بایگانی دسته‌ها: حقيقت روح

تجربه نزدیک به مرگ دکتر جرج رودونایا

دکتر جورج رودونایا دارنده مدرک کارشناسی ارشد و دکترا در نوروپاتولوژی می باشند. ایشان یک مدرک دکترای دیگر در رشته روانشناسی مذهب نیز دارند. اخیرا وی یک سخنرانی در سازمان ملل تحت عنوان «معنویت جهانی نوظهور» ایراد کرده اند. قبل از مهاجرت از شوروی سابق به ایالات متحده امریکا در سال 1989، ایشان به عنوان محقق در رشته روانپزشکی در دانشگاه مسکو مشغول به کار بوده اند.

دکتر رودونایا تحت یکی از وسیع ترین موارد «تجربه نزدیک به مرگ کلینیکی» قرار گرفتند که تا به حال به ثبت رسیده است. یعنی همان مرگ، بلافاصله بعد از تصادف با یک ماشین در سال 1976؛ ایشان به مدت سه روز در سردخانه نگهداری شدند. ایشان همچنان مرده بودند تا اینکه یک دکتر به عنوان کالبد شکاف شروع به ایجاد یک شکاف در شکم ایشان کرد.

https://i1.wp.com/spiritlessons.com/Documents/Rawlings/Dr_George.jpg

ویژگی برجسته دیگر تجربه نزدیک به مرگ دکتر رودونایا – این ویژگی در میان خیلی ها مشابه است– این است که به طور اساسی بعد از این تجربه، ایشان دچار تغییر شدند. قبل از تجربه نزدیک به مرگشان، ایشان به عنوان نوروپاتولوژی مشغول به کار بودند و همچنین خداوند را انکار می کردند. اما بعد از این تجربه، ایشان خود را صرف مطالعه روانشناسی مذهب کردند. سپس ایشان یک کشیش در کلیسای ارتدوکس شرقی شدند. در حال حاضر ایشان به عنوان پیشوای روحانی در کلیسای متحد متدیست اول  در ندرلند در تگزاس مشغول به خدمت می باشند.

اولین چیزی که در مورد تجربه نزدیک به مرگ به یاد دارم این است که خودم را در قلمرو تاریکی مطلق یافتم. هیچگونه درد فیزیکی نداشتم؛ من به طریقی از وجود خودم  به عنوان جرج آگاه بودم، و همه چیز در اطراف من تاریکی بود؛ تاریکی کامل و مطلق. تاریک ترین چیزی که تا به حال تجربه کرده بودم، تاریک تر از هر تاریکی، سیاه تر از هر سیاهی. این چیزی بود که من را محاصره کرده بود و به فشار می آورد. وحشت زده شده بودم. به هیچ وجه آمادگی برای چنین مکانی را نداشتم. از اینکه هنوز وجود دارم شوکه شده بودم ولی نمی دانستم کجا هستم. تنها فکری که مرتبا از ذهنم می گذشت این بود، «چطور می توان باشم، در حالی که وجود ندارم؟» این چیزی بود که من را در مشکل انداخته بود.

به تدریج شروع به فکر کردن درباره اتفاقی که افتاده بود کردم، این که چه چیزی در حال رخ دادن بود. اما چیز تازه و آرامش دهنده ای به سمت من نیامد. چرا من در این تاریکی هستم؟ چه باید بکنم؟ آنگاه جمله معروف دکارت یادم افتاد. «من فکر می کنم، بنابراین من وجود دارم» و این جمله بار بزرگی را از دوش من برداشت، برای اینکه بعد از آن فهمیدم یقینا هنوز زنده ام هرچند به وضوح در یک بعد بسیار متفاوت، وجود دارم. سپس فکر کردم اگر وجود دارم، چرا نباید به صورت مثبت باشم؟ این چیزی بود که به فکرم آمد. من جرج هستم و در تاریکی هستم، اما می دانم که وجود دارم. من همان چیزی هستم که هستم. من نباید به صورت منفی باشم.

سپس به این فکر کردم که چگونه می توانم مثبت بودن در تاریکی را تعریف کنم؟ خب مثبت بودن روشنایی است. سپس ناگهان، خودم را در روشنایی یافتم؛ روشن، سفید، درخشان و قوی؛ یک نور خیلی روشن. درست مانند فلاش دوربین بود اما نه به صورت لحظه ای. روشنایی ثابت و مداوم. در ابتدا روشنایی نور برایم دردناک بود. نمی توانستم مستقیما به آن نگاه کنم. اما به تدریج، احساس امنیت و گرمی کردم و همه چیز به طور ناگهانی به نظرم عالی آمد.

چیز بعدی که اتفاق افتاد این بود که همه ملکول ها، اتم ها، پروتون ها و نوترون هایی که در اطراف معلق بودند و به این ور و آن ور می رفتند را دیدم. از یک طرف حرکت آنها کاملا آشوبناک بود، و از طرف دیگر چیزی که لذت بسیاری برای من به همراه داشت این بود که این حرکت آشوبناک، دارای تقارن بود. این تقارن، زیبا و تمام و کمال بود و با مقدار زیادی از خوشی و لذت به سمت من آمد. من صورت کلی زندگی و طبیعتی را دیدم که جلوی چشمانم بود. همینجا بود که تمام نگرانی در مورد بدنم از بین رفت، چون برایم روشن شد که به آن، دیگر احتیاجی ندارم. در واقع بدنم یک محدودیت برای من بود.

همه چیز در این تجربه با هم پدیدار شد؛ بنابراین برای من بیان اتفاق ها به صورت یکی پس از دیگری دشوار است. تا آنجایی که می دانم زمان متوقف شده بود؛ گذشته، حال و آینده برای من در شکل غیر زمانی زندگی، به هم گره خورده بودند.

در جایی از این تجربه، من تحت آن چیزی قرار گرفتم که از آن به عنوان مرور زندگی یاد می شود، برای اینکه به یکباره زندگی خود را از ابتدا تا انتها دیدم. در واقع در نمایشنامه زندگی واقعی خود شرکت کردم، درست مانند این بود که یک تصویر هولوگرافیک از زندگی من پیش میرود. بدون هیچ حسی از گذشته، حال یا آینده، درست مثل الان و واقعیت زندگی من. مثل این نبود که با تولد شروع شود و با زندگی من در دانشگاه مسکو ادامه پیدا کند. همه آن یکباره ظاهر شد. من آنجا بودم. این زندگی من بود. هیچ گونه احساس گناه یا ندامت برای کارهایی که کرده بودم نداشتم. احساس خاصی برای شکست ها، تقصیرها و یا موفقیت ها نداشتم. تمام چیزی که احساس کردم، زندگیم بود. و من از آن راضی بودم. زندگیم را برای چیزی که بود، پذیرفتم.

در این لحظه، نور به صورت یک احساس آرامش و لذت به من تابید. نور بسیار مثبت بود. از اینکه در روشنایی بودم بسیار خوشحال بودم. و فهمیدم که روشنایی چه معنایی داشت. فهمیدم که تمام قوانین فیزیک برای زندگی بشر هیچی نیستند وقتی با این واقعیت سراسری مقایسه می شوند. همچنین فهمیدم که یک سیاهچاله فقط انتهای دیگری از همین روشنایی بینهایت نور است. فهمیدم که واقعیت همه جاست. زندگی به سادگی، یک زندگی دنیوی نیست، بلکه زندگی بدون نهایت است. همه چیز نه تنها به هم متصل است ، بلکه همه چیز، یکی است. بنابراین من یک احساس کلی بودن با روشنایی را درک کردم، احساسی که همه چیز با من و با جهان روبه راه است.

خب، من چنین جایی بودم، مورد هجوم همه این چیزهای خوب و این تجربه شگبت انگیز بودم، تا اینکه شخصی شروع به شکافتن شکم من کرد. می توانید تصور کنید؟ چیزی که اتفاق افتاده بود این بود که من را به سردخانه مردگان برده بودند. من را مرده تشخیص داده بودند و برای سه روز من را در آنجا گذاشته بودند. تحقیق در مورد علت مرگ من شروع شده بود. بنابراین شخصی را فرستاده بودند تا روی بدنم کالبدشکافی کند. همان موقعی که آنها شروع به شکافتن شکم من کردند، احساس کردم که یک نیروی قدرتمندی گردنم را گرفت و من را به پایین فشار داد. آنچنان قدرتمند بود که چشمانم را باز کردم و این درد بسیار زیاد را حس کردم. بدنم سرد بود و  شروع به لرزیدن کردم. آنها سریعا کالبدشکافی را متوقف کردند و من را به بیمارستان بردند. در آنجا به مدت نه ماه زیر دستگاه تنفس ماندم.

به تدریج سلامت خود را باز یافتم. اما هیچوقت آنگونه که قبلا بودم، نخواهم بود؛ زیرا تمام چیزی که قصد کردم انجام دهم مطالعه در مورد خرد بود. این علاقه جدید باعث شد تا به دانشگاه جورجیا بروم، جایی که در آنجا دومین دکترای خود را در روانشناسی مذهب گرفتم. سپس یک کشیش در کلیسای ارتدوکس شرقی شدم. نهایتا در 1989 به امریکا آمدم و در حال حاضر به عنوان پیشوای روحانی در کلیسای متودیست متحد اول در ندرلند تگزاس مشغول به خدمت می باشم.

هر کسی که چنین تجربه خدایی را داشته، هر کسی که چنین احساس عمیق اتصال با واقفیت را داشته، می داند که فقط یک کار حقیقتا برجسته در زندگی برای انجام دادن وجود دارد و آن عشق ورزیدن است. عشق ورزیدن به طبیعت، عشق ورزیدن به مردم، عشق ورزیدن به حیوانات، عشق ورزیدن به خود خلقت، چراکه فقط خلقت است. خدمت کردن به خلقت خداوند با دستان گرم و عاشق به بخشندگی و شیفتگی. این تنها حالت وجود داشتن معنادار است.

بسیاری از مردم پیش آنهایی می روند که تجربه نزدیک به مرگ داشته اند، چرا که فکر می کنند ما پاسخ ها را داریم. من میدانم که این درست نیست، حداقل نه به صورت کامل. هیچیک از ما حقایق را درک نخواهیم کرد تا اینکه پس از مرگ با جاودانگی یکی شویم. اما تا آن موقع، این طبیعت ماست که پاسخ های عمیق ترین سوالاتمان در مورد تجربه نزدیک به مرگ و فناناپذیری را جستجو کنیم.

منبع:      http://www.nderf.org/Persian/george_rodonaia.htm         

سفر آسترال پان آندو به سیاره موطن ORSKA

آکاشا(Acasha) نامی برای کتابخانه کیهانی است – یک ﺑﻌﺪ مخفی که بخشی از ﺑﻌﺪ astral است اما کاملا یک سطح فرکانسی متفاوت با 7 سطح فرکانسی متفاوت ﺑﻌﺪ astral دارد. آکاشا دربردارنده تمام تاریخ موجودات و حوادث این کهکشان ما و حتی دورتر است. و اگرچه میتوان از ﺑﻌﺪ astral به آن دسترسی یافت(البته نه براحتی برای همه موجودات) اما آکاشا از طریق یک مکان مخصوص در ﺑﻌﺪ فیزیکی نیز میتواند مورد دسترسی قرار بگیرد. این مکان مخصوص, شهر شامبالا(Shambala) است که درواقع پایتخت پادشاهی زیرزمینی بنام آگارتا(Agharta) است. در شامبالا, ورودی ای به کتابخانه آکاشا وجود دارد و شهروندان شامبالا میتوانند واردش شوند و دانش صحیح را از هر موضوعی که باشد بدست آورند.

 https://i1.wp.com/www.crystalinks.com/shambhalacity.jpg

شهر شامبالا در عمق مرکز سیاره زمین واقع است و از نظر تکنولوژی و روحانی خیلی خیلی پیشرفته تر از تمدن انسان که روی سطح زمین زندگی میکند است. (تا به انتهای این مقاله همراه باشید.)

 

و در میان اطلاعات تاریخی کیهانی آکاشا, اطلاعات درباره تمدنهای قبلی سیاره زمین که از بین رفتند وجود دارد, تمدنهایی مثل لموریا(Lemuria), آتلانتیس(Atlantis) و مو(Mu), که فقط بخش بسیار کوچکی از کل تمدنهایی است که اینجا روی سیاره زمین بوجود آمدند و از بین رفتند. همچنین, اطلاعات درباره تمدنهایی که زمانی بر روی سیارات مریخ(Mars), ونوس(Venus) و آن یکی سیاره ای که زمانی بین سیاره مریخ و مشتری(Jupiter) وجود داشت و بدور خورشید میچرخید و اینکه بطور کل منهدم شد و اکنون تنها خرده سنگ های عظیم آن در مدارش وجود دارند.

 

سفر astral به سیاره موطن ORSKA

 

این یکی از بهترین سفرهای آقای پن اندو در اوایل سفرهای astral او است.

 

همانطور که میدانید, عصاره وجودی ما(روح/انرژی/آگاهی/یا هرچیزی که اسمش را بنامید) هنگام خواب از بدن فیزیکی مان جدا میشود. کجا میرود؟ وارد پایین ترین سطح بعد astral میشود برای جذب انرژی از اقیانوس انرژی لایتناهی کیهانی در بعد بسیار پویاتر astral به بدن مولد انرژی مان(بدن اتری, etheric) از طریق 72,000 نادی یا کانال انرژی موجود در بدن اتری مان(77 مراکز مهم انرژی در ارتباط با تمام آن نادی ها که 7 تا از آن 77 تا همان مراکز معروف و اصلی انرژی بدن اتری مان هستند) و سرانجام انتقال آن انرژیها به بدن فیزیکی مان برای تجدید قواکردن و با طراوت شدن در بعد فیزیکی, کاملا ناآگاه از حضورش در آن بعد astral , بدلیل داشتن فقط 2 رشته فعال از 12 رشته DNA , قالبا معلق در فاصله چند متری بدن فیزیکی, یا در حالت بدون خواب دیدن و یا در حالت خواب دیدن که خواب دیدن در واقع هولوگرامهای کاملا واقعی است که عصاره وجودیتان با قدرتی که دارد در بعد astral میسازد مثلا یهو یک جنگجوی در حال مبارزه با یکسری خلافکار میشوید و… و حتی اینقدر این هولوگرامها واقعی اند که حتی در حالتیکه با خطر مواجه میشوید میترسید و در بدن فیزیکی تان اصطلاحا از خواب میپرید. اما افرادیکه بیش از 2 رشته از 12 رشته DNA فعال دارند(که فوق العاده نادرند) و افرادیکه با داشتن همین 2 رشته DNA فعال تمرینات ذهنی خاصی را دنبال کرده و پشت سر میگذارند(مثل راهب ها), در هنگام خواب در بدن astral شان در بعد astral نیز کاملا آگاه هستند, عین حالت بیداری بدن فیزیکی در بعد فیزیکی, در واقع روزها در بدن فیزیکی شان در بعد فیزیکی زندگی میکنند و شب ها در بدن astralشان در بعد astral زندگی میکنند. لازم بتوضیح است که, همانند بعد فیزیکی و حتی خیلی پویاتر از بعد فیزیکی, بعد astral نیز دارای خطراتی از هر نظر است و کمی طول میکشد که یک موجودیت چگونگی کنترل بدن astral اش را و همچنین بعد  astral را یاد بگیرد, مانند بدن فیزیکی در بعد فیزیکی که یک کودک طول میکشد براه رفتن بیفتد و محیط اطرافش را بشناسد, اما همانطور که گفتم این پروسه در بعد astral که بسیار پویاتر است خیلی سریع تر اتفاق می افتد.

 

و همچنین لازم به توضیح است که در DNA ما 64 حمل کننده(بدنهای مختلف) تعبیه شده اند که هر بدن مخصوص یک بعد بخصوص خودش است, یعنی عصاره وجودیمان برای ورود به بعد astral احتیاج به بدن astral فعال دارد و برای ورود به بعدی بالاتر از بعد astral از آنجاکه هر چه در ابعاد هستی بالاتر برویم, ابعاد کم چگالتر و با فرکانس ارتعاشی بالاتری هستند, احتیاج به بدنهای کم چگالتر از بدن astral برای ورود به ابعاد بالاتر از بعد astral می باشند, و همین طور الی آخر تا به بعد 64 ام. و لازم به توضیح است که باتوجه به کم چگالتر شدن بدنهای حمل کننده عصاره وجودیمان هرچه که در ابعاد هستی بالاتر برویم, بدنهای ابعاد بالاتر, بفرم بی حالتی در می آیند تا آنجاکه در ابعاد بسیار بالاتر بفرم کره انرژی هستند, همانطورکه بین بدن فیزیکی و بدن astral فرق وجود دارد, بدن astral بفرم نامرئی (transparent) است. و باز لازم به توضیح است که هر بعد نیز خودش دارای سطوح فرکانسی متفاوتی است, مثلا بعد Astral دارای 7 سطح فرکانسی متفاوت است و اینکه بیشتر ماها وقتیکه میخوابیم, عصاره وجودی ما با بدن astral مان در سطح پایینی بعد Astral (Low Astral) وارد میشود و جالب است که بدانید که بدن astral در سطح پایینی بعد astral یک کپی دقیق از نوعی لباسی را هم که در بدن فیزیکی تان پوشیده اید بصورت نیمه شفاف دربرمیگیرد.

 

اما (خلاصه مهمترین) شرح سفر Astral به سیاره موطن ORSKA: …….تا اینکه معلق در بالای ساختمان محل سکونتمان در بدن astral خود ایستادم و به آسمان پرستاره نگریستم, چند ثانیه بعد احساس قدرت کاملی کردم و به خودم دستور محکمی دادم – «حالا, مستقیم به Orska.»

 

احساس کردم که چیزی قدرتمند درونم شکل گرفت و من ناگهان خودم را با سرعت اعجاب انگیزی در حال پرواز به سمت ستارگان یافتم, نمیتوانید تصور کنید که چقدر فضا زیباست تااینکه خودتان با چشمان بدن Astralتان آنرا ببینید……………… تا اینکه به مرز قلمروی تحت کنترل Orska نزدیک شدم و سرعتم را به حداقل رساندم……. این چهارمین سفر astral من به Orska بود و میدانستم که آنها آمدن من را حس خواهند کرد………….. تا اینکه مکالمه ای با یکی از ساکنین آنجا شکل گرفت که مهمترین قسمت های آن بشرح زیر است:

–Orska: خوش آمدید! شما باید تا به حال دانسته باشید که نیروی زندگی تان خیلی قوی است نظربه آن حقیقت که شما «حمل کننده آبی (Water Vessel)» را اختیار کرده اید که کاملا توسعه یافته نیست. ما به خاطر این موضوع به شما تبریک میگوئیم.

 

-من: ممنونم, اما من آگاه هستم که هنوز چیزهای زیادی برای یادگیری دارم.

–درست است.

 

-لطفا میتوانید بهم توضیح دهید, چرا لفظ «حمل کننده آبی» را برای بدن فیزیکی من استفاده کردید؟

–از نظر زیست شناختی, گونه های حیات که درون حمل کننده های آبی روی سطح سیاره شما زندگی میکنند اولاد موجودات آبی هستند که 5 میلیون سال قبل به سیاره زمین آورده شدند. منشا آن موجودات سیاره ای بود که به سیستم ستاره ای Vega متعلق بود.(فکر پان آندو:اولین نتیجه گیری منطقی من این بود که آنها بدن فیزیکی انسان را حمل کننده آبی مینامند زیرا دو سوم آن آب است, اما من اشتباه فکر میکردم.)

 

-چرا شما لفظ حمل کننده آبی را برای روی سطح زمین متذکر شدید؟

–تمدن دیگری داخل سیاره شما نیز دارای حمل کننده های آبی هستند.

 

-آیا تفاوتی بین آنها وجود دارد؟

–بله. در داخل زمین, حمل کننده آبی در حالت فرم منشا خودش است درحالیکه روی سطح زمین بصورت ژنتیکی اصلاح شده است.

 

-چرا میگوئید اصلاح ژنتیکی شده است؟

–نژاد موجودات Grey اصلاح ژنتیکی روی مولکول DNA اکثر حمل کننده های آبی که از سیل سراسری سیاره تان نجات یافتند انجام داده بود. هدف اصلی انجام این کارمحدودیت در ظرفیت مغز حمل کننده های آبی بود و پس از اصلاح ژنتیکی, حمل کننده های آبی دیگر قادر نبودند از طیف گسترده توانائیهای ذهنی منشاشان استفاده کنند. تنها استثناء, نجات یافتگان آتلانتیس بودند.

 

-کی سیل سراسری رخ داد؟

–6000 سال قبل.

 

-آیا حالت حال حاضر DNAمان موقتی آسیب دیده است و ما آیا قادرخواهیم بود دوباره از ظرفیت کامل ذهنی مان استفده کنیم.

–خیر. اما برای بدست آوردن دوباره پتانسیل هایتان, یک اصلاح ژنتیکی سراسری باید اجرا شود.

 

-آیا منظورتان آگارتا(Agharta) است وقتیکه به تمدن درون زمین متذکر شدید؟

–بله. یک نیروی حیات کیهانی خیلی بالا بنام Sanat Kumara در آنجا حضور دارد, در مرکز اصلی که شما بنام شامبالا(Shambala) میشناسید. «کریستال سبز» عظیم که رهبر تمدن ما است, با Sanat Kumara گفتگو میکند هرزمان که نیازی یا قصدی برایش باشد.

 

-آیا  Sanat Kumara حمل کننده آبی در اختیار دارد؟

–او هر فرمی را که در خورمناسب ببیند اختیار میکند. مهمترین چیز برای شما این است که بدانید که نیروی حیات او از سیاره ونوس(Venus) وارد شد وقتیکه شامبالا(Shambala) هنوز روی سطح سیاره تان بود.

 

-در آن زمان شامبالا در کدام موقعیت واقع بود؟

–امروزه شما آن مکان را صحرای گوبی(Gobi) مینامید. در آن زمانها, آن صحرا یک دریای بزرگ بود. بخش زمینی شامبالا روی جزیره ای نزدیک کرانه شمالی واقع بود.

 

-آیا شامبالا فقط یک شهر است؟

–خیلی فراتر از آن است.

 

-چرا Sanat Kumara به روی سیاره زمین آمد؟

–در آن زمانها, نیروی متجاوز رپتایلها(Reptoids) و گری ها(Grays) میخواستند تا منظومه شمسی شما را نابود کنند, درنتیجه کمک Sanat Kumara و پیروان بیشمارش نیاز بود تا مانع نابودی شوند.

 

-آیا شانسی برای راه حل صلح جویانه آن بحران بود؟

–خیر. تمدن رپتایلها(Reptoids) در سراسر این کهکشان و سایر کهکشانها پخش است و هرجاکه آنها میروند, با خشونت و بدون مذاکره برخورد میکنند. آنها تمام کیهان را مایملک خودشان میدانند و مصمم هستند تا به این هدف نیز برسند. تمدن گریها(Grays) در رتبه دوم این ارتباط نسبت به رپتایلها قرار دارد و آنها معمولا دستورات رپتایلها را دنبال میکنند.

 

-چرا گری ها باید از رپتایلها اطاعت کنند؟

–گونه های زیادی ازگری ها وجود دارند و فقط سه گونه از آنها بردگان رپتایلها هستند. آن سه گونه مطیع رپتایلها بصورت ژنتیکی دوباره برنامه ریزی شده اند تا اینکار را کنند. اگر گری ها از آنها اطاعت نکنند نابود خواهند شد.

 

-آیا رپتایلها مهندسی ژنتیک روی حمل کننده های آبی که روی سطح سیاره زمین زندگی میکنند را هدایت میکنند؟

–بندرت. گری ها بیشترین دستکاری ژنتیکی حمل کننده های آبی روی سطح سیاره زمین را برای آنها انجام میدهند.

 

-یعنی گری ها نمیتوانند حمل کننده های آبی آگارتا(Agharta) را بربایند؟

–بله. سپرهای الکترومغناطیسی  اطراف آگارتا وجود دارند که مانع تله پورت کردن حمل کننده های آبی از آگارتا مستقیما به سفینه های گری ها میشوند.

 

-یعنی, دارید میگوئید که ما پیوسته در معرض ربایش از جانب گری ها هستیم؟

–خیر. در مبنای دوره ای وقتیکه آنها ملاحظه کنند که نیازی برایش وجود دارد.

 

-چطور آنها این را تشخیص میدهند؟

–گری ها یک وسیله کوچک الکتریکی در هر موردی که ملاحظه کنند برای برنامه ژنتیکی نیاز باشد جاسازی میکنند که به آنها اجازه میدهد تا آن مورد را تمام وقت نظارت و تعیین محل کنند. وقتیکه نیازی برای ربایش آن مورد باشد آنها فقط آن مورد را مستقیما به سفینه هایشان تله پورت میکنند.

 

-منظورتان کاشتنیها(implants) است؟

–بله.

 

-چطور میشود که ما نمیتوانیم آنها را تشخیص دهیم؟

–در مدت ربایش, اشیاء خیلی ریزی در مکانهای مختلف درون حمل کننده آبی جاسازی میشوند اما بیشترین محل درون سر مورد ربایش شده با نفوذ مستقیم ازمیان بینی است. آن کاشتنیها فقط بدلایلی که مورد ربایش شده در محل نزدیک به آن نقاتیکه کاشتنیها واقع شده اند آنچه شما تصاویر x-ray مینامید بگیرد معلوم خواهند شد.

 

-چطور میشود که هیچ عفونتی یافت نمیشود و بافت فاسد نمیشود, زیراکه آن کاشتنیها در نسبت با ارگانیسم بدن بعنوان اشیاء خارجی هستند؟

–در بیشتر موارد, یک قشر خاکستری خیلی نازک اطراف آن کاشتنیها وجود دارد که طراحی شده اند برای سازگاری آن ابزارها با بافتهای مجاور و بهمان اندازه برانگیختگی عصبی تولید میکنند.

 

-آیا از ابزارهای کاشتنی فقط برای نظارت کردن و تله پورت کردن حمل کننده های آبی استفاده میکنند؟

–بستگی به آن ابزارها دارد. بیشتر کاشتنیها برای خدمت به مقاصد زیادی ساخته شده اند, اما علاوه بر نظارت کردن و تعیین محل کردن برای کنترل رفتار آن مورد نیز ساخته شده اند, مسبب بیهوشی موقتی یا حتی نابودی کامل او اگرکه آنها آنرا لازم بیابند.

 

-آیا حمل کننده آبی من دارای ابزار کاشتنی است؟

–هنوز نه. درغیر اینصورت الان اینجا در حال مکالمه با ما در فرم astral خودت نمیبودی. تاکنون, به این معنی نیست که گری ها روشهای تکنولوژیکی و ذهنی دیگری را دارا نباشند تا بخواهند رد تو را بگیرند اگرکه بخواهند.

 

-متوجهم. کنجکاوم که آیا تمام دنیای زیرزمینی در سیاره زمین به آگارتا(Agharta) متعلق است؟

–خیر. در بخشهای مهم اقلیم هایی که شما امروزه آمریکای شمالی و جنوبی مینامید, پایگاههای زیرزمینی زیادی وجود دارند که بیشترشان به گونه های رپتایلها و گری ها متعلق هستند.

 

-یعنی نژادهای دیگر فضائی(غیر از رپتایلها و گری ها) در سیاره زمین حضور دارند و فعال هستند؟

–بله, علاوه بر رپتایلها و گری ها, 4 نژاد هستند که برای مدت زمان خیلی طولانی در زیرزمین زندگی کرده اند و 2 نژاد فضائی که بطور دوره ای روی سیاره تان ساکن میشوند.

 

-گذشته از آن دو نژاد فضائی(منظور رپتایلها و گری ها) شناخته شده برای من, آیا سایر نژادهای فضائی جهت گیری دوستانه نسبت به موجودات در حال زندگی روی سطح سیاره زمین دارند؟

–فقط 2 نژاد نسبت به حمل کننده های آبی دلسوز هستند اما آنها از ارتباط اجتناب میکنند بدلیل رپتایلها.

 

-چه ارتباطی بین آگارتا(Agharta) با تمام بقیه گونه های فضائی است؟

–آنها دائما در درگیری با بیشتر آنها هستند. رپتایلها مصمم به پایان دادن به انقراض بازماندگان نژاد لمورینها(Lemurian) هستند.

 

-آنهایی که در آگارتا زندگی میکنند اولاد لمورینها هستند؟

–بله. پس از جنگ ویرانگر عظیم, بازماندگان نژاد لمورینها به اعماق زمین در داخل سیاره عقب نشینی کردند؟

 

-چه کسی دشمن لمورینها در آن جنگ سراسری بود؟

–آتلانتیسیها, رپتایلهایی که بیشترشان روی سیاره ای که هنوز در آن زمان بین سیاره مریخ و مشتری(Jupiter) بدور خورشید میچرخید, گری ها که اجتماعاتشان را روی سیاره زمین داشتند و خیلی گروههای کوچکتر دیگر که هدفشان ترس و ترور در این بخش از کهکشان بود.

 

-آیا لمورینها نیز دارای متحدین بودند؟

–بله. متحدین لمورینها, مو(Mu), Sirius , Orska , Venus , Mars , و سایر تمدنهای کوچک دیگر بودند که هدفشان صلح و صفا در این بخش از کهکشان بود.

 

-خب, متحدین منفی بردند؟

–بستگی به دیدگاه دارد. سرانجام, سیاره زمین در معرض سیل سراسری رها شد. Atlantis و Mu ازبین رفتند. بیشتر لمورینها برنامه ریزی کردند به زیرزمین عقب نشینی کنند و از نابودی خلاص شدند. آن سیاره بین سیاره مریخ و مشتری در حال چرخش بدورخورشید با %80 رپتایلها کاملا ازمیان رفت. Venus سیاره ای مرده شد, Sirius خسارت عظیمی دید, ما %40 خودمان را از دست دادیم و گری ها خسارات شدیدی متحمل شدند. فقط میتوانید یک نتیجه گیری را مطرح کنید – هیچ کس نمیبرد, اما همه تلفات میدهند.

 

-آیا رپتایلها و گری ها پس از آن جنگ از منظومه شمسی مان بیرون رفتند؟

–فقط برای مدتی کوتاه. زود پس از پایان جنگ, آنها حتی با شمار بیشتری برگشتند اما دیگر چیز زیادی برای پیروزی یافتن وجود نداشت. از آن وقت تاکنون فقط %10 از آنها ماندند.

 

-آیا برای بیرون راندن این نیروهای منفی از این بخش از کهکشان هیچ امکانی وجود دارد؟

–بله. می بایست در سال 2012 رخ دهد.

 

-منظورتان با عملیات نظامی است یا با چیزی دیگر؟

–هر دو تای آنها.

 

-آیا «کریستال سبز» خدا است؟

(در آن لحظه, چیزی قدرتمند در عصاره وجودی ام احساس کردم که تمام مدت از زمانیکه مکالمه ام شروع شده بود داشتم احساس میکردم, اما در پس زمینه مثل یک نظاره گر خاموش.)

—کریستال سبز: من هستم آنچه که هستم.

(من از قدرت افکارش متعجب بودم. آنها خودشان را پژواک میدادند مانند اینکه داشتند از هرجا می آمدند و نه فقط از یک منبع.)

 

-معذرت میخواهم اگر شما را رنجانده ام.

(من هیچ رضایت یا عدم رضایتی نگرفتم, اما آن به مکالمه ادامه داد, مثل اینکه معذرت خواهی من را دریافت نکرده بود.)

—من فقط یک فرستنده خواست و اراده نیروی نهائی خلقت که نژاد شما یک خدا مینامد هستم.

 

-چند سال دارید؟

—اگر بطور فیزیکی منظور است, تقریبا 8 میلیارد سال.

 

-چطور میشود که این سیاره توسط تلسکوپهایی که روی سیاره زمین داریم قابل رویت نیست؟

—تکنولوژی پیشرفته.

 

-آیا موجودیتهای Orska دارای جنسیت هستند مثل مذکر و مونث؟

—خیر. آنها حمل کننده فیزیکی شان را از من میگیرند.

 

-منظورتان این است که بواسطه شما دوباره تولید میکنند؟

—خیر. آنها همگی گونه های حیات کیهانی منفرد هستند. من فقط حمل کننده فیزیکی را برای آنها مادی میکنم.

 

-چقدر آن حمل کننده فیزیکی دوام می آورد؟

—2000 سال.

 

-آیا آنها نیازی به غذا مانند حمل کننده های آبی دارند؟

—نه در آن راهی که نژاد شما دارد آنرا مصرف میکند. آنها دهانی مانند دهان نژاد شما ندارند زیراکه آنها خودشان را از انرژی طبیعی که آزادانه در سرتاسر تمام فضا شناور است تغذیه میکنند.

 

-آیا آنها دارای مغز هستند؟

—بله. کوچکتر از مغز حمل کننده های آبی است اما %100 کارکردی و کاملا تحت کنترل است.

(آن لحظه یک دید هولوگرامی کامل دریافت کردم از آنچه حمل کننده های فیزیکی شان شبیه بود. آن مانند یک شبیه ساز 3 بعدی کامپیوتری با آمار خیلی زیادی درش بود. اگرچه من قبلا بارها ارتباطات نزدیکی با آنها داشته بودم, اطلاعاتی که کریستال سبز داشت آشکار میساخت برای من ناشناخته بود. سعی میکنم آن وجود از Orska را برایتان توصیف کنم: از لحاظ شکل شبیه انسان است. پوست کاملا سفید است. فرم سر شبیه به فرم یکی از گونه های گری ها است اما رنگ چشم ها متفاوت است, چشمان برنگ سبز متالیک. بازوها بلندتر از نوع بازوهای گری ها است و با 2 انگشت در هر دست. پاها خیلی باریک هستند و فقط 3 انگشت پا در هر پا می باشد. بطورکلی صحبت کردن درباره موجودیت فیزیکی Orska دوست داشتنی است و خشونت یا حتی احساس ترس مانند آنچه گری ها دارند ندارد.

 

-آیا تمام شهروندان Orska در بعد astral فعال هستند؟

—بله. آنها بیشتر زندگیشان را در ابعاد بیشتر بالاتر از آن یکی که شما الان در آن هستی میگذرانند. همانطور که قبلا میدانی, تمدن ما یکی از قدیمیترین ها در این بخش از کهکشان است و از زمان آغاز حضور ما در اینجا, ما دسترسی کامل به تمام ابعادی که در این کیهان وجود دارند داشته ایم.

 

 

-میتوانید به من برای تکمیل آموزشم کمک کنید؟

—فقط تا به یک نقطه معین. باید حمل کننده آبی خودت را به درون شامبالا(Shambala) جابجا کنی, برای دست یافتن به اهدافی که من از عصاره وجودی ات میبینیم که میخواهی بهشان دست یابی.

 

-چطور باید ورودی به شامبالا را پیدا کنم؟

—برای من معلوم است که حمل کننده های آبی از شامبالا با تو تماسهای زیادی ساخته اند و واضحا به تو توضیح داده اند آنچه را که باید انجام دهی. خب, چرا داری از من درباره همان موضوع سوال میپرسی؟

 

-من را میبخشید, اما میخواهم مطمئن بشوم.

—اگر در قلبت خالص هستی و اگر ذهنت صاف است, چیزهایی را خواهی دید که یک ذهن سایه افکنده شده نمیتواند.

 

-متوجه ام.

—آماده باش تا با برخی مقاومت در طی جابجایی ات به آنجا مواجه شوی. گری ها از پتانسیل تو آگاه هستند و هرکاریکه لازم بدانند انجام خواهند داد تا تو را از رسیدن به شامبالا متوقف کنند.

 

-آیا شما و شامبالا میتوانید از من دربرابر آنها در سفرم به آنجا حفاظت کنید؟

—فقط تا به یک سطح معین. درطی جابه جایی ات به شامبالا باید ذهنت را خیلی قویتر از گذشته کنترل کنی زیراکه گری ها آنرا بسختی هدف خواهند گرفت. اگر مدیریت کنی تا کنترل ذهنت را نگه داری و تاثیر گری ها را مسدود کنی موفق خواهی شد. درغیراینصورت, شکست خواهی خورد.

 

 

-چرا آنها (گری ها) من را خیلی مهم مییابند؟

—از 2 جنبه. اول اینکه DNA تو حاوی یک ژن است که میانگین حمل کننده های آبی سطح سیاره شما آنرا دارا نیست. دوم اینکه عصاره وجودی تو حاوی اطلاعات عمده ای درباره دانشی است که حتی برخی تمدنهای قدیمی تر از ما در تو باقی گذاشته اند.

 

-این دلیلی است که چرا من حس میکنم با چیز سنگینی پر شده ام اما نمیتوانم به آن ناحیه دسترسی داشته باشم حتی اگر بخواهم. برای من بنظر میرسد که نوعی سد مانند یک کد مفقوده یا چیزی مشابه وجود دارد. خب, این توضیح میدهد تاثیری را که اغلب با هیچ دلیل خاصی اطلاعات از عمق عصاره وجودی ام بیرون می آیند و من مطمئنم که آن اطلاعات را هرگز در طول این زندگی کنونی ام بدست نیاورده ام. آن دانش شامل چه میشود؟

—برای اکنون, دانشی که تو در اختیار داری کافی است. بقیه اش به تو گفته خواهد شد اگرکه به شامبالا برسی.

 

-آیا چیز دیگری هست که باید بدانم؟

—وقتیکه بدنبال ورودی شامبالا خواهی بود, فراموش نکن که با تمام قلبت اعتقاد داشته باشی که آنرا خواهی یافت. فقط اگر قلبت خالص و انباشته با عشق و شفقت بدون قیدوشرط باشد موفق خواهی شد. به خانواده ات فکر نکن زیراکه اگر قلبت مصمم نباشد و به دو نیم شود, شکست خواهی خورد. گری ها آنجا بیشترین هدفگیری را خواهند داشت.

 

-ممنونم.

—حالا باید بروی.

(ناگهان احساس کردم که آن آگاهیها از آگاهی من عقب نشینی کرده اند. زمان برگشتن من بود و به خودم گفتم: «دارم میروم خانه!» در این ضمن, داشتم انرژی astral انباشته میکردم. و……با تله پورتیشن به سیاره زمین منتقل شدم…..به سوی ساختمانی محل سکونتم پرواز سوق آزاد کردم….و از فاصله چند متری بالای بدن فیزیکی ام شیرجه بسوی بدن فیزیکی ام زدم و با شوک و ضربه قوی به احساس بدن فیزیکی ام بازگشتم, حس خیلی خوبی بود و در 5 ثانیه بعد چشمانم را گشودم. کاملا بیحرکت ماندم حتی بدون حرکت یک میلیمتر, برای بیادآوردن حتی کوچکترین جزئیات آن سفر astral.)

پ . ن : با تشکر فراوان از هادی عزیز برای ترجمه و ارسال این مطلب.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com  مجاز می باشد.

ایمیل  وبلاگ BLOG.UFOLOVE@YAHOO.COM

صفحه فیسبوک دنیای اسرارآمیز

http://www.facebook.com/BLOG.UFOLOVE

بهشت واقعی است، ادعای یک جراح مغز و اعصاب که زندگی پس از مرگ را تجربه کرده است.

دکتر ابن الکساندر در دانشگاه بزشکی معلم بوده و شهرت زیادی رو به عنوان جراح مغز و اعصاب به دست آورده است
و زمانی که خودش را یک مسیحی مینامید.
هرگز به زندگی پس از مرگ و اعتقادات عمیق مذهبی دست نیافت.
اما پس از یک هفته کما در پاییز 2008 که در طی آن مجبور به عمل نئوکورتکس شد تجربه یک سفر و زندگی در حال تغییر ،در پس از مرگ شد که به طور خاص آن را بهشت نامید.


با توجه به درک پزشکی در مورد مغز و ذهن که من دارم .هیچ راهی که بتوان مغز و ذهن وآگاهی رو به طوری کاملا آگاه در زمانی مثل کما کنترل کند وجود ندارد و این تجربه ای جدید برای من بود .
مثل اینکه اودیسه را طور واضح ببینید ! نه در تخیلات
الکساندر این را در جلد داستان های هفته جدید این را نوشت : واقعا بهشت چگونه است ؟
الکساندر میگوید برای اولین بار خودش را در بالای ابرهای شناور میدید و در بین آنها موجوداتی سحر آمیز میدید که انگار از خود تشعشع نور یا چیزی مانند پرچم به همراه داشتند.
او میگوید که زنی در میان آنها بود که انگار توسط آن موجودات اسکورت می شد و با زبانی خاص با آنها صحبت میکرد
و پیامی خاص را برای من در حالتی آزادانه داشت با این مضمون که :
شما را دوست و گرامی میداریم
شما چیزی برای ترس ندارید
شما نمیتوانید کار اشتباهی انجام دهید
و از آنجا بود که الکساندر به سفری رفت که در آن خلاء بسیار زیاد کاملا تاریک ،بینهایت بزرگ و در عین حال بینهایت آرامش بخش بود
و معتقد بود که این خلاء خانه خداست.
بعد از دوره نقاهتی که به دلیل داشتن مننژیت ناشی از کما بود وقتی او میخواست که تجربه خود را با همکارانش به اشتراک بزارد احساس میکرد
زمان بیان آن لحضات ، اینگار که در بین دیوارهای کلیسا بوده و به مغزش فشار وارد میشد
او قصد دارد کتابی در مورد سفر یک جراح قلب و مغز به مرگ و پس از آن را به عنوان اثبات بهشت در اواخر ماه اکتبر آینده منتشر کند
او میگوید : من هنوز دکتر هستم و هنوز انسان ، فقط با تجربه ای که قبلا با آن مواجه نشده بودم
او مینویسد : در سطح عمیقی از زندگی احساس میکردم که چیزی بودم که قبلا آن را درک نکرده بودم
میتوانستم تصاویری ببینم که واقعیت های زندگی را نشان میداد
و شما میتوانید حرف های من را باور کنید که هر لحظه از این زندگی را به ما داده اند که از آن لذت برده و کسانی که بعد از ما می آیند هم به دنبال همین موضوع هستند.

منبع:    http://ca.news.yahoo.com/blogs/sideshow/heaven-real-says-neurosurgeon-claims-visited-afterlife-213527063.html

پ . ن : با تشکر فراوان از خشی  عزیز برای ترجمه و ارسال این مطلب.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com  مجاز می باشد.

ایمیل  وبلاگ BLOG.UFOLOVE@YAHOO.COM

صفحه فیسبوک دنیای اسرارآمیز

http://www.facebook.com/BLOG.UFOLOVE

سفر روح

متن زیر گزیده ایست از کتاب سفر روح نوشته ی دکتر مایکل نیوتن. از دیدگاه دکتر نیوتن بهترین و قابل اعتماد ترین راه برای دریافت اسرار دنیای روح ٬مبداء و مقصد آن ٬ روش هپنوتیزم کردن افراد است او با این روش سوژه هایخود را از طریق فعال کردن ذهن ابر آگاه آنها به زندگی قبلی ( قابل ذکر استدر مقدمه کتاب بیان شده که محتویات این کتاب به معنی تایید نظریه ی تناسخنیست ) برده و آنها را در لحظه ی مرگ و رجعت به برزخ قرار میدهد . به گفتهی نویسنده : » این کتاب گزارش صادقانه ایست درباره ی دنیای ارواح ٬ در طیآن مجموعه ای از سر گذشت های واقعی مطرح می شود که با ذکر جزئیات نشان میدهند پس از پایان زندگی خاکی بر ما چه می گذرد . شما به فراسوی آن دهلیزراهنمایی شده و به درون دنیای ارواح وارد می شوید ٬ تا دریابید پس از مرگبر آنها چه میگذرد و چه مراحلی را طی می کنند تا در نهایت دوباره برایزندگی دیگری به کره ی خاکی بازگردند. «
صحنه ی گزارش این سوژه از آنجاآغاز می شود که در صفحات جنوبی آمریکا گردن خانم » سالی » از فاصله اینزدیک مورد اصابت قرار می گیرد .
– دکتر نیوتن : آیا از اصابت نیزه به گردن احساس درد زیادی می کنی ؟
سوژه: بله … نوک تیز نیزه گردنم را پاره کرده است … من دارم می میرم . (سوژه در حالی که دستش را روی گردنش گرفته زیر لب با خودش چیزی می گوید )من دارم خفه می شوم … خون دارد از گردنم سرازیر می شود … درد… بدجوری است … دارم می میرم … به هر حال هر چه بود تمام شد.

*روح ها اغلب در لحظات قبل از مرگ واقعی و به هنگامی که جسم آنها درد و رنجمی برد جسم میزبان خود را ترک می کنند . چه کسی میتواند آنها را سرزنش کند؟ بعد از این که سوژه آرامش خود را به دست آورد ٬ او را از مر حله نیمهآگاه به حالت ابر آگاه می رسانم تا بتواند به ذکر خاطرات زندگی اش به صورتروح بپردازد.

– د: خوب سالی حالا که قبول کرده ای به دست این سرخ پوست ها کشته شده ای ٬ آیا می توانی احساس زمان مردنت را به دقت شرح دهی ؟

– س : چیزی … مثل نوعی نیرو … مرا به بیرون جسمم هول می دهد .

– د : به بیرون هل می دهد؟ بیرون یعنی کجا؟

– س : من از بالای سرم پرتاب می شوم .

– د : چه چیزی از بالای سرت پرتاب می شود ؟

– س : خوب … خودم.

– د : شرح بده که خودم یعنی چه . چیزی که تو آن را « خودم » می نامی و از سرت پرتاب می شود چه شکلی دارد ؟

– س : ( تامل) مثل … یک نقطه نورانی … که روشنایی از آن ساطع می شود.

– د : تو چطور نور ساطع می کنی ؟

– س : از … انرژیم . من سفید و شفاف هستم … روحم است .

– د : این نور انرژی بعد از آنکه جسمت را ترک می کند به همان شکل است ؟

– س : به نظر می رسد هم زمان با حرکت من به اطراف ٬ نور بیشتر می شود.

– د : اگر نور تو رشد می کند ٬ حالا به چه شکل هستی؟

– س : یک … ریشه … باریک مثل کاه … که معلق و آویزان است .

– د : این جریان حرکت به بیرون جسم برایت چه احساسی دارد؟

– س : خوب مثل این که من را از پوستم جدا می کنند … مثل این که پوست یک موز را می کنند . من در یک حرکت جسمم را از دست می دهم .

– د : آیا احساس ناجور و نا پسندی داری ؟

-س : نه! … چقدر عالی است که تا این حد آزادی دارم و دیگر زجر و دردی درکار نیست . ولی من … سرگردان هستم . انتظار داشتم که بمیرم ( صدای سوژهحالت تاسف به خود می گیرد ولی من می خواهم که ذهن او یک دقیقه ی دیگر رویروح او متمرکز باشد نه این که درگیر وضع جسمش روی کره خاکی بشود. )

-د : سالی ٬ من میفهمم که تو الان از این که به صورت روح باشی کمی احساسغربت می کنی . این حالت با توجه به وضعی که اکنون برایت پیش آمده کاملاطبیعی است . حالا به سوالات گوش کن و به آنها پاسخ بده . تو گفتی که درحالت شناور هستی . آیا بلافاصله بعد از مرگ جسمت می توانی به راحتی به اینطرف و آن طرف حرکت کنی؟

– س : عجیب است … من در میان زمین وهوا معلق هستم ٬ هوایی که واقعاً هوا نیست … محدودیتی نیست … نیرویجاذبه نیست … من در حالت بی وزنی هست .

– د : منظورت این است که در خلاء هستی ؟

-س : بله ٬ هیچ چیز در اطراف من مادّیت فشرده ندارد . هیچ سد یا مانعی نیستکه من با آن برخورد کنم … من در حالت غیر مادی حرکت می کنم .

– د : آیا می توانی حرکات خودت را کنترل کنی و به هر جهتی که می خواهی بروی ؟

– س : بله تا حدودی می توانم … ولی دارم … به طرف یک روشنایی سفید رنگ می روم … چقدر روشن است !

– د : آیا شدت سفیدی در همه جا یکسان است ؟

-س : هر چه جلوتر را می بینم نورانی تر است … در جهت بدنم سفیدی کدر تر وتاریک تر است … خاکستری است ( سوژه شروع به گریه می کند ) بدن بیچارهام … من هنوز حاضر نیستم اینجا را ترک کنم ( سوژه روی صندلی خود را بهعقب می کشد مثل این که بخواهد در مقابل چیزی مقاومت کند . )

– د: به من بگو آیا نیرویی که سبب شد تو به هنگام مردن از بالای سرت بیرونبیایی ٬ هنوز تو را به طرفی می کشد یا نه ؟ آیا تو می توانی آن نیرو رامتوقف کنی ؟

– س : وقتی از جسمم آزاد شدم آن نیرو کاهش یافت .حالا احساس می کنم نیرویی من را هول میدهد و می خواهد به من بفهماند کهباید از جسمم دور شوم … من هنوز نمی خواهم بروم … ولی چیزی می خواهدکه من زود بروم .

– د : می فهمم سالی ٬ ولی حدس می زنم تو داریدرک می کنی می کنی که نوعی کنترل داری . این چیزی که تو را هول می دهد راچطور تشریح می کنی ؟

– س : یک … نوعی نیروی … مغناطیسی … ولی … می خواهم کمی بیشتر صبر کنم و بمانم .

– د : آیا روح تو می تواند تا هر زمانی که بخواهی در مقابل این حس کشش ٬ مقاومت کند ؟

-س : بله می توانم اگر واقعاً بخواهم بمانم . ( سوژه شروع به گریه می کند )کاری که آن وحشی های خون خوار با بدنم کردند وحشتناک است . لباس زیبای آبیام آغشته به خون شده … شوهرم ویل از یک طرف مرا گرفته و از طرف دیگرهمراه دوستانمان دارد بر علیه سرخ پوستان می جنگد .

– د : سالی بلا فاصله بعد از حمله سرخ پوستان شوهرت چه می کند ؟

-س : او مجروح نشده … ولی … او دارد برایم گریه می کند … اما هیچکاری قادر نیست برایم انجام دهد ٬ ولی به نظر می رسد هنوز این موضوع رانفهمیده .

– د : تو در این لحظه چه می کنی ؟

– س : منبالای سر شوهرم هستم . می خواهم او را تسلی بدهم . می خواهم بتواند احساسکند که عشق من واقعاً پایان نیافته … می خواهم بداند او مرا برای همیشهاز دست نداده و من دوباره او را خواهم دید.

– د : آیا او پیامهای تو را دریافت می کند؟

-س : غم و اندوه خیلی زیاد است ٬ ولی او … روح مرا احساس می کند…دوستانمان دورش را گرفته اند … و آنها بالاخره ما را از هم جدا میکنند . آنها می خواهند که کاروان را دوباره سر و صورتی بدهند و حرکت کنند.

– د : حالا روح تو در چه حال است ؟

– س : من هنوز دارم در مقابل آن نیروی کشش مقاومت می کنم … می خواهم هنوز بمانم .

– د : چرا ؟

-س : می دانم که جسمم مرده است … ولی هنوز نمی خواهم شوهرم ویل را ترککنم و … می خواهم شاهد باشم که آنها بدنم را دفن می کنند.

– د : آیا هیچ عنصر روحی دیگری را در اطراف می بینی؟

-س : آنها نزدیک هستند … به زودی آنها را خواهم دید … من عشق و محبتآنها را حس می کنم همانطور که می خواهم ویل عشق مرا حس کند . آنها منتظرهستند تا من آماده ی رفتن شوم.

– د : با گذشت زمان آیا می توانی ویل را تسکین دهی و آرام کنی ؟

– س : سعی می کنم درون ذهنش راه یابم .

– د : آیا در این کار موفق هم می شوی ؟

– س : فکر میکنم … کمی او مرا احساس می کند … او تشخیص می دهد … عشق را .

– د : خوب سالی حالا می خواهیم دوباره در زمان به جلو برویم . آیا همسفر هایت را هنگام دفن بدنت می بینی ؟

-س : ( صدا اعتماد بیشتری دارد ) بله ٬ آنها بدن مرا دفن کردند … حالاوقتش رسیده که من بروم … آن روح ها منتظر من هستند … من دارم حرکتمیکنم … به طرف نوری روشن تر …

گزارش فوق از مردی گرفته شدهبود که در زندگی قبلی خود زنی به نام سالی بوده و به هنگام مسافرت درکاروانی توسط سرخ پوستان کیووا کشته شده . این مرد در هنگام تهیه ی گزارشمتجاوز از شصت سال سن داشته .
علی رغم باور های بعضی از مردم ٬ روحها غالبا علاقه ی زیادی به آنچه بعد از مرگ برای جسمشان رخ می دهد ندارند. این به دلیل بی اعتنایی نسبت به سرنوشت شخصی خود و یا عدم علاقه بهاطرافیان نمی باشد بلکه بدان جهت است که مرحله بعد از زندگی در جسم راترجیح می دهند . آنها علاقه دارند با عجله به سوی زیبایی های دنیای ارواحبشتابند. اما بعضی از روح ها می خواهند تا چند روز به مقیاس زمینی ٬معمولا تا پس از تشییع جنازه خود در محلی که جسمشان مرده باقی بمانند .ظاهرا مقیاس زمانی برای ارواح دگرگون می شود و چند روز زمینی برای آنهابیشتر از چند دقیقه به حساب نیاید . اکراه و تعلل در رفتن برای روح انگیزههای متفاوتی دارد . برای مثال کسی که به قتل رسیده یا دفعتا و غیر منتظرهدر اثر یک سانحه یا تصادف کشته شده نمی خواهد بلافاصله برود . من به ایننتیجه رسیدم که در این گونه موارد روح حالت سردرگمی و ناراحتی دارد . اینحالت سرگردانی روح و عدم رغبتش به رفتن به خصوص برای افرادی که در جوانیمی میرند نیز صادق است .
برای یک روح متوسط جدا شدن ناگهانی از بدن ٬حتی گاهی پس از یک بیماری دراز مدت ٬ تکان دهنده است و سبب می شود که درلحظه ی مرگ از رفتن اکراه داشته باشد . ضمنا برای روح ها مراسم تدفین که معمولا سه تا پنج روز طول می کشد جنبه ی سمبلیک دارد . روح واقعاً درمورد چگونگی دفن شدنش کنجکاوی زیادی ندارد چون عواطف و احساسات در دنیایروحی با آنچه ما در زمین تجربه می کنیم تفاوت دارد . علی رغم این موضوعبرای من ثابت شده که برای روح ٬ احترامی که دوستان و بازماندگان برایخاطره و جسد آنها قائل می شوند خوشایند است .
همانطور که دیدیم دلیلاصلی که به خاطر آن بسیاری از ارواح نمی خواهند بلافاصله مکان فیزیکی خودرا ترک کنند این است که آنها مایلند قبل از رفتن به دنیای ارواح ذهناموجبات تسلی و آرامش بازماندگان خود را فراهم آورند . آنهایی که میمیرندناراحتی مرگ خودشان برایشان آزار دهنده نیست چون می دانند آنهایی را که برروی کره ی خاکی باقی گذاشته اند را دوباره در دنیای ارواح ملاقات می کننداما اغلب کسانی که در مراسم تدفین و تشییع عزاداری میکنند احساس می کنندکه عزیزی را برای همیشه از دست داده اند.

منبع:  http://www.ganjineh-danesh.com/thread15085.html

آیا میتوان روح را تا اعماقش به عقب برد ؟

هنوز چند ماه ای از شبئی سازی انسان به دست دانشمندان نگذشته بود که روزنامه واشینگتن پست خبر یک ازمایش جنجالی را در صفحاتش چاپ کرد . دیوید بستلور  در حضور افراد سرشناسی توانسته است روح یک انسان مرده را به چند نسل عقبتر از زمان خود ببرد . هنگامی که خوانندگان روزنامه این مطلب را خواندن زیاد مطلب را جدی نگرفتن ولی هنگامی که نام افرادی که به عنوان شاهد در انجا حضور داشتن را فهمیدن با دیده حیرت به این پدیده و ازمایش نگریستن . دیوید بستلور 54 ساله در کشور ایرلند بدنیا امد هنوز 8 سال نداشت که مادر خود را از دست داد . او در 12 سالگی به اتفاق پدرش به امریکا مهاجرت کرد . با اینکه در امریکا زندگی سختی داشت اما در سال 1981 توانست دکترای روانپزشکی را از دانشکاه فلوریدا بگیرد . در همان سالها با افکار کلنل روکا که در زمینه حیات پس از مرگ کتابهای زیادی نوشته بود اشنا شد . دیوید انسانی خستگی ناپذیر بود  و سالهای زیادی را صرف تحقیق و برسی بخصوص در زمینه روانپزشکی و دنیای پس از مرگ کرد . او مدت 2 سال در امریکای جنوبی به برسی اداب و اعقاید مردم ان پرداخت .او میگوید : در این مناطق انسانها عقاید عجیبی دارند . گاهی شما انسانی را میبینی که تک و تنها  در اطاق خودش دارد با کسی صحبت میکند . انگاه شما میگوید او یا دیوانه است یا در عالم خود دارد ترانه ای را زیر لب زمزمه میکند . اما اینگونه نیست ! انها اعتقاد دارند کسانی را که از دست داده اند در کنارشان است . انها با روح نزدیکانشان میگویند و میخندند حتا گاهی گریه میکنند . .. در مکزیک جشنی برپا میشود بنام » روزهای مردگان » که یکی از بزرگترین جشن های ملی مکزیک بشمار میرود ( بزودی من مطلبی درباره این مراسم که شاید مهمترین جشن در کل امریکایی جنوبی و بخصصوص در مکزیک است برای شما در وبلاک خواهم گذاشت . قدمت این جشن تقریبا به 2000سال قبل از میلاد مسیح برمیگردد ) در ایامی که دیوید در مکزیک بسر میبرد  با  خانمی بنام » ابردينگ‌‏‎ جاستين‌‏‎» که زنی سیاه پوست امریکایی تبار بود اشنا شد . این خانم روزی دیوید را به خانه ای برد که در ان ارواح را احضار میکردند . دیوید ابتدا این اتفاق را جدی نگرفت تا اینکه بعد از سالها این خانم را در اوهایو دید . او یکشب ‏‎ جاستين‌ را به خانه اش دعوت کرد . بعد از مدتی جاستین به دیوید گفت دوست داری روح پدرت را احضار کنم .؟ دیوید خندید و به تصوری اینکه جاستین میخواهد با او شوخی کند . گفت : بله من خیلی حرفها با پدرم دارم . دیوید میگوید پس از مدتی احساس عجیبی به من دست داد  . من صدای پدرم را میشنیدم .اما انگار خسته بود . جاستین سئوالهای از دیوید میکرد و هنگامی که جواب او را میداد دیوید از تعجب خشکش زده بود!!! همین اتفاق باعث شد دیوید از   ابردينگ‌‏‎ جاستين‌ بخواهد این حرفه را به او بیاموزد . پس از 3 سال دیوید خود یکی از احضار کنندگان ارواح بود که نامش در امریکا بر سر زبانها افتاد . او ازمایشات  کلنل روکا را از سر گرفت و دامنه این ازمایشات حتا وارد دانشگاه پنسیلوانیا شد . او در اخرین ازمایشات خود در حضور چند تن از اساتید دانشگاه های مختلف امریکا . سناتور پنسیلوانیا  وچند تن از مسئولان بزرگ ایالت و همینطور یکی از معاونین رئیس جمهور  ازمایشات خود را انجام داد ..هنگامی که حضار از تعجب نمیدانستن چه بگویند . خبر این ازمایش در روزنامه واشینگتن پست چاپ شد جنجالی سراسر دنیا را فراگرفت و با واکنش پر از خشم مراکزی که در بالا به ان اشاره شد روبرو گردید  هنگامیکه خبرنگار روزنامه واشینگتن پست از دیوید بستلور  خواست کمی درباره ازمایش فوق توضیح دهد با این جمله روبرو شد که من چیزی برای گفتن ندارم !!! معلوم بود که مقامات امریکائی از او خواسته بودن که سکوت کند …اما یک سئوال بی جواب باقی مانده بود .

» کلنل روکا »  این مرد که بود .؟ درباره چه چیز ازمایش میکرد.؟

» کلنل روکا »

این مطلب را با قسمتی از کتاب » سفر به گذشته یک روح » به قلم » کلنل روکا » ادامه میدهیم . از ماورای قبر : با موضوع هيجان آور و تکان دهنده ای مواجه شده ايم.برای اولين بار است که روح يک آدم زنده در خواب مغناطيسی سالها به عقب برگشته و در اين مسير قهقرايی از مرز تولد عبور کرده و به دنيای تاريک ما قبل تولد رانده شده است.در اين مرحله به عنوان مرد سالخورده ای که بعد از ۷۰ سال زندگی به دیار اموات شتافته اظهار وجود میکند و از جهان مرده ها با ما سخن میگوید . آنچه او ميگويد حرفهای يک مرده است که از ماورای قبر بگوش ما ميرسد و با همين حرفها و بنا به تمايل و اصرار من ( کلنل روکا ) ما ميتوانيم از راز دوباره بدنيا آمدن پير مرد اطلاع حاصل کنيم.پيرمرد ميگويد :  بعد از آنکه لحظه های مرگ را پشت سر گذاشتم ناگاه احساس کردم که از جسم خودم جدا شدم و تا مدتی در فضا معلق وبلاتکليف ماندم،جسم بيجان خودم را بيحرکت در گوشه ای ميديدم و روحم که به شکل پراکنده بود بتدريج سروصورتی بخود گرفت…در وضع تازه ای که عبارت بود از يک نوع تاريکی و ظلمت محض قرار گرفتم که هنوز از آن معذب هستم،در اين حالت هيچگونه دردو رنجی را احساس نميکردم و نميتوانم بگويم تا چه مدت در همين وضع باقی ماندم تا آنکه چند شعاع ضعيف اطراف مرا روشن کرد و خيال کردم دوباره زنده شده ام…اما اشتباه ميکردم…البته زنده شده بودم اما نه به صورت قبلی بلکه به شکل کودکی که نام ژوزفين بعدا به خود ميگرفت .
بعدا بتدريج در فضايی که قرار داشتم شبحی که متعلق به مادر ژوزفين بود به من نزديک و نزديکتر شد و من بی اراده پيرامون اين شبح را فرا گرفتم و بلاخره لحظه تولد کودک رسيد وژزفين بدنيا آمد.آن وقت بود که من در جسم طفل تازه متولد شده حلول کردم و در عين حال تا سن ۷ سالگی او ميتوانستم از خلال غبار ملايم وجود او حوادثی را در عالم ارواح مشاهده کنم که بعدها بکلی همه را فراموش کردم . سخنان پيرمرد وقتی به اينجا رسيد کلنل روکا فکر تازه ای يافت ودر صدد برآمد که آزمايش عجيب خود را همچنان ادامه دهد،يعنی رمح پيرمرد مرده را در مسير حوادث زندگی او انقدر به عقب برگرداند تا بروزهای اول تولدش برسد و سپس او را باز به عقب برگرداند تا از مرز تولد بگذرد و بدنيای ما قبل ان برسد.بعبارت ديگر همان کاری را که با ژوزفين انجام داد و او را تا مرحله پيش از تولد برد ودر نتيجه وی را بصورت آن پيرمرد مورد خطاب قرار داد همان عمل را نسبت به مردسالخورده انجام دهد و ببيند قبل از بدنيا آمدن بصورت شخص ديگری زندگی ديگری داشته يا نه؟کلنل روکا مشغول کار شد و بهمان ترتيب وبا نيروی مغناطيسی بازهم قويتر روی روح آن مرد باز هم بفعاليت پرداخت . صدای گوشخراش پيرزن (که مسلما ملتفت شده ايد که اين صدا از حلقوم ژوزفين بيرون ميامد) گفت اينجا خيلی تاريک است و اطراف مرا ارواح  واشباح وحشتناک فرا گرفته اند.اما زن فرتوت ديگر مثل  پيرمرد قبلی ضمن جواب گفتن متوسل به پرحرفی و حشو زوائد نميشد و کلنل با بکار گرفتن نيروی مغناطيسی به او تا حد امکان آرامش و اطمينان بخشيد و به استماع گزارش زندگيش مشغول شد.اين ازمايش بما نشان ميدهد  که در صورت اطمينان از اين آزمايش، بشر برای تصفيه شدن و برای کيفر گناهانش دائما مجبور به تعويض جسم و جسد در اين کره خاکی است.

نوشته کلنل روکا ميگويد: پيرزن خود را فيلومن کارترون معرفی کرد.برای اينکه آزمايش را ادامه دهم مجبور شدم خواب ژوزفين را عميقتر کنم و قيافه ظاهری  وزنده فيلومن را به او يادآوری کردم تا بدنی را که ۲ نسل قبل داشته بياد آورد.از آن به بعد روح پيرزن کاملا  آرام و آسوده شد اما با لحنی خشک حرف ميزد.او به من گفت در سال ۱۷۰۲ ميلادی متولد شده ودر زمان دوشيزگی فيلومن شاریپنی نام داشته است و در شهر وديار خودش آنچنان مورد توجه وعلاقه مردم نبوده.در سال ۱۷۳۲ در شورو با مردی بنام کارترون پيمان همسری بسته و از او ۲ طفل بدنيا آورده که هر دوی آنها مرده اند.سپس اضافه کرد که قبل از آن زندگی يعنی در نسل پيشين به شکل دختری خردسال بدنيا آمد که در سالهای کودکی جان سپرده و باز يک نسل عقبتر بشکل مرد قاتلی زندگی کرده که تمام رنجها و عذابها وتاريکيهای پس از مرگ های متوالی نتيجه آن بوده است که کفاره گناه قتل وجنايت را تحمل ميکند و حتی در جسم آن کودک ناکام  بدنيا برگشته فرصت آن را نيافته که قدری از بار گناهش بکاهد.در ضمن قدرت آزار بديگران هم از او سلب شده بود .

کلنل روکا مينويسد:از اين به بعد من ديگر نتوانستم آزمايش را دنبال کنم زيرا ژوزفين که مايه اصلی تمام اين آزمايشها بود در وضع ناگواری قرار گرفته بود و مرتبا در خواب دست و پا ميزد و بيتابی از خود نشان  ميداد.چون اضطراب او را ديدم صلاح نديدم بيش از اين او را در اين حالت نگهدارم . موضوع بسيار جالب در اين ازمايش بيسابقه عبارت از اين بود که در تمام مدت کلنل روکا از دوشيزه ای بنام لويئز که خود او ميگويد دارای روحيه ای قوی ومتعادل بود وبا حساسيت خاصی قادر بود ظهور و ناپديد شدن سياله های روحی  وارواح اموات را ببيند خواهش کرده بود در کنار وی بايستد و راقب اوضاع واحوال ژوزفين در مراحل مختلف خواب مغناطيسی باشد.بنا به اظهار لويئز وقتی ژوزفين خاطره دوران طفوليت خود را ذکر ميکرده پيرامونش مه يا ابر ملايمی پيدا شده که هنگام ورود ژوزفين به حد فاصل مرگ و زندگی اين ابر کدر وتيره ميشود.کلنل اظهار ميکند پس از شنيدن توصيف لويئز بلافاصله بياد پيرمرد افتادم که ميگفت بعد از حلول در جسم ژوزفين در سالهای کودکی مانند ابر يا غباری ملايم اطراف جسم او را احاطه کرده بودم واز خلال آن بعضی حوادث دنيای ارواح را ميديدم که بعدا همه آنها فراموش شد .

روزنامه واشینگتن پست به نکته ای اشاره میکند و میگوید : ما خبر کاملی از ازمایشات دکتر دیوید بستلور نداریم و دقیقا نمدانیم او تا چه اندازه توانسته یک روح را به اعماق گذشته خود ببرد  . اما اینرا میدانیم که چنین ازمایشاتی را او بارها انجام داده است و اخرین ازمایش او در حضور افرادی انجام گرفت که شخصیتهای مهم و سرشناسی در میانشان دیده میشود . درباره» کلنل روکا» افراد زیادی اظهار نظر کرده اند .»گابريل دلوان»  که از روح شناسان معروف وهمچنین یکی از سرشناسترین روانپزشکان جهان است در باره کارهای روکا در کتاب معروفش»بازگشت ارواح» ميگويد: او نه تنها موفق به بيدار کردن خاطرات گذشته وزندگيهای متوالی قبلی سوژه هايش مي شده بلکه در قسمت عکس آن هم موفقيتهای عمده ای بدست آورده است، به اين معنی که در حالت خواب مغناطيسی روح شخص خواب شده را آنقدر جلو برده که توانسته است حوادث مربوط به آينده خود را ببيند و آنچه را ديده است برای ديگران نقل کند. موريس مترلينگ دانشمند وفيلسوف معاصر همين که ضمن کتابهايش به موضوع روح و زندگيهای پی در پی ميرسد از کلنل روکا با احترام ياد ميکند وميگويد : کلنل يک دانشمند بتمام معنی زيرک و جويای حقيقت عينی است و با پشتکار وصداقت عجيبی که ممکن نيست شخص را به ترديد وادارد به جستجوی حقيقت میرود .

منبع : وبلاگ دنیای بی جواب                 http://yahoo2.blogfa.com

حقيقت روح _ معرفي،دانلود و خلاصه كتاب معبد سكوت

این کتاب در اصل نامش » زندگی استادان » می باشد که مترجم عزیز صلاح دانسته و نام کتاب را  » معبد سکوت « گذاشته اند .

معبد سکوت

نام کتاب : معبد سکوت

نویسنده : برد . تی . اسپالدینگ

مترجم فرانسوی کتاب : ژاک وایس با نام مستعار «لویی کولو مبل»

مترجم ایرانی که نسخه فرانسوی آن را ترجمه کرده اند : فریده مهدوی دامغانی

چاپ هشتم 1388 – انتشارات فردوس – 672 صفحه

این کتاب در اوایل قرن حاضر به رشته تحریر در آمده است . کتابی که بنظر بعضی ها  همچون کتابی تخیلی جلوه کرده ، اما به مناسبت پیشرفتهای معنوی و عرفانی لازم برای اجتناب از درهم ریخته شدن تمدن مادی گرای ما به چاپ رسید. خوشبختانه از آن زمان به بعد ، اذهان تکامل یافته مردم آن قدر آگاه شده است تا این کتاب را جدی بگیرند .

» معبد سکوت » اولین بار توسط یک پلی تکنسین هوشمند به نام ژاک وایس به زبان فرانسه ترجمه شد. لیکن او از نام مستعار «لویی کولمبل»  استفاده کرد . این کتاب در بین خوانندگان مشتاق به پیشرفت در راه طریقت و در مسیری که علم و مذهب را یکی می ساخت از شهرتی بسیار فراوان برخوردار شد .

بدلیل اهمیت این کتاب ،ما با تمام افتخار تما م ، چاپ جدیدی از آن را به شما ارائه می دهیم تا به درخواست بسیاری از محققان و پویندگان عرفانی پاسخ داده باشیم .

Baird T. Spalding

هنگامی که به آخرین صفحه » معبد سکوت » برسید و چنانچه مایل باشید معماهای ارائه شده برای تفکرات و اندیشه های درونیتان را عمق بیشتری بدهید ، مترجم فرانسوی این کتاب به خود اجازه می دهد توصیه مطالعه کتابی دیگر را به خواننده گان عزیز بکند. نام کتاب  » عالم اوراسینا » می باشد .

این کتاب به ساکنان اوراسینا ( که همان سیاره زمین خودمان است ) دانش و اطلاعاتی لازم از عالم هستی و سیارات بیشماری که همه از نعمت » حیات » برخورداند اعطا می کند .

شما قادر خواهید بود پاسخی معتبر و قابل قبول برای مشکل بزرگ بشریت پیدا کنید ؛ به چه دلیل ما در سیاره زمین حضور داریم و سرنوشت ما چیست ؟ ………………………….

ناشر 10 سپتامبر 1995

محتویات این کتاب حاصل تجربه آقای اسپالدینگ می باشد و مترجم فرانسوی کتاب ، آن را در سال 1937 ترجمه کرده . مترجم فرانسوی پس از 19 سال صبر و حوصله بالاخره توانسته با آقای اسپالدینگ ملاقات بکند.

در رابطه با همین موضوع ملاقاتش با اسپالدینگ اینطور می نویسد:

در سال 1947 ( 1326 شمسی) پس از 19 سال صبر و حوصله ، روزی در اتاق کارم  در شهر پاریس تنها نشسته بودم که ناگهان صدایی از عالم غیب به من خبر داد چنانچه بدون اتلاف وقت عازم ایالات متحد آمریکا شوم ، می توانم با اسپالدینگ ملاقات کنم  و چنانچه به این سفر نمی رفتم ، امکان دیدار با این مرد بزرگ برای همیشه از دستم می رفت و تا آخر عمر ، دیگر چنین موقعیتی برایم پیش نمی آمد .

این صدا سه روز پی درپی ، در یک ساعت مشخص برایم این پیام را تکرار کرد و این کار را با چنان تحکم و   اراده ای انجام داد که سرانجام متقاعد شدم این صدا به راستی از عالم غیب و از نیرویی مافوق بشری است ، در آن هنگام بود که به بزرگترین اقدام زندگیم مبادرت ورزیده و با ایمانی راسخ ، با نخستین هواپیمایی که در دسترس بود ، راهی سفر شدم …………………….

او ترجمه فرانسو ی کتابش را که بوسیله من صورت گرفته بود ، تائید کرد و تنها یک شرط الزامی برای اجازه چاپ آن قائل شد . او خواهش کرد به تمام اشخاصی که در باره این کتاب برایم نامه نوشته یا خواهند نوشت ، پاسخ کتبی داده و جواب سوالات آنان را بدهم ………………..

یکی از سوالاتی که اغلب بوسیله خوانندگان علاقه مند این کتاب پرسیده می شد این بود : » آیا این کتاب تخیلی است یا آنکه براستی نقل قولی از یک سفر حقیقی و واقعی است ؟ «

اسپالدینگ همیشه با قاطعیت به این سوال چنین پاسخ می داد :

(( هر شخصی که این کتاب را می خواند ، آن مقدار چیزی را از آن بگیرد که برایش لازم و مفید است و       تا بدانجا اعتقاد و ایمان بیاورد که با سطح تکامل و آگاهی باطنی اش مطابقت و مناسبت داشته باشد . ))

مترجم در سال 1957 تصمیم میگیرد به یک سفر دو ماهه رفته و نسبت به نوشته های اسپالدنگ تحقیق کند که بالاخره به صحت گفته های اسپالدینگ پی می برد …….

همانطور که نویسنده کتاب گفته : باور کردن یا نکردن بعضی از حوادث  به درجه تکامل و پیشرفت آگاهی باطنی شما  بستگی دارد و میزان درک و تعمق هر واقعه برای هر انسانی متفاوت است و در واقع هر قسمتی از کتاب که به دل می نشیند ، همان قسمتی است که برای درجه تکامل شما مناسب و لازم است.

لازم به ذکر است این وقایع در هندوستان ، تبت ، ایران و … بوقوع پیوسته و اکثر نام ها بنا به گفته نویسنده  اسم مستعار می باشند .

Blue Star Light Energy

حالا نوبت میرسه به قسمتهایی از کتاب :

ما در اواخر بعد از ظهر روز 22 دسامبر 1894 به دهکده پتال که نقطه آغز سفر ما بود ، رسیدیم . شروع مسافرت اکتشافی ما ، پر مخاطره ترین و دل انگیز ترین سفر عمرمان ، می بایست در روز عید نوئل آغاز     می گشت . من هرگز سخنانی را که امیل ( یکی از اساتیدی که همراه آنان بود ) در آن روز فراموش نشدنی بیان کرد ، از خاطر نخواهم برد . خلاصه خطابه او به قرار زیر بود :

روز عید نوئل به نشانه تولد استادی بزرگ و مربی عالم و هوشمندی است که بشریت را از هرنوع ذلت و خواری و از هر نوع محدودیت های مادی رهانیده است . او به این جهان آمد تا ما را متقاعد سازد که مسیحی که در درونش بود ( و با کمک آن روح مقدس خدایی قادر به انجام دادن انواع کارهای قدرتمندانه بود ) درست همان روح خدایی است که در وجود یک یک ما حضور دارد : در وجود من ، شما و خلاصه در وجود تمامی موجودات بشری .با به اجرا نهادن نظریه و آموزشهای او ، ما می توانیم همان کارهایی را که او به انجام رساند، انجام دهیم . ما بر این گمان هستیم که عیسی فقط به این دلیل به این جهان آمد که به ما نشان دهد خداوند واحد و یگانه است و کل است .

شاید شنیده باشید که عیسی آموزشهای اولیه اش را در میان ما فرا گرفت . این امکان هست که شماری معدود از شما این مطلب را باور کنید . اما مهم نیست که آموزشهای عیسی از نزد ما آمده و یا مستقیما و بدون کمک غیر ، از جانب خود پروردگار بصورت وحی نازل شده است .

هنگامی که انسانی ، با فکری از سوی اندیشه الهی در رابطه مستقیم قرار بگیرد و بعد هم آن را با کمک واژه ها و جملاتی بیان کند ، آیا دیگران قادر نیستند مجددا با همان اندیشه ای که در عالم هستی وجود دارد ، وارد ارتباط شوند ؟ تنها به این خاطر که شخصی بوسیله فکر و اندیشه ای تحت تاثیر قرار گرفته و آن را برای دیگران بیان کرده است ، دلیل نمی شود که آن اندیشه تنها متعلق به خود اوست و جزو مایملک  شخصی او به شمار میرود . اگر چنین شخصی ، آن اندیشه را بردارد و نزد خود محفوظ نگه دارد ، پس چگونه قادر خواهد بود جایی برای دریافت اندیشه های دیگر پیدا کند ؟

برای دریافت بیشتر ، باید هر آنچه را که در اختیار دارید ، به دیگران بدهید . اگر آن اندیشه را دست نخورده نزد خود نگه دارید ، حالتی مسکون و بی حرکت بدنبال خواهد داشت . کافی است تصور کنید چرخی که باعث ایجاد نیروی هیدرولیکی می شود ، به ناگهان و بنا به خواسته باطنی خود ، دست از چرخیدن بردارد و آبی را که باعث چرخیدنش می شد ، در خود نگه دارد . آن چرخ بی درنگ از حرکت می ایستد . بایستی که آب روان ، همیشه از میان چرخ  عبور کند تا کاری که انجام میشود مفید بوده و باعث تولید و پدید آمدن انرژی جدید شود. نمونه آدمی با اندیشه های الهی نیز به همین گونه است . در هنگام قرار گرفتن با افکار و عقاید الهی ، آدمی باید توانایی بیان کردن آنها را داشته باشد تا بتواند سود ومنفعتی از آن ببرد ……….

شما باید خود را متقاعد سارید که خداوند همیشه مشتاق است خود را به همه بنمایاند . یعنی درست همان کاری که با عیسی مسیح و دیگر پیامبران کرد . کافی است ما قدرت واراده لازم را داشته باشیم  تا این امکان را به خداوند رب العالمین بدهیم .

ما در کمال صداقت بر این پنداریم که خدا وند همه ما را یکسان آفریده است . تمام موجودات بشری ، شبیه همه هستند و تنها یک واحد را تشکیل می دهند . هر انسانی قادر است تمامی کارهایی را که عیسی در دوران خود به مرحله اجرا در آورد ، به انجام رساند . در چنین کارهایی ، هیچ چیز ، از ماهیتی مرموز و      اسرارآمیز برخوردار نیست . معما و راز تنها در این فکر مادی گرایانه ای که انسانها از آن ساخته اند وجود دارد و بس ……………………

با فرارسیدن شب ،هنگامی که همه گرد هم آمدیم امیل بدون آنکه دری گشوده باشد ناگهان در بین ما ظاهر شد. او گفت : شما همین الان شاهد ظاهر شدن من در این اتاق بودید . آن هم به نحوی که بنظر شما سحرآمیز و جادویی است . در این کار هیچ چیز جادویی وجود ندارد . میل دارم تجربه ای را باشما سهیم شوم که مطمئنا به آن اعتقاد پیدا خواهید کرد . زیرا این امکان به شما داده می شود که آن را از نزدیک و به عین ، مشاهده کنید .

این یک لیوان آب است که یکی از شما بتازگی از سرچشمه آورده اید . در وسط آب ، یک ذره کریستال یخ تشکیل شده است . حال ببینید که این ذره چگونه با چسبیدن به کریستال های دیگر ، بزرگ می شود .    اکنون تمام آب این لیوان یخ زد .

چه اتفاقی روی داده است ؟ من در عالم هستی ، مولکولهای مرکزی آب  را آنقدر نگه داشتم تا آن که جامد شدند . به گونه ای واضح تر ، من ارتعاشات آنها را آنقدر پایین آوردم تا از آنها یخ ساختم و تمام ذرات اطراف ، سفت و جامد شدند ، به طوریکه قطعه ای یخ را تشکیل دادند .

یک چنین اصلی ، برای لیوانی پر از آب ، یا وانی پر از آب ، یا برکه ای پر از آب ، یا دریاچه ای پر از آب یا دریایی پر از آب و بالاخره برای توده های عظیم آب در کره زمین قابل اجرا است . اما چه اتفاقی خواهد افتاد ؟       همه چیز یخ خواهد بست ، نه؟ اما برای چه نتیجه ای ؟ بنا به چه قانون و نظامی ؟ برای به اجرا نهادن کدام قانون بی نقص ؟ برای چه هدفی ؟

برای هیچ هدفی ، زیرا هیچ خیر و صلاحی از این کار عاید نخواهد شد . چنانچه من به این کار ادامه داده بودم ، چه اتفاقی می افتاد ؟ یک واکنش روی می داد . روی چه کسی ؟ روی شخص خودم . من از این قانون اطلاع دارم ، چیزی را که بیان کردم  به همان درستی که آن را بیان کرده ام ، بسراغم برخواهد گشت . بنابر این باید چیز های خوب بیان کنم به این شیوه است که تمام چیزهای خوب به سراغم خواهد امد ………….

ظاهر شدن من هم امشب در این اتاق به همین شیوه ، توضیح داده می شود . در آن اتاق کوچکی که شما مرا ترک کرده بودید ، من ارتعاشات بدنم را آنقدر افزایش دادم تا انکه بدنم به عالم هستی بازگشت . من آن را در آنجا محفوظ نگه داشتم . ما می گوییم کالبدمان را به عالم هستی باز می گردانیم. جایی که تمام ماده ها در آن وجود دارند. سپس با وساطت روح الهی که در وجودم هست ، من کالبد جسمانی ام را در اندیشه ام حفظ کردم تا آن که سر انجام ارتعاشات آن را تنزل دادم و به کالبدم اجازه دادم که در این اتاق ، جایی که شما بتوانید به عین مشاهده کنید ، دوباره شکل دقیق خود را بدست آورد .

کجای این کار مرموز است ؟ آیا من از قدرتی استفاده نمی کنم که از سوی پروردگار عالم هستی و از طریق عیسی مسیح به من ارزانی شده است ؟ آیا این روح خدایی ، همان من ، یا شما یا تمام بشریت نیستیم ؟ پس این کار چطور می تواند مرموز باشد ؟

به یاد دانه خردل و ایمانی که نشانگر ان است بیفتید . ( اشاره به یکی از تعالیم عیسی مسیح دارد ، چنانچه ایمان انسان به قدر دانه ظریف و بسیار کوچک خردل باشد، کافی است تا انواع معجزات  شگفت انگیز به وقوع پیوندد.) …………………….

روح خدایی ، همان ضمیر نا خودآگاه ما است . سپس لازم است آن دانه ظریف خردل را به نوک آن جا که بالاترین نقطه مرتفع در وجودمان است ببرید . یعنی درست در بالای سر و آن را همانجا نگه دارید و به روح مقدس اجازه دهید فرود اید . در این لحظه است که فرمان الهی صادر خواهد شد : تو باید پروردگارت را با تمام قلبت ، با تمام وجودت ، با تمام نیرویت و با تمام ذهنت دوست بداری ……………

بیماری بیش از هر چیز به معنای فقدان سلامتی است در زبان هندی سانتی ( که فکر کنم همان شانتی باشد )چیزی نیست مگر صلح آرام  و شادی بخش ذهن ، که از طریق فکر و اندیشه در کالبد جسمانی منعکس می گردد . آدمی معمولا به این جهت دوران پژمردگی و پیری را تحمل می کند که از وضعیت پاتولوژیک ذهن و خیال و کالبد جسمانی اش اطلاع درستی ندارد.

داشتن رفتار ذهنی مناسب و شایسته کمک می کند تا آدمی از انواع تصادفات اجتناب کند . انسان قادر است توانایی بدن را محفوظ نگاه داشته و مصونیت طبیعی از انواع امرض را بدست اورد و از تمامی بیماریها ی مسری رهایی یابد .

فراموش نکنید که جوانی همان دانه عشق است که بوسیله خداوند در شکل الهی ادمی کاشته شده است . در حقیقت جوانی الوهیت انسان فانی است . جوانی همان زندگی معنوی و روحانی است . تنها چیز عالی ، همیشه زنده ، همیشه دوست داشتنی و عاشق و همیشه ابدی .

پیری ضد معنویت و ضد روحانیت است . پیری زشت و مرگبار و غیر واقعی است . تفکرات ناشی از درد ، ترس و غم و اندوه باعث ایجاد نوعی زشتی می گردند که ما نام آن را پیری گذاشته ایم . افکار شاد، افکارعاشقانه ، افکار آرمانگونه و مطلوب باعث ایجاد زیبایی یا همان جوانی می گردند . سن و عمر آدمی هیچ چیز نیست مگر صدفی که الماس حقیقت که همان جواهر جوانی است ، در آن قرار دارد .

سعی کنید با تمرین و کوشش ، ذهنی کودکانه برای خود بدست آورید . سعی کنید کودکی الهی را در وجودتان مجسم کنید . پیش از خوابیدن ، با حضور ذهن کامل بپذیرید که از کالبدی سراسر آکنده از رضایت و شادی معنوی و روحانی که همیشه جوان و زیباست ، برخوردارید . به هوش و ذکاوتتان بیندیشید ، به چشمانتان ، به بینی تان ، به دهانتان ، به پوستتان ، و بالاخره به کالبد جسمانی کودک الاهی بیندیشید. تمامی این چیزها در وجود شما است ! بگونه ای روحانی و کامل از همین حالا ، از همین امشب .

تمامی چیزهایی را که گفتم مجددا برخود تاکید کنید و پیش از آنکه در آرامش به خواب بروید ، اندکی روی این نکات تعمق کنید و به اندیشه فرو بروید. در هنگام صبح ، به محض بیدار شدن از خواب به خود با صدای بلند بگویید : خب … عزیزم ، در وجود تو کیمیاگری الهی وجود دارد .

پس از مدتی ، و با تکرار این جملات تاکید بخش ، تغییرات و تحولاتی شبانه روی خواهد داد . ذهن شکوفا خواهد شد و از درون ، کالبد روحانی را در خود خواهد گرفت و معبد روح را اشغال خواهد کرد . کیمیاگر درون باعث سقوط سلولهای از کار افتاده شده است و ………………………………………….

تمامی این گفته ها ، از تعالیمی که «سیداها  » به شاگردانشان می آموزند، اقتباس شده است . نظریه و فلسفه آنها ، از هر نظریه ای کهنسالتر و از قدمتی دیرینه برخوردار است . سیداها در آن دوران ، به این سو و آنسو می رفتند و با سخنرانیهایی که ایراد می کردند ، بهترین شیوه زیستن را به انسانها تعلیم می دادند .

دولتهای گوناگونی که بر اساس طبقه بندی های مختلف پدید آمدند ، از این فلسفه زاده شدند . اما رؤسای آنها ، بزودی از خاطر بردند که خداوند از طریق آنا با مردم عادی وارد صحبت می شد .

"Himalyan High Mountain Retreat "

آنها به این باور اعتقاد یافتند که خودشان ، خالق آن همه شاهکار های زیبا بودند……. و باعث شدند تا جنبه روحانی و معنوی را از یاد رفته و فراموش کنند که همه چیز از یک منشاء  واحد و یگانه سرچشمه می گیرد . منشایی که » خدا » نامیده می شود .

این رؤسا ، به شیوه ای شخصی و مادی گرا ، اظهار وجود کردند . تعبیرات و عقاید شخصی این رؤسا ،باعث پدید آمدن اختلاف و تنوعاتی در افکار و اندیشه ها شد .

برای ما » برج بابل » به معنای پدید آمدن این دوران است .

در طی اعصار ، » سیداها » از شیوه صحیح پیروی کردند ، شیوه ای که خداوند عالم با کمک آن با موجودات بشری وارد ارتباط می شد و با تمام مخلوقاتش  به صحبت و راز و نیاز می پرداخت . سیداها  هرگز از یاد نبردند که این پروردگار عالم است که همه چیز است و در همه چیز وجود دارد ، در همه چیز تجلی می کند و از آنجا که آنها هرگز از مسیر مستقیم این فلسفه منحرف نشدند، موفق به محفوظ نگاه داشتن پایه های اساسی «حقیقت مطلق» شدند ……………………………………………………

» امیل » به سخنانش ادامه داد :

هنگامی که عیسی از فیلیپ در شهر جلیلیه سؤال کرد : از کی نان خواهیم خرید ؟ برای آزمایش کردن فلیپ بوده است . عیسی به خوبی می دانست که خریدن آن همه نانی که جمعیت بی شمار مردم به آن نیاز داشتند ، امری بیهوده است و اساسا بدست آوردن آن مقدار زیاد نان در بازارهای شهر کاری غیر ممکن است . او از این موقعیت استفاده کرد تا به یارانش از قدرت نان آماده شده و پخت شده به کمک نیروی ذهن و اندیشه صحبت کند . انسانها همیشه از همان آفکار و فرایافتهای مادی گرایانه ای که فلیپ به آن دچار بود ، برخوردارند! او نیز درست مانند بشری امروزی محاسباتی مانند زیر انجام می داد که :

من این مقدار نان دارم ، این مقدار آذوقه دارم و این مقدار پول در دسترس دارم .

عیسی فهمیده بود که با زندگی کردن در معرفت » روح خدایی» ، هیچ بشری با هیچ نوع محدودیتی روبرو نخواهد شد . او نگاهش را به سمت پروردگاری چرخاند که سرچشمه منشاء و خالق هر چیزی در عالم است و از او تشکر کرد که تا بدان حد مهربان است که قدرت و عنصر و ماده لازم برای رسیدگی به تمامی نیازهای انسانها را در اختیار  و دسترسشان قرار داده است . او به این ترتیب ، قرص نان را به دو نیم کرد و آن را میان یارانش تقسیم کرد . هنگامی که تمامی حاضران در ان مکان ، کاملا سیر شدند، هنوز دوارده سبد پر از نان دست نخورده باقی مانده بود . عیسی هرگز روی غذاهای اضافی همسایه اش حساب نمیکرد تا با آن خود و یا دیگران را سیر کند. او به انسانها آموخت که آذوقه ها و خوراکیها ی روزانه ی ما در دسترس ماده یا عنصر الهی است. جایی که از هر چیزی به وفور یافت می شود .

کافی است که ما انسانها ، برای خلق کردن و آفریدن هر چیز ، از این شیوه الهی کمک گرفته و آن را بگونه ای مملوس در آوریم و آشکار سازیم .

امیل ادامه داد : در این امر ، هیچ ترفند یا پدیده ای هیپنوتیکی وجود ندارد. هیچ یک از شما چنین احساسی  را ندارد که انگار هیپنوتیزم شده است. اما در وجود یک یک شما ، نوعی تلقین و اتو – هیپنوتیزم اجباری و اعتقادات و جود دارد ، مبنی بر این که هیچ موجودی قادر به انجام دادن کارهای بی نقص و کامل پروردگار عالم نیست و این که هیچ موجودی قادر به ایجاد فضای لازم و یا ظاهر ساختن اشیاء مورد نیاز نیست .

آیا احتیاج ، همان نیاز به خلق کردن نیست ؟

به جای آنکه شکوفا شوید و بنا به خواست و اراده الهی ، هر انچه را که لازم است خلق کنید ، شما در لاک خود فرو می روید و به خود می گویید : » نمی توانم ! » اینکار از طریق تلقین به نفس تحکم می یابد و سرانجام شما به این پندار غلط می رسید که به راستی ماهیتی جدا از خداوند هستید . در آن هنگام است که از راه و مسیر کاملتان منحرف می شوید و از هدف اصلی که بخاطر آن آفریده شده اید ، دور و محروم می مانید . شما با این کار ، اجازه نمی دهید که پروردگار متعال از طریق شما ، و آنطور که می خواهد ، خود را بیان کند .

مگر عیسی که خود نیز استادی بلند پایه بشمار می رفت نگفته است ، » کارهایی که من انجام می دهم ، شما نیز می توانید انجام دهید و حتی بهتر از من ؟ »

بشر در قلمرو اصلیش ، مخلوق خداوند است . ماموریت اصلی عیسی در روی زمین این بود که نشان دهد انسان در این قلمرو ، قادر است مانند خدایش ، به همان اندازه و با همان شایستگی و هماهنگی ، هر انچه را که می خواهد بصورت کامل بیافریند . هنگامی که عیسی به آن مرد نابینا دستور داد از جایش برخیزد و چشمانش را در برکه سیلوئه شستشو دهد ،آیا به این دلیل نبود که چشمهای مردم را به روی این حقیقت که فرستاده خدا است باز کند و به آنان بفهماند که آنها هم قادر ند مانند خداوند بیافرینند ؟

عسی مایل بود که هر یک از ما ، از طریق آشنایی با روح خدایی که در وجودمان و همین طور هم در وجود دیگران است ، دست به همین کرامات بزنیم . ………………….

وظیفه اصلی ما این است که کارهای کامل خداوند را انجام دهیم و آگاهی معنوی مان را تا به حد آگاهی روح خدایی افزایش و ارتقاء دهیم . آیا این همان نبود که عیسی سعی داشت به یارانش بیاموزد ؟

برادران عزیر ، چرا متوجه نیستید که در آغاز ، کلام بود و بس و این که کلام نزد خداوند بود و این کلام همان پروردگار بود ؟ در آن دوران ، تمامی ماهیتهایی که بعدا شکل گرفتند ، هنوز در شکل متجلی نشده و بگونه ای نا ملموس در همان عنصر یا ماده الهی وجود داشتتند. برخی از مفسران براین عقیده اند که این ماهیتها در تشویش و پراکندگی بی نظم ازلی حضور داشتند . این لغت ، از لحاظ معنی اولیه و اصلیش یعنی » واقعیت» زیرا ماده روحانی همان واقعیت است . ما انسانها این واژه را به غلط تعبیر و تفسیر کرده ایم و معنی اضطراب ، به هم ریختگی ، بی نظمی و جنگ عناصر و عوامل را به آن داده ایم .

واقعیت این است که این واژه از معنای روحانی ژرفی برای واقعیت برخوردار است . واقعیتی که به انتظار تلفظ کلام دقیق و خلاق است تا به موجودات اجازه دهد به اشکال ملموس و قابل رؤیتی تبدیل شوند.

هنگامی که خداوند خواست عالم آفرینش را خلق کند و این کار را با ماده الهی انجام دهد ، آرام و متفکر و اندیشمند بود . بگونه ای واضح تر ، الهامی رؤیت گونه از جهانی ایده آل و مطلوب را در خود ایجاد کرد . در طول این مدت , عنصر و ماده اصلی برای خلق عالم را در اندیشه الهی اش محفوظ نکه داشت تا ارتعاشات آن را به اندازه لازم پایین آورده وسپس در آن زمان ، کلام را تلفظ کرد و عالم هستی شکل گرفت و موجودیت پیدا کرد . خداوند عالمی ذهنی ایجاد کرده بود که عنصر و ماده اولیه خدایی می توانست در آن سرازیر گردد و به این ترتیب ، عالم بر طبق شکلی خلق شد و بر طبق همان قالب کامل و همان مدل و فرمی که خداوند روی ان اندیشیده بود ، ساخته شد .

اما خداوند مي توانست انديشه عالم را تا روز ستاخيز محفوظ نگه دارد . خداوند مي توانست خواهان اين باشدكه عالم به گونه اي نامحدود و پايان ناپذير، شكل گرفته و قابل رويت گردد. چنانچه اگر كلام را در فضاي اثيري بي شكلي تلفظ كرده بود ،هيچ چيزي خلق نمي شد و يا به شكل قابل رؤيت و ملموس در نمي آمد. براي ايجاد نتايج مرئي و قابل رؤيت و يا ايجاد اشكال منظم ، لازم است كلام دقيق با تحكم و با عزم راسخ تلفظ شود ( حتي اگر خالق ، قادر و مطلق و لايتناهي باشد.) بايد بگويد: » نور ! موجود باش !» بنابراين لازم است كه ما اين گام مهم را برداريد.

خداوند متعال، دنياي ايده ال و مطلوب و كامل را با دقيق ترين جزئيات در انديشه  و الهي خود نگه مي دارد . لازم است كه اين عالم ، به شكل آسماني كه سراي كاملي براي تمامي مخلوقات و آفريده هايش است  در آمده و طوري باشد كه بندگان خدا در كمال آرامش و هماهنگي و صلح به زندگي در آن مشغول شوند. اين است عالم كاملي كه خداوند در آغاز خلقت ديده و شتاب داشت هرچه سريعتر آن را بوسيله      انديشه اش تحقق بخشد. اين امر چه حالا ، و چه هميشه بوده و هست . تحقق يافتن مؤثر اين خواسته الهي ، فقط به قبول و پذيرش ما بستگي دارد . كافي است ، بدانيم كه همه ما به هم وابسته متحد هستيم و تنها يك انسان بيش نيستيم . ما همه از اعضاي بدن خداوند هستيم . درست به همانگونه كه يكي از اعضاي تن ما ، قسمتي از كالبد جسماني ما محسوب مي شود. كافي است اين را بدانيم و در قلمرو الهي باقي بمانيم . و به عنوان اعضاي اين قلمرو كه در آسمانها است و اكنون اين جا ، در زمين است، درخواهيم آمد .

براي آنكه آسمان شكل بگيرد و ظاهرشود ، بايد بدانيد كه هيچ چيز مادي در خود جاي نمي دهد. در آنجا ، همه چيز روحاني است .

« ( طبقه بندي جهان :1- فيزيك 2- اثير 3 – علٌي 4- ذهني 5– اتري 6- روحاني 7- مقام الوهيت ) «

آسمان ،نوعي حالت آگاهي و ادراك كامل است.دنيايي كامل در روي زمين ، حالا و در همين جا . كافي است كه ما آن را آنطور كه هست بپذيريم .اين آسمان اكنون در اطراف من است و منتظر است تا من چشم سوم يا ديده درونم را بگشايم تا با كمك آن ، بدنم به نور مبدل گردد. اين نور نه از ماه سرچشمه مي گيرد و نه از خورشيد ، بلكه از سوي خالق عالم هستي است و خداوند در همه جا هست و در ژرفترين نقطه  وجودمنيز حضور دارد . هيچ چيز مادي نيست . همه چيز روحاني است…….. براي تحقق بخشيدن به اين دنياي عالي كه از سوي خداوند به ما ارزاني شده است واكنون در همين جا ، در اطراف ما است، كافي است آن را با انديشه مان ، بشناسيم .

خداوند به همين شيوه ، همه چيز را خلق كرد . قبل از هر چيز آرام و انديشمند باقي ماند و سپس نور را ديد و خطاب به آن كرد و گفت : » نور ! موجود باشد! » و نور بوجود آمد .

خداوند به همان شيوه ادامه داد و فرمود : » آسمان ، موجود باشد ! » و بر طبق اراده الهي ، فلك نيز موجوديت يافت و به اين ترتيب ، هر شكل يا ايده آل مطلوبي را در انديشه اش محفوظ نگاه داشت و فقط كلام را تلفظ كرد و آن فكر يا آرمان ، ظاهر شد و شكل گرفت .

انسان نيز قادر به انجام مانند همين كارها مي باشد . خداوند فرموده است :

» انسان را بر طبق تصوير خود و به شكل خود خلق مي كنيم . به او قدرت تسلط بر هر چيز را عطا خواهيم كرد.»

خداوند متعال ، كه رحيم و رحمان مطلق است ، تمامي چيزهاي خوب را آفريد و در آخرين وهله ، انسان را آفريد . بزرگترين و والا مقام ترين مخلوق در ميان مخلوقاتش ، با قدرتي عظيم و تسلطي كامل بر روي مخلوقات ديگر . در آن زمان ، بشر هيچ چيز مگر خير و خوبي  را نمي ديدو همه چيز به خوبي پيش مي رفت تا آنكه خود را از پروردگار ش جدا ساخت و نوعي دوگانگي با خالقش مشاهده كرد.

سپس بشر ، از طريق ذهن و انديشه اش ، دو گانگي را ايجاد كرد . از يك سو خير و خوبي و از سوي ديگر ، مخالف خير و خوبي .  زيرا چنانچه دوگانگي باشد ، بايستي دو متضاد وجود داشته باشد : خير و شر ، كه به اين ترتيب از قابليت كامل بشر براي خلق كردن هر آنچه كه در ذهن و انديشه ، تصور مي كند پديد     مي آيد.

چنانچه بشر  شر را نديده بود ، شر هرگز قدرت پيدا نمي كرد و هرگز بيان نمي شد . در آنصورت تنها خير بود و بس و ما انسانها به همان اندازه اي كامل بوديم كه خداوند ما را تا به امروز ، مي بيند . در آن صورت آسمان باز هم روي زمين قرار داشت ، آنطور كه خدا آن را مي ديد و آنطور كه ما قاعدتا بايد آن را ببينيم تا برايمان ظاهر شود .

عيسي كاملا حق داشت بگويد كه از آسمانها آمده است زيرا ما همه  از آسمانها آمده ايم . از همان عنصر و ماده عظيم الشان الهي انديشه .

از آنجا كه بشر به تصوير خدا خلق شده است ، از قدرت خلق كردن نيز برخوردار مي باشد . قدرتي كه درست مانند قدرت الهي است و خداوند منتظر و مشتاق است كه بشر به اندازه او ، از اين قدرتش كمال استفاده را بكند و به همان شيوه عمل نمايد . نخست بايد نياز را دانست ، سپس خيرو خوبي را در ذهن انديشه كرد كه همان آرزوي مطلوب براي پر كردن قالب  موجود در آگاهي و التفات بشري است . سپس بايد اين قالب را از ماده الهي انديشه پر كرد. و در آخر بايد كلام را تلفظ كرد و گفت كه آن قالب پر شده است. آن وقت قالب پر مي شود و همه چيز به خير و خوبي است. ………………..

ما هنگامي به رشد كامل خواهيم رسيد كه متوجه شويم به راستي فرزندان خدا هستيم .

بله اقرار ميكنم كه در آغاز ، اين كار مستلزم ايماني عظيم است . بايستي ايمانتان را به تدريج و ذره به ذره افزايش دهيد و آن را مانند درس موسيقي يا رياضي ، با تمرين فراوان انجام دهيد تا به مرحله دانش و آگاهي برسيد . در آن زمان ، انسان آزاد مي شود . بگونه اي خارق العاده و بسيار عالي . هيچ نمونه اي بهتر از نمونه زندگي اولياء خدا نيست . عيسي به آن درجه از آگاهي رسيده بود كه خود را كاملا و تماما به شناختي كه از خداوند عالم داشت تسليم كرده و به اين اگاهي توكل داشت . به اين ترتيب او موفق به انجام دادن كارهاي قدرتمند و معجزات عظيمش شد . او نه به قدرت عزم و اراده اش و نه به تمركز شديد افكار و انديشه هايش تكيه ميكرد .بلكه فقط و فقط به خواست الهي توكل دات و بس:

» خدا وندا ! اراده ات مقدر باشد – خداوندا ! اراده من اراده توست . »

عيسي  هيشه مايل بود بر طبق اراده الهي عمل كند و همان كاري را كند كه خداوند دوست داشت وي انجام دهد

http://ivarfjeld.files.wordpress.com/2009/07/8855_3_1_2009_1_57_05_pm_-_jesusbluespaceearth.jpg

……………………….

جنبه ديگري از بت پرستي كه اخيرا ايجاد شده است شامل اين مي شود كه از شخصي كه سرگرم بيان توصيف آرمان و يا آرزوي باطني ما است ، بت بسازيم. حال آنكه انسان فقط لازم است رؤا و الهام بيان شده را دوست داشته و آن را گرامي بدارد و كاري به شخص بيان كننده اش نداشته باشد .

هنگامي كه عيسي مشاهده كرد مردم كم كم به جاي دوست داشتن و مطلوب شمردن فكر و نظريه او  ، شروع به پرستش خود او كرده اند ، از كنار آنها رفت . مردم قصد داشتند  پادشاهي از او بسازند و فقط يك نكته را مي ديدند : اين كه عيسي قادر بود به تمامي خواسته ها و نيازها ي مادي آنان پاسخ دهد .

هيچ كس حاضر نبود بپذيرد كه خود نيز قادر به برآوردن يك يك خواسته هاي باطني اش مي باشد .

عيسي فرمود : لازم است كه اكنون از اينجا بروم زيرا اگر نروم ، خداوند تسكين دهنده به سراغ شما نخواهد آمد. به گونه اي واضحتر ، تا زماني كه انسان توجهش را روي شخص عيسي متمركز كند ، هرگز قادر به قبول اين واقعيت كه خود نيز داراي همان مقدار قدرت است ، نخواهد شد . لازم است انسان حتما به باطن خويش ، نظر بيافكند . چنانچه انسان به ديگري تكيه كند ، بجاي تحقق بخشيدن به آرمان و الهام دروني خود ، بتي از شخص ديگر ساخته است ……………………………

شعار (E Pwribus Unom ) ( همه در يكي خلاصه مي شويم ) كه در طول روزهاي حساس و رقت آ ور مراحل بعدي تكامل سرزمين امريكا برگزيده شد ، شعاري است كه بيشتر از ماهيتي تصويري برخوردار است و مستقيما از انديشه الهي سرچشمه گرفته است . اين شعار مسلما از انديشه مادي و دنيوي امريكاييها نشات نگرفته بود . سپس جمله پر معنا و شعار گونه ( In God We Trust) ( به خدا توكل داريم )  نشان دهنده اطمينان و ايماني بسيار پر شور است و از ايمان به خدا كه خالق همه چيز است داد سخن دارد . ( هر دو اين شعارها روي دو طرف اسكناس يك دلاري امريكا چاپ مي شوند ) سر انجام ، به عنوان علامت مشخصه ، عقاب برگزيده شده است . حيواني نر و ماده كه در وحدت كامل است . اين نشانگر معنويت و روحانيت عميق اين مردان بوده است .( منظور از مردان : جرج واشنگتن ، تاماس جفرسون ،    جان آدامز و تعدادي ديگر است كه همه ستاره شناسان زبده و ماهر بودند .) و از قابليت و ظرفيت سازندگي انان به شيوه اي بهتر و كاملتر و از انچه تصور مي كردند حكايت مي كند . جاي هيچ ترديد نيست كه انها، بوسيله نيروي محركه خلاق ذات الهي و انديشه الهي مورد هدايت و راهنمايي قرار گرفته بودند………..

متاسفانه كشور شما ( امريكا) بدليل عدم درك اهميت روحاني شخصي اش ، مرتكب اشتباهات و خطاهاي بسيار زيادي در طول تاريخ شده است . اين سرزمين ، بگونه اي است كه اكثريت ساكنان آن هنوز هم غرق در مفهوم ماترياليسم يا مادي گرايي هستند . من بخوبي ملتفتم كه ارواح طاهر و بلند پايه ي سرنوشت اين كشور را هدايت كرده اند ، اما به همان اندازه مي دانم كه تا چه حد مقدار اين ارواح مطهر ، در نظر ديگران ، و در زماني كه در قيد حيات بوده اند ، از ارزش و اعتبار كمي برخوردار بوده است . تاكنون ، مسير شما سخت و ناهموار و دشوار بوده است زيرا هموطنان شما هيچ چيز مگر افكار و فرا يافتهايي محدود و پايانپذير در ذهن ندارند و هميشه براي پيشبرد اهدافان از هيچ چيز مگر افكاري مادي گرايانه پيروي و تبعيت نكرده اند ……..

اما چنانچه معنا و مفهوم عمیق و روحانی پیام اجداد پایه گذارشان را درک کرده و به مرحله اجرا نهاده بودند ، چه کارهای بزرگی که نمی توانستند انجام دهند …. ! به گونه ای ساده تر ، چنانچه نماد و مظهر » روح خدایی » در جلوی ناوگان دولتی شما قرار داده می شد ، چه معجزات و شگفتیهای باور نکردنی که بر مردم این سرزمین آشکار نمی شد …. ! به ویژه اگر هر انسانی می توانست مانند عیسی ، این نکته را دریابد که    «روح خدایی » حقیقتا در وجود تک تک ما است و همه ، جزء یکی نیستند. چنین روز پر افتخاری بطور حتم فرا خواهد رسید ، به شرط آنکه معنای روحانی و عمیق شعار (E Pwribus Unom ) بر همه اشکار شود :    «یکی برای همه . همه برای یکی» این یکی از بزرگترین قوانین خدایی بشمار می رود . این قانون است که باید توسط همگان بیان شود .

برادران عزیز ، لازم به ظهور پیامبری دیگر نیست تا به این حقایق واقف شوید . بیایید و به ملت اسپانیا در دوره ای که کریستوف کلمب خود را برای سفر اکتشافی اش آماده می کرد ، نظر بیفکنید و ملاحظه بفرمایید که به چه صورت درآمد. بزودی این کشور با کودکش وارد جنگ خواهد شد و شما متوجه ضعف و ناتوانی آن خواهید شد . این کشور بسختی قادر به انجام کاری خواهد بود و گامهای نامطمئنش قادر نخواهد بود اورا به انجام مبارزه و نبردی مثبت وادار کند و یا این سرزمین را از موقعیتی نادرست بیرون اورد …………………

درست همانگونه که گامهای مردد و نامطمئن یک انسان خبر از کهولت و پیری  او می دهد . مردی که قدرت روحانی خود را محفوظ نگاه داشته و آن را پرورش دهد ، می تواند نرمش و فعالیت خود را تا پانصد سالگی ، پنجهزار سالگی و یا ده هزار سالگی و حتی تا ابد حفظ کند و درست مانند شور و حال دوران نوجوانی اش باقی بماند .

ما در آرزوی نور سفید و اصیل عصر کریستال هستیم . ( شاید منظورش 2012 باشد )از حالا قادریم سپیده دم آن را کم کم مشاهده کنیم .بزودی عالم هستی شکوه و درخشش تابنده ان را مشاهده خواهد کرد . دیگر هیچ گونه ظلمت و تاریکی و یا محدودیتی وجود نخواهد داشت ،بلکه پیشرفتی ابدی اجرا خواهدشد بطوری که همه چیز ، مجددا به سینه عنصر و ماده الهی رجعت خواهد کرد .

بایستی به پیش رفت یا عقب نشینی کرد . هیچ راهی برای حد وسط و یا توقف و ایست وجود ندارد . هنگامی که ملت شما از ماموریت واقعی خود اگاه شود ، دستش را بسمت ذهن الهی دراز خواهد کرد و بنابر میل الهی عمل خواهد کرد و اجازه خواهد داد که ذهن از درون ، رشد کند …….

بدون تردید نیروی توانای منقار و پنجه های قدرتمند عقاب نمادین شما لازم بوده است تا یگپارچگی در سرزمینتان پایدار بماند ، بویژه در طول رشد اولیه اش ، اما بزودی نور واقعی ایمان و معرفت از راه خواهدرسید . سپس همه خواهند فهمید که کبوتر صلح قدرتمندتر از عقاب جنگجو است و کبوتر از چیزی که عقاب از آن محافظت کرده بود، حمایت خواهد کرد . لطفا به کلماتی که روی سکه های پو ل کشورتان حک شده است و شما به تمامی کانالهای تجاری جهانی ارسال میکنید ، کمی بیندیشید  ( In God We Trust) » ما به خدا توکل می کنیم » سپس به شعار «همه برای یکی » بیندیشید . این شعار روحانی است که در هنگام جایگزین شدن عقاب بوسیله کبوتر ایجاد خواهد شد .

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com آزاد میباشد.

پ . ن : با تشكر فراوان از دوست خوبم سعيد عزيز بابت ارسال اين مطلب.بيصبرانه منتظر ادامه اين كتاب هستيم.

************************************************************

سهيل عزيز لطف كردند لينك دانلود پي دي اف اين كتاب را برايمان فرستادند. البته از دوست خوبم سعيد جان ميخواهم كه باز هم مطالب مربوط به اين كتاب را برايمان بفرستد.

دانلود کتاب

معبد سکوت

https://i2.wp.com/upload1.imgdl.ir/images/171sokot.jpg

http://download368.mediafire.com/oc2dwhpf5zvg/4rn8hzr2rj3dxrt/Mabad+e+Sokout.pdf

باتشکر فراوان از خانم فریده مهدوی دامغانی برای ترجمه زیبایشان

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: