بایگانی ماهانه: نوامبر 2014

مولوي چه مي گويد؟

مولوي چه مي گويد؟

در كتاب ارزشمند مثنوي معنوي گاه ابياتي يافت مي شود كه در برگيرنده مضامين عرفاني بسيار والايي است و گاه اين ابيات اسرار فراواني را از زبان گوينده آن بيان مي كنند. هر كدام از اين ابيات مي تواند منشاء كتابي قطور باشند.

1- بدن اوليا در اثر نزديكي به خداوند و تماس با نور الهي، كم كم تغيير ماهيت مي دهد و عوض مي شود هرچند شكل ظاهري آن عوض نمي شود و تغييري در ظاهر بدن به وجود نمي آيد اما ماهيت بدن اوليا و روح هاي بزرگ ديگر همان بدن سابق نيست.(مولوي در داستان شيخ محمد سررزي، حكايت شيخي را بيان مي كند كه به مدت هفت سال در بيابان فقط برگ رز خورده و به همين خاطر رنگ بدن اش نيز به رنگ سبز در آمده است. جالب است كه مي توان از اين خاصيت براي تحقيقات ديگري نيز استفاده كرد. آنچه پيداست رنگ بدن انسان با توجه به نوع خوراكي هاي او قابل تغيير است و اگر نوع غذايي كه وارد بدن مي شود عوض شود امكان تغيير سيستم رنگدانه هاي پوست و در نتيجه رنگ پوست نيز براي انسان محتمل است)
وين بدن كه دارد آن شيخ فطن
چيز ديگر گشت كم خوانش بدن(مثنوي معنوي-دفتر پنجم-بيت 2717)

2- برخي انسانها توانايي ديدن طبقات اختري را در روي زمين و و در حالت بيداري به دست مي اورند و در حين ديدن اشياء فيزيكي در روي زمين، همزمان مي توانند طبقات اختري و حتي بالاتر از ان را نيز ببينند. در برخي اوقات به اين حالت، دو شقگي ذهن يا دو شقگي آگاهي مي گويند كه گويي اگاهي در يك زمان در دو مكان مختلف حضور دارد.
آن ديده كز اين ايوان، ايوان دگر بيند
صاحب نظري باشد شيرين لقبي باشد(ديوان شمس- غزل شماره 595)

3- مولوي معتقد است كه به خاطر نور بسيار زياد ذات الهي، انسان توانايي ديدن ذات را ندارد و بنابراين بايد به تجلي هاي آن بنگرد تا خود ذات.
ز نورافشان ز نورافشان نتاني ديد ذاتش را
ببين باري ببين باري تجلي صفاتي را(ديوان شمس- غزل شماره 70)

‏مولوي چه مي گويد؟

در كتاب ارزشمند مثنوي معنوي گاه ابياتي يافت مي شود كه در برگيرنده مضامين عرفاني بسيار والايي است و گاه اين ابيات اسرار فراواني را از زبان گوينده آن بيان مي كنند. هر كدام از اين ابيات مي تواند منشاء كتابي قطور باشند.

1- بدن اوليا در اثر نزديكي به خداوند و تماس با نور الهي، كم كم تغيير ماهيت مي دهد و عوض مي شود هرچند شكل ظاهري آن عوض نمي شود و تغييري در ظاهر بدن به وجود نمي آيد اما ماهيت بدن اوليا و روح هاي بزرگ ديگر همان بدن سابق نيست.(مولوي در داستان شيخ محمد سررزي، حكايت شيخي را بيان مي كند كه به مدت هفت سال در بيابان فقط برگ رز خورده و به همين خاطر رنگ بدن اش نيز به رنگ سبز در آمده است. جالب است كه مي توان از اين خاصيت براي تحقيقات ديگري نيز استفاده كرد. آنچه پيداست رنگ بدن انسان با توجه به نوع خوراكي هاي او قابل تغيير است و اگر نوع غذايي كه وارد بدن مي شود عوض شود امكان تغيير سيستم رنگدانه هاي پوست و در نتيجه رنگ پوست نيز براي انسان محتمل است)
وين بدن كه دارد آن شيخ فطن
چيز ديگر گشت كم خوانش بدن(مثنوي معنوي-دفتر پنجم-بيت 2717)

2- برخي انسانها توانايي ديدن طبقات اختري را در روي زمين و و در حالت بيداري به دست مي اورند و در حين ديدن اشياء فيزيكي در روي زمين، همزمان مي توانند طبقات اختري و حتي بالاتر از ان را نيز ببينند. در برخي اوقات به اين حالت، دو شقگي ذهن يا دو شقگي آگاهي مي گويند كه گويي اگاهي در يك زمان در دو مكان مختلف حضور دارد.
آن ديده كز اين ايوان، ايوان دگر بيند
صاحب نظري باشد شيرين لقبي باشد(ديوان شمس- غزل شماره 595)

3- مولوي معتقد است كه به خاطر نور بسيار زياد ذات الهي، انسان توانايي ديدن ذات را ندارد و بنابراين بايد به تجلي هاي آن بنگرد تا خود ذات.
  ز نورافشان ز نورافشان نتاني ديد ذاتش را
ببين باري ببين باري تجلي صفاتي را(ديوان شمس- غزل شماره 70)

4- برخي از روح ها در مسير تكامل خود، امتيازاتي به دست مي آورند كه آنها را در تشخيص حق از باطل يا خوب و بد ياري مي كند. اين قوه تشخيص در دين اسلام فرقان و در عرفان هندي به نام وي وك ناميده مي شود. كسي كه داراي فرقان يا وي وي است بدون كمك ديگران توانايي تشخيص خوب و بد را به دست مي آورد.
هركه را در جان خدا بنهد محك
هر يقين را باز داند او ز شك(مثنوي معنوي- دفتر اول- بيت 300 )

5- مولوي همچون ساير عرفا و انديشمندان به انسان مي گويد كه لذت واقعي در درون بدست مي آيد و ان را در بيرون از وجود خود جستن و در درون قصرها كاخ و گلستانها به به دنبال لذت و شادماني و سعادت گشتن، ابلهي است. 
راه لذت از درون دان نز برون
ابلهي دان جستن قصر و حصون(مثنوي معنوي- دفتر ششم - بيت 3419 )

6- يكي از بزرگترين نكته ضعف هاي انسان خشم و شهوت مي باشد. مولوي خشم و شهوت را يكي از مهم ترين ابزارهاي نفس مي داند و معتقد است كه انسان در مسير كمال خود، ابتدا بايد بر اين دو غلبه كند. انرژي كيهاني وقتي وارد بدن انسان مي شود مي تواند به طرق مختلفي به منصه ظهور برسد. اين انرژي در اكثرا مواقع به صورت خشم و شهوت ظاهر مي شود كه شاخصه مهم روح هاي نابالغ در اين دنياست. افراد روحاني انرژي را به نقاط بالاتر وجود خود هدايت مي كنند كه به صورت هاي گوناگوني از جمله عشق و مهرباني و ترحم و نوع دوستي و ... در مي آيد.
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو؟
طالب مردي چنينم كو به كو(مثنوي معنوي- دفتر پنجم-بيت2893)

7- مولوي در اين بيت ابتدا اظهار مي دارد كه قبل از تولد، به مدت هزاران سال همانند ذرات هوا در محل و جايگاه مشخصي بوده كه صف مطار(پريدن يا محل پريدن) را به آن نسبت مي دهد. يكي از خاصيت هاي هوا كه در رابطه با انسان در اين بيت مطرح است، سبكي يا بدون كالبد بودن ان است و پريدن هم صفتي همرديف با اين سبكي و بي وزني است.
صد هزاران سال بودم در مطار
همچون ذرات هوا بي اختيار(مثنوي معنوي- دفتر ششم-بيت 220)

8-مولوي معتقد به دنياي درون است و مي گويد كه براي راه يافتن به دنياي درون، انسان بايد ادراك و حواس ظاهري خويش را از خود دور كرده و آن را تعطيل نمايد. در صورت تعطيلي حواس ظاهري، حواس باطني انسان مجالي براي ظهور و خودنمايي پيدا مي كند.
راه كن در اندرون ها خويش را
دور كن ادراك غير انديش را(مثنوي معنوي- دفتر ششم-بيت 3096)

9- در اين بيت مولوي بيان مي كند كه هر خيالي كه انسان در اين دنيا آن را به وجود مي آورد در جهاني ديگر(عالم خيال) آن خيالات به صورت اشكال و تصاوير قابل مشاهده است. (در كتب عرفاني معاصر نيز به اين مورد اشاره شده كه در جهان اختري افكار انسان به صورت اشكال قابل مشاهده است.)
اين خيال اينجا نهان، پيدا اثر
زين خيال آنجا بروياند صور(مثنوي معنوي- دفتر پنجم-بيت1790)

10-كائنات داراي طبقات بي شماري است كه هر كدام از اين طبقات داراي دروازه ي مخصوصي مي باشد و  در هر دروازه محافظاني وجود دارد. روح بدون اجازه خاص نمي تواند وارد طبقات بالاتر شود و يا بايد در كنار استاد خاصي باشند تا مجوز ورود به نواحي بالاتر را بدست آورند يا بايد در انتظار عنايتي از طرف مقامات روحاني والاتر باشند. بدون استاد در مناطق لطيف تا اندازه اي مي توان پيش رفت بعد از ان سير خود به خود متوقف مي گردد.
مي زن آن حلقه در و بر باب بيست
از سوي بام فلكتان راه نيست(مثنوي معنوي-دفتر چهارم-بيت3330)

11- مولوي اعتقاد دارد كه خداوند هميشه بنده اي از برگزيدگان خود را به سوي انسان مي فرستد كه اين فرستاده باعث بيداري شخص مي گردد. همانگونه كه روغن در درون دوغ پنهان شده، به اعتقاد مولوي روح يا حقيقت الهي نيز در درون انسان ها به صورت خاموش و به زباني بهتر به صورت بالقوه وجود دارد ولي مردي از تبار روح الهي لازم است تا به واسطه حضور او- همانگونه كه دوغ را داخل خمره مي جنبانند تا روغن از ان جدا شود- مجراهاي روحاني انسان ابتدا تميز و سپس باز شود تا شايستگي دريافت نور الهي را داشته باشد. (همانگونه كه در زندگي خود مولوي، اين فرستاده شمس تبريزي بود كه به واسطه حضور او مولوي پر و بال روحاني خود را گشود و آتش در دل عاشقان عالم انداخت)  
تا فرستد حق، رسولي، بنده اي
دوغ را در خمره جنباننده اي(مثنوي معنوي- دفتر چهارم- بيت3033)

12-مولوي در اين بيت تفاوتي بين روح طبيعي و جان قائل شده است هر چند در بيت هاي ديگر مثنوي معنوي اين تفاوت وجود ندارد. منظور از حليه يا زيور روح در اين بيت كه به اعتقاد مولوي قابل فساد و نابودي است احتمالا اكتساباتي است كه روح در مقامات يا منازل مربوط به خود به دست مي آورد. مولوي اشاره مي كند كه انسان بايد به دنبال روح الهي يا جاني باشد كه در آسمانهاست. 
حليه ي روح طبيعي هم فناست
حليه آن جان طلب، كان بر سماست(مثنوي معنوي- دفتر چهارم- 1841)

13-مولوي اعتقاد دارد كه انسان مي تواند به وسيله تجريد، از بدن خود خارج شده و به سير سماوات بپردازد و همانند ستاره فلك ها را در نوردد. در مصرع دوم نيز پا را رفته گذاشته و مي گويد كه حتي مي تواند در مناطقي كه بدون فلك هستند نيز سيري متفاوت داشته باشد. احتمالا بدون گردون اشاره به طبقه روح و بالاتر از آن دارد كه در آن حالت دوگانگي جهان هاي تحتاني وجود ندارد.
چون ستاره سير بر گردون كني
بلكه بي گردون سفر بي چون كني(مثنوي معنوي - دفتر سوم- بيت 1287)

14- مولوي معتقد است كه در هر دوره و عصري از زندگي انسان، ولي يا قطبي وجود دارد كه انسان براي رهايي روحاني خود ناچار است او را بشناسد. به اعتقاد وي اين سيستم تا آخر الزمان باقي است. در ابياتي ديگر مي گويد كه اين ولي قائم مي تواند خواه از نسل عمر خواه از نسل علي باشد و اختصاص به گروه و طايفه خاصي ندارد. ولي قائم مي تواند اشاره به امام زنده در قيد حيات يا استاد روحاني- معنوي در قيد حيات نيز داشته باشد.
پس به هر دَوري ولي ئي قائم است
تا قيامت آزمايش دائم است(مثنوي معنوي-دفتر دوم-بيت 815)‏

4- برخي از روح ها در مسير تكامل خود، امتيازاتي به دست مي آورند كه آنها را در تشخيص حق از باطل يا خوب و بد ياري مي كند. اين قوه تشخيص در دين اسلام فرقان و در عرفان هندي به نام وي وك ناميده مي شود. كسي كه داراي فرقان يا وي وي است بدون كمك ديگران توانايي تشخيص خوب و بد را به دست مي آورد.
هركه را در جان خدا بنهد محك
هر يقين را باز داند او ز شك(مثنوي معنوي- دفتر اول- بيت 300 )

5- مولوي همچون ساير عرفا و انديشمندان به انسان مي گويد كه لذت واقعي در درون بدست مي آيد و ان را در بيرون از وجود خود جستن و در درون قصرها كاخ و گلستانها به به دنبال لذت و شادماني و سعادت گشتن، ابلهي است.
راه لذت از درون دان نز برون
ابلهي دان جستن قصر و حصون(مثنوي معنوي- دفتر ششم – بيت 3419 )

6- يكي از بزرگترين نكته ضعف هاي انسان خشم و شهوت مي باشد. مولوي خشم و شهوت را يكي از مهم ترين ابزارهاي نفس مي داند و معتقد است كه انسان در مسير كمال خود، ابتدا بايد بر اين دو غلبه كند. انرژي كيهاني وقتي وارد بدن انسان مي شود مي تواند به طرق مختلفي به منصه ظهور برسد. اين انرژي در اكثرا مواقع به صورت خشم و شهوت ظاهر مي شود كه شاخصه مهم روح هاي نابالغ در اين دنياست. افراد روحاني انرژي را به نقاط بالاتر وجود خود هدايت مي كنند كه به صورت هاي گوناگوني از جمله عشق و مهرباني و ترحم و نوع دوستي و … در مي آيد.
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو؟
طالب مردي چنينم كو به كو(مثنوي معنوي- دفتر پنجم-بيت2893)

7- مولوي در اين بيت ابتدا اظهار مي دارد كه قبل از تولد، به مدت هزاران سال همانند ذرات هوا در محل و جايگاه مشخصي بوده كه صف مطار(پريدن يا محل پريدن) را به آن نسبت مي دهد. يكي از خاصيت هاي هوا كه در رابطه با انسان در اين بيت مطرح است، سبكي يا بدون كالبد بودن ان است و پريدن هم صفتي همرديف با اين سبكي و بي وزني است.
صد هزاران سال بودم در مطار
همچون ذرات هوا بي اختيار(مثنوي معنوي- دفتر ششم-بيت 220)

8-مولوي معتقد به دنياي درون است و مي گويد كه براي راه يافتن به دنياي درون، انسان بايد ادراك و حواس ظاهري خويش را از خود دور كرده و آن را تعطيل نمايد. در صورت تعطيلي حواس ظاهري، حواس باطني انسان مجالي براي ظهور و خودنمايي پيدا مي كند.
راه كن در اندرون ها خويش را
دور كن ادراك غير انديش را(مثنوي معنوي- دفتر ششم-بيت 3096)

9- در اين بيت مولوي بيان مي كند كه هر خيالي كه انسان در اين دنيا آن را به وجود مي آورد در جهاني ديگر(عالم خيال) آن خيالات به صورت اشكال و تصاوير قابل مشاهده است. (در كتب عرفاني معاصر نيز به اين مورد اشاره شده كه در جهان اختري افكار انسان به صورت اشكال قابل مشاهده است.)
اين خيال اينجا نهان، پيدا اثر
زين خيال آنجا بروياند صور(مثنوي معنوي- دفتر پنجم-بيت1790)

10-كائنات داراي طبقات بي شماري است كه هر كدام از اين طبقات داراي دروازه ي مخصوصي مي باشد و در هر دروازه محافظاني وجود دارد. روح بدون اجازه خاص نمي تواند وارد طبقات بالاتر شود و يا بايد در كنار استاد خاصي باشند تا مجوز ورود به نواحي بالاتر را بدست آورند يا بايد در انتظار عنايتي از طرف مقامات روحاني والاتر باشند. بدون استاد در مناطق لطيف تا اندازه اي مي توان پيش رفت بعد از ان سير خود به خود متوقف مي گردد.
مي زن آن حلقه در و بر باب بيست
از سوي بام فلكتان راه نيست(مثنوي معنوي-دفتر چهارم-بيت3330)

11- مولوي اعتقاد دارد كه خداوند هميشه بنده اي از برگزيدگان خود را به سوي انسان مي فرستد كه اين فرستاده باعث بيداري شخص مي گردد. همانگونه كه روغن در درون دوغ پنهان شده، به اعتقاد مولوي روح يا حقيقت الهي نيز در درون انسان ها به صورت خاموش و به زباني بهتر به صورت بالقوه وجود دارد ولي مردي از تبار روح الهي لازم است تا به واسطه حضور او- همانگونه كه دوغ را داخل خمره مي جنبانند تا روغن از ان جدا شود- مجراهاي روحاني انسان ابتدا تميز و سپس باز شود تا شايستگي دريافت نور الهي را داشته باشد. (همانگونه كه در زندگي خود مولوي، اين فرستاده شمس تبريزي بود كه به واسطه حضور او مولوي پر و بال روحاني خود را گشود و آتش در دل عاشقان عالم انداخت)
تا فرستد حق، رسولي، بنده اي
دوغ را در خمره جنباننده اي(مثنوي معنوي- دفتر چهارم- بيت3033)

12-مولوي در اين بيت تفاوتي بين روح طبيعي و جان قائل شده است هر چند در بيت هاي ديگر مثنوي معنوي اين تفاوت وجود ندارد. منظور از حليه يا زيور روح در اين بيت كه به اعتقاد مولوي قابل فساد و نابودي است احتمالا اكتساباتي است كه روح در مقامات يا منازل مربوط به خود به دست مي آورد. مولوي اشاره مي كند كه انسان بايد به دنبال روح الهي يا جاني باشد كه در آسمانهاست.
حليه ي روح طبيعي هم فناست
حليه آن جان طلب، كان بر سماست(مثنوي معنوي- دفتر چهارم- 1841)

13-مولوي اعتقاد دارد كه انسان مي تواند به وسيله تجريد، از بدن خود خارج شده و به سير سماوات بپردازد و همانند ستاره فلك ها را در نوردد. در مصرع دوم نيز پا را رفته گذاشته و مي گويد كه حتي مي تواند در مناطقي كه بدون فلك هستند نيز سيري متفاوت داشته باشد. احتمالا بدون گردون اشاره به طبقه روح و بالاتر از آن دارد كه در آن حالت دوگانگي جهان هاي تحتاني وجود ندارد.
چون ستاره سير بر گردون كني
بلكه بي گردون سفر بي چون كني(مثنوي معنوي – دفتر سوم- بيت 1287)

14- مولوي معتقد است كه در هر دوره و عصري از زندگي انسان، ولي يا قطبي وجود دارد كه انسان براي رهايي روحاني خود ناچار است او را بشناسد. به اعتقاد وي اين سيستم تا آخر الزمان باقي است. در ابياتي ديگر مي گويد كه اين ولي قائم مي تواند خواه از نسل عمر خواه از نسل علي باشد و اختصاص به گروه و طايفه خاصي ندارد. ولي قائم مي تواند اشاره به امام زنده در قيد حيات يا استاد روحاني- معنوي در قيد حيات نيز داشته باشد.
پس به هر دَوري ولي ئي قائم است
تا قيامت آزمايش دائم است(مثنوي معنوي-دفتر دوم-بيت 815)

چرا خاطرات زندگي هاي قبلي را فراموش مي كنيم؟

مولوي در مثنوي معنوي ضمن برشمردن مقامات يا جايگاه هاي روح انسان، بيان مي دارد كه در طي مقامات روح عقل هاي اولينِ انسان(خاطرات) در ياد او نمي ماند و اين مطلب به خاطر تحولي است كه در مغز فيزيكي به وقوع مي پيوندند و ثانيا حجم محدود و مشخص مغز فيزيكي اوست، چرا كه مثل آن همانند بحر و كوزه است كه بهره ي كوزه از دريا به اندازه ظرفيت كوزه است و ظرفيت اين دو غير قابل مقايسه است. مولوي به انسان پيشنهاد مي كند كه اگر بتواند از اين عقل خود را برهاند عقل هاي بي شماري متعلق به خودش خواهد ديد كه باعث حيرت او خواهد گرديد.

عقل هاي اولينش ياد نيست
هم از اين عقلش تحول كردني است
تا رهد زين عقل پر حرص و طلب
صد هزاران عقل بيند بوالعجب(مثنوي معنوي – دفتر چهارم- بيت 3650 و3651)

مايكل نيوتن در كتاب سفر روح بيان مي دارد كه آگاهي از خاطرات زندگي هاي قبلي، مانع كوشش و تلاش انسان در زندگي كنوني مي شود و اظهار مي دارد كه اين عدم آگاهي به خاطر توافقي است كه روح ها قبل از آمدن به دنياي فيزيكي با مشاوران روحي خود داشته اند. هرچند بيان مي دارد كه ذهن ناخودآگاه انسان اثرات آن تجربيات را در خود حفظ كرده است.

عکس: ‏چرا خاطرات زندگي هاي قبلي را فراموش مي كنيم؟

مولوي در مثنوي معنوي ضمن برشمردن مقامات يا جايگاه هاي روح انسان، بيان مي دارد كه در طي مقامات روح عقل هاي اولينِ انسان(خاطرات) در ياد او نمي ماند و اين مطلب به خاطر تحولي است كه در مغز فيزيكي به وقوع مي پيوندند و ثانيا حجم محدود و مشخص مغز فيزيكي اوست، چرا كه مثل آن همانند بحر و كوزه است كه بهره ي كوزه از دريا به اندازه ظرفيت كوزه است و ظرفيت اين دو غير قابل مقايسه است. مولوي به انسان پيشنهاد مي كند كه اگر بتواند از اين عقل خود را برهاند عقل هاي بي شماري متعلق به خودش خواهد ديد كه باعث حيرت او خواهد گرديد.

عقل هاي اولينش ياد نيست
هم از اين عقلش تحول كردني است
تا رهد زين عقل پر حرص و طلب
صد هزاران عقل بيند بوالعجب(مثنوي معنوي - دفتر چهارم- بيت 3650 و3651)

مايكل نيوتن در كتاب سفر روح بيان مي دارد كه آگاهي از خاطرات زندگي هاي قبلي، مانع كوشش و تلاش انسان در زندگي كنوني مي شود و اظهار مي دارد كه اين عدم آگاهي به خاطر توافقي است كه روح ها قبل از آمدن به دنياي فيزيكي با مشاوران روحي خود داشته اند. هرچند بيان مي دارد كه ذهن ناخودآگاه انسان اثرات آن تجربيات را در خود حفظ كرده است.

«خاطرات زندگي هاي قبلي با شروع يك زندگي جديد فراموش مي شوند تا تجربيات گذشته مانع كوشش و تجسس در زندگي فعلي مان نشود. ولي ذهن ناخودآگاه اثرات آن تجربيات را در خود حفظ مي كند. (ص 278) چرا فكر مي كني نبايد اطلاعي از زندگي قبلي داشته باشي؟ اين توافقي است كه ما با مشاوران مان در زماني كه جسم جديدي براي زندگي زميني انتخاب مي كنيم به آن مي رسيم. ما توافق مي کنيم وقايع زندگي هاي گذشته را فراموش کنيم. يک شروع مجدد بهتر از آن است که از قبل بدانيم به خاطر سوابق مان چه وضعي برايمان پيش خواهد آمد. اگر مردم از زندگي هاي قبلي خود اطلاع داشتند بيش از اندازه به آن سوابق متکي مي شدند و درصدد چاره هاي جديد براي رفع آن مشکلات بر نمي آمدند. نداشتن اطلاع از زندگي هاي قبلي سبب مي شود که ما بيخودي به دنبال انتقام نباشيم و در زندگي جديد با آنهايي که قبلا به ما بد کرده اند نخواهيم تسويه حساب کنيم.» ( سفر روح، ص 102)  

دولورس كانن فراروانشناس آمريكايي در يكي از مصاحبه هاي خود درباره فراموش كردن خاطرات زندگي هاي پيشين مي گويد: «دليل اينکه زندگيهاي قبلي مان را به ياد نمي آوريم، اين است که خاطرات روح عظيم ما درهنگام تولد به مغز کوچک ما منتقل نمي شود.»

برايان ال وايس در كتاب زندگي هاي متوالي استادان بسيار مي نويسد:
« هيپنوتيزم ابزار شگفت آوري است که به بيمار کمک مي کند حوادث فراموش شده در گذشته هاي دور را به خاطر آورد. هيچ راز و رمزي ندارد. فقط قرار گرفتن در وضعيت تمرکز فشرده است. (ص ۲۳) يادآوري خاطرات ناخوشايند گذشته باعث شناخت الگوهاي رفتاري ناهنجار و بدست آوردن درون بيني مي شود. باعث مي شود آدم مشکلاتش را از چشم اندازي وسيعتر ببيند و جدا از خود آنرا ارزيابي کند. ضربات ثابت و يکنواخت اتفاقات زيربنايي روزمره مانند انتقادات سوزنده والدين، مي تواند حتي بيشتر از يک شوک مشخص رواني از خود جراحت برجاي بگذارد. اين تاثيرات مخرب از آنجا که با زمينه روزمره زندگيمان آميخته مي شوند مشکلتر بخاطر مي آيند و دشوارتر تخليه و رفع مي شوند. کودکي که دائما از او انتقاد مي شود درست باندازه کودکي که در يک روز وحشتناک خاص تحقير شده است اعتماد بنفس و عزت نفس خود را از دست مي دهد. ضربات روزمره نيروهاي منفي بايد همچون يک ضربه عاطفي واحد و قوي درک و حل شوند و بهمان ميزان به آن توجه شود»(ص39)

در نهايت بايد گفت اطلاع از زندگي هاي پيشين، باعث آشفتگي در زندگي كنوني مي شود و فرد به جاي اينكه به تكامل روحي خود بينديشد، دائما در حال حلاجي مسائل گذشته و بررسي اعمال و رفتار و شخصيت هاي زندگي هاي پيشين خود است. اگر بنا باشد به هر يك از شخصيت هاي زندگي هاي پيشين خود كمك يا خدمتي نماييم، اين امر حتما در برنامه زندگي كنوني توسط راهنمايان روحي فرد به صورت ناخودآگاه و ناملموس گنجانده شده و لازم نيست به صورت آگاهانه اين عمل را انجام دهيم. در ثاني اعمال و رفتار زندگي پيشين شما را به اين نقطه حالا چه خوب و چه بد رسانده و اطلاع از جزئيات تناسخات پيشين فقط باعث آشفتگي و هرج و مرج دروني مي شود و ثمره ي ديگري نخواهد داشت. آگاهي از جزئيات زندگي ها در حالت مثبت باعث تكبر و خودپسندي و در حالت منفي باعث سرخوردگي و نا اميدي فرد مي گردد.‏


«خاطرات زندگي هاي قبلي با شروع يك زندگي جديد فراموش مي شوند تا تجربيات گذشته مانع كوشش و تجسس در زندگي فعلي مان نشود. ولي ذهن ناخودآگاه اثرات آن تجربيات را در خود حفظ مي كند. (ص 278) چرا فكر مي كني نبايد اطلاعي از زندگي قبلي داشته باشي؟ اين توافقي است كه ما با مشاوران مان در زماني كه جسم جديدي براي زندگي زميني انتخاب مي كنيم به آن مي رسيم. ما توافق مي کنيم وقايع زندگي هاي گذشته را فراموش کنيم. يک شروع مجدد بهتر از آن است که از قبل بدانيم به خاطر سوابق مان چه وضعي برايمان پيش خواهد آمد. اگر مردم از زندگي هاي قبلي خود اطلاع داشتند بيش از اندازه به آن سوابق متکي مي شدند و درصدد چاره هاي جديد براي رفع آن مشکلات بر نمي آمدند. نداشتن اطلاع از زندگي هاي قبلي سبب مي شود که ما بيخودي به دنبال انتقام نباشيم و در زندگي جديد با آنهايي که قبلا به ما بد کرده اند نخواهيم تسويه حساب کنيم.» ( سفر روح، ص 102)

دولورس كانن فراروانشناس آمريكايي در يكي از مصاحبه هاي خود درباره فراموش كردن خاطرات زندگي هاي پيشين مي گويد: «دليل اينکه زندگيهاي قبلي مان را به ياد نمي آوريم، اين است که خاطرات روح عظيم ما درهنگام تولد به مغز کوچک ما منتقل نمي شود.»

برايان ال وايس در كتاب زندگي هاي متوالي استادان بسيار مي نويسد:
« هيپنوتيزم ابزار شگفت آوري است که به بيمار کمک مي کند حوادث فراموش شده در گذشته هاي دور را به خاطر آورد. هيچ راز و رمزي ندارد. فقط قرار گرفتن در وضعيت تمرکز فشرده است. (ص ۲۳) يادآوري خاطرات ناخوشايند گذشته باعث شناخت الگوهاي رفتاري ناهنجار و بدست آوردن درون بيني مي شود. باعث مي شود آدم مشکلاتش را از چشم اندازي وسيعتر ببيند و جدا از خود آنرا ارزيابي کند. ضربات ثابت و يکنواخت اتفاقات زيربنايي روزمره مانند انتقادات سوزنده والدين، مي تواند حتي بيشتر از يک شوک مشخص رواني از خود جراحت برجاي بگذارد. اين تاثيرات مخرب از آنجا که با زمينه روزمره زندگيمان آميخته مي شوند مشکلتر بخاطر مي آيند و دشوارتر تخليه و رفع مي شوند. کودکي که دائما از او انتقاد مي شود درست باندازه کودکي که در يک روز وحشتناک خاص تحقير شده است اعتماد بنفس و عزت نفس خود را از دست مي دهد. ضربات روزمره نيروهاي منفي بايد همچون يک ضربه عاطفي واحد و قوي درک و حل شوند و بهمان ميزان به آن توجه شود»(ص39)

در نهايت بايد گفت اطلاع از زندگي هاي پيشين، باعث آشفتگي در زندگي كنوني مي شود و فرد به جاي اينكه به تكامل روحي خود بينديشد، دائما در حال حلاجي مسائل گذشته و بررسي اعمال و رفتار و شخصيت هاي زندگي هاي پيشين خود است. اگر بنا باشد به هر يك از شخصيت هاي زندگي هاي پيشين خود كمك يا خدمتي نماييم، اين امر حتما در برنامه زندگي كنوني توسط راهنمايان روحي فرد به صورت ناخودآگاه و ناملموس گنجانده شده و لازم نيست به صورت آگاهانه اين عمل را انجام دهيم. در ثاني اعمال و رفتار زندگي پيشين شما را به اين نقطه حالا چه خوب و چه بد رسانده و اطلاع از جزئيات تناسخات پيشين فقط باعث آشفتگي و هرج و مرج دروني مي شود و ثمره ي ديگري نخواهد داشت. آگاهي از جزئيات زندگي ها در حالت مثبت باعث تكبر و خودپسندي و در حالت منفي باعث سرخوردگي و نا اميدي فرد مي گردد.

 

چگونه عرفا از ضمیر و افکار دیگران با خبر می شوند؟

چگونه عرفا از ضمیر و افکار دیگران با خبر می شوند؟

درباره این که چطور می توان ذهن افراد را خواند مطالب فراوان نوشته شده و آموزشهایی نیز از سوی اساتید فن داده شده که بسیار موضوع را پیچیده و سنگین جلوه داده و طوری بیان شده که این کار از عهده ما خارج است و فقط مختص اساتید بزرگ است. البته دست یابی به این ویژگی کار سختی است و این که به چه منظوری قصد آنرا داریم نیز بسیار اهمیت دارد.در آموزه های یوگا و برخی آموزشهای باطنی، راههایی برای این منظور آموزش داده می شود و هدف آن نیز عمدتا» به منظور کسب قدرت (مادی یا اجتماعی) می باشد ولی باید بدانیم که بزرگ ترین استادان این کار در مقابل عرفای ما (و کسانی که در مسیر سلوک و عرفان واقعی به این موهبت دست یافته اند) همچون پشه ای در مقابل عقاب هستند. آنها فقط به بخش کوچکی از قدرت معنوی دست یافته و در جهت کسب قدرت و شهرت استفاده کرده اند ولی عرفا به دنبال کسب قدرت نبوده اند و هدفشان جز وصال به معشوق نیست و در مسیر خود نیز به این موهبت ها دست یافته اند و هر آینه فقط در جهت کمک به انسانها و فقط در مواقع لازم و ضروری مجبور به استفاده از آن شده اند. (لطفا به اشعاری که قید شده توجه فرمائید)

مولانای بزرگ و استاد کم نظیر عرفان واقعی؛ داستان عارفی را در دفتر پنجم نقل میکند که پس از کش و قوسهای بسیار سرانجام دستوری از حق دریافت میکند که در خانه بنشیند و به هر محتاجی که نزد او می آید کمک نماید. آن عارف که شیخ محمد سررزی غزنوی نام دارد بدون این که مراجعه کننده تقاضای خود را طرح کند، متوجه منظور او شده و خواسته او را (قرض یا هر چیز دیگر) بر آورده میکرد. مردم از عمل شیخ متعجب شدند و چگونگی آنرا پرسیدند. در اینجا مولانا در پاسخی که شیخ به مردم می دهد، روش ذهن خوانی را به شیوه ای بسیار ساده و قابل فهم بیان می فرماید:

حاجت خود گر نگفتی آن فقیر
او بدادی و بدانستی ضمیر

آنچ در دل داشتی آن پشت‌خم
قدر آن دادی بدو، نه بیش و کم

پس بگفتندی: چه دانستی که او
این قدر اندیشه دارد، ای عمو؟

او بگفتی: خانهٔ دل خلوت است
خالی از کدیه، مثال جنت است

اندرو جز عشق یزدان کار نیست
جز خیال وصل او، دیار نیست

برکه یا حوضی پر از آب زلال را تصور کنید که فارغ از هر گونه موج و بادی در سکوت خود به سر می برد و نور خورشید در آن منعکس شده است. اگر کوچک ترین سایه ای از بالای سر برکه عبور کند، به راحتی و وضوح قابل مشاهده است.
حال ذهن و اندیشه شیخ نیز این گونه است. فقط در لحظه اکنون زندگی می کند و مهمتر اینکه نور خداوند در آن جلوه کرده و آن قدر در سکوت ذهنی و فارغ از هر گونه گفت و گوی ذهنی قرار دارد که اگر اندیشه دیگری در سرش خطور کند (در ذهنش ایجاد شود)، متوجه میشود که از آن خودش نیست و متعلق به دیگری است. پس در اینجا هر چه را که در ذهنش سایه انداخته می داند و می بیند و متوجه می شود که بازتاب ذهن دیگری می باشد. اما نکته مهم برای رسیدن به این سکوت ذهنی و درونی این است که انسان بر نفسش مسلط شده باشد و دل را از هرگونه فکری به جز خدا خالی کرده باشد. دلی که از هر گونه نیک و بد و هرگونه تعلقی و قضاوتی خالی شده باشد:

خانه را من روفتم از نیک و بد
خانه‌ام پرست از عشق احد

هرچه بینم اندرو غیر خدا
آنِ من نَبوَد، بُود عکس گدا

در این حالت است که دل تمام صورتهای بیرونی را در خود منعکس میکند، یعنی هر آنچه در ذهن عارف نقش میبندد، از او نیستند، بلکه فقط تصویری است از یک وجود و صورت خارجی:

گر در آبی نخل یا عرجون نمود
جز ز عکس نخله ای بیرون نبود

در تگ آب ار ببینی صورتی
عکس بیرون باشد آن نقش، ای فتی

اما برای اینکه آب برکه دل خالی از هرگونه آشغال (برگرفته از نفس دروغین ما، من درون ما) بشود، باید این برکه را بکل از «من» تنقیه و پاک کرد تا روح الهی در ما جاری شود:

لیک تا آب از قذی خالی شدن
تنقیه شرط است در جوی بدن

تا نماند تیرگی و خس درو
تا امین گردد، نماید عکس رو

جز گلابه در تنت کو ای مقل
آب صافی کن ز گل، ای خصم دل

اما آنچه ما روزانه مشغول انجام آن هستیم، خاک ریختن بیشتر و گل آلود کردن این برکه دل است. ما با زندگی ناآگاهانه روزانه و خور و خواب بی هدف فقط کثیفی و آشغال بیشتر را به روح خود می افزاییم:

تو بر آنی هر دمی کز خواب و خور
خاک ریزی اندرین جو بیشتر

پس دیدیم که ذهن خوانی نه معجزه ای است و نه کار عجیب و غریب. در آموزشی که مولانا به سادگی بیان فرمود، دو نکته اساسی وجود دارد: اول این که باید در لحظه حال زندگی کرد و این چیزی است که بیشتر طریقت ها به آن می پردازند (پایان گفت و گوی ذهنی و زندگی در لحظه اکنون). چیزی که عرفان ایرانی بر آن تأکید دارد این است که عشق حق را در دل خود زنده کن، آنگاه برکه دل به نور خورشید عشق و مهر روشن میشود و فقط در این صورت است که عارف می شوی و به قدرتهایی دست پیدا میکنی که مختص خداوند است. چرا که فنای در خداوند می شوی، چنان که قطره در دریا فنا میشود و خودش تبدیل به دریا می شود و صاحب قدرت دریا می شود. کسی که نور عشق در دلش جلوه کرد و فنا شد، نیازی به تمرین ذهن خوانی ندارد. او میتواند در یک ذهن همه ذهنا را ببیند و بخواند و ذهن همه را دگرگون کند (به شرطی که صلاح باشد). نکته دوم اینکه به پاک کردن دل از گرد و خاک بپردازیم که این خود شرط رسیدن به سکوت ذهنی است. تا زمانی که ما بر روی نفس خود کار نکنیم، قادر نخواهیم بود بر ذهن خود مسلط شویم و این خود پیش شرط رسیدن به بودن در اکنون است.
اندرز مولانا به کسانی که به دنبال ذهن خوانی و قدرتهای مشابه هستند این است که به جای کسب این قدرتهای کوچک، دل خود را صاف و ذهن خود را پاک و عشق خدایی را درون خود بیدار کنید تا به همه چیز دست یابید (چون صد آمد نود هم پیش ماست):

چون دل آن آب زینها خالی است
عکس روها از برون در آب جست

پس ترا باطن مصفا ناشده
خانه پر از دیو و نسناس و دده

ای خری ز استیزه ماند در خری
کی ز ارواح مسیحی بو بری؟

کی شناسی، گر خیالی سر کند؟
کز کدامین مکمنی سر بر کند؟

چون خیالی می‌شود در زهد تن
تا خیالات از درونه روفتن

عکس: ‏چگونه عرفا از ضمیر و افکار دیگران با خبر می شوند؟

درباره این که چطور می توان ذهن افراد را خواند مطالب فراوان نوشته شده و آموزشهایی نیز از سوی اساتید فن داده شده که بسیار موضوع را پیچیده و سنگین جلوه داده و طوری بیان شده که این کار از عهده ما خارج است و فقط مختص اساتید بزرگ است. البته دست یابی به این ویژگی کار سختی است و این که به چه منظوری قصد آنرا داریم نیز بسیار اهمیت دارد.در آموزه های یوگا و برخی آموزشهای باطنی، راههایی برای این منظور آموزش داده می شود و هدف آن نیز عمدتا" به منظور کسب قدرت (مادی یا اجتماعی) می باشد ولی باید بدانیم که بزرگ ترین استادان این کار در مقابل عرفای ما (و کسانی که در مسیر سلوک و عرفان واقعی به این موهبت دست یافته اند) همچون پشه ای در مقابل عقاب هستند. آنها فقط به بخش کوچکی از قدرت معنوی دست یافته و در جهت کسب قدرت و شهرت استفاده کرده اند ولی عرفا به دنبال کسب قدرت نبوده اند و هدفشان جز وصال به معشوق نیست و در مسیر خود نیز به این موهبت ها دست یافته اند و هر آینه فقط در جهت کمک به انسانها و فقط در مواقع لازم و ضروری مجبور به استفاده از آن شده اند. (لطفا به اشعاری که قید شده توجه فرمائید)

مولانای بزرگ و استاد کم نظیر عرفان واقعی؛ داستان عارفی را در دفتر پنجم نقل میکند که پس از کش و قوسهای بسیار سرانجام دستوری از حق دریافت میکند که در خانه بنشیند و به هر محتاجی که نزد او می آید کمک نماید. آن عارف که شیخ محمد سررزی غزنوی نام دارد بدون این که مراجعه کننده تقاضای خود را طرح کند، متوجه منظور او شده و خواسته او را (قرض یا هر چیز دیگر) بر آورده میکرد. مردم از عمل شیخ متعجب شدند و چگونگی آنرا پرسیدند. در اینجا مولانا در پاسخی که شیخ به مردم می دهد، روش ذهن خوانی را به شیوه ای بسیار ساده و قابل فهم بیان می فرماید:

حاجت خود گر نگفتی آن فقیر
او بدادی و بدانستی ضمیر

آنچ در دل داشتی آن پشت‌خم
قدر آن دادی بدو، نه بیش و کم

پس بگفتندی: چه دانستی که او
این قدر اندیشه دارد، ای عمو؟

او بگفتی: خانهٔ دل خلوت است
خالی از کدیه، مثال جنت است

اندرو جز عشق یزدان کار نیست
جز خیال وصل او، دیار نیست

برکه یا حوضی پر از آب زلال را تصور کنید که فارغ از هر گونه موج و بادی در سکوت خود به سر می برد و نور خورشید در آن منعکس شده است. اگر کوچک ترین سایه ای از بالای سر برکه عبور کند، به راحتی و وضوح قابل مشاهده است. 
حال ذهن و اندیشه شیخ نیز این گونه است. فقط در لحظه اکنون زندگی می کند و مهمتر اینکه نور خداوند در آن جلوه کرده و آن قدر در سکوت ذهنی و فارغ از هر گونه گفت و گوی ذهنی قرار دارد که اگر اندیشه دیگری در سرش خطور کند (در ذهنش ایجاد شود)، متوجه میشود که از آن خودش نیست و متعلق به دیگری است. پس در اینجا هر چه را که در ذهنش سایه انداخته می داند و می بیند و متوجه می شود که بازتاب ذهن دیگری می باشد. اما نکته مهم برای رسیدن به این سکوت ذهنی و درونی این است که انسان بر نفسش مسلط شده باشد و دل را از هرگونه فکری به جز خدا خالی کرده باشد. دلی که از هر گونه نیک و بد و هرگونه تعلقی و قضاوتی خالی شده باشد:

خانه را من روفتم از نیک و بد
خانه‌ام پرست از عشق احد

هرچه بینم اندرو غیر خدا
آنِ من نَبوَد، بُود عکس گدا

در این حالت است که دل تمام صورتهای بیرونی را در خود منعکس میکند، یعنی هر آنچه در ذهن عارف نقش میبندد، از او نیستند، بلکه فقط تصویری است از یک وجود و صورت خارجی:

گر در آبی نخل یا عرجون نمود
جز ز عکس نخله ای بیرون نبود

در تگ آب ار ببینی صورتی
عکس بیرون باشد آن نقش، ای فتی

اما برای اینکه آب برکه دل خالی از هرگونه آشغال (برگرفته از نفس دروغین ما، من درون ما) بشود، باید این برکه را بکل از "من" تنقیه و پاک کرد تا روح الهی در ما جاری شود:

لیک تا آب از قذی خالی شدن
تنقیه شرط است در جوی بدن

تا نماند تیرگی و خس درو
تا امین گردد، نماید عکس رو

جز گلابه در تنت کو ای مقل
آب صافی کن ز گل، ای خصم دل

اما آنچه ما روزانه مشغول انجام آن هستیم، خاک ریختن بیشتر و گل آلود کردن این برکه دل است. ما با زندگی ناآگاهانه روزانه و خور و خواب بی هدف فقط کثیفی و آشغال بیشتر را به روح خود می افزاییم:

تو بر آنی هر دمی کز خواب و خور
خاک ریزی اندرین جو بیشتر

پس دیدیم که ذهن خوانی نه معجزه ای است و نه کار عجیب و غریب. در آموزشی که مولانا به سادگی بیان فرمود، دو نکته اساسی وجود دارد: اول این که باید در لحظه حال زندگی کرد و این چیزی است که بیشتر طریقت ها به آن می پردازند (پایان گفت و گوی ذهنی و زندگی در لحظه اکنون). چیزی که عرفان ایرانی بر آن تأکید دارد این است که عشق حق را در دل خود زنده کن، آنگاه برکه دل به نور خورشید عشق و مهر روشن میشود و فقط در این صورت است که عارف می شوی و به قدرتهایی دست پیدا میکنی که مختص خداوند است. چرا که فنای در خداوند می شوی، چنان که قطره در دریا فنا میشود و خودش تبدیل به دریا می شود و صاحب قدرت دریا می شود. کسی که نور عشق در دلش جلوه کرد و فنا شد، نیازی به تمرین ذهن خوانی ندارد. او میتواند در یک ذهن همه ذهنا را ببیند و بخواند و ذهن همه را دگرگون کند (به شرطی که صلاح باشد). نکته دوم اینکه به پاک کردن دل از گرد و خاک بپردازیم که این خود شرط رسیدن به سکوت ذهنی است. تا زمانی که ما بر روی نفس خود کار نکنیم، قادر نخواهیم بود بر ذهن خود مسلط شویم و این خود پیش شرط رسیدن به بودن در اکنون است.
اندرز مولانا به کسانی که به دنبال ذهن خوانی و قدرتهای مشابه هستند این است که به جای کسب این قدرتهای کوچک، دل خود را صاف و ذهن خود را پاک و عشق خدایی را درون خود بیدار کنید تا به همه چیز دست یابید (چون صد آمد نود هم پیش ماست):

چون دل آن آب زینها خالی است
عکس روها از برون در آب جست

پس ترا باطن مصفا ناشده
خانه پر از دیو و نسناس و دده

ای خری ز استیزه ماند در خری
کی ز ارواح مسیحی بو بری؟

کی شناسی، گر خیالی سر کند؟
کز کدامین مکمنی سر بر کند؟

چون خیالی می‌شود در زهد تن
تا خیالات از درونه روفتن‏

https://www.facebook.com/molanaoman/photos/a.693271864092672.1073741825.254049371348259/753649298054928/?type=1

پرواز بشقاب‌پرنده درحریم هوایی ایران/ عکس و فیلم

یک روزنامه آمریکایی با انتشار تصاویر و فیلم مدعی پرواز یک بشقاب پرونده در حریم هوایی ایران شد.

https://i2.wp.com/i.imgur.com/F5PcecU.jpg

UFO Depiction

 

 

 

 

 

 

 

https://i1.wp.com/www.aerotelegraph.com/sites/default/files/imagecache/w620/n238/ufo_0.jpg

به گزارش تسنیم، روزنامه آمریکایی هافینگتون پست مدعی شده مسافر یک هواپیمای تجاری فیلمی ضیط کرده که پرواز یک شی پرونده ناشناس در حریم هوایی ایران را نشان می‌دهد. بر اساس این گزارش، این شی ناشناس پرونده به شکل یک دیسک بوده و در زیر هواپیمای مسافربری مورد نظر در حال پرواز بوده است.

لینک ویدیو:

http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=q5_FRH6tLLc

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: