بایگانی دسته‌ها: دیوید آیک

دیوید آیک – توهم بزرگ زمان و مکان

دیوید آیک – توهم بزرگ زمان و مکان

david-icke

Advertisements

دیوید آیک

گزارش هفتگی
نویسنده : آرش بیک
قسمت : 281 دانستنیها
تاریخ : 23 سپتامبر 2008

«دیوید آیک» ، محقق، جامعه شناس و نویسنده چند کتاب ارزنده راجع به پنهان کاری دولتها، اخیراً سخنرانی جالبی انجام داده است که در این گزارش به نکات مهمی از آن اشاره خواهم کرد. اما قبل از آغاز این گزارش مایلم قدری راجع به او بدانیم ، «دیوید آیک» اهل انگلستان است و در دوران جوانی یکی از فوتبالیست های معروف کشورش بوده است ولی بعدها تدریجاً کارش به سیاست کشیده می شود که البته به گفته خودش کتاب جالب و خواندنی 1984 ، اثر «جورج اورول»، سبب کشش او به عالم سیاست می گردد و تحت تاثیر همین کتاب اولین کتاب خود را در باب آزادی انسان می نویسد و در آن زمان که تقریباً 30 ساله بود، استقبالی از کتاب او نمی شود و حتی در یک شو تلویزیونی که شرکت کرده بود ، توسط شومن آن برنامه و حاضرین در استودیو به شکل ناراحت کننده ای مورد تمسخر و استهزا قرار می گیرد.
مدتی می گذرد و با آغازعصر «اینترنت» و پخش سریع اخبار و حوادث مختلفی که در جهان اتفاق می افتد خصوصاً بعد از حادثه حمله تروریستی به نیویورک , تدریجاً مردم انگلیس و بخشاً اشخاصی که کتاب او را در نقاط مختلف جهان خوانده بودند متوجه امر خارق العاده ای می شوند و آن که پیش بینی های دقیق او در رابطه با حوادث جهان، دولت سایه و جماعات سری همه و همه درست از آب در می آیند.

https://i2.wp.com/www.alien-earth.org/books/authors/david_icke.jpg
«دیوید آیک» ، می گوید؛ حرفهایی را که می خواهم با شما در میان بگذارم بدون شک در همه جای کره خاکی پخش می گردد و در میان شنونده ها، آمریکایی، استرالیایی، یهودی، مسلمان، مسیحی، سیاه و سفید بدان گوش خواهند داد، همه افرادی که در حقیقت با کمی اختلاف نظر انسان بوده و از نظر آفریدگار یکی هستند به آن گوش فرا خواهند داد. انسانهایی که بخاطر ایده های گوناگون و خلقیات متفاوت گاهی بخاطر عقاید مختلف حاضرند همدیگر را نابود کرده و از بین ببرند و اصولاً در همین جاست که انسانها به شکل ریشه ای و تعصب گرایانه به گروهی فرصت طلب، این اجازه را می دهند که مسیر و جهت فکری آنان را بدست گرفته و سپس بر اساس نفع شخصی یا گروهی، به هر سو و جهتی آنها را سوق داده و درنهایت بطرف مرکزی برای قدرت و استبداد در آورند. یا به زبان ساده تر، سرنوشت میلیونها انسان در دست گروهی معدود و جاه طلب خلاصه می گردد. جالب است که بدانید در اوایل سالهای 90 بود که ناگهان احساس کردم دچار تحول فکری شده ام و به قولی توانایی آن را پیدا کرده ام که مسائل را از دریچه ای متفاوت بنگرم، بعضی ها به این حالت می گویند؛ «بیداری عرفانی روحانی» البته با (بیداری مذهبی) اشتباه نگردد, زیرا گاهی مردم تصور می کنند که منظور از حالت «بیداری عرفانی روحانی» ، همان حالت مذهبی است در صورتی که از نظر من عوالم مذهبی در جهت مخالف عوالم عرفانی است زیرا من بر این باور هستم که مذهب بزرگترین شکل کنترل فکری انسان، آنهم بر اساس گناه و ترس و متعاقب آن کنترل فکری کامل انسان است ولی «بیداری عرفانی روحانی» دقیقاً متضاد عوالم مذهبی است. زیرا فقط در حالت عرفانی است که فکر و وجدان انسان به ناگاه آزاد گشته و از قید و بندها رها می گردد و نتیجتاً در همین حالت است که انسان نه تنها آزادانه اندیشیدن را تجربه می کند بلکه به دیگران نیز، این اجازه را می دهد که آزادانه بیاندیشند , به قولی احترام افکار و عقاید دیگران را حق طبیعی آنان بداند. مثال جالبی را می خواهم برایتان بزنم، چندی پیش در اطراف شهر «ولز» بودم. در آنجا مزارع بسیار زیبایی وجود دارد و در حال خود، مشغول نگاه کردن به مزارع بودم که ناگهان عبور گله ای گوسفند با مرد چوپانی که آنها را کنترل می کرد نظرم را بخود جلب کرد، آنها ظاهراً می خواستند از پل کوچکی عبور کرده و سپس وارد مزرعه آنسوی خیابان شوند، گوسفندان برای مدتی مکث کرده و بی حرکت مانده بودند و به ناگاه یکی از آنان به طرف پل حرکت می کند و دیگر گوسفندان نیز به دنبال او بحرکت در می آیند و تک و توک گوسفندان دیگر که کمی عقب مانده بودند با صدای واق واق سگهای گله سریع خود را به دیگر گوسفندان رساندند. در همین حال بود که با دیدن گوسفندان و گذر آن به شکل گله وار ناگهان به این فکر افتادم که من به شکلی تفاوتی بین گوسفندان و نژاد بشر نمی بینم. آری، گوسفندان یاد گرفته اند که اگر یکی جلو برود باید او را دنبال کنند و گرنه سگ گله یا چوپان او را با ارعاب وادار به اطاعت می کند، دقیقاً حادثه ای که برای انسان درحال اتفاق افتادن است، در نظر بگیرید اگر قرار بود برای هر گوسفند یک انسان را مامور کنند چه حادثه ای اتفاق می افتاد، لذا باید گوسفند را از نظر فکری به شکلی کنترل کرد تا با صدای صوت یا واق واق عکس العمل نشان دهد. در مورد انسان هم این گونه است که یا باید با ترس و یا تحت شرایط خاصی فکر او را کنترل کرد.


دیوید می گوید؛ حال ببینید که چه بلائی بر سر انسان آورده اند، چگونه آزادی را از او گرفته و به شکلی اعمال او را تحت کنترل درآورده اند. صحبت اینجاست که چگونه توانایئی را بعنوان انسان پیدا کنیم که آزادی از دست رفته را باز ستانیم، یک مثال کوچک دیگر می زنم؛ چندی پیش پسر کوچکم در حین بازی فوتبال دچار آسیب دیدگی پا گردید و من او را به یک کلینیک برده و تقاضای دیدن دکتر را کردم، دکتری جوان از راه رسید و بعد از معاینه از جیب خود شیشه کوچکی درآورد و از فرزندم خواست که دو قطره از آن را با آب بخورد و سپس از من نیز همان درخواست را کرد، من با تعجب پرسیدم آن قطره چیست؟ او گفت داروئی گیاهی است که برای آرام کردن بیمار ابتدا از آن استفاده می کند، از او پرسیدم آیا مدیریت بیمارستان از کاری که می کند با خبر است، زیرا داروهای گیاهی اصولاً مورد تایید نظام پزشکی انگلیس نبوده و اصولاً تجویز نمی گردند پزشک جوان گفت این ماجرا اصولاً بین ما و بیمار به شکلی سری و مخفی انجام می گیرد، حال در نظر بگیرید که چنین کار مثبتی از طرف پزشکان می بایست مخفی نگاه داشته شود زیرا شرکت های بزرگ چند ملیتی که داروهای با «امراض جانبی» را می سازند و مردم با پرداخت پولهای هنگفت این شرکتها را پشتیبانی می کنند خود، نمونه واضح ترس و فرمانبری انسان را نشان می دهد. وی در بخش دیگری از سخنانش می گوید؛ تقدیم کردن آزادی های شخصی، آنهم به این آسانی و مصون ماندن از عواقب احتمالی نافرمانی آن هم در دنیای کنونی را، من به نام » منطقه بی خطر» نامگذاری کرده ام. انواع مذاهب با » د گمهای» خود، انواع سیاستهای دگلماتیک , اقتصاد دگماتیک، و یا بهتر بگوییم کمپانی دگماتیک سازی بشر همه و همه منطقه بی خطر ، به شمار می آیند که اگر انسانها در این مناطق سیر کنند و پای خود را از آن خط ها بیرون نگذارند به حال خود گذاشته شده و به قولی در امان بوده و کسی را با آنان کاری نیست، هیچ کس شما را دیوانه خطاب نمی کند هیچکس شما را خطرناک به شمار نمی آورد اما همین که شروع می کنید فکر خود را داشته باشید و آزادانه بیاندیشید و مطابق آنچه که فکر می کنید درست است، قدم بردارید ناگهان زیر سوال رفته و به قولی زیر ذره بین می روید، یعنی در حقیقت از منطقه بی خطر دور شده اید، در این حال است که مردم شروع می کنند شما را با القاب مختلف مورد سرزنش قرار می دهند و همین جاست که اغلب انسانها یعنی 99% انسانها اصولاً مایل نیستند که چنین اتفاقی برای آنان بیافتد و به قولی ترجیح می دهند در همان منطقه بی خطر بمانند که مبادا مورد شماتت دیگران قرار گیرند.
دیوید می گوید؛ اینجاست که مورد «نقاب» پیش می آید؛ یعنی اکثر غریب به اتفاق مردم، برای ماندن در منطقه بی خطر، نقاب را انتخاب می کنند. حال اگر تصمیم بگیریم که نقاب را بر چهره نزنیم و هر آنچه که به نظرمان صحیح و درست است را آزمایش کنیم یعنی تمام آن زیبایی هایی را که ما انسان ها را از نظر روحی و فکری از یکدیگر متمایز می کند, درست مانند اثر انگشت هایمان که با یکدیگر متفاوت هستند.
اصولاً این چه ترسی است که وجود ما را فرا می گیرد؟ آیا از خود می پرسیم که آقای کلینتون از کار من خوشش نخواهد آمد، یا آنکه تونی بلر حرکت ما را نخواهد پذیرفت یا آن شخصیت سیاسی یا هنری؟! نخیر، نگرانی ما از این خواهد بود که همسایه من چه فکری راجع به من می کند، دوستانم، خانواده ام، فامیلم چه فکری راجع به من می کنند! به زبانی ساده تر ما مانند پلیس در برابر همدیگر اقدام می کنیم و مراقب رفتارهای همدیگر هستیم و به سادگی آزادی را از همدیگر به سلب می کنیم، درست مانند این است که یک زندانی راه فرار را یافته است و دیگر زندانیان راه را بر او سد می کنند در حقیقت ما هم زندانی هستیم وهم زندانبان یکدیگر، و یا به عبارتی ما افکار همدیگر را بدون آنکه آگاهی از آن داشته باشیم کنترل کرده و آزادی همدیگر را سلب می کنیم.
پایدار باشید.
منبع :    http://www.facebook.com/note.php?note_id=407194428154

فیس بوک سفر به ناشناخته .با تشکر از دوست عزیزم آرش بیک .

پ . ن : کتاب بزرگترین راز دیوید ایک توسط یکی از دوستان عزیزم در حال ترجمه میباشد که از این هفته کم کم در وبلاگ قرار داده میشود.خواندن این کتاب ارزشمند را از دست ندهید.

https://i0.wp.com/ecx.images-amazon.com/images/I/51ioIpjPg5L._SL500_AA300_.jpg

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: