بایگانی دسته‌ها: تناسخ

مکالمه جورج اندرسون با فراسو (دنیای پس از مرگ)

متنی که در زیر خواهید خواند مصاحبه ای با جورج اندرسون (George Anderson) توسط یک شوی تلویزیونی و رادیویی به میزبانی جوئل مارتین (Joel Martin) می باشد که از کتاب « ما نمی میریم»(We Don’t Die) نوشتۀ جوئل مارتین و پاتریشیا رومانوفسکی (Patricia Romanowski) گردآوری شده است. شاید بتوان گفت که جورج اندرسون، بزرگترین و معروف ترین فراروان شناس  در امریکا ست که دارای توانایی های فرا طبیعی حیرت انگیزی در زمینۀ ارتباط با ارواح مردگان می باشد. توانایی های او بسیار شگرف و خارق العاده هستند، وی زمانی به استخدام دپارتمان جنایی NYPD جهت کمک به حل و بررسی قتل های نا مکشوف در آمده بود. توانایی های او در  شوهای تلویزیونی و رادیویی بسیاری شرح داده شده اند. در مطالبی که در زیر خواهید خواند، وی به برخی سؤالات در مورد زندگی پس از مرگ پاسخ خواهد داد.

اسامی برخی از کتاب های جوئل مارتین و پاتریشیا رومانوفسکی در رابطه با جرج اندرسون: ما فراموش نشده ایم (We are not Forgotten)، عشق پس از مرگ (Love Beyond Life) و فرزندان همیشگی ما (Our Children Forever). همچنین آخرین کتاب جرج اندرسون » قدم زدن در باغ مردگان» (Walking in the Garden of Souls) نام دارد.

متن زیر قسمتی از پرسش و پاسخ میان جوئل مارتین و جرج اندرسون می باشد:


جایی که ما بعد از مرگ به اون می ریم کجاست؟ آیا سمت دیگر (فراسو) به تو می گه ما به کجا می ریم؟

خب، طبق چیزی که اونها میگن، این رفتن به  سطوح متفاوت آگاهیه. ما داریم تلاش می کینیم مسیرمون رو به سمت بالا پیش ببریم. این مثل این می مونه که بری بالاتر و به مرتبۀ دوازدهم بری، برای این کار تو اول باید از طبقۀ یازدهم گذشته باشی. وقتی ما می خوایم از این مرحله عبور کنیم، به درون یک تونل می ریم، ما می تونیم به داخل گسترۀ کوچک ابعاد تاریک تر بریم که به نوعی نمایندۀ جهنم یا برزخ هستند، به این دلیل که اینها دو بعد منفی هستند، یا دو بعد تاریک تر. اما اگر ما انسان های خوبی بوده باشیم، عموماٌ به نظر می رسه که خیلی سریع از کنار اونها می گذریم و به ابعاد سوم یا چهارم آگاهی داخل می شیم، جایی که مردم متوسطی مثل ماها به اون میرن- هر کسی نمی تونه یک مادر ترزا باشه، کسی که احتمالاٌ به سطوح بالاتری می ره. وقتی ما وارد این ابعاد می شیم اقوام و دوستانمون رو می بینیم که برای خوشامدگویی در انتهای تونل به اسقبال ما میان، که بسیار شبیه به فیلم رستاخیز هست، جایی که اونها منتظرند و ما رو به سمت نور هدایت می کنند. و این مثل یک جوان شدن دوبارۀ روحه، مثل یک تجدید دیدار و به هم پیوستگی، مثل یک مهمانیه، «هی، این خیلی خوبه که من دارم دوباره تو رو می بینم.» ما همدیگرو بر اساس شخصیت های منحصر به فردمون تشخیص می دیم. همونطور که ما هر کدوم اثر انگشت یگانه و منحصر به فرد خودمون رو داریم، هر کدوممون هم یک هویت منحصر به فرد داریم. هیچ جسم مادی در اونجا وجود نداره، اما یک بدن اثیری وجود داره که می تونه شکل فیزیکی به خودش بگیره، اما برای اینکه حقیقت رو به شما بگم، فکر میکنم این تنها در طی یک بازخوانی یا قرائت روح انجام می گیره، در نتیجه من میتونم اون چیزی رو که فرد یا روح مورد نظرم درک  می کنه ببینم و توصیف کنم.

بیاید از منظر جغرافیاشناسی صحبت کنیم، اونجا کجاست؟ آیا همون بهشت کلیشه ای در بالای ابرهاست؟

اینطور به نظر می رسه که اون بعد دیگر یا بعد بعدی در واقع  همین جاست، به طور موازی با همین بعد در جریانه. گذر کردن به بعد دیگه به نظر می رسه که بیشتر شبیه به یک تجربۀ روحانی باشه تا سفر به بهشتی به سبک هالیوود. من فکر میکنم احساس بالا رفتن یا اینکه بهشت جایی در بالاست به این دلیله که ما احساس کشیده شدن به سمت بالا، به مرحلۀ بعدی زندگی رو تجربه میکنیم. وقتی که ما در بعد دیگر یه یک وجود یگانه بدل می شیم، احساس می کنیم که همه چیز رو می فهمیم، از نظر روحی و عاطفی احساس بالاتر رفتن می کنیم. این احتمالاٌ همون جاییه که احساس بالا رفتن ازش نشأت می گیره.

آیا ارواح می تونند مستقیماٌ بیان و بهت بگن که اون طرف دیگه به چه شکله، یا این که تو باید خودت اطلاعات رو در کنار هم بچینی؟

این بستگی به مرتبۀ هوشیاری و آگاهی اونها داره. ممکنه کسی یک تجربۀ متفاوت یا شخصی از اونجا داشته باشه، در نتیجه اونها می تونند تعابیر مختلفی داشته باشند. این مثل همین چیزیه در اینجا بین ما وجود داره. برای مثال، من امروز به آسمان نگاه می کنم و رنگ اون رو آبی آسمانی توصیف می کنم. در حالی که اگر سایۀ رنگی مختصری در اون وجود داشته باشه یا خورشید کمی در جای خودش حرکت کنه یا اگر شما پنج ثانیۀ بعد به اون نگاه کنید، می تونید بگید که اون بیشتر ارغوانیه یا آبی کمرنگه. همچین چیز مشابهی می تونه در طرف دیگر(فراسو) هم رخ بده.

من تا به حال هرگز هیچ شکایتی در مورد فراسو نشنیدم، مگر اینکه کسی به سطوح تاریک تر اونجا رفته باشه، به خاطر مرتکب شدن جرم های سنگین مثل آزار مردم یا خودکشی. به طور کلی فکر می کنم اکثر ارواحی که ازشون مطالبی رو شنیدم بسیار خوشحال، بسیار خرسند و در صلح و آرامش به نظر می رسیدند. همچنین اونها از خودشون بسیار آگاه بودند، حتی اگر در این دنیا آدم های بسیار منفی و ناراحتی بودند. به نظر می رسه که اونها از دانش بسیار  زیادی آگاه هستند و همه چیز رو خیلی بیشتر از ما که اینجا هستیم می فهمند.

به نظر می رسه که یادگیری و رشد کردن تمام چیزیه که در اونجا وجود داره. و اونها قادر هستند که اگر بخوان یکدیگر رو بفهمند و درک کنند. در فراسو به من گفته شده که تو باید یک تصمیم عمده و مهم رو اتخاذ کنی. تو باید با خود واقعی ت رو در رو بشی و فکری به حال خودت بکنی، در غیر اینصورت تو فقط در حال پرسه زدن بیهوده هستی و از نظر روحی و درونی هیچ پیشرفتی نخواهی کرد. به نظر می رسه که این یک نکتۀ بسیار مهم باشه، که خود واقعیت رو تشخیص بدی، خصوصیات مثبت و منفی خودت رو درک کنی، و در نهایت تلاش کنی تا کاری در جهت بهبود شرایط انجام بدی. همچنین به من گفته شده که اونها وظایف و مشاغلی دارند که در اونجا بهشون می پردازند. برای مثال David Licata به ما گفته که با کودکان و حیواناتی کار می کنه که از این دنیا رفتند. درست مثل شغلی که ما در اینجا بر عهده گرفتیم، در مرحلۀ بعدی زندگی هم یک شغل روحانی رو بر عهده می گیریم، جایی که ما رشد روحیمون رو در ازای کمک کردن به درگذشتگان دریافت می کنیم، توسط کمک کردن به مردمی که اینجا هستند تا راه روحانیشون رو پیدا کنند، و یا کمک کردن به مسیر روحانی اونها در فراسو، و گسترۀ وسیع اعمالی که به این موارد مربوط می شه.

آیا این مهمه که تو در چه مرحله ای باشی تا قادر باشی ارتباط برقرار کنی؟

اگر تو در سطوح تاریک تر قرار داشته باشی ممکنه هیچ کششی وجود نداشته باشه که به سمت من بیای. من چیزی رو که می تونه منفی باشه به سمت خودم جذب نخواهم کرد، در نتیجه اگر تو در سطوح تاریک تر یا پایین تر باشی، تا زمانی که یک هدف به خصوص روحانی در کار نباشه، من شما رو تشخیص نخواهم داد. به عنوان شدید ترین نمونه، یک هیتلر، خودش رو در چنان حالتی از تاریکی قرار می ده که به معنای واقعی کلمه قادر به برقراری ارتباط نخواهد بود.

آیا برای مثال فردی که مرتکب خودکشی شده، در آن سطح از تاریکی باقی خواهد ماند؟

نه برای همیشه. اونها می تونند بنا بر خواستۀ شخصی خودشون پیشرفت کنند. به همین دلیل بسیار مهمه که مردم، فارق از اینکه چه دین یا عقیدۀ مذهبی داشته باشند، حتی اگر بی اعتقاد باشند، همواره به خاطر داشته باشند که برای درگذشتگان دعا کنند. به این دلیل که عبادت ما اونها رو از این عشق شرمزده میکنه و برای پیشرفت تشویق و ترغیب میشند. مشکلی که عمل خودکشی در بعد بعدی با اون مواجه می شه اینه که، زمانی که تو به مرحلۀ بعدی می رسی، اوضاع و شرایط به روشنی ای که یک مورد معمولی می تونه باشه نیست. مشکل اونها اینه که نمی تونند خودشون رو ببخشند. وقتی که چنین افرادی در معرض بازخوانی من قرار می گیرند این احساس در من به وجود میاد که اونها زندگی خودشون رو به پایان رسوندند.

تو احساس می کنی که در محضر یک روح سرگردان قرار گرفتی. این یک احساس سرد و ناخوشاینده. و این خیلی مهمه که اونها به ماهیت کاری که انجام دادند واقف بشند. مثل این می مونه که تازه بیدار و هوشیار شده باشی و بگی، » من یک الکلی هستم.» جلو بیای و بگی، «من زندگی خودم رو ازبین بردم و ساقط کردم.» یکی از دوستانم که به تازگی خودکشی کرده بود نمی دونست که چطور به سمت نور بره. من راهنماییش می کردم و می گفتم به سمت نور حرکت کن، اما اون از قضاوت می ترسید. اون نمی تونست خودش رو ببخشه. همچنین مشکل دیگه ای که اون باهاش درگیر بود این بود که روحش بعد از عمل خودکشی در اطراف محل واقعه پرسه می زد. اون نمی تونست با خاطرۀ صحنه ای که پدرش بعد از خودکشی اون رو پیدا کرده بود کنار بیاد، و این موضوع اون رو از نظر احساسی در یک مرحلۀ طاقت فرسا و بحرانی در بعد دیگه یا فراسو درگیر کرده بود. چیزی که اون و خیلی از ماها نمی فهمیم اینه که در اونجا » قضاوت» وجود داره، اما نه توسط خدایی که روی تخت فرمانروایی نشسته باشه. قضاوت به طور بنیادی در درون تو وجود داره. و همۀ ما می دونیم که بزرگترین دشمنی که می تونیم باهاش رو در رو بشیم خودمون هستیم.

قبل از اینکه ما به داخل نور قدم بگذاریم، درک این مطلب می تونه تا زمان های بسیار زیادی به دارازا بکشه. این زمان به فرد بستگی داره. تو خودت کنترل خودت رو به دست داری. اون دسته از افرادی که به داخل سطوح تاریک تر رفتند گفتند که اونها باید با خودشون رو در رو بشن و این رو بفهمند که اگر تغییری در خودشون ایجاد نکنند یا به عبارت دیگه در مورد خودشون بیشتر یاد نگیرند، قرار نیست به جایی برند.

چرا اونها در فراسو این قابلیت رو دارند که با خود واقعیشون رو در رو بشند در حالی که در اینجا قادر نبودند؟ چه چیزی در این بین تغییر می کنه؟

یکی از چیزهایی که موجودات پیشرفته تر از لحاظ معنوی در بعد دیگر میگن اینه که ما می تونیم به راحتی دیگران رو فریب بدیم، ولی ما هرگز نمی تونیم خودمون یا خدا رو فریب بدیم.

فرض کنیم که من در اون دنیا به یک مرحلۀ معینی وارد شدم و یکی از خویشاوندام به مرحلۀ دیگری رفته، ما چطور می تونیم با هم ارتباط برقرار کنیم؟

خب، دوباره، قسمتی از این به نظر می رسه به نحوۀ پیشرفت و رشد بستگی داشته باشه. برای مثال، اگر مادر شما در سطح پنجم و پدر شما در سطح چهارم باشند، مادر شما می تونه به پایین و مرحله ای که پدرتون در اون قرار گرفته بیاد، اما پدر شما نمی تونه به بالا و سطح مادرتون وارد بشه تا زمانی که لیاقت اون سطح رو به دست اورده باشه. در نتیجه افراد بسیاری در حال رفت و آمد بین سطوح چهارم و پنجم هستند تا زمانی که کسی رو که به اون عشق می ورزند بهشون ملحق بشه و با هم برابر بشن تا در این صورت بتونن با همدیگه به فعالیت روحانیشون بپردازند.

آیا زمانی که ما در فراسو هستیم دوباره روابطی رو که در اینجا داشتیم برقرار می کنیم؟

مثل این می مونه که شما تمایل داشته باشید که به فردی که در این دنیا به او نزدیک بودید دوباره نزدیک بشید به این دلیل که شما روی یک ارتعاش یا طول موج یکسان هستید. برای مثال، اکثر ماها دوستی داریم که احساس می کنیم به ما بیشتر از بقیه نزدیکه، یا فردی از اقوام. در نتیجه اونها سعی می کنند دوباره این روابط رو برقرار کنند، همچنین به نظر می رسه که اونها یاد می گیرند یکدیگر رو به طور کامل و مساوی دوست داشته باشند، اگرچه ممکنه مواقعی وجود داشته باشه که به یک فرد مشخص بیشتر جذب بشند.

بعضی از افراد انتخاب می کنند که برای همیشه در فراسو باقی بمونند و بعضی برمی گردند. آیا اونها همیشه به همون خانوادۀ قبلی خودشون برمی گردند، همون والدین مشابه، همون افرادی که قبلاٌ به اونها عشق می ورزیدند؟

به نظر می رسه که همۀ ما با همون افرادی که با اونها احساس نزدیکی می کردیم باقی می مونیم-  پرندگان مشابه با هم پرواز می کنند. امکان داره ما در زندگی بعدی  والدین متفاوتی داشته باشیم، برادر یا خواهر ما می تونند والدین بعدی ما باشند. اما به نظر می رسه که ما با افراد مشابهی که احساس وابستگی خاصی به اونها می کردیم یا ارتعاشات خوبی با همدیگه داشتیم باقی می مونیم. شاید این بتونه توضیح بده که چرا ما با خواهرمون احساس نزدیکی بیشتری می کنیم تا برادرمون، یا اینکه چرا احساس می کینم با بعضی از افراد از ازل با هم بودیم. اما امکان داره که ما در طول مسیرمون با مردم متفاوتی هم برخورد کنیم، افرادی که می تونند باعث پیشرفت یا درخشش ما بشند و یا نقش مهمی رو در اون مقطع از زندگی ما ایفا کنند.

بعضی از افراد برمی گردند و بعضی نه؟ چه چیزی این رو تعیین می کنه؟

خب، عوامل زیادی دخیل هستند. اونها می گن بهتره که تلاش نکنیم تا بلافاصله برگردیم، اونها می گن که بهتره مدتی رو در اونجا باقی بمونیم، استراحت کنیم، دانش و تجربۀ بیشتری کسب کنیم تا برای زندگی بعدی آماده تر باشیم، و تو بهتر قادر خواهی بود تا اهداف و خواسته های خودت رو براورده کنی. همینطور اونها می گن که این به عهدۀ خود توست. افراد بسیار زیادی به فراسو میرند و بلافاصله برمیگردند. برای مثال تو در یک جنگ کشته شدی و در زندگی احساس فریب خوردگی می کنی. تو می خوای که از این وضعیت خصومت و اضطراب بیرون بیای. بهتره که این احساسات منفی رو دور بریزی و با یک ذهنیت مثبت تر برگردی.

از طرف دیگه، برخی از افراد گفتند که قصد دارند منتظر بمونند تا زمان مناسبشون در اونجا فرابرسه. اونها تصمیم گرفتند که برنگردند، با وجود اینکه زمان بسیار درازی طول می کشه که رشد روحی در اون طرف رخ بده. در اونجا تو بازیچۀ وسوسه ها یا هیچ فریبی نیستی، در حالی که ما در اینجا در حال کلنجار رفتن با تداخل و ناسازگاری امواج مثبت و منفی هستیم، که همونطور که بسیاری از ما گواهی می دیم میتونه بسیار سخت باشه. اما ارواح زیادی که من با اونها صحبت کردم گفتند که » راه دیگه ای وجود نداره» ، اونها نمی خوان که دوباره برای امتحان به یک بدن جسمانی برگردند، اونها قصد دارند که در اونجا بمونند و تا هر زمانی که به درازا بکشه به کارشون ادامه بدن.

{ از کتاب « ما نمی میریم: مکالمۀ جرج اندرسون با فراسو»، توسط جوئل مارتین و پاتریشیا رومانوفسکی}

منبع: http://www.near-death.com/experiences/paranormal01.html

http://extraterrestrial.blogfa.com

پ . ن : با تشکر فراوان از کامورای  عزیز برای ترجمه و ارسال این مطلب .

صفحه فیسبوک دنیای اسرارآمیز

http://www.facebook.com/BLOG.UFOLOVE

دختری که دو بار زندگی کرد

دختری که دو بار زندگی کرد
دختر جوان مدعی بود که قبلا زندگی کرده است و دانشمندان کنجکاو که او را مورد آزمایش قرار دادند ، باید به شکست خود اعتراف می کردند . این موردی بود که آنها نه قادر به توضیحش بودند و نه می توانستند آن را رد کنند . والدین « شانتی دووی » که از طبقه متوسطی بودند در شهر دهلی زندگی ساده و آرامی را سپری می کردند .
« شانتی » در سال 1926 بدنیا آمد و هیچ چیز غیرعادی در تولد او وجود نداشت ، تا والدینش را از آنچه در پیش بود ، آگاه سازد . زمانیکه دوران کودکی را پشت سر گذاشت ، مادرش متوجه سردرگمی او شد و در اعمال و رفتارش دقت بیشتری کرد و بنظرش آمد که « شانتی » در موقع صحبت با یک فرد خیالی گریه می کند . و بعد از آن بود که والدینش در مورد سلامت عقل او نگران شدند . در همان سال « شانتی » کوچولو به مادرش گفت که قبلأ در شهری بنام « موترا » زندگی می کرده و خانه ای را که مدعی بود در آن زندگی می کرده ، برای مادرش توصیف کرد . مادر این موضوع را با پدر شانتی در میان گذاشت و او نیز به نوبه خود ، دخترش را نزد پزشکی برد . بعد از اینکه دختر داستان عجیبش را برای دکتر تعریف کرد ، او تنها سرش را تکان داد . اگر دختر دچار مشکل عقلی بود ، مورد بسیار نادری به شمار می رفت و در غیر اینصورت ، دکتر جرأت بیان حقیقت را نداشت . دکتر به پدر توصیه کرد که گاه بگاه سوالاتی را از دختر بپرسد و پاسخهای او را یادداشت کند و اگر بچه باز هم سر حرفش ایستادگی کرد ، مجددا به وی مراجعه کند .
« شانتی دووی » هرگز داستانش را تغییر نداد . تا سن 9 سالگی والدین پریشان او ، از حرفهای دخترشان متعجب نمی شدند ، زیرا با بی میلی پذیرفته بودند که دخترشان دیوانه شده است . در سال 1935 دختر به والدینش گفت که او در « موترا » ازدواج کرده و سه فرزند بدنیا آورده بوده است . او مشخصات پسربچه ها را توصیف کرد و اسامی آنها را به زبان آورد و ادعا کرد که نام وی در زندگی قبلی اش « لوجی » بوده است . اما در برابر این اظهارات والدین شانتی تنها خندیدند و اندوهشان را پنهان ساختند .
یک شب در حالیکه شانتی و مادرش سرگرم تهیه شام بودند ، در زدند و « شانتی » دوید تا در را باز کند هنگامیکه بازگشت او بیش از حد معمول طول کشید ، مادر به دنبال دخترش به دم در رفت و او را در حالیکه به غریبه ای که روی پله ها ایستاده بود ، خیره شده بود ، پیدا کرد .
دختربچه گفت : « مادر! این مرد پسرعموی شوهرم است . او هم در شهر « موترا » و در نزدیکی خانه ما زندگی می کرد . » آن مرد حقیقتأ در موترا زندگی می کرد و آمده بود تا در مورد موضوعی با پدر « شانتی » گفتگو کند . او « شانتی » را نشناخت اما به والدین او گفت ، پسرعمویی دارد که همسرش بنام « لوجی » را ده سال پیش در هنگام زایمان از دست داده است . والین نگران شانتی داستان دخترشان را برای غریبه تعریف کردند و او موافقت کرد که پسرعمویش را به دهلی بیاورد تا ببیند که « شانتی » او را می شناسد ، یا خیر . دختر از این نقشه اطلاعی نداشت ، اما وقتیکه شخص غریبه وارد شد ، دختر خودش را در آغوش او انداخت و با بغض و گریه گفت ، این مرد همسرش است که نزد او برگشته است . والدین « شانتی » به همراه آن مرد متحیر و سردرگم ، نزد اولیای امور رفتند و داستان باورنکردنی شان را برای آنان بازگو کردند . دولت هند یک کمیته ویژه از دانشمندان را برای بررسی و تحقیق در این باره که توجه عموم را به خود جلب کرده بود ، تشکیل داد . آیا « شانتی » تجدید تجسم « لوجی » بود ؟
دانشمندان « شانتی » را به شهر « موترا » بردند . دختر به محض پیاده شدن از قطار مادر و برادرشوهرش را شناخت و اسامی آنها را گفت و با وجود اینکه پدر و مادرش تنها زبان هندی را به وی آموخته بودند ، با آنها به لهجه محلی « موترا » صحبت کرد . دانشمندان با حیرت فراوان به آزمایشاتشان ادامه دادند آنان چشمان دختر را بستند و او را سوار کالسکه کردند و خود نیز به همراهش رفتند . شانتی بدون تأمل ، راننده را در مسیرهای مختلف شهر هدایت کرد و مشخصات برجسته هرمحلی را که از آن عبور می کردند ، توصیف می کرد . بالاخره « شانتی » به راننده فرمان داد که در انتهای یک کوچه باریک بایستد . او گفت : « اینجا ، اینجا همان جایی است که من زندگی می کردم . » وقتیکه نوار پارچه ای را از چشمانش باز کردند ، پیرمردی را دید که جلوی در نشسته و سیگار می کشید . شانتی به آنها گفت که آن مرد پدرشوهرش ، و در واقع پدرشوهر       « لوجی » بوده است . « شانتی » بطور باورنکردنی دو فرزند بزرگش را شناخت ، اما کوچکترین آنها را که تولدش به قیمت زندگی « لوجی » تمام شده بود ، نشناخت . دانشمندان در ابراز نظراتشان محتاط بودند و همگی معتقد بودند که ، کودکی که در دهلی بدنیا آمده به طریقی ، زندگی ای را با جزئیات شگفت آور در « موترا » بیاد می آورد . آنها گزارش دادند که هیچ نشانه ای از فریبکاری وجود ندارد و برای آنچه که دیده اند ، نیز هیچ توضیحی ندارند . داستان کاملأ مستند « شانتی دووی » که اکنون بعنوان کارمند دولت در دهلی نو زندگی آرامی را سپری        می کند ، در پرونده های پزشکی و دولتی ثبت شده است .در سال 1958 وی در پاسخ به سوال متخصصین گفت که : یاد گرفته تا خودش را با زندگی در زمان حال تطبیق بدهد و اظهار داشت که اشتیاق دیرینه اش نسبت به گذشته عجیبش زیاد هم آسایش او را مختل نکرده است .
زندگی « شانتی دووی » معمایی است ، عجیب تر از علم

تاریخچه و سرچشمه عقیده تناسخ یا عود ارواح +دلیل ابطال عقیده تناسخ

تاریخچه و سرچشمه عقیده تناسخ یا عود ارواح

مسئله «بازگشت ارواح پس از مرگ به بدنهای دیگر» یکی از قدیمی ترین مسائلی است که درمیان بشر, درگذشته و امروز مورد بحث بوده است , و این همان است که در کتب فلسفی و کتابهای عقائد و مذاهب از آن تعبیربه «تناسخ» می شود.
گرچه بعضی از مدافعان این عقیده حاضر نیستند عنوان تناسخ را برای عقیده خود بپذیرند , ولی باید توجه داشت که از نظر اصطلاحات علمی , همه دانشمندان بزرگ , تناسخ را چیزی جز « بازگشت ارواح به زندگی جدید , در بدن دیگر در همین جهان» نمیدانند , و اصرار این افراد در انکار و حذف نام تناسخ از عقیده خود هیچ مأخذ علمی ندارد وبا گفتار هیچ یک از فلاسفه و دانشمندان سازگار نیست ؛ برای نمونه : علامه حلی در توضیح گفتار خواجه نصیرالدین طوسی در کتاب « تجرید الاعتقاد » درباره تناس می گوید:

تناسخ این است که روح که مبدا شخصیت و موجودیت کسی است , به بدن دیگری برود و اساس موجودیت او را تشکیل دهد.
از سخنان شیخ الرئیس ابو علی سینا در کتاب اشارات در بحث تناسخ, و همچنین از سخنان خواجه نصیر الدین طوسی در شرح اشارات و از سخنان صدر المتالهین در اسفار نیز همین معنی استفاده می شود.
از سخنان فیلسوف معروف ملاعبدالرزاق لاهیجی در کتاب گوهر مراد و از سخنان حکیم مشهور ملا هادی سبزواری در شرح منظومه نیز همین مطلب بر می آید . نویسنده معروف اسلامی فرید وجدی در دائره المعارف قرن بیستم تحت عنوان تناسخ ( جلد دهم , صفحه ۱۷۲)می نویسد:
تناسخ مذهب کسانی است که معتقدند روح پس از جدائی از بدن به بدن حیوان یا انسان دیگری می رود تا خود را تکمیل نموده , شایسته زندگی در میان ارواح عالی در عالم قدس گردد.
این نمونه ای ازسخنان دانشمندان و فلاسفه بزرگ درباره معنی تناسخ می باشد , و شاید حتی یک مورد را هم نتوانیم پیدا کنیم که دانشمندی تناسخ را غیر از این معنی کرده باشد . منتها گاهی تناسخ را فقط به بازگشت روح در بدن انسان دیگر اطلاق می کنند, و گاهی به معنی اعم از بازگشت به بدن حیوان یا انسان دیگر.
بعضی از فلاسفه نیز این بحث را توسعه بیشتر داده , و چهار مرحله برای آن قائل شده اند .(دقت کنید).
۱- «نسخ»یعنی روح به بدن انسان دیگری باز گردد.
۲- «مسخ»هرگاه در بدن حیوانی حلول کند.
۳- «فسخ» هرگاه به گیاهی تعلق گیرد .
۴- «رسخ» هرگاه به یکی از جمادات تعلق پیدا کند!
البته همانطور که خواهیم دید , دلایلی که برای ابطال تناسخ و عدم امکان بازگشت روح به زندگی دیگر در این جهان اقامه شده, همه این مراحل را شامل می شود.
دانشمندان و مورخان معتقدند که زادگاه اصلی این عقیده ,« هند» و «چین »بوده است , و ریشه آن در ادیان باستانی آنها وجود داشته و هم اکنون نیز موجود است ؛ سپس از آنجا به میان اقوام و ملل دیگر نفوذ نموده است و به گفته «شهرستانی » نویسنده « ملل و نحل» این عقیده در غالب اقوام, کم و بیش رخنه کرده است .
احترامی که هم اکنون هندوها برای حیوانات قائل هستند تا حدودی مربوط به همین عقیده است .
ذکر این نکته نیز لازم است که به طور مسلم در میان فرق اسلامی هیچیک به تناسخ معتقد نیستند؛ زیرا همانطور که خواهیم دید , بازگشت روح به زندگی جدید در این جهان با متون آیات قرآن مجید ابدا سازگار نیست.
فقط دسته کوچکی به عنوان «تناسخیه» در میان فرق اسلامی دیده می شوند که در گذشته وجود داشته اند ولی امروز تنها نامی از آنها در کتب «ملل و نحل» باقی مانده است . اما عقیده مزبور امروز در میان محافل روحی اروپا طرفدارانی پیدا کرده که با سماجت مخصوصی از آن دفاع می کنند.عده ای هم چشم و گوش بسته در محیط ما به دنبال آنها افتاده اند؛ بدون این که توجه به لوازم فاسد این عقیده داشته باشند .
انگیزه های تاریخی
عقیده بازگشت روح به بدن دیگر, از کجا سرچشمه گرفته است؟
از مجموع بحثهایی که در کتب تاریخ « عقائد و مذاهب» شده , چنین استفاده می شود که انگیزه اصلی اعتقاد بعضی از پیروان مذاهب باستانی به مسئله بازگشت روح , یکی از امور زیر بوده است.
۱- انکار رستاخیز و جهان دیگر- جمعی از آنان چون به جهان دیگر عقیده نداشتند و شاید آن را محال می پنداشتند , و از طرفی عدم پاداش نیکوکاران و بدکاران را مخالف «عدالت» خداوند می دیدند , لذا معتقد شدند که روح نیکوکاران مجددا به بدن دیگری , در همین جهان که از بدن نخستین به مراتب خوشبخت تر است , باز میگردد و پاداش اعمال نیک گذشته خود را میبیند, و روح بدکاران به بدنهایی که دررنج وزحمت به سر میبرند, و یاناقص الخلقه هستند بازگشته , کیفر اعمال بد خود را خواهند دید , و در حقیقت بدین و سیله شست و شو می شوند و تکامل می یابند.
۲-توجیهی برای کودکان بیمار و معلول- جمعی دیگر, از مشاهده پاره ای از کودکان معلول و بیمار به این فکر فرو می رفتند که : این کودکان که گناهی ندارند , چرا خداوند آنها را به این صورت آفریده و مبتلا ساخته است , حتما ارواحی که در اینها هست , ارواح شریر و گناهکار و متجاوزی بوده که برای دیدن کیفر اعمال خود به این صورت درآمده , و مجددا به این جهان برگشته اند تا رنج ببرند!
آنها تصور می کردند که در جهان آفرینش , وجود چنین کودکانی یک مسئله اجتناب ناپذیر , و حتما خواست خداست که پدران و مادران می توانند با به کار بستن اصول بهداشتی و رعایت یک سلسله قوانین علمی , و به عبارت دیگر , استفاده کردن از قوانینی که خداوند برای زندگی بشر در جهان آفرینش مقرر داشته , فرزندانی کاملا سالم به دنیا آوردند. این ما هستیم که با عدم مراقبتهای لازم آنها را گرفتار می سازیم.(دقت کنید).
همچنین عجز و ناتوانی از توجیه و تفسیر پیروزیها و شکستهای افرادی که بظاهر علل روشنی برای آن دیده نمی شود , سبب پناه بردن به این عقیده شده است. آنها می گویند : این گونه اشخاص , پاداش یا کفاره اعمال خود را در زندگی پیشین , میبینند؛ در حالی که با اطلاع از اصول روانکاوی تفسیر علل این گونه موفقیتها و شکستها که بر اثر استعدادها یا کمبود های خاصی است , امروز امر ساده ای است.
۳- عوامل روانی – تناسخ یک عامل تسکین دهنده- گفتیم عقیده «بازگشت روح به زندگی جدید در این جهان » از زمانهای بسیار دور در میان افراد بشر – بخصوص درمیان هندیها و چینیها – وجود داشته است .
به نظرمی رسدیکی از علل روانی این عقیده , شکستهای گوناگونی بوده که بسیاری از افراد در زندگی خود با آن مواجه می شده اند. واکنش روانی آن شکستها و ناکامیها به صورتهای گوناگونی بروز می کرده است؛ گاهی به صورت «درون گرائی» و «پناه بردن به تخیلات» و پیدا کردن گمشده خود درعالم خیال, آنچنان که در بسیاری از شعرا دیده می شود , آنها هنگامی که محبوب گریز پای خود را دراین جهان نمی یافتند, با «نقش رخ او» که در عالم خیال, در وسط «جام» می افتاد, دلخوش بوده اند! عده ای هم «بازگشت به زندگی جدید در این جهان» را وسیله ای برای تسکین افکار پریشان خود قرار می دادند.
این افراد «شکست خورده», برای جبران شکستها و ناکامیهای خود چنین می پنداشتند که بار دیگر روح آنان در کالبد دیگری در این جهان قدم می گذارد , و به آرزوی دل در آن زندگی جدید خواهند رسید . مثلا اگر در عشق به دختری شکست خورده اند , چنین تصور می کردند که آنها در زندگی جدید در کنار او به سر خواهند برد- سهل است – ممکن است به صورت خواهر و برادر! به زندگی جدید قدم بگذارند و در یک خانواده , متولد شوند و همیشه با هم باشند!
یکی دیگر از عوامل روانی این عقیده , این بوده است که اعمال خشونت آمیز خودرا در انتقامجوئیها توجیه کنند . مثلا , اعراب زمان جاهلیت که در موضوع ارضای حس انتقامجوئی پافشاری و سر سختی عجیبی داشتند , ممکن بود کینه توزی را نسبت به شخص یا قبیله ای از پدران و نیاکان خود به ارث ببرند, گاهی برای توجیه انتقامجویی وحشیانه خود, دست به دامان این عقیده می زدند؛ آنها عقیده داشتند هنگامی که یکی از افراد قبیله آنها به قتل برسد , روح او در قالب پرنده ای شبیه به «بوم» که آن را هامه می نامیدند, قرار می گیرد , و پیوسته در اطراف جسد مقتول دور می زدند , وناله وحشتزایی سر می دهد, و هنگامی که او را در قبر می گذارند در اطراف قبر او گردش می کند و مرتبا فریاد می زند: اسقونی ! اسقونی! یعنی ,سیرابم کنید… سیرابم کنید! و تا خون قاتل ریخته نشود ناله غم انگیز او خاموش نخواهد شد!
تأثیر چنین عقیده ای در شعله ور ساختن حس انتقامجوئی , قابل انکار نیست.
اکنون باید دید چرا و به چه دلیل , فلاسفه و دانشمندان بزرگ عقیده به تناسخ را به عنوان یک عقیده خرافی , مردود شناخته اند؟

دلیل ابطال عقیده تناسخ

درست توجه کنید! همه می دانیم که موجودات زنده در این جهان یک لحظه آرام نیستند و دائما از حالی به حال دیگر , و از مرحله ای به مرحله کاملتر قدم می گذارند.
درحقیقت عقربه همه دگرگونیها و تحولات حیاتی در موجودات زنده جهان , متوجه به سمت تکامل و مراحل عالیتر حیات است.
نطفه ای که از ترکیب یک «اسپرم» و یک « اوول» به وجود می آید , شب و روز در حرکت است ؛ درآغاز به زحمت با چشم دیده می شود و کمترین شباهتی به انسان ندارد , ولی به زودی دورانهای تکاملی خود را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارد و در پایان , صورت انسان کاملی به خود می گیرد.
چیزی که هرگز در این قانون امکان پذیر نیست , بازگشت به عقب و ارتجاع است. هرگز طفل یک ماهه به حال نطفه یک روزه برنمی گردد, و طفل تکامل یافته , به صورت علقه سابق درنمی آید.
سپس هنگامی که دوران تکامل جنینی به نهایت خود رسید و دیگر جنین نتوانست استفاده ای از رحم کند , با یک فرمان طبیعی که از مبدأ آفرینش صادر می شود , اخراج می گردد و همانند میوه رسیده ای که از درخت می افتد, از رحم جدا می گردد.
همانطور که آن سیب هرگز به درخت باز نمی گردد , این جنین نیز دوباره به رحم باز نخواهد گشت!
حتی اگر جنین بر اثر برخورد به موانع و عللی نتواند دوران تکامل خودرا طی کند و ماندن در رحم اثری برای او نداشته باشد و بالاخره بطور ناقص سقوط کند , باز برگشتن او به رحم – همانند بازگشت میوه کالی که از درخت افتاده – دیگر ممکن نیست.
این قانون در گیاه , حیوان, انسان و بطور کلی در سراسر جهان حیات و زندگی , عمومیت دارد و هرگز موجود زنده ای پس از طی یک دوران تکاملی – اگر چه این دوران به صورت ناقص انجام پذیرد – به عقب باز نمی گردد,و دورانی که پشت سر گذاشته شد , برای همیشه پشت سر گذاشته شده است .
فلاسفه پیشین , گاهی همین حقیقت رادر لباس دیگر بیان می کردند و می گفتند : هر موجودی که از«قوه» به «فعلیت » برسد , دیگر به حال اول (قوه) باز نخواهد گشت .(دقت کنید)
نظریه یک فیلسوف مشهور
ملاصدرای شیرازی در کتاب مشهور خود «اسفار» ضمن دلائل فراوان بر محال بودن نظریه تناسخ چنین می گوید :
روح در آغاز پیدایش خود استعداد و قوه محض و در هیچ قسمت به مرحله فعلیت نرسیده است ؛ همانطور که بدن نیز در آغاز چینن می باشد , یعنی همه چیز او در مرحله استعداد نهفته است .
این دو (روح و بدن) دوش به دوش یکدیگر پیش می روند و آنچه در آنها به صورت «قوه و استعداد » نهفته است تدریجا به مرحله «فعلیت و ظهور » می رسد.
همانطور که جسم پس ازرسیدن به یک مرحله از«فعلیت» محال است دوباره به حال «استعداد و قوه» بازگردد و مثلا هرگز یک جینن کامل, به مرحله «نطفه» یا «علقه» تنزل نمی کند , ویا پس از تولد , به رحم باز نمی گردد , همچنین روح پس از رسیدن به یک مرحله از فعلیت, محال است دو مرتبه بازگشت به «قوه» نماید؛ زیرا حرکت این دو (روح و جسم) از «قوه» به «فعل» از نوع «حرکت جوهری » است که در ذات اشیاء صورت می گیرد و بازگشت در حرکت جوهری امکان پذیر نیست . حال اگر فرض کنید روح پس از رسیدن به مرحله «فعلیت » بازگشت بدنی که در حال جنینی , یعنی استعدادو قوه محض است , بنماید, لازمه آن این می شود که دو چیز متضاد با هم متحد گردند, یعنی بدنی که در حال استعداد و قوه است با روحی که به مرحله فعلیت و ظهور رسیده متحد شود . تردیدی نیست که چنین اتحادی محال می باشد.
ولی عقیده به تناسخ , درست برخلاف این قانون مسلم است.
این عقیده می گوید:انسان می میرد و روح او بسان میوه رسیده یا کالی (به اختلاف پرورش تکاملی ) از بدن جدا می گردد, ولی بزودی به بدن دیگری بازگشته,همان مراحل را از نو شروع می کند .
نخست در درون یک نطفه و سپس به صورت جنین کاملی در می آید.
مجددا متولد می شود.
مجددا دوران طفولیت را با همه مشکلات و تلخیها و شیرینیهایش پشت سر می گذارد.
روحی که سابقا بلد بود حرف بزند , راه برود, غذا بخورد , فکر کند و احتمالا بخواند و بنویسد , همه چیز را فراموش کرده و دوباره باید مادر , او را پا به پا ببرد تا «شیوه راه رفتن» را بیاموزد , کم کم یک حرف و دو حرف بر زبانش بگذارد تا غنچه لب شگفتن گیرد و به سخن گفتن آشنا شود.
دوباره طرز لباس پوشیدن را فرا گیرد ,کم کم به مدرسه برود ,از نو الفبا , از نو «بابا نان داد و مامان آب داد» و از نو همه چیز به او یاد بدهند.
این یک ارتجاع روشن , یک عقب گرد به تمام معنی , و یک گام بزرگ به سوی مراحل گذشته خواهد بود.
این سخنی است که هیچ فیلسوف ,هیچ دانشمند و عالم طبیعی , هیچ محققی نمی تواند آن را بپذیرد….
وانگهی ,یک نفر خداپرست که معتقد است نظام کائنات جهان هستی , مطابق یک اراده ازلی , و بر طبق یک سلسله قوانین صحیح اداره می شود , چگونه ممکن است این عمل احمقانه را به مبدأ بزرگ جهان آفرینش نسبت دهد , و بگوید : او,پس از آن که موجودی , همه مراحل تکاملی خود را – بطور کامل یا ناقص – طی کرد , دو مرتبه او را به حال نخست برمی گرداند و از« صفر» شروع می کند ؟!
آیا اگر کسی دانشجوئی رااز دانشگاه – هر قدر دانشجو ضعیف باشد – به کلاس اول دبستان برگرداند و او را وادار به خواندن الفبا و «بابا نان داد و مامان آب داد » بکند , بر او نمی خندند؟!
چطور می توان این عمل مضحک را به خدا نسبت داد؟!
حق این است که روح پس از جدائی از بدن , دیگر به این جهان و به درون رحم باز نخواهد گشت , وباز گشت به زندگی رستاخیز , نیز در یک مرحله عالیتر و رد یک جهان دیگرو برتر صورت می گیرد .
و در حقیقت همانطور که « این جهان » نسبت به « جهان کوچک رحم» یک مرحله عالی تکاملی محسوب می شود , « جهان دیگر » نیز به همین نسبت , مرحله تکاملی این جهان خواهد بود , و این جهان دربرابر آن در حکم فضای کوچک رحم می باشد .
به هر حال , اعتقاد بازگشت روح به زندگی جدید دراین جهان یک عقیده بتمام معنی ارتجاعی است.
هر روح تنها با بدن خود می تواند زندگی کند
اگر می بینیم فلاسفه بزرگ ما عموما عقیده «تناسخ » و بازگشت ارواح به بدن حیوان یا انسان دیگری را در این جهان به کلی مردود شناخته اند, تنها از این نظر نیست که آیات قرآن مجید و منابع حدیث اسلامی این عقیده را طرد می کنند (بطوری که مشروحا درباره آن سخن خواهیم گفت) بلکه, علاوه بر این , از نظر دلائل عقلی نیز این موضوع بروشنی ابطال شده است.
از نظر نتیجه عملی نیز این عقیده, آثار نامطلوبی دارد که در پایان این سلسله بحثها از نظر خوانندگان محترم خواهد گذشت.
در بحث پیش , این مطلب را اثبات کردیم که : نخستین عیب بزرگ این عقیده, مخالفت صریح آن« با قانون تکامل در جهان زندگی و حیات» و « ارتجاعی بودن» آن است .
چگونه ما میتوانیم معتقد باشیم که خداوند ارواح را پس از یک سیر تکاملی – ولو نسبی – به حال اول باز می گرداند , و مجددا روح یک انسان چهل ساله را (مثلا) در درون جنینی قرار داده , و باز اورا در همان مراحل کودکی سیر می دهد, یک سیر کاملا تکراری و بی حاصل , تا این که پس از مدتها دوباره به جای اول برسد.
هرکس می فهمد که این برنامه یک برنامه عاقلانه نیست, بلکه برنامه های تکاملی جدید همواره باید از نقطه ختم برنامه های قبلی شروع گردد نه از نقطه شروع آن! (دقت کنید!)
اکنون به سراغ دلائل عقلی دیگر برویم:
هیچ روحی به درد بدن دیگری نمی خورد
بر خلاف آنچه بعضی خیال می کنند , روح آدمی درآغاز یک موجود کامل و ساخته و پرداخته نیست , بلکه مراحل تکامل خود را در این جهان تدریجا می پیماید.
کیست که نداند روح کودک, همانند جسم او, کودک است ,و روح یک جوان , مانند جسم او , پر شور و با نشاط و با حرارت .اصولا روان و تن آدمی ارتباط بسیار نزدیکی با هم دارند و هر کدام در دیگری مستقیما اثر می گذارد.
آخرین تحقیقات فلاسفه ما, که بر اساس نظریه « حرکت جوهری » بنا شده , نشان می دهد که هرگز نباید روح را یک موجود کاملا مستقل از جسم, و جدا از آن بدانیم و در حقیقت یک نوع « دو گانگی و ثنویت» قائل شویم؛ بلکه این دوبیش از آنچه ما تصور کنیم , به هم مربوط و از یکدیگر اثر پذیرند, و به تعبیر بعضی , نسبت روح با جسم از جهتی شبیه نسبت «گلاب» و «گل» است؛ روانشناسی امروز نیز قدم فراتر نهاده و این رابطه را نزدیکتر ساخته است.
اشتباه نشود , نمی خواهیم مانند « ماتریالیستها» بگوئیم : روح چیزی جز خواص ماده نیست , بلکه می خواهیم بگوئیم روح در عین این که موجودی مافوق ماده است , پیوند ارتباط و اتصال فوق العاده با جسم و ماده دارد.
این , ادعا نیست؛ حقیقی است که هم « فلسفه» و هم«روانشناسی» آن را اثبات می کند.
از این بیان بخوبی می توانیم این نتیجه را بگیریم: «همانطور که دو جسم از تمام جهات با یکدیگر شبیه نیستند, دو روح نیز نمی توانند از تمام جهات با هم شباهت داشته باشند.»
زیرا هر روحی رنگ بدن خود را خواهد داشت و به تناسب آن پیش خواهد رفت؛ و به همین دلیل شما هرگز دو نفر را نمی یابید که از نظر تظاهرات و پدیده های روانی کاملا همانند باشند و خواه ناخواه نقاط اختلاف و تفاوت بایکدیگر خواهند داشت.
به تعبیر دیگر , دو جسم اگر از تمامی جهات مثل هم باشند , یکی خواهند بود و دو روح اگر در همه چیز مانند هم باشند , یک روح خواهند شد.
با در نظر گرفتن سنخیت «روان» و «تن» یا «روح» و «جسم» , هیچ روحی ممکن نیست بتواند در کالبد دیگری قرار گیرد , و اصولا با هم تطابق و هماهنگی ندارند.
هر جسم تنها شایسته و هماهنگ روحی است که با آن پرورش یافته و بعکس,هر روحی نیز شایسته و هماهنگ با جسم خویش است.
این تناسب و هماهنگی بقدری است که اگر (فرضا) روحی را به کالبد دیگری بفرستند کاملا بیگانه و بی تناسب خواهد بود.
و نیز همین دلیل رد «رستاخیز» باید به همین بدن بازگشت کند, زیرا ادامه فعالیت حیاتی این روح بدون آن ممکن نیست؛ با آن پرورش یافته , و با آن خواهد زیست, منتها در یک مرحله کاملتر.
طرفداران عقیده تناسخ,گویا همه این حقایق را فراموش کرده اند و چنین می پندارند که « روح» مسافری است که گاهی در این منزل و گاهی درآن منزل رحل اقامت می افکند, و یا همچون مرغ سبکبالی است که هر زمان در آشیانی مسکن می گزیند؛ در حالی که چنین نیست؛ مسافر و مرغ , چیزی, و منزلگاه و آشیان, چیز دیگری است؛ ولی روح و جسم آنچنان به هم پیوستگی و آمیختگی دارند که نه این جسم می تواند قالب روح دیگری گردد, نه روح دیگری می تواند با این جسم , قرین و هماهنگ شود, و در مثل همچون قفلهای مختلفی هستند که هر کدام کلیدی مخصوص به خود دارد که به درد دیگری نمی خورد.
این کار از او ساخته نیست
فرضا , از این حقیقت صرف نظر کنیم و بپذیریم که ممکن است روح انسانی به بدن جدیدی بپیوندد,چگونه ممکن است روح یک انسان ۵۰ ساله (مثلا) که مراحل گوناگون را طی کرده , در جنین کودکی قرار گیرد, و پس ار تولد, مانند روح یک کودک , همان تظاهرات کودکانه را داشته باشد ؛ بهانه بگیرد ؛ گریه کند؛ سرلج بیفتد؛ داد و فریاد راه بیندازد؛ بازیهای کودکانه و قهر و آشتی های بچگانه داشته باشد, ودر دوران جوانی نیز جوانی کند؟! این کار, اصلا از او ساخته نیست , و این موضوع باور کردنی نمی باشد. در این جا کاری به ارتجاعی بودن این خط سیر نداریم ؛ منظور این است که فرضا ارتجاع و عقب گرد در جهان حیات قابل قبول باشد این کار به وسیله بازگرداندن روح انسان ۵۰ ساله به بدن یک کودک میسر نمی باشد.
طرفداران عقیده تناسخ گویا حساب لوازم عقیده خودرا نرسیده اند و تنها روی انگیزه هائی که در بحث پیش گذشت به آن دل بسته اند , و الا باور نمی توان کرد کسی همه این حسابها ار برسد, باز روی این عقیده بایستد و لااقل تردید هم به خود راه ندهد.
فراموشی مطلق برای ارواح ممکن نیست
یکی دیگر ازدلائلی که باطل بودن عقیده«بازگشت روح به بدن دیگر» را مسلم می سازد,موضوع«فراموشی مطلق»خاطرات گذشته است.
توضیح این که: اگر بنا باشد همه ارواح , یا ارواح تکامل نیافته, به بدنهای تازه ای باز گردند, چگونه ممکن است تمام خاطرات گذشته را فراموش کنند!
ما و شما , نه خودمان , و نه هیچیک از کسانی را که می شناسیم , ندیده ایم که به خاطر داشته باشد بار دیگری به این جهان آمده و حوادث آن را دیده باشد. ما هر چه فکر می کنیم کوچکترین خاطره ای از زندگی دیگری را به یاد نمی آوریم.
چگونه ممکن است تا کسی ۳۰ یا ۵۰ سال یا بیشتر در این جهان زندگی کند, علومی را بیاموزد , در فنون بسیاری مهارت پیدا کند , ده ها هزار خاطره مسرت بخش یا غم انگیز داشته باشد, با هزاران دوست یا دشمن در عمر خود برخورد نماید , ولی همه را فراموش کند!
چنین فراموشکاری برای روح غیر ممکن است و لذا- طبق مدارکی که از قرآن مجید و دلائل عقلی در دست است- در رستاخیز که ارواح به بدنهای کامل خود باز می گردند , تقریبا همه چیز را به خاطر دارند؛ اعمال و کرداری که در این جهان داشتند , حتی دوستان و دشمنان خود را اگر ببینند , می شناسند. چطور ممکن است بازگشت به این جهان , و بازگشت در رستاخیز , این قدر فاصله و تفاوت با هم داشته باشند و انسان در زندگی جدید , به هیچوجه خاطره ای از گذشته را به یاد نیاورد!
وانگهی , به فرض این که چنین چیزی ممکن باشد , بیهوده و بی فایده است ؛ زیرا طرفداران این عقیده, معتقدند زندگی جدید برای «تنبه» و «تکامل» و احیانا برای «کیفر» در برابر خلافکاریهای زندگی نخستین است.
بدیهی است که این موضوعات درباره کسی که گذشته را بکلی فراموش نموده, مفهومی ندارد . او نه جنایات و خلافکاری های خود را به خاطر دارد که عبرت بگیرد و بیدار شود , و نه محرومیتها را به یاد می آورند که احیانا از پیروزی و وصول به مقصد خویش در این زندگی جدید , لذت ببرند ؛ زیرا همه این مفاهیم , مشروط به یاد آوری خاطرات پیشین است.
بعضی از طرفداران عقیده تناسخ برای توجیه این فراموشی مطلق , به دست و پای عجیبی افتاده اند؛ می گویند در گوشه و کنار جهان , افرادی دیده شده اند که خاطرات زندگی پیشین را کم و بیش به یاد دارند!
به این افراد باید گفت: اولا, هیچ گونه «مدرک معتبر» که بتوان در بحثهای علمی روی آن تکیه نمود , برای این ادعا وجود ندارد , و به فرض این که فردی پیدا شود که چینن ادعایی کند , هیچ بعید نیست که از قبیل توهمات و خیالاتی باشد که پاره ای از بیماران روانی به آن گرفتار ند , و گرنه هر یک از ما هزاران فرد سالم را می شناسیم و با آنها محشور هستیم و هرگز ندیده ایم هیچکدام چنین ادعایی داشته باشد.
ثانیا , به فرض اینکه چنین افرادی پیدا شوند و از نظر روانی از سلامت کامل برخوردار باشند, تازه این سؤال پیش می آید که دلیل این تبعیض چیست؟
چرا تنها افراد بسیار معدودی مدعی به خاطر داشتن زندگی پیشین باشند و دیگران همه را انکار کنند؟ این تبعیض کاملا بی دلیل است.
اینها همه به خوبی گواهی می دهد که اصل ادعای مزبور واهی و بی اساس می باشد.

http://www.bineshmavara.com

حالا همه اینها درست ولی چند نفر ثابت شده که برگشتند مثل یک شیرینی پز هندی که داستانشو بعدا میگم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: