سفرهای استرال پن اندو2 /گردش استرال نزدیک


قسمت اول:

سفرهای استرال پن اندو – مقدمه ای بر قدرتهای فراروانی و بدن استرال

قسمت دوم:

معمولا, شما ھرگز اولین تجربه استرال تان را فراموش نمیکنید. برای من در 21 ماه April سال 1990 رخ داد. آن شب خیلی آرام بود و نه خیلی سرد وقتیکه من مثل معمول حدودای یک صبح بخواب رفتم.

Pane Andov a self-described UFO researcher.

یک زمانی حدودای ساعات عبادت صبحگاھی, آگاه شدم که در وسط یک روئیای عجیب و غریب ھستم.
روئیایم خیلی روشن و زنده بود و میتوانستم خیلی آزادانه فکر کنم. موضوع خوابم درباره فلسفه اصیل
لاماھای تبتی و راه زندگی آنان بود. با پیدا کردن خودم در حکمت آنان, با تمام قلبم آرزو کردم که تا یکی
از آنان شوم. آرزویم خیلی واقعی و شدید بود که به یک نوعی ساختار اساسی روئیایم را تغییر داده بود. بدون مطلقا ھیچ اخطاری در سرم, شروع کردم به شنیدن یک صدای بلند در حال افزایش مثل «zzzz…» که منرا بدرون یک حالت آگاھی کامل بیدار کرده بود. از نظر فیزیکی کاملا فلج شده بودم و نمیتوانستم
حتی یک اینچ ھم تکان بخورم. سپس یک نیروی قدرتمندی را احساس کردم که دارد توی بدنم جریان می
یابد که حس و گمان نوعی انرژی الکتریکی بود. داشت منرا واقعا خوب به ارتعاش در می آورد اما وحشت نکردم. پس از چند ثانیه, نیروی فوق الذکر خیلی بیشتر قوی شد و صدای «zzzz…» نیز به نسبت آن بیشتر بلندتر شد.

در عمق وجودم, میدانستم که ھمان لحظه ایست که منتظرش بوده ام. عمیقا آرزو کردم تا بدن فیزیکی ام
را ترک کنم. چه معجزه ای! شروع به رخ دادن کرد. احساس قویه انرژی فوق الذکر با آن صدای «zzzz…» بلند متوقف شد و احساس کردم دارم از بدنم بلند میشوم. پس از تقریبا ٢٠ سانتیمتر به یک نوعی مدیریت کردم تا قضیه را کنترل کنم و شناور شدن را متوقف کنم. خواستم تا برعکس شوم تا بدن
فیزیکی ام را ببینم و فورا چنین اتفاقی افتاد. آن زیر دراز کشیده روی تخت با سرم به سمت راست قرار
گرفته بودم. آن لحظه که خودم را آنجا دراز کشیده روی تخت دیدم, با یک حس عظیمی از خوشحالی
غوطه ور شده بودم. مردم معمولا میگویند که اولین تجربه خروج از بدنشان با حس ترس یا وحشت
دنبال میشود, اما من احساسم خیلی آرام و شگفت انگیز بود. بعلاوه, چطور احساس شگفت انگیزی نباید
داشته باشیم وقتیکه در آن حالت به خودمان آنجا دراز کشیده روی تخت داریم مینگریم آنھم زمانیکه
شناور بالای تخت ھستیم و کاملا حس سرزنده بودن و آگاھی داریم؟ خب, در آگاھی خودم, آن افکار
اینطوری رفتند:

«دارم عمیقتر و بھتر از بدن فیزیکیم فکر میکنم. این حقیقت که بالای بدنم شناورم یعنی که داستانھای
درباره جھان استرال حقیقی اند. خب, پس باید اینم راست باشه که وقتی میمیریم اینجا می یایم.»

بعدش مدیریت کردم تا به بالاتر شناور شوم و خودم را در موقعیت عمودی قرار دھم. میتوانستم ھمه چیز
را در اتاقم ببینم. برایم عجیب و غریب بود زیراکه ھمه چیز در اتاقم به یک نوعی روشن و درخشان بود, اما مطمئن بودم که وقتی میخواستم بخوابم پرده اتاقم را کشیده بودم تا ھنگام خواب اتاق کاملا
تاریک باشد. بعد, آرزو کردم تا بدن استرالم را ببینم و آن ریسمان نقره ای که خیلی از نویسندگان رمزی
درباره اش نوشته بودند. وقتی بخودم نگاه کردم متوجه شدم که یک کپی دقیق شفاف از خودم ھستم با
خطی سفید بعنوان محیط مرئی بدن استرالم. بدن استرالم بھمان اندازه و شکل بدن فیزیکیم بود, مثل یک
کپی کامل اما کاملا شفاف. حدود یک سانتیمتر در تمام اطراف آن خط سفید محیط مرئی بدن استرالم
تاحدی از نور آبی که سوسو میزد بود انگار که در معرض ھوای جاری بود.

وقتیکه به ناحیه زیر معده ام در بدن استرالم نگاه کردم و بعد بھمان ناحیه در بدن فیزیکی ام نگاه کردم
ھیچ نوع ارتباطی مابین آنھا ندیدم. آن موضوع منرا کاملا از کنترل خارج کرد, خیلی گیجم کرد, چونکه اعتقاد به ریسمان نقره ای((silver cord آنقدر معروف بود که مطمئن بودم که آن ارتباط باید آنجا باشد اما نمیتوانستم آنرا ببینم.

از طرفی دیگر, میتوانستم کاملا ھرچیز دیگری را ببینم و حتی صداھای ماشینھا را که از بیرون می آمد
بشنوم. در آن لحظات گیجی, احساس کردم دارم آگاھی ام را از دست میدھم, اما مدیریت کردم تا خودم
را جمع و جور کنم و موقعیت شناور شدن در مرکز اتاقم را حفظ کنم. خودم را کاملا شل و سست کردم
و یکی دو ثانیه بعد احساس کردم با نوعی جریان نامرئی و عجیب و غریب دارم شناور میشوم که دارد
منرا به عقب میبرد. ھیچ تلاشی نکردم تا باھاش مبارزه کنم و فقط خودم را به موقعیت تازه بروز کرده
تطبیق دادم زیراکه کنجکاو بودم تا ببینم بعدش چی میشود.

جریان نامرئی فوق الذکر منرا به نزدکی دیواری که مرز دیوار اتاق من با برادر بزرگترم بود آورد. از
میان دیوار به آسانی و با حیرت عبور کردم. یادم می آید که یک احساس خیلی مورمور کننده در آن
لحظه بھم دست داد وقتیکه به آرامی از میان دیوار عبور کردم زیراکه بوضوح رنگ خاکستری بتن را
دیدم.

چیز دیگری که خاطرم ھست وارد شدن به اتاق برادرم بود, ھمچنان در حال به آرامی پرواز به سمت
عقب و ھمچنان سوار بر آن نیروی نامرئی. اتاق مطلقا ھمانطور بود که در بعد فیزیکی بود, و برادرم را
دیدم که روی تختش خوابیده. قالی, قاب عکسھا, نمای داخل اتاق و ھمه چیز ھمانطوری بود که باید کاملا
بنظر میرسیدند. برای یک لحظه, خواستم تا از جریانیکه داشت منرا عقبگرد حرکت میداد بیرون بیایم, و
در یک چشم برھم زدن, دوباره احساس کردم که کنترل کامل روی بدن خودم پیدا کردم. به سمت پنجره
اتاق چرخیدم و به صافی و ھمواری ازش عبور کردم. لحظه بعد, خودم را شناور در ارتفاع طبقه چھارم
یافتم. احساس آنکه در چنان ارتفاعی در طبقه چھارم آن بالا شناور در ھوا بودم آنھم بدون بدن فیزیکی,
سحرآمیز بود.

حتی با اینکه باور نکرده بودم که دارد چنین چیزی رخ میدھد. اما کاملا جلوی ساختمان را میدیدم با تمام
پنجره ھا و بالکن ھایش و ھرچیز دیگری که خوب آنھا را میشناختم, اما اینبار از یک منظره و دید
دیگر.

https://i2.wp.com/www.exohuman.com/wordpress/wp-content/uploads/2012/02/pane_1.jpg

وقتی مدیریت کردم تا خودم را حدود ٢٠ سانتیمتر از ساختمان دورتر کنم, میتوانستم ھمه آنھا را مشاھده
کنم. در آن لحظه معین, یک فکر جالب در آگاھیم آمد: «بدین دلیل است که بعد استرال را یک جھان
موازی خوانده اند. ھمه چیز کاملا ھمانطور است که در جھان فیزیکی است.»

بعد از حدود ١۵ ثانیه شناور شدن حدود ٢٠ متری از ساختمان محل زندگیم, این ایده به ذھنم آمد تا به
اطراف بروم و در آن طرف ساختمان در پارکینک ماشینھا فرود بیایم تا یک پلاک ماشین را به خاطر
بیاورم, که میتوانست بعنوان اثباتی بر تجربه خروج از بدن برای خودم قلمداد شود. متاسفانه در آن لحظه
شروع به احساس دوباره از دست دادن آگاھی ام نمودم. ثانیه بعد, ھمه چیز اطرافم کاملا تاریک شد.
چیزیکه خیلی بیشتر جالب توجه بود, ھنوز در یک حالت آگاھانه بودم اما نمیتوانستم چیزی را ببینم. چند
لحظه بعد, حس کردم که بدرون اتاقم برگشته ام. دیدم برگشت و بدن استرالم را دیدم که در یک موقعیت
افقی موازی شناور با بدن فیزیکی ام قرار دارد. در ھمان لحظه, به یاد دارم که نیروی قوی ای را
احساس کردم که منرا به پایین کشید. سعی کردم مقاومت کنم اما قویتر از من بود و منرا مستقیما بدرون
بدن فیزیکی ام به پایین کشاند.

لحظه بعد دوباره بدن فیزیکی ام را احساس کردم و بدون مطلقا ھیچ از دست دادن خاطره درباره آنچه که
اندکی پیش رخ داده باشد, از تختم بلند شدم و بخودم گفتم: «باورنکردنیست. انجامش دادم.»

یادم می آید احساس غوطه ورشدن با شادی و خوشحالی داشتم, تقریبا مثل یه بچه ای که اسباب بازی
خیلی مدت آرزو کرده اش را بھش داده باشند. خیلی چیزھا درباره برونفکنی استرال شنیده بودم اما این
تجربه ام یک چیز کاملا متفاوت بود.

نیاز به اثبات محکمتر

در آغاز سفرھای استرال تقریبا ھرفردی, یک نیاز و میل طبیعی وجود دارد تا فرد به خودش اثبات کند
که آنچه که در بعد استرال دیده است و شنیده است یک خیال باطل نیست بلکه واقعیت است. من ھم
مستثنی نبودم, لذا قویا احساس کردم تا به خودم اثبات کنم که ھرچیزیکه با بدن استرالم میدیدم واقعی
میبود. لذا, چند برونفکنی اول من در حقیقت در جستجویی برای مدرک و اثبات بودند.

این تجربه استرال برای من در ٢٨ ماه May سال 1990 رخ داد. چیزی حدود ٧ صبح بود. یک صدای قوی فزاینده مثل «zzzz…..» منرا دوباره از حالت خواب عمیق بیدار نمود. بدون ھیچ نوع اخطاری مانند دفعه اول آمد و منرا در یک حالت کاملا گوش به زنگ کشاند. من خودم را دراز کشیده به پھلوی چپم
یافتم اما دوباره کاملا فلج شده بودم. تنھا تفاوت از دفعه اول این بود که ایندفعه بدون اینکه من بخواھم در
روئیایم تاثیرگذار بوده باشم برای خودش بطور خودبخودی رخ داده بود. حتی نمیتوانم بیاد بیاورم که
داشتم چه روئیایی میدیدم. چیزی ناشناخته در من ماشه آزاد سازی آن نیروی عجیب و غریب را کشیده
بود و منرا بیدار کرده بود. بنظرم رسید که جائی مابین دو تا بعد زیستی مختلف گیر کرده ام. از نظر
فیزیکی نمیتوانستم حرکت کنم و حتی از نظر استرالی ھم نمیتوانستم حرکت کنم. یادم می آید بخودم گفتم: «بسیار خب , Pane فقط وحشت نکن و آرام بمون!»

خوشبختانه از عمویم آموخته بودم که آن نیروی الکتریکی عجیب و غریب با آن صدای فزاینده قوی مانند «zzzz…….» در حقیقت برخاستن ناگھانی انرژی کندالینی میباشد. بعدش دیگر آگاه شده بودم که در حقیقت ھرچیزیکه بخواھد در دنباله این اتفاق برایم رخ دھد کاملا بستگی به عکس العمل خودم به انرژی
کندالینی دارد.

برایم روشن بود که اگر افکارم آرام و کاملا پر از عشق کیھان باشند, انرژی کندالینی سبب توسعه آگاھی
من خواھد شد, اما اگر وحشت کنم و ترس نشان دھم, انرژی کندالینی وحشی خواھد شد و من نمیخواستم
بدانم که در آن حالت چه تجربه ای برایم رخ میدھد. عجیب و غریب بود, اما برخلاف آن حقیقت که
نمیتوانستم چشمانم را باز کنم, نور آبی رنگ عجیب و غریبی را در درونم داشتم میدیدم, زمانیکه
کندالینی فعال بود. بھرحال, بعد از اینکه روی عشق کیھانی متمرکز شدم و ھر چیز مثبت طبیعی دیگری
که میتوانستم بھش فکر کنم, نیروی کندالینی قدرتش را در چند موج زیاد کرد. صدای فزاینده اش
غیرقابل تحمل شد و فکر کردم میرود که بر اثر فشار این نیروی فزاینده منفجر شوم. لحظه بعد, نور فوق
الذکر شروع به بالا رفتن با سرعت زیاد در بدنم نمود. به یک نوعی, میدانستم که آن لحظه جدائی از بدن
فیزیکی دارد نزدیکتر میشود. وقتیکه نور مذکور به سرم رسید من فورا آرزو کردم تا بدن فیزیکی ام را
ترک کنم. ھمان ثانیه که آن آرزو را کردم, احساس نمودم که دارم به سمت پھلوی راستم شروع به جدا
شدن از بدن فیزیکی ام میکنم. وقتیکه قسمت سر بدن استرالم از بدن فیزیکی ام جدا شد, صدای فزاینده «zzzz…..» متوقف شد و دیگر ھیچ برخاست انرژی را دیگر احساس نکردم. اولین چیزیکه متوجه شدم این بود که صبح بود. اتاق با نور آفتاب روشن شده بود. من بدنم را دیدم که آنجا روی تخت دراز کشیده است.

وقتیکه به اطراف اتاقم نگاه کردم یک نقاشی روی دیوار سمت چپی ام دیدم, در را و یک پوستر با
درختان نخل روی یک ساحل اقیانوس زیبا روی دیوار طرف مقابل از تختم. مدیریت کردم تا نیمی از
بدن استرالم را از بدن فیزیکی ام جدا کنم وقتیکه صدای قدم زدن در بیرون از اتاق شنیدم. دوباره به سمت درب اتاقم نگاه کردم. دیدم که دستگیره درب اتاقم به آرامی دارد باز میشود و دیدم که مادرم سعی
دارد تا جائیکه میتواند بطور ساکت وارد اتاقم شود. او به بدن فیزیکی ام نگاه کرد و وقتی فھمید که
خوابیده ام, زیراکه نمیخواست بیدارم کند, کارش را ادامه داد و به آنطرف اتاقم رفت, نزدیک کمد شد و
کشوی وسطی را بازش کرد. من خودم را در موقعیت عجیب و غریبی یافتم. کاملا بیدار بودم, نیمه جدا
شده از بدن فیزیکی ام و در حال مشاھده کردن حرکات مادرم آنھم از نمائی که از دید بدن فیزیکی ام
برایم قادر نبود زیراکه من به پھلوی چپم خوابیده بودم و پشتم به موقعیتی بود که مادرم ایستاده بود.

مادرم یک تیشرت سبز رنگ متعلق به من را از کشوی کمد برداشت و کشو را بست, به آرامی بسمت
درب اتاق برگشت تا اتاق را ترک کند. در ھمان لحظه, یک ایده خوب به آگاھی ام خطور کرد. این یک
فرصت مناسب بود تا واقعیت این تجربه استرالی را که دارم مشاھده میکنم آزمایش کنم. خیلی سریع
بدرون بدن فیزیکی ام برگشتم و چشمان فیزیکی ام را باز کردم درست در لحظه ای که دیدم مادرم دارد
اتاق را ترک میکند با ھمان تیشرت سبز رنگ در دست راستش.

دوثانیه بعدش مادرم درب اتاق را بست و من دوباره تنھا شدم. برایم روشن شد که پس داشتم روئیا
نمیدیدم و قضیه واقعی بود. و ھمانطور که صحبت از موقعیت بدن فیزیکی ام در خواب کردم, برایم
غیرممکن بود که ببینم مادرم در اتاقم دارد چیکار میکند زیراکه من به پھلوی چپم خوابیده بودم و پشتم به
سمت مادرم و کمد بود. بلند شدم و فقط برای آزمایش کردن, رفتم مادرم را پیدا کنم و ازش بپرسم که
داشت در اتاقم چیکار میکرد. مادرم را در آشپزخانه یافتم که داشت تیشرت سبز رنگ را اطوکشی
میکرد. فقط بعنوان بذله گویی بھش نالیدم که در اتاقم بلند رفتار کرد و باعث شد تا بیدار شوم. او بھم با
غمخواری زیاد نگاه کرد و گفت که خیلی متاسف است, و اینکه نیاز داشت تا تیشرت منرا اطوکشی کند
زیراکه باید به یک جشن عروسی میرفتیم.

دوباره, فقط برای بذله گویی, پاسخ دادم که تمام ھفته را دنبال تیشرت سبز رنگم داشتم میگشتم و ازش
پرسیدم که کجا پیدایش کرده است. او پاسخ داد که تیشرتت با سایر تیشرت ھایت تمام مدت در کشوی
وسطی کمد اتاقت بوده است. بدنم با احساس شعف شروع به لرزش نمود. دوباره بھش پاسخ دادم که
داشتم فقط شوخی میکردم و مادرم را بوسیدم و به اتاقم برگشتم.

احساس بردن بلیط لاتاری را داشتم, زیراکه برایم کاملا روشن شد که دچار اوھام و خیالات نشده بودم, و
آن اتفاق واقعا رخ داده بود. این دومین مرتبه ای بود که بخودم نشان دادم که قادر به ترک کردن بدن
فیزیکی ام و دوباره بازگشتن به آن ھستم, بدون مطلقا ھیچ مشکلی با بیاد آوری خاطره آنجا از آنچه در
بعد استرال دیده ام. واقعیت این تجربه استرالی بھم مقادیر عظیمی از حس خود اطمینانی داده بود و حس
اینکه داشتم در مسیر درستی حرکت میکردم. اما ھنوز, بطور معمول روال انسانھا, باز ھم بیشتر نیاز
داشتم تا بخودم اثبات کنم که داستانھای درباره جھان استرال درست بوده اند. تصمیم گرفتم تا حتی سختتر از پیش تمرین کنم. کنجکاو بودم تا بیابم که دفعه بعدی وقتیکه تصمیم بگیرم تا بدن فیزیکی ام را ترک
کنم چه رخ میدھد.

گردش استرال نزدیک

در طی چند گردش استرال بعدی ام, به جمع آوری اطلاعات ادامه دادم, اطلاعاتی که بعنوان مدرک و اثبات بر اینکه این چیزھا دارند واقعا برایم رخ میدھند بودند. این یکی در تاریخ ٣ ماه September سال 1990 رخ داد:

اتفاق در حدودای ۶ صبح رخ داد, زمانیکه خواب عمیق بودم. بیاد ندارم که داشتم چه چیزی را خواب
میدیدم پیش از آنکه آگاه گردم, اما بیاد دارم که بخاطر چند تفاصیل عجیب بیدار شدم. لحظه ای که آگاه
گردیدم, تشخیص دادم که تمام چیزیکه میتوانستم ببینم تاریکی مطلق بود اما در ھمان زمان, بطور
عجیب و غریبی از محیط اطرافم آگاه بودم. بعدش حدود ۵ ثانیه بعد, شروع به احساس این کردم که به
نرمی روی نوعی سطح آب گونه شناور ھستم. در آغاز, حس خوب و آرامی داشت, اما شرایط در چند
ثانیه بعد تغییر کرد وقتیکه انرژی کندالینی فعال شد.

خیلی سریع اتفاق افتاد. منرا کاملا متعجب نمود و باید اعتراف کنم که منرا خیلی ترساند. حدود ۵ ثانیه
برایم طول کشید تا خودم را جمع و جور کنم و تشخیص دھم که دارد چه اتفاقی می افتد. امواج برقازیستی(bioelectric) در حال آمدن از ته ستون فقراتم خیلی سریع داشتند قدرت حاصل میکردند و برایم بنظر میرسید که اگرکه قویتر شوند من احتمالا زمان سختی را برای سر و کار داشتن باھاش خواھم
داشت. نمایش ادامه یافت و نیروی کندالینی شروع به تولید حتی صدای فزاینده قویتری نمود اما آن
باندازه ای که احساس تحمل ناپذیر انرژی قدرتمندی که داشت در ستون فقراتم زیاد میشد منرا مضطرب
نساخت.

لذا, بدون ھیچ تلاشی برای اینکه ھیچ نوع حرکت فیزیکی انجام دھم آرام ماندم. در ھمان لحظه, میدانستم
که به افکار مثبت نیاز دارم تا از پتانسیل تاریک نیروی کندالینی در امان باشم, لذا به بھترین شکلی که
میتوانستم متمرکز شدم روی چیزھای مثبت و خالص. وقتیکه کندالینی به نقطه سرم رسید, (که میتوانم
آنرا نقطه ای مابین ابروھایم تعریف کنم) میدانستم که شانس واضحی دارم تا بدن فیزیکی ام را دوباره
ترک کنم. نمیخواستم تا این فرصت را از دست دھم, لذا تقریبا فورا بطور ذھنی یک دستور قوی دادم:
«قصد دارم بدنم را ترک کنم.»

به یاد دارم که چطور بطور شگفت انگیزی به آسانی جواب داد, لذا لحظه بعد, جدائی از بدن فیزیکی ام
رخ داد. بھترین چیزیکه میتوانم برای آن جدائی توصیف کنم این است که مثل یک احساس مابین من, و
بدن فیزیکی ام بود بنحویکه ھزاران ریسمان انرژی نازک بینمان بود که در چند لحظه از ھم گسسته
شدند ھمراه با نوعی صدای عجیب و غریب که نمیتوانم بوضوح آنرا توصیفش کنم. پروسه برونفکنی
استرال اتمام یافت و خودم را در حال ارتفاع گرفتن از بدن فیزیکی ام یافتم. بدن استرالم برای من
ھمانطور که قبلا دیده بودمش و برایتان توصیف کردم بنظر رسید, کاملا شفاف و با نور آبی رنگ بقدر
کم سوسو کننده در اطراف محیط مرئی بدنم که بوسیله خطی سفید رنگ تعریف میشد.

برخلاف آن حقیقت که ھمان خوشحالی را دوباره برای اینکه خارج از بدنم ھستم احساس میکردم, آرام
ماندم و متمرکز. کمی بیشتر ارتفاع گرفتم و وقتیکه به یک متری بالای تختم رسیدم به آسانی مدیریت
کردم تا موقعیتم را تغییر دھم و عمودی شناور شوم, که بھم دید دیگری از بدن فیزیکی ام داد. چشمانم
بسته بودند, نفس کشیدنم عادی بود و در حقیقت, کل سیمای صورتم این احساس را بھم میداد که «من
دیگرم» مثل یه بچه دارد میخوابد.

بعد از اینکه بدن فیزیکی ام را خوب برانداز کردم و نتیجه گرفتم که ھمه چیز خوب است, روی اتاقم
متمرکز شدم. عموما اتاقم بنظرم عادی رسید, کمی آشفته از لباس ھایی که اینجا و آنجا در طول روز
گذاشته بودم. ھمه چیز سر جای خودش بود درست مثل واقعیت فیزیکی, لذا به پنجره اتاق نگاه کردم با
قصد بر اینکه نزدیکتر بروم. فورا به آنجا رسیدم و کمی ھم متعجب شدم که چقدر آسان به آنجا رسیدم.

با خودم فکر کردم: «خب, بزن بریم یه نگاھی اطراف بندازیم.» در یک ثانیه, انگار که بنوعی یک دستور غیر قابل منازعه صادر شده باشد, درست از میان پنجره به بیرون قدم برداشتم, دو قدم روی بالکن
برداشتم و بدرون ھوا پرش کردم. در لحظه سقوط کردن,(زیرا که در حقیقت ھنوز داشتم در راه فیزیکی
فکر میکردم) خودم را بلند کردم و مدیریت کردم تا یک پرواز ھموار آرام در ارتفاع تقریبا ١۵ متری
بالای پارک سرسبزی در ضلع شمالی ساختمان محل زندگیم داشته باشم. در خوشی زیاد و احساس
عظیمی بودم, حسیکه ھرگز نداشتم. ھنوز, بر خلاف تلاشم به توصیف اینکه چه احساسی داشتم, احساس
حقیقی پرواز در بدن استرال برای فردیکه آنرا حداقل برای یکبار ھم که شده تجربه نکرده است قابل
درک کردن نیست. بھترین چیزیکه میتوانم بیان کنم مانند یک آزادی لایتناھی است, که شما را در ھر
راھی که بتوانید بھش فکر کنید تامین میکند, و بھتان تصویری واضح از اینکه شما بخشی از این کیھان
ھستید را میدھد, که خیلی بمراتب عظیم تر از آن است که تا به حال تصورش را کرده اید.

بھرحال, بعد از حدود ٣٠ متر پرواز در ھوا معلق ماندم, برگشتم و به ساختمان محل زندگیم خیره شدم.
کم کم, داشتم شروع به کنترل ھای اولیه بدن استرالم عادت میکردم. چیزیکه داشتم میدیدم شگفت انگیز
بود زیراکه خودم را در موقعیتی میدیدم که بالکن ھای ساختمان محل زندگیم را ببینم آنھم از زاویه ای که ھرگز قبلا دسترسی بھش نداشتم. در آگاھی ام خاطرم ھست که بخودم گفتم: «وایستا تا دوستات درباره این بشنون.»

به ساختمان محل زندگیم برای حدود ١۵ ثانیه نگاه کردم و بعد برگشتم و نیروگاه برق کوچکی را که در حدود چند صد متر دورتر از ساختمان ما بود نظاره کردم. بعش بسمت بولوارد Asnom نگاه کردم که خیلی به خانه مان نزدیک بود و دیدم که شروع به پر شدن جمعیتی کرد که داشتند به سر کارشان
میرفتند. یادم میاد که دوباره احساس بزرگ خوبی بھم دست داد زیراکه یک تجربه وصف ناپذیر بود از
اینکه به این حقیقت آگاه بودم که بدن فیزیکی ام آنجا در آپارتمانمان بود و من در اینجا شناور در ھوا در
بدن استرالم ھستم و دارم بیدار شدن ھمسایه ھایم را نظاره میکنم.

به شرق نگاه کردم و دیدم خورشید دارد طلوع میکند و ھوای صبح ھم بدون ابر است. یک منظره زیبا
برای نظاره کردن بود. دوباره خودم را اجازه دادم تا بروم آنھم بدون ترس از سقوط کردن, بسمت شرق
پرواز کردم. بالای بولوارد پرواز کردم و بسمت محوطه گندم زار زرد رنگ ھمان نزدیکی به پرواز
ادامه دادم. بیاد دارم که در حدود ارتفاع ۵٠ متری پرواز میکردم و سرعتم حدود ٣٠ کیلومتر بر ساعت
بود. ھیچ نیازی به افزایش سرعت احساس نمیکردم زیراکه سرعت مذکور برایم خوشایند بود, ضمن
اینکه, تمام چیزھائیکه تا به حال با بدن استرالم داشتم تجربه میکردم تجربیاتی بود مبنی بر اینکه بدن
استرالم چگونه کار میکند, لذا نمیخواستم در انجام کارھا عجله ای کنم. تازه شروع به اکتشاف توانائیھایم
نموده بودم و نمیخواستم ھیچ کار احمقانه ای انجام دھم. فقط به قانون – خوب و آھسته – چسبیده بودم.

حس پرواز عالی بود. خیلی زود به انتھای محوطه گندم زار رسیدم و حالا داشتم بر فراز یک سوراخ
بزرگی که کارگران ساختمانی در زمین کنده بودند پرواز میکردم. آنھا با کامیونھای بزرگ بدینجا آمده
بودند تا خاکبرداری کنند برای استفاده در محلھای ساختمانی در جائی دیگر. خودم را زیاد بالای آن
سوراخ کنده شده در زمین نگه نداشتم, ھمچنان در حال پرواز بسمت شرق, و خودم را بالای رودخانه بزرگ مقدونیه یافتم. نام رودخانه مذکور Vardar بود و جریانش خیلی نزدیک از ھمسایگی ما عبور میکرد در حدود ٢٠٠ متر از بولوارد Asnom. بستر رودخانه Vardar بحالت زیگزاگ میرود و شھر اسکوپیا (مرکز مقدونیه) را به تقریبا ٢ بخش مساوی تقسیم میکند. ھرگز باورم نمیشد که بتوانم Vardar را از این ارتفاع و بدین طریق ببینم. به جلویم نگریستم و چند درخت سفید صنوبر خیلی بلند دیدم که خیلی نزدیک به بستر رودخانه Vardar بود.

درحالیکه پرواز میکردم به خیلی نزدیکی یکی از درختان مذکور رفتم و تقریبا در تماس با پوست سفید درختش بودم, و پرواز را به جھت ناحیه دیگری از اسکوپیا بنام Hipodrom ادامه دادم.

بزودی به نزدیکی ساختمانھای Hipodrom رسیدم. تصمیم گرفتم مستقیما به یکی از پارکینگ ھای ماشین یکی از ساختمانھا فرود بیایم. برایم جالب بود که بطرز شگفت انگیزی و بھمواری فرود آمدم,
بدون مطلقا ھیچ حسی از وزن در زمانیکه بر روی زمین رسیدم. پارکینگ ماشین مذکور تقریبا از
ماشین خالی بود, لذا چند قدم بسمت پیاده رو مجاورش برداشتم و مستقیما به آن ساختمان نگریستم. شروع
به مشاھده تمام ساختمان نمودم خصوصا بالکن ھایش و چیزی روی بالکن طبقه دوم که توجھم را
بخودش جلب کرد. آن یک دوچرخه قرمز رنگ بود, اما چیز جالب توجه درباره اش این بود که یکی از
چرخ ھایش مفقود بود.

زمانیکه داشتم به دوچرخه نگاه میکردم, احساس کردم که چیزی درست نبود و اینکه داشتم کنترل خودم
را از دست میدادم. چند ثانیه بعد, بینائی ام مه آلود شد, ساختمان شروع به ناپدید شدن از دیدم نمود و
احساس کردم که دارم نیرویم را سریعا از دست میدھم. تمرکزم کاملا شکسته شد و دوباره به حالت
تاریکی مطلق برگشتم. برای حدود ٢ ثانیه طول کشید و بعدش احساس کردم که دارم مستقیما بدرون بدن
فیزیکی ام کشیده میشوم. وقتی احساس کردم که کنترل روی بدن فیزیکی ام برگشته است, بیحرکت ماندم
و اصلا تکان نخوردم. داشتم اطلاعاتی را که از بعد استرال آورده بودم در ذھنم مرور و تکرار میکردم,
و وقتیکه خودم را متقاعد کردم که ھیچ چیزی از حافظه ام بخار نشده بود, به آرامی بازوھا و پاھایم را
حرکت دادم. بمحض اینکه از تختم بلند شدم فورا دفتر خاطراتم را برداشتم و این تجربه استرالم را
یادداشت نمودم.

خوشبختانه, مکانی که در گردش استرالم ازش بازدید کرده بودم فقط چند مایل از ناحیه من فاصله داشت
و برایم ممکن بود تا اطلاعاتی را که جمع کرده بودم بررسی و آزمایش کنم. لذا, در ظھر ھمان روز, رفتم تا جزئیات سفر استرالم را بررسی کنم. وقتیکه به ناحیه Hipodrom رسیدم شروع به نگاه کردن به ساختمانھایی نمودم که در سفر استرال امروز صبحم دیده بودم. ۵ دقیقه بعد پیدایش کردم و به اطراف
ھمان ساختمان و پارکینگش رسیدم. وقتی بدانجا رسیدم, ھمان جزئیات را در ساختمان دیدم. ھمه چیز در
طبقه دوم آن ساختمان و در بالکن آن طبقه ھمانطور بود, دقیقا ھمان دوچرخه قرمز را دیدم با یک چرخ
مفقوده اش, ھمان که امروز صبح که بدن فیزیکی ام را ترک کرده بودم دیده بودم. جلوی آن ساختمان,
پارک و محوطه پارکینگش دقیقا ھمانطور بود. پس از چند لحظه, با خنده ای عمیقا راضی کننده بر
صورتم, آنجا را ترک کردم.

در واقع, به انضمام این گردش استرال, من سفرھای استرال زیاد دیگری انجام داده ام با این نیت و قصد
که به خودم اثبات کنم که ھرچیزیکه با بدن استرالم انجام میدھم واقعی است. در طول زمان, و پس از
انجام سفرھای استرالی اثبات کننده زیاد, دیگر بدنبال اثبات تجربه خروج از بدن نرفتم و شروع کردم به
نگاه کردن به سفرھای استرالم بھمان اندازه مساوی سایر تجربیاتی که از جھان فیزیکی جمع میکنم.

با تشکر فراوان از هادی عزیز برای ترجمه و ارسال مطلب.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com  مجاز می باشد.

Advertisements

Posted on ژوئیه 6, 2014, in دنياي اسرار آميز. Bookmark the permalink. 4 دیدگاه.

  1. خیلی ممنون از دوستان که این مطالب رو در سایت میزارن و وقتشون رو برای ترجمه اون بکار میبرن.
    این وبلاگ همیشه برای من جالب بوده و خواهد بود.
    من در مورد سفر روح مطالبی رو خوندم و در حد چند ساعتی تحقیق کردم. تصمیم گرفتم که انجامش بدم. دو شب پیش در حال مراقبه و تمرکز بودم که خوابم برد . دیشب بدن خودمو ریلکس کردم و تا جایی که میشد سنگین.
    تمرکزم رو گذاشتم روی سوت داخل سرم و چشم سومم. بعد 1 ساعت و نیم مراقبه حس کردم که دارم به داخل چشم سومم میرم و غرقش میشم و در همین حالت بدنم داره رو به بالا میره و ضربان قلبم تند شد و یه لرزش هایی رو حس میکردم. حس ترس بهم دست داد و دوباره به حالت عادی برگشتم. باز هم تمرکز کردم و اینبار فکرهای الکی تمرکزم رو به هم میریخت. تا اینکه یک جا دقت تمرکزم رو زیاد کردم و گفتم هرجوری شده باید انجامش بدم. یدفعه کشیده شدم تو چشم سومم و بدن به لرزش افتاد و به سمت بالا کشیده میشدم بعد از چند ثانیه تحملش برام سخت شد و حس کردم که از بدنم جدا شدم چشمام رو باز کردم و دیدم که سر و پاهای واقعی(جسم) ام از زمین بلند شدن . نمیدونم کجای کارم اشتباه بوده . کسی میتونه راهنمایی کنه؟

  2. سلام
    اگر علاقه مند به سفر روح یا خروج از کالبد هستید سری به این وبسایت هم بزنید من در حال ترجمه همه مطالب این سایت به فارسی هستم امیدوارم که خوشتون بیاد http://www.lobsangrampa.org/farsi/astral.html

  3. سلام خیلی ممنون پرواز عزیز بابت سایت
    قبلا یه سری بهش زدم و مطالبش رو خوندم . امیدوارم هرچه زودتر بتونی کاملش کنی که همه بتونن استفاده کامل کنن.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: