدت باد افزوده شد و باعث بلند شدن خاک و خاکستر به هوا شد. در نقطه ای، پرنده ای فریادی کشید و انگار قصد داشت خبری را با اصرار هر چه تمامتر بیان کند. از نور و روشنایی روز ، به تدریج کاسته میشد در حالیکه سایه ها امتداد می یافت و بر طول آنها اضافه می شد. در داخل غار، که اکنون به راستی تاریک شده بود، راهب جوان اندکی چمباتمه زد تا شاید بتواند صدای ناله شکمش را که هر لحظه بیشتر میشد، مخفی نگه دارد. گرسنگی بیداد می کرد. او به این فکر افتاد که علم و دانش در کنار گرسنگی، همواره قد علم می کرد. گرسنگی و دانش ! دو یار جدا نشدنی ! لبخندی نامحسوس بر روی لبان راهب پیر نقش بست و گفت: « آه ! به این ترتیب صحت داشت ! این مرد جوان به راستی گرسنه است. مرد جوان، درست به مانند طبلی خالی، صدا از خود می دهد. شخصی که این اطلاعات را به من داد. » راهب پیر ، آهسته و با زحمت بسیار، و در حالیکه از فرط پیری و سن زیاد خمیده شده بود موفق شد بایستد و با هزار مشقت به گوشه ای نامریی در داخل غار رفت. او پس از لحظاتی بازگشت در حالیکه بسته ای کوچک در دست داشت. آن را به راهب جوان داد و گفت: « این از طرف راهنما و استاد گرامیت است. او گفت که این بسته، تا اندازه ای، باعث لطف بخشیدن به دروس و آموزشت خواهد بود. »

در داخل بسته، شیرینی هایی مخصوص از سرزمین هندوستان بود . شیرینی هایی کوچک که تا اندازه ای قادر بودند از حالت یکنواختی و همیشگی خوراک روزانه یا همان تسامپا بکاهد. از طرفی برای جایگزین کردن آب همیشگی و غیر قابل تغییر، کمی شیر بز نیز وجود داشت.

در حالیکه راهب جوان از استاد بزرگوارش خواهش و دعوت می کرد که در آن خوراک با او سهیم شود، راهب گوشه نشین فریاد برآورد: « نه ! نه! من به سهولت از نیاز های دوران جوانی با خبرم ! به ویژه از نیاز های مرد جوانی که باید به جهان وسیع سفر کند و به آنسوی کوه ها برود. بخور و از خوراکت لذت ببر. من، موجود ناقابل، سعی دارم بنا به روش حقیرانه ام، از فرمایشات بودا پیروی کنم و با همان دانه خردل استعارتی به زندگی بپردازم. و اما تو، غذایت را بخور و بعد هم بخواب زیرا احساس می کنم که شب فرا رسیده و ما را در کام خود فرو برده است. » پس از این جمله او از جایش برخاست و به گوشه ای از غار رفت که کاملا از دیده ها مخفی بود.

مرد جوان به سمت روزنه غار پیش رفت. شکاف ورودی دیگر قابل رویت نبود و فقط لکه ای بیضی شکل به رنگ خاکستری بود که با سیاهی داخل غار، مغایرت داشت. قله کوه های مرتفع دیگر هیچ مگر اشکالی تیره و تار نبودند که در برابر رنگ بنفش آسمان در حال غروب، خودنمایی می کردند. به ناگاه، شکوه قرص ماه نمایان شد، بویژه که با عبور ابری سیاه و تنها از مقابلش، صد چندان توجه را جلب می کرد. انسان به این اندیشه می افتاد که شاید خدایی پرده های شب را کشیده بود تا آن که بشریت قادر به مشاهده « سیبل » ، شهبانوی آسمانها گردد.

راهب جوان، زیاد در آن مکان نماند. خوراکش بسیار ناچیز و کم بود و برای جوانی غربی کاملا غیر قابل قبول. او به سرعت داخل غار رفت و پس از ایجاد شکافی در شن برای قرار دادن کمرش، بی درنگ به خوابی عمیق رفت. با نخستین انوار سحر، به تلاطم افتاد. ناگهان از خواب بیدار شد، از زمین برخاست و با نگاهی گناهکار، به اطراف خیره شد. در آن لحظه ، راهب پیر مشغول راه رفتن به شیوه ای مشقت بار در قسمت اصلی غار بود. راهب جوان با حالتی پریشان و نگران فریاد برآورد: « ای استاد گرامی ! من بیش از اندازه خوابیدم ! از خاطر بردم در مراسم دعای نیمه شب شرکت کنم.»

او سپس متوجه شد که در کجا حضور دارد و احساس بلاهت کرد. راهب پیر لبخندی زد و گفت: « نترس مرد جوان . ما در اینجا، دعای نیمه شب نداریم. انسان هنگامی که به قدر کفایت پیش رفته و تکامل یابد، به سهولت قادر است دعا و نمازش را در وجودش ، و در هر کجا که حضور دارد، و در هر وقتی که باشد انجام دهد. خب دیگر… خوراک تسامپایت را آماده کن، آن را بخور و سیر شو زیرا امروز من باید خیلی چیز ها برایت تعریف کنم و تو باید تمام گفته های مرا به خاطر بسپاری. »

او پس از بیان این حرف، آهسته از غار خارج شد و قدم به سحرگاهی تازه نهاد.

یک ساعت بعد، مرد جوان در مقابل استاد کهنسال نشسته و به داستانی بسیار عجیب و مسحور کننده گوش می داد. داستانی که پایه تمام مذاهب است و سرچشمه تمام افسانه ها و قصه های پریان و جادوگران و منشا تمام اسطوره هایی که ممکن است در دنیا وجود داشته باشد. داستانی که از همان نخستین روزهای زندگی طایفه ای و قومی، به وسیله راهبان و حتی « دانشمندان » به ظاهر عالم و دانای امروزی، پنهان شده است.

کمی از نور خورشید، در کمال ظرافت، از میان شاخ و برگ دهانه غار به داخل تابید و در رگه های فلزی موجود در دیواره های صخره ای غار، به درخشش پرداخت. هوا اندکی گرم شد و مهی رقیق بر روی سطح دریاچه ظاهر شد. پرنده هایی با شدت تمام به نغمه سرایی پرداختند، در حالیکه طبق عادت همیشگی شان به یافتن دانه ای برای خوردن مشغول بودند. در آسمان، کرکسی تنها و منزوی به دلیل حضور نوعی جریان هوای مقتدر، به گردش و پرواز مشغول بود و هر دم اوج می گرفت و دوباره با بالهای بزرگ و وسیع خود به پایین می آمد و با چشمان تیز و نافذ خود به جستجوی زمین های اطراف می پرداخت تا شاید جانوری مرده و یا در حال مردن را یافته و گرسنگی خود را تسکین بخشد. پس از آنکه مطمئن شد در آن اطراف هیچ جنبنده ای وجود ندارد، با کشیدن فریادی بلند، به سراغ مکانی بهتر رفت.

راهب پیر، بی حرکت و صاف نشسته بود. بدن لاغر و استخوانیش به زحمت با لباس زعفرانی که دیگر چیز زیادی از آن نمانده، پوشیده شده بود. استفاده از صفت « زعفرانی » براستی اغراق است. رنگ پارچه از تابش نور خورشید، رنگ و رو رفته شده و فقط نوارهای زرد رنگ در قسمت هایی دیده میشد که چین های لباس، مانع از بین رفتن رنگ آنها شده بودند. پوست روی گونه های زاهد، کشیده شده و گونه هایش برجسته و تیز بود. رنگ چهره اش پریده و سفید بود از آنگونه پریدگی هایی که در بین افراد نابینا بسیار متداول است. پاهایش برهنه بود. مایملک دنیوی او بسیار کم و ناچیز بود: یک کاسه، یک چرخ نیایش و یک ردای تعویضی که آن نیز در وضعیتی اسفناک بود. دیگر هیچ چیز در این دنیای زمینی…

راهب جوان، به تمام این چیزها می اندیشید. هر قدر انسان در رموز مکتوم عرفان و معنویت عروج کند و تدرجی مداوم و پیوسته داشته باشد، کمتر از مایملک دنیوی برخوردار است. راهب های بزرگ با رداهای زرین خود، با ثروت و دارایی و کوهی از خوراکیها و غذاهای گوناگون، مدام در حال ستیز و نبرد بودند. آنها فقط برای لحظه حال زندگی می کردند و بس و به نوشته های مقدس، تنها توجه نسبی ابراز می داشتند.

پیرمرد با صدایی ضیف و ناتوان گفت: « جوان ، باید بدانی که ساعت مرگ من نزدیک گشته است. اما نخست باید دانش و آگاهیم را به تو منتقل سازم. آنگاه روح من آزاد خواهد بود تا خود را به سرای آسمانی برساند. سپس این وظیفه تو خواهد بود که این دانش را به دیگران انتقال دهی. بنابراین باید با دقت به گفته هایم گوش دهی. همه چیز را به خاطر بسپار و مهمتر از هر چیز، « هرگز در وظایفت کوتاهی نکن. »

راهب جوان با خود اندیشید: « این را بخوان ! آن را یاد بگیر ! این را مطالعه کن ! ظاهرا از حالا به بعد زندگی فقط به تلاش و کوششی مشقت بار مبدل خواهد شد. دیگر نه خبری از بادبادک بازی خواهد بود، نه قایم موشک و نه … » اما راهب پیر مشغول صحبت خود بود: « تو از شیوه ای که چینی ها با من برخورد کردند، خبر داری. تو می دانی که من در دنیایی ناشناخته به راهم ادامه دادم و سرگردانی زیادی کشیدم تا آن که سرانجام اتفاقی خارق العاده برایم رخ داد. این وضعیت به دلیل نیرویی درونی رخ داد و مرا تا بدانجا هدایت کرد که سرانجام در کنار دروازه های معبد خرد، به عالم بیهوشی فرو رفتم. بگذار این واقعه را برایت نقل کنم. من همانگونه که این دانش را دریافت کردم، همانگونه نیز به تو انتقال خواهم داد، زیرا علیرغم نابینا بودنم، قادر به دیدن همه چیز گشتم. »

راهب جوان، با اشاره سر، گفته های پیر مرد را تایید کرد. او پاک از یاد برده بود که زاهد پیر قادر به دیدن وی نیست. اما به موقع به خود آمد و گفت: « من به اظهارات شما گوش خواهم داد استاد ارجمند، زیرا حافظه مرا به گونه ای شکل داده اند که هیچ حرف یا مطلبی را فراموش نخواهم کرد. » او پس از این حرف، تعظیمی کرد و با دقت نشست تا به سخنان استادش گوش فرا دهد.

پیر مرد، خرسندی و رضایتش را با تبسمی آشکار ساخت و به دنباله حرفهایش افزود: « نخستین چیزی که به خاطرم می آید این است که خود را روی بستری نرم و راحت، به حالت درازکش احساس کردم. بدیهی است که در آن دوران من، مانند تو، مردی جوان بودم و بر این پندار به سر می بردم که مرا به سرای آسمانی برده اند. اما هیچ چیز نمی دیدم. حال آنکه من می دانستم که اگر به سرای باقی رفته باشم، می بایست قوه بینایی ام را باز یافته باشم. بنابراین به همان حالت درازکش ماندم و منتظر شدم. کمی بعد، صدای قدمهایی بسیار آهسته به گوشم رسید. صدای پا نزدیک و در کنارم متوقف شد. من بی حرکت ماندم و نمی دانستم انتظار چه چیز یا چه کسی را داشته باشم. صدایی که تا اندازه ای با صدای ما انسانها تفاوت داشت گفت: « آه ! به این ترتیب تو دوباره به هوش آمدی. حالت چطور است ؟ »

با خود گفتم چه پرسش احمقانه ای ! من چگونه می توانم حال خوبی داشته باشم هنگامی که نیمه جان شده ام، و دارم از گرسنگی تلف میشوم ؟ از گرسنگی ؟ اما دیگر احساس گرسنگی نمی کردم. در واقع حالم خیلی هم خوب بود. خیلی خیلی خوب. من انگشتانم را تکان دادم. با احتیاط فراوان این کار را کردم. سپس دستی به بازوانم کشیدم . آنها دیگر مثل سابق، مانند دو چوب استخوانی نبودند. انگار گوشتی زیر پوست داشتم. انگار شکل و حالت سابقم را پیدا کرده بودم. البته هنوز هم از قوه بینایی بهره مند نبودم اما قادر به درک این مطالب بودم. پاسخ دادم: « آری ! آری ! حالم به راستی خوب است. از لطف و محبت شما سپاسگزارم. »

آن صدا گفت: « خیلی دوست داشتیم بینایی ات را به تو بازگردانیم، اما چشم های تو را کاملا از حدقه درآورده اند و ما قادر به کاری نشدیم. اندکی استراحت کن. بعدا به گفتگو خواهیم نشست. »

من به استراحت پرداختم. به هر حال چاره دیگری هم نداشتم. پس از مدتی کوتاه به خواب رفتم. چند وقت خوابیدم؟ قادر به گفتن این نکته نیستم، اما صدای زنگوله هایی بسیار ملایم مرا از خواب بیدار کرد. زنگوله هایی که از هر زنگی و از نفیس ترین ناقوسهای قدیمی نقره نیز زیباتر و باشکوه تر و از شیپور های معابد نیز خوش آهنگتر بود. نیم خیز شدم و به آرنجهایم تکیه دادم و به گونه ای حدقه هایم را گشودم که انگار میتوانستم به دایره های خالی چشمهایم فشار بیاورم و چیزی ببینم. بازوانی سراسر آکنده از مهر و محبت، شانه های مرا حلقه کرد و صدایی به من گفت: « از جا برخیز و همراه من بیا. من تو را هدایت خواهم کرد. » راهب جوان که با نگاهی شیفته و مسحور، در پایین پای گوشه نشین کور نشسته بود، از خود پرسید که چرا چنین وقایعی هرگز برای او رخ نداده بودند ؟ … او به هیچوجه خبر نداشت که روزی، خودش نیز با یک چنین اتفاقات جالب و مشابهی رویارو خواهد شد. او به خود جرات داد، لب به سخن گشود و گفت: « خواهش می کنم ادامه دهید استاد بزرگوار. خواهش می کنم ادامه دهید. »

راهب پیر از شنونده جوانش، با لبخندی تشکر کرد و به داستانش ادامه داد: « مرا به جایی هدایت کردند که ظاهرا اتاقی بزرگ و وسیع بود و تعدادی اشخاص در آن حضور داشتند. من قادر به شنیدن زمزمه صدایشان، و خش خش لباسهایشان بودم. راهنما گفت: « همینجا بنشین . » آنها چیز عجیبی زیر بدنم جای دادند. من بیخبر همه جا، بنا به عادت انسانهای عاقل خواستم بر زمین بنشینم که ناگهان با آن شیء برخورد کردم و نزدیک بود آن را درهم بشکنم. » راهب پیر لحظه ای خاموش شد و خنده ای محجوب کرد. ظاهرا آن خاطره قدیمی را دوباره در ذهن مرور می کرد، سپس گفت: « من آن چیز عجیب را با دقت لمس کردم. به نظرم چیزی نرم و در عین حال سفت رسید. این شیء با چهارپایه حمل می شد و چیزی وجود داشت که استخوان پشت مرا صاف نگه می داشت. من به این نتیجه رسیدم که آنها مرا بیش از اندازه ضعیف و ناتوان تصور کرده بودند و گمان نمی بردند که بتوانم با  نیروی جسمانیم بر روی زمین بنشینم، اما به سرعت دریافتم که آنها به زحمت از خندیدن خود جلوگیری می کنند و به این نتیجه رسیدم که این اشخاص با این شکل و شیوه، می نشستند. این حالت نشستن به نظرم کمی عجیب می رسید. همینطور هم بی اندازه خطرناک، و باید در کمال صداقت اقرار کنم که با کمی ترس و لرز خود را به این وسیله عجیب چسباندم تا نیفتم. »

راهب جوان کوشید این وسیله را در نظر مجسم کند. چگونه ممکن بود چنین چیزی وجود داشته باشد ؟ چرا بعضی از انسانها، وسایلی اینچنین بیهوده و بدردنخور درست می کردند ؟ او با خود گفت: « زمین سفت، از هر چیز برایم مناسبتر است. دیگر خطر افتادن وجود ندارد. انسان در امنیت کامل به سر می برد. در ثانی، کدام انسانی پیدا می شود که آنقدر ضعیف و ناتوان باشد که به چنین چیزی نیاز داشته باشد تا پشتش نگاه داشته شود ؟ … »

راهب پیر رشته سخن را دوباره در دست گرفت و راهب جوان با خود اندیشید که پیرمرد سخنران دارای ریه هایی قدرتمند است !

ان صدا به من گفت: « ظاهرا ما هنوز هم تو را به تعجب و شگفتی می اندازیم. حتما از خودت می پرسی ما کیستیم و چرا تو حالت به این خوبی است. سعی کن راحت تر بنشینی زیرا ما باید خیلی چیزها به تو بیاموزیم و نشان دهیم. »

من با لحنی ملامت آمیز گفتم: « ای سرور بزرگوار، من نابینا هستم. چشم های مرا از حدقه درآورده اند. با این حال شما می گویید که خیلی چیزها برای نشان دادن به من دارید ؟ اما چگونه چنین چیزی ممکن است ؟ »

آن صدا گفت: « نگران نباش و آرامشت را بازیاب، زیرا با کمک زمان و صبر و حوصله، همه چیز بر تو روشن خواهد شد. »

قسمت های پایینی پاهایم در فضایی خالی معلق شده و کم کم دردناک می شدند. من پاهایم را به سمت بدنم آوردم و کوشیدم تا آنجا که برایم مقدور بود در وضعیت نیلوفر یا لوتوس بنشینم. نشستن به این وضعیت، در آن سکوی چوبی عجیب که دارای چهار پایه بود و آن پشتی سفت که پشت وکمرم را صاف نگه میداشت، بسیار دشوار بود. با این حال، هنگامی که به وضعیت معمول خود درآمدم، احساس راحتی بیشتری کردم. با این وجود، از آنجا که چشمهایم، جایی را نمیدید، هر لحظه بیم داشتم به جایی که نمی دانستم در کجا است، پرت شده و بیفتم.

آن صدا به من گفت: « ما باغبانهای زمین هستیم، و در سرتاسر کهکشانهای عالم به گردش و سفر می پردازیم. شما زمینیها، افسانه های زیادی درباره ما دارید. شما ما را رب النوع های آسمان می نامید و از ارابه های آتشین ما سخن می گویید. ما اکنون قصد داریم اطلاعاتی درباره اصل و منشاء حیات و هستی در روی زمین به تو بدهیم تا آنکه تو نیز بنوبه خویش، این اطلاعات را به کسی منتقل کنی که بعدها به دیدنت خواهد آمد. این شخص دور دنیا را خواهد گشت و این اطلاعات را به همه بازگو خواهد کرد. »

من که سراسر آکنده از ترس می شدم گفتم: « اما ظاهرا اشتباهی رخ داده است. من هیچ چیز مگر راهبی بدبخت و فقیر نیستم. راهبی که هنوز هم نمی داند به چه دلیل دست به صعود از این کوه مرتفع زد. »

آن صدا زمزمه کنان گفت: « این ما بودیم که با کمک علم و دانشمان، تو را به سمت خود کشاندیم. ما تو را به دلیل هوش و حافظه بی نظیرت انتخاب کردیم. حافظه ای که قصد داریم آن را بهبود بخشیده و باز هم بهتر از گذشته کنیم. ما همه چیز را درباره تو می دانیم و به همین دلیل است که اینجا حضور داری. »

در بیرون غار، در زیر نور صبحگاهی که اکنون در اوج درخشش خود بود، پرنده ای ناگهان به وحشت افتاد و جیغی بلند کشید. صدای جیغ پرنده خشمگین و ناراضی بود. با پرواز پرنده، از شدت صدایش نیز کاسته شد. پیرمرد سرش را بلند کرد و گفت:« چیزی نیست. احتمالا پرنده ای شکاری در حال پرواز در ارتفاعی بالا است ! »

راهب جوان احساس می کرد وقت و حوصله ای برای حواس پرتی ندارد، به ویژه هنگامی که دارد با آن دقت به داستانی گوش فرا می دهد که به زمانی بسیار دور تعلق داشت. زمانی که او در کمال سهولت قادر بود آن را در ذهن مجسم کند. در کنار آبهای آرام و بی دغدغه آن دریاچه، درختهای بید، به گونه ای نامحسوس تکان می خوردند و در نوعی خواب آلودگی به سر می بردند. تنها در اوقاتی احساس مزاحمت می کردند که جریانی از هوای سرگردان، از راه می رسید و برگهای آنها را به تکاپو می انداخت و باعث می شد آنها در مقام اعتراض از این که از آن خواب راحت بیرون آمده اند، زمزمه ای آرام از خود بیرون دهند. در این وقت از روز، نخستین پرتوهای خورشید از کنار دهانه غار گذشته بودند. در آن قسمت هوا خنک بود، و روشنایی روز، رنگی مایل به سبز پیدا می کرد.

پیرمرد تکانی خورد، چین دامن ردایش را که مندرس و ژنده بود، مرتب کرد و به داستانش ادامه داد: « من بی اندازه ترسیده بودم. وحشتزده بودم. چه چیزی درباره این « باغبانهای زمین » میدانستم ؟ من خودم باغبان نبودم و سررشته ای از این کار نداشتم، من نه اطلاعاتی درباره گیاهان و گلها داشتم، نه چیزی از عالم هستی و کهکشانها می دانستم. حتی میل و رغبتی هم به دانستن چیزی در این مورد نداشتم. در حالیکه به چنین چیزهایی می اندیشیدم، پاهایم را به لبه آن شیء عجیب تکیه دادم و از جایم برخاستم. دستهایی بسیار مقتدر و محکم، هر چند مهربان مرا به گونه ای به عقب هل دادند که دوباره خود را در وضعیت نشسته مشاهده کردم. درست به همان شکل مسخره ای که قبلا برایت توضیح دادم. یعنی پاهایم در هوا معلق شده بود و پشتم به تکیه گاهی که در عقبم قرار داشت می چسبید. آن صدا زیر لب گفت: « تو را به اینجا آورده اند و در همین جا باید خیلی چیزها بیاموزی. »

در حالی که نشسته مانده بودم و در حالتی متعجب و در عین حال سرخورده و خشمگین به سر می بردم، بحثی بسیار شدید، به زبانی ناشناخته میان چند نفر درگرفت. صداهای زیادی بودند. باز هم صداهایی دیگر. بعضی از صداها بلند و تیز بودند. درست مثل آنکه از حلق موجودات کوچکی مانند اجنه بیرون می آمد. بعضی از صداها هم بم، یا تو خالی، یا رسا بودند، و یا به فریادی شبیه بودند که گاومیش نر از بالای ارتفاعات کوهستانی، از خود بیرون می دهد. برایم اهمیت نداشت این اشخاص که بودند، نکته اساسی این بود که ماجرا از عاقبت خوشی برایم حکایت نمی کرد. من بهیچوجه میلی به همکاری و سازش با انان نداشتم و بدتر از همه آنکه علیرغم میل و خواسته ام، زندانی آنان شده بودم، نه ! ماجرا بهیچوجه برایم خوب شروع نشده بود. در حالیکه بحثی غیرقابل درک برای من ، میان آنان درمیگرفت، من به گوش دادن به صدای آنان ادامه دادم و تا حدودی در ترس و هراس به سر می بردم. من صداهایی تند و تیز مانند نی چوپانها و یا دردناک مانند صدای شیپوری در یک مسیر صخره ای می شنیدم. این اشخاص چه نوع موجوداتی می توانستند باشند ؟ چگونه ممکن بود موجودات بشری، یک چنین صداهای عجیبی از خود بیرون دهند ؟ من در کجا حضور داشتم ؟ نکند وضعیتم بدتر از هنگامی باشد که اسیر دست چینی ها بودم ؟ آه ! ای کاش قادر به دیدن اطرافم بودم …! ای کاش دارای چشم هایی بودم و می توانستم چیزهایی را که نمیشود حدس زد ببینم…! آیا اگر مبتلا به درد نابینایی نبودم، راز اطرافم از این حالت مرموز و اسرارآمیز بیرون می آمد ؟ خیر… زیرا همانگونه که بعدا می بایست کشف می کردم، آن راز مکتوم از ماهیتی باز هم اسرارآمیزتر برخوردار میشد ! به این ترتیب، من همچنان نشسته باقی ماندم، مردد و سراپا وحشتزده . شکنجه هایی که در زیر دست چینی ها تحمل کرده بودم، مرا ضعیف و ناتوان کرده بود و این احساس در من وجود داشت که دیگر یارای تحمل کردن شکنجه هایی بیشتر را نخواهم داشت. به هیچوجه تحمل زجر و دردی دوباره را نداشتم. همان بهتر بود که شاهد آمدن نه اژدهای عظیم میشدم و مرا بیدرنگ در کام خود فرو می بلعیدند تا آنکه مجبور نباشم این حالت بی اطلاعی از دنیای ناشناخته اطرافم را تحمل کنم. من نشسته باقی ماندم زیرا کار دیگری باقی نمانده بود.

صدای داد و فریادی که به گوشم می رسید، باعث شد من برای امنیت جسمانیم به هراس بیفتم. چنانچه از قوه بینایی برخوردار بودم، شاید کوششی نومیدانه برای گریز از آن محل می کردم، اما موجودی که فاقد چشم باشد، علنا ناتوان است و کاملا تحت تسلط دیگران و تحت تسلط همه چیز. از قلوه سنگ کوچکی که باعث لغزیدن او می شود تا در بسته اتاق و هر چیز ناشناخته ای که دائما پیش روی او قرار می گیرد و قد علم می کند و با حالتی نامشخص و تهدیدآمیز و ظالمانه، حالتی همیشه خطرناک پیدا می کند. صدای جمعیت باز هم شدت بیشتری گرفت. بعضی از صداها به اوج خود می رسید در حالیکه بعضی دیگر مانند ناله گاومیش ها، به غرش در می آمدند. می ترسیدم مبادا عملی خشونت آمیز در باره من به انجام رسانند و ضرباتی به بدنم وارد آورند که من بینوا، با حضور در ظلمتی ابدی، قادر به حدس و دریافت غیر منتظره آنها نبودم. تا آنجا که برایم امکان داشت لبه های صندلیم را محکم گرفته بودم، اما بعد از مدتی دستهایم را به سرعت شل کردم و آنها را از حالت انقباض بیرون اوردم زیرا با خود اندیشیدم که اگر قرار باشد ضرباتی در سر و صورت و بدنم دریافت کنم، در حالت انقباض از وضعیت دردناکتری به رنج می افتادم و همان بهتر که شل می ماندم.

همان صدایی که برایم دیگر آشنا می رسید گفت: « از چیزی نترس. اینجا نوعی شورای عمومی است. هیچ آزار و گزندی به تو نخواهد رسید. ما فقط در حال بحث هستیم تا چگونه با بهترین شیوه ها، به تو آموزش های لازم را بدهیم. »

من با صدایی گمگشته گفتم: « ای سرور عالیمقام، من تعجب می کنم که اشخاصی به بلندپایگی کسانی که در این مکان حضور دارند، قادرند مانند پست ترین روستاییان و جاهلان ساده دلی که به چوپانی مشغولند و از گاو میش های ما در کوهستانها نگه داری می کنند، به داد و فریاد مشغول شوند ! »

خنده هایی سرگرم از گفته ام استقبال کرد. به نظر می رسید که حاضران در آنجا، از گفته های من که ماهیتی نسبتا صریح و خشونت آمیز برخوردار بود، هیچ کینه و ناراحتی به دل نگرفته بودند.

صدا پاسخ داد: « این نکته را هرگز از خاطر نبر، مهم نیست انسان به چه مقامی می رسد، همیشه باز هم جایی برای بحث کردن و عدم توافق وجود دارد. همیشه شخص یا اشخاصی وجود دارند که عقایدشان با دیگران فرق می کند. همه باید بحث کنند، خیر و بد هر نکته ای را با دقت مطالعه کنند و با تحکم فراوان از عقاید و اعتقاداتشان دفاع کنند.

برای شاهدانی که از هشیاری و آگاهی لازم برخوردار نیستند، بحث آزاد، همیشه مقدمه ای برای انجام اعمال خشونت آمیز به شمار می رود. » او ضربه ای به شانه من زد تا به من اطمینان خاطر بدهد، سپس گفت: « ما در این مکان، نه تنها از اشخاصی پذیرایی می کنیم که از نژادهایی متفاوت می آیند ، بلکه افرادی هم داریم که از دنیاها و عوالم دیگر آمده اند. برخی از آنان، شکلی دارند که تو را به یاد کوتوله هایی نحیف و ضعیف می اندازد، در حالیکه برخی نیز مانند غول هایی واقعی به نظر می رسند و می توانند شش برابر قد و قامت آن موجودات کوتاه قامت را داشته باشند. » من صدای دور شدن قدم هایش را شنیدم در حالیکه به سمت گروه اصلی می رفت. منظورش از این حرف ها چه بود ؟ به چه شکل و قیافه ای بودند ؟ و اما درباره غول ها ! خب ! من نیز همانند بسیاری از مردم افسانه های زیادی درباره غولها شنیده بودم. در مورد کوتوله ها هم باید بگویم که در بعضی از جشن های سالیانه، در نمایش ها و برنامه های تفریحی، میشد کوتوله هایی را دید. اما سرم را تکان دادم. تمام این وقایع بیش از میزان درک و قابلیت تصور من بود. هر چند او به من خاطرنشان ساخته بود که هیچکس قصد آزار رساندن به مرا نداشت، و این که فقط یک بحث عادی و آزاد داشتند، اما با این حال، باید اعتراف می کردم که حتی بازرگانان هندی که به لهاسا می آمدند با چنین داد و فریاد و غرش هایی مخوف به مشاجره نمی پرداختند و با چنین صداها و فریادهای عجیبی اظهار عقیده نمی کردند. بنابراین تصمیم گرفتم آرام بمانم و منتظر باشم. به هر حال چاره دیگری هم نداشتم ! »

در سایه روشن خنک غار، راهب جوان که همچنان روی زمین نشسته و غرق در تفکرات خود بود، بی اندازه مسحور و شیفته داستانی شده بود که از موجوداتی عجیب و غریب سخن می گفت.

با این حال، هر چند مسحور و غوطه ور شد لیکن قادر نبود ناله های معترض شکمش را ساکت کند. غذا ! خوراکی ! در اسرع وقت ! این چیزی بود که در آن لحظه، از هر چیز برایش مهمتر بود !

راهب پیر به ناگهان دست از صحبت کشید و زیر لب گفت: « آری… باید کمی استراحت کنیم. غذایت را آماده کن. من باز می گردم. » او پس از گفتن این جمله آهسته از جایش برخاست و به انتهای غار رفت.

راهب جوان با شتاب از غار بیرون دوید. برای لحظه ای نگاهی به پایین انداخت، سپس به سمت ساحل دریاچه دوید. ماسه های نرم و قهوه ای رنگ ساحل، به گونه ای می درخشیدند که انگار قصددعوت راهب را به میان خود داشتند. راهب جوان کاسه اش را از جیبی که در جلوی ردایش داشت بیرون آورد، آن را آب کرد، و با یک حرکت دست، آن را شست. سپس کیسه کوچکی را که پر از جو کوبیده شده بود، از یکی دیگر از جیب هایش بیرون کشید. مقدار کمی از آن جو آرد شده را در کاسه چوبینش ریخت و با دقت کمی آب دریاچه را که با کف دست جمع کرده بود، به آن اضافه نمود. او آن مخلوط را با دیده ای گرفته تماشا کرد. در آنجا، خبرب از کره یا چای نبود. جو آرد شده با آب مخلوط شد و خمیری چسبناک درست شد. به این هم میشد گفت غذا ؟! او انگشتانش را در کاسه کرد و آنقدر آنرا هم زد تا مخلوط مناسب و باب میلش تهیه شد. سپس با کمک دو انگشتش، شروع به خوردن محتویات کاسه کرد. او به آرامی و بدون هیچ شور و رغبتی غذایش را خورد.

هنگامی که از خوردن فارغ شد، کاسه اش را در آب دریاچه شست، کمی ماسه نرم برداشت و با دقت و شدت، شروع به ساییدن قسمت داخل و خارج کاسه اش کرد. سپس بار دیگر آن را آب کشید و خیس خیس آن را در جیب ردایش جای داد.

او روی زمین زانو زد، قسمت پایینی لباسش را روی زمین پهن کرد، آن را تا آنجا از ماسه پر کرد که دیگر یارای بلند کردن پارچه لباسش را نداشت. او با جهشی، از جا برخاست و تلو تلو خوران به سمت غار رفت. هنگامی که به داخل قدم نهاد، ماسه ها را روی زمین ریخت، از غار خارج شد و به جستجوی شاخه درختی پرداخت که دارای برگ های زیاد بود. پس از بازگشت دوباره به غار، او با دقت شروع به جارو کردن زمین ماسه ای و سفت غار کرد که از خاک رس پوشیده بود، سپس لایه کلفتی ماسه روی زمین پخش کرد که از کنار ساحل دریاچه آورده بود. ظاهرا آن مقدار ماسه ای که آورده بود، کافی نبود. می بایست باز هم به کنار ساحل دریاچه برمی گشت. او هفت بار به ساحل رفت تا سرانجام از نشستن بر روی زمین راضی شد. او با وجدانی آسوده، پتویش را که با پشم گاومیش تهیه شده بود، و قبلا روی زمین گسترده بود، روی آن زمین نرم شده پهن کرد و نشست.

راهب جوان، در هیچ یک از مجلات و روزنامه های مد جهان نمی توانست به کسب مقامی امیدوار باشد. ردای سرخ رنگش، تنها لباسش بود. در برخی از قسمتها، پارچه اش آنچنان فرسوده بود که نخ نما شده و به نوعی حالت نازکی رسیده بود که او را به هیچوجه از حملات بادهای تند و سوزناک در امان نگه نمی داشت. او نه کفشی، نه نعلینی و نه لباس زیری در اختیار نداشت. فقط همان ردای سرخ رنگش را داشت که در هنگام شب، در موقع خواب از تنش بیرون می آورد تا خود را در وسط تنها پتوی پشمیش بپوشاند. تنها وسیله اش، همان کاسه چوبیش بود و کیسه کوچک حاوی جو کوبیده شده و یک جا طلسمی قدیمی و کهنه که او آن را با جا طلسمی دیگری جایگزین ساخته و در آن هیچ چیز مگر یک طلسم ساده نگذاشته بود. او حتی چرخ نیایش نداشت ! این وسیله، برای کسانی بود که از وضعیتی بهتر از او برخوردار بودند و اندکی پول داشتند. طلبه جوان مانند سایر همکلاسی هایش ناچار بود از چرخ های نیایش عمومی که در معابد یافت می شدند، استفاده کند و به انها اکتفا نماید. مغز سرش را تراشیده بودند. او ضمنا آثار جراحتی ناشی از « نشانه های عصر بشری » را نیز بر مغز سرش حمل می کرد. در جایی که روی سرش شمع هایی را روشن ساخته بودند تا ببینند میزان عمق و شدت مدیتیشن و عبادتش تا چه اندازه است، و این که آیا قادر هست در برابر درد و بوی ناشی از سوختگی گوشت سر، بی احساس باقی بماند یا نه… پس از این دوره از کارها بود که او را برای انجام مأموریتی ویژه به دوردست راهی کرده بودند تا خود را به غار مرد راهب برساند. اما از روشنایی روز کاسته می شدو سایه ها به درازا رسیده و هوا داشت کم کم سرد می شد. او نشست و منتظر ماند تا زاهد پیر بنا به میل و اراده اش، دوباره به سراغش بیاید.

سرانجام صدای کشیده شدن قدم های پایی به گوش رسید. سپس صدای تنفسی خس خس دار به گوش رسید. پیرمرد از راه رسید. راهب جوان، با احترامی جدید به تماشای او پرداخت و از خود پرسید که آن زاهد محترم با چه تجربیات عجیبی که رویارو نشده بود !… چه دردها و رنجهایی که متحمل نشده بود ! ضمنا چه خرد و فضلی از تمام وجودش ساطع می شد ! هاله ای خردمندانه او را در بر گرفته بود. پیرمرد آهسته آمد و در حالیکه بدن نحیفش را به زحمت می کشید، نشست. در آن لحظه، فریادی وحشتناک سکوت هوای بیرون را درهم شکست و موجودی عظیم و به هم ریخته با جهشی غیر منتظره در مدخل ورودی غار نمایان شد. راهب جوان در یک چشم برهم زدن از جا جهید. او آماده بود برای دفاع از زاهد پیر، به پیشواز مرگ بشتابد. او مشت هایش را از ماسه پر کرد و آماده بود که آنها را به سمت چشمهای موجود مزاحم بپاشد که ناگهان آن موجود با صدا و جملاتی اطمینان بخش به حرف آمد. او طوری حرف می زد که انگار با شخصی که حدودا نیم فرسنگ از او فاصله داشت، قصد سخن گفتن دارد: « درود ! درود ! آه ! ای راهب مقدس و معظم ! من برای دعای خیر شما به اینجا آمده ام ! برای آنکه سفرم را تقدس ببخشید. دعای خیر شما را برای امشب درخواست دارم زیرا اردوگاهمان را در کنار دریاچه برپا کرده ایم. بفرمایید ! برایتان چای و جوی آرد شده آورده ام. دعای خیر شما را میخواهم ای راهب مقدس و بزرگوار ! دعای خیر شما را می خواهم ! »

او با صدایی بسیار بلند حرف می زد. او دوباره برخاست و اینکارش باعث ترس راهب جوان شد. مرد تازه وارد با عجله به سمت پیرمرد رفت، با تمام بدنش روی زمین خاکی دراز کشید و به حالت سجده درآمد و گفت: « چای و جو آرد شده … بفرمایید. لطفا بگیرید. » او با حرکتی سریع دو کیسه کوچک را کنار مرد زاهد نهاد.

زاهد پیر با لحن ملایم و ملامت آمیزی گفت: « بازرگان…بازرگان… با چنین صدای بلندی که داری، من پیرمرد نحیف و ضعیف را به لرزه می اندازی. اما صلح و آرامش به همراهت ! امیدوارم که دعای خیر«گوتاما» بر سر تو سرازیر شده و با تو باقی بماند. امیدوارم که سفرت بدون دردسر و مشکلات گوناگون به سرعت و به راحتی به اتمام برسد و تجارتت پر سود و منفعت باشد. »

مرد بازرگان با صدای بلندش دوباره به حرف آمد و گفت: « تو کیستی، خروس جوان جنگی ؟ آه ! مرا عفو کنید و پوزش مرا بپذیرید ای پدر مقدس جوان… اما در تاریکی این غار، من نتوانستم به درستی تشخیص دهم که شما نیز به طبقه روحانیت تعلق دارید. »

مرد زاهد با صدای ضعیف و خشکش پرسید: « تو چه اخباری داری، بازرگان ؟ »

مرد بازرگان با لحنی سرگرم کننده پاسخ داد: « اخبار ؟ خب … نزول خواری هندی را کتک زده و دمار از روزگارش درآورده اند. هنگامی که رفت تا شکایتش را به ماموران انتظامی تحویل دهد، یکبار دیگر هم از دست آنان کتک خورد زیرا به آنان توهین کرد. نرخ گاومیش تنزل کرده و نرخ کره افزایش یافته است. راهبان دروازه مقدس در حال بالا بردن نرخ حق العبور خود هستند. دالای لاما، ذات بسیار ژرف و خردمند هم به کاخ جواهرات نقل مکان کرده اند. ای زاهد گرامی، اخبار تازه ای در دست نیست. ما امشب در کنار دریاچه اردو زده ایم و فردا به سمت « کالیم پنگ » عازم می شویم. هوا خوب است و بودا ما را از هر حیث مورد لطف و حمایت خود قرار داده است و شیاطین هم ما را راحت گذاشته اند. آیا نیازی هست که برایتان آب بیاورند ؟ و یا ماسه نرم و تازه و خشک برایتان بیاورند تا روی بستر خوابتان بپاشند ؟ شاید پدر مقدس جوان، از حالا به تمام نیازمندی های شما رسیدگی کرده باشد، نه ؟…»

در حالیکه سایه ها، به سفر دوردست خود به سمت ظلمت شبانه ادامه می دادند، زاهد پیر و مرد بازرگان به گفت و گوی خود ادامه دادند و از لهاسا، تبت و هندوستان صحبت کردند و حتی از سرزمین های آن سوی جبال هیمالیا نیز حرف زدند. سرانجام مرد بازرگان با جهشی برخاست وبا ترس و لرز نگاهی به تاریکی که هر لحظه غلیظ تر می شد انداخت و با لحنی التماس کننده پرسید: « وای… ! پدر مقدس جوان، من نمی توانم به تنهایی در تاریکی قدم بردارم ! آیا مرا تا اردوگاهم همراهی خواهید کرد ؟ »

مرد جوان گفت: « من بنا به دستورات راهب بزرگوار عمل کرده و کسب تکلیف می کنم. چنانچه ایشان اجازه این کار را بدهند، من همراه شما خواهم آمد. خرقه راهبی من، مرا از خطرهای شبانه محفوظ نگه خواهد داشت. » راهب پیر با خنده ای خفه، اجازه اش را صادر کرد و مرد جوان به آن بازرگان غول پیکر تعارف کرد پیشاپیش او از غار خارج شود. مرد بازرگان بوی نامطبوعی از خود ساطع می کرد که آمیزه ای از چربی و پیه گاومیش و بوی عرق تن بود. در کنار مدخل غار، ترکه ای، تصادفا با چهره مرد بازرگان برخورد کرد سپس صدای فریادی به گوش رسید که از پرنده ای وحشتزده بلند شده بود، و اکنون با تاسف شاخه درخت را ترک می کرد.

مرد بازرگان فریادی از ترس کشید و در حالی که نزدیک بود از هوش برود در کنار پای راهب جوان بر زمین افتاد و با ناله و شیون گفت: « ای وای ! پدر مقدس جوان ! تصور کردم که بالاخره شیاطین موفق به اسیر گرفتن من شدند ! من تقریبا حاضر شده بودم، نه چندان، اما تا حدودی حاضر شده بودم که پولی را که از نزول خوار هندی گرفته بودم، به او باز گردانم. شما جان مرا نجات دادید. شما باعث فرار شیاطین شدید. کاری کنید که من در کمال امنیت به اردوگاهم بازگردم، من هم به نوبه خویش قول می دهم با رسیدن به آنجا، یک کیسه پر از « تسامپا » و نصف کیسه چای به شما بدهم. » این موقعیتی بود که اصلا نباید از دست می رفت. راهب جوان برای تشدید اهمیت حضورش در کنار مرد بازرگان و برای جدیت بخشیدن به اوضاع شروع به خواندن دعای اموات کرد و از ارواح آواره و سرگردانی که از نعمت آرامش و صلح برخوردار نبودند، تقاضا کرد مزاحمتی برایشان ایجاد نکنند و سرانجام دعایی هم برای نگهبانان دروازه ها و جاده ها خواند. سر و صدای نابهنجاری آغاز شد – زیرا راهب جوان دارای صدایی بسیار نابهنجار بود ! – باعث مزاحمت تمام موجودات شبانه شد، از جمله شیاطین و اشباح، البته چنانچه از چنین موجوداتی در آن حوالی یافت می شد…

آنها سرانجام به آتش اردوگاه رسیدند. در کنار آتش، همسفران مرد بازرگان نشسته و سرگرم خواندن ترانه های متفاوت و یا نواختن موسیقی بودند در حالیکه زنها، سرگرم خرد کردن برگهای چای بودند و خرده ها را در قابلمه ای پر از آب جوش می ریختند. یک کیسه کامل جو کوبیده شده به این مایع اضافه شد در حالیکه پیرزنی، دستش را در کیسه ای دیگر می کرد تا مقداری کره گاومیش از داخل آن بردارد . او سپس کره را در آب جوش ریخت. پیرزن دو بار دیگر هم کره اضافه کرد تا آنکه پس از لحظاتی، چربی کره بر روی سطح آب جوش آمد و کف کرد و به غل غل افتاد.

حرارت وگرمای آتش، دلپذیر ومطبوع، و شادی حاضران در اردوگاه مسری بود. راهب جوان ردایش را در اطرافش پهن کرد و با وقار و حیایی که در چنین شرایطی لازم می نمود، روی زمین نشست. پیرزنی که دماغش تا پایین چانه اش می رسید، با محبت تمام دستش را به سمت او دراز کرد. راهب جوان که حرکت دست پیرزن را دیده بود، کاسه چوبیش را از لباسش درآورد و به او داد. پیرزن کاسه راهب را از تسامپا و چای پر کرد. در هوای پاک کوهستان، آب در صد درجه سانتیگراد و یا دویست و دوازده درجه فارنهایت به جوش نمی آید، و انسانهای ساکن این مناطق باز هم قادرند درجه حرارتی را تحمل کنند که در مناطق دیگر به عنوان درجه جوشش می نامند. تمام مسافران در کمال شادی به خوردن شامشان پرداختند و کمی بعد، هر بیننده کنجکاوی می توانست گروهی از مسافران را ببیند که برای شستن کاسه های غذایشان، به سمت دریاچه می رفتند و پس از ساییدن کاسه هایشان با ماسه های نرم کنار ساحل، کاسه ها را آب میکشیدند و دوباره به کنار آتش باز می گشتند. رودی که به آن دریاچه ریخته می شد، ماسه ای به همراه می آورد که به راستی از لطافت و نرمی خاصی برخوردار بود و از ارتفاعات بالای کوه ها به پایین آورده می شد. ماسه ای که اغلب با گرده ای به رنگ طلایی همراه بود…

مسافران، اشخاصی بسیار شاد و شوخ طبع بودند. داستان های بی شمار بازرگانان و موسیقی آنان ، همچنین ترانه ها و آواز هایی که باعث نشاط و شادی اطرافیان می شد، زندگی نسبتا یکنواخت و خالی از تفریح مرد جوان را رنگ و رویی تازه می بخشید. مهتاب نمایان شد و باعث روشن ساختن مناظر خشک اطراف شد. پرتوهای سیمین، سایه هایی با اشکالی بسیار واقع گرایانه و عجیب در اطراف پدید می آوردند. شراره های آتش مثل سابق پرشور نبودند و شعله ها نیز آهسته در حال خاموش شدن بودند. راهب جوان با بی میلی از جای خود برخاست و پس از چند بار تعظیم و تشکر از مهمان نوازی آنان، هدایایی را که مرد بازرگان به زور به او می داد، پذیرفت. مرد تاجر متقاعد شده بود که حضور راهب جوان باعث نجات یافتن او از شر شیاطین و اشباح شده بود !

راهب جوان با بسته ها و پاکت های کوچک، با خوشحالی در امتداد دریاچه به راه افتاد و به سمت راست پیچید و از میان بیشه ای مملو از درخت بید عبور کرد، سپس در کنار مدخل غار که سیاهی و ظلمت ترسناک آن، انگار سرگرم تماشای او بود، از حرکت ایستاد. او لحظه ای درنگ کرد و نگاهی به آسمان انداخت. در آسمان، در نقطه ای بسیار بسیار دوردست، نوری درخشان به آرامی سرگرم عبور از پهنه سماوات بود. برای لحظاتی چند، راهب جوان در اندیشه فرو رفت سپس وارد غار شد.

با تشكر فراوان از آزيتاي عزيز كه زحمت كشيدند فصل اول را براي من ارسال  و در حال تايپ اين كتاب هستند.

 

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: