نيرنگستان ( راز نژاد آريايی)


 

نيرنگستان

راز نژاد آريايي

نويسنده و گردآورنده : زري جمشيدي

پيش درآمد:

من اين ديباچه را پيش كش مي كنم به روان و فروهر استاد بزرگ روزگار ما صاذق هدايت كه در شايد بگويم يگانه ي روزگار ما بود و …..  نمي دانم بيشتر از اين چه بگويم يا چه بنويسم؟ شايد اين شيفتگي به دنبال آن روي داده باشد كه او آيينه ي فرا نماي بخشي از سرشت و نهاد من است و نهفته هاي خود را در او آشكار و روشن مي بينم .(چنانكه براي روشن تر شدن اين از نوشته هاي يكي از فرزانگان ايران بخشي را به عنوان فايل پيوستي اين ديباچه با عنوان پيوست نيرنگستان آورده ام ) . اميد كه بتوانم وامدار ارزشها و پاسدار آرزوهاي او باشم .

پيش گفتار :

در آغاز سخن و نوشتن اين ديباچه بهتر ديدم كه آرمان خود را از اين پژوهش با در ميان نهادن  پرسشهايي بنيادين در اين زمينه نشان دهم  كه در زمينه ي تاريخ ايران كهن ما با چه نكته هاي پيچيده و پوشيده و رمزينه اي روبرو هستيم  و در همين راستا چه بي شمار پرسش هاي بي پاسخي بر روي دست كاوشگران و جستجوگران تاريخ ايران مانده است؟!! براي نمونه : اينكه براستي چگونه مي توان نكته هاي پوشيده و پيچيده در چيستان تاريخي نژاد آريا و تبار آريايي ها را رمزگشايي كرد ؟ به راستي چرا تاريخ ايران باستان كهن ما درست به دو بخش پيش از پايان ساسانيان و پس از پايان ساسانيان دسته بندي شده و اين مرزبندي تلخ و تاريك كه در كمتر سرزميني ديده مي شود در دل خود چه راز سر به مهري را نهان دارد؟ مگر مي شود باور كرد كه تنها با سرنگوني يك خاندان پادشاهي (هر چند كه امروزه نشان داده شده كه خود اين داستان فروپاشي و سرنگوني ساسانيان نيز از بيخ و بن دروغ است و در جاي ديگري در اين زمينه خواهم نوشت و براي بررسي بيشتر در اين زمينه بنگريد به پژوهشهاي آقايان انوش راويد و احمد حامي و …) چنين گسست فراگيري از همه ي راستاهاي فرهنگي و تاريخي و ديني و …. در يك كشور بزرگ همچون ايران پديدار گردد  و دو گروه ايرانيان پيش و پس از ساساني چندان با هم بيگانه گردند كه گويي انگار كسي همه مردمان ايران پيش از ساساني را كشته يا از فلات ايران بيرون كرده و مردم ديگري را جايگزين آنها نموده است؟!!!!!!

و……

و يا اينكه از اين دست پرسشهاي زير :

 براستي كداميك از اين ديدگاهها مي تواند درست باشد؟ اينكه آرياها نژادي كيهاني از گونه ي هوشمندان فرازميني بودند كه در سامانه هاي ستاره اي پليادس يا هر جاي ديگري كه براي ريشه ي كيهاني بودن آنها پيشنهاد شده است زندگي مي كنند ؟  يا اينكه آنها بازماندگان مردمان بسيار پيشرفته و هوشمند باستاني زميني بودند كه در سرزمين آتلانتيس مي زيستند و به دنبال رويدادي سهمناك كه سرزمين و فرهنگ و در يك سخن همه چيزشان را نابود كرد از آن سرزمين گريختند و در سرتاسر جهان و تا زير زمين نيز پراكنده گشتند؟ و يا اينكه در پس اين نام راز ديگري نهفته است ؟

خواننده ي گرامي اين ديباچه در پايان خواندن آن بايد از اين آگاهي يابد كه چرا در پس همه ي اين پرسشها ديده مي شود كه هرچه در زمينه ي تاريخ ايران باستان ديدگاه هايي شگفت انگيز  و  تا اندازه اي فراتر از مرزهاي پندار و خرد هر از چند گاهي از سوي كسي به اين ميدان پاي مي نهد گويي و گويا باوركردني تر و درست تر از ديگر ديدگاه هاي ساده تر و كلاسيك تر به چشم مي آيد و با خرد ما در مي آميزد؟!!!! به راستي چه راز يا راز هايي در اين زمينه در ميان است ؟؟ رازي كه اگر گشوده شود شايد به گونه اي فراگير همه اين ديدگاههاي پراكنده و در جاهايي در ضد هم و پارادوكس گونه را پاسخ گويد. در اين ديباچه تلاش شده كه هر چه بيشتر خوانندگان گرامي از اين سردرگمي هاي پديد آمده به دنبال اين همه پاسخ هاي پيشنهادي از سوي دانشمندان بيرون آمده و با ديدگاهي نو و تازه به گشايش راز نژاد آرين ها پا فرا نهد .

1-روزي روزگاري ….

در روزگاران كهن مردماني كه شاخه ي آسيايي و ميانه ي آرين ها بودند و بهتر است در اينجا آنها را هندوايراني بخوانيم و از آسياي ميانه تا فلات ايران  كهن كه از سومر تا سند و پامير گسترده بود مي زيستند . چنان كه مي دانيم و امروزه نيز اين از سوي  دانشمندان برجسته اي چون شادروان دكتر جهانشاه درخشاني نشان داده شده است :» گزاره ي كوچ بزرگ و فراگير آرياها به درون فلاتي كه امروزه ايران خوانده مي شود و نيز سند وهند دروغي بيش نيست .» و براي گواهي نادرستي اين گزاره فريبنده دستاويز ها و نشانه هاي فراواني امروزه به دست آمده است . براي نمونه ما پادشاهاني با نام هاي ايراني يا آريايي كهني داشته ايم كه مي بايست دستكم داراي پيشينه اي  دور و دراز در شاهنشاهي بر فلات ايران داشته باشند كه آوازه ي آنها به كشورهاي مدرايه (=مصر باستان) و … رسيده بود و اين فرايند در روزگاران باستان با نگرش به كندي گسترش آوازه ي شاهنشاهي ها و آگاهي هاي در باره آنان در ميان كشورهاي ديگر در روزگاران كهن  خود نياز به گذشت سالياني دراز داشته است . امروزه نشانه هاي بسياري از پيوند و رفت و آمد ايراني تباران با دربار فرعونهاي مصر در هزاره ي دوم پيش از ميلاد به دست آمده كه درباره ي آنها بررسي هاي فراواني انجام گرفته است : براي نمونه بنگريد به :

*جهانشاه درخشاني :»(1382) دانشنامه كاشان 3 و 4 آرياييان مردم كاشي امرد پارس و ديگر ايرانيان زير نظر حسين محلوجي : تهران : بنياد فرهنگ كاشان

Derakhshani, jahanshah (1995) : Geshischichte und culture des alter ostiran . Band 1 , heft 1 . Tehran : International Publications of Iranian studies .

(1998), Die Arier in den Nahoslischen Quellen des und 2 Jahrtausends

V. Chr . Tehran : the same of top….

2- نشانه ها :

ژرژ دومزيل دانشمن فرانسوي همانند بسياري از دانشمندان صده ي ما باور داشت كه تاتموزيس 4 نخستين فرعوني بود كه با شاهزاده بانوي آريايي ميتاني دختر دوشيزه ي شاهي كه نام او » آر تتمه «بود زناشويي كرد . اين نام ايراني و از ريشه ي » آرته تهمه » يا » آرتا تخمه» بوده و به زبان امروزي مي شود :پهلوان رادمرد  يا يل درستكار . اين يافته و بسياري از يافته هاي ديگر در نگاه نخست داستان كوچ بزرگ آرياها به درون فلات ايران را به ويژه در 1200 پيش از ميلاد را به چالش بزرگي مي كشد و برآيند آن چنين مي شود كه آرياها يا همان آرين هاي فلات ايران مردمان هميشگي اين سرزمين بوده اند و هيچ دستاويزي براي اين كه با ناميدن نام نژادينه آريايي بخواهند خود را از بوميان فلات ايران كه پيش از كوچ آنها در اين آب وخاك مي زيستند جدا كنند و خود را برتر و والاتر از آنها نشان دهند را نداشتند ؟! زيرا بوميان اين سرزمين همان آرياييان و آرين ها بوده اند …..

اگر اين گزاره پيشنهاد شده از سوي دكتر درخشاني و دانشمندان پيرو اين ديدگاه را درست بيا نگاريم به دنبال آن يك پرسش بنيادين در اينجا پدبدار مي شود و آن اينكه :

 اگر اين نام كاركردي «نژادي » نداشته است پس چرا آنها به ويژه اشكوبه هاي فرمانروايان آنها همواره بر اين نام پافشاري مي كرده اند و اين كه تبار و نژاد آنها داراي تخمه(=ژن) و نژاد آريايي بوده و بر پاكي خون خاندان خود نگرشي ويژه داشتند ؟؟

به راستي چه رازي در اين ميان نهفته است ؟  آنها خود را از چه پديده يا نژاد و تبار ناشناخته تاريخي كه با آنها در اين سرزمين مي زيسته جدا مي دانستند و همواره براي اين مرزبندي و جدايي مي كوشيدند و تلاش مي كردند كه خود را از آن پديده ي ناخوشايند به دور بدارند؟

چه خوب است دوباره كه در اينجا من اين گوشزد و هشدار را به خواننده ي گرامي انجام دهم كه در اينجا گزاره ها(=مفاهيم) و انگاره ها(فرضيات) ي صده ي ما و روزگار كنوني مانند نژادپرستي و از اين دست تئوري ها براي بررسي يك چيستان تاريخي و واكاوي يك پديده ناشناخته ي باستاني جايي ندارند زيرا اين ديدگاهها ساخته و پرداخته انديشه و خرد دانشمندان و  مردمان كنوني بوده و مردمان باستاني به هيچ روي چنين انگاره اي را نداشتند و براي نمونه  هرگز پافشاري بر روي انگاره اي چون از تبار و نژاد آريايي و آرين بودن از سوي اشكوبه نخبگان(اليت) ايران و فرمانروايانشان كاركردي نژادپرستانه نداشته زيرا كه هنوز اين گزاره هاي مدرن و نوين صده ي بيستمي اختراع نشده بودند و مخترعيتن آنها نيز هنوز زاده نشده بودند . چنانكه براي نمونه چندي پيش يكي از خوانندگان وبلاگ يوفولاو ديدگاه خود را در اين زمينه (نارسايي روش پژوهشي بنده بر پايه دانش زبانشناختي باستاني زبانهاي كهن ) چنين نوشته بودند :

«خانم جمشیدی مشکل کار شما این است که خیال می کنید با اثبات (فرضی)ریشه شناسی واژه ای حقیقتی را نمایانده اید، غافل از این که پس هر زبانی جهان بینی نهفته است و نه حقیقت»*

و من نيز چنين مژده داده بودم كه در آينده و به زوذي خواهم گفت كه : چرا ما نمي توانيم انگاره هاي نوين و پيشرفته جهان و روزگار كنوني را براي واكاوي و روشن ساختن نادانسته ها و ناشناخته هاي خود درباره ي زندگي و هازه و فرهنگ روزگار باستان به كار بريم ؟

اين خواننده ي گرامي به گمان خود پنداشته اند كه توانسته اند نارسايي اي را در اين روش پژوهشي پيدا كنند و آن را به من گوشزد نمايند  اما آيا سخن و ايراد ايشان در اين زمينه درست است ؟ براي بررسي درستي يا نادرستي آن  من هم در آغاز گمان را بر اين مي گذارم كه دستاويز ايشان در اين زمينه درست است و در پس هر زباني «جهان بيني » اي نهفته است** . اكنون اگر ما اين گزاره را بپذيريم به دنبال آن بايد اين گزاره را نيز بپذيرم كه بايد به شمار همه ي مردمان روي زمين زبان گفتاري پديد آمده باشد زيرا هركس جهان را از ديد و راستاي انديشه  و خرد خويش مي نگرد .  اين دستكم ساده ترين انگارشي(=تعريفي) است كه ما مي توانيم در زمينه ي جهانبيني به ويژه درباره ي مردمان باستاني به دست بدهيم . و به دنبال آن اين گرفتاري و آشوب بزرگ پديد مي آمد كه هيچ كس نمي توانست زبان ديگري را دريابد زيرا كه هر كسي مي خواست به زبان ويژه انديشه ي خويش آرمانها و يافته هاي خردورزانه ي خويش را براي ديگري بازگو كند اما با شگفتي هرچه بيشتر مي بينيم كه نه تنها اين رويداد و آشوب در روزگاران كهن  رخ نداده كه از سوي ديگر همگي مردمان باستان مي توانسته اند به سادگي انگاره ها و انديشه هاي خود را به ديگران با زباني ساده برسانند و دستكم بسياري از دانشمندان زبانشناس با بررسي ريشه هاي زبانهاي باستاني و  دانش زبانشناسي به اين باور رسيده اند كه همگي اين زبانهاي كهن كمابيش داراي ريشه هاي يكساني هستند چنانكه گويي از يك زبان مادري جدا شده اند ؟!!( براي نمونه كتابهاي نوشته شده در اين زمينه را كه به خامه ي تواناي استاد حبيب الله نوبخت شيرازي نگاشته شده را بنگربد )  از اين نكته نيز نبايد بگذريم كه بسياري از كتابها و نوشته هاي باستاني جنين باوري را گواهي مي كنند كه :

» در روزگاران بسيار كهن كه به آن روزگار زرين نيز مي گويند همه ي مردمان روي زمين پيش ار ان كه آن آشفتگي بزرگ(؟!) روي دهد به يك زبان سخن مي گفتند «

(برگردان بخشي از گلنوشته هاي سومري يافت شده در كتابخانه ي آشور باني پال)

مي بينيد پديد آمدن اين گونه بن بست ها است كه داوري در زمينه مردمان كهن را تنها و تنها با بهره گيري از گزاره ها و مفاهيم نوين امروزي ناشدني مي سازد و بارها و بارها از سوي بنده در اين زمينه هشدار داده شده است كه دوستان در دام اين لغزش بزرگ نيافتند .

** اين نكته را نبايد از ياد برد كه گروهي از دانشمندان بر همين  باوري هستند كه يكي از خوانندگان سايت يوفولاو آن را در اين وبگاه و  در كامنت خود نوشته اند اما من در پاسخ به ان كامنت نوشتم كه دراينكه در پس پرده ي هر زباني چه نهفته است يكي از بزرگترين رازهاي جهان است كه ما هنوز نمي دانيم چيست و چه بوده ؟زيرا اين ديدگاه هر چند از نگاه نخست  انگار درست  و خردمندانه است اما با يافته هاي نوين دانش زبانشناختي و نيز نشانه هاي باستاني يافت شده از كهنترين خط هاي باستاني جهان كه نمونه هايي از آنها را در بالا آوردم همخواني ندارد !!يافته هاي زبانشناختي نوين  نشان مي دهد كه همريشه گي زبانهاي باستاني چنان هماهنگ ويك پارچه بوده كه گويي آموزش زبان باستاني ناشناخته ي آغازين مردم را يك سامانه آموزشي ناشناخته و رازآميز بالاسري (فراخاكي)  آمايش(=كنترل) و راهبري مي كرده است ؟!!!    

 https://i0.wp.com/www.newsecularism.com/2013/04/08.Monday/Zahhak.jpg

3-مردمان زميني در رويارويي با دورگه ها :

 از ديدگاه بنده به دنبال پژوهشهايي كه انجام داده ام اين واژه يا نام آريايي يا آرين كاركردي نژادي داشته اما نه از گونه ي نژادپرستانه ي آن كه بسياري به نادرستي مي پندارند … كه از اين رويكرد كه نام آرير يا آرين در ميان آرياهاي باستان كاركردي همانند واژه يا نام» هيومن»(= گونه ي مردم هوشمد زمين =نوع بشر )

Arian in ancient = Human at Now

در روزگار كنوني داشته و نشاندهنده و شناساگر(=انديكاتور) انسان يا ناانسان بودن هر پديده ي انسان گونه يا انسان نمايي بوده است .

نخستين نشانه از اين كاركرد شگفت انگيز را در زمينه ي برداشتي كه خود مردمان روزگاران ميانه از نام آريا داشتند مي توان ديد . زيرا نام آريا از ديدگاه آنها به مردمي گفته مي شود كه داراي سه ويژگي هستند: 1- مهرورز(=نجيب)  2گرامي(شريف)  3- نژاده(=اصيل)                و اگر كسي اين سه ويژگي به همراه فروهر(=روان  مينويي خداداده) را نداشت آريايي(=انسان) نبود و چنانكه در نوشته هاي كهن نيز آمده از مينوان پليد بود و از تبار ديو ها يا اهريمناني كه كالبدي زميني دارند ! .

دومين نشانه از اين كاركرد را مي توان در مردمان آريايي سرزمين هند و سند در روزگار پسا ريگ ودايي جست و ديد . آنها مردمان هند آن روزگار را به چهار گروه كه در سانسكريت چهار رنگ (= وارنه) ناميده مي شوند دسته بندي مي كردند .

سه گروه نخست گرچه از ديدگاه هازه اي(=اجتماعي) نابرابرند اما پاك اند (داراي خون پاك هستند) زيرا آريا هستند . اما چهارمين گروه …. چهارمين گروه بايد همواره زير دست آريا ها باشند و جدا از آنها و آميزش آرياها با آنها ناروا و نكوهيده بود

«زيرا سرشتي ناآريايي و دگرگوني ناپذير دارند»  ….

نويسه درون گيومه ي بالا شاه كليد اين داستان است كه اگر ما ديدگاه خود را بر روي آن سوار كنيم  و بخواهيم اين نوشته باستاني را با فرمول پيشنهادي خود به زبان امروزي دوباره بازنويسي كنيم اينگونه مي شود :

«زيرا از گونه اي غير انساني بوده و هرگز نمي توانند به يك انسان زميني تبديل شوند» (گزارشي باستاني از دورگه يا نژاد هيبريد ها )

در دنباله نشان خواهيم داد كه اين گروه چهارم از مردم نه تنها انسان نبوده نه تنها انسان نبوده كه انسان نماهايي اهريمني و بيگانه و يا  دورگه ي خزنده انسان بودند .

https://ufolove.files.wordpress.com/2013/05/64fdc-reptoid.jpg

در هند باستان و نوشته هاي سانسكريت  اين مردمان » داسه»  و يا  » داسيو » خوانده مي شدند و همواره بايستي در بند انسانهاي زميني (آرين هاي نژاده) باشند تا زمين و پادشاهسي زمين به دست آنها نيافتد زيرا كه پيامدهاي شومي را به دنبال خواهد داشت . از اين رو  همواره آنها را نبايد از مردم جدا نگهداشت .

چنانكه گفتيم  در اوستا نام اين هوشمندان شوم با نماد «دهاكه» رمزپردازي شده كه همريشه با «داسه» ي سانسكريت مي باشد  كه ما از آن پيشتر به عنوان پسوند نام شاه ازدهاگونه و ديووش ايران (مارمرد=مار داسه=مرداس =خزنده-انسان) اژي دهاكه ياد كرديم  كه به دنبال لغزش و گناه بزرگي كه جمشيد شاه پيشدادي ايران از خود نشان داد و فر ايزدي از او گريخت اين پادشاه اهريمني بر آرياها (=انسان هاي زميني) چيره شد و 1000سال بر آنها فرمانروايي اهريمني خود و ديگر دورگه هاي انسان-خزنده را گسترانيد و كمر به نابودي آرين ها(=گونه ي انساني) بسته بود و اين پيامد شوم  دستاويز بيم و ترس پنهاني و رازآلوده ي درآميختن داسه ها يا گروه چهارم با ديگر گروهها بود كه گفتيم نه انگاره هاي نويني چون نژادپرستي  يا هر چيز ديگر ….اين هزاره ي شوم فرمانروايي دورگه هاي باستاني يا همان دهاكيان (در هند داسيو ها) بايد كمابيش در روزگاري روي داده باشد كه هنوز آرين هاي هندوايراني و اروپايي از هم جدانشده بودند و در يك سرزمين و كنار هم مي زيستند . زيرا اين روزگار بد چندان پيامد پر گزندي بر آنها داشت كه  در اساتير هندوايراني و اروپايي همه جا اژدهاكشان آيين و كاري ستوده و اژدهاها و خزندگان ديو گونه زشت و اهريمني برشمرده شده اند . اين خزندگان مردم نما و هوشمند باستاني از ديدگاه منش و رفتار و كردار و آرمانهاشان همانندي فراواني با دورگه هاي انسان نماي كنوني (رپتيليان ها) دارند. براي نمونه يكي از كار هاي ددمنشانه و اهريمني اين مردم سانان بيگانه يا دورگه به آشوب كشانيدن هازه هاي مردمان زميني و هنجارهاي پسنديده و نيك آنها به ويژه در هم ريختن شالوده ي بنياد خانه و خانواده بود چنانكه امروزه نيز اين آرمان پليد در دستوركار دورگه هاي بيگانه ي فرمانروا بر بيشتر كشور هاي جهان به ويژه كشور هاي پيشرفته ي زمين ديده مي شود . براي نشانه اي كهن از اين رخداد شوم نمونه اي از آنچه كه ما امروزه گرفتار آن هستيم را ابوريحان بيروني در» آثارالباقيه» خود درباره ي گزند ها و پيامد هاي شوم فرمانروايي بيورسپه (=ازدهاك) آورده است : بخوانيد وداوري كنيد :

«….پادشاهي فريدون و فرمان او مردم كه بايد كدوبان (=نگهبان و پاسدار خانه و خانواده) خويشان نزديك و سرپرست زن و  فرزندان خود شوند و آنان (مردان) را كدخدا يا خداوند خانه ناميد و به فرمانروايي بر كسان و فرزندان و خانه و زمين و …. گمارد و اينكه مي بايست شايست و ناشايست را در خانواده ي خود بدارند  و فرمان داد و (شالوده خانمان را بنياد نهاد) . …پس از آنكه در روزگار بيورسپه (دهاك) (اين سامان=خانواده) بيكار مانده بود و كارهايشان به دست ديوها(بيگانه ها) و زيردستان (دورگه ها و يا مردمان ديوپرست=ديويسنان) افتاده بود و( مردم) به راندن آنها (از زندگي خود) ناتوان بودند و «ناظراطروش»(؟!) (= يكي از همين دهاكيان) آن آيين ستوده (پاسداشت بنياد خانواده) را برافكند و در آميختگي و آميزش*** فرومايگان(=انسان نماها) را با مردم (انسانهاي زميني) در كدخدايي(=سرپرستي خانوار)ر را بازگردانيد…

(بيروني : آثارالباقيه عن القرون الخاليه :1923 رويه ي 193)

در اينجا بايد يادآور شوم كه نويسه هاي ميان كمانه ها(پرانتز ها) برداشت بنده از اين بخش از نوشته هاي بيروني است كه در نگاه نخست بسيار پيچيده و گنگ شايد به چشم آيد چنانكه استاد حصوري نيز در اين زمينه مي نويسد:…چه ديديم كه ابوريحان محتاطانه و در بندي كوتاه پرده از كارهاي ضحاك برداشته و نشان داده است كه فريدون در برابر ضحاك چه كاره است . ازدهاك در نوشته هاي پهلوي داراي پنج آك(=عيب) بزرگ است : آز بيكاره گي كاهلي ناپاكي آميزش

بي بند و بارانه و ناديني .از اين رو فريدون از او كينه بر دل دارد (دينكرد 9 فرگرد 5 بندهاي 2-4) درباره ي پيدايش نژاد زنگي ها بندهش مي نويسد :…دهاك در پادشاهي خود بر زني جوان،ديوي(=يك نرينه ي مينوي) را بر هشت و مردي جوان را بر يك پري(=يك مادينه مينوي) برهشت و اينان زير نگاه و ديدار او با هم آميزش*** كردند و از اين كنش نوآيين(=بديع) (نژاد) زنگي پديد آمد و چون فريدون آمد ايشان از ايرانشهر گريختند (بندهشن رويه ي 84)

 در نوشته ي بندهشن نيز اين نكته ي در خور نگرش به خوبي پيداست كه دهاك سرپرستي انجام فرايندي آزمايش گونه و ژنتيكي را در دست داشته است كه در آن از روش آميزش دوگانه ي دو مرد و زن زميني با دو بيگانه ي نر و ماده گونه اي از هيبريد (دورگه) را پديد آورده كه ايرانيان باستان آنها را زنگي مي خوانده اند . شايد سروده هاي زير نيز به گونه اي رازآلود از اين داستان سخن به ميان آورده است :

پس آيين ضحاك وارونه خوي                  چنان بد كه چون مي بديش آرزوي

زمردان جنگي بكي خواستي                 بكشتي كه باديو برخاستي

*** بايد در اين جا ياد آوري كنيم نكته هاي بالا روشنگر اين گزاره است – چنانكه استاد ابوالفضل خطيبي نيز در ديباچه ي خود به نام     » باز هم ماجراي ضحاك ماردوش»  در اين زمينه به درستي يادآور شده اند – آقاي علي حصوري دچار لغزش گرديده اند و آن لغزش يكي دانستن توده ي فرودست مردم با ديوها است .زيرا ايشان ديوها (نامي كه ايرانيان باستان براي گونه نر مينوان اهريمني (فرازمينيها) ) و پريان(نامي كه ايرانيان باستان براي گونه ي ماده ي مينوان اهريمني(فرازميني ها) ) برگزيده بودند را با مردمان زميني يكي دانسته اند . آقاي خطيبي در اين باره مي نويسد :

در پيرامون هسته اصلي مطالب كتاب (تعلق ضحاك به جامعه ي اشتراكي) به ديدگاههايي بر مي خوريم كه غالبا آنها تاويلها و تفسيرهايي است ناشيانه و بدون پشتوانه ي علمي و منطقي مثلا گفته شده است : » در اين جا فريدون چرا ضحاك را نكشت؟دانشمندان چيزي نگفته اند به همان عذري كه در متون فارسي ميانه آمده، يعني پر از خرفستر (=جانوران موذي و حشرات) شدن جهان بسنده كرده اند . در واقع نكشتن رهبر يك نهضت به دليل دامن نزدن به آتش خشم مردم (خرفستران) بوده است . اين بخش از روايت بسيار اصيل ، نشانه ي تعلق اژدهاك به توده ي مردمو قيام رهبر يا قهرماني از جامعه ي اشتراكي اوليه است »  (ص24) بر پايه ي كدام سند يا پشتوانه ي علمي و منطقي خرفستران (جانوران موذي كه طبق روايات زرتشتي بايد آنها را از بين برد) همان توده ي مردم اند؟! در جاي ديگر مي خوانيم :» ….بدين سان روشن است كه توده ي مردم همراه ضحاك بوده اند . چون در سراسر ادبيات هندوايراني مقصود از ديوان، توده ي مردم اند و اين موضوعي است كه بيش از پنجاه سال از روشن شدن آن مي گذرد.. .( ص 49 تا 51) در ارجاع به مطلب بالا در يادداشت هاي پايان كتاب فقط آمده است :»مثلا به بخش جمشيد در شاهنامه مراجعه شود »  اما من خواننده ي كتاب براي اين مطلب كه » در سراسر ادبيات هندوايراني مقصود از ديوان، توده ي مردم اند» به كجا مراجعه كند؟ به هر حال به تنها منبع ذكر شده (شاهنامه) مراجعه كرديم  كه باز هم روشن نشد. در بخش پادشاهي جمشيد ، ابياتي كه در آنها ديو و مردم آمده به شرح زير است :

زمانه برآسوده از داوري    به فرمان او ديو و مرغ و پري (چ خالقي بيت 6)

بعد از وصف طبقات چهارگانه (روحانيان ،جنگيان،كشاورزان،صنعتگران) گفته شده است :

(جمشيد) بفرمود بس ديو ناپاك را      به آب اندر آميختن خاك را (بيت 35)

به فر كياني يكي تخت ساخت          چه مايه بدم گوهر اندر نساخت

كه چون خاستي ديو برداشتي          زهامون به گردون برافراشتي (بيت 48 و 49)

چنين سال سيصد همي رفت كار       نديدند مرگ اند آن كارزار

ز رنج و ز بد شان نبو آگهي               ميان بسته ديوان بسان رهي

به فرمان مردم نهاده دو گوش            ز رامش جهان پر ز آواي نوش (بيت 56-58)

سر نره ديوان از اين جستجوي           چه جست و چه ديد اندر اين گفتگوي؟

مگر تا يكي چاره سازد نهان              كه پر دخت ماند ز مردم جهان (بيت 165-166)

در بيت هاي بالا به ويژه ابيات 57-58 ديوان از مردم كاملا متمايز شده است . ديوان ديوان اند و مردم ،مردم

براستي بايد به اين تيزانديشي و باريك بيني استاد ابوالفضل خطيبي بايد درود گفت و آفرين فرستاد . ايشان همان سخن دل ما را در اينجا از راستاي نگاه خود زده اند . هماني كه ما نيز در پي برگشودن و نشان دادن آن در اين ديباچه هستيم . در اين شاهكليد سخن ايشان كه به درستي دريافته و نوشته كه : در شاهنامه و نيز ديگر نوشته هاي كهن ايران كه بر گرفته از نوشته ها و دانشنامه هاي گمشده اين مرز و بوم مي باشند …ديوان ديوان اند و مردم مردم ….

و اين «شاه كليد» داستان هميشه تاريخ زمين بوده كه مردمان زميني و هوشمندان بيگانه فرازميني (در نوشته هاي كهن به جاي واژگان امروزي فرازميني و فراخاكي يا كيهاني از واژه مينوي بهره گرفته شده است) در پيكار و ستيزي آشكارا و يا نهاني با يكديگر بوده اند و هر از چندگاهي يكي از اين دو گروه بر ديگري برتري و چيرگي مي يافته و …. اما هيچ يك از اين دو توانايي و ياراي نابودي نژاد ديگر را نداشته اند و تنها در همزيستي ستيزه جويانه اي باهم تا امروزه به سر برده اند .  از اين روست كه مي بينيم كه اين نكته با نشان دادن پديده ي ديو ها و پريان مينوي كه دهاك سركرده و نماد فراگير آنها در نوشته هاي باستاني است تا پايان جهان زنده مي ماند و حتي فريدون نيز توانايي يا به سخني ديگر پروانه(=اجازه ) ي كشتن او را پيدا نمي كند از سوي فردوسي و ديگر خداينامه هاي باستاني ايران بسيار هنرمندانه اما رمزگونه نشان داده شده است . شايد جاي پاسخ اين پرسش كه :به راستي چرا من در اين زمينه بر روي ديدگاه خود پافشاري مي كنم كه آرمان نويسندگان ايران باستان از ديو ها و يا پريان همان گونه ي هوشمندان بيگانه فرازميني مي باشد ؟ درست در اينجا باشد زيرا اگر ما به جاي اين گزينه به هر گزينه ي ديگري مگر اين تن در دهيم به ناچار مانند استاد حصوري و بسياري از نويسندگان ديگر به ورته و نشيب تئوريهايي از اين دست مي افتيم كه در بالا به گفته ي استاد خطيبي از آن ياد شد و نشان داديم كه تا چه اندازه مي توانند چنين تئوريهايي نادرست باشند!  يا اينكه وادار مي شويم به سان دسته اي از نويسه هاي باستاني درباره ي آن خاموشي گزينيم؟!  

…و چه زيبا نوشته اند آقاي مهاجراني در ديباچه اي با عنوان «گزند باد اسطوره ي ضحاك » در اين زمينه و به ورته ي لغزش افتادن كساني چون شاملو و نيز استاد حصوري (با افسوس) كه : به راستي اگر اطوره ي ضحاك هيچ گونه ريشه اي در اوستاو متون تاريخي و استتير ديگر ملتها نداشت و تمام آن «رئاليسم جادويي» فردوسي بود،چگونه آقاي شاملو و همنظران او در اين باره داوري مي كردند ؟

 

3-ريشه نام دهاك و پيدايي اين پديده :

پيشوند نام دهاك در اوستا «اژي» مي باشد و  در زبان سانسكريت اين پيشوند به گونه ي «اهي» ديده مي شود كه برابر «مار» است و در فرگرد يكم ونديداد بند دوم آمده كه اين اژي مار سرخ در سرزمين ايرانويج است و از آفريدگان انگره مينيو به شمار مي آيد . در زند پهلوي ازي دهاك به گونه ي «مارشياك» نيز آمده كه در زبان دري به ريخت نام «مارشيبا» در آمده و شيبا برابر با افعي در زبان عربي است . براي نمونه اين نام در يكي از سروده هاي گرگاني در داستان «ويس و رامين » آمده

سر ديوار او پر مار شيبا                     جهان از زخم آنها ناشكيبا

نيز در اوستا اژي برابر با پديده اي سهمناك و اهريمني است كه خاستگاهي مينوي (=فراخاكي ) دارد و در واژگاني با اين بن و ريشه اين پيشوند را مي بينيم مانند «اژدر» = برابر با جانور كشنده ي اژدهاگونه و ….پس بايد دانست كه در بنمايه ي اهريمني خو بودن و نيز مينوي(غيرزميني) بودن اين پديده ي سهمناك نبايد هيچ گماني داشت چنانكه فردوسي نيز در باره او مي فرمايد :

چو دهاك بر تخت شد شهريار                 بر او ساليان انجمن شد هزار

سراسر زمانه بدو گشت باز                    بر آمد بر اين روزگار دراز

نهان گشت آيين فرزانگان****                  پراكنده شد كام ديوانگان

هنر خوار شد جادويي ارجمند                  نهان راستي آشكارا گزند

شده بر بدي دست ديوان دراز                  به نيكي نرفتي سخن جز به راز

از ديگر نشانه هاي دورگه بودن يا رپتوييد بودن ازدهاك مي توان به سراغ ونديداد(وي دئوه داته= به پارسي امروزي : قانون ضد ديو) رفت كه يكي از فرهنگ هاي بزرگ ايران باستان در زمينه ي ديوشناسي و چگونگي رويارويي با آنها و روشهاي دور كردن گزندهاي آنها بوده است . در ونديداد امده كه دهاك از مادري كه نامش ودگ(=وزغ) است و پدري ناشناس زاده مي شود؟! اين ودگ دروجي(يكي از گونه هاي ديوها در نزد ايرانيان باستان) بدكاره و هرزه و روسپي است به نريوسنگ سروش اهورايي چهار مردي را كه او از آنها آبستن شده اما نمي داند كه كدام يك پدر دهاك است و هر كدام به تنهايي مي توانسته اند پدر او باشند را نشان مي دهد . (زند ونديداد فرگرد 8 بند 30) . در ونديداد اهريمن مي خواهد با مژده ي پاداشي زرتشت را بفريبد كه وذغنه(مادر دهاگ) هم بدان دست يافته است (زند ونديداد فرگرد 19 بند 4)

اين ودگ درنوشته هاي پارسي ميانه نماينده ي اهريمنو يكي از هفت گناهكار بزرگ روي زمين است .او نخستين روسپي و زناكار با محارم (با پسر خود دهاگ
)بوده در حالي كه پدر او اورود اسپه هنوز زنده بوده است . (بندهش برگردان مهرداد بهار 1369 رويه ي 149)

در شاهنامه نيز از اين زن اهريمن خو نشاني در دست است كه خوي پليد او را نشان مي دهد و فردوسي نيز با بدبيني از او ياد مي كند و مي گويد كه دستاويز و ريشه ي پدركشي دهاك را بايد در مادرش جستجو كرد :

كه فرزند بد گر شود نره شير               به خون پدر هم نباشد دلير

مگر در نهانش سخن ديگر است           پژوهنده را راز با مادر است

پير فرزانه ايران زمين «سهره وردي» كه به دست همين دهاكيان خو آشام و ديودين كشته شد و خون پاكش نهال پارسايي را در جهان آبياري كرد نيز در نوشته هاي خود دو مار شانه هاي ماردوش را دو نشان پليدي خوانده و ضحاك را دشمن همه ي فرزانگي ها و پارسايي ها  و نيكويي ها خوانده است (سه رساله از شيخ اشراق . الواح عمادي رويه ي 70)

 

**** آيا همه اينها نشانگاني از همانندي آرمانهاي نياكان اين هوشمندان خزنده ي انشان نما با نوادگانشان و همتبارانشان در امروزه نيست كه همگي به دنبال روايي و گسترش آيين اهريمن و هرزه گي و گسترش بي بندو باري و نابودي بنيادهاي هازه اي(=اجتماعي )نيكي است كه خانواده يكي از ستونهاي آن است بوده اند؟

در يسناي 9 بند هاي 6 تا 8 آمده كه اهريمن دهاك را براي تباه كردن راستي آفريده بود . او داراي باره اي است كه هزار نيروي اسپ در تن اوست* و از اين رو گاهي دهاك را بيورسپه نيز مي خواندند.

*دراينچا اين نام بيورسپه يا كسي كه داراي باره يا گردونه اي كه نيروي 1000اسپ در تن اوست بسيار چشمگير و درخور نگرش است . در خور نگرش از آن رو كه امروزه نيز نيروي كششي يا رانشي خودروهاي امروزي را با يكاني همانند يكان باستاني ياد شده در ايران باستان مي سنجند  و ان همان يكان نام آشناي نيروي اسب بخار است .

Steam Horse Engine Power

در شاهنامه آمده كه همه ي سپاهيان اژدهاك از ديوها هستند و اين ديوها در برابر مردمان (=زمينيها) بسيار كينه توز اند و دشمني سرسختي با آنها دارند . در ديگر نسخه هاي كهني كه در اين زمينه نوشته شده اند كمابيش داستان همينگونه است  و روي هم رفته چنين بر مي آيد كه ديوان و ياران پيرامون دهاك به ويژه خود ازدهاك از نيروي دانشي بسيار بالا برخوردار بودند كه اين نيرو در نگار مردمان كهن جادويي و افسون كننده مي نمود . دينوري در كتاب خود دهاك را آبادكننده ي بابل ميداند . پايتخت دهاك خانه ي سپيد! نام دارد (به همانندي آن با نام كاخ سپيد در واشينگتون آمريكا بنگريد) كه در ميانه ي جهان آن روزگار روي كمربند نيمروز (=نصف النهار باستاني زمين) و گنبد زمين(=قبه الارض) ساخته شده بود و اين همه نيازمند دانش والايي از ديدگاه كيهانشناسي و اخترشناسي و نيز زمين شناسي بايد يوده باشد . ابونواس يمني نيز در سروده اي ديوها و پريان جادوگر و افسونگر را از پريستاران او بر مي شمارد . من در اين زمينه و پيوند داشورانه ي پيشرفته اي كه اين دسته از ديو ها يا پريان افسونگر ديويسنان يا اهريمني كه با ازدهاك داشتند و به او در اين زمينه درس آموزي مي كردند بسيار كاوش كرده و زمينه هاي تاريخي اين داستان را در پيشينه ي تاريخي يافته شده ي آرياهاي هندوايراني به شما نشان خواهم داد . اكنون براي پيش زمينه ي اين كار نگاه شما خواننده ي گرامي را فرا مي خوانم به اين نوشته زيبا و دلكش از آقاي پروفسور منوچهر جمالي درباره ي دهاك :

 

ضحاک با علمی که از اهریمن می آموزد
مغزها را می بلعد

(ضحاک ابتکار ساختن مدنیت را، از خرد انسان می گیرد)

در شاهنامه و در وندیداد ومتون پهلوی ، بشیوه گوناگون ، یاد از جمشید می شود . الهیات زرتشتی نمی توانست چهره نخستین جمشید را که در فرهنگ اصیل ایران داشت ، بپذیرد . در این متن ها ، با جمشید که نزد مردم ایران ، از محبوبیت فراوان بر خوردهای متفاوت ومتناقض می شود . اگر این روایات را گردهم آوریم ، وبا هم بسنجیم ، تناقض میان آن ها را به خوبی می بینیم . روایات زرتشتی در اوستا ومتون پهلوی ، همگی ، مسخسازی چهره جمشید هستند ، توبه نامه جمشید ( اساطیر ایران ، عفیفی ) ، درست مدل توبه نامه ها نیست که آخوند ها با زور وجبر وتحریف ، از مخالفان اسلام گرفته اند وامروزه می گیرند در آینده خواهند گرفت . روایات مربوط به جمشید در این متون ، همه با هم متناقضند .ه
همین تناقضات ، ما را به باز سازی تصویر تصویر اصیل جمشید ، راهنمائی می کنند . جمشید ( در واقع جفت جم و جما ) در فرهنگ اصیل ایران ، نخستین جفت انسان ، و بن ویا تخم همه مردان جهان بود . این جمشید بن همه مردمانست که با خردش ، نخستین شهر یا مدنیت را در گیتی می سازد . به عبارت دیگر ، خرد انسان ، اصل آفریننده مدنیت است ، نه خدای فراسوی جهان ، که همگوهر با انسان نیست . موبدان زرتشتی ، در وندیداد دستکاری کرده اند ، واهورا مزدا را آموزگار جمشید ساخته اند ، تا به او ، شیوه » خشت سازی» را بیاموزد ، چون خشت ، تخم و بن خانه سازی و شهر سازی شمرده می شد . با این تحریف ، سخن اهورا مزدا را ، اصل مدنیت ساخته اند . در حالیکه بهمین ، اصل خرد خندان ، در آمیخته شدن و همپرسی رود وه دانیتی ، با تخم جمشید ، از جمشید می روید ، وبا این خرد است که به انجمن خدایان راه می یابد ، وهمپرسی خدایان می شود ( جدا گانه بررسی خواهد شد ) . گوهر جمشید ، و آن چه جمشید می کرد و می اندیشید ، گوهر همه انسانها ، جم و جما ، گیاه یا در ختی بودند که از ریشه ای می رئیدند که دو خدا ، همدیگر را در آغوش گرفته بودند ، خدا و انسان باهم یک درختند . ریشه ، جفت خداست ، وتنه وشاخه جفت انسان است تخم خدا ، درخت انسان می شود . این بنایاد فرهنگ ایران در هزاره ها بوده است ، که به کلی با ادیان سامی ، وفرهنگ یونان فرق دارد . جم و جما ، از عشق خدایان به هم ، میروئیدند . این ریشه ، همان بهروج الصنم ( بهروز وسن =سننا = سیمرغ ) است ، که سپس در افواه وادبیات ، به شکل » اورنگ و گلچهره » یا» مهرو وفا» یا» ورقه وگلشاه » باقی ماند ، این گیاه را » بهروج الصنم + مردم گیاه + مهر گیاه + ادویچ گریک ( خوارزمیها ) + همه سن بگی ( کردها ) + شطرنج ….» می نامیدند . طبعأ انسان ، مستقیمأ فرزند خدایان کیهان ، وهمگوهر آنان بود .ه
انسان ، از عشقی که بن کیهانست ، به وجود می آمد و همگوهر با آن عشقست . چنین انسانی ، نه نیاز به پیامبر وواسطه دانش داشت ، نه نیاز به حکومت الهی و فر ایزدی . این انسان ، با همان آسن خرد ، یا خردی که کیهان را می آفریند ، انباز بود . تخمهائی که سیمرغ ا ز وجود خود می افشاند ، انسانها بودند . انسانها ، تخمهای سیمرغ بودند . در هر انسانی ، تخم سیمرغ بود . این انسان ، خردی داشت ، که همگوهر خرد خدایانی بود که بن کیهان بودند . و این آسن خرد یا خرد افزونی ، یا سپنتا خرد یا مینوی خرد ، خردی بود که در جستن و آزمون در تاریکیها ، می اندیشید ، و از گوهر ژرف خود انسان ، میتراوید ، و از هیچ خدائی ، بینش خود را به وام نمی گرفت ، ونیاز به دزدی کردن بینش از یهوه ویا زنوس نداشت . دزدیدن بینش از دیگران ( که امروزه به شکل تقلید از غرب واز آخرین اندیشه های غرب ، برترین افتخار روشنفکران وپست مدرنیستها ی ماست ) ، بزرگترین ننگ بود ، چون » نفی اسالت از انسان به طور کلی بود » . نسانی که اسالت ندارد ، بینش را می دزدد ، یا به عبارتی که میان ایرانیان متداول بود ، مغز دیگران را فرو می بلعد . در فرهنگ ایران ، خدا ، رابطه آموزگاری با انسان نداشت ، بلکه خرد خدا ، همان خرد انسان بود . آموزگار بودن ، نخستین رابطه قدرتی را ایجاد می کند . این سخن علی ، امام متقیان ، که هر که حرفی به من بیاموزد ، سید من است ، برای ایرانی ، برای ایرانی یک ننگ بود . آموزشی که ایجاد تابعیت شاگرد را از آموزگار وحاکمیت آموزگاررا به اگرد بکند ، رابطه اهریمنی شناخته می

شد ، هر چند که این آموزگار ، خدا باشد

. خدا و انسان در فرهنگ ایران ، همخردند ، هم اندیشنده اند ، همپرسند ( با هم می جویند وبا هم می پژهند ) . چنانکه رد پای این این اندیشه در مینوی خرد ) ترجمه تفضلی ) باقیمانده است .ه
در فرهنگ اصیل ایران ، خرددمند و اندیشمند ودانا ، در دانش و خرد و اندیشه اش ، راد است ، نه آموزگار . رادی در دانش ، که جوانمردی در دانش باشد ، برترین نیکو کاریست . انیشه و خرد و دانش را می افشاند ، نه آن که با آن معامله کند ، و در برابر آن چه می دهد ، تابعیت و عبودیت واطاعت نمی خواهد . رادی در دانش ، به کلی با مفهوم » فرماندهی وحاکمیت خرد برتر یا کل خرد » با فرمان پذیری وتابعیت خرد کمتر » فرق دارد . خدای ایران ، جوانمرد است . با میتراس ، خدای » دارنده = مالک » می آید ، که ارتش سپس به آهورا مزدا ویهوه و پدر آسمانی والله می رسد .ه
حاکمیت آموزگار و تابعیت شاگرد ، بر ضد خرد خود جوشیست که در جستن و آزمودن ، مستقیمأ از خود انسان می جوشد .ه ضحاک ، نماد انسانیست که خردش ، خود زا نیست ، وبا اندیشیدن خودش ، به بینش نمی رسد ، و به همین علت ، برای رسیدن به بینش ، پیمان تا بعیت با اهریمن می بندد . با ضحاک که همان میتراس می باشد ، مفهوم خرد نازا که به خودی خودش نمی تواند به دانش وبینش برسد ، پیدایش می یابد ، خرد جمشید ، خرد بهمنی بود که از او مستقیمأ براتی رسیدن به بینش ، پیمان تابعیت با اهریمن می بندد . با ضحاک که همان میتراس می بتشد ، مفهوم خرد نازا است بخودی خودش نمی تواند به دانش و بینش برسد ، پیدایش می یابد . خرد جمشید ، خرد بهمنی بود که از او مستقیمأ می زائید . با ضحاک ، خردی پیدا می شود که خود نمی تواند به دانش راه یابد این واقعه ای اسطوره ای نشان می دهد که فرهنگ اصیل ایران ، به بینش وامی ، بسیار بدبین بوده است ، چون نخستین آموزگار را اهریمن دانسته ، و نخستین پیمان را ، پیمان حاکمیت اهریمن و تابعیت انسان دانسته است . اهریمن :
فروان سخن گفت زیبا و تغز جوان را زدانش ، تهی بود مغز
همی گفت دارم سخنها بسی که آن را جز از من نداند کسی
جوان گفت بر گوی چندین مپای بیآموز ما را ، تو ای نیک رای
بدو گفت : پیمانت خواهم نخست پس آن که سخن گشایم درست
جوان نیک دل بود ، پیمانش کرد چنان که بفرمود سوگند خرد
این پیمان که جز سخن آموزگار ، سخنی دیگر نشنود ، و هر چه فرمان می دهد ، بکار بندد ، و جز آن کاری نکند ، همان » میثاقیست که ایمان » بر آن بنا می شود ، این میثاق است که بنیاد ادیان سامیست . این پیمانست که سر انجام ، به » خوردن مغزها ،یا خردهای جوان ، یا خردهای خود آفرین می کشد . محتویات » پیمان میتراس » در میترایشت ، و در نقشهای بر جسته میتراس در باختر ، باقی نمانده است ، ولی شاهنامه » محتوای این پیمان » را بخوبی نگاه داشته است . در شاهنامه چنین پیمانی ، اهریمنی خوانده می شود . دین در فرهنگ ایران ، به کلی بر ضد چنین ایمانی بوده است . با بلعیدن مغزها از دو ماری که بر دوش ضحاک روئیده اند ، همه خردها ، سترون می گردند ، و نیازمند آموزگار و معلو مات وانمی می گردند .ه
خرد انسان ، ابتکار شهر سازی و شهر آفرینی و قانگذاری را از دست می دهند . معنای خوردن مغزها بوسیله ضحاک مار دوش ، از عبارتی که در مینوی خرد می آید ، روشن می گردد ، مغز دیگران را خوردن ، به معنای ، دزدیدن خرد از دیگران است «، چناکه در مینوی خرد ( بخش یک پاره 36 +47+48+ 49 ) می آید از خواسته دیگران مدزد تا کوشش درست خودت از میان نرود . چه گفته شده است که آن که نه از کوشش خویش بلکه از چیز دیگری خورد «. همانسان که رادی ، رادی دانش وخواسته ، باهمست ، دزدی خواسته و اندیشیه نیز با هم اند. ضحاکی که از اندیشه های خرد اصیل خود زندگی نمی کند، خردهای مردمان می دزدد. خوردن مغز جوانان، از بین بردن نیروی آفریننده شهر سازی است، چون مغز که در اصل «مزگا» نوشته می شود به معنای » (مزاگاه) زهدان ماه است که هلال ماه باشد. و ماه، نشان شهر آرمانی است.ه
چنان که واژه «شهر» در عربی که به ماه گفته می شود، در فارسی به شهر = مدینه گفته می شود. با زایش اندیشه های مغز است که می توان شهر و مدنیت ساخت. و این بهمن یا هومن است که در چهره های (ماه+ گوشورون) پدیدار می شود (ماه نیایش، ماه، ماه پر است که بهرام باشد و گوشورون، ارتافرورد است که چهره دیگرش رام است). این خرد، همان خرد جمشیدی است که هر انسانی داشت، و با آن می توانست، شهر آرمانی (جمکرد= ور جمشید) را بسازد.

بهمن20
این خرد، خردشهر ساز و مدنیت ساز بود، چون این بهروج الصنم که بهروز=بهرام و سیمرغ باشد، چیزی جز همان «سه تا یکتا»نیست که بن جهان و انسان است. سن یا سئنا، دو چهره گوناگون دارد :یک چهره اش رام نی نواز است که با نواختن نی، همه مردم را به جشن اجتماع می کشد. و از این جاست که کردها به سیاستمدار، رامیار می گویند، چون او یار رام، خدای شهر ساز است. به همین علت، به اهلی سازی، رام می گویند. و واژه مدنیت عربی که به مدینه یاز می گردد، معرب واژه»موونات»است که مرکب از دو بخش :ماد+نات =ماه +نی می باشد که به معنای»ماه نی نواز»است. نام مازندران نیز که «مزنای»باشد، همین معنا را دارد.ه
این زنخدای موسیقی است که مدنیت را بر پایه جشن همگانی و قداست جان می سازد. چهره دیگر سن=سئنا، سیمرغ دایه است که نامهای گوناگون دارد.از جمله ارتافرورد=فروردین +گوشورون +خرم+فرخ+دی، بدین سان آنچه از دید ما یک جفت است (بهروز+سن )، سه چهره است ا-بهرام(بهروز =روزبه )که ماه پر باشد 2-رام 3-ارتا فروردیا دایه (گوشورون +خرم+فرخ)این سه، سه مرحله از پیدایش بهمن یا هومن هستند که اصل تا پیدای همه اصلهاست. بهمن نیز نامهای گوناگون دارد :1-اکومن یا اکوان که اصل پرسش و تعجب باشد +2-ارکمن، مینوی ارکه یا خره +3-اندیمان. باربد که لحن ها یا دستانهای سی روزه را ساخت (این آهنگهاو سرودهای کهن را باسازی کرده است )نام روز دوم را که بهمن باشند، آئین جمشید نامید. بهمن، دین جمشید می باشد. دین، به معنای بینشی است که از ژرفای خود انسان در سرخوشی (دیوانگی)زائیده می شود.ه
در کردی، هنوز دین، این سه معنا را نگاه داشته است (دیدن+زائیدن+دیوانگی)، پس بهمن، شیوه بینش جمشید یا انسان است که از خود او می زاید.اکنون بهمن در آسمان نیز این سه چهره (بهرام =ماه پر+رام+گوشورون =فرخو خرم و ارتا فرورد)را دارد. و ماه که همان پیشوند مادونات=مدینه (=شهر)باشد، نماد طیف مدنیت هاست. چنانکه شهر در فارسی معنای گسترده ای دارد. شهربه امپراطوری و به مدنیت جهانی (جهانشهر )گفته می شود. «شهر«، این همانی جامعه و حکومت را نشان می دهد. بخوبی دیده
بهمن21
می شود که بهمن که امروزه به «خرد نیک «برگردانیده می شود، اصل شهرسازی و مدنیت سازی بوده است، و ویژگی هر انسانیست، و جمشید با همین بهمن یاآسن خرد خودش، شهر آرمانی ایرانی را می سازد. الهیات زرتشتی، مجبور بود که جمشید را از «نخستین انسان » بیندازد. نخستین انسان بودن، نشان فطرت یا گوهر هر انسانی است. هنگامی که نخستین انسان با خردش، شهر و مدنیت آرمانی را می سازد، پس هر انسانی چنین توانائی را دارد. بدین سان امکان قدرت ورزی موبدان از راه دادن فر ایزدی که بر ضد فر کیانی یا جمشیدی بود، از بین می رفت. به همین علت، جمشید را یک شاه ساخته اند، که اگر شهر بهشتی را هم بسازد، عمل استثنائی یک پهلوان شمرده می شود، نه گوهر هر انسانی.ه

اگر به ياد داشته باشيد پيشتر از دسته بندي و گروه ها يا همان كاست هاي انساني در هند باستان نوشتيم و گفتيم كه در وداهاي كهن چهار گروه از مردم را ياد كرده بودند كه سه تاي آنها آريايي و پاك بودند و چهارمي ناآرين و ناپاك و نيز گفتيم كه انگاره هاي رايسيسم و نژادپرستي مدرن امروزي براي روشن ساختن اين اين داستان بسيار نا كارآمد و نابه جا است و آرمان مردمان باستان در اين باره جدا كردن گونه ها يا گروه هاي انساني از گونه هايي غيزانساني بوده و پيشگيري از دراميخته شدن اين دو نژاد . اميل بنونيست اين گروهها را چنين بر مي شمارد :

1-برهمانا يا همان دين مردان

2-راجانياها  يا  كشتريا :پهلوانان و جنگاوران

3-وئيشياها :كشاورزان و برزيگران

4-سودراها يا همان دانشوران و والادگران و مهندسان

چنانكه مي دانيم در اوستا نيز از اين گروهها و دسته بندي هاي اشكوبه اي (طبقاتي) آگاهي هايي آمده و همچون نوشته هاي سانسكريت در اوستا نيز واژه اي و نامي اوستايي در اين زمينه ديده مي شود : اين نام «پيشتره» بوده كه برابر با پيشه و كار امروزي مي باشد و چيزي است با همان رنگ و بو و درونمايه ي واژه ودايي «ورنه»كه برابر با وازه رنگ امروزي مي باشد . اشكوبه هاي مردم در اوستا اينهايند :

1-آثرون : پيشوايان ديني

2-رثه اشتره : گردونه سواران = ارتشداران = ارتشي ها

3-واستريوفشويانت : برزيگران و رمه داران =رمه پروران = فربه كنندگان دام ها

4-هويتي ها : هنرگران و دانشوران سازنده =به زبان امروزي فن آوران=مهندسان

شايان نگرش است كه در اوستا و نوشته هاي پارسي ميانه از اين گروه چهارم رازآلود تنها يك بار ياد شده و در گزارش هاي ديگر مهر خاموشي سنگيني بر آن زده اند!؟ آيا جاي شگفتي نيست ؟ براستي چرا در نوشته هاي ايرانيان باستان كه روي ديگر سكه ي آرين هاي هندوايراني اند داستان اين گروه چهارم را به خاموشي برگذار كرده اند ؟ در اين جا من مي خواهم نشان دهم كه اين گروه چهارم كه تنها يكبار در نوشته هاي كهن ايران ياد شده اند پيوند تنگاتنگي با همان گروه چهارم وداها ي هند داشته كه در سانسكريت آنها را داراي تباري و گونه اي جدا و ديگر و پليد مي دانند و سركرده ي اين هر دو تبار نا آريايي (كه ايرانيان گاهي واژه ي آنيراني را نيز براي آنها به كار مي بردند ) همان آزي دهاك مي باشد .

دستاويز ما نيز در اين زمينه باز مي گردد به استوره هاي هر دو آرين هاي هندوايران كه  در زمينه ي ايران و استوره ي ايراني آن پهلواني به نام «ثريته ئونه» اين هيولاي اهريمني يا اژدهاي انسان گونه را شكست مي دهد و اين پهلوان در سانسكريت همان «تريته آپتيه» مي باشد كه او در رويارويي با ايزدگونه اي است او را «ويشوه روپه» يا خداي فن آوري و هنرگري و مهندسي در هند مي خوانند . بايد دانست كه در سامانه ي خدايان هند  درست وارون ايران دوه ها يا همان ديو ها جاي ايزدان را در هند گرفتند و به جاي ايزدان آسورايي ديوان پرستيده مي شدند و آرمان اوستا از ديوبسنان بايد همين پريستاران دوه هاي ودايي باشد . باري به هر سوي اين خداي دانشوري و مهندسي  در هند كه «ويشوه روپه » نام دارد بر پايه نوشته هاي سانسكريت  سركرده ي همان گروه يا كاست پليد و غيرانساني چهارم در هند است كه بنونيست آنها را با نام » سودراها» آورده و و در سامانه ي وارنايي هند در دسته ي «داسه ها» يا «داسيو ها» جاي مي گيرند كه بيگانه از انسانها هستند .استاد مهرداد بهار در كتاب خود «پژوهشي در اساتير ايران درباره ي اين ايزدگونه ي صنعتگر هندي نكته اي را آورده كه درخور نگرش است :

«مي توان گمان برد كه ضحاك در اوستا اژدهاي مخوفي است كه مانند برابر خود در وداها ، ويشوه روپه ي سه سر ، گاوها را مي دزدد و … (رويه ي 152)

در اين زمينه داستان هاي امروزي ربايش دامها به ويژه اسب ها و گاوها و حتي انسانها و كشتن و نمونه برداري از اندامهاي آنها (اندامهايي مانند بافتهاي نرم سر و سينه و خون و دستگاه آميزشي)  از سوي بيگانگان فرازميني و يوفوها در امروزه  در سنجش با اين نكته بسيار درخور نگرش است چنانكه در اين زمينه در اوستا از دهاك به عنوان هيولايي ياد شده كه مردم خوار است و اسب اوبار (=بلعنده ي اسب)!!! و چنانكه ياد شد اين داستان در شاهنامه نيز به عنوان انسان-خزنده اي(هيبريد=دورگه بيگانه) كه بخش خزنده ي او همواره تشنه ي خوراكي از مغز سر جوانان مي باشد نمادپردازي شده و در اين زمينه بسيار شايان پژوهش و كنكاش مي باشد . 

برآيند سنجش «ويشوه روپه » با «آزي دهاكه» به اين جا مي رسد كه در ايران نيز آزي دهاك بايستي نماينده و سرگروه همان گروه چهارم اوستايي كه هويتي ها  نام دارند بوده باشد كه هنرور و دانشور و والادگر بوده اند و چنانكه در ديباچه ارزشمند پروفسور جمالي كه در بالا آورده شد و ديگر داستانهاي كهن سرزمين مان هم ديده مي شود اين پديده هاي بيگانه با گونه ي انساني كه ديوها يا خدايان بسيار زيرك و هوشمند و دانشور و داراي نيروها و توانايي هاي جادويي مي باشند و بسياري از دانش ها و هنر هاي خود را به مردم زميني آموزش داده اند !! براي آگاهي بيشتر به اين دستاويزهاي زير كه تنها مشتي از خرمن نمونه هاي يافت شده در اين زمينه است بنگريد :

نمونه ي يكم : در شاهنامه ي فردوسي كه برگرفته از خداينامه ي باستاني ايران  مي باشد درباره ي يكي از پادشاهان افسانه اي ايران كه هوشنگ نام دارد چنين آمده است :

پسر بود مر او را يكي هوشمند                 گرانمايه تهمورث ديوبند

او پس از اينكه از جهان درگذشت پسرش تهمورث به جاي او نشست و بر ان شد تا :

ز هر جاي كوته كنم دست ديو           كه من بود خواهم جهان را خديو

 پس از اين رو مي بينيم كه چرا او را با ويژگي » ديوبند » مي خوانند . و مي خوانيم كه :

برفت اهرمن را به افسون ببست                  چو بر تيز رو بارگي بر نشست

زمان تا زمان زينش بر ساختي                      همه گرد گيتيش بر تاختي

چوديوان بديدند كردار او                               كشيدند گردن ز گفتار او

شدند انجمن ديو بسيار مر                          كه پردخته ماند از او تاج و فر

چو تهمورث آگه شد از كارشان                     بر آشفت و بشگست بازارشان

به فر جهاندار بربست ميان                         به گردن بر آورد گرز گران  

يكايك بياراست با ديو جنگ                          كه بد جنگشان را فراوان درنگ

از ايشان دو بهره به افسون ببست                دگرشان به گرز گران كرد پست

كشيدندشان خسته و بسته زار                   به جان خواستند آنگهي زينهار

كه ما را نكش تايكي نو هنر                         بياموزي از ما كت آيد به بر

بكي از درباريان تهمورث آنها را زينهار داد تا مگر آنكه هنر هاي نهاني خود را رو كنند و سپس :

چو آزادشان شد سر از بند او                      بجستند ناچار پيوند او

نوشتن به خسرو بياموختند                         دلش را به دانش برافروختند

نوشتن يكي نه كه نزديك سي                     چو رومي و تازي و چه پارسي

چه سغدي ،چه چيني، و چه پهلوي               نگاريدن آن كجا بشنوي

در اينجا اين ديو ها به تهمورث شاه پيشدادي ايران هنر و دانش نگارش را كه مادر همه ي دانش ها است را آموزش دادند . دانشي كه روشني بخش دل همه انسان ها نا امروزه بوده است . دانشي كه تا سالسان سال مرز بي دانشي و دانشوري بود و ترازوي سنجش دانش مردمان.

نكته بسيار ارزشمند اين سروده ها سروده ي پاياني بند بالاست كه نشان مي دهد اين ديوها چه انگاره(=مفهوم) بسيار شايان نگرشي را جداي از خط و نگارش به تهمورث و زميني ها آموزش دادند و آن اين است كه نوشته را هم مي توان شنيد! آري تا آن روزگار و پيش از تهمورث كسي نمي دانست كه گفتگو و گفتمان هم مي تواند بي هيچ گونه آوا و سخن گفتني انجام پذيرد و افزون بر گوش مي توان واژگان را از راه نوشتن به چشمها نشان داد و با زباني و دهاني ديگر كه ما آن را دستنوشته و نگارش مي ناميم و ابزار آن دست و خامه و كاغذ است مي توانيم با ديگري يا ديگران سخن بگوييم حتي اگر ما آنجا نباشيم . اين بزرگترين دگرگوني اي بود كه در زندگي انسان هاي زميني روي داد و آنها توانستند پيام ها و آگاهي ها و دانش خود را نه تنها بي آنكه خود در بسياري از سرزمينهاي روزگار خود باشند يا بروند ميان مردمان ديگر بگسترانند كه از مرزهاي روزگار و زمانه گذر كرده و پس از مرگ خود نيز سخن خود را به انسانهاي روزگاران آينده برسانند . نكته ي ارزشمند ديگر اين بود كه تاروزگار تهمورث زميني ها مي پنداشتند كه چشمها تنها ابزارهايي هستند براي دريافت رنگها و روشنايي و ريخت و ديسه (=شكل) ي پديده هاي اين جهاني . اما ديوها به انسانها ياد دادند كه واژگان و سخنان و و انگاره هاي خردي و دانشي (=مفاهيم عقلي و علمي ) را نيز مي توان از راه چشمها دريافت و آن را به مغز فرستاد بي آنكه بخواهند از گوش در اين زمينه به عنوان ابزار ميانجي بهره ببرند .


https://i1.wp.com/www.iranboom.ir/poshe/ketab/azarbaijan/vatan-youli/hakim-ferdosi-654.jpg

 براي نمونه اي ديگر در اين زمينه به ديدگاهي كه من براي يكي از دوستان كه در اين زمينه از من پرسشي كرده بودند فرستاده ام بنگريد   :

 

 شاهنامه ی فردوسی و  دیگر رزمنامه هاي باستاني ايران به ديسه ها و ريخت هاي  گوناگون دیوبند(devband ) ، زیناوند(zenavand) ، زیباوند(zebavand ) ، دین وند(denvand) و دنباوند( denbavand) با بررسی اين واژگان و نام ها و با نگرش به دستور هاي  آوایی این کلمه به ريخت (zen ) به کار رفته است و پس از چندي  در كالبد واژگانی زین، زین افزار و زندان به كار رفته است. دستور هاي  آوایی زبان های باستاني  بدينگونه بوده است که/z/  اوستایی هم ارز /d/ فارسی باستان است، به عنوان نمونه zasta در اوستایی به ديس dasta و به همین روند و روش zarayah به ريخت drayah و   zanبه ريخت dan به کار رفته است. بدین گونه می توان گفت که خوانش پهلوی واژه ی zen  به صورت den بوده باشد. از اين رو ريشه و ريخت zenavant (زِناونت) از زبان اوستایی است که خود از دو بخش- zaena (زَاِنَ) به معنی جنگ اپزار و بخش دیگر vant  پسوند دارندگی ساخته شده و نام  های denawand (دِناوند) و denbawand )دِنباوند) هم ارز با همين واژه در شاخه باختري زبان های ایرانی باستان یعنی فارسی باستان و فارسی میانه زردشتی پهلوی- می تواند بود، امّا باید دید که ريخت  و شالوده هاي دو نام دیوبند و زیباوند چگونه ساخته شدند.

در فارسی باستان کلمه ی dipi برابر با نوشته یا نگارش از زبان سومری  وام گرفته شده و در روزگاران میانه به صورت deb/dib در واژه های گوناگون به کار رفته است، از جمله deban «دِبان «که نام دانشنامه ها و  نوشته های مانی است و نیز در واژه های دبستان و دبیر دیده می شود. بعدها با ابدال واج b به w به ريخت دیوان(سراي  نوشته ها) پدید آمده است. برآيند اين داستان ما را به اين جا رهنمون مي سازد كه  که چیره شدن تهمورث بر دیوان(مينوان  اهریمنی) در اوستایی daeva  (دَاِوَ) و در روزگار میانه dew و  گروهنماي (=صورت جمع ) آن dewan (دِوان) و واژه ی deb به برابر نوشته و نیز  دگرديسی deb   فرايند پیدایی این انگاره بوده است . .خط پهلوی و شیوه ی نوشتن  واژه ها درستي اين داستان را روشنتر می سازد زیرا هر سه نام deb و dew و den رابه یک ريخت نوشتاري در خط پهلوی می توان نوشت، از آن رو که واجهای  w و n در این خط نشانه يكسان دارند و گذشته از آن b  دگرديسي و جابجایی واج b به w در زبان فارسی هنوز در شمار دستورهاي  آوایی آن به شمار می آید. خود واژه دوپي (dopi ) در زبان پهلوي كه برابر خط در زبان دري مي باشد و در واژه هاي پهلوي دوپي وان (dopivan=ديوان يا همان گنجينه ي نوشته ها) و دوپي ور (dopivar=دبير) به عنوان ريشه واژه به كار رفته است بايد از همين آبشخور برآمده باشد .

گمانه دیگری که در میان است آنکه در هندوستان نام خط سنسکریت devanagari  (دِوَناگری=آيين نگارش ديوآموخته) است که بخش اول آن همین وازه و نام دیو ها است که در آنجا به عنوان خدايان پرستيده مي شده اند  در ایران پس از آيين رستاخيزگونه زرتشت و فراخوان او براي يكتاپرستي و يگانه گرايي نكوهيده و دگرگونه شده و از اين دين به عنوان ديويسنان (پريستاران ديوها ) ياد شده است***. پس اگر  هنديان يا نويسندگان سانسكريت را پرستندگان خداياني با نام دوه يا دوا (deva =ديوها) بدانيم  كه روش نگارشي خود را از آنها آموخته اند  بايد شيوه ي نگارش آنها را به زبان امروزي  بايد چنين ترجمه كرد  :»خطی که ريشه ي از خدايان آسماني  دارد».

*** براي شناخت چگونگي فرايند دگرديسي نام ( ديو ) به بررسي تاريخي آن مي پردازيم:

 دكتر آموزگار در اين باره مي نويسد:«خدايان در هند به سه گروه بخش مي شوند:

1- خدايان فرمان روا و مينوي يا اسوره ها. كه در رأس اين گروه « ورونه » قرار دارد، كه خدايي است بزرگ و با شكوه كه نخست تنها خداي گنبد آسمان بوده است و برابر اورمزد در ايران است. 

2- خدايان ارتشتار يا دَئوه ها. اين گروه، خدايان جنگجو هستند كه سركرده ي  آنها « ايندره » قرار دارد. او خداي توفان و پديد آورنده ي سيلاب و هم چنين خداي جنگ و نبرد است. اين خداي برجسته ي گروه دوم خدايان هندي، كه در ايران به ريخت  « ديو » در برابر « ارديبهشت » امشاسپند، به ستيزه جويي و رويارويي و كين خواهي مي ايستد.

3- خدايان نماد هاي گيتي (=رب النوع). مثل « اوشاس » ايزد سپيده دم، « آگني » خداي آتش ، سومه در ايران « هوم »، نماد نوشيدني درمان بخش.

در آغاز دو گروه خدايان فرمان روا يا مينواني و خدايان ارتشتار يا « ديو » با هم همزيستي دارند، امّا، رفته رفته در برابر هم به رويارويي مي پردازند و كم كم در سرودهاي پسين از دشمني ميان آنان گفتگو مي شود. در نوشته هاي هندي، خدايان گروه دئوه ها، جايگاه خدايي را نگاه مي دارند، امّا گروه ديگر، يعني اسوره ها، از تخت وتاج خدايي به پايگاه ي ضد خدايي فرودينه و پايين مي آيند. تنها اسوره هاي بزرگ مانند ( ورونه ) و ( ميتره ) پس از چشم پوشي از ويژگي« اسورايي » به گروه، خدايان ديوي، مي پيوندند و در گروه خدايان ديويسنان هندي باقي مي مانند. در وداهاي پسين، اسوره ها، همه به صورت پديده هاي مينوي نابكار در مي آيند.

در گذر اين انديشه به سرزمين ايران، اسوره به جامه ي اهورا ( اهوره )  در آمده كه برابر با » سرور بزرگ «، به عنوان كنيه ي مزدا به كار مي رود. و دئوه ها در ايران نخست به ريخت خدايان بيگانه و سپس خدايان دشمن در مي آيند و سرانجام انگاره امروزي و اهريمني « ديو » پيدا مي كنند.»   ( تاريخ اساطير ايران ، 12- 11 )

اين دشمني دو مينوي  دئوه هندي و ديو ايراني را بيشتر بر پايه دگرديسي واژه اي ديو در ايران مي دانند.

مي توان باور داشت كه اين واژه در زبان هندواروپايي نخستين، يكي از فراگير ترين   واژه ها براي  انگاره ي خدا بوده است و در دوره ي فرهنگ هند و ايراني نيز بيشترين كاربرد را براي گزاره ي خدا به داشته  است. ( پژوهشي در اساطير ايران ، رويه 459 )

از اين رو در ايران نيز دو گروه خدايان نيك وسودمند آريايي، اهوره ها و دئوه ها، در هزاره ي نخست پ. م، به دو گروه خدايان نيك و بد شدند. درگاهان زردشت، سپند مينو و اهريمن دو گوهر همزاد و همداد با هم در پيكار شدند

در اساطير يوناني نيز، اين داستان اساطيري درست ديده مي شود: ديو- خدايي در داستان آفرينش يونانيدر كار است  كه خدايان نيك و بد از او پديد مي آيند، از كرونوس (خداي زمان در آيين هلني ) هم خدايان و هم تيتانها و هم سيلكوپها، هستي مي يابند كه دگرگون شده ي باور آيين زرواني در ايران باستان است. ( پژوهشی در اساطیر ایران،  397 )

با نگرش به فرايند دگرديسي واژه ديو در ايران، كه نخست به گونه ي خدايان بيگانه و سپس خدايان دشمن و پس از آن به انگاره ي امروزي آن در مي آيد، بايد ديد كه آرمان از نبرد هوشنگ با ديوان چيست؟

بنابر يشت ها مانشتگاه هوشنگ پيشداد، در سرزمين پتشخوارگر (تبرستان) و گيل بوده. اين درست است كه هوشنگ بر همه ي هفت كشور، فرمان روايي مي كند، امّا خويشكاري (=وظيفه) ي بنيادين او نبرد با ديوان مازني و بدكاران وَرَني است كه دوسوم آن ها را مي كشد. مازن همان مازندران كنوني است و وَرنه يعني چهاردهمين سرزميني كه در فرگرد يكم ونديداد، مزدا، آفريده است و همان سرزمين ديلم است.* (نخستين انسان نخستين شهريار ،  173 )

*بايد يادآوري كرد كه در آيين اخترماري و ستاره شماري باستاني ايران كه امروزه به آن زودياك هاي كهن ايراني هم گفته مي شود هرزانه ي(=سياره ) كيوان مانشتگاه (سرزمين و محل سكونت) فراخاكي اين گونه از ديوان ورني و مازني بوده كه با نام مزندر mazandar شناخته مي شدند و سركرده ي آنها ديوي اهريمني بود كه به زبان اوستايي «اكه ياونت» (aka yavant) نام داشت و  اكوان ديو شاهنامه برگرفته از همين نام است . اين نام در پهلوي اكومنه akoumana نام داشته و با بررسي هاي زبانشناختي هم روشن شده كه خود نام ايراني اين اختر آسماتي «كيوان» از همين ريشه مي باشد .

 

اما در اينجا بازگرديم به تهمورث و رازآلودگي داستان او و نياي او هوشنگ و نيز بررسي نكته اي كليدي درباره ي  نام او در اوستا :

تهمورث در اوستا، مانند هوشنگ از پهلوانان بزرگ كه به زبان اوستا به تَخمَ اُرُوپَtakhm oropa   نام دارد « تَخم » در اوستا، برابرو با » زورمند» و ريخت نام گونه اي آن « تُخم » برابر با  « نيرو » است. اين واژه در زبان پهلوي سَهم و تَخم شده و در فارسي به ريخت تَهم  براي نمونه در كلمه ي تهمتن و تهمينه، آمده است.  ( حماسه سرايي در ايران ،  418 )

اما بخش دوم اين نام كه پايه ي كنكاش ما است .  « اُروپَ » يا « اُروپي » كه ناروشن و رازآلود است . گروهي مي گويند كه اين بخش بايدهمان واژه ي  اُوروُپي باشد كه به معني روباه يا گونه اي شغال يااز  سگ سانان  است، از همين رو از استادان زبانشناسي، اين نام را روباه تيزرو و قوي دانسته اند كه پيداست اين برداشت نبايد چندان هم درست باشد . زيرا ما با سنجش اين نام درزبان اوستا با زبان برادر و هم خانواده ي آن كه همان سانسكريت بايد باشد به پسوند هايي از اين دست ميرسيم كه بسيار در كار پژوهشي ما كارامد و سودمند است . براي نمونه اي هم ارز يا نام تخموروپه ي اوستا مي توان به نام همان خداي آورنده ي دانش در هند باستان ياد كرد كه همان «ويشوه روپه» است كه در دنباله اين بخش به كاركرد كليدي اين ايزد ودايي بيشتر خواهيم پرداخت و اين بخش دوم «اوروپه» ي هر دو نام اوستايي و ودايي كه همسان باهم اند بايد در خود رازي را نهفته داشته باشند كه بسيار در زمينه ي روشن ساختن دانش آموزي مردمان از مينوان بسيار راهگشاست . همچنين اين نام در شالوده ي نام سرزمين باختري آرين هاي هندواروپايي كه همان «يوروپه» يا همان اروپا است به روشني ديده مي شود .

 نام اين پهلوان(تهموروپه)  هميشه در اوستا با ويژگي « اَزينَ وَنتazina vanta » آمده و اين همان است كه در پهلوي و فارسي زيناوند، يعني» رزم اپزاربند» آمده است. واژه ي « ازينَ وَنت » يا  « زانِنَگهوَنتzaenghouvant » كه برابر با «جنگ ابزاردار» دارد، از كلمه ي « زَئنَ » يعني جنگ افزار ( زين در فارسي ) ريشه گرفته است. زَئِنَ كه ريخ درست تر آن را برخي هَئِنَ haeina پنداشته اند در پهلوي « هين » ترجمه شده است.

در شاهنامه شماري از نوشته هاي ديگر، تهمورث به « ديوبند » آوازه دارد. اگر چه اين كنيه در اوستا نيست، ولي منشأ آن اوستااست، زيرا در داستان هاي اوستايي، تهمورث بر سراسر ديوهاي جهان چيرگي يافت و اهريمن را به زير فرمان خود در آورد.

در رام يشت ( يشت 15، بند هاي 11- 12- 13 ) آمده است كه « تَخمَ اُروپَ اَزينوَنت »    فرشته ي وَيُوvayou « باد= رام » را بر روي تخت و بالش و فرش زرين با برسم گسترده و كف گشاده بستود و از او درخواست كه بر سراسر ديوان و آدميان و جادوان، پيروزي يابد اَنگَرَ مَي نيّو angramainyou   (اهريمن  )را به ريخت اسبي در آورد و بر او سوار شود و او را سي سال از يكسوي جهان به سوي ديگر براند، ويو اين آرزو را برآورد. در زامياد يشت نيز همين آمده است.

بدين گونه « تَخمَ اوُروُپَ اَزينوَنت » در اوستا، پهلوان و پادشاه نيرومندي است كه پس از هوشنگ و پيش از جمشيد فرمان روايي مي كرد و بر هفت كشور جهان چيرگي يافته وسي سال بر آدميان و ديوان و كويان و كرپانان و بدكيشان پادشاه بود و بر اهريمن سوار شد، و او را از يك سوي جهان به سوي ديگر مي برد.

تا اين كه اهريمن همسر تهمورث را با انگبين و ابريشم، فريب مي دهد و چشم اسفنديار او را در مي يابد و در گذرگاه البرز او را بر زمين مي زند و مي اوبارد (مي بلعد)، كه سرانجام جمشيد  كالبد مرده ي او را از شكم اهريمن بيرون مي كشد. ( تاريخ اساطيري ايران ،  47 )

دكتر ياحقي نيز به نقل از ( يشت ها، 2/ 143 ) مي نويسد:« تهمورث اهريمن را به گونه ي اسبي در آورد و با او گرد جهان را درنورديد و تا فراز البرز كوه رسيد، اهريمن سركشي نمود و او را از زين بيافكند و بدم دركشيد. جمشيد آگاه شد و او را از شكم اهريمن، درآورد و در استودان نهاد.» ( فرهنگ اساطير ، 149 )

در كتاب هاي پهلوي، هيچ گونه يادكردي به مرگ تهمورث نشده است. افزون بر داستان اهريمن، در داستانهاي ديني زردشتي، تنها  اندكي درباره ي تهمورث، سخن به ميان آورده شده است: او با بت پرستي پيكار كرد و پرستش خدا را روايي داد. ( دينكرد هفتم، فرگرد 1، بند 19 )، و هفت گونه خطي را كه اهرمن پنهان داشته بود، از او باز گرفت ( مينوي خرد، فرگرد 27، بند 23 ) .    و نيز بنگريد به :(نخستين انسان، نخستين شهريار،  235 )

در مورد تبارنامه ي  او نيز در شاهنامه تهمورث پسر هوشنگ است. ولي در اوستا از اين تبار سخني به ميان نيامده و تنها گزاره اي كه از اوستا برمي آيد آن است كه تهمورث از شاهاني است كه پس از هوشنگ پيشداد مي زيسته اند.در كتاب هاي پهلوي هم، تبارنامه ي  تهمورث با شاهنامه يكسان نيست، براي نمونه در بندهش ( فرگرد 32 ) زنجيره ي  نياكاني  تهمورث، چنين آمده است، تهمورث پسر ويونگهان. پسر اينگهت پسر هوشنگ- و به اينگونه مي بينيم كه ميان تهمورث و هوشنگ، دو تن جدايي است و يا وارون شاهنامه، جمشيد در اين تبار نامه، برادر تهمورث است نه پسر او؟!!!  ( حماسه سرايي در ايران ، 420 )

اما براستي چرا اينگونه است و اين آشفتگي مي تواند گوياي چه چيزي در تاريخ اساتيري ايران براي ما باشد؟ شايد بررسي داستان هوشنگ پيشدادي بتواند راهكاري را براي برگشودن اين نكته گنگ و نارسا به ما بدهد كه در بر دارنده ي نكته اي در زمينه ي كوچ رازآميز آرين ها به ديگر سرزمين ها و خشكي ها (=قاره هاي كهن) در دل خود است :

 از بندهاي 130 138 از يشت 13 نمودار نخستين شاهان را در هيأت ابتدايي آنها بدست     مي آوريم، اين صورت با ييمه yaima، نخستين انسان هند و ايراني آغاز مي شود، در يشت هاي كهن تر، هماهنگي كمابيش تازه تري مي شود كه بر پايه ي آن پيش از ييمه، دو پادشاه داستاني ديگر، فرمانروايي كرده اند و آن دو : هَئوشينگهه پرذاتhaoshingha paradhati و تَخم اُروپيtakhmoropi.  ( كيانيان ،  22 )   

هوشنگ در پهلوي hōšang  و در اوستا haošyangha  برابر با كسي كه خانه هاي خوب فراهم مي سازد يا بخشنده ي خانه هاي خوب و پسانام(=لقب) او در اوستا paradhāta  پيشگام و بر سر دودمان مي باشد. اين پسانام در پهلوي pēš-dād  و در فارسي پيشداد، شده است، به معناي نخستين آيين گذار. ( پژوهشي در اساطير ايران ،  189 )

دكتر صفا مي نويسد:« ريشه ي اوستايي نام هوشنگ «هَئوشَيَنگَهه » نيز چون تهمورث چندان روشن نيست. بنابر  باور « يوستي » اين واژه از ريشه ي شي ( shi )، ريشه گرفته است. وازه « شي » مصدر و به برابر با فرود آمدن در سرزمين و اسم مصدر آن « شيه ايتي shiaiti » يعني مانشت گزيدن و نام هَئوشينگهه بر روي هم، بخشنده ي جايگاه خوب، بخشنده ي سرزمين هاي خوب است. » ( حماسه سرايي در ايران ،  416 )

كريستن  بر اين باوراست كه :« هوشنگ در اوستا ً هميشه لقب « پرذاته » دارد. اين واژه مي تواند چنين برابرنهادي داشته باشد : « كسي كه پيش از ديگران آفريده شده است، « نخست آفريده شده » و ترجمه پهلوي آن « پيشداد » با اين همخواني دارد. بعد ما كه فعل « دادن » معني  «آفريدن » را از دست داد، نام « پيشداد » معني« كسي كه نخستين بار دستور و آيين شاهي را استوار كرد » يا تنها « كسي كه نخستين بار قانون گذارد » به خود گرفت، و در آن كاركردي كه هوشنگ در پيدايش فرهنگ و دانش كشورداري و مردم داري و پيشرفت آنها داشت، مي ديدند.»  (نخستين انسان، نخستين شهريار ،  168- 167 )

از آن جا كه اين شاه، داراي دو نام است، كه يكي از آن ها از روزگاران پس از زردشت است، مي توان پنداشت كه نام ديگر او، يعني « پَرَذاته = پيشداد »، نام نخست او باشد و پس از اين كه نام جديدتر كه ريشه ي زردشتي دارد، جاي نخستين نام را گرفت، به عنوان پسانام (= لقب) شد. امّا نام پرذاته     « كسي كه نخستين آفريده شده است » نشان مي دهد كه اين پهلوان افسانه اي نمونه اي از« انسان نخستين » است. ( همان، 172 )

https://i0.wp.com/www.ufo-contact.com/wp-content/uploads/2011/07/Reptilian-Hybrid-Sumerian-Gods.jpeg

عنوان پيشداد در داستان ها ويژه ي هوشنگ است ولي در كتابهاي پهلوي و اسلامي بر دسته اي از شاهان « از هوشنگ تا كيقباد » گفته مي شود و اين نام را از همين پسانام (= لقب) هوشنگ كه بنيادگذار خاندان فرمانروايي پيشدادي انگاشته مي شد، گرفته اند. ( حماسه سرايي در ايران ،  412 )

در اوستا نام هوشنگ چندين بار آمده است. در يشت پنجم، (آبان يشت)، از ميان پهلوانان داستاني كه به ارد ويسوره اناهيتا ( ناهيد ) پيش كشي مي دارند، نام هوشنگ در بندهاي 21 و 22 و 23 آمده است و ر بنياد آن ها، « هئوشينگهه پرذاتَ » در كوه هراharaborzaiti، صد اسب، هزار گاو و ده هزار گوسفند براي آناهيتا قرباني كرد و از او درخواست كه به فرمانروايي ي همه ي كشورها، ديوان، آدميان، جاودان و پريان، كاويان و كَرپانان، برسد و دو بهره ازسه بهره ي  ديوان مزني و دروغ پرستان و بد كاران وَرِنَ را از ميان ببرد و « اَردويسور اَناهيتا » اين شايستگي را بدو ارزاني داشت.  ( همان،  412 )

در كتاب هشتم دينكرد هم، چنين آمده است كه رسم برزيگري (=كشاورزي) و دِهانكانيه[10] ( يا دهكانيه= دهقاني) را، ويگَرد پيشداد، پديد آورد و دَهيُوپَتيهdahyou paiti= سامانه ي دهباني را كه آرمان از آن پشتيباني و راهنمايي و نگاهباني مردم است، هوشنگ پيشداد پديد آورد.  (حماسه سرايي در ايران، 41 )

از متون پهلوي هم درباره ي  هوشنگ چيزهاي تازه تري جداي از آنچه گفته شد بر نمي آيد و چكيده ي مطالب ( به گفته ي از دينكرد، كتاب 5، فرگرد 4، بند 2و كتاب 7، فرگرد 1، بندهاي 16- 18 ) چنين است: هوشنگ پيشداد پادشاه جهان بود. او و برادرش، ويگرد، يكي آيين جهان داري را در جهان گذاشت و ديگري آيين كشاورزي و دهقاني را، تا آفريدگان اهورمزد به آساني و در آسايش زندگاني كنند و آيين اهورمزد، در جهان پراكنده شود. هوشنگ به ياري فرّ كياني دو بهره از ديوان مازندران و شش تن از پيروان خشم ( ديو خشم xishm همان  ائشم Aêshma در اوستا )  را از ميان برد. در روزگار هوشنگ مهاجرت مردم از خونيرس (كشور مادري و مام ميهن و سرزمين استوره اي آرين ها در اوستا=khvanirasa) به شش كشور ديگر آغاز شد. ( همان،  416 )

 در گزيده هاي زادسپرم ( فصل 11، بند 10 ) آمده : كوچ آريايي ها از خونيرس به كشورهاي بيگانه در روزگار هوشنگ بوده است و كوچ آنها بر پشت گاو اساطيري « سُروو[12] » از دريا گذشته اند. (نخستين انسان نخستين شهريار ،  180 )

اما درخور نگرش اين جا است  كه در بندهش، رفتن نژادهاي گوناگون از خونيرس به كشورهاي ديگر، در زمان فرمان روايي تهمورث انجام مي گيرد: مردم بر پشت گاو اساطيري سَرَسوك مي نشينند و به سوي سرزمين هاي تازه مي روند. دراين روند كه بر پشت اين گاو است كه شبي در ميان اين دريا، باد بر آتش دان هاي پرآتش كه بر سه جاي پشت گاو قرار دارد، مي كوبد و آن ها را به دريا مي اندازد، اين سه آتش، چون سه « جان » دوباره به جايي كه در پشت گاو داشتند بر مي گردند و همه جا را روشن مي كنند. اين سه آتش كه نمادي از سه آتش بزرگ اساتيري « آذرفرنبغ، آذر گشنسب و آذربرزين مهر » پنداشته شده اند، روشنايي به همه جا مي افشانند و راه را به رهروان مي نمايانند. ( تاريخ اساطير ايران ،  47- 48 )

اما به راستي اين همه  نكته ي پيچيده گوياي چه چيزي است ؟ شايد در اين بخش بتوان آن را تا اندازه اي بازگشود :

در اوستا در زمينه ي دانش بوم شناسي (=جغرافيا) روزگار اساطيري هيچ نشانه اي از سرزمينهاي كهن شناخته شده در بخشهاي باختري فلات ايران  چون سومر و اكد و عيلام و يا  امپراطوري كهن مصر نشده و اين ميرساند كه سرچشمه آگاهي هاي  اوستا از  به روزگاراني است كه هنوز آرياييان در خاورزمين و همسايگي سرزمين مادري خود ايرانويچ  مي زيستند و  سده ها و  شايد كه چند هزاره  پس از روي دادن رخدادهاي اساطيري و در زمان نوشته شدن اين آگاهي ها به زباني نزديك به زبان پارسي هخامنشيان در هنگامي  كه موبدان و نگارندگان به گرداوري و ويرايش اوستا بر بنياد آگاهي هاي  كهن اساطيري كوشش مينمودند در كنار سرزمينهاي اسطوره اي چون ايرانويچ و كوهها و رودهاي اسطوره اي  به گزارش برخي سرزمينهاي مرزي فلات ايران همانند  موئورو، هرويو، سوغذ و باخذي پرداخته شده  كه در دوران شكوه هخامنشيان شناخته شده بودند اما در برهم نهي (=انطباق) با اساطير هندي اين سرزمينها  ناشناخته هستند و يا اگر هم در روزگاران پيش از تاريخ اين سرزمين ها نيز مانشتگاه آرياييان بوده درست و يكسره زير فافكني فرهنگي – اسطوره اي كه آرمان كنكاش ما در ان است نداشتند و در هنگام سنجش و اين هماني دانست(=انطباق) پهلوانان اسطوره اي هند و ايراني خواهيم ديد كه خود فرهنگ دره رودخانه سند جدا از فرهنگ آريايي آرين هاي زيونده در خونيرث (مام ميهن و سرزمين پايه ي و مادري آرين ها در اوستا) بوده و ايرانيان زيونده در اين  بخش را جادوگر و تيره هاي هندي نيز آنها را بر كيش خود نميدانستند. در رزمنامه ي مهابهارتا مردماني كه در فراسوي باختري رودخانه سرسوتي Saraswati و به سمت رودهاي پنجاب سند  مي زيستندخارج از دهرم (بي دين) بوده اند و اين درست همان است كه ما در بالا از آن ياد كرديم و اين كه در روزگار اوستا ايرانيان گرويده به دين مزداپرستي يا از ديد هنديان آسورايي بر ضد دين ديوپرستان هندي به پا خاسته بودند و با نكوهش آيين آنها كه ديويسنان مي خواندندشان پريستاري خدايان بي شمار كهن هندوايراني را به كناري نهاده بودند و به يكتاپرستي روي آورده بودند .

فرهنگ آريايي با آفرينش كيومرث  يا همان برهماي هندوان آغاز ميگردد كه به گفته ي ايرانيان پس از آفرينش آسمان و زمين و آب و گياه و گاو نخستين در گاه ششم آفرينش در ايرانويچ در ميان جهان و به گفته ي هندوان پس از آفرينش آسمان و زمين و باد و آتش و اهنكار (خرد) در خوان ششم آفرينش بر فراز كوه اسطوره اي مرو(meru) در ميان جهان آفريده ميشود و او سرچشمه ي  پيدايش مردمان در گيتي و نيز نژاد آريايي است. همچنين گفتيم كه هوشنگ اساطير ايراني همانند منو برادر بزرگتر جمشيد شاه هر دو نخستين قانونگذار گيتي شناخته شده اند و هر دو بر سرزمين ديوان يا كشورهاي پايين دست خونيرث ( در هند :جمبودويپا) تاخته و فرمانرواي مزندرها ( در هند :دراويدها) ميشوند. از پادشاهي تهمورث (در اوستا تخمو اوروپه) نيز نشاني در اساطير هندي مي يابيم كه به گفته ي افسانه ها در كالبد اسب در آمده و اهريمن را فرمانبردار خود نموده و دانش هاي پنهان شده به دست اهريمن را به مردمان زمين باز ميگرداند و سرانجام  جمشيد(در هند :ييما) پسر ويونگهوت ( در هند : ويوسوت) ميرسد و او سوار بر گاوميش از ايرانويچ مردمان را به سوي سرزمينهاي پايين دست خونيرث كوچ ميدهد و در اساطير هندي فرمانرواي سرزمينهاي فرودين نام ميگيرد. اگرچه از كشته شدن جمشيد بدست اژي دهاك سه سر نشاني در اساطير هندي نمي يابيم ولي اين ديو سه سر و داستان هاي او درست در اساطير هندي نيز آمده است و او با گرزي كه بدست والادگر (=مهندس) خدايان از استخوان سر اسب ساخته شده به دست ايندرا كشنته مي شود و ما در اوستا و ديگر نوشته هاي ايراني نيز ميبينيم كه اين ازدهاي سه سر و سه دهان و شش چشم كه در شاهنامه ها به دهاك ماردوش مشهور شده با گرزي كه كاوه آهنگر از استخوان سر گاو مي سازد به دست فريدون از تخت شاهي به زيركشيده شده اما كشته نمي شود و به بند كشيده ميشود و در كوه دماوند زنداني مي شود. هم ايندرا و هم فريدون به يك ويژگي نامبردار هستند و چون هر دو كشنده اژدهايي به نام ورثر Vrthra يا ورتر Vrtra نيز هستند در اساطير هندي ايندرا ملقب به ورترَهَن و در اوستا فريدون ملقب به ورثرَغَن شده است.

https://i1.wp.com/anubimb.com/wp-content/uploads/2011/01/naga-pratishta-front-view.jpg

https://i0.wp.com/www.gks.uk.com/images/saqqara_cobra_wadjet.jpg

https://i0.wp.com/williamhenry.net/images/c2c_p8.jpg

پس از كشته شدن سه سر و اژدهاي ورترَ، شاه دانوها به نام بالي (رئيس تيره ي ديوان سرزمينهاي فرودست هند) به سرزمين آرياييان تاخته و تمام سرزمين هاي ايندرا را مي گشايد و بر شالوده ي  آنچه  كه در اساطير هندي آمده ويشنو در كالبد يك انسان كوتوله بنام وامنه آشكار شده و به ياري ايندراي ورترهن آمده و وامنه، بالي را فريب داده و بدين گونه ايندرا با فريب و نيرنگ  به باز پس گيري دو سوم از كشور پيشين خود كامياب ميشود و يك سوم زمين شامل سرزمي نهاي دوزخي فرودست به شاه ديوان فرودست واگذار مي شود.

در اساطير ايران( كتاب نهم دينكرت) نيز همانند اين رخداد ديده ميگردد كه پس از سرنگوني اژي دهاك سه سر بدست فريدون، ديوان مزندر ( مازني ها و ورني ها ي كشورهاي فرودست خونيرث) به كشور خونيرث يورش آورده و فريدون را با تازش ها و پيكارهاي بسيار از آنجا راندند و به مردم و درويشان گزند و آسيب رساندند. مردم گله و دادخواهي نزد فريدون آورده و از آسيب هايي كه مزندرها بر آنان روا داشته گلايه ها ميكنند و سرانجام فريدون با اسب گشن برمايون بر مزندرها پورش آورده و دو سوم آنها را كشته  و يك سوم برجاي مانده به سوي كوهها گريخته و ديگر به كشور خونيرث باز نميگردند. 

اگرچه ايندرا برخي ويژگي هاي فريدون داستاني ما را دارد اما برخي از ويژگي هاي فرزانگي به نام ددهيانچ Dadhyanch نيز در داستان هاي ایرانی به فريدون پيوند داده شده و نيز برخي منش ها و كنش هاي بزرگوارانه به نام تريته از دوستان ايندرا نيز به فريدون پيوندداده شده كه زير و بم اين داستانها را در اينجا نمي آوريم..

 

 

 در جاي ديگري در شاهنامه فردوسي سپاهيان دهاك را همه از نژاد ديوان مي خواند و چنين مي سرايد كه دهاك …. :

……بيامد دمان با سپاهي گران         همه نره ديوان جنگ آوران

 

نمونه ي دوم : از سنجش استوره هاي هندوايراني دز اين زمينه را براي شما مي گويم : چنانكه در بالا ياد شد يكي از دوه ها يا خدايان هند «ويشوه روپه» نام دارد و او فرزند والادگر (=صنعتگر) بزرگي است به نام «تويشتري» كه او نيز ايزدگونه و خدايگان دانش و هنر و آورنده ي فن آوري و از نژاد «داسيوها» يا همان گونه ي پليد غيرانساني در هند بود . نام «ويشوه روپه» در زبان سانسكريت برابر است با «همه سو نگر» يا چند رويه يا بس چهره (پرچهره) و اين ايزدگونه(=رب النوع) مانند آزي دهاكه ي اوستا 3 س و 3 دهان و 6 چشم داشت چنانكه در ريگ ودا نيز از همتاي هندي او كه بايستي خود دهاك باشد كه با نامي ديگر از او ياد شده و داراي همان ويژگي سه گانه ي پرآوازه اي است كه پيشتر از آن ياد شد  آمده : 

او (=اينديرا) خداوند است و خواركننده ي داسيويي (=داسه =ديو)  است كه دارنده ي 6 چشم و 3 سر بود و با آواري بلند خروشيد و به نيروي او (=اينديرا) پهلوان «تريته آپتيه*» توانايي يافت و ابرهايي كه آب در آنها زنداني شده بود را با تير  دهره (=آذرخش) زد .

نوشته ي سانسكريت بالا نشان مي دهد كه دستكم اين سروده ي ودايي بايد در روزگاري سروده شده باشد كه هنوز آسوراها در ميان آرين هاي ودايي جايگاه خدايي داشتند و ديوها نكوهيده بودند و اينديرا هنوز از ايزدان انجمن آسورايي (اهورايي) به شمار مي آمد و هنوز ديوها پريستاراني نداشتند و آيين ديويسنان روايي (=رونق) چنداني نداشت .   

در هوم يشت نيز آمده :

او (=ثري تئونه) كه كشت اژي دهاك را كه داراي سه دهان و سه سر و شش چشم و هزار» ايوخشت» (=فريبكاري و نيرنگ و دروغ) بود و بسيار توانا و اهريمني و دروغ و به همه جانداران بد و بي دين بود و او را انگره مينيوي تباهكار  و دروغزن بسيار توانا ساخت كه بر ضد مردم گيتي شود و آفريدگان اشه را تباه سازد .

*اين نام خانوادگي (آپتيه) كه در سنسكريت به دنبال نام تريته مي آيد بايستي نام پدر يا نيا يا تبار تريته پهلوان باشد و در سنجشي با اوستا و بررسي ريشه اي زبانشناختي بايد همان آثويه باشد كه نام پدر تريته ئونه بوده و در نوشته هاي ديگر كهن پارسي به ريخت هاي ديگري چون» آتويان» و» آسپيان» و» آسپيگان» و» آتبين» و «آبتين» و …. نيز آمده  و به دنبال اين هماني نزديك دو نام كه بايد پژواك يك پهلوان با دو نام همريشه در دو استوره ي هندوايراني باشد و آن همان فريدون پيشدادي است پس هماورد او كه در اين داستان ها با دو نام ناهمانند دهاك و «ويشوه روپه» آمده نيز بايد همان مرد اژدهاگونه ي اساتير ايران و يا سركرده ي داسه ها (ديوها) در هند كه ايزدگونه ي دانش بود در اساتير هند باشد . اين داستان نيز در روزگاري بايد روي داده باشد كه هنوز دو تيره ي آرين هندي و ايراني در نزديكي هم مي زيستند .

https://i1.wp.com/fc03.deviantart.net/fs14/i/2007/117/f/1/Mazandar_Ascension_by_daniel_shagrath.jpg

نكته ي ارزشمند ديگري كه در اين دو داستان ريگ ودا و هوم يشت ديده مي شود دو رمز نمادپردازي شده ي اهريمني در اين دو نوشته است كه هر كدام از اين دو نوشته بالا يكي از آن دو را نشانه رفته است : نوشته ي هندي (ودا) خشكسالي (=آب زنداني شده در ابرها ) را و نوشته ي ايراني (يشت ها) دروغ و دروغزني و فريب و نيرنگ را !  آيا اين دو نماد يا پديده ي اهريمني براي شما آشنا نيست ؟؟

آري درست است . همان دو گزند پر تباهي اي  كه داريوش بزرگ هخامنشي از بيم آنها به اهورامزدا  پناه آورده و در نيايش خو از او مي خواهد كه كشورش را از آسيب آن دو پاسداري كند . 

نمونه ي سوم : چنانكه در بالا نيز گفتيم «ويشوه روپه» ايزدگونه ي دانش در هند از داسه ها بود و سركرده ي آنها . از سوي ديگر نشانه هايي از داسه  يا داسيو بودن ازي دهاك را در دست داريم  و آن آورده شدن نامي با همين ريخت و درونمايه در شاهنامه است كه فردوسي آن نام را نام پدر دهاك در شاهنامه خوانده و آن همان «مرداس» است . آقاي» دكتر اميدسالار» در «ايران نامه » 1362/2 رويه هاي 329 تا 339 به خوبي نشان داده كه » مرداس » نام پدر دهاك نيست كه همان پسوند نام آزي دهاك است . اين وند پسين نام دهاك سپس به دنبال ناشناس بودن نام پدر يا تبار او براي پر كردن اين كمبود از سوي خداينامه يا شاهنامه به عنوان نام پدر او برگزيده شده و اين فرايند را 145 سال پيش يكي از اوستا شناسان آلماني پيش بيني كرده بود :

R.Roth, Die Sage von Dschemschid  ZDMG 1850/4  , S.243

اما نكته شناسان نگرش اينجاست كه اين دانشمند آلماني و نيز دكتر اميدسالار  در زمينه ي برگردان اين نام «مرداس» دچار لغزش گشته اند زيرا اين دو بزرگوار اين نام را از دو بن و ريشه ي وازگاني  «مرد+آس=مردم+خوار   يا خردكننده مردم  دانسته اند اما اين دو بن را نبايد از پس مرد وازه ي مرداس كه بايد از پس «مر» آن جداو مرز بندي كرد كه به دنبال آن چنين مي شود : «مر+داس» و بخش نخست كه همان كوتاه شده ي نام مرد يا گونه ي مردم زميني بوده و بخش دوم همان داسه يا داسيوي سانسكريت مي باشد و نشاندهنده ي سرشت ديوسان اين مرد و يا ناآريايي بودن و ناپاك بودن تخمه ي او مي باشد.استاد بزرگوار زبان پارسي دكتر ميرجلاالدين كزازي نيز در اين زمينه مي فرمايد :

«نام مرداس با مار نهادين ودايي «داسه» در پيوند است. داس در نام مرداس مي تواند بازمانده ي «داسه» ي ودايي باشد كه دهاك ساخت و ريخت اوسنايي آن است . و «مر» مي تواند ساختي كوتاه از «مار» باشد . ( نماد شناسي استوره اي در استوره ي ضحاك …به كوشش ستوده- كزازي تهران 1374)

در اين جا بايد افزود كه اين نام كه آشكارا  ريشه اي هندوايراني دارد همان نام خداي ميانرودان عراق است كه در كشورهايي چون بابل و آشور و اكد و …. پرستيده مي شد و مردوك ناميده مي شد و بايستي از راه فرهنگي كه نياكان سومري ما (بنگريد به پژوهش هاي دكتر سجاديه در اين زمينه) فراهم اورده بودند به اين كشورهاي سامي نژاد رسيده باشد و مردوخ كردها و ماردوش شاهنامه نيز دگرديسه اي از همين نام است . براي دريافت آگاهي هاي بيشتر به پژوهش هاي بسيار گسترده اي كه آقاي جواد مفرد كهلان در اين زمينه  در نه جلد كتاب ارزشمند  با نام :» تاريخ و اساتير تطبيقي ايران باستان » انجام داده اند و نوشته اند و  من آن را براي رامتين به گونه  پي دي اف فرستاده ام  بنگريد .

اميد كه در آينده بتوانم بخش دوم از اين كار بزرگ را با عنوان» نيرنگستان و آينده ي جهان» به شما خواننده گان گرامي پيش كش كنم

و تازه اين آغاز را است….

لینک دانلود  تاريخ و اساتير تطبيقي ايران باستان

http://veyq.ir/book/id/13340/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86

پ . ن : حنما این مطلب را بخوانید.

با تشکر فراوان از خانم جمشیدی  عزیز برای  ارسال مطلب.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.org مجاز می باشد.

ایمیل  وبلاگ BLOG.UFOLOVE@YAHOO.COM

Advertisements

Posted on مه 11, 2013, in دنياي اسرار آميز. Bookmark the permalink. 85 دیدگاه.

  1. واو .. من باید یک هفته وقت بزارم تا اینو بخونم که .. باو کوتاه بنویسین برسیم بخونیم ..

    در مورد شعر هایِ فردوسی بگم که .. دیو و .. منظور از همون شیاطین اند یا انسان هایی که خیلی بد میشن و دیگه انسانیت ندارند و از این مدل حرفها چون اینجور که من شاهنامه رو خوندم اینجوری ازش فهمیدم ..
    همینطور در گذشته ام در داستان هایِ افسانه ای بقیه کشور ها این چیزا بوده .. چون بعد از مدتی داستان ها شکل افسانه به خود میگرفتند و این افسانه رو از داستان جدا میکنه ..
    حالا نباید بیاید و یه خاطر چند اصطلاح زندگی رو برا خودتون سخت کنید ..
    همیشه حقایق خیلی ساده در کنار ما زندگی میکنن ولی چون حقیقت کمی دیدیم فک میکنیم حقیقت باید بزرگتر از اونی باشه که دیدیم

  2. معقول است…

  3. باسلام مطلبتان البته نه کامل ،خواندم .جالب بود .البته اینگونه رازها همیشه با چالشهای زیادی درباره افشا شدنشان روبرو هستند. و پذیرفتن این مطالب از سوی کسانیکه سالها با دیگر مطالب خو گرفته اند بسیار دشوار است . ولی همینقدر میدانم که در مورد قوم اریایی هر چه تحقیق و نوشته شود باز هم کم است. با تشکر از زحماتتان.

  4. بابک ایمانی

    ضمن تشکراز خانم جمشیدی بخاطرزحمات وارائه مقالات ارزنده، من هم سعی میکنم خوندن این مقاله روطی روزهای آینده کامل کنم…دیدگاه خودم رودرمورد نظریه «خزندگان فضائی» بیان میکنم :خزندگی میتونه «صفت»این موجودات باشه،بدین صورت که به گفته»تهوت»درالواح زمردین،این موجودات درقرون بسیاردورتوسط انسانهائی ازجنس نور مغلوب وتا سرحدانقراض میرسند …ولی متاسفانه بطورکامل منقرض نمیگردند به نحویکه درگوشه وکنارکائنات چونان سایه هائی مخفی می گردند…درواقع آنان این فرصت رامی یابند که طی قرون آتی وتمدن های آینده به نرمی وبا حرکتی خزنده ونامحسوس به جریانات وروال های انسانها راه یابند،خودرا مجددا بازسازی وبسط وتوسعه دهند وکم کم نقاط قدرت ایجادنمایند…حتی به اعتقادبنده حیوانات موذی،وحشت آفرین وکشنده ای چون مارها وسوسمارها نیز میتوانند اختراع وزیرمجموعه خزندگان فضائی باشند…بنا براین ملزم نیستیم به دنبال صورت وچهره ای»مارگون»باشیم که مارخود ساخته آنان است…شما نیزطی مقاله اشاره کرده اید آنچه پیرامون ضحاک گفته میشود میتواند تمثیلی از شخصیت اوباشد …

    • سپاس آقاي بابك گرامي
      بله اين نوشته ي الواح زمردين را مي توان در كتاب هاي بسيار ارزشمند پير جاويدان خرد كشور ما «سهرهوردي » هم ديد كه به ويژه در ديباچه هايي به نام «الواح عمادي» كه از ديدگاه من مي تواند يگانه ترجمه ي كهن و رازورانه ي يك ايراني از الواح زمرد باشد و نام اين ديباچه هم مي تواند ريشه در نام كتاب thot يا همان هرمس داشته باشد. سهره وردي در ديباچه هايش از اين انسانهاي فروغين(نوراني) با عنوان «انوار اسپهبدي» ياد كرده كه در پيكار با پليدي هاي جهان تاريكي اند و ….
      عدم انقراض اين موجودات هم همان روي ديگر فرجام كار دهاك و فريدون است كه به گونه اي رمزپردازي شده كه اين اهريمنان نابود نگشته اند و تنها در جايي در دل تاريك يك چاه سهمناك يا در دل كوه آتشفشاني دماوند كه بسيار به دروازه ي دوزخ كه جايگاه شياطين در ديگر افسانه هاست به بند كشيده شده اند يا در داستانهاي ديگر گريخته اند و چشم به راه بزنگاهي دوباره براي خيزش و ….اند.

  5. با سلام خدمت همه دوستان گرامی,

    و با سپاس فراوان از خانم جمشیدی عزیز برای واقعا صرف وقت و انرژی و تحقیق زیاد برای جمع آوری و تهیه مطالب این دیباچه ای که از زوایای دیگری نمایشگر بخشی از مسائلی است که در تاریخ دیرین سیاره زمین رخ داده است. همه افسانه ها واقعا فقط افسانه نیستند بلکه واقعا شمار زیادی از آنها ریشه در واقعیتی دارند که سینه به سینه و نسل به نسل زنده مانده اند.

    باید واقعا متشکر سازندگان فرازمینی اهرام خصوصا اهرام تلاثه(بیش از 800 هرم بزرگ و کوچک ساخته شده از سنگهای سخت و حتی آهن در سرتاسر جهان تاکنون یافت شده اند) و سایر سازه های باستانی با مهندسی پیچیده بسیار زیاد مثل بنای بعلبک در لبنان و…….. بود(حالا جدای از اینکه سازندگان آنها فرازمینیهای Service to self بوده اند یا service to other) زیراکه با نبود چنین دست بناهای عظیم و پیچیده باستانی, دیگر امروزه گوش کمتر فردی بدهکار این حرفها بود که چیزی بنام موجودات پیشرفته فرازمینی وجود داشته اند و هنوز هم دارند و مثل ما انسانها که خودپرست و خودکامه و برعکس داریم آنها نیز همین گونه اند و………………

    میخواهم بگویم که, بااینکه مثلا مردم میدانند که بله سه تا هرم عظیم در مصر وجود دارد و فردی مثل ون دنیکن در کتاب «چشمان ابوالهول»اش (http://www.mediafire.com/?jnb4sd3sepii2j4) می آید به استادی و درایت, تمام تئوریهای مسخره و خزهبعل خصوصا آقایان باستانشناس را درباره چگونگی ساخت اهرام یکی یکی مطرح و رد میکند(حالا بقیه کتابها و اطلاعات بسیار ارزشمندی که این مرد بزرگوار در تمام کتابهایش آورده است به کنار) و غیرمستقیم بیان میدارد که باباجان سازندگان اهرام موجودات پیشرفته فرازمینی بوده اند که نه تنها در مصر بلکه سایر نقاط سیاره زمین زیست علنی داشته اند و…………………………..

    اما چه تعداد واقعا گوش شنوای زیاد وجود دارند؟!؟! بیشتر مردم, خصوصا در کشورهای جهان سوم مثل کشور ما, هنوز تمام و کمال(؟!؟!؟!) به وجود موجودات پیشرفته فرازمینی که در تاریخ سیاره زمین بطور علنی حضور داشته اند(حالا اینکه هنوز هم حضور دارند اما غیرعلنی رو که دیگه بی خیالش نمیشه بهشون اصلا گفت) و مسئول بسیاری از حوادث و اتفاقات فرهنگی و علمی و جنگی و….. بوده اند اعتقاد کامل ندارند(؟!؟!؟!)

    میخواهم بگویم که خانم جمشیدی عزیز, اگر کمتر فردی به صرف وقت و انرژی و تحقیقات شما توجه نمود و یا حتی افرادی جاهل بیایند و به سخره بگیرندشان و………………. کاملا در روال کنونی زیستی مردمان این سیاره امری طبیعی و متاسفانه متاسفانه فراگیر است……………………… یعنی آنطوریکه سعی کردم تا در پاراگراف دوم و سوم حرفهایم اشاره کنم, سند روز روشن های زیادی(مثل نمونه ای کوچک یعنی اهرام ثلاثه) وجود دارند و افراد زیادی (مثل مرد بزرگوار و یکی از Leaderهای با اراده و درایت زیاد این راه یعنی اریک ون دنیکن) این سندهای روز روشن را به مردم آشکار کرده اند که مردم با مطالعه این سندهای روز روشن بروند به تعمق, باباجان شروع به تعمق و تفکر کنند تا سرنخ های محکمی برایشان باشد برای یابندگی خیلی چیزهای دیگر…………………….

    اما خانم جمشیدی عزیز, با وجود چنان دست افرادی و ارائه چنان دست سندهای روز روشنی, هنوز شمار زیادی از مردمان این سیاره عقب مانده, خصوصا مردمان کشورهای جهان سوم مثل کشور ما, اصطلاحا خفته اند(خوابروهای بیدار!!!)…………….. دیگر وای به حال اینکه, وای به حال اینکه بخواهند بیایند و گوششان بدهکار اسناد غیر روز روشنی چون ادبیات و شعر و افسانه باشد…………………… زیراکه خیلی راحت با این عبارت «اولا چنین برداشتهایی غلطه, دوما اگر هم اینها راست باشه جعلی اند و توسط دستهای نمیدونم چی چی پشت کدوم پرده فلان اعصار پیش بطور جعلی آورده شده برای اسکل کردن آیندگان» خودشان را همچنان در ورطه «خوابروهای بیدار» نگه میدارند.

    اما جای بی نهایت شکرش است که چنان دست عبارات مزخرفات بالا را یعنی مثل «اولا چنین برداشتهایی غلطه, دوما اگر هم اینها راست باشه جعلی اند و توسط…….» نمیتوانند برای سندهای روز روشن بسیاری چون اهرام ثلاثه مصر بکار بگیرند…….. ولی خانم جمشیدی عزیز, باز هم در چنین حالتی نیز باز بسیارند آن دسته مردمان رنگارنگ «خوابروان بیدار».

    دیگر خانم جمشیدی عزیز, خودتان قضاوت کنید به آنچه که گفتم………………. «خوابروان بیدار» رنگ و وارنگ بیشماری با اینکه سندهای روز روشن بسیاری توسط افراد مختلفی مثل ون دنیکن آشکار شده اند وجود دارند, دیگر چه برسد به توجه و تعمق و تفکر آن «خوابروان بیدار» به اسناد غیر روز روشنی چون دیباچه گران قدرتان. باز هم سپاس بیکران از وجود شما خانم جمشیدی عزیز.

    «ای مصر, ای سرزمین عجایب! از دانش و حکمت تو, تنها قصه ای بجا میماند که نسلهای آینده آن را افسانه خواهند پنداشت.» Lucius Apuleius فیلسوف رومی قرن دوم میلادی.

    «بشر از گذشت زمان میترسد, و گذشت زمان از اهرام مصر.» ضرب المثل مصری

    با تشکر فراوان از توجه همگی شما دوستان عزیز

    • آقاي هادي گرامي
      سپاس از همدردي و دلداري دادن هايتان ……و چه زيبا گفته اين فرزانه ي رومي :.
      «ای مصر ای سرزمین عجایب! از دانش و حکمت تو, تنها قصه ای بجا میماند که نسلهای آینده آن را افسانه خواهند پنداشت.» Lucius Apuleius فیلسوف رومی قرن دوم میلادی.
      گويي از زبان فرزانه و پير خردمند توس ما فردوسي سخن ميراند كه همواره به خوانندگان شاهنامه اش گوشزد ويادآوري كرده كه : اين داستانهاي راستين را فسون و افسانه نداند و نخواند
      گويي تاريخ همواره در يك دور باطل سينوسي در حال تكرار شدن است.

      • ممنون بابت مقاله و زحمتی که کشیدین… ولی باور کنین که موجودات فضایی یک موضوع ساختگی هستند که توسط ماسونها و یهودیان نابغه طی یک پروسه طولانی به چنان پختگی ای رسیدند که اکنون انکارشان غیر قابل باور به نظر می رسد. مطمئن باشید راز جن بودن همه یوفو های سریع الانتقالی که تا کنون دیده شده اند تا کمتر از یک دهه دیگر برملا خواهد شد.

      • علیرضا جان اینجا هم در چند مطلب ذکر کردیم که بعضی از رویت های یوفو شامل پدیده روانی جمعی بوده که به بشر القا شده یا اینکه در ابعاد مختلف حرکت میکنند ولی نمیشه همه اینها را شامل اجنه و وسائل نقلیه اونها گرفت.

    • دوست گرامي سپاس از ديدگاه انتقادي شما از ديدگاه من تنها چيزهاي و گزاره هاي ارزشمند ارزش نقد شدن رو دارند
      من در پاسخ به ديدگاه شما بايد بگم كه صادق هدايت شمع فروزان روزگار ما بود و در روزگاري كه كلاسيسيسم كساني چون او و استاد بهروز و استاد نوبخت و بسياري از چراغهاي فروزان كشور ما رو يكي يكي بر كناري نهاد و گوشه نشين كرد براي ساليلني چند با دلاوري و استواري اي كه تنها ويژه مردان بزرگ است بنياد پوشالي اين سامانه ي آدمخوار و شانتاژ كلاسيسيسم رو به لرزه در اورد…او سوخت و جان در راه مهر ميهن داد تا پرتو روانش چراغ راه ايرانيان و ميهن دوستان گردد. شما حتما پيوست نيرنگستان را كه در اين زمينه براي رامتين گرامي فرستاده ام بخوانيد تا دستكم با برخي از دروني ها و ويژگي هاي اين مرد اهورايي آشنا شويد
      دوما اينكه بسيار ساده انگارانه است كه بسياري از مطالب كهن و باستاني را كه در اين زمينه نوشته شده و به دست ما رسيده است را تنها و تنها به گفته ي شما تمثيل بشماريم.تمثيل بيشتر در متون ادبي و عارفانه و عاشقانه كاربرد دارد مانند كارهاي نويسندگان ايران از سده 6 هجري به بعد…و اين گزاره در نوشته هايي مانند شاهنامه كه برگرفته از خداينامه هاي ايران باستان است و رزمنامه اي است خردگرايانه و بسيار دانشورانه چندان كاربرد ندارد.شاهنامه آيينه ي فرانماي دانشنامه ي ايران باستان است كه خداينامه نام داشته و در آن داستان شاهان و خدايان و ايزدگونه هاي باستاني ايران آمده و فردوسي نيز با امانتداري بسيار بالايي با كمترين دستكاري تنها آنها را به آذين سرايش رزمنامه هاي كهن آراسته….بايد بدانيم كه بسياري از اين داستانهاي شاهنامه چنانكه خود فردوسي نيز بارها و بارها گفته و پافشاري كرده ه تاريخي و حقيقي اند نه داستاني و افسانه اي …. ما در اينجا از تنها شاهكار دانشي و تاريخي برجاي مانده از ايران باستان پس از اوستا نمونه اورده ايم نه مثنوي و بوستان و گلستان تمثيل پرداز دوست گرامي!!!؟؟؟؟؟

  6. البته یادمون رفت که تشکر فراوان فراوان فراوان فراوان فراوان فراوان بکنیم از خانم جمشیدی و خسته نباشید بهشون بگیم برای این مطلب تالیفی و تحقیق ارزشمند (نه کپی پیستی!)

  7. بسیار لذت بردم و در اندیشه شدم وه که چه کم چه هیچ می دانیم از پس و پشت خود !
    برداشت دیگر من چنین است که ما انسان ها هماره قربانی جنگ و دعوای هوشمندان فرازمینی بوده ایم و این جنگ هفتاد و دوملتی که شاعر می گوید می باید کنارش نهاد ، چه آفتی بوده در مسیر بشر …

    • دوست گرامي من همواره بر اين باور بوده ام كه همه چيز را همگان دانند…. شما هم سرشار از دانسته هاييهستيد كه شايد ما حتي بويي هم از آنها نبرده باشيم….خودتان را دست كم نگيريد

  8. با تشکر از خانم جمشیدی به خاطر این مقاله …البته به نظر من این شخص مردوک-ماردوش-مردوخ -ضحاک فرد بدی نبوده بلکه کسانی سعی کرده اند او را بد جلوه دهند همانگونه که اقوام سامی و انیران همیشه سعی داشتند و دارند که آریایی های واقعی را زشت و شیطانی نشان دهند. این تعریفی واقعی و بی طرفانه از مردمان آریایی است که در وبلاگ «گفتمان دروغ های تاریخ» ارئه شده است :
    «اریایی ها به زبان یونانی همان قومی هستند که از شمال قفقاز تا کنار رود اران زندگی می کردند آنان به خودشان ایر-ونی می گفتند و ما این قوم را ایر می شناسیم ایر ها کم کم به سمت جنوب حرکت کردند (این قوم دارای پوستی روشن و چشمانی کبود و مو های بور بودند (کاسها) اهریمن اوستا = اری+ مان (خاندان اری، مثل اریارمن) و تا سرزمین اور (اهورا = اورا) پیشرفتند و با مردم بومی جنگ کردند. پارسها و مادها در اسناد آشوری در کنار هم و در نزدیک دریاچه ارومیه اقامت داشتند پارس ها به جنوب مهاجرت کردند. جمع فارسی این خاندان = ایر- ان امروز نام کشور ما است. در زمان جمهوری اشکانیان خاندان رومیان مدائن به سوی اروپایی که اسکندر اشکانی آن را فتح کرده بود رانده شدند در زمان ساسانی به علت اختلاف نژادی و مذهبی بقیه خاندان اشکانی نیز رو به غرب گذاشتند.»
    همان طور که اشاره شده ساسانیان با آریایی های حقیقی(نه ساختگی!) دشمنی داشته اند و بیشتر منابعی که امروزه در مورد ایران باستان وجود دارد مربوط به دوره ساسانی است ساسانیان از روی کینه و غرضی که از اشکانیان و آریاییان داشتند دست به تحریف تاریخ می زند و خصوصیات و کارهای زشتی را به آنان و به خدایانشان نسبت می دادند از جمله همین شیطان صفت بودن مردوک (ضحاک-مردوخ ) و پدرش انکی(اهریمن) البته این دشمنی محدود به ساسانیان نیست و بسیاری از مردم خاورمیانه از آریاییان تنفر داشتند مثلا دجال و سفیانی روایات اسلامی کاملا شبیه به آریایی ها توصیف شده است.همچنین یاجوج و ماجوج از پشت کوههای قفقاز می آیند همان جایی که محل زندگی آرین ها بوده !!
    در کل باید گفت نمی شود به همه منابع تاریخی و مذهبی اعتماد کرد و بر مبنای آنها نتیجه گیری کرد.
    نکته دیگر این که من به خانم جمشیدی پیشنهاد می کنم مقاله «در را به او نشان بده» نوشته ویلیام هنری را مطالعه کنند در مورد مردوک به نکات جالبی اشاره کرده است:
    http://ketabnak.com/comment.php?dlid=28584

    • دوست گرامي و پر تلاش آقاي علي
      كتابي كه فرموديد رو دانلود كردم وخواندم و بسيارسپاسگذارم از كتاب پيشنهادي تان
      اما مترجم اين كتاب آقاي مهرگرداننده سليت «كتاب گمشده» كه هنوز دلخورم از پاك كردن يكي از بخشهاي سايت كتاب گمشده به نام از اين چشمها…. و از ايشان گله مندم كه دستاويز خود را در اين زمينه براي من روشن نساخته اند
      علي جان اهريمن هيچ پيوندي با نام نژاد آريايي يا آنچه كه شما فرموديد اريمن ندارد . ريشه اين واژه ي پهلوي در اوستا angra -mainyou انگره مينيو يا همان مينوي كاهنده (تباهي) به زبان دري مي باشد كه در رويارويي با spanta-mainyou يا مينوي افزاينده (سودمند) از سوي اهورامزداآفريده شده وجهان فراورده فرايند هاي برهمكنشي ميان ايندو مينو يا گوهر همزاد مي باشد.
      در باره آرين ها يا آرير هاArier ها هم مطلب به اين سادگي نيست و ديدگان نازنين شما را ارجاع مي دهم به بخش دوم نيرنگستان با عنوان» نيرنگستان و اينده ي جهان»

      • در این مورد با شما موافق نیستم حتما می دانید که کیش آریایی ها در اصل میترایی (مهرپرستی) بوده و میترا خدای خورشید یکی از صورتهای اهریمن(به عبارتی تناسخی از اهریمن) به شمار می رفته است .بنابراین مردمان آریایی همیشه با اهریمن در ارتباط بوده اند شاید به همین دلیل بوده که زرتشتیان(عمدتا بومیان غیر آریایی فلات ایران که به زرتشت گرویدند) آنان را دیوپرست(دیویسنا) خطاب می کردند. در همین سایت دوست گرامی یوفولاو مطلبی در مورد ازازیل گذاشتند که اگر در آرشیو هست از ایشان می خواهم لینک آن را بگذارند تا خانم جمشیدی مطالعه کنند .

    • بابک ایمانی

      می خوام موضوعی رومطرح کنم ،موضوعی که بااینکه مدتهاقبل خوندمش برام حل نشده…با بحث ضحاک مرتبط…ازجنس چیزهائی که آدم جائی نمیتونه مطرح کنه…ازترس واکنشهای سردویاس آور،به قول هادی عزیز…ولی اینجا خوشبختانه،خوشبختانه دوستانی حضوردارن درپی عجایب،وآدم با میل میتونه صحبت کنه……شاه اسماعیل موسس صفویه وکسی که تدبیراو ایران رو پس ازقرنها متحدنمود به هنگام نخستین سخنرانی اش به عنوان شاه درتبریزچنین گفت: «منم جمشید…منم ضحاک…منم رستم…منم اسکندر…منم خسرو…»به نظر چنین میرسه که این سیر تناسخ های یک روحه…روحی مقتدروآگاه به آداب نبردو کشورداری…ودراین میان سوال بزرگ اینه:»منم ضحاک….»

    • نكات خيلي خوبي بود ولي كاش اشاره ميكرديد كه آريان و آشكان و اير و امثالهم همگي اسامي تركي هستند و در زبان تركي معني دارند و نه در هيچ زبان ديگري. 

      • همين اصطلاح اسب اوبار كه استفاده شده
        اوبار در تركي يعني بلعنده، البته الان اودار تلفظ ميشه

      • دوست گرامي من بر اين باورم كه تعصب بي جا و خشك و شفت ئو سخت به هر چيزي چشم بينا و روشن بين خرد و به ويژه آنچه كه به آن چشم دل مي گويند را كور مي كند چنان كه نياكان ما هم در اين باره فرموده اند :
        چشم دل باز كن كه جان بيني
        آنچه ناديدني است آن بيني
        آري ما در اينجا گرد هم امده ايم تا ناديدني ها و نهفته هاي پنهان تاريخ را بيابيم و به هم نشان دهيم.حتي من در زمينه ي ديدگاه تاريخي كه در زمينه باستانشناسي دارم و آن را اندازه خودم دوست دارم هم به آن تعصب چندان فراواني ندارم و با همه يباوري كه به درستي ان دارم همواره دوست دارم كه دوستان كاستي هاي و لغزشهاي آن را به من نشان داده و گوشزد نمايند و اگر ايراد دوستان را درست يافتم براي بهبود اين ديدگاه به كار بندم.
        متاسفانه ديدگاه سوم شما نشان داد كه شما نه از ريشه هاي دانش زبانشناسي جيزي ميدانيد و نه از تاريخ تيره هاي ترك….
        براي افزودن به دانش شما در اين زمينه بايد بگويم كه زبان تركي كه در بخش هاي باختري خاورميانه به آن سخن گفته مي شود زباني است وارداتي كه از سوي مزدوزان و مزدبگيران تاتار ترك زباني كه خلفاي عباسي از نيروي جنگاوري و آدمكشي آنها براي سزكوب جنبش هاي آزادي خواهانه سرزمينهاي زير فرمان خلافت خود به اين سرزمينها فراخوانده شدند و كوچانيده شدند به مردم ستمديده و آزاديخواه اين سرزمينها تحميل شد درست مانند انچه كه پس از يورش عربها بر سر مصريان قبطي زبان و لبنانيان فينيقي زبان و ….آمد .اما با گذشت زمان اين زبان تاتاري ماورائالنهري با زبان هاي بومي هر سرزمين در آميخت و ملغمه اي شد از زبان تركي + بخش بازمانده از زباني بومي آن سرزمين …از همين روست كه مي بينيم كه در سراسر خاورميانه چند جور زبان تركي داريم :آذري و تركماني و استانبولي و ….زيرا اگر ما زبان تركي را به عنوان يك خميرگندم بيانگاريم خميرمايه هاي آن كه همان زبانهاي بومي پيشين آن سرزمين بوده اند و بسيار باهم ناهمانند بوده اند چند جور فراورده را از يك خمير بازتوليد كرده اند . از سويي اگر ميبينيد كه شماري از واژگان زبان آذري رنگ و بوي ايراني دارد از اين رو نبوده كه اين واژگان و نامها ريشه ي تركي دارند يا داشته اند بلكه اين همان واژگاني هستند كه از زبانهاي باستاني همان زيست بوم و مردمان بومي آذربايجان و ….وارد زبان وارداتي تركي تحميل شده به مردم آن سرزمين شده اند. باز لينكه مي گويم زبان وارداتي از اين روست كه پيش از عباسيان هيچ مدرك يا سند نوشتاري اي از اين زبان تركي كه شما به آن عشق مي ورزيد در سرزمين هاي آذري زبان يا تركمان زبان يا ….يافت نشده است . تنها سند هاي يافت شده از اين زبان وارداتي كه بهتر است به آن تاتاري بگوييم مربوط به روزگار ساسانيان و پيش از ان در ماورائالنهر است كه از گويش اويغوري بوده و به الفباي سغدي نوشته شده است و نيز اسنادي كه در استان سين كيانگ چين يافت شده كه آن هم به زبان نوشتاري ويزه ي مانويان تورفان و نيز بخشي به زبان چيني نوشته شده است . اين زبان چنان كه پيداست زباين بوده كاملا شفاهي كه حتي الفباي مشخصي براي نگارش آن از سوي كساني كه با آن سخن مسي گفتند ساخته و پرداخته نشده بود و از اين رو در هر سرزميني كه با آن سخن مي گفتند به همان الفبايي كه در آن سرزمين روايي داشت با آن مي نوشتند و همچنين به پيروي از همين رويه همه نوشته هاي تركي پس از اسلام نيز به زبان عربي مي باشد تا روزگار آتا ترك كه نو.شتن زبان تركي استانبولي با الفباي لاتين روايي يافت و پيش از آن نيز بخش هاي آذربايجان و تركمنستان جدا شده از ايران به الفباي روسي براي نوشتن روي آوردند و از اين رو همواره در پي اين فرايند زبان نگارشي اجاره اي يا كرايه اي گويش تركي با واژگان بيگانه بسياري از زبانهاي ديگر آميخته گشته و شمار بسياري از گويشهاي تركي در سراسر جهان پديد آمده است.
        دوست گرامي چگونه مي توان براي زباني كه براي حضورش در سرزمين ايران تاريخي بيش از 1200 سال را نمي توان پيدا كرد و حتي يك الفباي ويژه به خود براي نگارش هم براي آن سراغ نداريم و همه ي اسناد و مدارك پيش از سرنگوني ساسانيان كه در سرزمينهاي به اصطلاح شما ترك زبان يافت شده از ان سخن دارند كه زبان مردم اين سرزمينها زبان پهلوي (پارسي ميانه) بوده هويت و اصالت قائل شد؟؟؟؟
        اگر شما به كتابهايي كه استاد كسروي تبريزي و استاد آذرتاش آذرنوش (كه هردو آذري بودند) در زمينه زبان آذري نوشته اند مراجعه كنيد درميابيد كه بخش بزرگي از گويش آذري -تركي امروزي كه شما هم نمونه هايي از انها را آورديد بازمانده ي همان زبان باستاني آذربايجان و ارران مي باشد وو نيز خود اين زباني هم كه در تركيه امروزي به آن سخن مي گويند سرشار از واژگان زبان عربي (زبان اربابان و كارفرمايان عباسي تركها) و نيز فارسي مي باشد كه به دليل گويش خاص تركها در تلفظ اين نامها و واژگان تغييرشكل و دگرديسي يافته و بيچاره ها فكر مي كنند كه بسياري از اينها اصل تركي اند و ريشه تركي دارند: براي نمونه نامهايي وارد شده از زبانهاي ديگر به زبان تركي استانبولي : ماهسون(محسن عربي) و رچپ(رجب عربي) و آياز(عياض عربي) و ….بسياري ديگر ….

    • علي جان من چنين مي پندارم كه شما بر پايه ديدگاه نورديك – اسراييليسم به داستان آرين ها نگاه مي كنيد . بر بنياد اين ديدگاه گزاره هايي كه فرموديد درست است . اما اين همه تلاش هايي است كه عبرانيان براي جدا كردن تبارنامه و نژاد خود از تيره ي ساميان و چسبانيدن به نژاد نورديك كهن كه تيره اي از هندواروپايي هاي كهن بودند انجام داده اند و چنين تئوري غير دانشي را ساخته و پرداخته اند. هر چند من اكنون در اين باره داوري نمي كنم اما باز با پيش داوري هايي كه در انديشه ام پرورده ام باز سفارش مي كنم كه به بخش دوم اين ديباچه نگاه كنيد و سپس داوري كنيد.خواهش مي كنم كه شكيبا باشيد و دوست دارم كه بدانيد….داستان بسيار پيچيده و سخت و بسان كلافي سر در گم است كه رمز گشايي ان نيازمند زمان است.

  9. خانم جمشيدي با سپاس از زحمات شما…شما مي تونيد اين مطالب را هم براي هفته نامه (امرداد ) كه براي زرتشتيان هست و درباره ايران و ريشه هاي تاريخ ايران مطالب بسيار دارد هم بفرستيد…مطمئنا چاپ خواهند كرد…

  10. با سپاس از شما خانم جمشیدی.پیروز باشید.

  11. با تشکر از خانم جمشیدی .بنده از مخاطبان خاموش سایت و طرفدار سینه چاک آن هستم.در این زمینه و در رابطه با نظر odun عزیز من هم مطالعاتی داشتم . ما در زبان ترکی یا آذری (ما تو تبریز زبان مادری خودمونو ترکی میدونیم) به پاک کردن مثلا پاک کردن برنج و حبوبات میگیم آریدماق از ریشه آرید و آری به معنی پاک و به زنبور میگیم آری که نشان پاک بودن اونه در کتاب ده ده قورقود که شاید بشه گفت مشابه کتاب شاهنامه در زبان ترکی باشه داستانی در مورد یک غول یک چشم با نام تپه گوز وجود داره . در خود شاهنامه هم دیو های سیاه در منطقه آذربایجان بودن که صاحب علم و فناوری بودن و به اولین انسان شاهنامه علم آموختن. البته اینا اطلاعات پراکنده ای بودن که من در ذهن داشتم و نیاز به راهنمایی دوستان دارم.

    • منم سپاسگذارم . در پاسخ به شما و آقاي اودون بايد بگم كه زبان سرزمين آذربايجان زباني باستاني بوده به نام زبان ارانيك كه گستره اي را از اران كهن(آذرآبادگان قفقاز) گرفته تا كاپادوكيه (تركيه امروزي) و بخش هاي آذرآبادگان ايران تا زنگان(زنجان) را فراگرفته بود و مردم اين سرزمين ها را كه نام بردم به اين زبان كه همريشه با زبان هيركاني يا همان پهلوي پارتي بود سخن مي گفتند. زبان مردمان امروز آذربايجان هم ريشه در اين زبان داشته و بهتر است كه آن را آذري يا اراني بناميم تا تركي ….زيرا كه بر پايه ي سندهاي تاريخي اين زبان تركي پس از سركوب جنبش دلاور بزرگ ايران زمين بابك خرمدين آذرآبادگاني به دست عمال ترك خليفه عباسي و سركرده ي آنها افشين خيذر و با اين آرمان پليد كه اين جنبش دوباره سرنگيرد به اين مردم نژاده ي ايراني تحميل شده و از ديدگاه من آذري هاي بزرگوار و آزاده را ترك (دشمنان كهن ايران و ايرانيان) خواندن يك گونه توهين آشكاراست.

      • لطف منيد شما كه حتي يك كلمه از زبان تركي و تاريخ اقوام ترك چيزي نميدانيد درباره تاريخ و هويت مردمان ديگر اينطوري اظهار نظر نكنيد وگرنه ماهم زبانمان قاصر نيست و خيلي ادعاهاي اين چنيني ميتوانيم طرح كنيم.
        زبان پارتيان هم از زبانهاي تركي بوده و اصولا كلمه پارت در تركي به معني جدا شده و ريشه كلماتي مثل پارچه (يعني قطعه) و پارا (سكه) ميباشد. دليل اين نامگذاري هم جدا شدن اين قوم از بدنه اصلي اقوام ترك در آسياي مركزي و ايجاد يك حكومت مستقل براي خودشان بوده وگرنه آنها خود را آشكان يعني مهربان ميناميدند.

  12. سلام
    ممنونم مطلب جالبی بود ، ولی ای کاش کوتاه تر نوشته میشد یعنی در چند بخش ارائه می شد تا روال منطقیش بیشتر درک می شد . در ثانی نظر سرکار در مورد این بیت شعر از فردوسی چیست:»تو مَر دیو را مردُمِ بَد شِناس /کسی کاو ندارد ز یزدان سِپاس » .

  13. كل اين نظريات آريائي و هند و اروپائي و اينها يك مشت دروغ و اراجيفي هستند كه با اهداف كاملا سياسي توسط دولتهاي اروپائي و بخصوص انگليس و شوروي در قرن بيستم ايجاد شدند.
    مشكل اين دو دولت انگليس و شوروي اين بود كه هردو ملتهائي بي هويت، اسيميله شده و با تاريخي نه چندان جالب بودند و ميخواستند با نظرياتي چون زبان هاي هند و اروپائي براي خود مشروعيت و هويتي دست و پا كنند.
    هر دو زبان روسي و انگليسي در واقع لهجه هائي بسيار ضعيف و مشكل دار بوجود آمده از تركيب چندين زبان اصيل هستند ولي انگليسيها هرگز نميخواهند قبول كنند كه زبانشان بسيار ضعيف و بي قاعده است (بطور مثال سيستم آوائي انگليسي كاملا نا مدون و مضحك است و به تازگي يك مطلب در اين باره در سايت بالاترين مشاهده كردم) و يا روسها هم نميخواهند قبول كنند كه اصالتا تركيبي از تاتار و وايكينگ هستند كه بعدها به خاطر مذهب مسيحيت ارتدوكس زبان اسلاوي در ميانشان رايج شد.
    همچنين هر دو دولت به دنبال ايجاد مشروعيت براي اشغال سرزمينهاي ديگر بودند، انگليس ميخواست هندوستان را نگهدارد و شوروي نيز آسياي مركزي و شرقي را تصرف كرده بود و ميخواست تبليغ كند كه بعله ما اسلاويم و اسلاوهاي هند و اروپائي از آسياي مركزي آمده اند!
    چندي پيش يكي از محققين به نام ايراني (متاسفانه نام ايشان را به ياد نمياورم) در مصاحبه اي با بخش فارسي راديو فرانسه بيان كرد كه تاريخ حضور قوميت پارسي در ايران خيلي بيشتر از اين حرفها است و حداقل به زماني برميگردد كه كويرهاي مركزي ايران درياچه هاي آب شيرين بوده اند و همچنين گفتند كه ميان تمدن هخامنشي و ايلامي نميتوان هيچ تمايزي قائل شد.

    متاسفانه علاقه بيش از حد و تاكيد بي دليل بر روي كلمه «آريائي» يكي از دلايل بسيار مهم در ناكامي تاريخ پژوهان و هويت جويان ايراني است و به دلايل نامعلومي همه سعي ميكنند كه حتما اين كلمه را نتايج تحقيقاتشان بگنجانند.

  14. اقای یکتا واقعا به نکته جالبی اشاره کردید
    نظریه اریایی برای اروپای تکه تکه و اتحادیه اروپا واجتر از نون شب ولی تو کشور ما که 10 هزار سال قبل از اریایی وجود داشته نیازی بهش هست
    جالبه روسیه نیازی به اریایی گری نداره و منافعش بر خلاف اروپاست
    چندی پیش ولادیمیر پوتین شخصاً در مصاحبه‌ای عنوان کرد، «در پس چهرة هر روس نهایت امر یک تاتار نشسته!

    • به مطلب درستي اشاره كردين روسها از ديدگاه نژادي و تباري به نياكاني از نزاد هون(در پهلوي خيونkhivan و در شاهنامه هيونhayoun) مي رسند كه به آنها هون هاي سپيد گفته مي شوند و گونه اي آميزش يافته و نوتركيب از دو نژاد تاتار و مغول(هون هاي زرد) مي باشند كه دو نژاد كاملا بدوي و وحشي بودند و دوتيره از آنها با نام كوشانيان و هفتاليان در همسايگي ايران اشكاني و ساساني مي زيستند.صفت سپيد اين هون ها را مي توان در پيشوند نام بيلوروشيا (روسيه ي سپسد) ديد.

  15. با تشکر از خانم جمشیدی عزیز بابت ارسال این مطلب من فکر میکنم شما بهتر بود پیش از تقدیم کردن این اثر به صادق هدایت این دیباچه را به روان پاک مرحوم پروفسور منوچهر جمالی تقدیم میکردید تا حداقل وقتی مطلبی رو تمام و کمال از روی کتاب: شهر خرد بجاي شهر ايمان ایشون کپی پیست کردید لااقل یادی از ایشون هم برده باشید تا ایرانیان عزیز بیشتر این اندیشمند پارسی رو بشناسند

    • آرتمیس عزیز در فایل وردی که خانم جمشیدی برای بنده فرستادند جاهایی که گفته های دیگران بود به شکلی جدا نمایش داده شده بود ولی موقع گذاشتن مطلب هر کاری کردم به شکل اصلی نیامد.

  16. اینم لینک کامل کتاب برای مطالعه هر چه بیشتر دوستان جویای علم
    http://azarforooz.com/Books/shahre_kharad/shahre_kharad_02.htm

    • آرتميس جان براي من هم هنوز مجهول مانده كه اين استادان بزرگ ايران زمين را كه اتفاقا اين يكي(پروفسور جمالي) از نزديكان و وابستگان خانوادگي ما مي باشد (از طريق خويشاوندي مادري …زيرا كه مادر بنده كاشاني مي باشد و از خاندان فرزانگان بزرگ كاشان كه آريانپور هاي كاشان شماري از انها مي باشند) چرا پس از مرگشان يا اينكه كساني مانند بنده اين مجال را پيدا مي كنند تا به گونه ي آوردن بخشي از كارهاي بزرگشان در ديباچه هاي اين سايت اين همه عاشق سينه چاك(مانند آقاي محمد و …) پيدا مي كنند؟؟؟؟؟
      چرا تا پيش از اين كسي يادي از اين بزرگان نمي كند؟
      در زمينه ي صادق هدايت نيز وضع بدينگونه مي باشد…اگر من اين كار كوچك و بسيار كم رابه روان اين بزرگوار پيش كش كردم نه اين بود كه خداي ناكرده به استاد شادروان جمالي بي توجهي كرده باشم ….اما صادق هدايت ….درباره ي او بايد بگويم كه او يگانه ي روزگار خود بود….شايد امروزه كساني چون پروفسور جمالي كم شمار باشند اما همين كم هم هستند…..اما در روزگار زندگي كوتاه هدايت اين كم هم نبود ….او يكي بود و يگانه… به ويژه در برداشت و انگاره ي ويژه اي كه از ميهن و ميهن دوسني داشت…او پيشاهنگ فرزانگاني چون جمالي و ….در اين زمينه بود و سرآمد روزگار خود.
      براي بازشكافي اين سخن و روشنتر شدن آن به اين سروده از انوري ياد مي كنم كه چه زيبا شاعران روزگار خود و به راستي همه سرايندگان ايراني روزگار خود و پس از خود را با فردوسي اينگونه سنجيد تا احساي مرا نسبت به هدايت بيشتر دريابيد:
      آفرین بـر روان فــــردوسی****** آن همایـون همای فـرخنده

      او نه استاد بود و ما شاگِرد****** او خــداونــد بود و مـا بنده

      (انوری)

      • خانم جمشیدی عزیز در اینکه زنده یاد صادق هدایت یکی از نوابغ ادب پارسی در عصر معاصر هست هیچ شکی نیست و لذتی رو که من از مطالعه آثار او چه نوشته ها و چه ترجمه ها بردم قابل بیان نیست در اینجا لازم میدونم نکته ای رو یادآور بشم اینکه انتقادی که من کردم به معنی نفی کار پسندیده شما در گردآوری این دیباچه نیست بلکه دغدغه اصلی من یاد نکردن از زحمات اساتید گرانقدری هست که با مشقت زیاد و به قیمت یک عمر پژوهش منابعی بسیار ارزشمند رو در اختیار ما قرار دادند تا من و شمای نوعی راجع به پیشینه آبا واجدادیمون بیش‌تر آگاه بشیم. ما ایرانی‌ها عموماً ملتی مرده پرست هستیم اما من شخصاً خیلی پیش از فوت استاد جمالی افتخار مطالعه نزدیک به سی جلد از آثار ایشون رو داشتم؛ به عقیده من آسمان فرهنگ سرزمین ما از این دست ستاره ها کم نداره اما اینکه برای اکثریت مردم ناشناخته هستند اون دیگه به ضعف فرهنگ مطالعه در کشور ما بر میگرده. پس این رسالت بر من و شما و دیگرانی که اهل مطالعه هستیم واجبه که با یاد کردن از نام این عزیزان هر چند در قالب فهرست مطالبمون آنها رو به دیگر دوستان نیز معرفی کنیم.

  17. سلام

    این روزها که زندگی‌مان شده است مسابقه با زندگی، و ما بدو و نان بدو، فعلا به این چند سطر بسنده می کنم و چند خطای ساده را که برازندة نویسندة این مطلب (و همچنان مطلب و نه مقاله) نیست، گوشزد می کنم:

    1. در ذکر منبعی نوشته اند:
    Geshischichte und culture
    املای درست این است:
    Geschichte und Kultur
    در کتاب جناب حصوری در ذکر همین منبع واژة Kultur آلمانی به این شکل(Cultur) نوشته شده بوده و ایشان لابد به این خیال که استاد e پایانی واژة Culture انگلیسی را جا انداخته اند، اشتباه ناشر یا استاد را جبران کرده‌اند.
    تأسف در اینجاست که ایشان مطلب را از فهرست منابع کتابی دیگربرداشته اند و به جای ارجاع غیر مستقیم، گویی که خود از آن منابع بهره برده باشند، آن را با املایی غلط در اینجا بازنوشته اند. اشاره‌شان به منبع کتابی از درخشانی نیز از همین جنس شارلاتان بازی هاست. آن چه نوشته اند وحشتناک ترین کپی پیستی(Copy-Paste) است که به عمرم دیده‌ام.
    ادامة مطلب را از کتاب علی حصوری می آورم:
    اکنون بررسی های باستانشناسی و تاریخی و اصولاً پیشرفت دانش به ما می آموزد که در چنین مواردی باید بسیار سختگیر بود و آسان داوری نکرد.
    (حصوری، سرنوشت یک شمن از ضحاک به اودن، ص 22)

    2. ترجمة بخشی از الآثار الباقیه را آورده اند با برگردان نادرست استاد علی حصوری و دیدگاه متعصبانه خود را هم بر این برگردان نادرست بار کرده اند. در آن بخش از الآثارالباقیه اصلا اشاره ای به فرودستان نشده است. اصل متن اشیاطین و المرده است به معنی شیطان ها و سرکشان. نویسنده برداشته اند همان برگردان را نیز دستکاری کرده اند و گویی که نویسنده عربی‌دان هم باشد برای خود ترجمه ای نو ارایه کرده اند.

    3. بر بنده ایراد گرفته اند که اگر در پس هر زبانی جهان بینی هست، چه طور همه مردم دنیا هریک به زبانی دیگر سخن نمی گویند. خوشحالم که خوانندگان منتقددی در وبلاگ یوفولاو پیدا شده اند که این سفسطه را گوشزد کرده‌اند، امید که هر روز بر شمارشان افزوده شود و چه باک اگر خطای مرا گوشزد کنند.
    نویسنده یادشان رفته که من گفته‌ام زبان و نه نخود و لوبیا. زبان ذاتا در ارتباط شکل می گیرد و این طور نیست که کسی صبح از خواب بیدار شود و بگوید من دنیا را این طور می بینم پس مردم من از این پس به زبان دیگری سخن می کنم. پس مقصود من جهان بینی جمعی است و نه فردی. جهان بینی جمعی چیزی از جنس همین ادیان و عرفان های ریز و درشتی است که صاحبان همه شان خیال می کنند دنیا همان چیزی است که آن ها می بینند(جهان‌بینی آن‌ها) و لاغیر. مثالش هم این که بیشترشان خیال می کنند پیامبرشان ظهور می کند و دین برحق آن‌ها دنیا را می گیرد.
    حالا جهان‌بینی را به معنای جهان‌بینی فردی هم می‌توان گرفت. حتماً شنیده‌اید که دو همزبان و هم لهجه به هم بگویند: من اصلا درکت نمی کنم. این دو نفر دقیقا به یک زبان حرف می زنند اما دنیاهاشان از هم جداست. مقصود آن مسیری است که از اعصاب ما به مغز منتهی می شود و ممکن است از انسانی به انسان دیگر بسته به تفاوت های بیوشیمیایی اعصاب و مغز، علی رغم تما اشتراکاتشان متفاوت باشد. این تفاوت ادراک گذشته از ابهامات تاریخی ایران‌زمین، در مورد ما و گذشتگان ما به دلیل فاصلة زمانی چند هزار ساله بسیار بیشتر است و اگر ده هزار کتاب هم بخوانیم به ادراک یک کودک ده سالة آن روزگار از هستی هم دست نمی یابیم. البته می توانیم ادای شان را در بیاوریم و نشان فروهر و از این چیزها به گردنمان بیاویزیم، و احساس کنیم با اینها بیشتر ایرانی می‌شویم.
    4 بدیهی است که تفکر ایرانی و عربی از آبشخورها متفاوتی بهره می برده‌اند اما به دلیل شباهت سرشتی آدمیان اشتراکاتی هم داشته‌اند. نویسنده از به قول خوشان مولای متقیان نقل قول کرده اند که چون گفته هرکس کلمه ای به من بیاموزد مرا بندة خود ساخته است و فراموش کرده اند یا نمی دانسته اند که همان علی گفته است:
    شما آزاد زاده شده اید، بندة دیگران مباشید.
    و فرزند همو در میدان نبرد گفته است:
    اگر دین ندارید، آزاده باشید.

    گویندة سخن نخست (علی)برای رساندن فراوانی شوقش برای آموختن، از صنعت اغراق بهره برده‌اند. مثلا ممکن است کسی بگوید من عاشق فلان مدل ماشین هستم. بدیهی است که آن فرد بین محبوبش و آن ماشین اولی را برمی گزیند و برای رساندن شدت علاقمندی اش به چیزی اغراق کرده است.

    از مدیریت محترم وبلاگ خواهشمندم چون همیشه مطلبم را بی کمترین ویرایشی در معرض دید خوانندگان قرار دهند.

    سپاس
    ارادتمند
    محمد

    • آقاي محمد اميدوارم كه احساس شما درباره ي اين مطلب(به گفته ي شما) از گونه ي رشك پارسي باشد تا حسادت عربي زيرا ميان ايندو تفاوت از زمين تا آسمان است همان گونه كه ميان فرهنگ والاي ايراني و فرهنگ بدوي عربي….اكنون براي شما و خوانندگان سايت تفاوت ميان اين دو گزاره را بازگو مي كنم .
      رشك بردن در پارسي دري(در پهلوي ارشيك كاماكيه) : اينكه اگر كسي داراي چيزي بود من نيز از اينكه او آن چيز را دارد شاد باشم و از خداوند آرزومند اين باشم كه آن را به من نيز بدهد يا اينكه تلاش كنم آن را به دست بياورم.
      حسادت عربي: داراي اين مفهوم است كه اگر كسي چيزي را دارد من آرزو كنم كه او آن چيز را نداشته باشد يا از دست بدهد (حتي اگر اين از دست دادن از سوي من باشد و من آن را به چنگ بياورم ) و يا دستكم اينكه هردو تاي ما از داشتن آن محروم باشيم!!!!.نه او داشته باشد و نه من…….
      دريافتيد آقاي محمد …. تفاوت نگرش من با شما در اين دو گزاره نمايان است….من نمي خواهم سخن به درازا بكشد و بهترين داوري با خوانندگان گرامي سايت است….اما چند توضيح كوتاه درباره ي ايراد هاي بني اسراييلي شما :
      1- من در آغاز اين زنجيره از مطالب نوشته بودم كه بخشي از اين ها را درست از روي پژوهش هاي استاد حصوري نوشته ام و نيازي نبود كه شما تلاش كنيد كه با اين كشف درخشانتان توضيح واضحات بدهيد و همه خوانندگان گرامي را مات و مبهوت در كف اين اكتشاف رويايي و بي همتايتان كه هيچ يك از خوانندگان (به قول شما بي مطالعه ي سايت در كامنتهاي پيشين تان) به آن پي نبرده بودند را حيران و سرگردان رها كنيد!!!!! من از استاد حصوري نمونه آوردم كه درست با پيش گزاره ي ديدگاه من در زمينه ي ضحاك بسيار در تضاد است با پوزيتيويستي ترين برگرداني كه از بيروني در آن بخش ارائه داده اند و من نيز به گونه اي آنها را سره سازي كردم تا شما و كساني چون شما دريابيد كه به ريخت و گونه اي كه بخواهيم به اين داستانها آب و هوايي كاملا زميني و دور از هر گونه عامل فرازميني(شياطين آمده در متن عربي ر مثل آقاي حصوري نيز سانسور كنيم) بدهيم باز اين كار ناشدني مي شود و دست آخر به همان گوشزدي ميرسيم كه استاد خطيبي به آقاي حصوري و كساني مانند شما داده اند كه در داستانهاي تاريخي اين سرزمين مردم مردم اند و ديوها ديو…
      در زمينه ي زبان هم و پيوند آن با نيروهاي پيشرفته فرازميني و كنترل و امايش اين پديده از راه سامانه هاي بالاسري چنانكه در زمينه آموزش بخش نگارشي آن اين را به خوبي نشان داده ام و در بخش گفتاري ان نيز اگر عمري باقي باشد در اينده در ان زمينه هم مطلبي ناچيز براي اين سايت گرانبها خواهم نوشت تا اندكي بر درياي اين سايت افزوده شود و در اين زمينه باز به همان مطلب درون مطلب بالا بسنده مي كنم كه بزرگان گفته اند….در خانه اگر كس است يك حرف بس است….

    • یکتای عزیز چند مطلب دیگر هم مانده و چند مطلب هم درباره ایران باستان کم کم دارم آماده میکنم.

  18. پیش از این با استاد منوچهر جلالی و آثارش به واسطة یکی از دوستانش آشنا شدم و آن روز از شادی روی پاهایم بند نبودم. از آرتمیس برای معرفی وبلاگی که آثار منوچهر جلالی را منتشر می کند سپاسگزارم. عشق این آدم به ایران ستودنی بود و نگاهش تر و تازه.

  19. دوستان به این نکته توجه کنند که قوم آریایی با هندواروپایی تفاوت دارد آریایی یک گروه نژادی است اما هندواروپایی یک گروه زبانی .. همچنین نظریه قوم آریایی اشتباه نیست بلکه در ایران نظریه پردازان ملی گرایان و مورخان به اشتباه از آن برداشت کرده اند. اگر ادمین گرامی اجازه دهند یک مقاله در مورد» آریایی ها بعد مهاجرت از ایران» برای سایت ارسال می کنم تا نظریه پردازان قوم آریایی به اشتباه خود پی ببرند.

    • چشم.فقط با رفرنس باشد.

    • علي جان بي صبرانه چشم به راه ديباچه ات هستم.

    • خوب اين اسم رو هم هيتلر علم كرد كه دنيا رو سركار بزاره وگرنه همه ميدونند كه ايرانيها و ايتاليائي ها شبيه همند و با آلماني ها خيلي تفاوت دارند. اينها سياست بازي هستند اصلا اين كلمه آريا به چه دردي ميخورد كه اينقدر روي آن تاكيد داريد؟.

      البته در باره هند و اروپائي راست گفتيد كه يك نظريه زباني است ولي خيليها بخصوص مردم اروپائي جنوبي كه سفيد نيستند عنوان ميكنند كه هند و اروپائي يعني سفيد و باز مساله جنبه سياسي دارد وگرنه بطور مثال آلماني ها يونانيها را «داگو» خطاب ميكنند كه به معني برده سياه است!.

    • خدمت خانوم جمشيدي هم عرض كنم كه اگر ميخواهيد واقعا محقق باشيد اولين شرط كار علمي نگاه بيطرفانه و بدور از تعصب است و زير سوال بردن هويت و توهين به ديگر گروه هاي و اقوام آنهم با سخنان بي پايه و مملو از اشكال دركنار تعصب بيش از حد و تكرار كلماتي مثل آريائي وقتي درباره گروه مورد علاقه خود سخن ميگوئيد تنها فايده اي كه دارد ايجاد شك و شبهه درباره ارزش كار خودتان است.

      حيف اين همه زحمت و مرارتي كه با نگاه باريك بين و متعصب به بيراهه رفته و منجر به بيانات متناقض و تفرقه انگيز ميشود، آيا تا بحال ديده ايد كه فردي از اقوام متعدد ايران بخواهد با سرهم كردن برخي وقايع نامربوط و اطلاعات غلط بخواهد تاريخ ما را زير سوال ببرد؟ در حالي كه ميتوانند و ميدانيم كه نقاط ضعف و شكست در تاريخ ايران و پارس بسيارند و هركسي ميتواند با دست گذاشتن روي آنها واكنش درخوري نسبت به تهاجمات اين چنيني نشان دهد.

  20. اکثر مدردمانی که امروزه ترک خوانده میشوند در اصل نه اریایی هستند و نه مغول بلکه از نژادهای قدیمی خاورمیانه هستند که پس از مهاجرت به اسیای مرکزی به علت شباهتهای ساختاری زبانشان با زبان مردم اسیایی دارای زبانی ترکیبی از کلمات اسیای مرکزی و زبان بومیان قدیم بین النهرین شدند کهدر بین اقوام انجا ترک به معنی نیرومد خوانده شدند
    در اینکه مردم بین النهرین به اسیای مرکزی کوچ کردن شکی نیست و نشانه ان دها زیگورات و هرم تیپ بین النهرین در ترکستان شرقی و ازبکستان و خارزم هست با قدمتی بسیار قبل از ورود اریاییها اولیه!!!!!!!!!!!!!
    استان التای در روسه مسکن مردمان التای ترک زبان هست که دارای چشمان ابی نیمه تنگ و موهای بلوند هستند
    در زیر میتونید یادگارهایی از مردم بین النهرین باستان رو در ترکی امروزی ببینید:
    sumerian-turkish-english
    AGA (crown) AGA / AKA / EKE Lord, Ruler
    ABZU (Water God) APa-SU or Aba-ZU Father (God) of Water
    ABBA (father) APA / ABA / BABA Father, grandfather
    ADDA (father) ADA / ATA / DADA / DEDE Father, grandfather
    AMA (mother) AMA / EME Mother
    AMA (mother) EME thing being suckled
    AN (Sky) AN (GÖK) Sky, as in TAN (Ata-AN)-Tanri
    ANA (Sky mother) AN-A or AN-O It is Sky
    ANA (Sky mother) ANA mother
    و یادگارهای بیشتر: http://members.storm.ca/~cm-tntr/tur1.html
    http://members.storm.ca/~cm-tntr/sumerturka.html
    متاسفانه بعد از شکست مفتحضانه انگلستان در تنگه بسفر در ترکیه و قرق شدن بسیاری از ناوهای چرچیل خوخوار و کشتار بیش از یک میلیون از قوای متفقین در وندادن یک وجب از خاک ترکیه جدید به انها و اشغال نشدن تنها یک کشور اسلامی توسط مسیحیان»غربی ها در 100 گذشته تمام کشورهای اسلامی رو اشغال کردن بجز ترکیه» دشمنی غربیها با ترکها علاوه بر 500 سال جنگ صد چندان شد بسیاری از تاریخدانان اروپایی علت اینکه خاورمیانه مانند قاره امریکا مستعمره ای اروپایی نشین و مسیحی نشین نیست رو در مقاومت جانانه عثمانی ها میدونند …و این نفرت رو نمیتونند فراموش کنند که میتونستند در این 500 سال مرکز نفت دنیا رو اروپایی نشین کنند
    ملکه انگلیش بعد از شکست از ترکیه و به رسمیت شناخته شدن ترکیه توسط شخص چرچیل برای تمسخر ترکیه اون کشور با لفظ turkey خطاب کرد که به معنی بوغلمون بود که از همان روز ترکیه به همین نام در انگلستان و امریکا معروف شد …
    جالب اینکه اکثریت کشورهای مسلمان که توسط متفقین فتح شدند حتی نمیتونند گندم مورد نیاز خود رو تامین کنند در حالی که ترکیه بدون نفت از سالهای دور مواد غذایی خودش رو خودش تولید کرد و همین امر باعث پیشرفت چرخه اقتصادی و افزایش تولید ناخالص ملی و در نتیجه پیشرفت ترکیه شد
    بسیاری از لغاتی که در زبان ترکی هست مثل اقا در اصل نه ترکی بلکه سومری هستند
    سومرهای باستان برای بدست اوردن لاجورد و طلا ابتدا به افغانستان وسپس به اسیای مرکزی رفتند برای اونها خیلی مهم بود که درون چشمهای مجسمه ها رو با لاجورد ابی پر کنند تا از این طریق وجه تمایز خود رو با نژاد سامی نشون بدن سومرها در ساخت مجسمه خیلی به رنگ پوست و رنگ چشم توجه داشتند که نشان از امدن اقوام سامی در اطراف انها داشت ..امروزه شهر سوخته در جیرفت یکی از یادگارهای انهاست
    شاید با توجه به چهره های مجسمه های کشف شده و ساختار زبانی شاید بتوان انها رو مهاجرانی از فنلاند و یا جهان سلتیک باستان در شمال اروپا دانست

  21. با سلام خانم جمشیدی وتشکر بابت زحمات سرکار علیه
    میتونم از شما خواهش کنم کل مطلب مقاله رو در چند سطر واسم خلاصه کنید و به ایمیلم بفرستید.

  22. دست مریزاد خانم جمشیدی ، بســیار عالی بود.

    با امدن به این سایت هر بار به بار دانش انسان اضافه میشه.
    اما چیزی که من رو بسیار غمگین میکنه اینه که خیلی از این اطلاعات در دسترس پژوهشگران غیر ایرانی قرار نمیگیره و چون اغلب نویسنده های با نفوذ در داخل یا خارج از ایران اساسا اینها رو افسانه میپندارند، اطلاعات درست به تاریخ داده نمیشه..
    به عنوان نمونه چندی پیش درباره تاثیر آئین مهر و میترایی در مسیحیت که بسیار هم بارز هست به فردی انگلیسی که ایرانشناس نیز هستند مطالبی میگفتم .. از اینکه ایشان اصلاً چیزی در اینباره نشنیده بودند هم غمگین و هم شگفت زده بودم..!
    در مجموعه مستند بیگانگان باستانی-فصل4 قسمت5 گفته شد:
    ارمسترانگ وقتیکه پا بر ماه گذاشت در انجا آیین نان و شراب به جا آورد… چه سودای تاریخی… که این آیین میترای ماست اما نامی از ایران برده نشد..
    نمونه ها بسیار است.. فکر کنم در همین سایت بود که عکس اسکلتی کوچک ، مربوط به شهر باستانی شهداد دیدم که موضوع کم ارزشی نیست. در دست حکومت ما بی سر و صدا مانده..

    اما پیشنهاد من به خانم جمشیدی عزیز و آقای رامتین گرامی (اگراسمتان را اشتباه نکنم) این است که این مقاله را «که بسیاری از داستانهای باستان ما در ان نهفته» برای افرادی که موثر در شناساندن ایران به جهان هستند ترجمه کنین و بفرستید . افرادی مثل Giorgio A.Tsoukalos که حتمن در مجموعه بیگانگان باستانی ایشان را دیدید این اقا صاحب مجله نیز هست. این ادرس توییترشه:

    https://twitter.com/Tsoukalos

    در هر حال سپاس از زحمات شما

    • سپاس پونه جان درست و به جا به واقعيات تلخي اشاره فرمودين كه با افسوس بايد بگوييم شايد كمترين كاري در اين زمينه ها از ما ساخته نيست تا اينكه آن بزنگاه ارزشمند(فرصت) پيش بيايد…..

  23. ادامه:
    سخن اخر اینکه اکثریت مردم ایران درسته که به زبانهای دیگر صحبت میکنند ولی اریایی نیستند و از ترکیب نژاد سومریان وایلامیان و همچنین و هندیان پدید امودند و فقط عده ای تحت تاثیر زبان موغولی و دیگری تخت تاثیر هندی و اریایی دارای زبان جدیدی شدند

    یادمه چند سال پیش محقق ایرانی اذری مقیم لندن متوجه شد مردم ایران داری نیای مشترک در 10 هزار سال پیش در خود ایران هستند که خودش نشون دهنده اجداد بین النهرینی مردم ایران هست

    • اين آقاي به اصطلاح محقق آذري!! اولا كه هيچ شباهتي به مردم ترك ندارد ثانيا يك مهره سوخته و شناخته شده است كه چندي بعد از آن جريان همان ادعاي مضحك را درباره كشور افغانستان اعلام كرد و گفت كه همه مردم افغانستان از يك نژاد 10000 سال پيش هستند!! اين آقاي اشرفي بناب قطعا در خدمت منافع سياسي برخي جريانات قلم ميزند و ادعاهايش محلي از اعراب ندارند و اصولا هركسي كه كمترين اطلاعاتي درباره تاريخ منطقه داشته باشد ميداند كه محال است اين همه اقوام مختلف وارد يك منطقه شوند و از هيچ يك اثري نماند! نتايج تحقيقات ادعائي ايشان نيز از طرف هيچ يك از منابع دانشگاهي ديگر تائيد نشده و با بي اعتنائي مطلق روبرو گشتند.

      • داستان رفتن به سراغ سومر و ميانرودان و شايد كمي بعد تر در آينده به جيرفت و هليل رود كه نشان ئميدهد اين فرهنگ از سومر هم كهنتر بوده است و در دل فلات ايران قرار دارد و بررسي و سنجش واژگان و نامهاي باستاني ايراني اررانيك و آذرآبادگاني(پهلوي شمالي يا اشكاني) برجاي مانده از زبان هاي باستاني ايرانيان در زبان آذري امروزي(يا به قول شما گويش تركي…توجه كنيد مي گويم گويش تركي نه زبان تركي كه گويشي تحميلي و وارداتي بوده است) با زبان سومري هم ديگر از آن حرفهاست كه حس ذوق مزاح و شوخي هر خواننده اي را بر مي انگيزاند كه در برابر پژوهشهاي درخشاني جون كتاب ارزنده ي دكتر سجاديه با نام » نياكان سومري ما» و ديگر اسناد و مدارك و يافته هاي ارزشمند در اين زمينه به ويژه كارهاي بي همتاي پروفسور زاخاريا سيچين كه عشقي بسيار به ايران و ايران زمين داشت اما به دلايلي كه در يكي از كامنهتهاي پيشين هم از آن دلايل نوشتم هرگز نتوانست تا آنها را ابراز كند دوستان پان تورك ما تا چه اندازه درمانده م مستاصل كشته اند و به چه گزافه و ياوه گويي هايي روي آورده اند و داستان اين گروه مرا به ياد سرگذشت واژه ي ايراني و پارسي «الماس» مي اندازد كه به ريخت پهلوي ماسك (masak = سنگ كه وازه امروزي ماسه نيز از اين ريشه است و اروپاييان نيز ازگهگاهي از همين اصطلاح سنگ(stone) براي استعاره ي و جايگزين نام لاتين diamond استفاده مي كنند) به زبان عربي رفت و با تنها افزودن يك «ال» معرفه ي عربي به ريخت الماس در آمد و با همان ريخت دوباره به زبان پارسي دري پس از ساساني بازگشت و ببينيد كه تا چه اندازه خنده دار خواهد بود كه اگر يك عرب تنها به واسطه «ال» افزوده شده به واژه پارسي ماس يا همان ماسك پهلوي بخواهد نشان دهد كه الماس نام يا واژه اي عربي خالص مي باشد!!!!!

      • اقای odun لطفا قسمت قبلی حرفهای من رو بخونید

    • همانطور كه آقا يا خانوم يكتا اشاره كرده اند همين اصرار و تاكيد بي دليل و درواقع شك برانگيز روي يك سري كلمات كليشه اي مانند آريا و مغول و امثالهم در سخنان شما هم مشهود است و نيز اگر اندكي اطلاعات عمومي داشتيد ميدانستيد كه زبان مغولي تقريبا هيچ اشتراكي با زبانهاي تركي ندارد و جزء زبانهاي منچو، كره اي، ژاپني و برخي زبانهاي بوميان آمريكا قلمداد ميشود و نيز حضور گسترده مغول تنها از هفت قرن پيش گزارش شده درحالي كه شواهد بجا مانده از زبانهاي تركي قدمتي حداقل 6000 ساله دارند.
      البته ذكر اين نكته هم به نظر ضروري است كه برخي تاريخ دانان معتقدند شخص چنگيز خودش با وجود رهبري اقوام مغول يك ترك بوده چرا كه بسياري منابع از او به عنوان شخصي با موهاي قرمز ياد شده است مانند توصيفاتي كه از شخص تيمور و شاهزاده تركان خوارزم جلال الدين محمد به جاي مانده اند.

  24. سرکار خانم جمشیدی
    نیرنگستانتان را هم دیدیم. دانش زبان شناسی شما هم راستی که رشک برانگیز است. کمی فقط کمی فروتنی به خرج می‌دادید، سر خم می کردید و در فرهنگ لغتی نگاه می کردید، در می یافتید که عربها هم واژه‌ی غبطه را برای آن معنی که ذکر کرده اید دارند. متاسفانه شما به نوعی از آزادگی ایرانی باور دارید که در آن فروتنی و سر خم کردن جایی ندارد حتا اگر در فرهنگ لغتی باشد.
    راستی فردوسی این چند بیت را با همان واژه ی رشک شما سروده که با معنایی که شما از رشک داده اید چندان نمی خواند:

    در توصیف دیدن ضحاک شهرناز و ارنواز را بر بالین فریدون:

    بمغز اندرش آتش رشك خاست بايوان كمند اندر افگند راست
    یا جای دیگری فردوسی زبان ندان جسارتاً سروده:

    بكش جان و دل تا توانى ز رشك كه رشك آورد گرم و خونين سرشک

    و باز این اشتباه را مرتکب شده و گفته:

    بر آسايد از رنج مرد و ستور دل دشمنان گردد از رشك كور

    بدرود.

    • باز هم ايرادهاي بني اسراييلي و سطحي نگري و برخوردهاي احساسي كه در بيشتر نوشته هايتان نمايان است….اگر كمي از زبان پارسي مي دانستيد سروده هاي استاد طوس را دستمايه ي ايرادهاي بي جايتان نمي ساختيد …. ايشان براي دوري هر چه بيشتر و تا جايي كه امكان داشته از زبانهاي بيگانه اي چون عربي و روي اوردن و بهره گيري از واژگان سره ي پارسي و سره گويي و سره نويسي (البته تا جايي كه امكان داشته) از واژه ي رشك پارسي به جاي هر دو مفهوم نيك رشك پارسي و بد حسرت عربي سود برده است و من نيز به خوبي مي دانم كه حسرت داراي همتاي پارسي مي باشد كه همان آز مي باشد و استاد توس نيز به خوبي اين را مي دانسته اما براي جور شدن وزن و قافيه سروده اش وادار به كارگيري اين واژه نيك بنياد پارسي به جاي حسرت شده….براي اظهار نظر در اين زمينه ها كمي هم درباره چگونگي سرايش شاهنامه و سراينده ي آن بيشتر بخوانيد تا بيشتر بدانيد دوست گرامي

      • در پاسخی به انتقاد من به نادرست رشک پارسی را برابر حسد عربی گرفتید تا برتری ایررانی برر عرب را چماق کنید و بر سر خوانندة منتقد بکوبید. من گفتم خیر عربهای بدوی هم برای چنین احساسی واژة غبطه را دارند و تازه پارسی گویی چون فردوسی همین واژه را (به هر دلیل) با حسد عربی یکی گرفته است. به جای این که به خطای خود اعتراف کنید، پاسخ شما باز هم به سبک و سیاق دیگر پاسخ هایتان اتهام زنی به پرسش کننده بود.
        به دوستانی که از فردوسی نقل کرده‌اند، تو مر دیو را مردم بد شناس پاسخ داده‌اید که شاهنامه با بوستان و گلستان فرق می‌کند و نشان داده‌اید که هیچ از نماد نمی دانید. «استاد»حواستان که هست؟ با این پاسختان در واقع توی دهن فردوسی هم زده‌اید. آن وقت از منوچهر جلالی که مارهای دوش ضحاک را در نگاهی نمادشناسانه و راهگشا نماد خردخواری ضحاک می داند، تمجید و ستایش فرموده‌اید و آه و ناله که چرا این بزرگان در زمان حیاتشان بزرگ داشته نشده‌اند، و یادتان رفته همین خود شما ضحاک را از نژاد خزندگان گرفته بودید.

      • راستی در همین پاسخ سه بار حسرت را با آز (حرص و طمع عربی)یکی گرفته‌اید. پس حسرت هم با آز یکی شد.

      • آقاي محمد واژه ي حسرت به دنبال لغزش تايپي پديد امده و ايراد وارد و درست است زيرا برابر درست ان در پارسي پشيماني است و به جاي آن بايد حسادت تايپ مي شد. آز واژه اي پهلوي است كه با هزوارش هاي گوناگوني همراه است . در پهلوي پارتي يا اشكاني برابر با «من» و در پهلوي ميانه ساساني برابر با حسد و حسادت و نيز برابر با چشم تنگي و در جاهايي برابر با حرص و طمع مي باشد كه بسته به گونه نويسه(=جمله) معني هاي آن در تغيير است.

  25. ادامه:

    اگر دقت کنید شاهد مهاجرت مردم بین النهرین به اسیای مرکزی ترکان خزر یا یهودیان اشکنازی هستند که در اصل ترک نیستند بلکه از نسل دو رگه های خزندگان باستان در بین النهرین هستند البته لازمه بگم فقط روساشون از دورگه ها بودند و نه افراد عادی قبایل خزر وگرنه خود دیوید ایک اشاره میکنه اصلتا خودش یهودی اشکنازی یا همون خزر هستش و از صهیون یا یهودیان زیاده خواه خوشش نمی یاد..
    که پس از ورود به اسیای مرکزی مدتی تغییر زبان دادن و از انجا به شمال دریای خزر و از انجا نیز به اروپا مهاجرت کردند و امپراتوری نامریی شیطانی خود رو بر جهان رو ایجا کردند که نمونش ملکه انگلستان و اختاپوس قرمز سلطه گر هستش ..قبلا هم یاد دارم جناب دیوید ایک به موضوع مهاجرت خزرها اولیه که ترک نبودند از بین النهرین به هند و اسیای مرکزی و سپس اروپا اشاره کرده بودند
    http://www.davidicke.com/articles/illuminati-mainmenu-57/19470-the-khazar-empire-illuminati-and-the-new-world-order

    • آقاي مجيد در نوشته هاي باستاني ايران به ويژه نوشته هاي اوستاي متاخر نيز از اين خزر ها با عنوان كاسپويي دئوه (kaspooee daeva) ياد شده كه به زبان امروزي مي شود ديو هاي كاسپين ياد شده و چنانكه در كامنتهاي ديگري نيز گفتم دو تيره ي ديگر از اين دورگه ها با عنوان مزندر ها و ورني ها در كناره ي درياي مازندران مي زيستندكه مانشتگاه كيهاني انها در اين نوشته ها اختر كيوان(زحل) دانسته شده و باور براين بوده كه آنها بر يوغ كيوان مي زيستند و هنوز بر ما روشن نيست كه ايرانيان باستان چنانكه آقاي اميد عطايي نيز به درستي در كتاب ايران باستان خود آورده اند هزاران سال پيش از گاليله به حلقه هاي پيرامون كيوان كه تنها با تلسكوپ مي توان انها را ديد به بودن انها پي برده بودند؟!!
      آيا اين از دانش پيشرفته اي كه اين ديوها(دورگه ها يا فرازميني ها) به ايرانيان آموخته بودند سرچشمه نمي گرفته است؟

  26. در دیدگاه های نویسنده یک تصویر آرمانی از ایرانی دیده می شود که فاصله اش از ایرانی امروز-و چه بسا دیروز- از اینجا تا ثریاست. مطالعة کتابهای جناب محمود سریع القلم را جداً به دوستان پیشنهاد می‌کنم. ما اگر بخواهیم بهتر از این چیزی شویم که هستیم باید نخست وضعیت کنونی مان را دریابیم و چرایی رسیدن به این وضعیت اسفبار را. به قول نیچه برای پرواز باید نخست گام برداشتن را آموخت. سر در توهمات نژادپرستانه کردن و آریایی آریایی گفتن، درمان درد ما نیست. سرزمین ما از دیرباز پذیرای فرهنگ های متفاوت بوده است و آن ها را در خود هضم کرده است و چیزی بهتر بیرون داده است. شکیبایی و پذیرش دیگری خصلتی نیکو است، چه ایرانی باستان آن را داشته باشد و چه نداشته باشد. ما باید یاد بگیریم فارغ از تفاوت ها کنار هم زندگی کنیم.
    بخشی از مقدمة کتاب عقلانیت و توسعه یافتگی ایران و همچنین کتاب تازه شان اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار را به دوستان پیشکش می کنم:

    «عقلانیت، جغرافیا نمی شناسد؛ دستاورد بشری است. ریشه ای ترین تعریف عقلانیت به بهره برداری از فکر و علم در انجام هرکاری اشاره می کند. راه علاج هیجانی بودن، احساساتی بودن، دمدمی مزاج بودن، غیرقابل پیش بینی بودن و فرد محور بودن ورود در عرصه فکر و علم و عقلانیت است. در این چارچوب، کنش های رفتاری ما متعلق به دوره قبل از مدرنیته است. به همین دلیل با اعتقاد پشت چراغ قرمز نمی ایستیم؛ دیررفتن به جلسات برای ما مهم نیست؛ جواب تلفن کسانی را می دهیم که سمت مهمی دارند؛ پرچم کشورهای خارجی را پشت ماشینمان می چسبانیم؛ احترام به رای انسانهای دیگر موضوعی جدی در بافت فرهنگی ما نیست؛ وقتی اشتباه می کنیم عذرخواهی نمی کنیم؛ نسبت به عملکردها و دستاوردهای خود غرور خارج از تناسب داریم؛ هیچکس را قبول نداریم… مجموعه این رفتارها ریشه در فرهنگ قبیله ای و استبدادی دارد. قبل از اصلاح این فرهنگ رفتاری و مبانی غلط شخصیتی، چگونه می توانیم ساختار بسازیم و پیشرفت کنیم؟»

    و بخشی از مقدمه کتاب اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار:

    «تقدیم به ایرانیان زیر ده سال، که در آینده برای کسب ثروت، به نهاد دولت نزدیک نخواهند شد! برای افزایش قدرت کشور، ثروت تولید خواهند کرد؛ ظرفیت نقدپذیری و اصلاح تدریجی را در خود پدید خواهند آورد. از فرهنگ واکنش های سریع به خویشتن داری، ارتقاء فرهنگی پیدا خواهند کرد. از فرهنگ شفاهی و غیر دقیق به فرهنگ مسئولانه مکتوب، انتقال تمدنی پیدا خواهند نمود. از رفتارها و کارهای کوتاه مدت به گستره دراز مدت، رشد فکری پیدا خواهند کرد. تضعیف، تخریب و انتقام را از فرهنگ سیاسی خود حذف خواهند نمود. از رشد و موفقیت دیگران به طور واقعی خوشحال شده و درس خواهند آموخت، غرور بی جا، حسادت و ناجوانمردی را به سکوت، احترام و گذشت تبدیل خواهند کرد، دروغ گوئی و وارونه جلوه دادن واقعیت ها را از نظام معاشرتی خود با دیگران حذف خواهند نمود، برای کسب قدرت،به اصل رقابت و فرصت برای دیگران اعتقاد خواهند داشت و پس از رسیدن به قدرت، فقط دوره محدودی، صرفاً برای تحقق کارهای بزرگ، در قدرت خواهند ماند. برای آنانی که دغدغه ایران فردا را دارند بفرستید در دنیا هیچ چیزی به اندازه آموختن برای ساختن یک زندگی انسانی اهمیت ندارد و این آموزش از هر قوم و ملیتی می تواند باشد.»

    سری هم به این پیوند بزنید:

    http://www.mehrnews.com/detail/News/1795399

  27. طبق بررسی های ژنتیکی روی اقوام ترک مانند : ترکان آلتای ، قرقیز ها ، اویغور ها ، سالار ها ، ترکمن ها ، تاتار ها ، باشقورد ها و … مشخص شده این اقوام ارتباط ژنتیکی با اقوام شرقی زردپوست ندارند و زردپوست شدن ترکان شرقی بعلت اختلاط اندک نژادی با مردمان زردپوست مانند مغول ها ، چینی ها ، قبایل سیبری و مانند اینها می باشد و چون نژاد زرد همیشه از نظر خصوصیات فیزیکی و ظاهری بر نژاد سفید غلبه می کند ، ترکان شرقی ( مجاور چین و مغولستان ) زردپوست شده اند ولی تحقیقات ژنتیکی سفید پوست بودن آنها ( حتی بیشتر از اکثر اروپایی ها ) اثبات میکند .
    کروموزوم Y غالب اقوام ترک :
    ترکان آلتای : R1a
    قرقیز ها : R1a
    تاتار ها : R1a , I2
    باشقورد ها : R1b
    ترکمن ها : R1a
    ازبک ها : R1b , R1a
    اویغور ها : R1b , R1a

    R1a , R1b کروموزوم Y ( مردانه ) اصلی نژاد سفید می باشد .

    کروموزوم Y مغولها C ، چینی ها O ، تبتی ها D ، اقوام سیبری N می باشد . بعلت وجود مقدار کمی ( 10 تا 25 درصد ) از این کروموزوم Y ها در ترکان شرقی باعث شده ترکان شرقی ظاهری زردپوست پیدا کنند واین باعث تفاسیر اشتباه شده است .
    مورخان باستانی نیز ترکان را سفید پوست و زیبا رو توصیف کرده اند . البته بیشتر این قسمت های تواریخ به دلایل سیاسی و کینه ای حذف و سانسور شده اند .

    • بايد همواره به ياد داشته باشيم كه اين بخش از پژوهشهايي كه انجام گرفته در واقع براي يافتن نشانه هايي هر چند اندك از تيره و تبار و مردم باستاني راز آميزي با نام تورانيان و سرزمينشان توران زمين بوده است كه با بررسي اسناد و مدارك بسيار اندك باستاني اي كه از آنها بر جاي مانده اين نشان مي دهد كه اين مردم گمشده در تاريكي هاي تاريخ كه همنژاد با ايرانيان بوده اند و بسيار زيبا و سپيد پوست–

      • 1- نتایج تحقیقات ژنتیکی که من آوردم ، نظر من نیست ، بلکه نتایج تحقیقات ژنتیکی دانشگاهها و موسسات علمی معتبر دنیاست ، می توانید در اینترنت سرچ کنید . اگر برایتان خوشایند نیست مشکل خودتان است .
        2- بنده درباره تورانیان صحبتی نکردم ! نیای تورانیان تور نبوده ، بلکه پادشاهشان تور بوده . سکاها با تورانیان شاید یکی نمی باشند . نام سکزی از ریشه سکستان نمی باشد بلکه برعکس نام سکستان از ریشه سکه می باشد . اسامی مکانهای آمده در شاهنامه با مکانهای امروزی مطابقت ندارند . سیستان شاهنامه ، سیستان امروزی نیست . همچنین مکانهایی مانند : ایران ، توران ، روم ، مازندران ، هند ، چین ، خراسان ، بامیان و … .
        3- هویت را علم نشان می دهد و نه داستان و توهم و خیال .
        4- شما هیچ تعریفی از ایرانی و ترک و … ندارید . نه علم ژنتیک می دانید و نه علم آنتروپولوژی ، فقط چند کتاب درباره آریاها خوانده اید ( مطمئن باشید همه آن کتابها را من هم خوانده ام ) و بدون دلیل باورش کردید . اگر تورانیان سفید و زیبا بودند به مانند ایرانیان ، پس چرا ایرانیان امروزی اکثراً قیافه های عربی و خاورمیانه ای دارند و سفید و زیبا نیستند ؟! البته جوابش را علم ژنتیک می دهد ولی شما ها نمی توانید قبولش کنید ، چون برخلاف باورهایتان می باشد .

        اما در مورد شناخت ایرانیان سایت زیر می تواند مفید باشد :
        http://www.plosone.org/article/info%3Adoi%2F10.1371%2Fjournal.pone.0034288

    • آقاي توربوريتور گرامي خواهش مي كنم اگر كسي را به خوبي نمي شناسيد براي او چنين بي مهابا داوري نكنيد و بايد بگويم كه درباره بنده دچار لغزشي اشكار شده ايد . بنده براي سالياني چند دستيار دانشمند بزرگي چون شادروان دكتر جهانشاه درخشاني كه از بزرگترين استادان ايراني در زمينه ي نزاد شناسي باستاني (آركئوآنتروپولوژيست) در جهان بود بودم و افتخار آن را داشتم تا در اين زمينه نمي از درياي دانش او را فراگيرم.مطمئن باشيد كه دانسته ها و آموخته هايم در زمينه ي دانش باستانشناسي و زبانشناسي به ويژه در زمينه زبانهاي باستاني ايران هم كه دستكم دوزبان باستاني اوستايي و پهلوي را به طور كامل و نيز زبان سانسكريت را تا اندازه درخور نگرشي مي دانم و اشراف دارم.از سويي دانش آموخته ي يكي از دانشگاههاي كشور در زمينه علوم پايه (شيمي) هستم. پس مي بينيد كه دانش من تا اندازه اي فراتر از خواندن چند كتاب كودكانه درباره ي آريا ها (به گفته ي شما) است!!!!!
      اينجانب افتخار همكاري با تيم باستانشناسي آلماني – ايراني را كه تحت سرپرستي آقاي حسنعليان در سايت باستاني اريسمان به كار كاوش باستان شناسي پرداختند را به عنوان كارشناس تجزيه ي دستگاهي و نمونه برداري از آثار باستاني و sampling و تجزيه به روش كروماتوگرافي گازي (gas chromatography) بودم .اين تيم پژوهشي به يافته هاي بسيار اسرارآميزي كه از اين سايت مرموز و ناشناخته به دست آمد و به دنبال آن و اين يافته هاي باستاني باورنكردني(كه بسيار شگفت انگيزتر از يافته هاي پروفسور مجيدزاده در سايت باستاني جيرفت و شهر سوخته و….مي باشد) كاوش در اين سايت ممنوع شد و از همين رو هرگز خبري از ان در هيچ كجا منتشر نشد مگر چند خبر و مستند سطحي كه انباشته از دروغ بود (آن هم براي مصرف داخلي) و خوابانيدن سرو صداها و …. از سوي ديگر به اسناد و مدارك پژوهشي بسيار مهمي (البته بخشي از آنها مانند پژوهش هاي استاد بهروز در كتابخانه ي واتيكان و رونويسيو ترجمه ي بخشي از كتاب هاي گنجينه واتيكان در زمينه ايران كه هرگز چاپ نشد و ديگر فرزانگان گمنام ايران چون پروفسور شوشتري و نوبخت و … كه انتشار آنها ديدگاه ما و بسياري از حقيقت جويان را نسبت به جهان باستان دگرگونه خواهد ساخت) دسترسي دارم كه مطمئنم تا اين اندازه براي رزومه ي شخصي اينجانب تا اينجا بسنده است
      از همه ي خوانندگان گرامي سايت پوزش مي خواهم زيرا كه آرمانم از به دست دادن اين رزومه اظهار فضل نبود…..و تنها خواستم كه برخي از دوستان خواننده ي سايت بدانند كه با چه كسي روبرو هستند.

  28. منوچهر جمالی درست است و من به اشتباه جلالی تایپ کرده‌ام.عذر می خواهم. روانش شاد باد!

  29. و امیدوارم این پند استاد جمالی هم آویزة گوش نویسندة مطلب و دیگر دوستان شود:
    «اسلام وزرتشتیگری و یهودیت و مسیحیت و هرگونه دین و ایدئولوژی، باید درایران در فضای «فرهنگ گشوده سیمرغی» قرارگیرند، تا «اصل قداست زندگی، به کردار برترین اصل»، دست اسلام و زرتشتیگری و یهودیت و مسیحیت و هر ایدئولوژی دیگری را، در ستیزه منشی، ببندد»

    • اما هرگز نخواهد بست! از آنجایی که ذات و فطرت این گونۀ پر نِخوَت (انسان) پست است، و برای رسیدن به اصل قداست در منش خویش نیاز به «اکـتساب» دارد و نیز در پیمودن راه تمدن، آن 1 مثقال شرف و شرافتش را هم به غرایزش فروخت… هرگز به چنین کمالی دست نخواهد یافت و همچنان به چماقِ «دین» و توهّـم «خالق» نیاز دارد..

      • گر چه تا اندازه ای با شما موافقم و تاریخ هم همین را نشان داده است، اما آدمی به امید زنده است سرکار خانم. تفکر هرگز هرگز کسی را به جایی نرسانده است و ماهم رسالت دگرگون کردن تمام بشریت را نداریم خودمان را قدمی به جلو ببیریم هنر کرده ایم. باید هر از گاهی خودمان را به پرسش بکشیم. از رازی یاد کردید، به نظرم رازی شاه کلید تفکر ایرانی است. انسان بزرگی که ما ایرانی ها فقط به نام کاشف الاکل می شناسیمش و استاد اذکایی در کتابشان حکیم رازی (نشر طرح نو) مفصل به این انسان شریف پرداخته اند.

  30. ببخشید که وارد بحثتان شدم، ..
    بعنوان مخاطب (خوانندۀ این مقاله) آنچه از نیّت نویسنده وعنوان این مطلب درک کردم «حس نژاد پرستی» یا «ناسیونالیستی» یا «مقایسه دو قوم مثلاً: ترک و آریایی» نبوده . نویسنده نه از برتریِ قومی سخن به میان آورده و نه از آمار نژادیِ اقوام در ایرانِ امروز.

    آقا یا خانم turboratur :
    دیگر چه تفاوتی دارد که امروز، من یا شما حتی یک ژن آریایی در DNA خود داشته باشیم یا نه! سرزمین ایران همیشه مورد تجاوز قرار گرفته. 10 هزار سال پیش، زمان تولدِ «مالکیت خصوصی» اقوام مادر تبار با حضور آریایی ها پاک شدند، آریایی ها با حمله اسکندر دو رگه شدند ، با حمله اعراب بکارتِ ژنوم پاکــشان را از دست دادند و بعد از آن، تبدیل به ملتی هزار رنگ با صد ژن وارداتی (!) شدند .. حال کدام مان جرات ادعای داشتنِ شجره نامه ای با یک ریشه و ژن را در خون خود داریم؟
    موضع نویسنده روشن است :
    بررسی اینکه: در نظرِ ساسانیان، اولین آریایی ها چه تفاوتی یا چه پیکاری با آخرین آریایی ها (یعنی ساسانیان) داشتند؟ و چرا؟ آیا ریشه هایشان متفاوت بوده؟

    و در ضمن دوست گرامی،
    «داســــتانهای باستان» توهم نیستند. داستانی که از اساطیر و مشاهیر نیاکانمان میا ید بوی سنت را میدهد، بوی تاریخ و تاریخ نویسی همیشه توسط فاتحین پر از تهدید است. فردوسی فقط 400-300 سال بعد از حمله اعراب میزیسته و اساساً برای نوشتن تاریخ بدون تحریف اجازه و حتا امکان شفاف سازی نداشته . اگر هم این کار را میکرد بعد از کُشتـنش ، کتابش همچون برخی از کتابهای رازی سربه نیست میشد.. پس اگر در شاهنامه بعضی اسامی جابه جا آمده ، باید از هوش مان کمی بهره ببریم.
    در مطلب خانم جمشیدی قسمتی از اسطوره ها و داستان های باستانی هند اورده شده و با داستان های پارسی مقایسه شده و نقطه های تشابه و ارتباطشان با هم ،در این دو فرهنگ بررسی شده.

    آیا علم میتواند پاسخ دهد :
    چرا دو کشورِ دور از هم، دو داستان باستانی دارند که میتوان با » تدوین » در راستای هم و مرتبط با هم قرارشان داد؟
    اگر این قصۀ سینه به سینه و تخیلی است چرا پاکستان که این میان قرار دارد چنین داستانی ندارد ؟
    چه قدر از نظر ریاضی و احتمال ، ممکن است این موضوع اتفاقی باشد؟!
    پس داستانها همیشه تخیل نیستند.. اگر کمی عمیق تر نگاه کنیم..

    • پونه جان شوربختانه من بايد در زمينه ي ديدگاه به ميان آمده از سوي خود گزاره هايي كه گشودن و برگشودن آنها نياز به گنجايشي در اندازه ي يك نسخه كتاب يا ديباچه بزرگ(=رساله) دارد را در اندازه چند رويه كم و كوچك يك سايت به گونه اي چكيده و بسيار فشرده براي رامتين گرامي بفرستم. با اين همه دوستان از فراواني و دور و دراز بودن اين ديباچه (يا به گفته محمد مطلب) گله مند هستند كه از ديدگاه من به جا و درست است. ولي چه كنم….از سوي ديگر چون همين ديباچه فشرده را بايد در دو يا سه بخش براي رامتين بفرستم پاسخ بسياري از ناگفته هاي بخش نخست درست در بخش هاي ديگر در آينده خواهد آمد و من بيشتر اين كامنتها را كه اين ديباچه را نقد نژادي كرده اند را به حساب اين زنجيره اي و چند بخشي بودن مي گذارم. پيروز و شاد باشيد.

    • پس اگر در شاهنامه بعضی اسامی جابه جا آمده ، باید از هوش مان کمی بهره ببریم.

      خانم پونه جا به جا شدن اسامی ربطی به ترس فردوسی ندارد. جغرافیای اساطیری و حماسی با جغرافیایی واقعی همخوانی ندارد و این نقص کار شاهنامه نیست. حماسه هم با اسطوره فرق دارد و اقتضائات خودش را دارد. فردوسی باید داستانسرایی می کرده و ناگزیر از دگرگون کردن برخی اساطیر بوده است. سرکار خانم ده بزرگی در کتاب مضامین حماسی در متن های ایران باستان و مقایسة آن با شاهنامة فردوسی به این مسأله پرداخته است. اتکای بیش از حد «استاد» به شاهنامه فردوسی که همخوانی کاملی با اساطیر ایرانی ندارد، جدا جای حیرت دارد.

      • حق با شماست آقای محمد. اگه کلامم رو غلط بیان کردم پوزش میخوام. راستش در مورد ادبیـات و تاریخ ادبیات صاحبـنظر نیستم. اما منظورم همینی بود که شما درست عنوان کردین:
        «فردوسی ناگزیر از دگرگون کردن برخی اساطیر بوده است»
        همین رو میخواستم بگم. از ریشه و بن خیال پردازی نکرده… شاید داستان زندگیِ شخصیتهای کاوه ، رستم ، سیاوش و… وجود داشتند، اما در اینکه فردوسی اغراق کرده یا .. واقعا جرات نظر دادن ندارم.
        ممنون از راهنمایی تون.

        کمی از نگرش «رازی» در کتاب «تولدی دیگر» از دکتر شفا خوانده بودم و مشتاق شناخت بیشتر نسبت به «رازی» بودم. مرسی بابت معرفی استاد اذکایی

      • خانم پونه من هم آدم بی سوادی هستم. فرقم با دیگران اعترافم به بی سوادی است. از کتابهای آقای محمد سریع القلم هم نگذرید.

      • ببخشید محمود سریع‌القلم.

  31. تنها خواستم كه برخي از دوستان خواننده ي سايت بدانند كه با چه كسي روبرو هستند

    من که پاسخم را پیش از این هم گرفته بودم و حیف آن اساتید که جز تعصب چیزی از ایشان به شما نرسیده است. سواد و آگاهی به سبک نگارش علمی و مقاله هم که پیشکش. چه جیزها که آدم این روزها نمی بیند.

  32. جالب بود هم مقاله و نظرات دوستان. خوشحالم که دوستان اهل مطالعه اند. حالا اگه من خزنده ام چرنده ام اریایی ام یا عربم یا پسر شیطان سعی ام فقط اینه که خوب زندگی کنم و به دیگران ازاری نرسونم البته فرضیات و انتزاعی صحبت کردنم بد نیست ولی یه کم علمی تر و فایده گرایی و نتیجه گرایی برای هر بحثی به نظرم لازمه.

  33. دوسا خوب و گرانمایه ، خانم جمشیدی ، بسیار سپاسگزارم از بیان شیوا و متن کامل این دیباچه. با جان و دل آنرا خوانده و با بیش از ۹۹٪ آن موافقم … نژاد آریایی بیشتر از فرازمینیان آندرومدایی و درصد کمی هم از پلیادیس. فرودشان به زمین نیز دلیل ویژه ای داشته تاریخ آن که نیز کمتر از ده هزار سال است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: