در آغوش نور


در آغوش نور
» اگر هر فردی، تنها یک جرقه از زیبایی روح درونش را درک میکرد، دنیای ما عجب جای شگفت انگیزی می شد….» (بتی جین ایدی)
کتاب «در آغوش نور» نوشتۀ خانم بتی جین ایدی (betty jean eadie) منتشره به سال 1992 ، سرگذشت سفر روحانی او بر اثر مرگ موقت در سی و یک سالگی و پس از یک عمل جراحی است. وقایعی که پس از مرگ او رخ داند از بهترین و باشکوه ترین وقایع شبه مرگ معرفی شده است. او در این سیر روحانی با حضرت مسیح و انسان های والامرتبه ملاقات می کند و از حقیقت وجودی خود و دنیا آگاه می شود و سپس بازمیگردد تا مأموریت خود را بر روی زمین تمام کند. این کتاب با ترجمه های متعدد در ایران چاپ شده و موجود می باشد. خلاصۀ قسمت هایی از کتاب را در زیر می خوانیم:
ژوزف کمپل، اسطوره شناس بزرگ می گوید که بسیاری از مشکلات مدرن ما، از اعتیاد به مواد مخدر گرفته تا وحشیگری در داخل شهرها مستقیماً از فقدان دیدگاه معنوی ما سرچشمه می گیرد. ما فراموش کرده ایم که زندگی عادی ما، اهمیت معنوی دارد.
راز بزرگی در «در آغوش نور» وجود دارد. رازی که قبلاً می دانستید. چیزی که پیامبران بزرگ و رهبران معنوی هزاران سال سعی کرده اند به ما بفهمانند. بتی ایدی با لمس مرگ آن را آموخت. این راز قدرت عوض کردن زندگی شما را دارد.
دکتر ملوین مورس
(از مقدمۀ کتاب)
{علامت نقطه چین نشان دهنده متن خلاصه شده است}
{پس از جدایی پدر و مادرم (مادری سرخ پوست و پدری اسکاتلندی-ایرلندی )شش نفر از ما بچه ها در یک مدرسه شبانه روزی کاتولیکی ثبت نام شدیم. آنها برخورد بسیار سخت و خشنی داشتند (راهبه‌ها برای آنکه بچه‌ها را به دعا و آداب آنجا مجبور کنند، آنها را کتک می‌زدند و در اتاقهای کوچک محبوس می‌کردند. به گفته خودش آنجا دربارهٔ خدا به آنها درسهایی دادند که هیچ وقت فراموش نمی‌کند. آنها به او گفتند که سرخپوستها کافر و گناهکارندو او به این باور رسیده بود که راهبه‌ها در نظر خدا جایگاه خاصی دارند. به خاطر همین، ترس عجیبی از خدا در وجودش احساس می‌کرد و خدا را موجودی عصبانی و بسیار پرقدرت احساس می‌کرد که اگر خلاف میلش رفتار می‌کردند احتمالاً در روز قیامت یا حتی پیش از آن نابودش می‌کرد یا او را یکراست به جهنم می‌فرستاد.) در شش سالگی به بیماری بسیار سختی دچار شدم و مرا به دکتر بردند. دکتر امیدی به زنده ماندن من تا فردا نداشت. پرستاری را دیدم که بالای سرم خم شده بود ، دستش را میان موهایم کشید و گفت: «این هنوز کوچک است.» هرگز مهربانی و شفقتی که در این کلمات حس کردم فراموش نخواهم کرد….با صدای دکتر پریدم: خیلی دیر شده، او را از دست دادیم. اما من از همه چیز آگاه بودم و تعجب می کردم.نوری روشن تر از قبل اتاق را پر کرده بود.دکتر بیرون رفت و از حضور دیگری در نزدیکی ام آگاه شدم.ناگهان خودم را در آغوش کسی یافتم.سرم را بلند کردم و مردی با ریش زیبای سفید دیدم که به من نگاه می کرد. ریش هایش مرا مجذوب می کرد. انگار با نوری شفاف می درخشید. خندیدم و دستم را در ریش او بردم و آن را دور انگشتانم پیچیدم. احساس آرامش کامل می کردم و با او بسیار خوشحال بودم. او به آرامی مرا در آغوش گرفته بود و تکان می داد و با این که نمی دانستم او کیست دلم نمی خواست او را ترک کنم. ناگهان پرستار فریاد زد دوباره نفس می کشد! و من در اتاق دیگری بودم و آنها مشغول رسیدگی به من بودند….این خاطره همواره با من بود و چون نوری آن را در وجودم احساس می کردم….
اکنون در سی و یک سالگی به تنهایی در تخت بیمارستان پس از عمل جراحی قرار داشتم. . . .احساس سقوط می کردم، صدای وزوز خفیفی در گوشم شنیدم و به سقوط ادامه دادم تا وقتی بدنم آرام و بی جان شد. بعد ناگهان انرژی خاصی را احساس کردم. انگار چیزی در درونم منفجر یا آزاد شد و روحم ناگهان از سینه ام به بالا کشیده شد،انگار مغناطیس عظیمی آن را به طرف خود می کشید.اولین احساسم این بود که آزاد شدم،در این تجربه چیز غیرطبیعی وجود نداشت.من نزدیک سقف معلق بودم ….بدن جدیدم بی وزن و کاملاً سیال بود و هیچ دردی احساس نمی کردم.
سه مرد بر من ظاهر شدند.معنویت، دانش و خرد عظیمی را در آنها احساس می کردم. آنها گفتند که از ابدیت های بسیار دور با من هستند که درکش برای من مشکل بود….شروع به دیدن تصاویری از زمان های بسیار دور کردم. تصاویری از پیش از حیاتم بر روی کرۀ زمین دیدم و متوجه شدم از روز ازل با این استادان خردمند آشنایی داشتم…}
او پس از گفت و گو با استادان و گذر از تونلی در زمان و مکان، به سمت نوری در انتهای آن جذب می شود و به پیش می رود:
{وقتی به آن نزدیک شدم متوجه شبح یک مرد شدم که در آن ایستاده بود و دور او هاله ای از نور می درخشید. وقتی نزدیک تر شدم هالۀ نور او درخشان تر شد- خیلی درخشان تر از خورشید- و من می دانستم هیچ چشم زمینی نمی تواند بدون متلاشی شدن به آن نگاه کند… فقط چشمان معنوی می توانست آن نور را تحمل کند و سپاسگزارش باشد.حس کردم نور من به سمت نور او کشیده شد. ..وقتی نور ما در هم ادغام شد احساس کردم تحت حمایت او قرار گرفته ام و انفجار کامل عشق را احساس می کردم.عشقی کاملاً نامشروط که تا کنون حس نکرده بودم و دست های او را می دیدم که باز شده اند تا مرا تحویل بگیرند، به طرف او رفتم و کاملاً در آغوش او قرار گرفتم و بارها و بارها گفتم:«به خانه رسیدم. به خانه رسیدم. بالاخره در خانه ام هستم.» روح عظیم او را احساس می کردم و می دانستم که من همیشه جزئی از او بوده ام و در واقع هرگز از او دور نشده ام. می دانستم که او از همۀ خطاها و گناهان من آگاه است؛ ولی اکنون آنها هیچ اهمیتی ندارند. او فقط می خواست مرا در آغوش بگیرد و محبت خود را به من نشان دهد و من نیز می خواستم محبت خود را به او نشان دهم.
جای سؤال در مورد هویت او نبود. می دانستم که او ناجی من، دوست من و خدای من است. او حضرت عیسی بود که همیشه مرا دوست می داشت، حتی وقتی که فکر می کردم از من بیزار است.او خود زندگی بود، خود عشق و محبت، او لذتی کامل به من می داد، حتی بیش از کمال. می دانستم که از همان آغاز او را می شناختم، از مدت ها قبل از شروع زندگی ام روی زمین، چون روحم او را به یاد می آورد.
در تمام زندگی از او ترسیده بودم و حالا میدیدم-می دانستم- که او دوست منتخب من است. به آرامی بازوانش را گشود و مرا رها کرد تا در فاصله ای که بتوانم به چشمانش نگاه کنم بایستم و گفت: «مرگ تو قبل از موعد بود، هموز زمانت به سر نرسیده.» هیچ کلامی بیش از این ها در روحم رسوخ نکرده بود.تا ان زمان هیچ فایده ای در زندگی نمی دیدم. من همیشه راهم را به کندی می پیمودم و دنبال عشق و نیکی می گشتم ولی واقعا نمیدانستم که آیا کارهایم درست است یا نه. اکنون با کلمات او احساس فایده و مأموریت می کردم. نمی دانستم مأموریت من چه هست ولی می دانستم که زندگی من در روی زمین بی معنی نبوده. هنوز زمان من به سر نرسیده بود. زمان وقتی می رسید که مأموریتم، فایده ام، معنی زندگی ام انجام می شد. وجود من روی زمین دلیلی داشت. ولی حتی اگر این را می فهمیدم روحم تمرد می کرد. آیا معنی حرف های او این بود که باید برگردم؟ به او گفتم:»نه، دیگر هرگز شما را ترک نخواهم کرد.» او منظور مرا می فهمید و عشق و علاقه اش به من هرگز کم نمی شد. افکارم به سرعت ادامه یافت:»آیا این عیسی،پیامبر خدا، همان موجودی ست که تمام عمر از او می ترسیدم؟ اصلاً به آنچه فکر می کردم شباهتی ندارد. او پر از عشق است.» بعد سؤالات شروع به فوران در ذهنم کردند…….نور او شروع به پر کردن ذهنم با تمام حقایق کرد. وقتی اطمینان پیدا کردم و به نور راه دادم که در من جریان یابد، سؤالاتم از آنچه فکر می کردم امکان دارد سریع تر مطرح شدند و با همان سرعت جواب می گرفتند. و جواب ها کامل و روشن بودند……..رسالت او این بود که به زمین بیاید و عشق و محبت را یاد بدهد. این دانایی بیشتر به شکل یاد آوردن بود. چیزهایی از زمانی دور، قبل از آمدنم روی زمین به یادم می آمدند. چیزهایی که زمان تولدم با حجابی از فراموشی عمداً از خاطرم دور نگه داشته شده بودند. همینطور که سؤالات بیشتری به ذهنم می آمد از شوخ طبعی او آگاه شدم. او تقریباً خندان پیشنهاد کرد تأمل کنم و گفت تمام چیزهایی را که مشتاق دانستن آنها هستم، خواهم فهمید. ….درک من به گونه ای بود که همه چیز را در آن واحد یاد می گرفتم. انگار می توانستم با نگاه به یک کتاب تمام جزئیاتش را دریابم،تمام ظرایف و نکات، همه در یک لحظه. وقتی یک چیز را درک می کردم سؤالات و جواب های بیشتری به ذهنم خطور می کرد که همه با هم در تعامل بودند، انگار تمام حقایق به هم مربوط بودند. کلمه«قادر متعال عالم» هرگز اینقدر برایم پرمعنی نبود. دانش بر من حکم فرما بود. به نوعی خود من شده بود و من متحیر بودم که توانایی درک اسرار جهان را به سادگی فقط با فکر کردن به آن آموخته بودم……
می خواستم هدف زندگی روی زمین را بدانم. چرا ما اینجائیم؟ همانطور که از عشق حضرت عیسی لذت می بردم نمی توانستم تصور کنم که چرا روحی داوطلبانه این بهشت شگفت انگیز و آنچه پیشکش می کند را ترک می گوید. در جواب آفرینش زمین را به یاد آوردم. من واقعاً طوری آن را تجربه کردم که انگار جلوی چشمان من آفریده شدند. این خیلی مهم بود. عیسی مسیح می خواست این دانش درونم باشد. می خواست من بدانم که وقتی آفرینش صورت گرفت چه احساسی داشتم. ارواح همه مردم در جهان قبل از دنیای فانی در آفرینش زمین شرکت داشتند. ما لذت می بردیم که جزئی از آن باشیم. ما با خدا بودیم و می دانستیم که او ما را آفریده و ما فرزندان خاص او هستیم. او از ترقی ما لذت می برد و برای هر کدام از ما پر از عشق مطلق بود. در ضمن عیسی مسیح هم آنجا بود. …..او برای مدتی به زمین آمده تا ما از لحاظ معنوی رشد بیشتری داشته باشیم. هر روحی که می خواهد به زمین بیاید در برنامه ریزی برای وضعیتی که روی زمین خواهد داشت، همیاری می نماید، که شامل قوانین فناپذیری که بر ما حکمفرماست نیز می شود. اینها شامل قوانین جسمانی ماست، محدودیت های بدن ما و نیروی معنوی که باید قادر به رسیدن به آن باشیم. ما به خداوند کمک کردیم تا زندگی حیوانات و نباتات را که باید اینجا باشند، بهبود بخشد. هر چیزی اول روحانی آفریده شده قبل از این که جسمانی آفریده شده باشد- منظومه شمسی، گیاهان، کوه، رودخانه و غیره- من این روند را دیدم و بعد برای درک بهتر آن ناجی به من گفت که آفرینش روح می تواند با یکی از نسخه های عکس مقایسه شود،آفرینش روح مثل عکسی واضح و روشن است و زمین می تواند مثل نگاتیو تاریک آن باشد. این زمین فقط سایۀ زیبایی و شکوه ارواح آفریده است، ولی چیزی ست که برای رشدمان به آن نیاز داریم. خیلی مهم بود که من درک کنم که در آخرین وضعیت خودمان روی زمین، ما همه شرکت داریم. خیلی اوقات افکار خلاقه ای که در این دنیا داریم نتیجۀ الهامات نادیده است. ..زنجیره ای حیاتی و فعال بین عالم ارواح و دنیای فانی وجود دارد و ما برای ادامه زندگی به ارواح در آن سو نیاز داریم. همینطور فهمیدم که آنها خیلی خوشحال می شوند که به هر نحوی به ما کمک کنند.
من فهمیدم که ما در دنیای قبل از ورود به جهان فانی دربارۀ زندگی خود روی زمین عالم هستیم و حتی مأموریت خود را خودمان انتخاب می کنیم. من فهمیدم که وضعیت ما در زندگی به اهداف آن مأموریت بستگی دارد. با دانش الهی ما می فهمیم که آزمایشات و تجربیات ما چه می توانند باشند و ما بر طبق آنها آماده می شویم. ما با افراد دیگر بستگی پیدا می کنیم- خانواده و دوستانمان- تا به نائل شدن ما به اهداف رسالتمان کمک کنند. ما به کمک آنها نیاز داریم. ما داوطلبانه می آییم، مشتاق برای یاد گرفتن و تجربه کردن تمام چیزهایی که خداوند برایمان خلق کرده است. می دانستیم که هر یک از ما که تصمیم می گیرد به زمین بیاید روح شجاعی ست. حتی ارواح پست تر اینجا در میان ما، آنجا قوی و شجاع هستند. ما مأموریت داریم که اینجا برای اعمال خود در طول زندگیمان تصمیم بگیریم و هر زمان می توانیم مسیر زندگی خود را عوض کنیم. من متوجه شدم که این بسیار مهم است، خداوند پیمان بسته که در زندگی ما مداخله نکند، مگر اینکه از او بخواهیم. و آنگاه با دانش الهی متعالش به ما کمک می کند که به آرزوهای درست خود برسیم. سپاسگزاریم که توانایی تشریح ارادۀ آزاد و به کار بردن نیروی آن را داریم. این به هر یک از ما اجازه می دهد تا به شادی عظیمی دست یابیم یا برای خودمان اندوه به وجود بیاوریم. انتخاب آنها از طریق تصمیم هایی که می گیریم انجام می شود.
از این که می دیدم زمین خانۀ واقعی ما نیست آسوده شده بودم، ما از اصل مال اینجا نبودیم. از این که می دیدیم زمین فقط مکانی موقتی برای آموزش ماست و گناه طبیعت راستین ما نیست شکرگزار بودم. از لحاظ معنوی ما در درجات مختلف نور هستیم-که همان دانش است- و به خاطر طبیعت الهی معنوی، ما پر از اشتیاق برای انجام کارهای خیر هستیم. هر چند وجود زمینی مان دائم در تضاد با روح ماست. می دیدیم که چقدر جسم ضعیف است اما در عین حال سمج است. گرچه روح ما پر از نور، حقیقت و عشق است آنها باید مدام بجنگند تا بر جسم غلبه کنند و این آنها را تقویت می کند. آنهایی که واقعاً کامل شده اند سازگاری کاملی بین جسم و روح خود می یابند، یک نوع هماهنگی که آنها را با صلح و آرامش تبرک می کند و به آنها توانایی کمک به دیگران را می دهد. …… خداوند به ما استعدادهای منحصر به فردی داده است، بر طبق نیازهای ما به بعضی کمتر و به بعضی بیشتر. وقتی انها را به کار می بندیم و قوانین کائنات را بهتر درک می کنیم بهتر می توانیم به اطرافیان خود خدمت کنیم. در این جهان فانی هر چه باشیم ،بی معنی ست مگر اینکه به نفع دیگران کار کنیم. موهبتها برای کمک به خدمت گزاری به ما عطا شده اند. و در خدمت کردن به دیگران از لحاظ معنوی رشد می کنیم. …… من فهمیدم که ما واقعاً بدون عشق هیچیم، ما برای کمک به یکدیگر آمده ایم،برای مراقبت از یکدیگر، برای درک، بخشش و خدمت به یکدیگر. ظاهر اهمیت ندارد، هر روح ظرفیتی دارد که با عشق و انرژی ابدی پر می شود…..من فهمیدم هر کاری که عشق ما را نشان بدهد ارزشمند است، یک لبخند، یک کلمۀ تشویق آمیز، فداکاری کوچک. ما با این اعمال رشد می یابیم. ……هنگام دیدن برنامه خلق کائنات با خوشحالی سرود خواندیم و پر از عشق الهی شدیم. از دیدن رشدی که می توانستیم روی زمین داشته باشیم و پیوندهای شادی بخشی که می توانستیم با دیگران داشته باشیم پر از عشق و لذت شدیم. بعد خلق شدن زمین را تماشا کردیم. ما روح برادران و خواهران خود را دیدیم که برای گذراندن نوبت خود در روی زمین به کالبدهای خود وارد می شدند و هر یک رنج و شادی را که به رشدشان کمک می کرد تجربه می کردند. ….بعضی از پیشگامان و افرادی از مناطق دیگر نمی توانستند وظایف امروزه را تحمل کنند. ما آنجایی هستیم که لازم است باشیم. …..کمال برنامه را درک کردم. فهمیدم که برای موقعیت خودمان در روی زمین داوطلب می شویم و هر کدام از ما کمک بیشتری از آنچه می دانیم دریافت می کنیم. عشق بی قید و شرط خداوند را بالاتر از هر عشق زمینی می دیدم که به سوی تمام فرزندانش تلألو داشت. من فرشته ها را می دیدم که نزدیک ما ایستاده بودند و منتظر کمک به ما بودند و از موفقیت ما شادمانی می کردند و لذت می بردند. ولی بالاتر از همه مسیح را میدیدم خالق و نجات بخش زمین دوست من و نزدیکترین دوستی که هر کدام از ما می توانیم داشته باشیم. انگار من با شادی در آغوش او ذوب می شدم و آسوده بودم که بالاخره به خانه رسیده ام، حاضرم همه چیزم را بدهم، هر چه قدرت دارم بپردازم، تا دوباره پر از عشق شوم و در آغوش نور ابدی او قرار بگیرم. …..
…..به راحتی با فکر کردن به افکار مثبت و گفتن کلمات مثبت انرژی مثبت را جذب خواهیم کرد. …من دیدم که چطور کلمات یک فرد واقعاً بر انرژی اطرافش تأثیر دارد. خود کلمات- لرزش هوا بر اثر بیرون آمدن آن از دهان- یکی از دو نوع انرژی(مثبت یا منفی) را جذب می کرد. خواست های یک فرد هم همین تأثیر را داشت. ما اطراف خود را بوسیله افکارمان می سازیم. از لحاظ جسمانی شاید طول بکشد اما از لحاظ معنوی آنی و فوری است. اگر قدرت بیکران افکارمان را می دانستیم خیلی بیشتر از آنها مراقبت می کردیم. «»اگر قدرت وحشتناک کلماتمان را می دانستیم ترجیح می دادیم نسبت به هر چیز تقریباً منفی، سکوت اختیار کنیم و هر سخنی را به زبان نیاوریم.»»ما قدرت و ضعف خود را با کلمات و افکارمان می سازیم. محدودیت ها و شادی ها در قلب ما شروع می شوند. همیشه می توانیم منفی را با مثبت عوض کنیم. ……عشق باید حاکم باشد. عشق همیشه بر روح حکومت دارد و روح باید تقویت شود تا بر ذهن و جسم تسلط داشته باشد. اولاً ما باید عاشق خالق باشیم. این بزرگترین عشقی ست که می توانیم داشته باشیم(گرچه تا وقتی او را ملاقات نکرده ایم ممکن است نفهمیم). بعد باید خودمان را دوست داشته باشیم. متوجه شدم که بدون احساس عشق نسبت به خودمان عشقی که برای دیگران احساس می کنیم جعلی ست. باید دیگران را مثل خودمان دوست داشته باشیم .چون اگر نور مسیح را در خودمان ببینیم می توانیم آن را در دیگران هم ببینیم و غیر ممکن است که آن قسمت از خداوند را در آنها دوست نداشته باشیم……
ماجرای مرد آواره:

noor1
noor2noor3noor4
در ادامه بتی جین ایدی باز هم از اسرار و دانش های بیشتری برخوردار می شود و چیزهای بسیاری را در کنار مسیح و سایر ارواح والامرتبه مشاهده می کند و می فهمد. نور دعای انسانها که از بالای زمین انها را میدید و دعای مادر برای فرزند درخشانترین آن بود…و روح خانمی که آمادۀ ورود به کره زمین بود و قرار بود در آینده فرزندخواندۀ او بشود و اطلاعات شگفت انگیز دیگر….
برای آگاهی و لذت بردن بیشتر از این سفر معنوی، کتاب «در آغوش نور» بتی جین ایدی را حتماً مطالعه کنید.
وبلاگ رسمی نویسنده: http://www.embracedbythelight.com/

با تشکر فراوان از کامورای عزیز برای تهیه و ارسال این مطلب.

Advertisements

Posted on ژوئیه 17, 2015, in عرفان. Bookmark the permalink. 6 دیدگاه.

  1. خيلي از اينجور متنها رو ميخونم، توي اينترنت يا كتاباي مختلف، خيلي تناقض ها بوجود مياد، ولي همشون يه نتيجه گيري ثابت دارن كه حداقل اون ادم و اروم ميكنه. مرسي. عيدتون هم مبارك.

  2. درود آقا رامتین ,
    پوزش که انقدر بی مقدمست پیامم
    ولی من واقعا به کمک و راهنماییِ عجیبی نیاز دارم که فکر نمیکنم بتونم با هر کسی مطرحش کنم
    من اصلا آدمِ مذهبی ای نیستم و نبودم …میشه گفت به ادیان اعتقاد نداشتم ولی به بنیانشون اعتقاد داشتم مثل گفته ی گاندی … به پیامبران اعتقاد داشتم ..به انسان های پاک .. ولی دیدم و برداشتم ازشون با بقیه متفاوت بود …خیلی تحلیلی و کمی شهودی .. ملغمه ای از دئیسم و اگنوستیزم و پلورالیزم !

    با تمام اینها خدا تمام زندگیم بود و حسش میکردم … و میکنم
    من از بچگی دنبال چرا پرسیدن و تحقیق بودم ..حالا تحقیقاتم وارد فاز جدیدی شده .. و من گیج شدم !
    من درصد بالایی از مطالب وبلاگتون رو خوندم ….. آدمِ قطعیت گرایی نیستم .. معتقدم هرچیزی میتونه درصدی از حقیقت
    رو در خودش داشته باشه ولو هرچقدر کم .. و این قضیه های سومریانه (!) چقدر فکرم رو مشغول کرده !
    الان تقریبا به یقین رسیدم که تحریف کتب مسیحیت و یهودیت فجیع تر از اون چیزیه که فکر میکردم و با زاویه ی چرخش فوق العاده بیشتری !
    ولی خب به همه چی شک کردم .. من کلا هر چند وقت بار یکبار کل باور هام رو زیر سوال میبرم و اینم یکی از اون وقت هاست

    و با توجه به اینکه به نظر میرسه شما به خداوند یکتا باور دارید فکر میکنم بتونید بهم کمک کنید
    من خدایی رو حس میکنم که بسیار شبیهه که به نور سماوات ِ والارض !
    ولی تشبیهات دیگه ای هم پیدا میشه که شبیه خدایی که من حس میکنم نیست و این باعث میشه به همه ی منابع و دانسته ها بی اعتماد شم

    من شب و روزم با خدا میگذشت ..الان که تویِ یکی از حساس ترین برهه های زندگیمم و بی نهایت به حضورش نیاز دارم توی این لحظه های پر استرس به نظر میرسه گم کردمش …همش میگم از کجا میدونم اشتباه نکردم ؟ از کجا میدونم دستم رو گرفته و نورش راهمو روشن کرده ؟ چی میشه اگه همه ی اینا توهمات من بوده و خدای حقیقی … نیرویِ غالبِ بر کائنات .. اصن با من کاری نداره ؟! بعد یه صدایی میگه خدا که از رگ گردن نزدیک تره !
    یه لحظه آروم میگیرم و بعد دوباره موتور تحلیل گرم عین بولدوزر از روش رد میشه و این داستان ادامه دارد … ! 🙂

    تازه این فقط یکی از مشغله های فکری و سوالاتمه ! ولی گنده (!)ترینشه در حال حاضر

    کمکم کنید رفقا 🙂

    • بسیار ممنون. به تصویر سربرگ وبلاگ دقت کنید و آیه ای که ذکر شده. درسته. خدا نور اسمانها و زمین است. نور و صوت. با ذهن زمینی نمیشه درباره خدا زیاد فکر کرد.

    • دوست عزیز شما تنها نیستید!و باید بسیار از بابت وضیعت اگاهی که دارید خوشحال باشید. خوشحال باشید که به این. مسائل فکر میکنید و از دیدن و شنیدن دروغ خسته شدید. در این زمانه تغییرات حتی اتفاقات و ضربه های شدید میتواند یک وضعیت طلایی برای تغییر مهم باشد یعنی شکستن و فروریختن تمام نفس و افکار و باورهای قدیمی و اگاه شدن و درک و دیدن لطافت و نور و عشق و تصمیم برای حرکت در این مسیر تا تزکیه و پاک شدن و در اگاهی حقیقی و والا و به حق انسانی قرار گرفتن.در تاریخ معاصر ما نشانه های زیادی پیدا میکنید. در همین وبلاگها از نظر تئوری به پاسخ خیلی از سوالاتتون میرسید چون اینها نمیتونند خیلیهاشون رسما چاپ بشند
      از مهمترین و پلیدترین دروغهای کتب مذهبی امروزه «دعوت به خوردن گوشت جانداران» هست.

  3. «مترجمان متون اصلی،بسیاری نکات غلط و نادرست،بسیاری اندیشه های پیشگویانه غلط و دروغ را در کتاب انجیلتان وارد کرده اند. بعضی از این غلطها و معانی دو پهلو از نوعی عدم درک نمادها و سمبل های متون اصلی ناشی میشوند .در چنین مواقعی،قابل بخشش هستند زیرا مترجمان مزبور وجدان کاری داشته و تا انجا که برایشان مقدور بوده است متون را با نتایج حاصله شان ترجمه و تفسیر کرده بودند. اما همواره اینگونه نبوده است و اکثر این ترجمه ها دروغهایی بی شرمانه هستند که به عمد نوشته شده اند تا خوانندگان علاقه مند را سردرگم کرده و طبیعت واقعی کتاب مقدس را به گونه ای دیگر جلوه دهند، و ان را از کتاب تورات و قوم بنی اسرائیل متمایز و تفکیک شده نشان دهند…..بخش اعظم نوشته های نادرست انجیل در قرن نخست و دوم پس از میلاد مسیح صورت گرفت.نابودی عمدی این متون بر علیه کتابهای»دانیال»،»اسدراس»،و «نهمی» صورت گرفت. این معرفی غلط تا حد نخستین نوشته های ژوزف و بسیاری کتابهای دیگر نیز پیش رفت.امروزه به اثبات رسیده است که این کارها به عمد و برای مبهم ساختن وقایع دوران گذشته و اطلاعات کاملا شناخته شده ان زمان صورت پذیرفت.هدف دیگر این کارها و اسناد جعلی انهدام تاریخ مذهبی و سیستم زمانبندی دقیق وقایع تاریخی بود که قوم بنی اسرائیل از زمان وقایع حقیقی نوشتند و سپس نسخه های دروغین را با نسخه های اصلی جایگزین نمودند.انخا بخشهای طولانی و بیشماری را نابود کردند یا به شکل و ماهیتی دیگر دراوردند.بخشهایی که حامل وقایعی از تاریخ دوران باستان بود.» از کتاب معبد سکوت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: