تفاوت میان مردن،قیام از مرگ و عروج


تفاوت میان dying و resurrection و ascension

مطلب زیر, گردآوری بسیار مختصری است از کتاب الکترونیکی دو بخشه بنام «راز باستانی گل زندگی – “The Ancient Secret Of The Flower Of Life که بنده لازم دانستم تا با شما دوستان گرامی در میان بگذارم.

پیش از آنکه به تفاوت میان «مردن(dying) – قیام از مرگ(resurrection) – عروج(ascension)» بپردازیم, لازم است تا چند تیتر کوتاه مطلب بعنوان مقدمه مطرح گردند.

طول موج, تعیین کننده ابعاد هستی است

هرچیزی در جهان ما بصورت موج است (گاهی بنام طرح, یا امضاء موج سینوسی(sine wave) نامیده میشود) یا حتی میتواند بصورت صدا دیده شود. هر چیزی – بدنهایتان, سیارات, مطلقا هرچیزی – بصورت موج هستند. اگر بدین روش بخصوص بخواهید به واقعیت زندگی بنگرید و این نگاه را بر روی واقعیت اصوات موسیقی(یک جنبه از صدا) نیز داشته باشید, بعدش میتوانیم درباره تفاوت ابعاد هستی شروع به صحبت کنیم.

image 1

سطوح ابعادی چیزی نیستند جز طول موجهایی با اندازه های پایه ای متفاوت. تنها تفاوت میان این بعد و بعد بعدی در حقیقت طول موج پایه ای آن میباشد. درست مانند یک ایستگاه تلویزیون یا رادیو است. وقتیکه کانال تلویزیون یا رادیو را عوض میکنید, طول موجهای متفاوتی را در حقیقت دارید انتخاب میکنید و سبب میشود تا تصاویر متفاوتی را روی صفحه تلویزیون یا ایستگاه متفاوتی را روی رادیو خود دریافت بدارید. این دقیقا همان قضیه است برای سطوح ابعادی متفاوت. اگر بتوانید طول موج آگاهی (ماهیت/روح/consciousness) تان را تغییر دهید, و بهمان ترتیب بتوانید تمام الگوریتمهای بدن خودتان را به طول موج متفاوت دیگری از این کیهان تغییر دهید, شما رسما از این جهان ناپدید شده و به جهان دیگری که به آن اصطلاحا خودتان را کوک کرده اید پدیدار میشوید.

این دقیقا همان چیزی است که UFOها انجام میدهند وقتیکه شما آنها را در حال پرواز در آسمان ببینید, البته اگر تا حالا یکی از آنها را دیده باشید. آنها با سرعتهای غیرقابل باوری در آسمان حرکت میکنند و سپس خیلی راحت ناپدید میشوند. مردمان درون این سفینه ها در فضا آنطوریکه ماها درون هواپیماهایمان سفر میکنیم سفر نمیکنند. آگاهی(consciousness) مسافرین درون این سفینه ها بطور فیزیکی نیز به خود این سفینه ها متصل هستند, و وقتیکه آنها آماده میشوند تا بدرون جهان دیگری سفر کنند, بدرون مدیتیشن میروند و تمام جنبه های خودشان را به توی یگانگی(oneness) ملحق میکنند. آنها سپس همگی با هم در یک لحظه ذهن هایشان را تغییر(shift) میدهند و تمام سفینه را بهمراه مسافرینش بدرون یک بعد دیگر میبرند.

چنانچه در سطوح ابعادی بالاتر بروید, طول موج کوتاهتر و کوتاهتر میشود, با انرژی بیشتر و بیشتر. چنانچه برعکس در سطوح ابعادی پایینتر بروید, طول موج بلندتر و بلندتر میشود, با انرژی کمتر و کمتر, و چگالی زیستی بیشتر و بیشتر. درست مانند یک پیانو, که فاصله ای میان نت هایش وجود دارند, طوریکه وقتیکه یک نت را میزنید, یک فاصله تعیین شده مشخص دیگری برای زدن نت بعدی وجود دارد. در این طول موج پایه ای از کیهانی که ما در آن زندگی میکنیم, مکان های خیلی بخصوص دیگری هستند که سطوح ابعادی بعدی در آنجاها وجود دارند. یک طول موج پایه ای بخصوصی در ارتباط با این جهان فیزیکی ما وجود دارد. بیشتر تمدنهای موجود در کیهان این درک اولیه از کیهان را دارند, و آنها میدانند که چطور مابین ابعاد هستی حرکت کنند. ما تمامش را فراموش کرده ایم. بخواست خالق هستی, دوباره بیاد خواهیم آورد.

برای درک بهتر ساختار این یک کیهان(universe) که فعلا در بعد سوم فیزیکی آن داریم زندگی میکنیم از موسیقی کمک میگیریم – بشرح زیر:

الف) هر یک نت(note) موسیقی را بعنوان یک بعد اصلی از یک کیهان در نظر بگیرید, یعنی:
یک note = یک بعد اصلی.

ب) مابین یک note موسیقی تا note موسیقی مجاور بعدی اش, فواصل موسیقیایی صداهای فرعی بنام overtones وجود دارند. لذا, با توجه به قسمت الف, میان یک بعد اصلی یک کیهان تا یک بعد اصلی مجاورش در همان کیهان, میان بعدهایی وجود دارند, پس یعنی:
overtones = بعدهای میانی(فرعی) مابین یک بعد اصلی تا بعد اصلی مجاورش در یک کیهان.

ج) میدانیم که هفت نت موسیقی داریم. در موسیقی اصطلاحی بنام scale وجود دارد که به یک توالی(sequence) نت اول تا نت هشتم گفته میشود. شکل زیر:

image 2

حالا به فاصله موسیقیایی مابین نت اول تا نت هشتم یک scale کلمه ای ذکر میشود بنام octave. یعنی:
حاصل ضرب noteها(ابعاد اصلی) و overtonesهای(بعدهای میانی) مابین آنها = octave یک universe(کیهان) میباشد.

مثلا فرض کنید این کیهان ما دارای هشت بعد اصلی و هر بعد اصلی دارای هشت میان بعد باشد آنگاه خواهیم داشت:
Notes = 8
Overtones = 8
OCTAVE = notes * overtones = 8 * 8 = 64

د) نکته حاصله = این یعنیکه OCTAVEها(universe ها/کیهان ها) ی دیگری در پایین و بالای این OCTAVE(universe/کیهان) که ما در آن زیست میکنیم وجود دارند و همین طور از لحاظ تئوری تا ابدالاباد انبساط می یابند.
(به شکل شماره 3 در زیر بدقت توجه بفرمائید که پاراگراف بعدی هم بدان مربوط است.)

image 3
دیوار مابین اکتاوها

مابین هر یک نت(بعد) کیهان و مابین هر فضای فرعی (میان بعد/overtone) کیهان, هیچ چیزی وجود ندارد – هیچ چیز, مطلقا هیچی. به هر کدام از این فضاهای هیچی, کلمه تهی (void) اطلاق میشود. void مابین هر بعد بتوسط مصریان duat گفته میشود و بتوسط تبتی ها bardo ذکر میشود. هر وقتیکه از یک بعد(note) یا میان بعد(overtone) به بعد یا میان بعد بعدی عبور میکنید, از یک void یا تاریکی که مابینشان وجود دارد گذر میکنید. اما برخی voidهای بخصوص از بقیه «تاریکتر» هستند و سیاهترین آنها مابین octaveها وجود دارند. در حقیقت, سیاهی مابین octaveها خیلی قدرتمندتر از سیاهی ها(voidها)یی میباشند که در درون ساختار یک octave واحد وجود دارند. لطفا درک کنید که ما داریم فقط از کلمات استفاده میکنیم که نمیتوانند بخوبی توضیح دهنده این تصویر کلی و مفاهیم باشند. سیاهی ها(voidها)یی که مابین octaveها وجود دارند را سیاهی عظیم(Great Void) یا دیوار(The Wall) میتوانند خطاب شوند. دیواری که برای عبور از یک octave به octave بعدی باید از آن عبور کنید. خالق هستی, این voidها را برای دلایل معین بخصوصی در اینجاها و راههای بخصوص قرار داده است.

تمام این ابعاد بر روی یکدیگر سوار هستند(م.: مثلا کره های فلزی متعددی را در نظر بگیرید که با قطرهای کوچک تا بترتیب بزرگ و بزرگتر در درون یکدیگر قرار دارند و متحد المرکز میباشند. طوریکه اگر از نمای بالا به آنها بنگریم مانند شکل زیر, شکل 2-3 دیده خواهند شد:)

image 3-2

تمام این ابعاد بر روی یکدیگر سوار هستند, و هر نقطه ای در فضا/زمان دربردارنده تمام این ابعاد میتواند باشد. دروازه ورودی به هر کدام از این ابعاد در همه جا هست. در حقیقت مطلب, یعنی شما نیاز نیست تا بدنبال یک دروازه ورودی بگردید و تمام چیزیکه نیاز دارید این است که بدانید چطور به آن دسترسی یابید. اگرچه, مکانهای اصطلاحا مقدس مشخصی در ساختار هندسی واقعیت زیستی روی سیاره زمین مان وجود دارند که رسیدن و آگاه شدن به ابعاد متفاوت و میان بعد های دیگر هستی در آنجاها بسیار آسانتر است – مکانهای اصطلاحا مقدسی که نقاط گره ای میباشند که به سیاره زمین و طبقات بالاتر آسمانی متصل هستند. همینطور, مکانهای مخصوصی در فضا وجود دارند که به ساختار هندسی فضا گره خورده اند. این مکانها گاهی اوقات بتوسط کاشفین بنام دروازه های ستاره ای(Star Gates) نامیده میشوند, که ورودیهای سهل الوصول تری به سطوح ابعادی دیگر هستند. اما در حقیقت, واقعا مهم نیست که کجا هستید اگرکه واقعا و بدرستی ابعاد هستی را بدانید و درک کنید و البته, مستعد عشق الهی باشید.(م.: قبلا بارها خصوصا در پیغامهای گروه آرکتورین(Arcturian) ذکر شد, که عشق الهی یا عشق بدون قید و شرط در معنای نهایی(ultimate) برابر با فعالیت یگانگی (activity of oneness) است و هیچ ربطی بهیچ وجه به حتما عاشق کسی بودن یا شدن ندارد. و نکته بعدی در ارتباط با فعالیت یگانگی هم این است که بدین معنا هم نیست که اجازه دهید دیگران هرطور بخواهند از شما سوء استفاده کنند یا انرژی شما را مانند انرژی خواران به یغما ببرند و در برخورد با چنان افراد و شرایطی باید compassion داشت که برابر با عشق در حرکت است و نه اینکه دچار sympathy شد چونکه در sympathy شما سطح انرژیایی تان را اجازه میدهید تا بتوسط چنان افراد و شرایطی دزدیده شود. در حقیقت, در حرکت در راستای فعالیت یگانگی, باید همیشه بین دو مرز compassion و sympathy مدیریت احساسی+عقلانی داشته باشیم.)

شبکه سیاره ای(Planetary Grid)
در حقیقت یک ساختار کریستالی-اتریک میباشد که یک سیاره را احاطه میکند و آگاهی و خاطرات و دانش هر کدام از گونه های حیات درونش را نگه میدارد. بله, این شبکه سیاره ای همچنین دارای مولفه الکترومغناطیسی هم پیوند با بعد سوم نیز هست, اما همچنین دارای مولفه های فراابعادی مقتضی برای هر بعد میباشد. علم سرانجام کشف خواهد کرد که برای هر یک گونه حیات در جهان مان یک شبکه سیاره ای بخصوص همان گونه حیات وجود دارد. قبلا حدود 30 میلیون شبکه در اطراف سیاره زمین وجود داشته است, اما امروزه حدود 13 تا 15 میلیون شبکه وجود دارند, و آنها نیز بسرعت دارند کاهش می یابند. اگر مثلا فقط 2 تا حشره مشابه روی سیاره زمین باشند, آنها یک شبکه سیاره ای دارند که اطراف تمام سیاره امتداد می یابد, در غیراینصورت آنها نمیتوانستند به زندگی شان ادامه دهند. این عین طبیعت این بازی است.

image 4

هر کدام از این شبکه های مختلف سیاره ای دارای ساختار هندسی خاص و متفاوت خودش است و هیچ کدام مانند آن یکی نیست. همانطورکه بدن فیزیکی یک گونه حیات, خاص میباشد, دیدگاهی که هر کدام از این گونه ها برای تفسیر و تعبیر واقعیت دارند نیز خاص است. شبکه آگاهی مسیحایی (Christ consciousness grid) نگهدارنده آگاهی Christ برای سیاره مان است, و اگرکه این شبکه آگاهی برای سیاره زمین نمیبود, ما نمیتوانستیم به سوی آگاهی Christ حرکت کنیم و برسیم. این شبکه آگاهی درطی دوران آتلانتیس وجود داشت, اگرچه که ما آن موقع خیلی جوان بودیم (م.: از نظر سطح spirituality و آگاهی) و شبکه آگاهی مذکور داشت شروع میکرد به فعالیت کردن در برخی زمانهای معین درطی پیشروی نقاط اعتدالین (equinoxes: دو روز در سال وقتیکه طول زمان ساعات روز و تاریکی با یکدیگر برابر هستند).
یک مثال علمی از شبکه آگاهی را میتوان در شبکه آگاهی نوعی میمونها در ژاپن دید که با «تئوری یکصد میمون» معروف است.(م.: بطور خلاصه, در یک جزیره در ژاپن که محققین روی گونه ای میمون تحقیق میکردند, یک میمون ماده اولین بار شروع میکنه به شستن غذا و بعدا خوردنش, حدود یکصد میمون از همون کلنی میمونها در همون یک جزیره نیز کم کم یاد میگیرند و به تقلید شروع میکنند به شستن غذا و بعدا خوردنش, طولی نمیکشد که نه تنها تمام میمونهای کلنی حاضر در آن جزیره شروع به انجام آن کار میکنند بلکه کلنی میمونهای حاضر در سایر جزیره های اطراف نیز شروع به انجام آن کار میکنند, بدون آنکه ابدا هیچ نوع ارتباط فیزیکی و بصری مابین کلنی میمونهای این جزایر با یکدیگر وجود داشته باشد.)

(م.: بطور خیلی خلاصه وار درباره شبکه آگاهی Christ و قضایایش بگویم تا بعدا با تیترهای بعدی ادامه دهیم. تمدن آتلانتیس که در دنباله تمدن لموریا روی سیاره زمین طرح ریزی شد, شامل فقط یک نژاد انسان در آن موقع نبوده و بعدا حداقل 2 نژاد فرازمینی دیگر در جریان پروسه رشد آگاهی و spirituality سیاره زمین بدان وارد میشوند که یکی از آن نژادها کاملا کارکرد اصطلاحا left-brain(مولفه مردانه – male energy) داشته اند, یعنی نه اینکه همه اصطلاحا جنس مذکر بوده اند, خیر, بلکه این صرفا یک اصطلاح است برای نشان دادن نوع گرایش انرژیایی و آگاهی یک موجود. موجودیت هایی که گرایش بسیار بیشتر right-brain(مولفه زنانه – female energy) دارند دارای قدرتهای فراروانی بسیار بالایی هستند و نیازی به خلق اصطلاحا تکنولوژی ندارند زیراکه فقط با کمک مولفه ذهن خود هرکاری بخواهند انجام میدهند, البته بسته به نوع درصد رشد spirituality و آگاهی آنان. در تکمیل توضیح, یعنیکه right brain به معنای اینکه یک موجودیت صرفا از جنس مونث است بهیچ وجه نمیباشد و برعکس, left brain به معنای اینکه یک موجودیت صرفا از جنس مذکر است بهیچ وجه نمیباشد, اینها فقط دو نوع نامگذاری هستند برای نشان دادن نوع گرایش انرژیایی و آگاهی یک موجودیت. و توضیح آخر اینکه, موجودیتهای کاملا left brain(که داشتیم درباره مداخله شان در سیاره زمین در دوران آتلانتیس میخواندیم) بهیچ وجه بدن احساسی ندارند(NO Emotional body) و کاملا منطقی عمل میکنند(مانند آقای اسپایک در مجموعه استار ترک) و دارای قدرتهای فراروانی بسیار معدودی میتوانند بشوند(در مقایسه با right brainها), اما آنها به قدرت خلق تکنولوژی روی می آورند که اگرکه بتوانند آنها را به حد کارکرد حداکثری پتانسیلی که میتوانند داشته باشند در بیاورند, کارهای بسیار خارق العاده ای نیز میتوانند انجام دهند, مانند ساخت یک ماشین مرکابای مصنوعی. آن نژاد left brain متجاوز به سیاره زمین که در جریان آزمایشی در تمدن لموریا و آتلانتیس به درون ساختار رشد حیات و آگاهی و spirituality سیاره زمین وارد شدند, هیچ درکی از موجودیتهای right brain لموریا و آتلانتیس نداشتند, و برعکس, لمورینها برایشان درک چنان موجودیتهای کاملا left brain بهیچ وجه خوشایند و قابل درک نبود, و همینطور آتلانتیسی ها که البته تا حدی گرایش به left brain داشتند و برایش تحمل آن موجودیتهای کاملا left brain راحتتر بود. اما این موجودیتهای متجاوز که کاملا left brain بودند از کجا خود را بدرون ساختار فضا/زمان منتقل کرده بودند تا منزلگاه دیگری برای ادامه حیات بیابند, آنهم پیش از نابودی سیاره خودشان؟ آنها گروه اندکی بودند که با ساخت یه ساختمان ماشین مرکابای مصنوعی در روی سطح سیاره خودشان یعنی سیاره مریخ, خودشان را بدرون ساختار فضا/زمان translate(معنا/تبدیل) کردند, و در طی جریان آن آزمایش روی سیاره زمین بتوسط تمدنهای لموریا و آتلانتیس خودشان را بدرون ساختار رشد حیات و آگاهی و spirituality مان رخنه دادند, آنهم بدون اجازه و زورکی. آنها سپس ابتدا سعی در غلبه و تصاحب سیاره زمین داشتند اما میدانستند که در مقابل تعداد و قدرت right brainهای لمورینی و آتلانتیسی کاری از پیش نخواهند برد, لذا آنها نیز در کنار سایر تمدنهای آن موقع روی سیاره زمین به زیستن ادامه دادند تا اینکه خلق پی در پی تکنولوژی left brain گونه آنها وزنه ترازو را بدون آنکه هیچ جنگی راه بیاندازند به نفع خودشان سنگین تر میکند و آنها قدرت و نفوذ بیشتری روی سیاره زمین می یابند, تا آنکه آنها تصمیم میگیرند تا با انجام آزمایشی در مقیاس سیاره ای در نزدیکی یکی از جزایر به آتلانتیس که امروزه بنام مثلث برمودا شناخته میشود کنترل کامل سیاره زمین را بعهده بگیرند, که منجر به فاجعه میگردد. فاجعه نه در مقیاس فیزیکی و زمین شناختی, بلکه در ساختار بین ابعادی سیاره زمین بوده است طوریکه تقریبا سیاره زمین را به کشتن داد, درست مانند اینکه یک چاقو را در شکم فردی فرو دهید و برشی بزرگ در بدنش ایجاد کند که باعث شود آن حفاظ جداکننده قسمتهای مختلف میان تنه, و بالا تنه بدن از هم دریده شود و اصطلاحا ساختار نظم بدن بهم بخورد, این همان اتفاقی بود که در طی آن آزمایش در مثلث برمودای امروزی رخ داد که قفلهای ابعادی پایین تر, نه بالاتر, سیاره زمین آن موقع که در بعد چهارم-پنجم زیست میکرد از هم دریده شد و ارواح اهل زمینی زیادی از جهانها(ابعاد) پایین تر سیاره زمین وارد جهان زیستی جاری آن موقع شدند در حالیکه هیچ درک و آمادگی روحی از آن جهان نداشتند و ترس و بی ادراکی از آن جهان زیستی سبب شد تا آن ارواح ابعاد پایین تر بسراغ بدنهای ساکنین تمدنهای جهان جاری آن موقع حمله ور شوند و هر بدن را ارواح زیادی به تسخیر خود در آوردند, اما در آن زمان چند صد نفر از اساتید عروج کرده(ascended masters) روی سیاره زمین بودند که تقریبا سیاره زمین را از مرگ حتمی نجات دادند, اما آنها واقعا نمیدانستند که چطور کاملا سیاره زمین را heal دهند و شبکه آگاهی سیاره زمین بشدت آسیب دیده و اوضاع حتی از دست اساتید عروج کرده نیز داشت خارج میشد زیراکه سطح آگاهی و spirituality اساتید عروج کرده در زمان بروز آن اتفاق نابودکننده سیاره زمین تقریبا همانند سطح آگاهی یک کودک میمانست نسبت به یک انسان بالغ بزرگسال, لذا اساتید عروج کرده برای درمان کامل سیاره زمین تنها یک راه دیگر میدانستند و آنهم دعا کردن بود و درخواست کردن از آگاهی های بالاتر کیهانی برای کمک به آنها. در نهایت, مشکل سیاره زمین و درخواست و ارتباط اساتید عروج کرده با آگاهی های بالاتر کیهانی در فرماندهی کهکشانی ما مورد بررسی قرار میگیرد و آگاهی های خیرخواه بالاتر کیهانی بدنبال راه چاره سریعی میگشتند تا هم سیاره و هم وجه تاریکی ونور حاضر بر سیاره زمین را درمان کنند زیراکه راه چاره سریعی که صرفا سیاره و وجه نور را درمان کند وجود نداشت و اینکار باید سریعا اتفاق می افتد پیش از آنکه سیاره زمین و سکنه اش به انتهای سیکل بعدی کهکشانی برسند. راه چاره در نهایت ایجاد یک شبکه آگاهی مصنوعی Christ بود, زیراکه خلق و رشد طبیعی شبکه آگاهی Christ به خودی خود روی سیاره زمین نیازمند زمانی بس طولانی و تقریبا با آن شرایط بروز کرده روی سیاره زمین غیرممکن بود, البته این شبکه آگاهی مصنوعی Christ باید با توجه به دستور العملهایی که از آگاهی های بالاتر می آمد بتوسط عده ای از اساتید عروج کرده متعلق به خود سیاره زمین انجام میشد زیراکه بهرحال آگاهی های بالاتر نمیتوانستند کاملا صد در صد همه کار را برای ما انجام دهند و اصطلاحا بجای ما راه بروند, آنها فقط میتوانستند دست کمک محکمی به سوی ما دراز کنند تا ما را از روی زمین بلند کنند تا ما به سوی مسیر تعالی سیاره خودمان دوباره ادامه حرکت دهیم.)
Mer-Ka-Ba

یک فاکتور عمده و حائز اهمیت دیگری وجود دارد که ما در ادامه این ماجرا رویش تمرکز میکنیم. حدود 13 هزار سال پیش ما از چیزی درباره خودمان آگاه بودیم که ما از آن موقع تا بحال کاملا آنرا از یاد برده ایم:
میدان هندسی انرژی اطراف بدنهایمان میتواند بطرق خاصی دربیاید و اصطلاحا کوک شود که همچنین به نوع نفس کشیدنمان نیز بستگی دارد. این میدانهای هندسی انرژی اطراف بدنهایمان در زمانی دور روی سیاره زمین با سرعت نزدیک به نور اطراف بدنهایمان میچرخید, اما امروزه و پس از جریان «سقوط(آتلانتیس)» (The FALL) از چرخش و عملکرد که مرتبط با آگاهی بالاترمان میباشد باز مانده اند. وقتیکه این میدان هندسی انرژی دوباره به چرخش درآید, بنام مرکابا نامیده میشود و سودمندی اش در این حیات, بی همتا است. باعث میشود تا به ما آگاهی گسترش یافته فراهم کند از اینکه کی هستیم, و ما را به سطوح های بالاتر آگاهی(consciousness) متصل میکند و حافظه احتمالات بیکران موجودیتمان را دوباره به حالت اول باز میگرداند.

یک مرکابای در حال چرخش سالم حدود پنجاه تا شصت فوت قطر دارد, متناسب با قد یک انسان. چرخش یک مرکابای در حال چرخش را میتوان با توجه به دستورالعملهای مقتضی بر روی یک کامپیوتر نشان داد, و ظاهرش همانند گرمای احاطه کننده یک کهکشان است, مانند شکل شماره 5 که تصویر مادون قرمز از یک کهکشان میباشد, یعنی همان شکل اولیه و اساسی و سنتی از یک بشقاب پرنده.

image 5
حافظه, میدانهای مغناطیسی و مرکاباها

حافظه ما, اصولا بتوسط یک میدان مغناطیسی که اطراف مغز و جمجمه و سر ما وجود دارد حفاظت و نگه داشته میشود. میدان مغناطیسی مذکور, بعلاوه به هر کدام از سلولهای مغزی که هر کدام بطور مجزا درون خودشان دارای یک میدان مغناطیسی جداگانه هستند متصل میباشد.

علم, ابتدا ذرات مغناطیسی درونی داخل هر کدام از سلولهای مغزی را یافت و بعد میدان مغناطیسی بیرونی بزرگتر را کشف نمود. آن اولین کشف جدید در فیزیولوژی انسان در 300 سال اخیر بود. حافظه, به یک میدان مغناطیسی زنده و ثابت وابسته است, دقیقا مانند یک کامپیوتر. ارتباطش به میدان مغناطیسی سیاره زمین بتوسط علم حال حاضر هنوز درک نشده است. اگر شما وسیله ای برای حفاظت از حافظه تان نداشته باشید, حافظه تان پاک خواهد شد, از بین خواهد رفت. مانند خارج کردن سوکت یک کامپیوتر در وسط کار یک فایل, طوریکه آن فایل از بین برود.

این دقیقا همان اتفاقی بود که برای آتلانتیسینها و سایرین در چندین هزار سال پیش رخ داد, یعنی کسانیکه از آن فاجعه سیاره ای نجات یافتند اما هیچ کدام مرکاباهای چرخشی فعال نداشتند. تمام آن مردمان خیلی پیشرفته, کسانیکه خیلی پیشرفته تر از من و شما بودند, ناگهان خودشان را در موقعیتی یافتند که هیچ چیزی نمیدانستند و بیاد نمی آوردند. آنها از نظر فناوری, بدنها و اذهان پیشرفته ای داشتند, اما بعد از بروز آن فاجعه سیاره ای و پاک شدن حافظه هایشان, افرادی شدند درست مانند یک PC پیشرفته ای که روی میزی نشسته باشد, ولی بدون آنکه هیچ software(برنامه ای) رویش install(نصب) شده باشد, بدون هیچ نوع برنامه ای در درونش.

کلمه مر-کا-با از سه کلمه کوچکتر تشکیل یافته است, یعنی مر(Mer), کا(Ka) و با(Ba), آنطوریکه ما امروزه از این کلمه داریم استفاده میکنیم که در حقیقت از مصر باستان نشئت میگیرد. در سایر فرهنگها با نامهای دیگری مانند merkabah یا merkaba و merkavah دیده میشود. اینها فقط تلفظات مختلفی هستند, اما بطور کلی طوری تلفظ میشود انگارکه سه هجای مختلف مجزا هستند. مر(Mer) اشاره دارد به نوع خاصی از نور که در مصر باستان فقط در طی سلسله هجدهم درک شده بود. بعنوان دو میدان نور چرخشی خلاف جهت یکدیگر دیده میشد که در همان فضای مشترک میچرخیدند, که بوسیله نوع خاصی از الگوی نفس کشیدن بوجود می آمد. کا(Ka) اشاره دارد به روح فرد, و با(Ba) اشاره دارد به تفسیر و تعبیر آن روح از واقعیت بخصوصی که در آن دارد زیست میکند. در واقعیت بخصوص زیستی ما انسانها روی سیاره زمین, با(Ba) معمولا بعنوان بدن فیزیکی یا واقعیت فیزیکی تعریف و معنی میشود. در سایر واقعیتهای زیستی, جائیکه ارواح در آنجاها دارای هیچ نوع بدنی نیستند, با(Ba) اشاره دارد به فکر و مفهوم یا تفسیر و تعبیری که ارواح از آن واقعیتها دارند.

لذا, Mer-Ka-Ba یک میدان نور چرخشی است که بطور همزمان, هم روح و هم بدن را تحت تاثیر قرار میدهد. یک وسیله نقلیه است که میتواند روح و بدن(یا تعبیر و تفسیر روح از واقعیت زیستی اش) را از یک جهان یا بعد زیستی به درون جهان یا بعد زیستی بعدی ببرد. در حقیقت, Mer-Ka-Ba خیلی بیشتر از این حرفها است, زیراکه میتواند یک واقعیت را خلق کند چنانچه میتواند بدرون واقعیتهای زیستی مختلف حرکت کند. برای منظور و مقصودمان در اینجا, با این وجود, ما اساسا روی آن جنبه اش بعنوان یک وسیله نقلیه بین ابعادی(Mer-Ka-Vah در عبری بمعنای ارابه(chariot) است) تمرکز خواهیم کرد که بهمان کمک خواهد کرد تا به حالت بالاتر آگاهی(consciousness) اصیل مان(original) بازگردیم.

بازگشت به حالت آگاهی بالاتر اصیل و اصلی مان

برای اینکه صریح و واضح باشیم, بازگشت به حالت اصلی(original) مان یک پروسه طبیعی است که میتواند آسان یا مشکل باشد, بر طبق الگوهای اعتقادی(belief patterns) که داریم بر اساس آنها زندگی میکنیم. با این وجود, بسادگی درگیر شدن با دستورالعملهای تکنیکی مرکابا از قبیل مثلا تصحیح کردن الگوی نفس کشیدن یا ذهنا تشخیص دادن ارتباطات بیکران مرکابا به تمام الگوهای حیات, کافی نیست. حداقل یک فاکتور دیگر حتی مهم تر از خود مرکابا است, و آن, درک کردن, تشخیص دادن, و زندگی کردن با عشق الهی(divine love) است.(م.: که در معنای نهایی اش برابر با فعالیت یگانگی (activity of oneness) است و در حرکت در راستای فعالیت یگانگی, باید همیشه بین دو مرز compassion و sympathy مدیریت احساسی+عقلانی داشته باشیم, زیراکه خصوصا در جهانی مملو از دوگانگیها و الگوهای غلط زندگی خانوادگی و اجتماعی و بین المللی و سیاره ای داریم زندگی که چه عرض کنم, صرفا زنده میمانیم و دست و پا میزنیم.)

درواقع, این عشق الهی, که گاها بعنوان عشق بدون قید و شرط(unconditional love) اشاره میشود, فاکتور اولیه ای است که اجازه میدهد تا مرکابا به یک میدان نوری چرخشی فعال زیستی تبدیل شود. بدون عشق الهی, مرکابا فقط یه ماشینی است که محدودیت هایی خواهد داشت که هرگز به یک روح که آنرا مصنوعی خلق کرده است اجازه نخواهد داد تا به خانه(منبع/سرچشمه/source) بازگردد و بخواهد به بالاترین سطوح آگاهی(consciousness) دست یابد – یعنی مکانی که دارای هیچ سطح دیگری نیست.

ما باید تجربه کننده و ادعاکننده عشق بدون قید و شرط باشیم تا بتوانیم فرای یک بعد معین و بخصوصی حرکت کنیم. جهان باید به سوی این مکان بالاتر حرکت کند.

یک واقعیت برتر و فراگیر

مولفه دیگری که میخواهیم رویش تمرکز کنیم نامهای متفاوتی دارد, اما با ضوابط تعریفی امروزی معمولا بنام خویشتن برتر(higher self) شناخته میشود. در واقعیت زیستی خویشتن برتر, ما رسما در سایر جهانهای کنار جهان خودمان زندگی میکنیم. ابعاد و جهانهای خیلی زیادی وجود دارند که تقریبا فرای قابلیت و توانائی انسان کنونی برای درک کردن آنها است. این سطوح زیستی بالاتر, خیلی بخصوص و ریاضی وار هستند, و فاصله بندی و طول موجهای در و مابین این سطوح زیستی مختلف, همانند همانطور که قبلا ذکر شد ارتباطات میان نت ها و اکتاوهای موسیقیایی, و سایر جنبه های دیگر حیات است. اما همین حالا, آگاهی بعد سومی تان محتملا از جنبه آگاهی برترتان جدا شده است, لذا شما فقط از آنچه اینجا روی سیاره زمین دارد رخ میدهد آگاهی دارید. این قاعده برای موجوداتی که در یک حالت طبیعی سقوط نکرده(unfallen state) زندگی میکنند وجود ندارد. قاعده این است که موجودات ابتدا باهم از چندین سطوح مختلف زیستی آگاه میشوند, مانند chordهای موسیقی, تا اینکه نهایتا, چنانچه رشد روحی و آگاهی میکنند, از هرچیزی در همه جا باهم آگاه میشوند.

واقعیتهای زیستی مغز چپی(Left-Brain) و مغز راستی(Right-Brain)

یک مولفه دیگری هم در این تصویر وجود دارد, یعنی واقعیتهای مغز چپی و مغز راستی. ما شاید حدود نصف عمرمان را روی اطلاعات مغز چپی(Left-Brain) مانند علوم هندسی و حقایق و تمام انواع اطلاعاتی صرف خواهیم کرد که از نظر خیلی از افراد روحانی شاید کاملا بی اهمیت باشند. ما اینطوری داریم عمل میکنیم زیرا وقتیکه سقوط کردیم, خودمان را بتوی دو مولفه عمده – در حقیقت سه مولفه, اما اصولا در دو مولفه – تقسیم کردیم, مولفه هایی که ما بنام مذکر و مونث میشناسیم. سمت راست مغز, که کنترل کننده سمت چپ بدنمان است, مولفه انرژی مونث ما میباشد, اگرچه که درحقیقتش نه مونث است و نه مذکر, بلکه اصطلاحی برای بیان جائی است که جنبه احساسی و روحی-روانی(psychic) مان زندگی میکند. این مولفه میداند که تنها فقط یک خالق (Creator) وجود دارد و یگانگی(oneness) تمام چیزی است که وجود دارد. اگرچه این مولفه واقعا نمیتواند توضیحش دهد, اما فقط حقیقت را میداند. لذا, مشکلات فراوانی با مولفه انرژی مونث وجود ندارند. (م.: برای توضیح بیشتر, مثلا شما میتوانید یک زن باشید که نیمه مذکر مغزتان خیلی بیشتر حاکم وجودیتان باشد, و برعکس, میتوانید یک مرد باشید که نیمه مونث مغزتان خیلی بیشتر حاکم وجودیتان باشد, و یا اینکه مثلا یک مرد/زن باشید که نیمه مذکر و مونث بطور متعادل و تقریبا برابر با یکدیگر حاکم وجودیتان باشد.)

مشکل, مربوط به سمت چپ مغز میباشد – یعنی مولفه انرژی مذکر. بدلیل طبیعت نیمه مذکر مغز که چطور جهت دار میباشد – یک تصویر آیینه ای از نیمه مونث مغز – لذا مولفه منطق و استدلال نیمه مذکر مغز رو به جلو است(خیلی حکمفرما و مسلط), در حالیکه مولفه منطق و استدلال نیمه مونث مغز رو به عقب است(کمتر مسلط). نیمه مذکر مغز, یگانگی را وقتیکه به بیرون و به واقعیت زیستی مینگرد تجربه نمیکند, و تمام چیزی که میبیند اختلاف و جدائی است. بدان دلیل, جنبه انرژی مذکر ما شرایط سخت و مشکلی را این پایین روی سیاره زمین دارد. حتی کتب مقدس عمده ما از قبیل قرآن, عهد عتیق(یهودیت) و عهد جدید(مسیحیت) نیز همه چیز را در مقابل و روبروی یکدیگر تقسیم بندی کرده اند. نیمه چپ مغز(نیمه مذکر) تجربه میکند که یک خدائی هست اما در عین حال همچنین یک شیطانی نیز هست – شاید البته نه هم قدرت با خدا اما با یک تاثیر گذاری بسیار زیاد بر ضد خدا. یعنی, حتی خدا نیز در ضوابط دوگانگی(duality) دیده میشود, یعنی بعنوان یکی از قطب های دو دسته نیروهای ضد هم تاریکی و نور. (این بهیچ وجه در هیچ کدام از فرقه ها و شاخه های این مذاهب درست نیست. شاید فقط عده معدودی از آنها دریافته اند که فقط خالق وجود دارد.)

تازمانیکه نیمه چپ مغز(نیمه مذکر مغز) بتواند دریابد و ببیند که یگانگی و وحدت از میان هرچیزی میگذرد و بداند که حقیقتا فقط یک روح, یک نیرو, یک آگاهی وجود دارد که از میان مطلقا هرچیزی در هستی میگذرد – تازمانیکه نیمه مذکر مغز ما فرای هر شک و شبهه ای بتواند آن یگانگی و وحدت را ببیند و بداند – تا آن موقع, ذهن ما ادامه میدهد تا از خودش جدا باشد, از تمامیتش جدا باشد, و از کمال پتانسیلی که دارد جدا باشد.

حتی اگر ابدا کوچکترین شک و شبهه ای درباره یگانگی و وحدت وجود داشته باشد, جنبه مذکر مغز, ما را عقب نگه خواهد داشت, و ما دیگر نمیتوانیم روی آب راه برویم. بیاد بیاورید که حتی توماس برای لحظات کوتاهی روی آب راه رفت وقتیکه عیسی مسیح از او خواست, اما یک سلول کوچک در پایش گفت, «یه لحظه وایستا, من نمیتونم اینکارو کنم.» و بعد, توماس بدرون آب سرد واقعیت دوگانگی فرو رفت.

وقتیکه نیمه مذکر مغز مطلقا یگانگی و وحدت را ببیند و درک کند, شروع میکند به آرام گرفتن و corpus callosum(شبکه و باند رشته های عصبی که دو نیمکره چپ و راست مغز را بهم پیوند میدهند) در روش جدیدی باز میشوند, و اجازه ایجاد یک یکپارچگی و ائتلاف میان دو نیمه چپ و راست مغز را میدهند. اتصال میان نیمه راست و چپ مغز گسترش می یابد, یک جریان انرژی شروع میشود, اطلاعات مابین دو نیمه مغز عقب و جلو میروند, و دو جنبه متضاد مغز شروع میکنند به یکپارچه شدن و هماهنگ شدن با یکدیگر. این شرایط سپس غده صنوبری(pineal gland) درون مغز را در روش جدیدی روشن میکند و امکان اینرا برای مدیتیشنتان فراهم میکند تا بدن نور(light body) مرکابایتان را فعال کنید. سپس تمام پروسه از نو بوجود آورنده و بهبود سطوح بالاتر آگاهی مان میتواند به پیش برود. این یک پروسه رشد و نمو است.

حافظه: کلید ابدیت و فنا ناپذیری(KEY to IMMORTALITY)

فنا ناپذیری هیچ ربطی به زندگی کردن در همان یک بدن برای همیشه ندارد. شما بهرحال برای همیشه زندگی خواهید کرد, شما همیشه زنده بوده اید و همیشه هم زنده خواهید بود, اما ممکن است که در تمام مدت, آگاه نباشید. تعریفی که از دیدگاه ما وجود دارد به حافظه ربط دارد. وقتیکه فنا ناپذیر میشوید, به نقطه ای میرسید که حافظه شما از آن به بعد دست نخورده و سالم باقی میماند. بعبارات دیگر, از آن به بعد, شما آگاه خواهید بود, بدون ورود هیچ نوع ناآگاهی و ناهشیاری. بدین معنی است که شما تا هر مدت زمانی که میخواهید در بدنتان باقی خواهید ماند, و وقتیکه با اراده خودتان بخواهید ترکش کنید, سپس ترکش میکنید. اجبار شدن به ماندن در یک بدن برای ابد, یک زندان و دام خواهد بود, چونکه بدین معنی خواهد بود که شما هرگز نمیتوانید بدنتان را ترک کنید. دلیلی وجود خواهد داشت که سپس بخواهید بدنتان را ترک کنید, و عاقبت درک خواهید کرد که میخواهید فرای هرکجائی که هستید بروید. این آن تعریف از زندگی ابدی و جاودانی است: بسادگی, داشتن یک حافظه پیوسته و ثابت و شکسته نشده.

تفاوت میان مردن, قیام از مرگ, و عروج

ابتدا تفاوت مابین مردن(dying) و قیام از مرگ(resurrection) چیست؟ اول از همه, درباره مردن, پروسه ای است که شما را فورا پس از مرگ بدرون یک حالت void میبرد. جائیکه شما ناآگاه و ناهشیار هستید, از پروسه مردنتان ناآگاه هستید تا حدیکه هیچ کنترلی روی تصاویری که میبینید ندارید. این شکل از مردن, شما را بتوی میانبعد(overtone) پائینی بعد(note) چهارم میبرد, که نتیجه اش میشود بارها و بارها بازگشت چرخشی(م.: سقوط و صعود) شما بدرون واقعیت زیستی اینجا روی سیاره زمین – یعنی REINCARNATION(تولد دوباره و دوباره.) از آنجائیکه شما در این چرخه ناآگاه هستید, دارید از مرکابایتان استفاده نمیکنید مگر بطور ناخودآگاه, لذا زمانیکه به سمت دیگر میروید(میمیرید), هیچ حافظه ای از این سمت(زیستن) ندارید. وقتیکه دوباره به سیاره زمین برمیگردید و REINCARNATE میکنید, هیچ حافظه ای قبلی از این سمت(زیستن قبلی) و از جائیکه قبلا بوده اید ندارید. لذا, تولد دوباره و دوباره همچنان رخ میدهد و پیش میرود.این پروسه, انرژی خیلی زیادی است که بطور خیلی آرام حرکت میکند.

اما وقتیکه وارد پروسه resurrection میشوید, شما از مرکابایتان آگاه و هوشیار هستید, اگرچه شما معمولا کاملا از مرکابایتان آگاه نمیشوید تا اینکه میمیرید. شما میمیرید, بدنتان را رها میکنید و سپس از مرکابایتان آگاه میشوید. سپس شما بدنتان را دوباره خلق میکنید و ازمیان پروسه ای عبور میکنید که شما را بدرون میانبعد(overtone) های بالائی بعد(note) چهارم هدایت میکند. از آنجا به بعد, شما دیگر بتوی پروسه reincarnation وارد نمیشوید. حافظه تان دیگر دوباره هرگز مسدود و قطع نمیشود و شما به زندگی ابدی و جاودانی ادامه میدهید.

همانطور که توضیح داده شد, تفاوت بزرگی میان مردن(dying) و resurrection وجود دارد, اما حتی تفاوت بمراتب بزرگتری در عروج(Ascension) وجود دارد – که اکنون امکانپذیر است, از زمانیکه شبکه آگاهی سیاره ای Christ در سال 1989 تکمیل شد. عروج, تازمانیکه این شبکه آگاهی کامل نشده بود خیلی غیرمحتمل بود. در عروج, شما ابدا نمیمیرید, هیچ پروسه مرگی دراین بین آنطوریکه ما میدانیم وجود ندارد. البته, درست است که شما دیگر روی سیاره زمین نیستید, و از این دیدگاه, پس میتوان گفت که شما برای دیگران میمیرید. چیزی که رخ میدهد این است که شما بسادگی از یک طریق یا طرق دیگری به مرکابایتان آگاه میشوید – چه از طریق بیادآوردن بتوسط خودتان, یا اینکه بهتان الهام شود یا اینکه بهرطریقی برایتان رخ دهد. این یعنی شما از بدن نورتان(light body) آگاه میشوید. سپس شما قادر میشوید تا کاملا آگاهانه از میان voidها عبور کنید – از سمت سیاره زمین بدرون void و به ابعاد بالاتر, و تمام مدت کاملا آگاه و هوشیار. در این طریق, شما بسادگی از این حیات روی سیاره زمین بیرون میروید. وقتیکه شخصی عروج میکند, بسادگی از این بعد ناپدید میشود و در بعد بعدی پدیدار میشود, با گذر ازمیان void.
(م.: لطفا حتما ویئوی فوق العاده موجود در لینک زیر را کلا ببینید. اما, از زمان 2 دقیقه و 12 ثانیه به بعد در این ویدئو, کلیپ یک UFO را خواهید دید که با حرکت چرخشی در آسمان شب, یک void میسازد.
(http://www.youtube.com/watch?v=aQwjY-7t6nc)

عروج, اکنون کاملا امکانپذیر است. شما شخصا ممکن است نتوانید ازمیان پروسه عروج عبور کنید, ممکن است واقعا بمیرید یا ازمیان پروسه resurrection عبور کنید. اما در این نقطه از این بازی زندگی روی سیاره زمین, تفاوت چندان زیادی نمیکند, چرا؟

چونکه اگر در حالت عادی بمیرید, بدرون میانبعد پائینی بعد چهارم میروید و برای مدتی در آنجا میمانید. سپس وقتیکه بقیه زمینی ها از میان این تغییرات درحال آمدن عبور میکنند و سیکلشان را پایان میدهند, تمام مردم(ارواح) درون میانبعد پائینی بعد چهارم بدرون همان سطح ابعادی برخواهند خواست که سایر افراد بدان از طریق پروسه های resurrection و ascension وارد شده اند. حتی انجیل نیز بدین موضوع اشاره میکند, جائیکه میگوید که در این زمان مردگان قیام خواهند کرد. در حقیقت چیزی بنام مرگ ابدی و ازلی وجود ندارد, فقط حالات متفاوت زیستی یک موجود هستند. تقریبا مانند آب است, که میتواند بصورت مایع یا جامد(یخ) یا گاز(مه) وجود داشته باشد, درحالیکه هنوز آب است.
پ. ن: دوستان گرامی در صورت تمایل, این مقاله را میتوانید بصورت فایل PDF در لینک زیر نیز دانلود بنمائید:
http://www.mediafire.com/download/i5bjibi146o8nny/Differences+between+dying%2C+resurrection+and+ascension.pdf

با تشکر فراوان از هادی عزیز برای ترجمه و ارسال مطلب.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com  مجاز می باشد.

Posted on آوریل 25, 2014, in دنياي اسرار آميز, عرفان. Bookmark the permalink. 14 دیدگاه.

  1. merc kheili khob bood

  2. با سپاس از هادی برای ارسال این مطلب. بیش از اینکه یک متن عقلی وعلمی باشد بیشتر متاثر از دیدگان ادیان است.

  3. بسیارزیبا وواضح بود بهرحال اراده الهی این است که ما به آگاهی برسیم وچه بهتر که خودنیز دراین راه قدمی برداریم

  4. به جرات می تونم بگم که یکی از پر مایه ترین مقالات این سایت هستش.من واقعا از خوندنش لذت بردم.ممنون از دوست عزیز هادی.لطفا اگه امکانش هست این دسته از مقالات رو بیشتر بر روی سایت قرار بدین.و یک سوالی هم که دارم اینه که در این مقاله از یک الگوی تنفسی صحبت به میان اومده,می خواستم بدونم آیا کسی راجع به این الگوی تنفسی چیزی میدونه؟؟؟

  5. بسیار جالب و آموزنده بود.
    آقا,یکی به این مدیر محترم سایت بگه چی میشه دیزاین این وب رو تغییر بدی و یه رنگ و لعاب ماورایی بهش بزنی.مثلا یه عکس از کهکشان راه شیری و سیارات………….بابا این رنگ آبی و سفید خالص آدم میبره به هزارتوی برزخ.اصلا روح نداره این قالب رنگی که گذاشتی.من آدم خیلی حساسیم ,بقیه رو نمی دونم.

  6. خیلی ممنون هادی جان… عالی بود….

    بخصوص ازین نظر که دورونوالو و کتابهای مذکور رو بیادمان آورد. (آنچه نوشتی با پی دی اف فارسی 4 فصل جلد اول کتاب انطباق نداشت… حتما خودت دوباره ترجمه کردی… شکلها هم همینطور…. خوب بود که شماره صفحاتی که از آن برداشت کردی رو مینوشتی).
    باید اعتراف کنم که این مطلب برای من مطلب سنگینی است… پر هست از مطالبی که خوندن جدی و فهمیدنش و تاثیر گرفتن ازش (متکی بر صرفا خود مطلب) خیلی دشوار هست. چون میدونم اهل تحقیق و چالش هستی به چند نکته اشاره میکنم شاید توضیحاتی راهنما لطف کنی :

    1- کاسمولوژی عرفانی …. کیهان شناختی متکی بر تصور هندسی….. همیشه در عرفان و دین مطرح بوده….. اینکه چرا عارف چنین رغبتی داشته احتمالا امروزه- متکی بر فهم بهتر آگاهی- پاسخ داده شده. در ما هم چنین رغبتی هست. باور دارم که به غیر از کارکرد تئوریک باید کارکرد تجربی هم داشته باشه، وقتی که درونی اش کنیم.
    2- تا اونجا که در کتب فارسی دیدم و تاییدات اتفاقی در اینترنت…. کاسمولوژی عرفانی گورجیف موسس شبیه سازی با اصوات اصلی موسیقی بوده… همون مضرب هشت! بی شک او اهل علم تجربی نبوده… یعنی اهل فرکانس/ طول موج… نبوده!!
    3- با ارائه کاسمولوژی انیشتین، کم و بیش کاسمولوژی های از نوع عرفانی کمرنگ شد. چون متاثر از علم هست…وحدت فضا زمان… انحنای فضا……انرژی/ جرم….نسبیتی بودن…! الان وقتی کاسمولوژی عرفانی کسی رو میخونیم یا خودمون برای خودمون تصور میکنیم، خیلی کم هندسی فکر میکنیم بلکه سعی داریم که انرژیتیک فکر کنیم! اصلا دیگه مد نیست که فقط هندسی اش کنیم!!! دستآوردهای فیزیک جدید نمیزاره! شاید برای همینه که دورونوالو- در کتاب بالا- کاسمولوژی گورجیفی رو با انرژی صوتی سعی میکنه مرتبط اش بکنه تا بتونه با سطوح ابعادی امروزی توجیه بشه.
    4- من ارتباط آگاهی و اصوات اصلی/ فرعی موسیقی رو متوجه میشم. و به لحاظ تحصیلی/ تجربی با موضوع انرژی/ فرکانس راحتم! اما متوجه نمیشم چرا دورونوالو تعمدا پارامتر طول موج رو بکار میگیره! اونم برای سطوح ابعادی! شاید برای اینکه فکر کرده تو طول موج موجودیت مکانی مطرح هست و با سطوح که اشاره مکانی داره همخوانی داره! راستش من اصلا با این ترکیب گورجیفی/ انرژیتیکی حال نمی کنم!! من ربط اون فواصل سکوت با آگاهی رو- مرتبط با مکانیزم مدیتیشن- دریافت میکنم اما برای اون سطوح ابعادی موجودیت بیرونی – در گامهای اول در دریافت واقعیت- قائل نیستم! (خلاصه احتمالا اشکال در فهم من و نوع من هست… نه اینکه من قابل نظریه دادن باشم). اگه کسی بتونه من رو راهنمایی بکنه ممنون میشم. یا دیگه اینکه چرا حاصلضرب نت در اورتون میشه اکتاو؟ یا چرا این دیوارهای سکوت باید در واقعیت هستی هم بین سطوح ابعادی وجود داشته باشه!؟
    5- درجای دیگه …واقعا دریافت یگانگی فیزیکی مسافران و یوفو و یگانگی کل- با و بدون هر توضیحی- خیلی سخته و خود من باهاش حال نمیکنم! فکر میکنم یه جاهایی دورونوالوی نازنین خیلی تند میره… و ذهن من پس میزندش! ولی گویا چاره ای نیست!
    6- یا درجاهای دیگه ای، مشخصا چنلینگ های زمانی خیلی دور مطرح میشه… که کاسمولوژی تاریخی/ دوره ای رو بیان میکنه!
    خیلی فنتزی مانند! درچنین مواردی به ذهنم آمد که باید یاد بگیرم کجاها بگم نخیر/ من نیستم!
    7- ده پونزده تا نکته های توضیحی/ سئوالی دیگه مونده … اما باید نوشته مطلب بالا رو بازم خوند تا بیشتر استخراج کرد.

    »» دستت درد نکنه/ موفق باشی.

    • سلام صبای عزیز,

      لطفا با صبر و طمانینه ای که مسلما داری کامنتم رو بخون:

      مطالبی که گفتی واقعا نه تنها برای شما بلکه برای من و مطمئنا خیلیهای دیگه هم وجود داره. مسائل متافیزیکی و تاریخی –فیزیکی خیلی قدیمی, همیشه جای سوال و تردید و ابهام و بعضا نگاه طنزآلود داره. برای همینه که من هم دیگه اخیرا شدیدا یاد گرفتم که فقط share کننده این اطلاعاتی که ممکنه ممکنه ممکنه تابه حال ازشون مطلع نبوده باشین باشم(فارغ از اینکه خودم شخصا چه نظر و اعتقادی بهشون دارم). یعنی information purposes only , تصمیم گیری بعهده خودتون هست. چونکه اطلاعات اصطلاحا روتین فیزیکی و مشهود بعبارتی دودوتا میشه چهارتا نیستن و فعلا در بیشتر مواردش در حال حاضر دارای اثباتهای علمی آنطوریکه دوستان مدام از منظر اثبات علمی به قضایا نگاه میکنن نیستش.

      اگرچه, بعضی از مواردش رو علم جاری کنونی بهش رسیده, مثلا عکاسی کرلیان رو برای عکسبرداری هاله الکترومغناطیسی دور بدن و سایر موجودات زنده و غیره در نظر بگیرید که تا قبل از اون کسی باور نمیکرد که واقعا چیزی بنام هاله دور بدن وجود داره.
      http://en.wikipedia.org/wiki/Kirlian_photography
      http://www.crystalinks.com/kirlian.html

      یا مثلا انجام آزمایش روی پودر سفید طلا و اثبات اینکه یک بعد دیگری مطمئنا غیر از بعد فیزیکی وجود داره, پس چرا نتونیم فکر کنیم که پس ابعاد دیگری نیز میتونن وجود داشته باشن و نه فقط یک بعد دیگر.
      (مطاله صفحه 10 تا 12 پی دی اف «اسرار گمشده صندوقچه مقدس» البته اگر تا به حال آنرا نخوانده اید:
      http://www.mediafire.com/download/vd3me83dms1ga66/Lost+secrets+of+the+Sacred+Ark.pdf

      یا مثلا اثبات ارتباط انرژی با طرح هندسی در آزمایش بتوسط ابرمیکروسکوپها بتوسط یک دانشمند ژاپنی که نشون داد که چطور طرح هندسی کریستالهای آب با طرز بیان انرژی مثبت و یا منفی حرفی که بهش گفته میشه تحت تاثیر قرار میگیره و تغییر شکل هندسی میده.
      http://www.whatthebleep.com/water-crystals/

      یا نشون دادن وجود واقعی انرژی درونی چی با انجام آزمایش روی یک استاد شرقی.
      (http://www.youtube.com/watch?v=3F3ovb2kZ9Q)

      یا نشون دادن وجود واقعی انرژی تله کنسیس با انجام آزمایش قدیمی روی آن خانم روسی.
      http://www.psychic-experiences.com/videos-psychics-mediums/telekinesis-nina-kulagina.php

      و سایر مثالهایی که دیگه الان حضور ذهن کافی ندارم(ولی بازم مسلما هستن) که دیگه از حوصله این کامنت هم خارج میشه.

      میخوام بگه که, فعلا, در حال حاضر, بیشتر موارد مطرحی دیگر متافیزیکی رو آنطوریکه بیشتر دوستان نیازمند اثبات علمی و آزمایشگاهی و آزمایشی هستن رو نمیشه خیلی راحت اومد گفت که آره اینجوریه که دودوتا میشه چهارتا, و خود اصطلاحا شاگرد روحانی و شاگرد حقیقت جو باید خودش بتونه ببینه که اصطلاحا آنتن روحانی و آنتن حقیقت یابش بهش چی میگن, آیا این اطلاعات از نظرش صحت دارند یا خیر؟ درست مثلا عین تفاوت compassion و sympathy که خود فرد شخصا باید به تمایز واقعی بینشون پی ببره که چرا میگن compassion داشته باش و نه sympathy و فعلا نمیشه با فرمول دودوتا میشه چهارتا براش اثبات علمی آورد که بدین دلیله که ذکر میشه compassion بهتره و نه sympathy. یا مثلا کسیکه خروج از بدن(OBE) انجام میده آخه مگه فعلا میتونه با خودش از اونور دوربین ضبط شده از دنیای انور بیاره نشونمون بده که آی ببینین ملت این همون بعد بعدی هست که هی ما مینالیدیم؟! یا مثلا میشه رفت یقه ناسا و آمریکا و روسیه رو گرفت که بابا بیاین بگین که چرا بحث وجود واقعی تمدنهای فرازمینی و وجود UFOها در فضا و اتمسفر زمین رو هی مدام از مردم مخفی میکنین و اینقدر هم اکثرا توی فیلمهای هالیوودیتون فرازمینیها رو موجودات تمدن خوار چپاولگر ترسناک برای اذهان مردم تداعی میکنین طوریکه الانه خیلی از مردم یا اصلا بوجودشون فکرنمیکنن/یا بگی میخندن یا شدیدا تعجب میکنن/یا بگی اگرم بگن که بهش یکم قبلا فکر کرده بودم میگن یه مشت متجاوز فضائی بیش نیستن چونکه اگر بودن پس چرا ما تا حالا از نزدیک ندیدیمشون و کمک حال ماها نشدن و……….

      اما اگر بخوام که نظر کلی بنده رو خدمتتون اعلام کنم, اینه:
      کسمولوژی عرفانی(بقول قشنگ شما)+کسمولوژی دینی(مذهبی)+کاسمولوژی تبتی/مایایی/مصری/پارسی/انیشتینی/….. = پتانسیل درونی آگاهی بیکران شخصی خودت که با رشد دادن آنتن روحی و حقیقت یاب خودت هی کم کم برای شخص خودت مشهودتر و محرزتر میشه, چیزیکه نمیتونی به یه شخص دیگه اثباتش کنی و بدی عین اینکه مثلا نشه شم پلیسی یا شم فوتبالی یکنفر رو با آمپول گرفت و داد به یک نفر دیگه.

      ممکنه که القاب و عناوینی که ما در خصوصا متافیزیک میخونیم دارای اسامی بهتر و حقیقتی تر دیگری باشن و یا مسلما دارای جزئیات تفضیلی بیشتری باشند, اما کلیت رو ممکنه که شما بتونی بپذیری. برای توضیح بیشتر, همین پدیده بنام سفینه های فضائی/بین ابعادی/UFO در دوران مردمان باستان با عناوینی چون ارابه های آتشین خدایان نامیده و سنجیده میشد و درکی بالاتر از ارابه آتشین خدایان در نزد مردمان باستانی وجود خارجی نداشت. اما امروزه دیگه حداقل یکی یه UFO توی آسمون ببینه دیگه ته ته ته تهش اینه که بگه هی نیگا بشقاب پرنده, و دیگه نمیگه ارابه آتشین خدایان. یا مثلا در دوران کلیسا, کسمولوژی فیزیکی مردم و سیاره زمین چنان ذلت بار و پست بود که زمین تخت و خورشید مرکز عالم سنجیده میشد و هیچ درکی از منظومه شمسی و منظومه های شمسی دیگر و چیزی بنام کهکشان و کهکشانهای دیگر در نزد مردمان دوران کلیسا وجود خارجی نداشت, اما امروزه در دبیرستانها دیگر اکثر بچه ها به این درک میرسند که کیهان ما چقدر وسیع و بیکران است.

      امیدوارم که تونسته باشم تا منظورم رو برسونم که چی میخواستم بگم.

      یک زمانی که برادران رایت در فکر پرواز بودن, سفر به ماه کاملا امری تخیلی و دور از دسترس تلقی میشد, اما بالاخره روزی آمد که سفر به فضا و ایستگاه فضایی و ماهواره های تحقیقاتی فضائی با و بدون سرنشین به اطراف و روی ماه رخ داد.

      الان نمیخوام بگم که پس هرچی مطلب خصوصا متافیزیکی خوندیم و خواهیم خوند پس بگیم همه عینا درست هستن, نه, اما براحتی هم از کلیتی که دارن درباره اش پیغام میدن نگذریم…..

      با تشکر از شما و سایر دوستان عزیز

  7. با خوندن این مطلب، بعد از مدت ها دوباره از نو تازه شدم،
    هادی عزیز ممنون .
    یه سوال داشتم : تو شکل 3 اشاره ای به Major overtones شده که در متن توضیحی داده نشده، سعی کردم برداشتهایی از شکل بکنم ولی برام مبهم بود، ممنون میشم هادی جان اگه در این باره توضیح بدی

    • سلام آرش عزیز,

      منظور از overtones همونطور که متن میگه, میانبعدها هستند. حتی ممکنه که بین خود میانبعدها, میانبعدهای دیگری نیز وجود داشته باشند, لذا میانبعدهای اصلی مابین ابعاد اصلی رو Major Overtones بمعنای میانبعدهای عمده معرفی شده. امیدوارم واقعا یه روزی تکلیف این سیاره ای که بهتره بهش بگیم سیاره پول, به جائی برسه که دیگه اینقدر با حیرت و بعضا طنز فقط حرف این چیزها رو نزنیم و درواقعیت هم بتونیم تجربه کننده ابعاد دیگه باشیم یا بعبارتی دیگه موجودیتهای بین ابعادی(multidimentional) آگاه جاودانه بشیم, بهر روی ما موجودیتهای بین ابعادی هستیم ولی چون فقط از زیستن در بعد فیزیکی خود آگاهی داریم و به وجود ابعادی دیگرمون کاملا ناآگاه هستیم, فکر میکنیم که فقط همینیم که هستیم, یعنی فقط پوست و گوشت و خون و استخون.

      با تشکر

      • ممنون از پاسخی که به سوالم دادی هادی جان،
        من کاملا به موجودیت بین ابعادی فراموش شده انسانها ایمان دارم،
        زمانی بود که خیلی در تلاش بودم تا به هر طریقی که ممکن بود سر صحبت رو با دوستان و آشنایان قابل اطمینان، در مورد چنین موصوعاتی باز کنم (البته نه موضوعاتی اینچنین بنیادی در مورد هویت انسانها) ولی به هر حال چندان موثر نبودم، یا اگر تاثیر اندکی بود بسیار زودگذر بود و دوباره اطرافیانم غرق در روزمرگیهاشون می شدند، و الان ناراحتم از اینکه چرا گاها خودم هم دچار روزمرگی و ترس از تجربه های بیشتر میشم … بگذریم … 😊
        بعد از مطالعه این متن، ناخوداگاه این سوال برام ایجاد شد که به کدامین «سرنوشت» یا «تقدیر» آن موجود فرا آگاه به چنین فراموشی عمیقی فرو رفت ؟
        … ؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: