بایگانی دسته‌ها: تناسخ

پسر ۳ ساله‌‌‏ای که زندگی قبلی خود را در قالب یک مار به یاد آورد.

آیا ممکن است که یک پسربچه از جزئیات زندگی یک مار که قبل از به دنیا آمدن او مرده است، مطلع باشد؟ (1971Yes/iStock)

جهان پر از اسراری است که دانش کنونی ما را به چالش می‌کشد. اپک تایمز در بخش ماوراء دانش، داستانهایی از پدیده‌های خارق‌العاده را گرد آورده است تا به تصورات ما بال و پر بدهد و راه را برای چیزهای ممکنی که قبلاً انکار می‌شدند باز کند. آیا آنها واقعیت دارند؟ تصمیم با خود شماست.

پسری جوان به نام «دالاوانگ» سه ساله بود که برای نخستین بار آقای «هیو» را که یکی از آشناهای پدرش بود، ملاقات کرد. به نظر می‌رسید که پسر اطلاعاتی همراه با جزئیات از یک مورد مواجهه‌ شدن هیو با یک مار داشت؛ ولی این‌که پسربچه چگونه این جزئیات را می‌دانست هنوز به‌‌‏صورت یک راز باقی مانده است.

دالاوانگ ادعا می‌کرد به این دلیل بود که او در زندگی قبلی خود همان مار بود. داستان این‎‌‌‏طور بوده که مار قبل از مواجه شدن با هیو که صاحب تعدادی سگ‌ بود، با آن سگ‌ها جنگید. سپس هیو مار را کشت. این جزئیات توسط هیو تأیید شده است. او گفت که پس از این‌که مُرد، دید که پدر فعلی او بخشی از آن مار را خورد. این واقعیت دارد که پدر دالاوانگ تکه‌ای از آن مار را قبل از این‌که دالاوانگ به دنیا بیاید خورده بود.

دالاوانگ شانه‌ی هیو را لمس کرد؛ سپس پدر خود را صدا زد و گفت که هیو از آنجا توسط یک مار گزیده شده است. در حقیقت هیو در آن شانه زخمی داشت که از گاز گرفتن یک مار ناشی شده بود. با این‌که دالاوانگ در ابتدا از دست هیو ناراحت بود، بعداً او را بخشید. او گفت که یک مار بودن احساس چندان خوبی ندارد و هیو او را از این بدبختی نجات داده است. پسرک خود اغلب مارها را می‌کشت و فکر می‌کرد که این کار خوبی است. در ضمن دالاوانگ با یک بیماری پوستی به دنیا آمده بود که سبب شده بود که نیمی از بدن او با فلس پوشیده باشد؛ درست مانند یک مار.

این ماجرا توسط فرانسیس استوری که یکی از دستیاران دکتر «یان استیونسون» است، بررسی شده است. دکتر استیونسون یک محقق در زمینه‌ی تناسخ از دانشگاه ویرجینیا بود. دکتر «جیم تاکر» جانشین دکتر استیونسون در زمینه‌ی مطالعات تناسخ، این مورد را در کتاب «بازگشت به زندگی: موارد خارق‌العاده از کودکانی که زندگی قبلی خود را به خاطر می‌آورند» آورده است.

دکتر تاکر نوشت: «شاید من اکنون به مراتب از آستانه‌ی هراس ذهن شما عبور کرده‌ام؛ نقطه‌ای که داستان به قدری هراسناک می‌شود که به سختی می‌توان آن را باور کرد. اعتراف می‌کنم که این به آستانه‌ی هراس ذهن من نیز نزدیک شد.» حتی برای افرادی که به بازپیدایی از زندگی بشری به یک زندگی بشری باور دارند، باور کردن تناسخ از شکل حیوان به شکل بشری ممکن است دشوار باشد. دکتر تاکر گفت که خود او مواردی از کودکانی را شنیده است که زندگی قبلی را به شکل یک حیوان به خاطر دارند. اگر چه این موارد ممکن است بسیار نادر باشد و یکی از هزاران موردی باشد که او و دکتر استیونسون در زمینه‌ی زندگی قبلی گردآوری کرده‌اند.

او مثال دیگری از مورد تناسخ حیوانی را آورده است. به یک پسر آمریکایی به نام پیتر یک گردن‌بند آب‌نباتی داده شد؛ که به نظر می‌رسد حافظه یا خاطره‌ای را از زندگی قبلی در ذهن او زنده کرد. پیتر گفت که زمانی را به یاد می‌آورد که یک شامپانزه بود که در باغ وحشی زندگی می‌کرد و پسری یک گردن‌بند آب‌نباتی را در قفس او انداخته بود. او نمی‌دانست که با گردن‌بند باید چه کار بکند، پس آن را برای پسر انداخت. او با جزئیات به مادر خود گفت که چگونه از جنگل گرفته شده و به باغ‌ وحش آورده شده بود.

تاکر گفت: «با این‌که ممکن است بتوانم باور کنم که یک شامپانزه می‌تواند حافظه‌ی آگاهانه‌ای از یک گردن‌بند آب‌نباتی داشته باشد؛ ولی مطمئناً نمی‌توانم باور کنم که یک مار ممکن است جزئیاتی را از یک مکان خاص و یک سری از رویدادها به خاطر داشته باشد و پس از سال‌ها بتواند مردی را که قاتل او بوده است شناسایی کند. درست است که نمی‌دانم در ذهن یک مار چه می‌گذرد؛ اما مسلماً این از آستانه‌ی هراس ذهن من گذشته است.»

تاکر پس از مطالعه‌ی موارد متعددی که در آن جزئیات خاطرات زندگی‌های قبلی تأیید شده بود، متقاعد شد که تناسخ وجود دارد و ذهن پس از بدن باقی می‌ماند. او گفت این جزئیات به ندرت رخ می‌دهند و به وضوح این خانواده‌ها آن را جعل نکرده‌اند. تاکر در عجب بود که ممکن است دالاوانگ دانش خود را در مورد مار از طریق دیگری کسب کرده باشد؛ طریقی که علیرغم اسرارآمیز بودن، لزوماً بازپیدا شدن یک مار به شکل انسان نیست.

اپک‌‏تایمز

یک تاجر از زندگی گذشته‌‌اش درس‌‌های مهمی گرفته است

یک تاجر از زندگی گذشته‌‌اش درس‌‌های مهمی گرفته است
جهان مملو از اسراری است که دانش کنونی ما را به چالش می‌کشد. اپک تایمز در بخش ماوراء دانش، داستانهایی از پدیده‌های خارق‌العاده را گرد آورده است تا به تصورات ما بال و پر دهد و راه را برای مسائل ممکنی که قبلاً انکار می‌شدند باز کند. آیا آنها واقعی هستند؟ تصمیم با خودتان است.

رابرت شولتز از بچگی عادت غریبی داشت که وقتی ناراحت بود، انگشتانش را به شکل تفنگ در می‌‌آورد و به سمت سر خود نشانه می‌‌رفت و می‌‌گفت:«خودم را خواهم کشت». مادرش نگران می‌‌شد و او را از این کار باز می‌‌داشت. وقتی به بزرگ‌‌سالی رسید، برایش بیشتر روشن شد که این عادت از کجا می‌‌آید.

شولتز داستان خود را به رشته‌‌ی تحریر درآورد که بعدها توسط محققان مورد استفاده قرار گرفت.

هنگامی که جنگ جهانی دوم آغاز شد، مغازه‌‌ی شولتز که یک خشکشویی در شهر برلین آلمان بود، تعطیل شد. او اغلب در دفتر کارش مشغول حساب و کتاب و کارهایش بود. همیشه هنگامی که در امتداد یک راهروی باریک به سمت دفتر کارش می‌‌رفت، به ذهنش می‌‌رسید که قبلاً هم یک بار در این موقعیت قرار داشته است.

این سرآغاز به یاد آوردن خاطرات زندگی گذشته‌‌اش بود. وی آن‌‌ها را با چنان جزئیاتی به یاد آورد که توانست مدارکی از مردی که زندگی او بسیار شبیه خاطرات خودش بوده، به‌‌دست بیاورد.

شولتز به یاد می‌‌آورد که در زندگی گذشته‌‌اش مشغول کسب و کاری بوده که با چوب و احتمالاً حمل و نقل مرتبط بوده است. نکته اینجاست که وی در زندگی کنونی خود از کودکی علاقه‌‌ی فراوانی به کَشتی داشته و هم‌‌اکنون نیز که بزرگ شده، هنوز به کشتی‌‌ها علاقه‌‌مند است.

شولتز به یاد می‌‌آورد که متحمل خسارات مالی فراوانی شده بود. او خود را می‌‌دید که در یک شب خاص که جشنی برپا بود، در راهروی باریکی که در مسیر دفتر کارش بود راه می‌‌رفت و سپس با ناامیدی مشغول رسیدگی به حساب و کتاب‌‌هایش شد. در همان لحظه بود که به سر خود نشانه رفت و شلیک کرد.

شولتز همچنین احساس می‌‌کرد که حدود سال‌‌های ۱۸۸۰ در یک شهر بندری شبیه «ویلهمسهافن» در کشور آلمان زندگی می‌‌کرده و در عین حال حدس می‌‌زد که آنجا می‌‌تواند شهری در نزدیکی دریای شمال هم باشد.

پس از تحقیق از مقامات شهر ویلهمسهافن و ۹ شهر دیگر در این مورد که آیا اطلاعاتی از فردی به این مشخصات در گذشته داشته‌‌اند یا نه، فقط در شهر ویلهمسهافن بود که یک نفر با سرگذشتی مشابه پیدا شد.

اطلاعاتی که مقامات دادند، مربوط به شخصی به نام «هلموت کوهلر» بود که مطابقت زیادی با زندگی گذشته‌‌ی شولتز داشت.

او که مالک یک شرکت تجاری و حمل و نقل بود، بر این باور بود که احتمالاً مالیات بر واردات چوب و الوارهای وارداتی افزایش می‌‌یابد و باعث گران شدن آن‌‌ها می‌‌گردد. از این رو تصمیم گرفت تا مقادیر فراوانی چوب و الوار وارد کند. ولی بر خلاف تصور او مالیات بر واردات آن اقلام بسیار کاهش یافت و او در این تجارت به شدت متضرر شد. سپس تلاش کرد که حسابدارش در مدارک و آمار و ارقام دست ببرد تا بتواند زیان خود را جبران کند، ولی نهایتا حسابدار با مقدار زیادی از پول شرکت گریخت.

یک روز در سال ۱۸۸۷ که فستیوال دعا و نیایش در حال برگزاری بود، کوهلر با شلیک گلوله به سرش خودکشی کرد. شولتز توانست پسر کوهلر «لودویگ کوهلر» را که هنوز در قید حیات بود پیدا کند. لودویگ به شولتز گفت که وضعیت مالی شرکت پدرش هنگامی که خودکشی کرد چندان هم بد نبود و پس از مرگش کلیه اموال شرکت فروخته شد و بدهی‌‌های شرکت به طلبکاران پرداخت گردید و با این‌‌که ثروتش کاهش پیدا کرده بود، اما او هنوز می‌‌توانست بقیه عمرش را به راحتی سپری کند.

شولتز در زمینه‌‌ی مسائل اقتصادی کاملاً مقتصد و حسابگر بود و این رفتارش را به تجارب زندگی گذشته‌‌اش مربوط می‌‌دانست. وی به دلیل اوضاع آشفته‌‌ی برلین و تقسیم آن به دو نیمه‌‌ی غربی و شرقی در جریان جنگ، مقدار زیادی از اموال و دارایی‌‌هایش را از دست داد. اما پایان زندگی شولتز همانند پایان زندگی کوهلر نبود و او به همراه همسرش پس از بازنشستگی به فرانکفورت رفت و در سال ۱۹۶۷ در سن ۸۰ سالگی درگذشت.

اپک‌‌تایمز

پنج داستان از افرادی با خاطرات پیش‎از تولد

جهان مملو از اسراری است که دانش کنونی ما را به چالش می‌کشد. اپک تایمز در بخش ماوراء دانش، داستانهایی از پدیده‌های خارق‌العاده را گرد آورده است تا به تصورات ما بال و پر دهد و راه را برای مسائل ممکنی که قبلاً انکار می‌شدند باز کند. آیا آنها واقعی هستند؟ تصمیم با خودتان است.

بسیاری، از خاطرات خود در زمانِ بودن در رحم، هنگام تولد و – در موارد عجیب‌‏تر- بودن در عالمی دیگر پیش‎از ورود به رحم می‎گویند.

هیچ راهی برای اثبات این پدیده، غیر از شواهد روایتی و داستان‎گونه وجود ندارد، با این حال برای بسیاری، تجربه‌ای بسیار واقعی به‎شمار می‎آید.

«الیزابت هالت»، پرستاری با مدرک روانش‎شناسی، در کتاب خود به نام «داستان‎هایی از ارواح زاده‎نشده: رمز و راز و لذت ارتباط پیش‎از تولد» می‎نویسد، معمولا ما از تجربه‎ی پیش‎از تولد چیزی نمی‎شنویم؛ زیرا: «آشکار کردن تجاربی که در تضاد با نگرش معمول درباره‎ی واقعیت است، ترسناک به‎نظر می‎رسد. یکی از این زنان گفته است: « به‎خاطر ترس از قضاوت مردم درباره‎ام، تمایلی به اشتراک گذاشتن آن‌ها ندارم.»

پسری که آهنگی پخش شده در راه رسیدن به بیمارستان را به‎خاطر می‎آورد

در وب‎سایت بنیاد تحقیقات تجربه‌‏ی نزدیک به مرگ، «نیکولا ای.»، داستانی از یکی از دانش‌آموزانش به نام مایکل آورده است. نیکولا از دوستان مادر مایکل بود. مادر مایکل زمانی که وی تنها چند ماه داشت، فوت کرد. نیکولا، زمانی که برای حمایت از دوستش با او به بیمارستان رفته بود، شاهد تولد مایکل بود. نیکولا بعد از فوت دوستش، تماس خود را با مایکل و خانواده‎اش قطع کرد؛ تا زمانی که مایکل، یکی از دانش‎آموزان وی در کلاس چهارم شد. نیکولا و مایکل هیچ‎وقت در مورد مادر مایکل صحبت نکردند، اما او می‎دانست که نیکولا دوست مادرش بوده است.

از دانش‌آموزان خواسته شد که درباره‎ی اولین خاطرات خود بگویند. مایکل به توصیف جزئیات انتقال مادرش به بیمارستان در زمان تولدش به‌همراه نیکولا پرداخت.

او گفت که در یک اتومبیل خاکستری بودند؛ مایکل اشعار آهنگی که دراتومبیل پخش می‎شد را به‎یاد می‌آورد. او نیکولا را دید که در یک ایستگاه گاز توقف کرد و آدرس بیمارستان را پرسید. مایکل، نیکولا را دیده بود که از یک تلفن سکه‎ای در بیمارستان استفاده کرده بود و در اتاق انتظار، پلیوری را به تن کرده بود که متعلق به او نبود.

همه‎ی این چیزها صحت داشت.

در آن زمان نیکولا یک اتومبیل خاکستری رنگ داشت؛ دو سال بعد از تولد مایکل آن را فروخته بود. برخی از کلماتی که مایکل از آهنگ به‎خاطر می‎آورد، مربوط‎به آهنگی بود که نیکولا در اتومبیلش گوش می‎داد. در مسیر بیمارستان، نیکولا راه را گم می‎کند، به‎همین دلیل در یک ایستگاه پمپ گاز توقف می‎کند تا مسیر بیمارستان را بپرسد. بیمارستان سرویس تلفن همراه نداشت؛ به همین خاطر مجبور می‎شود از تلفن سکه‎ای استفاده کند. او از این‎که پلیوری که متعلق به او نبود را پوشیده بود، شرمسار بود؛ با این‎حال کسی مدعی آن نشده بود. نیکولا بسیار سردش بود به همین خاطر آن را پوشیده بود. نیکولا از این موضوع به کسی چیزی نگفته بود.

مانند برخاستن از بیهوشی

مردی به نام «مایکل مگوایر»، تجربه‎اش را هم‎چون بیداری از یک بی‌هوشی دانست.

«من کاملاً خودم را هنگامی که یک روح بودم به‎یاد می‌آورم و ناگهان خود را بر روی زمین در کالبد یک نوزاد گرفتار دیدم. تقریبا شبیه این بود که یک عمل جراحی داشته باشم. لحظه‎ای گویی در اتاق عمل درحال شمارش معکوس از ۱۰ هستی و لحظه‎ای دیگر در اتاق ریکاوری. تنها تفاوت عمده‌ی آن این است که در قبل و بعد از عمل جراحی در حالتی خواب‎آلود هستی؛ اما در تجربه‎ی من، قبل و بعد از انتقال به زمین، کاملاً آگاه بودم.»

به‎یاد آوردن مشکلات زمان تولد

زنی به «جولیت» به هالت گفت که زمانی که سی ساله بود، خاله‎اش به او درباره‎ی مشکلاتی که در هنگام تولد او ایجاد شد، گفت؛ مشکلاتی که مادرش هرگز درباره‎ی آن به او نگفته بود. به‎نظر خاطراتی که در زمان تولد همراه او بود، برایش مفهوم بیش‎تری پیدا کرد.

خاله‎اش به او گفته بود که او به‎صورت اورژانسی در خانه به‎دنیا آمد. هنگام تولد بی‌جان بود. خاله‎اش که فکر می‎کرد او مرده است، او را در اتاق دیگری گذاشت. هنگامی که ماما رسید، توانست او را احیا کند.

چیزی که جولی به‎یاد داشت، این بود: «در مکانی غیرقابل توصیف بودم. مکانی صلح‎آمیز و آرام بود که افراد دیگری نیز همراه من بودند. آن‎ها یکی بودند، همه یکی بودیم، نه مرد بودیم و نه زن. می‎توانم آن را با چشم ذهن ببینم؛ اما قادر به توصیف آن نیستم. هیچ صدایی نبود، اما صداها را می‎شنیدم. کسی گفت، «یک بدن وجود دارد، شخصی که آن بدن متعلق به او بود، حس کرد زندگی برایش سخت است، پس نظرش را برای آمدن به زندگی زمینی عوض کرد.» اگر آن بدن را می‎خواستم باید از آن مکان، در همان لحظه می‎رفتم؛ مردد بودم. صدایی در نزدیکی‎ام شنیدم که به من گفت: «نه، هنوز زود است، خیلی زود است، کمی دیگر بمان» اما من نمی‎توانستم صبر کنم. باید برمی‎گشتم. کسی به من گفت: «همین حالا تصمیم بگیر.»

«زنی که پیش‌از تولدم، مراقب من بود.»

این داستان در سایت Reddit آمده است: «همکارم، داستانی درباره‎ی دختر ۴ ساله‎اش گفت. او و همسرش، دخترشان را به یک کلیسای قدیمی در شهر بردند که کمی جاذبه‎ی توریستی داشت. در آن‎جا تندیسی از مریم مقدس در نزدیکی محل ورودی وجود داشت. دخترش با دیدن آن مجسمه، بلافاصله به آن اشاره کرد و توضیح داد: «پدر، من او را می‎شناسم! آن زنی است که قبل از تولدم از من مراقبت می‎کرد.»

صدایی اطمینان‌بخش

«لیندا پارینو»، تجارب پیش‌از تولد خود را در سایت About.com به اشتراک گذاشته است: «به‎یاد می‌آورم که در ابری شناور بودم. تا جایی که می‎توانستم ببینم، ابرهایی صورتی و آبی وجود داشت. در حالتی آرام‎بخش بودم که صدایی شبیه صدای یک زن را شنیدم که او را نمی‎دیدم. او به‌آرامی صحبت می‌کرد و این ارتباط انگار گفت‎وگویی در ذهنم بود. به‎یاد می‌آورم که به من گفت که نوبت من است که به زمین برگردم و متولد شوم. پاسخ دادم که می‎خواهم همان‎جا بمانم. او گفت که باید بروم، نگران نباشم، همه‎چیز به‎خوبی پیش می‎رود. من این خاطره را تا آن‌جا که می‎توانم در ذهنم نگه خواهم داشت و تاکنون برایم یک تسلی و مایه‎ی آرامش بوده است.»

اپک تایمز

چرا خاطرات زندگي هاي قبلي را فراموش مي كنيم؟

مولوي در مثنوي معنوي ضمن برشمردن مقامات يا جايگاه هاي روح انسان، بيان مي دارد كه در طي مقامات روح عقل هاي اولينِ انسان(خاطرات) در ياد او نمي ماند و اين مطلب به خاطر تحولي است كه در مغز فيزيكي به وقوع مي پيوندند و ثانيا حجم محدود و مشخص مغز فيزيكي اوست، چرا كه مثل آن همانند بحر و كوزه است كه بهره ي كوزه از دريا به اندازه ظرفيت كوزه است و ظرفيت اين دو غير قابل مقايسه است. مولوي به انسان پيشنهاد مي كند كه اگر بتواند از اين عقل خود را برهاند عقل هاي بي شماري متعلق به خودش خواهد ديد كه باعث حيرت او خواهد گرديد.

عقل هاي اولينش ياد نيست
هم از اين عقلش تحول كردني است
تا رهد زين عقل پر حرص و طلب
صد هزاران عقل بيند بوالعجب(مثنوي معنوي – دفتر چهارم- بيت 3650 و3651)

مايكل نيوتن در كتاب سفر روح بيان مي دارد كه آگاهي از خاطرات زندگي هاي قبلي، مانع كوشش و تلاش انسان در زندگي كنوني مي شود و اظهار مي دارد كه اين عدم آگاهي به خاطر توافقي است كه روح ها قبل از آمدن به دنياي فيزيكي با مشاوران روحي خود داشته اند. هرچند بيان مي دارد كه ذهن ناخودآگاه انسان اثرات آن تجربيات را در خود حفظ كرده است.

عکس: ‏چرا خاطرات زندگي هاي قبلي را فراموش مي كنيم؟

مولوي در مثنوي معنوي ضمن برشمردن مقامات يا جايگاه هاي روح انسان، بيان مي دارد كه در طي مقامات روح عقل هاي اولينِ انسان(خاطرات) در ياد او نمي ماند و اين مطلب به خاطر تحولي است كه در مغز فيزيكي به وقوع مي پيوندند و ثانيا حجم محدود و مشخص مغز فيزيكي اوست، چرا كه مثل آن همانند بحر و كوزه است كه بهره ي كوزه از دريا به اندازه ظرفيت كوزه است و ظرفيت اين دو غير قابل مقايسه است. مولوي به انسان پيشنهاد مي كند كه اگر بتواند از اين عقل خود را برهاند عقل هاي بي شماري متعلق به خودش خواهد ديد كه باعث حيرت او خواهد گرديد.

عقل هاي اولينش ياد نيست
هم از اين عقلش تحول كردني است
تا رهد زين عقل پر حرص و طلب
صد هزاران عقل بيند بوالعجب(مثنوي معنوي - دفتر چهارم- بيت 3650 و3651)

مايكل نيوتن در كتاب سفر روح بيان مي دارد كه آگاهي از خاطرات زندگي هاي قبلي، مانع كوشش و تلاش انسان در زندگي كنوني مي شود و اظهار مي دارد كه اين عدم آگاهي به خاطر توافقي است كه روح ها قبل از آمدن به دنياي فيزيكي با مشاوران روحي خود داشته اند. هرچند بيان مي دارد كه ذهن ناخودآگاه انسان اثرات آن تجربيات را در خود حفظ كرده است.

«خاطرات زندگي هاي قبلي با شروع يك زندگي جديد فراموش مي شوند تا تجربيات گذشته مانع كوشش و تجسس در زندگي فعلي مان نشود. ولي ذهن ناخودآگاه اثرات آن تجربيات را در خود حفظ مي كند. (ص 278) چرا فكر مي كني نبايد اطلاعي از زندگي قبلي داشته باشي؟ اين توافقي است كه ما با مشاوران مان در زماني كه جسم جديدي براي زندگي زميني انتخاب مي كنيم به آن مي رسيم. ما توافق مي کنيم وقايع زندگي هاي گذشته را فراموش کنيم. يک شروع مجدد بهتر از آن است که از قبل بدانيم به خاطر سوابق مان چه وضعي برايمان پيش خواهد آمد. اگر مردم از زندگي هاي قبلي خود اطلاع داشتند بيش از اندازه به آن سوابق متکي مي شدند و درصدد چاره هاي جديد براي رفع آن مشکلات بر نمي آمدند. نداشتن اطلاع از زندگي هاي قبلي سبب مي شود که ما بيخودي به دنبال انتقام نباشيم و در زندگي جديد با آنهايي که قبلا به ما بد کرده اند نخواهيم تسويه حساب کنيم.» ( سفر روح، ص 102)  

دولورس كانن فراروانشناس آمريكايي در يكي از مصاحبه هاي خود درباره فراموش كردن خاطرات زندگي هاي پيشين مي گويد: «دليل اينکه زندگيهاي قبلي مان را به ياد نمي آوريم، اين است که خاطرات روح عظيم ما درهنگام تولد به مغز کوچک ما منتقل نمي شود.»

برايان ال وايس در كتاب زندگي هاي متوالي استادان بسيار مي نويسد:
« هيپنوتيزم ابزار شگفت آوري است که به بيمار کمک مي کند حوادث فراموش شده در گذشته هاي دور را به خاطر آورد. هيچ راز و رمزي ندارد. فقط قرار گرفتن در وضعيت تمرکز فشرده است. (ص ۲۳) يادآوري خاطرات ناخوشايند گذشته باعث شناخت الگوهاي رفتاري ناهنجار و بدست آوردن درون بيني مي شود. باعث مي شود آدم مشکلاتش را از چشم اندازي وسيعتر ببيند و جدا از خود آنرا ارزيابي کند. ضربات ثابت و يکنواخت اتفاقات زيربنايي روزمره مانند انتقادات سوزنده والدين، مي تواند حتي بيشتر از يک شوک مشخص رواني از خود جراحت برجاي بگذارد. اين تاثيرات مخرب از آنجا که با زمينه روزمره زندگيمان آميخته مي شوند مشکلتر بخاطر مي آيند و دشوارتر تخليه و رفع مي شوند. کودکي که دائما از او انتقاد مي شود درست باندازه کودکي که در يک روز وحشتناک خاص تحقير شده است اعتماد بنفس و عزت نفس خود را از دست مي دهد. ضربات روزمره نيروهاي منفي بايد همچون يک ضربه عاطفي واحد و قوي درک و حل شوند و بهمان ميزان به آن توجه شود»(ص39)

در نهايت بايد گفت اطلاع از زندگي هاي پيشين، باعث آشفتگي در زندگي كنوني مي شود و فرد به جاي اينكه به تكامل روحي خود بينديشد، دائما در حال حلاجي مسائل گذشته و بررسي اعمال و رفتار و شخصيت هاي زندگي هاي پيشين خود است. اگر بنا باشد به هر يك از شخصيت هاي زندگي هاي پيشين خود كمك يا خدمتي نماييم، اين امر حتما در برنامه زندگي كنوني توسط راهنمايان روحي فرد به صورت ناخودآگاه و ناملموس گنجانده شده و لازم نيست به صورت آگاهانه اين عمل را انجام دهيم. در ثاني اعمال و رفتار زندگي پيشين شما را به اين نقطه حالا چه خوب و چه بد رسانده و اطلاع از جزئيات تناسخات پيشين فقط باعث آشفتگي و هرج و مرج دروني مي شود و ثمره ي ديگري نخواهد داشت. آگاهي از جزئيات زندگي ها در حالت مثبت باعث تكبر و خودپسندي و در حالت منفي باعث سرخوردگي و نا اميدي فرد مي گردد.‏


«خاطرات زندگي هاي قبلي با شروع يك زندگي جديد فراموش مي شوند تا تجربيات گذشته مانع كوشش و تجسس در زندگي فعلي مان نشود. ولي ذهن ناخودآگاه اثرات آن تجربيات را در خود حفظ مي كند. (ص 278) چرا فكر مي كني نبايد اطلاعي از زندگي قبلي داشته باشي؟ اين توافقي است كه ما با مشاوران مان در زماني كه جسم جديدي براي زندگي زميني انتخاب مي كنيم به آن مي رسيم. ما توافق مي کنيم وقايع زندگي هاي گذشته را فراموش کنيم. يک شروع مجدد بهتر از آن است که از قبل بدانيم به خاطر سوابق مان چه وضعي برايمان پيش خواهد آمد. اگر مردم از زندگي هاي قبلي خود اطلاع داشتند بيش از اندازه به آن سوابق متکي مي شدند و درصدد چاره هاي جديد براي رفع آن مشکلات بر نمي آمدند. نداشتن اطلاع از زندگي هاي قبلي سبب مي شود که ما بيخودي به دنبال انتقام نباشيم و در زندگي جديد با آنهايي که قبلا به ما بد کرده اند نخواهيم تسويه حساب کنيم.» ( سفر روح، ص 102)

دولورس كانن فراروانشناس آمريكايي در يكي از مصاحبه هاي خود درباره فراموش كردن خاطرات زندگي هاي پيشين مي گويد: «دليل اينکه زندگيهاي قبلي مان را به ياد نمي آوريم، اين است که خاطرات روح عظيم ما درهنگام تولد به مغز کوچک ما منتقل نمي شود.»

برايان ال وايس در كتاب زندگي هاي متوالي استادان بسيار مي نويسد:
« هيپنوتيزم ابزار شگفت آوري است که به بيمار کمک مي کند حوادث فراموش شده در گذشته هاي دور را به خاطر آورد. هيچ راز و رمزي ندارد. فقط قرار گرفتن در وضعيت تمرکز فشرده است. (ص ۲۳) يادآوري خاطرات ناخوشايند گذشته باعث شناخت الگوهاي رفتاري ناهنجار و بدست آوردن درون بيني مي شود. باعث مي شود آدم مشکلاتش را از چشم اندازي وسيعتر ببيند و جدا از خود آنرا ارزيابي کند. ضربات ثابت و يکنواخت اتفاقات زيربنايي روزمره مانند انتقادات سوزنده والدين، مي تواند حتي بيشتر از يک شوک مشخص رواني از خود جراحت برجاي بگذارد. اين تاثيرات مخرب از آنجا که با زمينه روزمره زندگيمان آميخته مي شوند مشکلتر بخاطر مي آيند و دشوارتر تخليه و رفع مي شوند. کودکي که دائما از او انتقاد مي شود درست باندازه کودکي که در يک روز وحشتناک خاص تحقير شده است اعتماد بنفس و عزت نفس خود را از دست مي دهد. ضربات روزمره نيروهاي منفي بايد همچون يک ضربه عاطفي واحد و قوي درک و حل شوند و بهمان ميزان به آن توجه شود»(ص39)

در نهايت بايد گفت اطلاع از زندگي هاي پيشين، باعث آشفتگي در زندگي كنوني مي شود و فرد به جاي اينكه به تكامل روحي خود بينديشد، دائما در حال حلاجي مسائل گذشته و بررسي اعمال و رفتار و شخصيت هاي زندگي هاي پيشين خود است. اگر بنا باشد به هر يك از شخصيت هاي زندگي هاي پيشين خود كمك يا خدمتي نماييم، اين امر حتما در برنامه زندگي كنوني توسط راهنمايان روحي فرد به صورت ناخودآگاه و ناملموس گنجانده شده و لازم نيست به صورت آگاهانه اين عمل را انجام دهيم. در ثاني اعمال و رفتار زندگي پيشين شما را به اين نقطه حالا چه خوب و چه بد رسانده و اطلاع از جزئيات تناسخات پيشين فقط باعث آشفتگي و هرج و مرج دروني مي شود و ثمره ي ديگري نخواهد داشت. آگاهي از جزئيات زندگي ها در حالت مثبت باعث تكبر و خودپسندي و در حالت منفي باعث سرخوردگي و نا اميدي فرد مي گردد.

 

بازپیدایی(تناسخ)، حقیقت یا توهم؟

 ۳ پژوهش پیرامون تجربه‌های بازپیدایی

(Shutterstock)

بازپیدایی. حقیقت، مغلطه، یا خرافات ؟ داستان‌ افرادی با ذهن‌های خارق‌العاده، ذهن‌هایی که به گذشته می‌روند، ذهن‌هایی که توانایی حرکت دادن اشیاء را دارند، آنها که توانایی مشاهده‌ی چیزهایی را دارند که ما با حواس عادی‌مان قادر به درک‌شان نیستیم، ذهن‌هایی که قادرند به طور مستقل از جسم فعالیت کنند. از دوران باستان، این معماها افراد خردگرا را می‌فریفتند، اما تنها در دهه‌ی ۷۰ میلادی بود که برخی از رازهای درونی انسان برای محققان آشکار شد.

آیا ما تنها یک‌بار متولد می‌شویم یا چندین بار؟ آیا شما تا به حال وضعیتی را تجربه کرده‌اید که در آن احساس کنید قبلاً  آن صحنه را دیده‌اید؟ به باور محققان، ما زندگی‌های بسیاری را در گذشته تجربه کرده‌ایم و همچنان در حال رفت و برگشت به این دنیا هستیم و این توالی تا رسیدن به یک وضعیت ثابت ادامه دارد. در این مقاله، ۳ مورد از تجربیات افراد با موضوع بازپیدایی-تناسخ- گردآوری شده است.

 

پژوهش شماره ۱: نوارهای “بلاکسام”

کتاب «بیش از یک بار زیستن» تألیف «جِفری ایورسون»

“آرنال بلاکسام”، متخصص هیپنوتیزمی بود که در طول ۲۰ سال، صدها نفر از مردم را تحت هیپنوتیزم قرار داد و توصیفات آنها را از زندگی‌های پیشین ثبت و ضبط  کرد. آیا نوارهای ضبط شده توسط وی، قادر به اثبات پدیده‌ی “بازپیدایی” هستند یا توضیح علمی دیگری وجود دارد؟ “آرنال بلاکسام” یک متخصص در زمینه‌ی “آزمون تشخیص بازپیدایی” بود. در فرآیند هیپنوتیزم، او قادر بود حافظه‌ی شخص به خواب رفته را تا لحظات تولدش به عقب برگرداند، و حتی به پیش از تولد. “بلاکسام” رئیس انجمن هیپنوتراپیست‌های بریتانیا بود و از هیپنوتیزم برای درمان مواردی چون ترک سیگار استفاده می‌کرد.

نتیجه‌ی آزمایش‌های وی، منطق معمول انسانی را به چالش می‌کشد. افرادی که توسط وی مورد هیپنوتیزم قرار می‌گرفتند، قادر بودند زندگی افرادی را که صدها سال قبل می‌زیستند، به طور دقیق شرح دهند.

به طرز شگفت‌آوری، “بلاکسام” بالغ بر ۴۰۰ نوار صوتی از جلسات هیپنوتیزمِ افرادی را ضبط کرد که زندگی‌های پیشین خود را به خاطر می‌آوردند. علاوه بر آن، جزئیات ثبت شده‌ در این نوارها ، بسیاری از اوقات مطالب یکدیگر را تأیید می‌کردند. به گفته‌ی وی، این دلایل، گواه محکمی بر تأیید صحت پدیده‌‌ی “بازپیدایی” هستند.

یکی از پرونده‌های مهم “بلاکسام”، مورد خانمی به نام “جین ایوانس” بود. یادآوری زندگی‌های پیشین برای “جین” از سال ۱۹۷۱ و زمانی آغاز شد که او پوستری با این مضمون را دید :”به گفته‌ی آرنال بلاکسام، رماتیسم ریشه‌ی ذهنی دارد.” جین زن خانه‌دار ۳۲ ساله‌ای بود که از رماتیسم رنج می‌برد. وی با دیدن این پوستر، تصمیم گرفت تا با “بلاکسام” تماس بگیرد. او در نهایت به کمک “بلاکسام” توانست ۶ دوره از زندگی‌های پیشین‌ خود را به تمامی به خاطر بیاورد. شخصیت‌های او در زندگی‌های پیشین به ترتیب از این قرار بودند: همسر یک معلم در زمان روم باستان، یک یهودی که در سده‌ی دوازدهم میلادی به قتل رسید، پیشخدمت یک شاهزاده‌ی فرانسوی در قرون وسطی، ساقدوش کاترین آراگون ملکه‌ی انگلستان، پیشخدمتی فقیر در بریتانیای دوره‌ی سلطنت ملکه “آن” و در نهایت به عنوان راهبه‌ای در سده‌ی نوزدهم در امریکا.

مورد “جین ایوانس” و بسیاری دیگر از گزارش‌های “بازپیدایی” توسط “جفری ایورسون”، تهیه‌کننده‌ی تلویزیون بی‌بی‌سی در کتابی با عنوان “زندگی‌های متعدد” گردآوری شده است.. در ۱۹۷۵ “ایورسون” از “جین” اجازه خواست تا “بلاکسام” در برابر دوربین تلویزیون بی‌بی‌سی او را هیپنوتیزم کند. ایورسون سپس شروع به آشکار ساختن هرآنچه جین انجام داده بود کرد و نهایتا دریافت که وی بیش از یک دوره زندگی در گذشته داشته است.

ایورسون در مورد جزئیاتی که “جین” از زندگی‌های پیشین خود به خاطر آورده بود تحقیق کرد و دریافت که تمامی آنها مطابق با واقعیت بودند. وی در پایان کتابش به سابقه‌ی ۲۰ ساله‌ی “بلاکسام” به عنوان گواهی بر صحت تحقیقات وی در زمینه‌ی “بازپیدایی” اشاره کرد. وی همچنین مستندی با عنوان “نوارهای بلاکسام” برای تلویزیون بی‌بی‌سی تهیه کرد.

پژوهش شماره ۲: تحقیقات دکتر آرتور گُردهام

 

افرادی که به “بازپیدایی” اعتقاد ندارند، این پدیده را تحت عنوان “نو انگاری خاطرات” قلمداد می‌کنند. معنای ساده‌ی این اصطلاح، یادآوری وقایعی است که اتفاق افتاده اما فراموش شده‌اند.

البته تعریف مذکور برای مواردی که دکتر “آرتور گردهام”، دیگر کارشناس بریتانیایی در مورد پدیده‌ی “بازپیدایی”، روی آنها مطالعه می‌کرد، صدق نمی‌کند. دکتر “گردهام”، این تجربیات خود را درکتاب‌هایی با عنوان “ما، دیگری هستیم”، “بودن در دو دنیا” و “بیش از یک بار زیستن” گردآوری کرده است.

دکتر “گردهام” که بازنشسته‌ی انجمن روانپزشکان بریتانیا بود، گروه کوچکی از افرادی را که باور داشتند در زندگی‌های گذشته‌ی خود، از اعضای فرقه‌ی “کاتار” –یکی از شاخه‌های مسیحیت- بودند، گرد هم آورد.

ماجرایی که سرآغاز تئوری دکتر “گردهام” بود در سال ۱۹۶۲ و در بیمارستانی آغاز شد که دگتر “گردهام” در آنجا به عنوان روانپزشک مشغول به کار بود. در یک روز کاری، آخرین بیمار وی، خانم جوانی بود که از دوره‌ی نوجوانی، گاه و بیگاه از مشکل کابوس‌های شبانه رنج می‌برد. اما اخیراً تعداد کابوس‌های وی به دو یا سه بار در هفته رسیده بود. وی در رویا مشاهده می‌کرد که در اتاقی به پشت روی زمین افتاده و مردی در حال نزدیک شدن به وی است. او نمی‌دانست که بعد از آن چه اتفاقی قرار است بیفتد اما به شدت وحشت زده بود.

دکتر “گردهام” در حین شنیدن شرح حال بیمار آرامش ظاهری خود را حفظ کرد، اما در واقع به شدت هیجان‌زده بود، زیرا آن زن در حال شرح کابوسی بود که خود گردهام برای مدت ۳۰ سال از آن رنج می‌برد. بیمار مذکور دیگر هرگز کابوس ندید و کابوس دکتر گردهام نیز ظرف یک هفته از آن ملاقات متوقف شد.

جلسات میان آن دو ادامه یافت. دکتر “گردهام” مطمئن بود که این بیمار هیچ‌گونه مشکل ذهنی و روانی ندارد. بعدها آن خانم لیستی از اسامی را به وی داد که می‌گفت در سده‌ی ۱۳ میلادی زندگی می‌کردند و او نام و زندگی آنها را به خاطر آورده بود. وی همچنین به دکتر “گردهام” گفت که او –دکتر گردهام- نیز در میان آن افراد بوده و نام وی نیز “راجیت دی کراست” بوده است.

دکتر گردهام به عنوان یک روانپزشک اطلاعاتی در زمینه‌ی پدیده‌ی “بازپیدایی” داشت، اما هرگز به طور خاص روی این موضوع کار نکرده بود. با این حال با توجه اهمیت مورد فعلی، تصمیم به بررسی بیش‌تر در این مورد گرفت. وی دریافت که لیست اسامی که بیمارش به او داده بود، حقیقتاً وجود داشته‌اند، زیرا در برخی از متون قدیمی قرون وسطی به آن نامها اشاره شده بود. البته متون مذکور به زبان فرانسه نگاشته شده بودند و هرگز به انگلیسی ترجمه نشده بودند. تمام افرادی که در لیست بودند متعلق به فرقه‌ی “کاتار” بودند. فرقه‌ای که در قرون وسطی، درنواحی جنوب فرانسه و شمال ایتالیا پیدا شد. “کاتار” ها به “بازپیدایی” باور داشتند. دکتر “گردهام” به مرور زمان با ۱۱ شخص دیگر آشنا شد که همگی به خاطر می‌آوردند که در یکی از زندگی‌های پیشین خود به فرقه‌ی “کاتار” تعلق داشتند و اتفاقاً دریافت که این افراد در آن دوره همگی با یکدیگر آشنا بودند.

به گفته‌ی دکتر “گردهام”، هیچ‌کدام از این افراد مواد مخدر مصرف نکرده بودند و هیپنوتیزم نشده بودند، نام‌ها و وقایع به طور ناگهانی در ذهن‌شان پدیدار می‌شد. همچنین وی مدرک قابل توجه دیگری را نیز ارائه کرد. دفتر نقاشی یک دختر هفت ساله که شامل تصاویری از دورانی بسیار قدیم بود. دفتر نقاشی همچنین شامل نام‌های اعضای فرقه‌ی “کاتار” بود. دکتر “گردهام” با شگفتی بیان کرد: “این موضوع مرا شگفت زده کرد که چطور یک دختر ۷ ساله نام‌هایی از تاریخ را می‌داند که حتی یک مورخ قرون وسطی در انگلیس پیدا نمی‌شود که در مورد این اسامی چیزی بداند.”

تمامی این شواهد دکتر “گردهام” را متقاعد کرد که او و سایر افرادی که نامشان در لیست بود، نه یک‌بار بلکه در چندین دوره‌ی زندگی با یکدیگر آشنا بوده‌اند. وی بیان کرد: “با ۴۰ سال تجربه در زمینه‌ی پزشکی، من به خوبی تفاوت میان آگاهی فوق‌طبیعی و جنون را میدانم. هیچ یک از افرادی که برای بیان تجربه‌ی مشترکشان نزد من آمدند، کوچکترین علائمی از جنون نداشتند و در مورد خودم نیز همکارانم در معاینه‌ی من علائمی از جنون پیدا نکردند.

پژوهش شماره ۳: دکتر “یان استیونسون” از دانشگاه ویرجینیا

دکتر «یان استیونسون» محقق دانشگاه ویرجینیا

اگر قرار باشد لیستی از بهترین کارشناسان در زمینه‌ی بررسی علمی پدیده‌ی “بازپیدایی” تهیه شود، نام دکتر”یان استیونسون” حتما در آن لیست خواهد بود. او به اقصی نقاط جهان سفر کرد تا پیرامون گزارش‌های “بازپیدایی” تحقیق کند و با طراحی یک آزمایش مشکل، مطمئن شد که از هرگونه دروغ‌گویی، کلاهبرداری و سوء استفاده‌ی گزارش‌دهندگان جلوگیری خواهد شد. از بیش از ۲۰۰ مورد، ۲۰ مورد موفق شدند با موفقیت در این آزمایش، دلایل کافی برای اثبات پدیده‌ی “بازپیدایی” به دکتر استیونسون بدهند. ۷ مورد از آنها در هند اتفاق افتاده بود، ۳ مورد در سریلانکا و ۲ مورد در برزیل، یک مورد لبنان و ۷ مورد دیگر نیز در میان سرخپوستان آلاسکا.

یکی از موارد مربوط به دختر بچه‌ای به نام “نانتیکلا” بود که در سال ۱۹۵۶ در سریلانکا متولد شده بود. بلافاصله پس از اینکه او یاد گرفت حرف بزند، در خاطره‌‌اش پدر و مادر دیگری در زمان‌-مکان دیگری در به یاد آورد. به خاطر آورد که در جایی دیگر بوده و همچنین دو برادر و تعداد زیادی خواهر داشته‌ است.

پدر و مادر این دختر دریافتند که جزئیاتی که او از خاطره‌اش بیان می‌کرد با شرح حال خانواده‌ای که در شهری دیگر زندگی می‌کردند منطبق است. آنها دریافتند که این خانواده پسرشان را در ۱۹۵۴ از دست داده‌ است. وقتی که “نانتیکلا” را برای دیدار با خانواده‌ی مذکور به محل زندگی آنها بردند، او گفت که او در واقع پسر آن خانواده بوده است و هفت عضو آن خانواده را یک به یک به درستی شناسایی کرد. این در حالی بود که تا آن زمان، دو خانواده هرگز با یکدیگر ملاقات نکرده بودند و حتی به شهر محل زندگی یکدیگر نیز سفر نکرده بودند.

 

نتیجه‌گیری:

با توجه به مطالعاتی که شرح آنها در این مقاله رفت، می‌توان به طور قطع احتمال بروز پدیده‌ی “نو انگاری خاطرات” را رد کرد. زیرا تمامی مواردی که در تحقیقات دکتر “گردهام” مورد مطالعه قرار گرفتند، به کلی عاری از هرگونه علائم اسکیزوفرنی یا بیماری‌های مشابه بودند و در سلامت عقلی کامل، گذشته‌ی فعلی خود را به یاد می‌آوردند. هیچ یک از موارد مذکور در زندگی فعلی خود، سایر افراد مورد مطالعه را ملاقات نکرده بود.

همچنین موردی که در پژوهش سوم مورد مطالعه قرار گرفت، دارای سنی کمتر از آن بود که دچار پدیده‌ی “نوانگاری خاطرات” شود.

از دوران بسیار دور، مذاهب شرقی مانند “بودیسم” و “دائوئیسم” به پدیده‌ی “بازپیدایی” و قانون علت و معلول باور داشته‌اند و معتقد بودند که از این طریق، اعمال انسان در این دوره‌ی زندگی و در دوره‌های بعد، مورد محاسبه قرار می‌گیرد و هیچ‌کدام از رفتارهای ما بدون پاسخ نمی‌ماند.

http://persian.epochtimes.com

آیا علائم مادرزادی روی بدن می‌تواند با زندگی‌‏های قبلی ما در ارتباط باشد؟

پسری در تایلند با علامت مادرزادی در گردن، که یادآور نشانه‌ای است که زمان کوتاهی قبل از مرگ در گردن مادربزرگش ایجاد شده بود. (تصویر صفحه نمایش از یوتیوب)

 

در تایلند زن پیری فوت کرد در حالی‌که این آرزو را داشت که به صورت پسری بازپیدا شود. دخترش انگشت خود را در خمیر سفید فرو برده و با آن علامتی بر پشت گردن زن گذاشت.

زمان کوتاهی پس از مرگ این زن، دخترش پسری به دنیا آورد که علامتی سفیدرنگ بر پشت گردن خود داشت و یادآور نشانه‌ای بود که با خمیر سفید بر پشت گردن زن گذاشته شده‌ بود. پس از اینکه پسر به اندازه کافی بزرگ شد که بتواند صحبت کند، ادعای مالکیت تمام چیزهایی را کرد که زمانی‌ به مادربزرگش تعلق داشت; گویی که آن چیزها همواره مال او بوده‌است.

این تنها یکی از موارد متعددی است که توسط دکتر جیم تاکر از دانشگاه ویرجینیا برشمرده شده‌است که نشان می‌دهد علائم مادرزادی ممکن است با زندگی قبلی مرتبط باشد.

دکتر تاکر ادامه‌دهنده کار دکتر یان استیونسون است که ۲۱۰ مورد از کودکانی را بررسی کرده بود که نقص یا علائم مادرزادی در آنها با خاطراتی که از زندگی قبلی به یاد داشتند در ارتباط بود.

استیونسون در ۴۹ مورد توانست گزارش پس از مرگ را به‌دست آورد. در ۴۳ درصد از این موارد علامت مادرزادی و زخم گزارش‌شده در فاصله ۱۰ سانتی‌متر مربعی از هم در بدن قرار داشتند و حتی در مواردی بسیار نزدیک‌‏تر بودند.

در بسیاری از فرهنگها، مردم بر روی بدن مرده با خمیر یا دوده علامت‌گذاری می‌کنند تا در صورت دوباره متولد شدن بتوانند آنان را شناسایی کنند.

در اینجا به چند نمونه‌ از مواردی که توسط استیونسون مورد مطالعه قرار گرفته و در آنها علائم مادرزادی با خاطرات زندگیهای قبلی در ارتباط بوده‌است، اشاره می‌کنیم.

پسری در هندوستان به‌دنیا آمد که دست راستش هیچ انگشتی نداشت. وی زندگی قبلی خود را به یاد می‌آورد که در آن انگشتانش به دلیل گیرکردن در دستگاه خردکن علوفه قطع شده‌بود.

پسری در ترکیه که از گوش سمت راست خود دچار نقص بود، به خاطر می‌آورد که از آن سمت و از فاصله نزدیک به سرش شلیک شده و به قتل رسیده‌بود.

پسردیگری از هندوستان به نام ماها رام به خاطر داشت که در زندگی قبلی توسط تفنگ ساچمه‌ای از فاصله نزدیک به او شلیک شده و به قتل رسیده بود. او جزئیات کافی از زندگی قبلی را به خاطر داشت. این موضوع به استیونسون کمک کرد تا گزارش کالبدشکافی مردی را که  احتمالا رام بازپیداشده او بود، بیابد. علامت مادرزادی بر روی سینه رام با زخم گلوله مطابقت می‌کرد.

برخی گزارش‌های روایت شده از علائم مادرزادی باقی‌مانده از زندگی قبلی در پُست‌های بلاگی درباره زندگی‌های قبلی به اشتراک گذاشته شده‌ که به تأیید نرسیده‌‏اند. از جمله به چند مورد در اینجا اشاره می‌شود.

کارن کوبیکو عکسی از خود را در دوران دبیرستان با علامت مادرزادی بر گردن و عکسی دیگر را از خود مربوط به بعد از آن پست کرده بود. او گفت که در سال ۲۰۱۱ به خاطر آورده که در زندگی قبلی، زنی بوده به نام هلن که یک گلوله به گردنش اصابت کرده و در سال ۱۹۲۷ فوت کرده است.

محل علامت با محلی که گلوله در رؤیای او به وی اصابت کرده بود مطابقت داشت.

این علامت بعد از اینکه وی این موضوع را به خاطر آورد به تدریج ناپدید شد.

فرد دیگری در این بلاگ نوشت که یک علامت مادرزادی بر پشت پای خود داشت. او به خاطر می‌آورد که در زندگی قبلی از آن محل توسط یک مار گزیده شده بود. پس از چند سال متوجه شد که این علامت به تدریج محو می‌شود. او گفت که این علامت در محلی بوده که غالباً بیرون نبوده‌است و در نتیجه در معرض نور قرار گرفتن و یا عوامل دیگر را نمی‌توان دلایل به‌‏وجود آمدن آن در نظر گرفت.

پسری که با علامت باقیمانده از مرگی توأم با خشونت در زندگی قبلی متولد شده و در تحقیق انجام‌شده در دانشگاه ویرجینیا مورد بررسی قرار گرفته‌است. (تصویر صفحه نمایش از یوتیوب)

 منبع:     http://persian.epochtimes.com/science/are-birthmarks-connected-to-violent-death-in-past-life-7664.html

تناسخ شانتی دیوی

reincarnation.devi1

در این فیلم اسنادی که نتیجه سالها تحقیق دکتر آیان استیونسون میباشد ؛ تعداد زیادی از کودکان که دکتر استیونسون شخصا راجع به زندگی آنها تحقیق کرده اند، نشان داده میشوند..ولی یک مورد هست که در جهان خیلی معروف است و در ابتدای فیلم میتوانید مشا هده کنید… این مورد برای هندو های هندوستان بسیار بسیار با اهمیت بوده، چرا که در زمان گاندی جنگ سختی بین هندو ها و مسلمانان درگرفته بود و مسلما مسلمانان با هندو ها مخالف شدید بودند که چرا به تناسخ اعتقاد دارند… در همین زمان دختری با به یاد آوردن زندگی قبلی خود زمانی که خیلی کودک بود، بسیار توجه والدین خود را به این امر جلب کرد تا جایی که مجبور شدند از دکتری کمک بگیرند و در همین زمان گاندی از این امر باخبر گردید ، گاندی از دکتری که تجربه و مهارت کافی داشت درخواست کرد تا دنبال این کیس باشد تا لحظه آخری که بتوانند خانوده دختر را از زندگی گذشته اش پیدا کنند..

reincarnation.devi2

این امر یک اثبات حقیقی برای هندو ها در آنزمان بود که گاندی با اشاره به زندگی این دختر از مسلمانان خواست که به جنگ خاتمه بدهند چرا که هندو ها در باور به تناسخ دچار اشتباهی نیستند… به هر شکل حکامت وقت هند هزینه این تحقیق را کاملا بر عهده گرفت تا نتیجه حقیقی باشد…

این دختر به نام شانتی دیوی که در تاریخ ۱۱ دسامبر ۱۹۲۶ در دهلی به دنیا آمده از زمانی که توانسته حرف بزند.. از خانواده خود، همسر سابقش و پسری که به دنیا آورده صحبت میکرده و دایم دلتنگ فرزندان خود بوده و انقدر روشن از آدرس خانه خود و خوانوده خود میگوید که بعد از مدتی والدین اش مجبور میشوند که تقاضای کمی کنند، چرا که شانتی این خانه را خانه خود نمیدانسته… نکته جالب اینستکه حتی وقتی به شهری که شانتی میگوید تمام تیم تحقیق و والدین او نیز همراه بودند هیچ کسی آدرس را به او نگفته بوده و او خود خانه را پیدا میکند…و پسر خود را که میان سال بود میشناسد و همینطور خواهر خود را ..تمامی فامیل خود را بازمیشناسد به جز پسر کوچک اش را که در هنگام زایمان همین پسر ، از این دنیا رفته بود…. به هر شکل مشخصاتی که شانتی از همسر سابق خود از ابتدا با نام و نشانی گفته بود و آدرس منزل خود انقدر روشن و حقیقی بوده که تیم تحقیقات از طرف دولت بدون دخالتی تنها به عنوان شاهد این کودک را همراهی میکنند و نتیجه تحقیقات شگرف و باور کردنی نبود که چگونه این کودک خردسال آدرس محل زندگی قبلی خود را با این دقت پیدا میکند و به مجرد دیدن اقوام اش بازشناسایی میکند… شانتی هنوز زنده است و کتابی در مورد زندگی خود نوشته است… این کیس شانتی در دنیا بسیار معروف است همانطور که گفته شد برای آنکه در بحبوحه جنگ بین مسلمانان و هندو های هندی این تحقیقات انجام شد و خبرش در سطح جهانی پیچید…

منبع:     http://www.facebook.com/pages/%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AE/106308072739617

تناسخ

تناسخ  

 

واقعیت، یک آزمایش هوشیاری در زمانی خطی است برای تجربه احساسات. درون ماتریس طرح آن تمامی چیزها با هم اتفاق می افتند، بنابراین هیچ گذشته، حال یا آینده ای وجود ندارد، غیر از تجاربی چند بعدی که با یکدیگر برای روح رخ می دهند.

دیدن یک زندگی سپری شده از طریق بازگشت به عقب، مشاهده تجربه ای است که روح شما در یک واقعیت دیگر دارد و احتمالاً بر روی نتیجه کاری که اینجا انجام می دهد اثر می گذارد. به عنوان یک هیپنوتراپیست می توانم بگویم که مردم برای حس زندگی کنونی خود و شفای دردهایشان، بازگشت به زندگی های گذشته را تجربه می کنند. هدف هر بازگشتی بیشتر از اینکه بخشی از حافظه جمعی آنها باشد منحصر به شخص درگیر در ماجراست، تأیید فیزیکی اطلاعات داده شده است.

جِین رابرتز که یک مدیوم است در یک سری از کتاب هایش در مبحث تناسخ با شخصیتی به نام سِت ارتباط برقرار نموده است. عقیده سِت این است که اساساً زمان و فضا نوعی خیال هستند. او با پافشاری بر روی این عقیده ادعا می کند که به علت اینکه انسان یک موجود چند بعدی بوده و در بسیاری از زمینه ها همزمان تجاربی کسب می کند، تنها بخش هایی از روح وی در یک واقعیت خاص تجسم می یابند.

بسیاری از کتاب ها، اسناد، و فیلم هایی که در ارتباط با مبحث تناسخ به وجود آمده اند به یک شخص عادی این باور را می دهند که دارای بیش از یک زندگی و یک تجربه بوده و چیزی بیشتر از واقعیت فیزیکی اش وجود دارد.

از زمانی که علم با موضوعات علمی تخیلی ترکیب شده، مباحثی همچون چند جهانی (Multiverse) به ما کمک می کنند تا ماهیت تجارب چند بعدی مان را درک نماییم.

 

اکنون سال 2010 است و دانشی در پی آن می آید که بیان کند این است واقعیتی که باید به آن اشاره شده و التیام داده شود، یعنی تناسخ، یا سفر روح در زمان خطی، نقشی در بازگشت به هوشیاری بازی می کند. برخی به آن تولد دوباره هوشیاری می گویند. ما موجوداتی از جنس نور ایم و در حال تجربه بعد فیزیکی و در شرف بازگشت به سوی نور هستیم. در آن نقطه تمام مسایل درک خواهند شد.

تناسخ سفر روح از طریق دی ان ای آن است

 

در دوره های زمان و …

کارما (کردار)

روح ها ورود به شبکه و خروج از آن را همزمان تجربه می کنند

 

وقتی شما بیدار می شوید، آرزوهایتان، یا زندگی های دیگرتان، ادامه پیدا می کنند.

مشاهده از راه دور تکنیکی دیگر برای سفر هوشیاری است

 

به یاد آوردن دوره های دیگر زندگی

 

کودکان و زندگی های گذشته

بعضی اشخاص می توانند زبان های بیگانه و چیزهایی را به یاد آورند که محتملاً بدون انجام تحقیق قادر به دانستن آنها نبوده اند. پلی گلاسی یا زنوگلاسی پدیده ای مورد قبول بسیاری است که در آن یک فرد می تواند به زبانی صحبت کند که با روش های طبیعی قادر نبوده مهارت آن را کسب نماید. این پدیده اغلب به موازات نظریه های تناسخ حرکت می کند.

این امری جذاب است که کودکانی را ببینیم که می توانند اطلاعاتی از مکان ها و وقایع دیگر حتی در جوانترین سنین خود بازگو کنند. یکی از مشتری هایم به من می گفت که می تواند مانند یک حرفه ای بازی ورق بیست و یک را انجام دهد بدون اینکه هرگز چیزی راجع به آن یاد گرفته یا به تماشای آن در هنگام بازی پرداخته باشد، او تنها می گفت به یاد می آورد آن را در جایی بازی کرده که قادر نیست نامی بر آن محل بگذارد، برای اینکه خاطراتش مبهم بودند.

او همچنین در مورد زمانی که مشغول بازی ورق بوده راجع به جنگ جهانی دوم و شغل خلبانی اش در کشوری بسیار دور صحبت می کرد که زبان آن در مواقعی برایش آشنا به نظر می رسد. وی اگرچه بیمار نبود ولی از سنین ابتدای جوانی از درد سینه شکایت داشت، و بعدها از طریق یک بازگشت به زندگی پیشین به صورت فردی بالغ، متوجه نام سابق خود و اینکه در جنگ به ضرب گلوله کشته شده می شود، و در نهایت ما را به اینجا می رساند…

تحقیقات بیان می دارد که تناسخ قبلی یک شخص به وضوح می تواند جنبه های خاصی از تمایلات احساسی و همینطور جسم فیزیکی شان را شکل دهد. برای مثال می توان به کودکان برمه ای اشاره نمود که اکنون قادر به یادآوری دوران های گذشته در مواقعی که خلبانان نیروی هوایی بریتانیا و امریکا طی جنگ جهانی دوم در برمه سقوط می کردند هستند. تمامی آنها دارای موها و پوستی روشنتر از برادران و خواهران تیره پوست تر از خود بودند.

برخی از مردم همچنان نشانه ها یا ترس هایی از دیگر دوره های زندگی با خود دارند. بعضی از آنها در نتیجه تجارب زندگی قبلی خود دارای هراس و وحشت هستند. این امر را به این صورت می توان بازگو کرد که قالب جسم جدید تجارب جسم سابق را به خاطر می سپارد و دوباره یک جسم جدید با مشکلات و مشخصه های فیزیکی قبلی تشکیل می دهد.

بیولوژیست مشهور انگلیسی، توماس هاکسلی، معتقد بود که تناسخ مفهومی قابل تصور بوده و در مورد آن در کتاب خود «تکامل و اخلاق» و در سایر مقالات بحث کرده است. پرجزئیات ترین مجموعه از گزارشات شخصی در مورد تناسخ توسط پروفسور یان استیونسون از دانشگاه ویرجینیا در کتاب هایی همچون «بیست مورد در اشاره به تناسخ» انتشار یافته است.

پروفسور استیونسون بیش از چهل سال در اختصاص به مطالعه بر روی کودکانی که در مورد زندگی گذشته به صورت واضح صحبت نموده اند گذرانده است. در هر مورد، پروفسور استیونسون بیانات کودکان را به شکلی سیستماتیک ثبت نمود. سپس وی شخص مرحومی را که کودک ظاهراً با او شناسایی می شود تشخیص داده، و درستی حقایقی از زندگی مرحوم را که با خاطرات کودک انطباق داردنشان می داد. او همچنین علایم تولد و نقص های نوزادی را با جراحات و جای زخم ها بر روی بدن شخص وفات یافته توسط ابزارهای ثبت پزشکی همچون عکس های کالبد شکافی، با یکدیگر تطابق می داد.

در یک نمونه نوعی، پسری در بیروت می گفت یک مکانیک 25 ساله است که در اثر برخورد با یک اتومبیل پر سرعت در یک جاده ساحلی وفات یافته است. مطابق گفته های چند شاهد، آن پسر نام راننده، محل دقیق تصادف، اسامی خواهران و والدین و اقوام درجه دو، و افرادی که وی با آنها به شکار می رفته است را ارائه نمود، و مشخص گردید که همه این اطلاعات با زندگی شخصی که چندین سال قبل از تولد پسر مرده است مطابقت دارند، و اینکه وی ظاهراً ارتباطی به خانواده آن پسر ندارد.

استیونسون باور داشت که روش های کاملش همه توضیحات «معمولی» محتمل در رابطه با خاطرات کودک را رد می کند. اگرچه، باید توجه داشت که عمده موارد تناسخ که به پروفسور استیونسون گزارش می شدند ریشه در جوامع شرقی، جایی که مذاهب غالب، مفهوم تناسخ را به رسمیت می شناسند دارد.

اشخاص زیادی هستند که در مورد تناسخ تحقیق نموده اند و به این نتیجه رسیده اند که یک پدیده قابل قبول است، از میان آنان می توان به پیتر رمستر، دکتر برایان وایس، دکتر والتر سمکیو، و … اشاره نمود، ولی کارهای آنها عموماً توسط جامعه علمی نادیده گرفته شده است. در مقابل پروفسور استیونسون تعداد زیادی مقاله در مجلاتی که مطالب شان به نقد کشیده می شود چاپ کرده است.

مشهودترین ایرادی که به تناسخ گرفته می شود این است که هیچ مدرکی دال بر فرایندی فیزیکی یافت نمی شود که مطابق آن یک شخصیت بتواند از مرگ رهایی یافته و به جسم دیگری انتقال یابد، و محققانی همچون پروفسور استیونسون این محدودیت را به رسمیت می شناسند.

ایراد اساسی دیگر این است که بیشتر مردم زندگی های گذشته را به یاد نمی آورند، اگرچه در این باره می توان اظهار کرد تنها بعضی از مردم و نه همه آنها به تجربه تناسخ دست می یابند. به یقین می توان گفت عمده مواردی که در دانشگاه ویرجینیا مورد بررسی قرار گرفتند شامل افرادی می شد که به نوعی مرگ خشن یا نا به هنگام گرفتار شده بودند.

برخی شبهه سازان می گویند ادعاهایی که شاهدی بر تناسخ هستند از تفکر انتخابی و پدیده های فیزیولوژیکی مرتبط با خاطرات کاذب که اغلب از سیستم فکری و ترس های پایه ای یک فرد حاصل می شوند نشأت می گیرند، بنابراین نمی توانند به عنوان شواهد تجربی شمرده شوند. نیاز به بررسی بیشتری بر روی این موضوع است.

 

دیدن خودتان به عنوان یک شخص معروف

 

برخی اشخاص خود را در حال تبدیل شدن به شخصیت هایی دیگر در تاریخ ثبت شده می بینند، یا در نهایت افراط خود را موجوداتی از جهان های دیگر و مربوط به تاریخی نامعلوم می دانند. احتمالات بی پایان هستند. گاهی افراد خود را طوری که انگار در حال تجربه ای دیگر بودند/هستند، نمی بینند و در عوض خود را به یک عدم هوشیاری جمعی مرتبط نموده، و به دنیا از دریچه چشم کس دیگری نگاه می کنند. این امری دشوار محسوب نمی شود، از آنجاییکه واقعیت چیزی بیشتر از تجربه هوشیاری نیست.

زمانی که شما خود را به عنوان شخصی معروف در یک زندگی گذشته می بینید، این احتمال وجود دارد که آن نقش را در یک واقعیت موازی بازی می کنید، ولی احتمال بزرگتری هم هست مبنی بر اینکه شما ماتریس شبکه خود را با ماتریس آن فرد انطباق داده اید و باور دارید که با آن فرد یکسان بوده و یک نفر هستید.

جرج پاتِن ژنرال معروف جنگ جهانی دوم یک معتقد وفادار به تناسخ بود، و اغلب ادعا می کرد که به همراه بسیاری از افراد خانواده اش، توانسته اند تصاویری شفاف و زنده از اجداد خود ببینند. در واقع، پاتن عقیده داشت یک تناسخ از ژنرال کارتاژی «هانیبال» و همینطور «ژولیوس سزار» است.

هنری فورد مطمئن بود قبلاً زندگی کرده است، آخرین بار به عنوان یک سرباز که در جنگ گِتیزبورگ کشته شده است. نقل قولی از محقق سانفرانسیسکویی در تاریخ 26 آگوست 1928 عقاید فورد را بیان می کند:

«من زمانی که 26 سال داشتم نظریه تناسخ را پذیرفتم. مذهب تا آن زمان چیزی به من عرضه نکرد. حتی کار نیز نتوانست رضایت من را به طور کامل جلب کند. در صورتیکه نتوانیم از تجاربی که در یک زندگی به دست آورده ایم استفاده کنیم کار کردن بی فایده است. زمانی که من تناسخ را درک نمودم مثل این بود که یک نقشه جهانی پیدا کرده ام، دانستم که شانسی دارم تا ایده هایم را به کار ببندم. زمان دیگر محدود نبود. من دیگر برده ای در دستان ساعت نبودم. استعداد، تجربه کردن است. به نظر می رسد برخی فکر می کنند نبوغ یک هدیه یا قریحه خدادادی است، در حالیکه استعداد، حاصل تجارب طولانی در زندگی های متعدد است. بعضی روح ها از دیگران بالغ تر هستند، و بنابراین بیشتر می دانند. دست یافتن به تناسخ، ذهن من را آرام نمود. اگر شما این گفتگو را ثبت می کنید آن را طوری بنویسید که ذهن مردم را آرام کند. مایلم با دیگران در مورد آرامشی که بینش طولانی زندگی به ما می دهد صحبت کنم.»

صدام حسین بر این عقیده بود که وی تناسخی از نبوکد نصر پادشاه بابل باستان است.

بعضی از مشاهیر بزرگ موسیقی در چند قرن اخیر ما را در مورد تناسخ به شگفتی وا می دارند. موتزارت زمانی که شش سال داشت تمام سمفونی هایش را خود خلق می کرد. بتهوون و باخ نیز مشابه وی بودند. نبوغ تقریباً در هر شکلی از هنر، خود را در سنینی تقریباً باورنکردنی بروز داده است که نشان می دهد تمایل به استعداد بسیار فراتر از منطق فانی است.

باور به اینکه شما یک شخص مشهور هستید مربوط به نظریه انتقال اطلاعات از روحی دیگر است، یا شامل جنبه ای از روح شما می شود که در جایی متفاوت تجربه ای دیگر را از سر می گذراند. لذت ببرید!

 

نظام های عقیدتی باستان

 

چرخ زندگی – ماندالا

تناسخ، یا از لحاظ ادبی «تجسم دوباره پیدا کردن»، اعتقادی است که در آن روح، پس از مرگ جسم، در جسمی دیگر به زمین باز می گردد. بر طبق برخی اعتقادات، طی هر زندگی در جهان مادی یک شخصیت جدید ساخته می شود، ولی روح در طی زندگی های پی در پی ثابت باقی می ماند.

اعتقاد به تناسخ ریشه های باستانی دارد. این تعالیم میان عمده سنت های مذهبی هندی ها همچون هندوییسم و مذهب جِینیسم (برهما ـ بودا) یک اصل مرکزی محسوب می شود. همچنین برخی فیلسوفان یونانی هم نسبت به این ایده علاقه نشان می دادند. خیلی از نوـ پاگانیست ها نیز عقیده به تناسخ دارند همچنانکه برخی جنبش های روحی ـ فلسفی الهام گرفته از شرق، پیروان روح گرایی، شفادهندگان در برخی مذاهب خاص آفریقا، و دانشجویان فلسفه های رازآمیز همچون کابالا، و مسیحیت عرفانی نیز به آن باور دارند. اگرچه مفهوم بودایی تولد دوباره که به آن اغلب تناسخ نیز اطلاق می شود، از سنت های هندی و جنبش های فلسفی شرقی متفاوت است؛ تفاوت آنها در این است که در آن (بودیسم) هیچ روح تغییر ناپذیری (یا خویشتن ابدی) برای تناسخ وجود ندارد.

 

مصر باستان

 

نظریه های مصری در باره زندگی پس از مرگ

«کتاب مرده» در مصر باستان اشاره به سفر روح به دنیای بعدی دارد بدون اینکه به زمین بازگردد. مصری های باستان مرده را برای اینکه بتواند روح را در آن جهان همراهی نماید مومیایی می کردند طوری که جسم حفظ می شد. این بیشتر بیانگر اعتقاد آنان به معاد بود تا به تناسخ.

 

مذاهب و سنن شرقی

 

اعتقادات فلسفی و مذهبی شرق در خصوص وجود یا عدم وجود یک خویشتن پایدار تاثیری مستقیم بر چگونگی بینش نسبت به تناسخ در یک سنت مد نظردارد. تفاوت های بزرگی در مورد ماهیت روح (که به عنوان جیوا و آتما نیز شناخته می شود) در عقاید فلسفی مابین مذاهب دارمایی مانند هندوییسم و بودیسم وجود دارد. بعضی از پیروان این مکاتب وجود یک «خویشتن» را نفی می کنند، در حالیکه دیگران مدعی وجود یک خویشتن جاودان و شخصی هستند، و نیز بقیه می گویند نه خویشتن هست و نه نیست، یعنی هر دوی آنها نادرست هستند. هر کدام از این اعتقادات شامل مفاهیمی چون سامسارا، مُکشا، نیروانا، و باکتی تاثیری مستقیم بر ماهیت احتمالی تناسخ دارند.

 

مذهب جِینیسم (برهما ـ بودا)

 

در جِینیسم اشارات ویژه ای به اینکه چطور الهه ها (خدایان) نیز پس از مرگ تناسخ می یابند شده است. یک پیرو مذهب جینیسم که کارمای نوع خوب را به میزان کافی جمع آوری کرده باشد می تواند تبدیل به یک الهه شود، ولی این امر از آنجاییکه الهه ها در نهایت می میرند و آن شخص ممکن است دوباره به یک موجود پست تر تبدیل شود در اصل نامطبوع پنداشته می شود. این اعتقاد در تعدادی دیگر از مکاتب هندوییسم نیز معمول است.

 

هندوییسم

 

مفهوم تناسخ در هندوستان برای بار اول در اوپانیشاد که متون فلسفی و مذهبی نوشته شده به سانسکریت هستند ثبت شده است (تقریباً 800 قبل از میلاد). تعالیم تناسخ در ودا که اصولاً قدیمی ترین متن هندوها به حساب می آید وجود ندارند.

بر طبق مذهب هندوییسم، روح (آتما) فنا ناپذیر است، در حالیکه جسم در معرض تولد و مرگ قرار دارد. بهاگواد گیتا بیان می دارد:

لباس های فرسوده توسط جسم دور انداخته می شوند؛ جسم های کهنه توسط آنکه در آنها اقامت دارد به کنار افکنده می شوند، جسم های نو همچون لباس بوسیله مقیم آن پوشیده می شوند.

این مفهوم که تناسخ روح (روح هر موجود زنده ـ شامل حیوانات، انسان ها و گیاهان) به شیوه ای پیچیده به کارما مرتبط است، ایده ای دیگر است که برای بار اول در اوپانیشاد مطرح شده است.

کارما (کار در معنای ادبی) عبارت است از مجموع اعمال یک نفر، و نیرویی که تناسخ بعدی وی را تعیین می کند.

چرخه مرگ و تولد دوباره، که توسط کارما اداره می شود، «سامسارا» نام دارد.

هندوییسم می آموزد که روح چرخه های تولد و مرگ خود را به طور مکرر ادامه می دهد. اگر کسی تولد دوباره می یابد به دلیل خواست اوست: یک شخص آرزو می کند تا دوباره متولد شود زیرا او می خواهد از لذت های دنیوی بهره ببرد، که تنها از طریق یک جسم میسر است.

هندوییسم نمی گوید که تمام لذت های دنیوی معصیت آور هستند، بلکه می آموزد که آنها هرگز نمی توانند شادکامی یا صلح عمیق و پایدار (آناندا) را با خود به همراه آورند. طبق گفته حکیم هندی آدی شانکاراچاریا جهانی که ما به شکل معمولی درک می کنیم مانند یک رویاست: زودگذر و فریبنده. افتادن یک مخلوق در دام سامسارا نتیجه غفلت از ماهیت راستین او است.

بعد از تولدهای بسیار، هر شخص در نهایت از شادکامی محدودی که لذات دنیوی می توانند برای وی فراهم آورند ابراز نارضایتی خواهد کرد. در این نقطه، شخص آغاز به جستجو به دنبال اشکال عالی تری از سعادت می نماید، که تنها از طریق تجربه معنوی قابل دستیابی خواهند بود. در آن هنگام بعد از تمرینات روحانی بسیار (سادانا) شخص در نهایت ماهیت الهی خود را درک می نماید ـ به عبارتی می فهمد که «خویشتن» حقیقی، جسم یا نفس نبوده بلکه همان روح جاودان است ـ و تمامی خواست هایش برای لذت های دنیا به علت اینکه در مقایسه با آناندای معنوی بی طعم به نظر خواهند رسید، از بین خواهند رفت. هنگامی که همه آمال شخص از بین رفتند او دیگر متولد نخواهد شد.

گفته می شود زمانی که چرخه تولدِ دوباره به پایان می رسد، شخص به «مُکشا» یا رستگاری دست می یابد. در حالیکه تمام پیروان مکاتب فکری می پذیرند که مُکشا بر انقطاع آرزوهای دنیوی و رهایی از چرخه تولد و مرگ دلالت می کند، با این حال تعریف دقیق رستگاری به عقاید شخص بستگی دارد. برای مثال پیروان مکتب «آدوایتا ودانتا» (که معمولاً با یوگای نانا مرتبط است) معتقدند که ابدیت را غرق در صلح کامل و شادکامی خواهند گذراند، احساسی که ناشی از درک این مفهوم است که همه هستی واحد بوده (عقیده برهمایی)، و اینکه روح جاودان بخشی از آن است. از طرف دیگر، پیروان مکاتب «دوایتا» (مکاتب «دو خدایی» همچون یوگای باکتی)، به تمامی یا بخشی از آنها، عبادت خود را با این هدف انجام می دهند که ابدیت را در یک «لوکا» (دنیا یا بهشت معنوی)، در شراکت مقدس با وجود مطلق (یعنی کریشنا یا ویشنو برای وِیشناواها، و شیوا برای شِیویتاها) بگذرانند.

بر اساس اعتقادات مذاهب شرقی مانند هندوییسم و بودیسم، الهه «کالی»، بانوی زندگی، مرگ و تولد دوباره، این چرخ «به وجود آمدن» را می گرداند. این همان «چرخ تناسخ» است. کالی «مادرِ بزرگ» است که همه برای ورود به جهان پس از مرگ باید از او عبور کنند. ما در غرب مجاب شده ایم که از وی بترسیم زیرا او را همیشه با جمجمه هایی که از مچ دستانش آویزان اند نمایش می دهند. پس به این نتیجه رسیده ایم که وی را با مرگ و کشتن مرتبط بدانیم.

منشأ سامسارا را باید در هندوییسم و نوشته های کلاسیک آن جستجو نمود. سامسارا نمی توانسته پیش تر از قرن نهم قبل از میلاد پدید آمده باشد زیرا سروده های روحانی ودایی که قدیمی ترین نوشته های هندوییسم هستند ذکری از آن به میان نیاورده اند، و ثابت می کنند که در هنگام نگارش آنها (قرن 13 تا 10 پیش از میلاد) هنوز مفهوم تناسخ بیان نشده بوده است. بنابراین ما پیدایش مفهوم ابدیت را در نوشته های عمده هندی که با ودا و برهمانا آغاز می شوند، تحلیل خواهیم کرد.

ابدیت در سروده های ودایی و برهمانا:

زمانی که سروده های ودایی نگاشته شدند، اعتقاد بر این بود که انسان پس از مرگ مانند یک انسان کامل به زندگی ادامه خواهد داد. همانند تمامی ادیان چند خدایی دیگر در جهان، میان انسان و خدایان یک تمایز مطلق برقرار بود. مفهوم آمیختگی غیر شخصی  با منبع تمام هستی، همانطور که بعدها در اوپانیشاد بیان شد، دست نیافتنی بود. در اینجا چند استدلال برای این فرضیه وجود دارند که از تفسیر مراسم به خاکسپاری حاصل می شوند:

1ـ همانطور که در سایر مذاهب باستانی (برای نمونه مذاهب موجود در مصر و بین النهرین) نیز رسم بود، شخص مرحوم همراه غذا و لباس مورد نیاز برای زندگی پس از مرگ دفن می شد. فراتر از آن، عقیده آریایی های باستان در حفظ هویت شخصی پس از مرگ آن ها را وادار می کرد شوهر وفات یافته را همراه کمان و زن (زنده اش) خاکستر نمایند و بدین ترتیب آنها قادر می شدند در زندگی پس از مرگ او را همراهی کنند. در برخی قسمت های هندوستان این رسم تا آغاز استعمار بریتانیا ادامه داشت.

2ـ مشابه سنن مذاهب باستانی چین، بستگان مرحوم یک سلسله مراتب مقدس تشکیل می دادند. برای آخرین شخصی که وفات می یافت تا یک سال پس از مرگ مجلس یادبود گرفته می شد و سپس در میان قربانی های زمان خاکسپاری در مراسم ماهانه شرادا قرار می گرفت (ریگ ودا 10، 15، 11-1). این مراسم از آنجاییکه شخص مرحوم می توانست به شکل مثبت یا منفی بر حیات شخص زنده تاثیر بگذارد، ضروری بود (ریگ ودا 10، 15، 6).

3ـ بر طبق انسان شناسی ودایی، اجزا طبیعت انسان عبارت اند از جسم فیزیکی، آشو و ماناس. آشو بیانگر اصل زندگانی (متفاوت از ویژگی های شخصی)، و ماناس معرف مجموع قوای ذهنی (ذهن، احساس و اراده) است. اعتقاد به حفظ این سه عنصر پس از مرگ با این حقیقت آشکار می گردد که خانواده شخص متوفی وی را در مراسم به خاکسپاری به عنوان یک شخص واحد معرفی نموده اند: «هیچ چیزی از ماناس، آشنو، اعضا، مایع حیات، و بدن شما با هیچ شیوه ای نمی تواند از دست برود» (آثاروا ودا 18، 2، 24).

یاما، خدای مرگ (که در نوشته های قدیمی بودایی و تائویی نیز ذکر شده است) بر روح مردگان تسلط داشت و نیز شخصی بود که پیشکش های خانواده ها را به منظور منفعت مرحوم دریافت می نمود. در ریگ ودا در باره او گفته شده: «یاما اولین شخصی بود که جایگاه استراحت مان را پیدا نمود، محلی که هرگز از ما گرفته نمی شود، جایی که پدران کهن ما بدان رفته اند؛ همه شما که متولد شده اید با مسیری که توسط خودتان پیموده خواهد شد بدانجا خواهید رفت» (ریگ ودا 10، 14، 2). عدالت خدایی توسط الهه های یاما، سوما و ایندرا فراهم می شد، نه توسط قانونی غیر شخصی همچون کارما. یکی از ویژگی های آنان این بود که فرد شریر را به داخل زندانی تاریک و ابدی بیاندازند که هرگز قادر به فرار از آن نباشد. (ریگ ودا 7، 104، 17-3)

فرضیه جمع آوری ثواب های زندگی یک شخص در یک هویت جدید زمینی (به عوض زندگی آسمانی پس از مرگ) برای اولین بار در نوشته های برهمایی (قرن نهم پیش از میلاد) پدیدار گشت. آنها ابدیت را در آخرت محدود می دانستند، که به اعمال و کیفیت قربانی های ذبح شده طی زندگی بستگی داشت. انسان پس از جمع آوری پاداش برای آنان، باید به یک مرگ ثانویه در حوزه آسمانی (پونارمریتیو) گرفتار شود و در نتیجه به یک هستی زمینی باز گردد. مشخص گردید پادزهر مناسب در برابر این شرایط، دانش سری است که تنها در طی زندگی زمینی یک شخص به دست می آید.

تناسخ در اوپانیشاد

اوپانیشاد با در نظر گرفتن دانش شخصیت آتما ـ برهمن به عنوان راه حلی مناسب برای «مرگ ثانوی» جزو اولین نوشته هایی بود که جایگاه آن را از حوزه آسمانی به این جهان زمینی انتقال داد.

چشم پوشیدن از خویشتن حقیقی یک شخص (آتمان یا پوروشا) کارما را به عمل وا می دارد، به عبارتی قانون علت و معلول در معنویت شرقی. اولین تدوین آن را به شکل شفاف می توان در بریهادارانیاکا اوپانیشاد پیدا کرد (4، 4، 5): «مطابق آنچه یک شخص عمل می نماید، مطابق آنچه وی رفتار می کند، به همان نیز مبدل می شود. کننده خیر، خوب می شود، کننده شر، بد می شود. یک فرد با عمل پرهیزکارانه، پرهیزکار شده و با عمل شرارت بار، شریر می شود.» تناسخ (سامسارا) روشی عملی است که توسط آن شخص ثمره اعمال خود را جمع می کند. بنابراین، خویشتن یک شخص تا زمانی که همه بدهی های کارمایی خود را نپردازد وادار می شود به هویت مادی جدیدی وارد گردد: «به وسیله فکر، تماس، مشاهده و نَفس و با ترک گفتن خوراک و نوشیدنی، خویشتن یک شخص (که با جسم احاطه شده است) تولد یافته و خود را گسترش می دهد. این خویشتن که به آن جسم داده شده است، مطابق اعمالش در شرایط مختلف پی در پی اشکال متفاوتی به خود می گیرد» (اِشوِتاشواتارا اوپانیشاد 5، 11).

می توان با دور نمای ودایی یک جهش اساسی در معنای حیات پس از مرگ مشاهده نمود. اوپانیشاد با  آزاد گذاشتن هوای نفس در اینکه با خدایان (آگنی، ایندرا، و دیگران) مشارکت داشته باشد، که در نتیجه پیشکش قربانی های مناسب به دست می آید، نتیجه می گیرد که سرنوشت نهایی بشر همان آمیختگی غیرشخصی آتما ـ برهمن است که منحصراً به وسیله دانش سری بدست می آید. در این متن جدید، کارما و تناسخ عناصر کلیدی هستند که از این به بعد تمام تکامل های خاص در هندوییسم را مشخص خواهند نمود.

تناسخ در شعر حماسی و پورانا

در بهاگواد گیتا که بخشی از ماهابهاراتا است، تناسخ به وضوح همچون فرایندی طبیعی در زندگی تعریف شده است که هر موجود فانی باید از آن متابعت نماید. کریشنا می گوید: «همانطور که خویشتن یک شخص در طی سنین خردسالی، جوانی و پیری به سمت جلو حرکت می کند، به همان شکل نیز پس از مرگ به سمت جسمی دیگر رانده می شود. شخص خردمند با این تغییر که مرگ نام دارد سر در گم نمی شود (2، 13). همانگونه که جسم، لباس های مندرس را در آورده و لباس های نو می پوشد، به همان شکل نیز خویشتن بی نهایت و جاودان جسم های مندرس را در آورده و وارد جسم های جدید می شود (2، 22).»

در پورانا تعمق بر این موضوع اساسی تر بوده و بنابراین برای هر نوع گناهی که یک فرد مرتکب می شود، مقاصد مشخصی تعیین شده اند: «قاتل یک اسقف برهما دچار مرض سل می شود، کسی که یک گاو را بکشد قوزپشت و کودن می شود، قاتل یک باکره جذامی می شود، که هر سه مطرود از جامعه به دنیا می آیند. کسی که یک زن را کشته و جنین اش را نابود کند تبدیل به یک فرد وحشی پر از امراض می شود؛ کسی که مرتکب روابط جنسی نامشروع شود به یک خواجه، و آنکه با زنِ معلم خود رابطه داشته باشد، به فردی با امراض پوستی مبدل می شود. خورنده گوشت شدیداً سرخ رنگ می شود، نوشنده مشروبات الکلی، شخصی با دندان های بی رنگ… آن کس که دزدی غذا می کند یک موش می شود، کسی که بذر می دزدد به ملخ، برای عطر به کَرموش (نوعی موش آبی، مترجم)؛ برای عسل به یک خرمگس؛ برای گوشت به یک کرکس؛ و برای نمک به یک مورچه… تبدیل می شود. آن کس که گناهی غیر طبیعی مرتکب شود خوک می شود، کسی که با یک زن سودرا همخوابگی می کند تبدیل به گاو نر می شود؛ کسی که شهوانی باشد، یک اسب پر از شهوت می شود… به اینها و سایر نشانه ها و تولدها به عنوان کارمای خویشتن مجسم، نگریسته می شود؛ کارمایی که در این جهان توسط خودشان انجام می گیرد. بنابراین فاعلان کارمای بد، پس از تجربه عذاب جهنم، با پسمانده گناهان خود در این اشکال بیان شده متولد می شوند (گارودا پورانا 5).»

مجازات های مخصوص و مشابهی توسط «قوانین مانو» به تصویر کشیده شده اند (12، 69-54).

بر طبق فلسفه اوپانیشاد و ودانتا، ذاتی که عمل تناسخ را انجام می دهد همان خویشتن غیر شخصی (آتما) است. آتما فاقد هر نوع عنصر شخصی است، دلیلی که مطابق آن، به کار بردن عبارت «خویشتن» انعکاسی کاملاً صحیح نیست. آتما را تنها از طریق نفی هر گونه ویژگی شخصی می توان تعریف کرد. اگرچه آتما زیرلایه های وجودی انسان را تشکیل می دهد، از آنجاییکه قادر به ثبت هیچ نوع داده ای که در حوزه خیالی وجود ذهنی تولید شده باشد نیست، نمی تواند حامل «پیشرفت معنوی» یک شخص باشد. پیشرفت معنوی که یک شخص در جهت درک هویت آتما ـ برهمن می اندوزد توسط کارما یا تا حدودی با مقدار کمی از بدهی کارمایی ثبت می شود. مطابق کارمای یک شخص، همه ابعاد جسمی و روحی که یک انسان مرکب از آنها تشکیل شده است، هر آنچه به جهان خیالی تعلق دارد، در هنگام تولد (دوباره)، بازسازی می شود. در این مرحله، شخصی که شکل تازه ای به وی داده شده ثمره اعمال خویش از زندگی های گذشته را تجربه می نماید و باید حداکثر تلاش خود را بکند تا چرخه بد طینتِ آویدیا ـ کارما ـ سامسارا را متوقف نماید.

به عنوان کمکی ضروری در توضیح نحوه کارکرد تناسخ، ودانتا مفهوم «بدن های ظریف» (سوکشما شاریرا) را اتخاذ نمود؛ این مفهوم تا زمانی که ارتباط آن برقرار باشد به آتما متصل است، و در حقیقت بدهی های کارمایی را ثبت نموده و آنها را از یک زندگی به زندگی دیگر منتقل می نماید. اگرچه، از آنجاییکه این «بدن ظریف» هیچ اطلاعات حقیقی ای که متعلق به زندگی های قبلی بوده در اختیار زندگی ذهنی و هوشیار کنونی نمی گذارد، نمی تواند به شکلی باشد که ویژگی های شخصی یک نفر را حفظ نماید. تمام این نوع اطلاعات پاک می شوند، بنابراین حقایقی که توسط بدن ظریف ثبت شده اند مجموع تمایلات یا ادراک های پنهانی هستند که بوسیله کارما حک می شوند (سامسکارا). آنها در زندگی شخص به شکل ناخود آگاه صورت مادی به خود می گیرند بدون اینکه اشاره ای برای درک موقعیت واقعی اش به وی نمایند. هیچ شکل ممکن در انتقال حافظه هوشیار از یک زندگی به دیگر وجود ندارد، زیرا حوزه آن متعلق به دنیای خیالات بوده و در هنگام مرگ محو می شود.

در دارشاناهای سامکیا و یوگا ذاتی که عمل تناسخ را انجام می دهد پوروشا نام دارد، معادلی برای آتما. با دانستن دوگانگی مطلق که بین پوروشا و پراکریتی وضع شده است (ماده)، می توان گفت هیچ چیزی که وابسته به حیات ذهنی باشد از این رو که به پراکریتی متعلق است نمی تواند از یک زندگی به زندگی دیگر گذر کند؛ پراکریتی تنها یک رابطه موهومی صرف با پوروشا دارد.

اگرچه، در یوگا سوترا (2، 12) سازوکار مشابهی برای انتقال اثرات کارما از یک زندگی به زندگی دیگر تعریف شده است، همانطور که برای ودانتا نیز صدق می کرد. مخزن کارما، کارماشایا نامیده می شود. کارماشایا، پوروشا را از یک زندگی به زندگی دیگر همراهی می کند، و در این حین مجموع احساساتی که نمی توانند خود را طی محدودیت های یک زندگی خاص بروز دهند، را ارائه می نماید. کارماشایا به هیچ طریقی نمی تواند نوعی حافظه هوشیار، مجموعی از اطلاعات که یک فرد قادر به استفاده هوشیارانه از آنهاست، یا یک هسته شخصیت باشد به این علت که کارماشایا اشتراکی با قابلیت های ذهنی ندارد. این سپرده کارما صرفاً به عنوان مکانیسمی جهت تنظیم اثرات کارما در زندگی یک شخص عمل می کند. کارما به شکلی غیر شخصی و مکانیکی، تولد تازه (جاتی)، طول زندگی (آیو) و تجاربی که باید با این زندگی همراه شوند (بوگا) را تحمیل می کند.

 

بودیسم

 

چرخ زندگی

بودا مفهومی از تولد دوباره آموخت که با آنچه اساتید هندی معاصر خویش گفته بودند متفاوت بود. این مفهوم با تصور متداول، مبنی بر توالی زندگی های مرتبط که در طی یک دوره زمانی بسیار طولانی بسط یافته اند تناقضی نداشت اما از طرفی با دو ایده مرکزی بودایی محدود می شد: آناتا، به این مفهوم که آتمایی (به معنای خویشتنی که این زندگی ها را به هم گره می زند) وجود ندارد که نتوان آن را تقلیل داد، و آنیکا، به این مفهوم که تمام چیزهای مرکب شامل همه اجزای وجود و شخصیت انسان در معرض انحلال قرار دارند. با مرگ یک شخصیت، شخصیتی دیگر به وجود می آید، بسیار شبیه به شعله رو به خاموشی یک شمع که قادر است شعله شمعی دیگر را بیافروزد.

از آنجاییکه مطابق بودیسم هیچ خویشتن دائم و نامتغیری وجود ندارد، در مفهوم صریح، هیچ تناسخی برای روح نمی تواند وجود داشته باشد. هرچند خود بودا به زندگی های گذشته خود اشاره می نمود. بودیسم می آموزد که آنچه تولد دوباره می باید شخص نیست بلکه یک لحظه موجب بوجود آمدن لحظه ای دیگر می شود و آن لحظه به وجود آمده حتی پس از مرگ نیز ادامه می یابد. این مفهوم ظریف تر از ادراک معمول در باره تناسخ است و مفهوم پیچیده وجود شخصیت بدون یک «روح» را (حتی داخل زندگی یک شخص) از منظر مذهب بودا منعکس می سازد.

بودیسم هیچگاه سامسارا یا فرایند تولد دوباره را رد نکرد بلکه اشاره می نماید که سامسارا در میان شش بعد هستی موجودات اتفاق می افتد. در واقع گفته شده بسیار به ندرت پیش می آید فردی بی درنگ در حیات بعدی خویش به شکل یک انسان متولد شود.

اگرچه، بودایی های تبت اعتقاد دارند که یک کودک تازه به دنیا آمده می تواند حاصل تولد دوباره یک راهب بودایی تاثیرگذار پس از فوتش باشد.

بودا در باره تولد دوباره این سخن را برای بازگو کردن دارد. کوتادانتا با گفتن این جمله ادامه می دهد:

«آه استاد، شما معتقد هستید که موجودات دوباره متولد می شوند؛ که آنها در تکامل زندگی انتقال می یابند؛ و این تابع قانون کارما است که مطابق آن ما هر آنچه می کاریم باید درو کنیم. حال آنکه شما عدم وجود روح را تعلیم می دهید! پیروان شما انقراض نفس را به عنوان بزرگترین سعادت نیروانا مورد تحسین قرار می دهند. اگر من صرفاً ترکیبی از سانکارا هستم، زمانی که می میرم هستی من متوقف خواهد شد. اگر من صرفاً مخلوطی از احساسات و افکار و آرزوها هستم در هنگام اضمحلال جسم به کجا می توانم بروم؟»

خداوند فرمود: «تو انسانی مذهبی و مشتاق هستی. تو با جدیت در مورد روح خویش اشتیاق نشان می دهی. اما کارت بیهوده است زیرا تو فاقد چیزی هستی که وجودش ضروریست.»

«شخصیت می تواند دوباره متولد شود، اما هیچ خویشتنی نمی تواند به تناسخ دست یابد. اشکال فکری شما دوباره ظاهر می شوند، اما ضمیری که منتقل شده باشد وجود ندارد. قطعه شعری که توسط یک معلم گفته شده دوباره بوسیله شاگردی که کلمات را تکرار می کند متولد می شود.»

بودیسم منکر واقعیت خویشتن ابدی و هر آنچه متعلق به جهان شگفت انگیز است می شود. ظاهر هستی انسان توسط یک توده صرف از پنج کل تشکیل شده است (اسکاندا) که از به وجود آمدن مداوم رنج برده و دارای یک رابطه علت و معلولی هدفمند است.

1ـ جسم (شکل مادی و حواس)، 2ـ احساسات (محصول حواس)، 3ـ ادراک (مبتنی بر احساسات)، 4ـ فعالیت ذهنی، 5ـ هوشیاری

همه پنج عنصر و همینطور کل ساختاری که تشکیل می دهند، ناپایدار هستند (آنیتیا)، تبدیل های ثابتی را متحمل می شوند و هیچ نفس و قاعده پایداری ندارند. انسان همواره می اندیشد که به علت هوشیاری اش دارای خویشتن است. ولی هوشیاری، خود با قرار داشتن در یک فرایند ثابت به وجود آمدن و تغییر، نمی تواند با ذاتی که قرار است ابدی باشد شناخته شود. فراتر از این پنج کل چیز دیگری نمی توان در انسان یافت.

با این حال، پیرو آنچه کارما تحمیل می کند، چیزی هست که باید تناسخ یابد. بودا زمانی که از وی در مورد تفاوت میان انسان ها از لحاظ طول عمر، بیماری، ثروت، و … پرسیده شد، اینگونه تعلیم داد:

آه مرد جوان، انسان ها دارای اعمال مختص به خود هستند، آنان وارثان اعمال هستند، اعمال به منزله شبکه (ماتریس) آنهاست، اعمال همچون وابستگان و خویشاوندان آنها هستند، و اعمال پشتیبان آنهاست. این عمل انسان هاست که آنها را به مقام های بالا و پایین دسته بندی می کند. – (ماجیما نیکایا 3، 202)

اگر واقعاً خویشتنی وجود ندارد، چه کسی اعمال را به ارث برده و مرحله تناسخ را می گذراند؟ بودا با استفاده از به نمایش گذاشتن نور یک شمع که از شمعی دیگر گرفته شده بدون اینکه ماده ای از آن داشته باشد، پاسخ داد که تنها کارما است که از یک مرحله زندگی به مرحله ای دیگر گذر می کند. به همان شیوه تولد دوباره نیز وجود دارد بدون اینکه در آن خویشتنی از یک جسم به جسم دیگر منتقل شود. تنها پیوند موجود از یک حیات به حیات دیگر ماهیتی علّی دارد. بدون شک این مرموزترین تعریفی است که در باره تناسخ بیان شده است. در گارلند سوترا (10) می خوانیم:

طبق هر عملی که انجام گرفته است

نتایج متعاقبش در پی آن نمودار می شود؛

اگرچه فاعل آنها وجود ندارد:

این است آن چیزی که بودا آموخته.

یوگاچارا و واجرایانا (جزو بودیسم تبتی) که از مکاتب بودایی ماهایانا به شمار می روند معتقدند که در حقیقت، وجودی هست که مرحله تناسخ را بگذراند، به این وجود می توان نام هوشیاری را داد، بنابراین دارای همان کارکردهایی است که آتما در ودانتا از آنها برخوردار است. «کتاب مرده» تبت تجربه ای را که یک شخص قرار است در وضعیت میانی مابین دو تناسخ با آنها روبرو شود با جزئیات شرح داده، و اظهار می نماید که شخص مرحوم برخی ویژگی های شخصی را حفظ می کند. اگرچه در این حالت مشخص نیست پس از مرگ واقعاً چه چیزی باقی می ماند، از جسمی ذهنی نام برده شده است که نمی توان توسط صحنه هایی که شخص مرحوم تجربه می نماید به آن آسیبی رساند:

زمانی که چنین صحنه ای پدیدار می شود، نترسید! احساس وحشت نکنید! شما دارای جسمی ذهنی هستید که از غریزه هایی تشکیل شده است؛ حتی اگر این جسم کشته شده یا عضوی را از دست دهد، نمی میرد! از آنجاییکه شما در حقیقت شکلی طبیعی از پوچی هستید، نیازی به خشم به علت مصدوم بودن وجود ندارد! لیکن خدایان مرگ یاما با استفاده از انرژی طبیعی حاصل از هوشیاری شما به پا خواسته اند و عاری از هر گونه جسمیتی هستند. پوچی نمی تواند صدمه ای به پوچی برساند! (کتاب مرده تبت، 12)

 

دالایی لاما

 

سال های پیش پسری پیش آمده و گفت تناسخی از دالایی لاما رهبر بودایی های تبت است. او در طی چند قرن به دفعات مرحله تناسخ را گذرانده و موقعیت خود را در طی دوران های زندگی اش باز پس گرفته است. این رسم برای بار اول زمانی آغاز شد که این پسر جوان در ابتدا خود را به عنوان تناسخی از اولین دالایی لاما معرفی نمود. وی با داشتن نشانه های متعدد توسط روحانیون بودایی بسیاری پذیرفته شد. این پسر برای آنکه ادعایش را ثابت کند مبادرت به انجام معجزاتی در زمینه دادن اطلاعات، تله پاتی، خواندن ذهن و … نمود. این فرایند به راهبان بودایی دیگر این امکان را داده است تا سیستمی را به وجود آورند که تناسخ های متوالی دالایی لاما و دیگران که از رشد معنوی زیادی برخوردار بوده اند را در هر سنی بازیابی کنند.

 

تائوایسم

 

اسناد تائویی با قدمتی برابر سلسله هان مدعی اند که لائو تسو شخصی بود که برای اول بار در عصر افسانه ای سه فرمانروا و پنج امپراطور به شکل افرادی مختلف در زمان های متفاوت بر روی زمین ظاهر گشت. چوانگ تسو (در حدود قرن سوم پیش از میلاد) بیان می دارد: «تولد یک شروع نیست؛ مرگ یک پایان نیست. هستی بدون محدودیت است؛ توالی وجود دارد بدون آنکه بتوان نقطه آغازی برای آن متصور شد. هستیِ بدون محدودیت به منزله فضا است. توالیِ بدون نقطه آغاز به منزله زمان است. تولد هست، مرگ هست، خارج شدن هست، داخل شدن نیز هست.»

 

مذهب سیک ها

 

تناسخ به بیانی ساده قانون علت و معلول است: تناسخ هیچ طبقه یا تفاوتی میان مردم ایجاد نمی کند: اعمال زندگی های گذشته و حال صرفاً روی فردی خاص تاثیر گذارند. تناسخ به هیچ وجه شخصی را نسبت به دیگری برتر نمی سازد.

سیک ها بر این اعتقادند که هر مخلوقی روحی دارد؛ روح در هنگام مرگ از جسمی به جسم دیگر منتقل می شود تا وقتی که زمان آزادی آن فرا رسد. عمل و کرداری که ما در طول زندگی های خود انجام می دهیم بر سفر روح نظارت می کنند. اگر عمل و کردارمان خوب باشد و خالق را به یاد داشته باشیم، به زندگی بهتری دست خواهیم یافت. در مقابل، اگر اعمال شیطانی و کردارهای گناه آلود داشته باشیم، مرحله تناسخ را در اشکالی از زندگی با سطحی پایین تر همچون مار، شیر، گورخر، میمون، اسب آبی و الخ تجربه خواهیم نمود. شخصی که به مرحله کمال معنوی دست یافته باشد از رستگاری و اتحاد با خدا برخوردار خواهد شد.

کارمای یک فرد طبیعتاً اثر خود را خواهد گذاشت، هم خوب و هم بد. هیچ نیرویی در این دنیا نمی تواند مسیر حرکت آن را تغییر دهد. اما بر طبق تعلیمات سیک ها، قادر مطلق، می تواند با رحمت خود خطای یک شخص را بخشیده و او را از درد و رنج رهایی بخشد.

 

مذاهب و سنن غرب

فلسفه کلاسیک یونان

 

یکی از اولین نمونه هایی که در فرهنگ غرب راجع به تناسخ می توان بیان نمود از مذاهب رازآمیز منتسب به اُرفیوس یا دیونیسوس منشا می گیرد که به حد فاصل قرون شش ام و چهارم پیش از میلاد باز می گردد، و مطابق آن روح از طریق هوا به جسم انسان دمیده شده، هوایی که در آنجا میزبان، یا انسان بابت گناهانش از میراث تیتان (خدای خورشید در افسانه های یونان) کفاره خواهد پرداخت.

روح در طول هزار سال 10 تغییر شکل خواهد گذراند که هر یک قبل از پرداخت کفاره خواهد بود و در نهایت با خدایان محشور خواهد شد؛ اگر کسی در زندگی خود فیلسوف باشد تنها سه تای این تغییرات را از سر خواهد گذرانید.

میان یونانیان باستان، می توان سقراط، فیثاغورث، و افلاطون را از بین کسانی که تناسخ را به عنوان بخشی جدایی ناپذیر از تعالیم خود قرار دادند بر شمرد. سقراط در پایان عمر خویش گفت: «من اطمینان دارم که واقعاً چیزی مانند زندگی دوباره وجود دارد و اینکه جاندار از مرده سرچشمه می گیرد.» فیثاغورث ادعا می کرد که قادر است زندگی های گذشته خویش را به یاد آورد، و افلاطون در کارهای عمده خود توضیحات مفصلی در ارتباط با تناسخ ارائه نمود.

در هِرمِتیکا نیز، که یک سری نوشته یونانی ـ مصری درباره جهان شناسی و معنویت منسوب به هرمس تریسمِگیستوس ـ تُت است اصول تناسخ دارای مرکزیت هستند.

افلاطون تقدم وجود روح در یک جهان سماوی و تنزل آن به شکل بدنی انسانی به علت گناه را بیان نمود. روح برای اینکه بتواند از قید و بند خود رها شده و به وضعیت ذات خالص خویش بازگردد، نیاز دارد تا از طریق تناسخ خلوص یابد. افلاطون در بیان این عقاید به شدت تحت تاثیر مکاتب فلسفی پیشین خود همچون اُرفیسم و حکمت فیثاغورثی بود. اولین نظام فلسفی مهم یونان که نسبت به تناسخ بینشی مشابه به بینش هندوییسم اتخاذ نمود نظام نوـ افلاطونی بود که در سده سوم پس از میلاد تحت تاثیر مکاتب شرقی زاده شد.

 

یهودیت

 

در حالیکه فیلسوفان یونان باستان چون افلاطون و سقراط سعی کردند وجود تناسخ را از طریق اثبات های فلسفی تایید نمایند، عرفای یهودی که این ایده را قبول داشتند به این کار اقدام ننمودند.

تناسخ در تعالیم یهودی چند زمانی پس از پیدایش تلمود ظاهر گشت. در تلمود یا دیگر نوشته های پیش از آن هیچ ارجاعی نسبت به تناسخ وجود ندارد. ایده تناسخ که گیلگول نام گرفت، در عقاید عامه مردم عمومیت یافت، و در بسیاری از ادبیات کلیمی مابین یهودیان اشکناز دیده می شود.

گیلگول به مفهوم تناسخ اشاره دارد که از چارچوب کابالیستی داخل یهودیت نشات می گیرد. واژه گیلگول در زبان عبری به معنای «چرخه» بوده و کلمه نشاموت صورت جمع برای «روح» است. نگرش به روح اینگونه است که روح در طی «زندگی‌ها» یا «تناسخ‌ها» دارای «چرخه» بوده و در طی زمان به جسم های انسانی مختلفی متصل است. اینکه روح با کدام جسم مرتبط باشد به کار ویژه آنها در جهان مادی، سطوح معنوی اجسام پیشینیان و سایر عوامل بستگی دارد. مفهوم تناسخ در کابالا به فرایندهای وسیعتری از تاریخ وابسته است که شامل همسوسازی کیهانی (همسوسازی موعود)، و دینامیک نورهای صعود کننده و سفینه های نزول کننده از نسلی به نسل بعد می شود. تفاسیر محرمانه گیلگول در عرفان یهودی توسط اسحاق لوریا به عنوان بخشی از هدف متافیزیکی خلقت در قرن شانزدهم بسط داده شد.

میان عده ای از کابالیست ها، با این عقیده که بعضی ارواح انسانی پس از مرگ در جسم های غیر انسانی حلول می یابند مخالفت می شد. این افکار در تعدادی از آثار مربوط به کابالیست ها از قرن 12ام، و همچنین میان بسیاری از عرفا در اواخر قرن 15ام میلادی پیدا شده است. مجموعه داستان های اولیه مارتین بوبر از زندگی «اسراییل بن ایلعاذر» (موسس جنبش یهودی هاسیدیک) شامل چندین مورد است که به افرادی اشاره می کند که در طی زندگی های متوالی مرحله تناسخ را پشت سر می گذرانند.

در میان علمای مشهور یهودی (عموماً غیر کابالیست یا ضد کابالیست) که ایده تناسخ را رد نمودند می توان به سعدیا گائون، دیوید کیمهی، هاسدای کِرسکاس، یِدایاه بِدِرشی (اوایل قرن 14)، جوزف آلبو، ابراهیم ابن داود، رُش، و لئون دِ مُدنا اشاره نمود.

سعدیا گائون در کتاب عقاید و افکار در بخش ششم قسمتی را به ابطال مِتِمسایکوسیس (تناسخ) اختصاص می دهد. وی علاوه بر رد قضیه تناسخ بیان می دارد که یهودیان معتقد به تناسخ، پذیرای عقاید غیر کلیمی شده اند.

این عقیده (تناسخ) در میان یهودیان ارتدوکس عمومیت دارد. در واقع یک جلد کامل از اثری به نام «شَعر هاٰگیلگولیم» (دروازه تناسخ) وجود دارد که بر پایه تالیف خاخام اسحاق لوریا (و تفسیر شده توسط شاگرد وی، خاخام چِیم ویتال) نوشته شده است. این کتاب قوانین عمیق و پیچیده تناسخ را شرح می دهد. یکی از مفاهیمی که از «شَعر هاٰگیلگولیم» بدست می آید ایده ای است که بنا به آن گیلگول (چرخه) از لحاظ جسمی توسط حاملگی هم تراز می شود.

بسیاری از کتاب های ادعیه یهودیان ارتدوکس دارای دعایی شبانه اند که یک فرد توسط آن برای گناهانی تقاضای بخشش می کند که ممکن است در گیلگول کنونی یا قبلی مرتکب شده باشد. این دعا با ذکر شبانه شِما (از ادعیه یهودیان) قبل از خوابیدن همراه می شود.

کابالا، که عبارت است از تعلیمات عرفانی ایمان یهودی در دوران باستان، پر است از ارجاعاتی به تناسخ با قدمت چند هزار ساله.

 

مسیحیت، کتاب مقدس و تناسخ

 

اکثریت پر قدرت طبقه مذهبی اصلی مسیحیان مفهوم تناسخ را رد نموده و این نظریه را چالشی برای اصول مسلم و پایه ای عقاید خود می دانند. کلیساهایی مخصوص، از طریق تعالیم راجع به مرگ اشاراتی غیر مستقیم به این موضوع می کنند.

عده ای به دلیل وجود منابع محدود در کتاب مقدس که از پاکسازی متون مذهبی به دلیل تصور بر بدعت آمیز بودن آنها در سال های نخست تشکیل کلیسای مسیحیت نشات می گیرد، افراد را در داشتن تفسیری شخصی نسبت به موضوع تناسخ آزاد می گذارند. برخی مسیحیان با این عقیده که تناسخ توسط کلیسای اولیه مسیحیت آموزش داده می شد ولی سپس این آموزه ها به علت ترجمه نادرست و تعصب، از دست رفته یا محو گشتند، مخالفت می ورزند.

بسیاری از فلسفه هایی که با نظریه تناسخ مرتبط اند قبل از اینکه رستگاری برای فرد تضمین شده یا بدست آید در طی چند دوره زندگی بر «کار» یا «یادگیری» برای کسب نوعی درک بالاتر یا وضعیت «نیکی» متمرکز می شوند.

بر پایه مسیحیت سنتی اصلی موجود است که مطابق آن انسان هرگز به کمالی که خداوند خواستار آن است دست نمی یابد و تنها رستگاری موجود برای وی بخشش تام و کاملی است که از طریق قربانی شدن مسیح بر روی صلیب، جایی که گناهان انسان را گرفت، حاصل می شود. اگرچه به نظر می رسد شواهدی مبنی بر این وجود دارد که برخی از شاخه های مسیحیت مانند ستیان‌ها و پیروان کلیسای عرفانی والنتینوس معتقد به تناسخ بودند، و به همین علت توسط دولت روم مورد آزار قرار می گرفتند.

تعدادی از مسیحیان بنیادگرا (در ایالات متحده) و انجیلی حامی این نظر هستند که هر پدیده ای که بر تناسخ دلالت دارد در نتیجه فریب شیطان بوجود آمده است. با اینکه کتاب مقدس هرگز ذکری از واژه تناسخ نمی کند، داخل عهد جدید چندین متن قرار دارند که مفهوم تناسخ را رد نموده و هرگونه امکان بازگشت یا تماس با این جهان را برای روح در بهشت یا جهنم منتفی می دانند (نگاه کنید به عبرانیان 9:27 و انجیل لوقا 31-20 : 16)

کتاب مقدس دارای نوشته هایی در عهد جدید است که می توان آنها را اشاره ای به تناسخ دانست. در انجیل متی 14-10 :11 و 13-10 :17، و انجیل یوحنا 1:21 یهودیان از یحیی تعمید دهنده سوال می کنند آیا او ایلیا است و وی صریحاً پاسخ می دهد که ایلیا نیست، و این گواهی بر این موضوع است که ارجاع عیسی دارای معنایی مجازی بوده است (آن چیزی که بیشتر مسیحیان می پذیرند). باید در نظر داشت که ایلیا هیچ گاه واقعاً «نمرد»، بلکه در ارابه ای از آتش «به آسمان برده شد».

افزون بر این، متون پیش گویی کننده می گویند که خداوند ایلیا را به عنوان جلوداری برای عیسی مسیح به زمین خواهد فرستاد. مسیح و یحیی تعمید دهنده مانند دو پسر عمو، به طور جداگانه برای الیزابت و زکریای نازا به دنیا آمدند؛ مسیح، اولین فرزند مریم و یوسف، اولین کسی بود که از میان مردگان برخواست تا قدرت خویش را بر مرگ عملاً نشان دهد. به این قضیه همچنین می توان در معنای تجسم روح نگاه کرد، و نه یک تناسخ.

در دوران معاصر تلاش هایی وجود داشته اند تا مسیحیت و تناسخ را در هم ببافند. گِدیز مک گرگور کتابی دارد تحت عنوان «تناسخ در مسیحیت: بینشی جدید به تولد دوباره در تعالیم مسیحی؛ رادولف استاینر تالیفی دارد به نام «مسیحیت و حقایق مرموز» و توماسو پالامیدسی مولف اثری به نام «خاطرات زندگی های گذشته و فنون آن» است که حاوی چندین روش است که انتظار می رود در به یاد آوری خاطرات زندگی های گذشته موثر باشند.

چند گروه که خود را مسیحی دانسته و از ایده تناسخ حمایت می کنند عبارت اند از: «جامعه مسیحیت»، «کلیسای لیبرال کاتولیک»، «کلیسای وحدت»، «جنبش معنوی مسیحیان»، و «جامعه رُزیکروسیان». فرقه ای قرون وسطایی که به اسامی متعددی همچون «کاتاریسم» و «آلبیجِنشِنیسم» شهرت دارد و در ناحیه ای به نام «لانگ داک» در فرانسه نشو و نما یافته است به تناسخ معتقد بوده و در بینشی که دارد هر روح یک فرشته ی به زمین آمده است که بارها در جهان مادی که توسط لوسیفر (شیطان) ایجاد شده است متولد می شود.

 

دین زرتشتی

 

مذهب زرتشتی تبلیغی برای تناسخ انجام نمی دهد. در این مذهب 3 روز پس از مرگ جسم درباره اعمال روح قضاوت می شود. زرتشتیت اعتقاد به فرَشکَرت دارد، جایی که در آن جهان به آخر می رسد، و فلز از طریق کوه ها بر روی تمام زمین جاری خواهد شد. روح هایی که کردار خوب داشتند و آنهایی که در بهشت هستند، آن را همچون شیر گرمی حس خواهند نمود، و آنهایی که اعمال بد انجام داده اند و کسانی که در جهنم به سر می برند آن را گو اینکه صخره هایی نوک تیز به آنها ضربه می زنند احساس خواهند کرد. جهان پس از این واقعه، با حذف تمام شیاطین از روی آن، دوباره از نو ساخته خواهد شد، و روح ها از مرحله ای عبور خواهند کرد که طی آن تولد دوباره یافته و در نوری متعالی پاک خواهند شد.

 

رازشناسی میان ملل اسکاندیناوی

تناسخ در رازشناسی ملل اروپای شمالی در منظومه اِدا نیز ظاهر گشته است. ویرایشگر این منظومه می گوید هِلگی هِیُروارُسان و بانوی وی والکیری اِسوافا، که داستان عاشقانه آنها در هِلگاکویوآ هِیُروارُسُنار آمده است، به صورت هِلگی هوندینگسبان و والکیری سیگرُن متولد می شوند. داستان عاشقانه هِلگی و سیگرُن در حکم جوهره بخشی از حماسه وُلسونگا و منظومه هِلگاکویوآ هوندینگسبان یک و دو است. آنها برای مرتبه دوم نیز به صورت هِلگی هادینگ یاسکاتی و والکیری کارا به دنیا آمدند، اما متاسفانه داستان آنها به نام کارولجو تنها در فصل گِریپسُنار از حماسه هِرُموندار به شکلی که محتملاً دست خورده باشد باقی مانده است.

تناسخ در میان وایکینگ ها به احتمال زیاد پدیده ای معمول بوده از آنجاییکه مفسر منظومه اِدا قید نموده است که سابق بر این مردم به آن باور داشتند، اما در زمانه او (با عقاید مسیحی) بوده که همچون «بلاهت یک عجوزه» به آن نگاه می شده.

 

بومیان آمریکا

 

تناسخ بخشی ذاتی در بسیاری از سنن بومیان آمریکا و ساکنان شمالی ترین بخش این قاره (اسکیموها) است. در قطب شمال کنونی با جمعیت مسیحی بسیار (نواحی اصلی گرینلند و نوناووت)، مفهوم تناسخ در زبان اسکیموها واژه ای تقدیس شده است. میزان حفظ مفهوم اصیل تناسخ در بین این ملل به درجات مختلف یکپارچگی آنان وابسته است زیرا هم اکنون این کشورها مابین رسوم بومیان آمریکا و اروپایی ها در تنگنا قرار گرفته اند.

شامان های باستان و دستجات قبیله ای در سرتاسر جهان از دیر باز بر این اعتقاد بوده اند که یک تجربه ضربه ای در قلمرو خویشتن درونی ما می تواند همچون یک محرک برای جوینده حقیقت عمل کند و او را فراتر از پندارهای خویشتنِ محدود به پیش برده و وارد وحدانیت کل و بزرگتر سازد.

 جمجمه: یک شخص با کنار گذاشتن تدریجی پندارهای رایج جامعه و ساختار ضمیری خویشتنِ محدود، یک مرگی درونی را تجربه می نماید. جمجمه های کالی (الهه هندو) نمادی بودند برای کسانی که این مرگ و انتقال شخصی را تجربه می کردند تنها برای اینکه در شکل خویشتن بزرگتر تولد دوباره یابند. بنابراین کالی از طریق ماست که در حالیکه از دروازه زندگی، مرگ، و تولد دوباره عبور می کنیم، به درون واقعی ما می نگرد.

 

مهاجرت روح

 

مهاجرت روح فلسفه ای است در تناسخ و باوری ویژه را به کار می بندد که مطابق آن روح یک موجود زنده پس از مرگ به شکل موجود زنده دیگری انتقال یافته و بنابراین دوباره متولد می شود.

فلسفه تناسخ اغلب با عقیده ای مرتبط است که بر اساس آن کارمای (یا، اعمال) روح در یک زندگی (یا به شکلی عمومی تر، زندگی های متوالی گذشته) هویت آینده را تعیین می کنند.

تناسخ عقیده ای است که در سنن مذهب هندو (همچون یوگا، ویشنوئیسم، و جِینیسم)، فلسفه یونان، جان گرایی، الهیات فلسفی، ویکا، و سایر نظام های خداشناسانه، شامل کابالا و تعدادی از گروه های اقلیت مسیحی قابل یافت است.

بعضی مدیوم های روحی از عقاید مذهبی مختلف (از مذهب ویکا گرفته تا مسیحیت) و برخی روح گرایان به انتقال روح معتقد بوده ولی در عین حال اصرار دارند که تناسخ اگر اصلاً اتفاق هم بیافتد یک مورد غیر متعارف است.

مهاجرت روح در هندوییسم و بودیسم

همانطوری که ماهیت روح (جیوا یا آتما) تاثیری عمیق بر هر فلسفه ای که رغبتی در مورد تناسخ نشان می دهد، می گذارد با این حال چند تفاوت مهم مابین نسخه های هندویی و بودایی تناسخ و همینطور اختلافاتی جزئی در داخل سنت های متنوع مذاهب هندوییسم و بودیسم وجود دارد. در اصل ادراک هندویی با ادراک بودایی متفاوت است زیرا در هندوییسم روح هم تغییر ناپذیر بوده و هم جاودان است، در حالیکه در بسیاری از عرفان های بودیسم اعتقاد بر این است که روح در معرض تغییر است، و بنابراین شخصیت یک روح از یک زندگی قبلی بر زندگی جدید حک می شود.

«هیچ زمانی وجود نداشته که من نبوده باشم، نه شما، نه کل این پادشاهان؛ و نه در آینده هیچ یک از ما، نباید بودن خود را متوقف نماید. همانطور که روح محاط در جسم بدون توقف در این بدن، از کودکی به سوی جوانی و سپس به سمت پیری حرکت می کند، روح نیز به شکلی مشابه در هنگام مرگ وارد جسمی دیگر می شود. شخص خردمند با این تغییر که مرگ نامیده می شود سر در گم نمی شود». (باگاواد جیتا، فصل 2، متون 13-12)

فلسفه افلاطونی، تناسخ، و «دانش ذاتی»

مهاجرت روح یا مِتِمسایکوسیس (تناسخ)، مفهومیست که حامی افکار افلاطون در خصوص دانش ذاتی است. ممکن است افلاطون این ایده را از دو دسته مذهبی در یونان که پیش از وی وجود داشته اند گرفته باشد: پیروان حکمت فیثاغورثی یا دنباله روان اُرفیسم. افلاطون می آموخت که «تمامیت یادگیری به غیر از حافظه است» زیرا ما از افکار موجود در جهان به واسطه تجارب قبلی که از روح ابدی مان حاصل شده اند، دانشی ذاتی داریم (برای مثال، در همه جا یک مثلث 3 ضلع دارد ـ بنابراین قضیه ای جهانی است). مطابق آموزه های افلاطون، این روح، زمانی از جسم جدا شده، به مدت زمانی غیر قابل تخمین در «سرزمین شکل» باقی مانده و سپس عهده دار جسمی دیگر می شود. بنابراین طبق گفته های افلاطون ما برای نشان دادن دانش ذاتی خود تنها باید حافظه های مدفون خود را فرا بخوانیم.

 

دورنماهای معاصر

متفکران امروزی

 

طی رنسانس اشتیاق عامه مردم نسبت به موضوع تناسخ دوباره جوانه زد. یکی از شخصیت های برجسته در دوران تجدد خواهی، شاعر و فیلسوف پیشروی ایتالیایی جیوردانو برونو بود که به دلیل تعالیم اش در خصوص تناسخ توسط هیئت تفتیش عقاید محکوم به سوزانده شدن بر روی تیر چوبی شد.

طی دوران کلاسیک ادبیات آلمان، تناسخ توجه بسیاری به خود جلب نمود: گوته با این مفهوم خود را سرگرم می نمود، و توسط هِردر و لسینگ  که آن را از چارلز بُنت اقتباس نموده بود با جدیت بیشتری مد نظر قرار گرفت. همچنین این عقیده از سوی هیوم و آرتور شوپنهاور با احترام بیان می شد.

شاعر ایرلندی و جایزه دار نوبل ویلیام باتلر یِیتس در رساله مرموز خود به نام «یک الهام» نظریه ای جدید برای تناسخ ارائه نمود. طبق نگرش یِیتس، تناسخ در چارچوبی از زمان خطی رخ نمی دهد. بلکه، تمام زندگی های گذشته و آینده یک شخص در یک آن و در یک لحظه جاودان در همین زمان اتفاق می افتند؛ و تصمیمی که در هر یک از این زندگی ها گرفته می شود بر روی همه زندگی های دیگر تاثیر می گذارد (و توسط آنها متاثر می شود).

برنده نوبل ادبیات، هرمان هسه، در سال 1946 دیدگاهی در این مورد ارائه نمود: «…تناسخ شکلی از بیان برای پایداری در قلب جریان است.»

 

آنتروپوسوفی (علم طبیعت شناسی به عبارت ماهیت انسان)

 

تناسخ نقشی مهم در زمینه اصول آنتروپوسوفی که جنبشی معنوی تاسیس شده توسط رادولف استاینر است بازی می کند. استاینر تعریفی ارائه نمود که بر مبنای آن روح انسان در هر دوره تاریخی و در میان تمدن ها و ملل گوناگون تجربیاتی تازه کسب می کند. شخصیت منحصر به فرد، با ضعف ها و قوت های خود، صرفاً انعکاسی از میراث ژنتیک انسان نیست. اگرچه استاینر روحی که در جسم حلول می کند را در جستجوی یک نسب خانوادگی یا حتی در حال آماده شدن برای آن در خصوص حمایت از زندگی آینده اش می داند، با این وجود شخصیت یک فرد از روی زندگی های گذشته وی تعیین می شود.

آنتروپوسوفی حال را حاصل کششی مابین گذشته و آینده توصیف می کند. هر دو بر روی سرنوشت کنونی ما تاثیر گذارند؛ وقایعی وجود دارند که در نتیجه گذشته ما اتفاق می افتند، اما وقایعی نیز هستند که اتفاق می افتند تا ما را به شکلی مناسب جهت آینده آماده سازند. مابین این دو، فضایی برای اراده آزاد انسان وجود دارد؛ ما سرنوشت مان را خود خلق می کنیم، نه اینکه صرفاً در آن زندگی کنیم، همانطور که خانه ای می سازیم تا بعداً به اختیار خود در آن زندگی نماییم.

آنتروپوسوفی تمرین های روحی متعددی به وجود آورده است که منظور از آنها افزایش ظرفیت جهت تشخیص زندگی های گذشته و فطرت درونی نوع انسان است. به علاوه، استاینر رابطه کارمایی بسیاری از شخصیت های تاریخی از کارل ماکس گرفته تا ژولیان مرتد را بررسی نموده است.

 

روح گرایی

 

تناسخ هسته تعالیم روح گرایی به شمار می رود، جنبشی مذهبی و آزاد منش که در سال 1857 در فرانسه آغاز شد. طبق عقیده پیروان آن، روح مرحله تناسخ را می گذراند تا خود را برای مشارکت با خدا آماده سازد.

تکامل روح یکی از قوانین اصلی جهان است؛ در واقع جلوی آن را نمی توان گرفت، تنها می شود آن را تاخیر داد. روح با تناسخ در جسم های جدید اقبالی تازه برای یادگیری و تکامل خود پیدا می کند. فراموشکاری گذشته، که زندگی های قبلی نیز جزئی از آن است، هدیه ای است که روح از طریق آن قادر است بر گذشته خود غلبه نماید، بدهی های خویش را به دشمنانش و به خود بپردازد، و تجاربی جدید برای آینده کسب کند.

 

الهیات فلسفی

 

جامعه الهیات که بیشترین الهام خود را از هندوستان می گیرد، اولین موسسه در دوران معاصر بود که عهده دار انتشار گسترده مفهوم تناسخ در غرب شد. جامعه الهیات به تناسخ، و به همین شکل به کارما و تکامل معنوی همچون یکی از اصول مسلم خود می نگرد؛ طبق گفته یکی از نویسندگان متاخر این مکتب، تناسخ همراه با مبحث «میراث انتقالی»، «شاه کلیدی برای مسایل امروزه» به شمار می رود.

در دید جهانیِ الهیات فلسفی، روح در انسان اصالتاً خالص است، اما فاقد خود آگاهی بوده و نیروهای آن بالقوه هستند. تناسخ فرایند موزون و وسیعی است که روح انسان توسط آن، نیروهای معنوی خود را در جهان شکل رها می سازد و برای شناخت خود به پیش می رود.

روح در ابتدا از جایگاه رفیع، آزاد و معنوی خویش نزول می یابد تا به شکل یک کودک سکنی گزیند. در همان حین که به صورت انسان زندگی می کند، از طریق تلاش هایی که برای ابراز خود در جهان انجام می دهد، کسب تجربه می کند. پس از پایان یافتن زندگی، در مرحله ای که آن را مرگ می نامیم، با بیرون آمدن از بعد مادی به سوی مراحل متوالی و بالاتر واقعیت گام بر می دارد. این مرحله شامل فرایندی برای خالص سازی و یکسان سازی خردیست که از تجربه زندگی های گذشته حاصل شده است.

در نهایت، روح پس از اینکه کاملاً از بعد مادی خارج گشته و از تمام ابزارهای مرتبط با تجارب شخصی رهایی یافت، دوباره به همان طبیعت معنوی و بی شکل خود در می آید. پس از اینکه این فرایند خاتمه یافت، توانایی آن را دارد که ظهور یکنواخت دیگری را آغاز کند و در کوششی تازه به جهان مادی تنزل یابد تا طبیعت معنوی خود را آزاد ساخته و از ماهیت و منشا الهی خویش آگاه شود.

از چنین نقطه نظری که دوره ای طولانی از زمان را پوشش می دهد، آنچه که یک زندگی نامیده می شود به منزله یک روز در حیات روحانی نوع بشر است. این ذات معنوی به اعتبار سفرهای متعددی به پیش می رود و هر دوره زندگی، آن را به توانایی کامل در ابراز خویش و خود آگاهی تام نزدیک تر می سازد.

بنابراین، مطابق فلسفه الهیات، آنچه مرحله تناسخ را می گذراند بخشی از انسان است که به جهانی بدون شکل، غیر مادی و بی انتها تعلق دارد؛ آن چیز نه جسم مادی انسان است با تمام خصوصیات آن و نه طبیعت احساسی وی با همه حب و بغض های شخصی اش، و نه ماهیت ذهنی اش با دانش انباشته شده و عادات فکری. آنچه بالاتر از تمام این جنبه ها قرار دارد، چیزی است که در جسم حلول می کند و تناسخ می یابد.

هر چند، زمانی که جوهره بی شکل یک نوعِ انسان، فرایند تناسخ خود را آغاز می کند، برای تشکیل شخصیت جدید، الگوهای کارمایی مرتبط با ذهن، احساسات، و انرژی سابق را به خود جلب می کند. بنابراین روح همراه با نیروهای اضافه شده به آن، که طی زندگی های قبلی گسترش یافته اند در ضمن فرایند یکسان سازیِ پس از مرگ، با موانع و کاستی های قبلی درگیر می شود که در زندگی های گذشته قادر به پشت سر گذاشتن آنها نبوده است.

 

ادگار کایس

 

ادگار کایس عارف آمریکایی نیز مفهوم تناسخ و کارما را تعلیم می داد اما بیشتر به صورت ابزارهایی برای یک عشق خدایی تا صرفاً قوانین کور مرتبط با طبیعت. هدف دیدگاه وی آموختن درس های معنوی خاصی به ماست. گفته می شود حیوانات به جای داشتن شخصیت منفرد و هوشیاری دارای روح «گروهی» و نامتمایز هستند. به محض اینکه روح توسط یک سری تناسخ های حیوانی تکامل می یابد و به وضعیت انسانی دست پیدا می کند، دیگر به شکل حیوانی متولد نمی شود. دیدگاه کایس آموزه های الهیات را در زمینه تکامل روحی با باز گذاشتن باب مناظره به کار می گیرد.

 

ساینتولوژی

تناسخ های گذشته که معمولاً «زندگی های گذشته» نامیده می شوند، جزئی کلیدی از اصول و راه و رسم کلیسای ساینتولوژی محسوب می شوند.

معتقدین به ساینتولوژی باور دارند که فرد بشری یک روح نامیرا بوده یا وجودی معنویست که در نتیجه تجارب زندگی قبلی به رتبه ای متنزل سقوط نموده است. مقصود از حسابرسی ساینتولوژی مهیا ساختن روشی برای آزاد ساختن شخص از قید آسیب های مربوط به زندگی های گذشته و بازیابی حافظه حیات قبلی وی است، که در نهایت به هوشیاری معنوی منجر می شود.

این ایده در بزرگترین نظام مذهبی و برادرانه آنها، یعنی «سازمان دریا» دیده می شود؛ شعار این سازمان «رِوِنیموس» یا «ما باز می گردیم» است، و اعضای آن به نشان پیمان با آرمان آن، قراردادی «یک میلیون ساله» امضا می نمایند. موسس ساینتولوژی، ال رُن هابارد در ضمن عدم استفاده از کلمه «تناسخ» جهت تشریح عقاید خود، اشاره می کند: «تعریف معمول تناسخ نسبت به معنای واقعی آن تغییر نموده است. معنای این کلمه به مفهوم «تولد دوباره در اشکال گوناگون حیات» نزدیک شده است در حالیکه تعریف واقعی آن «دوباره متولد شدن در پوست جسمی دیگر» است. ساینتولوژی به این مفهوم دوم، که تعریف اصلی تناسخ است استناد می کند».

اولین نوشته ساینتولوژی در خصوص زندگی های گذشته تقریباً به سال 1951 و کمی پیش از آن باز می گردد. در سال 1960، هابارد کتابی با عنوان «آیا شما قبل از این زندگی حیات دیگری داشته اید؟» در مورد زندگی های گذشته منتشر نمود.

در سال 1968 وی «ماموریتی در زمان» را نوشت، که گزارشی از یک سفر دریایی به ساردینیا، سیسیلی، و کارتاژ به مدت پنج هفته بود و هدف از آن دانستن اینکه، آیا شواهد خاصی جهت اثبات این موضوع یافت می شود که ال رُن هابارد، توانسته حوادث مربوط به گذشته شخصی خویش در قرن ها قبل را به یاد آورد؟

اِکَنکار

اِکَنکار ترکیبی از آموزه های شرقی و غربی را ارائه می دهد. تناسخ در این آموزه ها معنایی اساسی دارد از این روی که روح مفهومی جاودان داشته، و اینکه یا برای رشد تناسخی را انتخاب می کند، یا از برای کارما تناسخی به آن داده می شود.

منبع:   http://www.crystalinks.com/reincarnation.html

پ . ن : با تشکر فراوان از آنوکین عزیز برای ترجمه و ارسال این مطلب.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com  مجاز می باشد.

ایمیل  وبلاگ BLOG.UFOLOVE@YAHOO.COM

صفحه فیسبوک دنیای اسرارآمیز

http://www.facebook.com/BLOG.UFOLOVE

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: