مولوي چه مي گويد؟


مولوي چه مي گويد؟

در كتاب ارزشمند مثنوي معنوي گاه ابياتي يافت مي شود كه در برگيرنده مضامين عرفاني بسيار والايي است و گاه اين ابيات اسرار فراواني را از زبان گوينده آن بيان مي كنند. هر كدام از اين ابيات مي تواند منشاء كتابي قطور باشند.

1- بدن اوليا در اثر نزديكي به خداوند و تماس با نور الهي، كم كم تغيير ماهيت مي دهد و عوض مي شود هرچند شكل ظاهري آن عوض نمي شود و تغييري در ظاهر بدن به وجود نمي آيد اما ماهيت بدن اوليا و روح هاي بزرگ ديگر همان بدن سابق نيست.(مولوي در داستان شيخ محمد سررزي، حكايت شيخي را بيان مي كند كه به مدت هفت سال در بيابان فقط برگ رز خورده و به همين خاطر رنگ بدن اش نيز به رنگ سبز در آمده است. جالب است كه مي توان از اين خاصيت براي تحقيقات ديگري نيز استفاده كرد. آنچه پيداست رنگ بدن انسان با توجه به نوع خوراكي هاي او قابل تغيير است و اگر نوع غذايي كه وارد بدن مي شود عوض شود امكان تغيير سيستم رنگدانه هاي پوست و در نتيجه رنگ پوست نيز براي انسان محتمل است)
وين بدن كه دارد آن شيخ فطن
چيز ديگر گشت كم خوانش بدن(مثنوي معنوي-دفتر پنجم-بيت 2717)

2- برخي انسانها توانايي ديدن طبقات اختري را در روي زمين و و در حالت بيداري به دست مي اورند و در حين ديدن اشياء فيزيكي در روي زمين، همزمان مي توانند طبقات اختري و حتي بالاتر از ان را نيز ببينند. در برخي اوقات به اين حالت، دو شقگي ذهن يا دو شقگي آگاهي مي گويند كه گويي اگاهي در يك زمان در دو مكان مختلف حضور دارد.
آن ديده كز اين ايوان، ايوان دگر بيند
صاحب نظري باشد شيرين لقبي باشد(ديوان شمس- غزل شماره 595)

3- مولوي معتقد است كه به خاطر نور بسيار زياد ذات الهي، انسان توانايي ديدن ذات را ندارد و بنابراين بايد به تجلي هاي آن بنگرد تا خود ذات.
ز نورافشان ز نورافشان نتاني ديد ذاتش را
ببين باري ببين باري تجلي صفاتي را(ديوان شمس- غزل شماره 70)

‏مولوي چه مي گويد؟

در كتاب ارزشمند مثنوي معنوي گاه ابياتي يافت مي شود كه در برگيرنده مضامين عرفاني بسيار والايي است و گاه اين ابيات اسرار فراواني را از زبان گوينده آن بيان مي كنند. هر كدام از اين ابيات مي تواند منشاء كتابي قطور باشند.

1- بدن اوليا در اثر نزديكي به خداوند و تماس با نور الهي، كم كم تغيير ماهيت مي دهد و عوض مي شود هرچند شكل ظاهري آن عوض نمي شود و تغييري در ظاهر بدن به وجود نمي آيد اما ماهيت بدن اوليا و روح هاي بزرگ ديگر همان بدن سابق نيست.(مولوي در داستان شيخ محمد سررزي، حكايت شيخي را بيان مي كند كه به مدت هفت سال در بيابان فقط برگ رز خورده و به همين خاطر رنگ بدن اش نيز به رنگ سبز در آمده است. جالب است كه مي توان از اين خاصيت براي تحقيقات ديگري نيز استفاده كرد. آنچه پيداست رنگ بدن انسان با توجه به نوع خوراكي هاي او قابل تغيير است و اگر نوع غذايي كه وارد بدن مي شود عوض شود امكان تغيير سيستم رنگدانه هاي پوست و در نتيجه رنگ پوست نيز براي انسان محتمل است)
وين بدن كه دارد آن شيخ فطن
چيز ديگر گشت كم خوانش بدن(مثنوي معنوي-دفتر پنجم-بيت 2717)

2- برخي انسانها توانايي ديدن طبقات اختري را در روي زمين و و در حالت بيداري به دست مي اورند و در حين ديدن اشياء فيزيكي در روي زمين، همزمان مي توانند طبقات اختري و حتي بالاتر از ان را نيز ببينند. در برخي اوقات به اين حالت، دو شقگي ذهن يا دو شقگي آگاهي مي گويند كه گويي اگاهي در يك زمان در دو مكان مختلف حضور دارد.
آن ديده كز اين ايوان، ايوان دگر بيند
صاحب نظري باشد شيرين لقبي باشد(ديوان شمس- غزل شماره 595)

3- مولوي معتقد است كه به خاطر نور بسيار زياد ذات الهي، انسان توانايي ديدن ذات را ندارد و بنابراين بايد به تجلي هاي آن بنگرد تا خود ذات.
  ز نورافشان ز نورافشان نتاني ديد ذاتش را
ببين باري ببين باري تجلي صفاتي را(ديوان شمس- غزل شماره 70)

4- برخي از روح ها در مسير تكامل خود، امتيازاتي به دست مي آورند كه آنها را در تشخيص حق از باطل يا خوب و بد ياري مي كند. اين قوه تشخيص در دين اسلام فرقان و در عرفان هندي به نام وي وك ناميده مي شود. كسي كه داراي فرقان يا وي وي است بدون كمك ديگران توانايي تشخيص خوب و بد را به دست مي آورد.
هركه را در جان خدا بنهد محك
هر يقين را باز داند او ز شك(مثنوي معنوي- دفتر اول- بيت 300 )

5- مولوي همچون ساير عرفا و انديشمندان به انسان مي گويد كه لذت واقعي در درون بدست مي آيد و ان را در بيرون از وجود خود جستن و در درون قصرها كاخ و گلستانها به به دنبال لذت و شادماني و سعادت گشتن، ابلهي است. 
راه لذت از درون دان نز برون
ابلهي دان جستن قصر و حصون(مثنوي معنوي- دفتر ششم - بيت 3419 )

6- يكي از بزرگترين نكته ضعف هاي انسان خشم و شهوت مي باشد. مولوي خشم و شهوت را يكي از مهم ترين ابزارهاي نفس مي داند و معتقد است كه انسان در مسير كمال خود، ابتدا بايد بر اين دو غلبه كند. انرژي كيهاني وقتي وارد بدن انسان مي شود مي تواند به طرق مختلفي به منصه ظهور برسد. اين انرژي در اكثرا مواقع به صورت خشم و شهوت ظاهر مي شود كه شاخصه مهم روح هاي نابالغ در اين دنياست. افراد روحاني انرژي را به نقاط بالاتر وجود خود هدايت مي كنند كه به صورت هاي گوناگوني از جمله عشق و مهرباني و ترحم و نوع دوستي و ... در مي آيد.
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو؟
طالب مردي چنينم كو به كو(مثنوي معنوي- دفتر پنجم-بيت2893)

7- مولوي در اين بيت ابتدا اظهار مي دارد كه قبل از تولد، به مدت هزاران سال همانند ذرات هوا در محل و جايگاه مشخصي بوده كه صف مطار(پريدن يا محل پريدن) را به آن نسبت مي دهد. يكي از خاصيت هاي هوا كه در رابطه با انسان در اين بيت مطرح است، سبكي يا بدون كالبد بودن ان است و پريدن هم صفتي همرديف با اين سبكي و بي وزني است.
صد هزاران سال بودم در مطار
همچون ذرات هوا بي اختيار(مثنوي معنوي- دفتر ششم-بيت 220)

8-مولوي معتقد به دنياي درون است و مي گويد كه براي راه يافتن به دنياي درون، انسان بايد ادراك و حواس ظاهري خويش را از خود دور كرده و آن را تعطيل نمايد. در صورت تعطيلي حواس ظاهري، حواس باطني انسان مجالي براي ظهور و خودنمايي پيدا مي كند.
راه كن در اندرون ها خويش را
دور كن ادراك غير انديش را(مثنوي معنوي- دفتر ششم-بيت 3096)

9- در اين بيت مولوي بيان مي كند كه هر خيالي كه انسان در اين دنيا آن را به وجود مي آورد در جهاني ديگر(عالم خيال) آن خيالات به صورت اشكال و تصاوير قابل مشاهده است. (در كتب عرفاني معاصر نيز به اين مورد اشاره شده كه در جهان اختري افكار انسان به صورت اشكال قابل مشاهده است.)
اين خيال اينجا نهان، پيدا اثر
زين خيال آنجا بروياند صور(مثنوي معنوي- دفتر پنجم-بيت1790)

10-كائنات داراي طبقات بي شماري است كه هر كدام از اين طبقات داراي دروازه ي مخصوصي مي باشد و  در هر دروازه محافظاني وجود دارد. روح بدون اجازه خاص نمي تواند وارد طبقات بالاتر شود و يا بايد در كنار استاد خاصي باشند تا مجوز ورود به نواحي بالاتر را بدست آورند يا بايد در انتظار عنايتي از طرف مقامات روحاني والاتر باشند. بدون استاد در مناطق لطيف تا اندازه اي مي توان پيش رفت بعد از ان سير خود به خود متوقف مي گردد.
مي زن آن حلقه در و بر باب بيست
از سوي بام فلكتان راه نيست(مثنوي معنوي-دفتر چهارم-بيت3330)

11- مولوي اعتقاد دارد كه خداوند هميشه بنده اي از برگزيدگان خود را به سوي انسان مي فرستد كه اين فرستاده باعث بيداري شخص مي گردد. همانگونه كه روغن در درون دوغ پنهان شده، به اعتقاد مولوي روح يا حقيقت الهي نيز در درون انسان ها به صورت خاموش و به زباني بهتر به صورت بالقوه وجود دارد ولي مردي از تبار روح الهي لازم است تا به واسطه حضور او- همانگونه كه دوغ را داخل خمره مي جنبانند تا روغن از ان جدا شود- مجراهاي روحاني انسان ابتدا تميز و سپس باز شود تا شايستگي دريافت نور الهي را داشته باشد. (همانگونه كه در زندگي خود مولوي، اين فرستاده شمس تبريزي بود كه به واسطه حضور او مولوي پر و بال روحاني خود را گشود و آتش در دل عاشقان عالم انداخت)  
تا فرستد حق، رسولي، بنده اي
دوغ را در خمره جنباننده اي(مثنوي معنوي- دفتر چهارم- بيت3033)

12-مولوي در اين بيت تفاوتي بين روح طبيعي و جان قائل شده است هر چند در بيت هاي ديگر مثنوي معنوي اين تفاوت وجود ندارد. منظور از حليه يا زيور روح در اين بيت كه به اعتقاد مولوي قابل فساد و نابودي است احتمالا اكتساباتي است كه روح در مقامات يا منازل مربوط به خود به دست مي آورد. مولوي اشاره مي كند كه انسان بايد به دنبال روح الهي يا جاني باشد كه در آسمانهاست. 
حليه ي روح طبيعي هم فناست
حليه آن جان طلب، كان بر سماست(مثنوي معنوي- دفتر چهارم- 1841)

13-مولوي اعتقاد دارد كه انسان مي تواند به وسيله تجريد، از بدن خود خارج شده و به سير سماوات بپردازد و همانند ستاره فلك ها را در نوردد. در مصرع دوم نيز پا را رفته گذاشته و مي گويد كه حتي مي تواند در مناطقي كه بدون فلك هستند نيز سيري متفاوت داشته باشد. احتمالا بدون گردون اشاره به طبقه روح و بالاتر از آن دارد كه در آن حالت دوگانگي جهان هاي تحتاني وجود ندارد.
چون ستاره سير بر گردون كني
بلكه بي گردون سفر بي چون كني(مثنوي معنوي - دفتر سوم- بيت 1287)

14- مولوي معتقد است كه در هر دوره و عصري از زندگي انسان، ولي يا قطبي وجود دارد كه انسان براي رهايي روحاني خود ناچار است او را بشناسد. به اعتقاد وي اين سيستم تا آخر الزمان باقي است. در ابياتي ديگر مي گويد كه اين ولي قائم مي تواند خواه از نسل عمر خواه از نسل علي باشد و اختصاص به گروه و طايفه خاصي ندارد. ولي قائم مي تواند اشاره به امام زنده در قيد حيات يا استاد روحاني- معنوي در قيد حيات نيز داشته باشد.
پس به هر دَوري ولي ئي قائم است
تا قيامت آزمايش دائم است(مثنوي معنوي-دفتر دوم-بيت 815)‏

4- برخي از روح ها در مسير تكامل خود، امتيازاتي به دست مي آورند كه آنها را در تشخيص حق از باطل يا خوب و بد ياري مي كند. اين قوه تشخيص در دين اسلام فرقان و در عرفان هندي به نام وي وك ناميده مي شود. كسي كه داراي فرقان يا وي وي است بدون كمك ديگران توانايي تشخيص خوب و بد را به دست مي آورد.
هركه را در جان خدا بنهد محك
هر يقين را باز داند او ز شك(مثنوي معنوي- دفتر اول- بيت 300 )

5- مولوي همچون ساير عرفا و انديشمندان به انسان مي گويد كه لذت واقعي در درون بدست مي آيد و ان را در بيرون از وجود خود جستن و در درون قصرها كاخ و گلستانها به به دنبال لذت و شادماني و سعادت گشتن، ابلهي است.
راه لذت از درون دان نز برون
ابلهي دان جستن قصر و حصون(مثنوي معنوي- دفتر ششم – بيت 3419 )

6- يكي از بزرگترين نكته ضعف هاي انسان خشم و شهوت مي باشد. مولوي خشم و شهوت را يكي از مهم ترين ابزارهاي نفس مي داند و معتقد است كه انسان در مسير كمال خود، ابتدا بايد بر اين دو غلبه كند. انرژي كيهاني وقتي وارد بدن انسان مي شود مي تواند به طرق مختلفي به منصه ظهور برسد. اين انرژي در اكثرا مواقع به صورت خشم و شهوت ظاهر مي شود كه شاخصه مهم روح هاي نابالغ در اين دنياست. افراد روحاني انرژي را به نقاط بالاتر وجود خود هدايت مي كنند كه به صورت هاي گوناگوني از جمله عشق و مهرباني و ترحم و نوع دوستي و … در مي آيد.
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو؟
طالب مردي چنينم كو به كو(مثنوي معنوي- دفتر پنجم-بيت2893)

7- مولوي در اين بيت ابتدا اظهار مي دارد كه قبل از تولد، به مدت هزاران سال همانند ذرات هوا در محل و جايگاه مشخصي بوده كه صف مطار(پريدن يا محل پريدن) را به آن نسبت مي دهد. يكي از خاصيت هاي هوا كه در رابطه با انسان در اين بيت مطرح است، سبكي يا بدون كالبد بودن ان است و پريدن هم صفتي همرديف با اين سبكي و بي وزني است.
صد هزاران سال بودم در مطار
همچون ذرات هوا بي اختيار(مثنوي معنوي- دفتر ششم-بيت 220)

8-مولوي معتقد به دنياي درون است و مي گويد كه براي راه يافتن به دنياي درون، انسان بايد ادراك و حواس ظاهري خويش را از خود دور كرده و آن را تعطيل نمايد. در صورت تعطيلي حواس ظاهري، حواس باطني انسان مجالي براي ظهور و خودنمايي پيدا مي كند.
راه كن در اندرون ها خويش را
دور كن ادراك غير انديش را(مثنوي معنوي- دفتر ششم-بيت 3096)

9- در اين بيت مولوي بيان مي كند كه هر خيالي كه انسان در اين دنيا آن را به وجود مي آورد در جهاني ديگر(عالم خيال) آن خيالات به صورت اشكال و تصاوير قابل مشاهده است. (در كتب عرفاني معاصر نيز به اين مورد اشاره شده كه در جهان اختري افكار انسان به صورت اشكال قابل مشاهده است.)
اين خيال اينجا نهان، پيدا اثر
زين خيال آنجا بروياند صور(مثنوي معنوي- دفتر پنجم-بيت1790)

10-كائنات داراي طبقات بي شماري است كه هر كدام از اين طبقات داراي دروازه ي مخصوصي مي باشد و در هر دروازه محافظاني وجود دارد. روح بدون اجازه خاص نمي تواند وارد طبقات بالاتر شود و يا بايد در كنار استاد خاصي باشند تا مجوز ورود به نواحي بالاتر را بدست آورند يا بايد در انتظار عنايتي از طرف مقامات روحاني والاتر باشند. بدون استاد در مناطق لطيف تا اندازه اي مي توان پيش رفت بعد از ان سير خود به خود متوقف مي گردد.
مي زن آن حلقه در و بر باب بيست
از سوي بام فلكتان راه نيست(مثنوي معنوي-دفتر چهارم-بيت3330)

11- مولوي اعتقاد دارد كه خداوند هميشه بنده اي از برگزيدگان خود را به سوي انسان مي فرستد كه اين فرستاده باعث بيداري شخص مي گردد. همانگونه كه روغن در درون دوغ پنهان شده، به اعتقاد مولوي روح يا حقيقت الهي نيز در درون انسان ها به صورت خاموش و به زباني بهتر به صورت بالقوه وجود دارد ولي مردي از تبار روح الهي لازم است تا به واسطه حضور او- همانگونه كه دوغ را داخل خمره مي جنبانند تا روغن از ان جدا شود- مجراهاي روحاني انسان ابتدا تميز و سپس باز شود تا شايستگي دريافت نور الهي را داشته باشد. (همانگونه كه در زندگي خود مولوي، اين فرستاده شمس تبريزي بود كه به واسطه حضور او مولوي پر و بال روحاني خود را گشود و آتش در دل عاشقان عالم انداخت)
تا فرستد حق، رسولي، بنده اي
دوغ را در خمره جنباننده اي(مثنوي معنوي- دفتر چهارم- بيت3033)

12-مولوي در اين بيت تفاوتي بين روح طبيعي و جان قائل شده است هر چند در بيت هاي ديگر مثنوي معنوي اين تفاوت وجود ندارد. منظور از حليه يا زيور روح در اين بيت كه به اعتقاد مولوي قابل فساد و نابودي است احتمالا اكتساباتي است كه روح در مقامات يا منازل مربوط به خود به دست مي آورد. مولوي اشاره مي كند كه انسان بايد به دنبال روح الهي يا جاني باشد كه در آسمانهاست.
حليه ي روح طبيعي هم فناست
حليه آن جان طلب، كان بر سماست(مثنوي معنوي- دفتر چهارم- 1841)

13-مولوي اعتقاد دارد كه انسان مي تواند به وسيله تجريد، از بدن خود خارج شده و به سير سماوات بپردازد و همانند ستاره فلك ها را در نوردد. در مصرع دوم نيز پا را رفته گذاشته و مي گويد كه حتي مي تواند در مناطقي كه بدون فلك هستند نيز سيري متفاوت داشته باشد. احتمالا بدون گردون اشاره به طبقه روح و بالاتر از آن دارد كه در آن حالت دوگانگي جهان هاي تحتاني وجود ندارد.
چون ستاره سير بر گردون كني
بلكه بي گردون سفر بي چون كني(مثنوي معنوي – دفتر سوم- بيت 1287)

14- مولوي معتقد است كه در هر دوره و عصري از زندگي انسان، ولي يا قطبي وجود دارد كه انسان براي رهايي روحاني خود ناچار است او را بشناسد. به اعتقاد وي اين سيستم تا آخر الزمان باقي است. در ابياتي ديگر مي گويد كه اين ولي قائم مي تواند خواه از نسل عمر خواه از نسل علي باشد و اختصاص به گروه و طايفه خاصي ندارد. ولي قائم مي تواند اشاره به امام زنده در قيد حيات يا استاد روحاني- معنوي در قيد حيات نيز داشته باشد.
پس به هر دَوري ولي ئي قائم است
تا قيامت آزمايش دائم است(مثنوي معنوي-دفتر دوم-بيت 815)

Posted on نوامبر 9, 2014, in عرفان. Bookmark the permalink. ۱ دیدگاه.

  1. ساده ترین خصوصاتی که اولیای الهی دارند:
    1.آرامش
    2.صبر
    3.نشاط
    و…
    دیدن طبقات اختری یعنی فرا دید،دید انسان رحمانی میشود یعنی حتی حاضر به کندن یک برگ کوچیک درخت هم نمیشود،حتی با احترام پا به زمین میگذارد،همه چیز آفریده شده را فقط هدف مند میبیند
    نور زیاد منظور شدت آگاهی و ادراکتی که برای او نائل میشود باز هم نمیتواند گل روی او را ببیند! چون در این جهان فقط تجلیات او را میتوان دید و تا دیدن ذات او باید در عدم قرار گرفت!
    جایی که نه مکان نه زمان نه تضاد نه ابعاد دیگر شامل میشود! هیچی
    اما در هیچی چیزهایی هست که ذهن قادر به تبدیل آن نیست و نیاز داره تا به اون مقصد مراحلی را طی کند و یه سری ادراکاتی را کسب کند و برای دیدن عدم حاضر باشد.
    شما فرض کنید چند نوع رنگ جدید پیدا شده آیا میتوان نام گذاری کرد؟ آیا میتوان رنگ جدید را نشان داد؟
    نیاز هست که انسان به منبع کل دسترسی پیدا کنه همین.
    خداوند یک منبع کل هست و طریقه اتصال به منبع کل از وجود انسان سرچشمه میگیرد.این یک جرقه ای هست که بعد از مرگ به آن دست پیدا میکنیم و میشود فرامکان که مکان حذف میشود. در این جهان ما نیاز داریم که به کل وصل بشیم تا راه یکتایی را پیش بگیریم.
    دیدن وجه الله
    دیدن تجلیات الهی
    دیدن یکتایی
    دیدن هدفمند بودن انسان در جهان هستی
    خداوند نه صورت دارد نه جسم نه حتی انرژی هست!!!
    خداوند فقط هیچ است و نیست! یعنی عدم
    آن عدم چه مبارک جایی است

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: