راز آزي دهاك – بخش دوم (نژاد خزندگان در متون ایران باستان)


راز آزي دهاك – بخش دوم

نويسنده : زري جمشيدي

zahak

1-اهريمن سركرده ي ديوها

من در آغاز نگاه و نگرش شما خواننده ي گرامي را به اين بند از دانشنامه ي ارجمند دينكرت (كتاب سوم) فرا مي خوانم . در بند چهارم از بخش پنجاهم از كتاب سوم دينكرد پهلوي آمده :

او (اهريمن) براي ياري رسانيدن به آن رزمندگان (خود) =ديوها بسياري از پريان تاريك نهاد را ايستانيد كه گردونه هايي در خشان را در بر كرده اند(؟) چندانكه (ديوان به ياري اين پريان و گردونه هاي درخشان) مي توانند بچرخند و بروند و بگردند در زير پرتوهاي وزان(وزنده ي) به راهزني مينوان (نيك و سپنتايي) اندك و از گيتيان(=زميني ها) روشني و فره نهان دارند(خود و نيروي خود را پنهان دارند؟!) و بخشش فر(خورنه=فر يزداني) را از ايشان بدزدند و از خود به آفريدگان بيماري و رنج و مرگ برسانند همراه همه ي بدي هاي ديگر ديوان ….

DKM III , PART 50 , 4f ,D.d. XXXVI  , 44

آيا اين به راستي يك گزارش كهن ايراني درباره ي آگاهي هاي مردم ايران از يوفوها و سرنشينان بيگانه فرازميني و رمز پردازي بسيار درست و دانشورانه ي آنها در اين زمينه نيست؟؟ به اين بخش به ويژه دوباره بنگريد :

گردونه روشنايي (يوفو) چرخش و گردش و گردش در زير پرتوهاي وزنده ….!

 https://i0.wp.com/www.gks.uk.com/images/saqqara_cobra_wadjet.jpg

2-نزادهاي خزنده گون بيگانه  گري ها(=خاكستري ها) و ….

 امروزه در بسياري از گزارشهاي برخورد از گونه ي سوم مردمان زميني با بيگانگان فرازميني بويزه گونه ي ويزه اي از آنها كه بيشتر ديده شده اند و خاكستري ها ناميده مي شوند آنها را با پوستي بي مو و خاكستري رنگ و با چشمهاي درشت و سياه و برآمده كه از ديدگاه ريخت شناسي بسيار همانند به خزندگان بوده اند گزارش شده است و شگفت انگيز است كه بدانيد كه اين هم درست در گزارشهاي باستاني ايران آمده است.اگر براي نمونه به اين بخش از دينكرد بنگريد ( رويه هاي 98 -100 ) آشكارا آمده كه اهريمنان و دروجان و ديوان به خزندگان (كه در ايران باستان آنها را مارسرده گان مي خواندند) همانند هستند و اينكه تن يا كالبد آنها بدينگونه به زبان پهلوي گزارش شده است :

 كالبد گيتايي (خاكي) ديوها   …. DIVAN Kalbud ie geetig

و درست همين گزاره و انگاره در يكي از كتاب هاي ديگر پهلوي به نام مينوي خرد (بخش 57 رويه ي 15) آمده است كه در آن اين انگاره همچون يك كالبد بيروني گيتوي (=زميني) است كه ديوها (بيگانگان مينوي اهريمني) به درون آن رخنه كرده اند . در اين گزارش ما با پديده اي آشنا بر مي خوريم  كه از گونه اي بيگانه خزنده مانند(رپتيليان) سخن به ميان آورده است . خودتان اين نوشته هاي كه از پهلوي به پارسي برگردانيده شده را بخوانيد و داوري كنيد:

مينوي تباهكار و تاريكي (انگره مينيو=اهريمن) از تاريكي گيتوي (=ماده) آفريدگان خويش (=ديو ها) را به ريخت وزغ سياه(خزنده  يا دوزيستي با چشمان درشت و بر آمده و چندش آور) و خاكسترين (گري ها؟) سزاوار تاريكي دروند همانند يك خزنده شرنگ آلوده و زيانبار پرگناه ساخت ….

Great Bundahishn – cf zaehner , ibid  . 27

براي نمونه اي از اين ديو ها يا مينوان پليد مارسرده(=خزنده) مي توان به اكوان ديو پرداخت كه در اوستا با عنوان اكه ياونت آمده و در شاهنامه با نماد مار به روشني درباره ي آن نماد پردازي شده است :

برون آمد از پوست مانند مار                               كزو هر كسي خواستي زينهار

و درباره ي باره يا گردونه ي آن نيز چنين آمده :

همان رنگ خورشيد دارد درست               سپهرش به زرآب گويي بشست

درخشنده زرين يكي باره بود                    به چرم اندرون زشت پتياره بود

اين ديو مارگونه مي توانسته با شتاب باد با باره ي خود به پرواز در آيد :

چو اكوانش از دور خفته بديد                        يكي باد شد تا بدو در رسيد

و از اين دست نمونه ها رابسيار مي توان در گزارشهاي باستاني ايرا ن يافت كه تلاش مي شود در ديباچه اي ديگر به گونه اي گسترده تر بررسي شود .

اما چنانكه از عنوان اين ديباچه نيز پيداست كار ما در اين بخش كار كاوش و بررسي يكي از سرآمدان اين ديوها يا هوشمندان بيگانه به نام يا نماد آزي دهاك است كه پديده اي بسيار بي همتا و يگانه در زمينه ي كاوش در زمينه ها ي ميداني در اين باره است و از ديدگاه تاريخي پديده اي بسيار رازآلود و پيچيده… ما در اين بررسي از پژوهشهاي ارزنده ي استاد علي حصوري با عنوان «سرنوشت يك شمن » سود خواهيم برد .

استاد حصوري در بخش نخست كتاب خود به نام»اژدها» درباره ي اين پديده مي نويسد :

ضحاك واژه ي عربي شده ي ازدهاك ايراني ميانه(=ساساني) است كه در پارسي دري نوين اين نام با ريخت و گويش پارتي آن كه به گونه ي اژدهاك كه برابر با مار سهمناك  يا مار بزرگ يا بزرگ مارها (=مار سزده گان) يا شاه مار مي باشد بر جاي مانده است . خود واژه ي ازدها نامي همه گاني و فراگير بوده براي گونه ي ديو هاي مارسان يا خدايان ماروش كه  بانهاده هاي گوناگون زندگي و پويايي در جهان (باد و خاك وآب) و پديده هاي سپهرين ديگري چون خورگير(=خورشيد گرفتگي) و مهگير(=ماه گرفتگي) پيوندي كهن دارند.

استاد حصوري در دنباله اين كنكاش درباره ي اين پديده  (آزي دهاكه) تا اندازه اي آن را از افسانه ها جدا مي داند و آن را پديده اي تاريخي هز چند اساتيري بر مي شمارد :

استوره ي دهاگ تاريخي است اساتيري واز همين رو ست كه يكي از ويژگي هاي او در اوستا

Daevaim droujoum =دروغي ديو سان

مي باشد .(يشت دهم دواسپ يشت بند 14) كه اين ويژگي تنها براي انسان در اوستا به كار رفته است و ديگر ويژگي ها  او هم مانند ويژگي هاي برجستگان پيشتاز تاريخي اوستا است . اما روي هم رفته دشواريهايي را براي پژوهشگران پديد آورده است به گونه اي كه نمي دانند او انساني است اژدهاگونه يا اژدهايي است انسان گونه؟! (=آيا اين گزاره ي پرسش گونه براي شما آشنا نيست؟اين چيستان تنها با يافته هاي نوين ما از اين گونه ي بيگانه خزنده گان انسان نما يا همان رپتوييد ها مي توان رازگشايي كرد . هوشمنداني خزنده در كالبدي مردم مانند ) يكي ديگر از دانشمندان تاريخ شناس و استوره شناس بنام شوارتز نيز چنين ديدگاه ريشه اي را براي اين نام پيشنهاد كرده به آن نيز خواهيم پرداخت كه بسيار درست و انگيزاننده است و يكسره از اين داستان رازآلود پرده بر مي دارد . او روي هم رفته اژي دهاكه را «مار-انسان» يا «مار – مرد» مي داند كه يادآور داستان رزمنامه اي يا شاهنامه اي خداينامه ي پهلوي دهاك ماردوش در ايران است و نيز داستان يكي از بزرگ ترين خدايان اساتير اسكانديناوي به نام «اودين» .

*در دنباله ي اين گفتار خواهيم ديد كه همچون روزگار ما چگونه مردمان باستاني گرفتار اين نژاد خزنده ي انسان نما شده كه اين روزگار شوم با نماد هزاره ي دهاگ Azi dahaka millenium = هزاره ي دهاكيان

در تاريخ نشان داده شده و گرفتاري هاي پيش آمده براي  مردمان باستاني هنگام رويداد اين پديده تا چه اندازه همانند گرفتاري جهان امروز به فرمانروايي و چيرگي اين اهريمنان انسان نما بوده و دستاويزهاي خود را در اين زمينه مي آوريم و نشان مي دهيم كه  در آن روزگاران كهن رهايي از اين گرفتاري تا چه اندازه به سختي انجام گرفته است .

http://t3.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQLJpFR-zbhKbgLQAcFRWOi9AYErHAK_d8-wAON4Mjz4g4Wll7Qjw

3-اژدهاك در اوستا و نوشته هاي پهلوي :

استاد حصوري درباره ي رويدادهاي پادشاهي اژي دهاكه يا خاندان فرمانروايي دهاكيان كه هزار سال به درازا انجاميد مي نويسد : ….در اوستا آمده كه ازي دهاكه يكي از ايزدگونه ها (=فريشتگان) را به نام  اردويسوره آناهيتا (ناهيد ايزدبانوي نگهبان آب ها) را در سرزمين بوري =بابل و ديگر ايزدگونه اي را به نام وايو در سرزمين كوئيرينته را ستود (يشت ششم آبان يشت بندهاي 29 تا 35 و يشت شانزدهم بندهاي 19 تا21) اما به راستي اين آيين نيايشي از چه رو و با چه آرماني انجام شده؟ نوشته هاي پهلوي مي گويند : او از آن دو ايزد خواسته تا به او اين نيرو و توانايي را دهند كه هفت سرزمين (=قاره؟) را از مردم (گونه ي انسان) تهي و پاك گرداند . اما آن دو ايزدگونه ي اهورايي اين نيرو را به او ندادند. بر ژايه ي بندهشن مانشتگاه(پايتخت و پايگاه)فرمانروايي دهاگ در بابل بود نام آن

Koleeng e doshdid = كولينگ بد ريخت و بد رخ

بود . در دينكرت آمده است كه : دهاك به نيروي جادويي خود در بابل كارها كرد تا مردم را گمراه گرداند و جهان را تباه كند اما زرتشت با سرودن سخن دين كوشش دهاگ را تباه كرد .

Dinkard . Dresden .p.119 , 54, Madan (p.633, 5-10)

 در زنجيره ي اين داستانها يك جا ازدهاك با رود اسپيد در آدوربادگان همراه مي شود (بندهشن) .

 ويژگي هاي باستاني دهاك به شيوه ي شگفت انگيزي با فرمانروايان و خاندانهاي هيبريدي رپتو ييدي خزنده ي هوشمند روي زمين چون روتچيلد ها و راكفلر ها و ….برابري مي كند . اهريمني بودن كارها و آرمانهاي آنها و پيوند آنها با جهودان شيطانپرست (اينها را يهودي نمي توان به شمار آورد و تنها گمراهاني اند كه تلاش مي كنند تا نام و آموزه هاي يهود را به بيراهه و گمراهي بكشانند) و پراكندن بدديني و بي ديني و گسترش گرايش به اهريمن و ديوپرستي و ستايش از آنها و جادوگري و تلاش براي نابودي نزاد مردمان زميني با گسترش بيماري هاي سنتزي و جنگها و ….همه و همه گرفتاري هايي هستند كه اين ديوهاي مردم نما براي ما درست كرده اند چنانكه داستان براي مردمان باستاني هم كمابيش چنين بوده است .

استاد حصوري نيز در اين زمينه نشانه هايي از اين كارهاي پليد و آرمان اين بيگانگان به دست مي دهد :

1-بيگانگي و دوگانگي ازدهاك يا شاهان خاندان دهاكيان با شاهان زميني بهره مند از فر (=خورنه)  كه از همين رو نوشته هاي كهن او را بي دين يا دشدين(بددين) و پيرو اهريمن شمرده اند . دانشنامه ي دينكرد او را دشمن آيين مزديسنا (=خداپرستي ) مي داند .

2- در سودگر نسك كه از نسخه هاي گمشده ي اوستا مي باشد و چكيده ي آن از دينكرت به ما رسيده آمده كه : ازدهاك پنج خوي زشت دارد  و نيز او را تازي (به پهلوي تازيگ كه در اينجا برابر با «يورشگر و تازنده به جهان»بوده و نه اينكه او عرب است . تازي در اينجا به هيچ روي نشان دهنده نژاد دهاك نيست) خوانده و ويرانگر زمين و آورنده ي ده دستور و فرمان بد كه در ستيزه با ده پند و اندرز نيك جمشيد پيشدادي بود . او از گروه هفت گناهكار و بزه منش بزرگ جهان برشمرده شده كه به اهريمن نزديك اند . دو تن از اين هفت گنهكار اهريمني خويشاوند اويند. يكي اژدهايي است شاخدار  و دومي مادر ازي دهاك است كه ودگ

 برابر با وزغ پارسي مي باشد.  Wadagبه پهلوي

ودگ يا وزغ يكي از نمادهاي مارسردگان (خزندگان) در ايران باستان بوده است.

3-پيوند ديرين و ناگسستني او در نوشته هاي كهن ايراني و سورياني با جهودان (جادوپرستي) و دانسته شدن او به عنوان سرآغاز و سررشته دار جهودي گري ( در اينجا جهودي گري برابر با يهودي يا كليمي نيست و آن تنها به بخش اندكي از اين جهودان مي پردازد كه دانش جادوگري و گمراه كننده ي قباله اي(كابالايي) و بهره گيري از نيروهاي شيطاني را سرلوحه ي آموزه هايي آييني خود گذارده اند) . در دانشنامه ي پهلوي دينكرت آمده است كه او آموزه هاي پليد دشويني (به پهلوي دشدينيگ=بدديني) و ديويسنا(شيطان پرستي) را در دانشنامه اي با نام  «اوريتا» يا همان «پنج پيكر» (به سورياني اوري ثا) گردآوري كرد و جهودان او را با عنوان ديوس پيتار (واژه اي لاتين است كه از دو بخش دئوس = روشنايي + پيتار =پدر پديد آمده و به پارسي مي شود»پدر روشنايي» و نام پرآوازه ي «ايلوميناتي=روشن ضمير» بر گرفته از همين عنوان لاتين پيشواي چهودان است ) گردآوري كرده است

(دينكرت كتاب سوم رويه ي 229) همچنين بنگريد به اين كتاب ولتر كه به فرانسه نگاشته شده است :

Voltaire : Dictionaire  philosophique  (Abraham)

 https://i0.wp.com/www.featurepics.com/FI/Thumb300/20110118/Ancient-Egyptian-God-Carving-1759954.jpg

از سوي ديگر ازدهاك نخستين كسي بود كه جادويي (دانش و هنر نيرنگ و جادوگري= جادوي سياه) را ستود . او مردم خوار(گمراه كننده و نابود كننده ي مردم به ويزه جوانان كه در شاهنامه اين كار پليد دهاك با داستان رمزي و نمادپردازانه ي كشتن جوانها و خورانيدن مغز  سر آنها به مارهاي دو سر شانه اش سروده شده است*)  و اسپ اوبار(=نابود كننده دامها و جانوران سودمند كه يكي از نمادهاي آنها در ايران اسپ بود و دوتاي ديگر گوسپند و گاو) است .

*امروزه نيز اين هوشمندان بيگانه انسان نما با برنامه هايي مانند كنترل ذهن

*Mind control

تلاش ميكنند كه به آرمانها كهن خود جامه ي كاميابي بپوشانند .

4- هزاره ي دهاك روزگار چيرگي خزندگان انسان نما بر زميني ها :

استاد حصوري مي فرمايد : سپردن هزار سال از هزاره هاي آفرينش جهان به دهاگ چه در خاندان شاهي (فرمانروايي) و چه در زيگ( =رصد) گاهشماري ايران نشانگر كهن بودن استوره و پديدار شدن اين پديده و رخداد سهمناك دهاك و دهاكيان در بازه ي ويژه اي از زندگي ايرانيان است كه بايد به آن پرداخت . در هزاره ي دهم يا كژدم كه از آن دهاك است در نوشته هاي كهن ميانه (پهلوي) و هم نو (دري) هنگامي كه هفتصد سال از پادشاهي جمشيد مي گذرد هزاره ي خدايگاني به كژدم (نام يكي از برج هاي آسماني و كيهاني ) مي رسد و آنگه آزي دهاك هزار سال فرمانروايي كند تا هزاره ي شاهي به نيمسپ (نام يكي ديگر از برج هاي گاهشماري باستاني ايران) ميرسد و فرمانروايي از دست او مي رود . اما گزاره بسيار درخور نگرش كنكاش ما نويسه ي زير است كه در نوشته هاي كهن ياد شده نيز آمده و آگاهي هاي داده شده درباره ي اين روزگار بسيار شگرف و ژرف مي باشد :…

«در اين هزاره ي شوم مردم (انسانهاي زميني) با ديوها (مينوان اهريمني فراخاكي) به جادويي درآميخته شده و ديويسنان (=ديوپرستان) بسياري پديد مي آيند «

براستي اگر اين نويسه ي كهن را بخواهيم با برداشت هاي امروزي  بسنجيم و

آن را به زبان امروزي بازنويسي كنيم بايد چه بنويسيم ؟ من يكي از اين برداشت ها را در اينجا مي نويسم داوري با شماست :

«در روزگار چيرگي آزي دهاك انسانهاي زميني با هوشمندان بيگانه ي مينوي (=فرازميني)  و به كمك دانش پيشرفته ي آنها (دانشي كه چنان در آن روزگاران پيشرفته بود كه مردمان كهن گمان مي كردند آن جادوگري است) آميزش يافتند و از اين فرايند دورگه هاي (هيبريدي) انسان-بيگانه (رپتوييدها=ديويسنان) بسياري پديد آمدند . ؟!!!»

 http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQ8udZy6IdDNZQEcOszUjH30UAENlBbxwXgABMFgfFGQWHnKYcO

دوستان و خوانمندگان گرامي در بخشهاي آينده خواهيم ديد كه اين هزاره و پيامد هاي آن چه پيامد زرفي بر سرنوشت مردمان زيونده در فلات ايران و به ويژه «آرين «هاي اين فلات گذارده است  و اين تازه آغاز راه است .

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.org مجاز می باشد.

ایمیل  وبلاگ BLOG.UFOLOVE@YAHOO.COM

صفحه فیسبوک دنیای اسرارآمیز

http://www.facebook.com/BLOG.UFOLOVE

Posted on مارس 31, 2013, in نژاد خزندگان فضايي, انسان ها، غول ها و خزندگان, دنياي اسرار آميز, رازهاي ايلوميناتي, ضحاک ماربدوش. Bookmark the permalink. 43 دیدگاه.

  1. با سلام خدمت دوستان گرامی

    با تشکر ویژه از زحمات خانم جمشیدی عزیز برای ارائه چنین دست مطالبی که مهرهای تایید دیگری اند بر آن اطلاعاتی که در غالب پست و مقالات دانلودی درباره اتحادهای فضائی و نبردشان بر سر سیاره زمین تا به حال در این سایت با شما دوستان گرامی share شده اند. ذکر این نکته هم بد نیست بدانید که در تورات و انجیل و قرآن, G-d(s) آن باصطلاح شیطان را «مار(snake)» ملعون خطاب میکند, و نه مثلا روباه مکار یا گرگ مکار!!!

    بطور بسیار بسیار خلاصه, این اطلاعاتی است که بارها اینجانب در غالب کامنت در پستهای مختلف ارائه کرده ام, اطلاعاتی که مربوط به منشا ورودی بسیاری از ارواح ساکن در حال زندگی در سیاره زمین به سیاره زمین می باشند, اطلاعاتی که اینجانب با آنها resonate میکنم, در هر صورت در این کامنت نیز به شیوه ای بسیار بسیار خلاصه ذکر میکنم:

    ارواح نژاد انسانی بنام Lyran ساکن سیاره Avalon در یک منظومه دیگر در Milky way ===>>> وجود Lyranهای دو دسته ای کمتر و بیشتر رشد یافته از نظر روحانی و اخلاقی و تزلزل ساختار دفاعی سیاره ای ===>>> مهیا شدن شرایط تهاجم نژادهای service to self فضائی مشخصا reptilianها و greyها به Avalon ===>>> ارواح Lyranهای موفق به فرار در فضا بتوسط یکی از نژادهای بسیار پیشرفته روحانی و تکنولوژیکی زیستی 5d(بعد پنجمی) به بالاتر service to other بنام Arcturianها مورد حمایت قرار میگیرند(http://www.mediafire.com/?ecc12hs15keh1db))
    ===>>> Lyranهای بیشتر رشد یافته از نظر روحانی در منظومه خوشه پروین(Pleiades) و Lyranهای کمتر رشد یافته از نظر روحانی در سیاره زمین اسکان داده میشوند, اما همچنان تحت سرپرستی Arcturianها===>>> آنچه امروزه بنام کمربند سیاره ای در منظومه شمسی ما ذکر میشود در حقیقت بقایای متلاشی شده سیاره ای است که در گذشته در شرایط صلح منظومه ای ما بتوسط ارجحیت Reptilianها و زیر دستانشان یعنی یکی دو نژاد از Greyهای منفی استفاده میشد ===>>> سقوط دوباره معنوی و اخلاقی بیشتر ارواح Lyranهای اسکان داده شده در سیاره زمین(مشخصا آتلانتیسینها) و هم فاز شدن با reptilianها و greyهای موجود در منظومه ما برای سلطه بر سیاره زمین در مقابل ارواح دیگر بسیار بیشتر معنوی و اخلاقی ساکن سیاره زمین(مشخصا لمورین ها) ===>>> در نهایت شکل گیری اتحاد service to self ها از یک سو و service to otherها از سوی دیگر و شروع یک جنگ ستاره ای بر سر سیاره زمین و برهم خوردن صلح منظومه ای ===>>> آمدن گروهی از ارواح بسیار روحانی و پیشرفته برهبری Sanat Kumara از سیاره Venus به روی سیاره زمین برای کمک به مدافعین سیاره ای زمینی کم قدرت ===>>> سرانجام, سیاره زمین در معرض سیل سراسری رھا شد.
    (( http://www.mediafire.com/?eqpys585ksq1h6f))
    Atlantis و Mu ازبین رفتند. بیشتر لمورینھا برنامه ریزی کردند به زیر سطح سیاره زمین عقب نشینی کنند و از نابودی خلاص شدند. آن سیاره بین سیاره مریخ و مشتری با % 80 رپتایلھا کاملا ازمیان رفت. Venus سیاره ای مرده شد. Sirius خسارت عظیمی دید. 40% از Orska از بین رفتند, greyها خسارات شدیدی متحمل شدند. ===>>> در نهایت, ارواح زیادی از سیاره زمین که مقصر بوده اند و شیلد کیهانی برای حفاظت از آگاهی و توانائیهای روحی شان ((منظور عملکرد DNA است که در مقابل تشعشعات هستی طوری آسیب میبیند که نقصان عملکرد DNA پیش می آورد و روح مذکور توانائیهای حضور آگاهانه بین ابعادی و سایر توانائیهای دیگرش را از دست خواهد داد, اینها که هیچ, تشعشعات قوی هسته ای برای ارواح زیستی 4D به بالا حتی منجر به نابودی کامل روح میتواند بشود)) نداشته اند, با نقصان و آسیب جدی روحی و طرح DNAشان مواجه شده و تنها با DNA حدود 3% عملکردی به ارواح تنها و تنها زیستی آگاهانه در 3D(بعد سوم فیزیکی) تبدیل میشوند البته تازه اگر که به آنها یک بدن 3D برای INCARNATE داده میشد, یعنی ارواح نیمه آگاه یا کاملا ناآگاه در 4D به بعد ===>>> روی سطح سیاره زمین بعد از جنگ ستاره ای منظومه ای+ آن ارواح مقصر آسیب دیده سیاره ای زمین, اصطلاحا در realm اسفل السافلین هستی کاملا سقوط کرده و براحتی تحت نفوذ و کنترل reptilianها(مشخصا Annunaki) و greyها قرار میگیرد===>>> Annunakiها و greyها استادان منفی مهندسی ژنتیک هستند, در نتیجه به خلق مخلوقات 3D و همینطور هیبریدی زیادی دست زده و از آن ارواح زمینی مقصر آسیب دیده روحی برای INCARNATE در آن بدنهای 3D مخلوقاتشان از جمله انسانهای بدوی اولیه که برای کار در معادن حفر طلا و غیره استفاده میشد استفاده کردند((دوران DARK AGES روی سطح سیاره زمین)) ===>>> اما هیچگاه ساپورت اتحادهای service to other فضائی منجمله مشخصا نژادهای بسیار پیشرفته روحانی و تکنولوژیکالی Arcturianها و Elohim متوقف نشد, و دوران DARK AGES روی سطح سیاره زمین تنها زمان کمک ملموس تر به آن دست ارواح زمینی مقصر اسیر شده را به تاخیر انداخت ===>>> ورود منظومه شمسی ما و منظومه های شمسی مجاور ما به مناطق پر انرژی تر و کمتر چگالتر((هر چه در ابعاد هستی بالاتر برویم, چگالی کمتر و سطح ارتعاشی و فرکانسی بیشتر میشود)) کهکشان راه شیری و آغاز عرصه حضور و حمایت پر رنگتر باصطلاح Light Guardianهای کیهانی به سیاره زمین و آن ارواح مقصر اسیر شده در غالب تیم ارواح Light Guardian داوطلب سقوط در realm روی سطح سیاره زمین بعنوان اصطلاحا تیم خدمه زمینی Light Guardianهای کیهان برای کمک ملموس تر به بالا کشیدن دوباره آن ارواح مقصر اسیر شده از نظر روحانی و اخلاقی و ذهن کیهانی و غیره, اما متاسفانه حتی ارواح داوطلب سقوط زیادی از Light Guardianها در realm روی سطح سیاره زمین نیز اصطلاحا ماموریت و هدف incarnate کردنشان در اینجا را از یاد برده و حتی در incarnateهای متوالی شان نیز نقصان بیشتر و بیشتری متحمل شده و تقریبا عملا در ردیف آن دسته ارواح مقصر اسیر شده قرار میگیرند ===>>> نزاع بر سر سطح سیاره زمین و ارواح incarnate کرده در روی سطح سیاره زمین((ارواح مقصر اولیه+ارواح lightworker داوطلب سقوط در realm سیاره ای ما)) در غالب فرهنگها و مذاهب و آیین ها و راه و رسم های زندگی متعددی ما بین اتحادهای service to self((مشخصا reptilianها و greyها)) و service to other((مشخصا Arcturianها و Elohim)) فضائی ادامه می یابد, سیاره زمین تاریخهای پر فراز و نشیب زیادی را طی میکند, از تمدنهایی که برای خدایان منفی قربانی انسان میکردند, تا دوران حکومت کلیسا و عقیده بر تخت بودن زمین و مرکز عالم بودن زمین حتی در میان اکثر دانشمندان آن دوران, و دوران اعراب جاهلیت و دوران جنگهای crusader , …… تا خصوصا 100 سال اخیر و آمدن رادیو/تلویزیون سیاه و سفید و رنگی/پیشرفتهای پزشکی/ماهواره/پیشرفت های فضائی/شکافت اتم و بمب اتمی/سفینه فضائی/…../کامپیوترهای خانگی/….هالیوود/…./ و خصوصا خصوصا آمدن اینترنت. ====>>> Light Guardianها بجای هیچ روحی نمی آیند اصطلاحا عروج کنند و قانون کیهانی اش نیز این نیست, زیست دوباره بین ابعادی آگاهانه میخواهید, باید خواهانش باشید و برایش اصطلاحا فارغ التحصیل شوید, بزور چماق بهیچ وجه نمی آیند عروجتان دهند. ===>>> قدم به قدم, آرام آرام, حتی با حضور و مداخله همیشگی DARK FORCESهای کیهانی, LIGHT GUARDIANها این سیاره را دوباره تا بدینجا بالا کشیده اند, و در فاز نهایی اش هستیم, و ارواحی که با آگاهی زیستی فقط و فقط 3% طرح DNAشان زندگیهای متعددی را در 3D روی سطح سیاره زمین INCARNATE کرده اند, دیگر انتخاب خودشان است که مسیر تعالی و صلح و عروج را بخواهند با اراده آزاد(FREE WILL) خودشان انتخاب کنند و یا مسیر سقوط و تاریکی و جنگ و دشمنی و ماندن همانطور فقط و فقط آگاهانه در 3D تازه اگرکه به آنها بدنی فیزیکی برای INCARNATE در 3D داده شود. ==========>>>>>>>>>>>>> انتخاب با شما روح محترم خواننده این مطلب است.(( http://www.mediafire.com/?qe0sb3go19w9kr4
    http://www.mediafire.com/?l9ljkl774f9sxoy

    ======>>>> برای ساپورت بیشتر, نام هایشان را بخوانید و طلب کنید, البته اصطلاحا, اصطلاحا, خدا را بابت خرما هرگز طلب نکنید. ((http://www.mediafire.com/?46x3a4r1b6i9uf8

    خلاصه زیر, بر گرفته از مطلب موجود در لینک زیراست:
    http://www.mediafire.com/?ta1xtseagk22pcb

    » در این زمان که تعداد انسانها روی زمین زیاد می شد، پسران خدا مجذوب دختران زیباروی انسانها شدند و هر کدام را که پسندیدند، برای خود به زنی گرفتند.» پیدایش 6:1.

    » در این سفر, خداوند ایشان را در روز بوسیله ستونی از ابر و در شب بوسیله ستونی از آتش هدایت میکرد.» مهاجرت (exodus) 13:21.

    «صبح روز سوم, هنگام طلوع آفتاب, صدای هولناک رعد و برق شنیده شد و ابر غلیظی روی کوه پدید
    آمد. سپس صدای بسیار بلندی چون صدای شیپور برخاست. تمام قوم از ترس لرزیدند. آنگاه موسی آنها را برای ملاقات با خدا از اردوگاه بیرون کرد. همه در پای کوه ایستادند. تمام کوه سینا از دود پوشیده شد,
    زیرا خداوند در آتش بر آن نزول کرد. از کوه دود برخاست و مانند دود کوره در هوا بالا رفت و تمام کوه لرزید. صدای شیپور هر لحظه بلندتر میشد. آنگاه موسی با خدا سخن گفت و خدا هم با صدایی نظیر صدای رعد به او جواب داد. وقتی خداوند بر قله کوه نزول کرد, موسی را فراخواند و موسی نیز به قله کوه بالا رفت.» مهاجرت 19:16 تا 19:20.

    «موسی و هارون و ناداب و ابیهو با هفتاد نفر از بزرگان اسرائیل از کوه بالا رفتند, و خدای اسرائیل را
    دیدند. به نظر میرسید که زیر پای او فرشی از یاقوت کبود به شفافی آسمان گسترده شده باشد. هر چند
    بزرگان اسرائیل خدا را دیدند, اما آسیبی به ایشان وارد نشد. آنها در حضور خدا خوردند و آشامیدند.»
    مهاجرت 24:9 تا 24:11.

    «بنابراین موسی از کوه سینا بالا رفت و ابری کوه را در خود فرو برد و حضور پرجلال خداوند بر آن
    قرار گرفت. شش روز ابر همچنان کوه را پوشانده بود و در روز هفتم خداوند از میان ابر موسی را صدا
    زد. حضور پرجلال خداوند بر فراز کوه بر مردمی که در پایین کوه بودند چون شعله های فروزان آتش بنظر میرسید.» مهاجرت 24:15 تا 24:17.

    » زمانیکه موسی وارد خیمه عبادت میشد, ستون ابر نازل شده بر در خیمه می ایستاد و در این ضمن خدا
    با موسی صحبت میکرد. قوم اسرائیل وقتی ستون ابر را میدیدند در برابر در خیمه های خود به خاک
    افتاده و خدا را عبادت میکردند. در داخل خیمه عبادت, خداوند مانند کسی که با دوست خود گفتگو کند با موسی رودررو گفتگو میکرد.» مهاجرت 33:9 تا 33:11.

    «اما وقتی به خرمنگاه ناکن رسیدند, گاوها لغزیدند و عزه (Uzzah) دست خود را دراز کرد و صندوق عهد را گرفت که نیفتد. آنگاه خشم خداوند بر عزه شعله ور شد و برای این بی احترامی او را در همانجا کنار صندوق عهد کشت.» ساموئل (Samuel)2 6:6 تا 6:7.(تابوت عهد یک وسیله هسته ای کوچک چند منظوره بوده است.)

    «در حالیکه آن دو با هم قدم میزدند و صحبت میکردند, ناگهان عرابه ای آتشین که اسبان آتشین آن را
    میکشیدند ظاهر شد و آن دو را از هم جدا کرد و ایلیا در گردباد به آسمان بالا رفت. الیشع این را دید و فریاد زد: «ای پدرم! ای پدرم! تو مدافع نیرومند اسرائیل بودی!» پس از آن الیشع دیگر او را ندید.»
    پادشاهان (Kings)2 2:11 تا 2:12.

    » آنگاه الیشع چنین دعا کرد: « ای خداوند، چشمان او را باز کن تا ببیند!» خداوند چشمان خدمتكار الیشع را باز کرد و او دید کوههای اطراف پر از اسبان و عرابه های آتشین است.» پادشاهان 2 6:17.

    «در یكی از این رؤیاها، طوفانی دیدم که از شمال به طرف من می آمد .پیشاپیش آن ، ابر بزرگی از آتش
    در حرکت بود، هاله ای از نور دور آن بود و در درون آن ، چیزی مانند فلزی براق ، می درخشید. سپس، از میان ابر، چهار موجود عجیب ظاهر شدند که شبیه انسان بودند. ولی هر یک ، چهار صورت و دو جفت بال داشتند! پاهایشان نیز مثل پای انسان بود، ولی پنجه پایشان به سم گوساله شباهت داشت و مانند فلزی براق ، می درخشید. زیر هر یک از بالهایشان ، دست هایی می دیدم مثل دست انسان. انتهای بالهای آن چهار موجود زنده به همدیگر وصل بود .آنها مستقیم حرکت می کردند بدون آنكه برگردند. هر یک از آنها چهار صورت داشت : در جلو، صورت انسان ؛ در طرف راست ، صور ت شیر؛ در طرف چپ ، صورت گاو و در پشت، صورت عقاب. هر کدام دو جفت بال داشتند، که یک جفت باز بود و به نوک بالهای موجودات پهلویی می رسید و جفت دیگر، بدنشان را می پوشاند. هر جا روحشان می رفت ، آنها هم مستقیم می رفتند بدون آنكه رویشان را برگردانند. در میان این موجودات زنده ، چیزهایی شبیه به زغال افروخته با مشعل روشن ، در حال حرکت بودند .از میان آنها، برق می جهید. آن موجودات زنده نیز بسرعت برق به عقب و جلو حرکت می کردند. در همان حال که به این چهار موجود زنده خیره شده بودم ، زیر آنها و بر روی زمین، چهار چرخ دیدم زیر هر موجود یک چرخ. چرخها مانند زبرجد می
    درخشیدند و همه مثل هم بودند. داخل هر چرخ ، چرخ دیگری نیز قرار داشت. برای همین می توانستند
    بی آنكه مجبور باشند دور بزنند، به هر سو که بخواهند، بروند. آن چهار چرخ دارای لبه ها و پره هایی
    بودند و دور لبه ها پر از چشم بود. وقتی آن موجودات زنده حرکت می کردند، چرخها هم با آنها حرکت
    می کردند .هنگامی که آنها از زمین برمی خاستند، چرخها نیز برمی خاستند، و وقتی می ایستادند، چرخها هم می ایستادند، چون روح آن چهار موجود در چرخها نیز قرار داشت . پس موجودات زنده و چرخها تحت هدایت روحشان بودند. بالای سر موجودات زنده ، چیزی شبیه به یک صفحه بزرگ گسترده شده بود که مانند بلور می درخشید و انسان را به هراس می انداخت. زیر این صفحه ، دو بال هر موجود زنده طوری باز بود که به بالهای موجود دیگر می رسید، و دو بال دیگر، بدنشان را می پوشانید. وقتی پرواز می کردند، صدای بالهایشان مانند غرش امواج ساحل یا همچون صدای خدا و یا همانند فریاد یک لشكر بزرگ بود. وقتی می ایستادند، بالهایشان را پایین می آوردند. هر بار که می ایستادند، از صفحه بلورین بالای سر آنها صدایی بگوش می رسید. بر فراز صفحه بالای سرشان، چیزی شبیه به یک تخت سلطنتی زیبا قرار داشت که گویی از یاقوت کبود ساخته شده بود و بر روی آن تخت ، وجودی نشسته بود که به یک انسان شباهت داشت. از کمر به بالا همچون فلزی غوطه ور در آتش می درخشید، و از کمر به پایین، مانند شعله های آتش، تابان بود .دورتادورش را نیز نوری درخشان فراگرفته بود که همه رنگهای رنگین کمان در آن دیده میشد. حضور پرجلال خداوند بدینگونه بر من ظاهر شد. هنگامی که آن منظره را دیدم ،به خاک افتادم . آنگاه صدای کسی را شنیدم که با من سخن می گفت. او به من فرمود:« ای انسان خاکی، برخیز و بایست تا با تو سخن گویم.»» حزقیال (Ezekiel) 1:4 تا 1:28.

    «آنگاه فرشتگانی که آن چرخها در کنارشان دیده می شد، بالهای خود را گشودند .حضور پرجلال خدای
    اسرائیل نیز بالای ایشان قرار داشت. سپس حضور پرجلال خداوند از میان شهر برخاست و روی کوهی که در شرق شهر بود، قرار گرفت.» حزقیال 11:22 تا 11:23.

    » سپس آن مرد بار دیگر مرا به کنار دروازه حیاط بیرونی که رو به مشرق بود آورد. ناگهان حضور
    پرجلال خدای اسرائیل از مشرق پدیدار شد. صدای او مانند غرش آبهای خروشان بود و زمین از حضور پر جلالش روشن شد.» حزقیال 43:1 تا 43:2.

    » ناگهان نبوکدنصر حیرتزده از جا برخاست و از مشاوران خود پرسید:« مگر ما سه نفر را در آتش
    نینداختیم؟» گفتند: »بلی، ای پادشاه ، چنین است. نبوکد نصر گفت:« ولی من چهار نفر را در آتش
    میبینم! دست و پای آنها باز است و در میان شعله های آتش قدم میزنند و هیچ آسیبی به آنها نمی رسد! چهارمی شبیه خدایان است!»» دانیال (Daniel) 3:24 تا 3:25.

    ارابه پسران آتش و خدایان شعله, غرش کنان و در حالیکه زبانه های شعله های آتش آن مانند نوار
    باریکی در آسمان به هر سو میپیچد, از ستاره درخشان به زمین فرود آمد و گستره جزیره سفید در دریای گوبی را رایحه ای از سبزی ها و گلها فراگرفت.» نقل از یکی کتابهای باستانی هند.

    «بهیما در داخل ماشین خود در اطراف پرواز نمود, با شکوه و تلالو خورشید و غرشی چون رعد…. ارابه پرنده در شبهای تابستان مانند شعله آتش میدرخشید… سپس آن ارابه بالاتر رفت و با غرشی سهمناکتر از رعد و برق, تمامی آسمان روشن شد.» از کتاب رامایانا, منظومه حماسی هندوها از شاعر قرن سوم قبل از میلاد بنام والمیکی.

    در بخش ماسولاپروان کتاب مهابهاراتا چنین میخوانیم:» آن یک اسلحه ناشناخته ای بود ,یک آذرخش
    آهنین ,یک پیام غول پیکر مرگ و نیستی – که تمامی ساکنین آندها کاو وریشنی را سوزاند و تبدیل به
    خاکستر نمود , اجساد آنها مسخ شده و قابل تشخیص نبود ,موها و ناخنهایشان فرو ریخته بود ,کوزه ها
    بدون دلیل شکسته و خورد شدند ,رنگ پرندگان سفید شد و در عرض چند ساعت تمامی مواد غذایی فاسد شد.» و باز چنین نوشته شده: «چوکرا که سوار بر یک ویمانای قدرتمند بود یک گوی آتشین به شهرهای
    سه گانه پرتاب کرد -که به سنگینی و قدرت تمام کیهان بود . یک دود عظیم با نور و حرارتی برابر ده
    هزار خورشید با تمام شکوه خود به هوا بلند شد!»

    آیا تمامی اینها صرفا محصول تخیلات ذهنی نویسنده های باستانی است؟؟!!

    قسمتی از ترجمه کتیبه ملی مایاها: » آنگاه خدایان از آسمان آمدند و از ما جایی برای نشستن میخواستند.
    به قومم وعده دادند که بناهایی بسازید تا بتوانیم بر روی آن فرود آییم و ما دوباره بر می گردیم، همان
    هنگام که بنا ساخته شد این قوم را با خود می بریم و برای رسیدن به اهدافشان، به آن قوم علم ریاضیات و نجوم بخشید. و در روز موعود آنها برگشتند و هزاران نفر از اقوامم را بردند و من می دانم.»

    در کتاب بهاوا بهوتی هند چنین میخوانیم:» حکیم به دستورالعمل های براهما اطمینان پیدا کرده بود ,زیرا
    کلیه اسرار و نحوه استفاده از سلاح های قدرتمند از جمله اسلحه پراس واپانا (خواب آور) و اسلحه آتش
    پران را که میتوانست تمامی ارتش کومبها کارنا را به خاکستر تبدیل نماید به وی یاد داده بود.»

    برخی اتحادهای فضائی

    کلمات و ضوابطی که برای توصیف کردن استفاده میشود در اصل توسط Duncan Cameron از منبع اطلاعاتی اش انتقال داده شده بودند.

    تعدادی از این گروه ها (اتحادها) در کهکشان راه شیری عبارتند از:

    The Neverons, the Galactic Confederation, and the Leverons.

    گروه Neveron درواقع فقط یک اسم برای اتحاد پلیادیان (Pleiadian Confederation) است. گاهی اوقات به «the good guys» مطرح میشوند.

    اتحاد کهکشانی (Galactic Confederation) با سازمان ملل متحد که ما روی این سیاره (زمین) داریم برابری میکند, که شامل خیلی گروههای مختلف است که یک اتحاد از سیارات را فراهم آورده و تشکیل میدهند.

    گروه بعدی Leverons هستند. Duncan Cameron در حقیقت یک هجی پیچیده و طولانی را انتقال داد, اما هجی مصوت ساده «Leveron» استفاده شده است.

    کلمه «Leviathan»(که میتوان از روی علم اشتقاق ردیابی بشود به کلمه snake» , مار») اشتقاق شده از این گروه است که Leveron ها نامیده شده. آنها طرح و الگوی اصلی یک شیطان یا وجود فوق منفی را این گروه است که نشان میدهند و نمایندگی میکنند. این آن جانب منفی است. آنها باعث رنجش مردم میشوند به سبب بدست آوردن آنچه میخواھند و وادارکردن آن اندیشه که «اون به شما کمک میکنه تا آنچه را میخواھید بدست آورید».

    اتحاد Leveron ھا شامل Reptilian ھا (خزندگان) و Grey ھا (خاکستریھا) است و رھبرشان از یک سیاره بنام Draco(اژدھا) است که بدور مدار Draco Major(اژدھای اکبر) در صورت فلکی (منظومه) Orion(جبار یا النسق) (Orion constellation) میچرخد. این دلیلیه که از Leveron ھا گاھی بعنوان اتحاد )Orionجبار) اشاره میشود.

    ھمچنین یک گروه از Pleiadianھا است که درموافقت با اتحاد Orion است. آنھا متمردان و رزمنده ھا ھستند, اما از روی تندخوئی محافظ سایر ھم پلادیان ھایشان ھستند.

    درحقیقت سه گروه از Pleiadianھا ھستند. اول Arian Pleiadians ھستند که جائی ھست که بیان , ,Aryan» آریایی» آمد. آنھا فیلسوفان, اندیشمندان و رؤیابینان ھستند. بعضی از آنھا تحت ھرشرایطی نخواھند جنگید.

    Alderon Pleiadians عمل کننده ھا ھستند. آنھا ھمچنین خوب فکر میکنند اما متمایل به انجام دادن چیزھا ھستند. این اسم در فیلم Star Wars نیز استفاده شد. آنھا طبقه مابین Arian philosophers و soldiers(سربازان) ھستند که گروه سوم را دربرمیگیرند, یعنی Aldebaran Pleiadians که بطورعادی the negative Pleiadians(پلیادیانھای منفی) نامیده میشوند. آنھا بودند که اولین بار با Hitler(هیتلر) ارتباط برقرار کردند و او را ھمراھی کردند تا نژاد آریایی را حراست و پرورش کند. آنھا فکر کردند در حال حفاظت کردن برادرانشان ھستند و معروف بوده اند که نگرانیھایشان را بشدت میپندارند. اگرچه Aldebaran از نوع Pleiadian ها ھستند, اما بیشتر در یک صف با گروه Orion قرار میگیرند.

    معلوم نیست چطور Draconian ھا ترتیب می یابند, اما اقلا سه گونه متفاوت از آنھا وجود دارند. برخی از اتحاد Draconian حتی کاملا انسان ظاھر میشوند. آنھا ھمه در ظاھر Reptilian(خزنده) یا )Insectoidحشره) نیستند. ھدفشان این است که سیاره زمین را به امپراطوری Draconian ضمیمه کنند. تمام اینھا, نزاع اساسی که ما اینجا میبینیم اینرا سبب میشود: نبرد برای سیاره زمین.

    • سپاسگذارم از كامنت پربارتان
      دوست گرامي خواستم كه گوشزدي كوچك داشته باشم و اميدوارم كه در پزوهشهايتان اين را همواره پيش رو و در انديشه داشته باشيد و ان اينكه
      نژاد سامي كه از دو شاخه ي عربي و عبري برآمده اند همواره در دشمني و كيني تاريخي و باستاني با نژاد آرين بود ه ند كه اين كين و دشمني تا به امروزه نيز دنبال شده است و از ريشه هاي بزرگ جنگ جهاني دوم يكي همين است كه بسيار جاي پژوهش و كاوش دارد

  2. بسیار ممنون نکته های اساسی و خوبی را عنوان نمودید

  3. سلام از زحمات شما تشكر ميكنم . اين سريال ايام عيدنوروز 92 به نام آب پريا خيلي جالبه و مربوط به موضوع بحثه . نميدونم نويسنده و كارگردان خودشونم فهميدن مي خوان چي بگن يا نه؟سه نفر از دختران بيبي آب پري براي خلاصي دادن خواهرشون آب پري از دست ديو خشكسالي دست به دامان انسانها ميشن .بي بي آب پري همون ايزد بانو آناهيتاست كه تو سريال هم به اون اشاره ميشه .

  4. تاريخ همواره شاهد حضور دو نيروي تاريكي و روشنايي و تعامل (بازي- نبرد) بين آنها بوده تا الآن كه تاريكي زمين را ترك ميكند. با صرف نظر از اينكه تاريكها و روشنايي ها كه هستند و ابزار كارشان چه بوده , پيرو يافته هاي شما بزرگواران جملات يكي از پاكان( مرحوم اسماعيل دولابي ) را نقل ميكنم .
    به اميد كمك به ارتقا درك اين موضوع :

    + خداوند انسانها را كه آفريد دنيا را هم آفريد, بعد به آنها گفت: آيا ميخواهيد برويد آنجا گردش كنيد؟
    يك عده رفتند به اصلاب و ارحام و مشغول دنيا شدند و جاي اولشان را فراموش كردند. عده كمي كه
    انبيا و اوليا بودند يك نگاه به پايين كردند و با خود گفتند: از نزد پروردگارمان به كجا برويم , و زود
    برگشتند. خدا به آنها گفت: سايرين كجايند؟ عرض كردند مشغول دنيا شدند. انبيا به دنيا آمدند.
    گروهي آنها را تصديق كردند و نزد خدا بازگشتند و گروه ديگر نپذيرفتند و مشغول دنيا ماندند. پس
    سه گروه شدند سابقون , اصحاب يمين ,اصحاب شمال.

    + جز…همه مشغول دنيا شدند; لذا خدا هم در سجن و زندان دنيا حبسشان كرد تا از اين خرابكاري ها
    نكنند. بعد هم پيامبران را فرستاد تا مردم را از سفلي به نزد خدا برگردانند.

    + در هنگام ظهور شب از بين ميرود. روز و شب هر دو روشن مي شوند. الان در همه دنيا شبها
    دارد كوتاه و روزها دارد بلند مي شود…جايي كه شب نباشد غم و غصه و اندوه نيست.(اشاره به
    خروج نيروهاي تاريكي و آشنايي با موجوديتهاي فركانس بالا)

    + اندكي هم در دنيا و طبيعت و جهنم بودن خوب است, چون اولا: ظلمت و جهل و جهنم و طبيعت, مختصر بهره اي از نور و علم و بهشت دارند و از پرتو آنها بوجود آمده اند, مثل سايه كه از آثار نور است. ثانيا انسان قدر…وبهشت و جوار حق را بهتر مي فهمد. انسان اگر درد فراق را بچشد لذت وصل برايش شيرين تر مي گردد.

    + نخودچي پز نخودها را در يك ديگ ريخته و روي آتش شديد گذاشته بود و كفگير ميزد. اول نخودها داد و قال ميكردند و ميگفتند سوختيم و از جا مي پريدند. تا اينكه يكي از نخودها گفت: گويا مي خواهند با ما نخودچي گل درست كنند و در مجلس سلطان بگذارند و سلطان ما را بخورد. نخودها گفتند اگر اين طور است پس نخودچي پز كار خوبي ميكند, اي كاش آتش را تندتر كند و بيشتر كفگير بزند. كار كه به اينجا رسيد نخودچي ها تقريبا بو داده شده بودند و اتفاقا بر عكس خواسته نخودها, آتش را كم كرد و ديگر كفگير هم نزد. ما هم مثل نخودها هستيم و خدا و مواليانمان مي خواهند ما را پخته كنند. گاهي اوقات چيزي را كه پختنش ساعتها وقت نياز دارد, درون ديگ زودپز مي ريزند و در اثرفشار داخل ديگ ظرف چند دقيقه مي پزند….

    + انسان اول مثل دانه است كه زير خاك در تاريكي و ظلمات قرار دارد. وقتي مقداري آب… به او رسيد جوانه مي زند. جوانه گردنش را خم مي كند و به خاك فشار مي آورد تا آن را بشكافد… خاك كه شكافته شد يك جوانه زرد و نازك بيرون مي آيد… بعد آفتاب كه به او تابيد كم كم سبز رنگ مي شود و رشد مي كند و شاخ و برگ مي دهد و برگ مي دهد و گل مي كند و ميوه مي دهد.

    + جوجه در داخل تخم مرغ به پوسته تخم مرغ فشار مي آورد تا تخم بيرون بيايد. مرغ هم از بيرون دائم او را زير بال مي پروراند و از اين سو به آن سو مي گرداند و آخرالامر هم مرغ از بيرون نوك به پوست مي زند و آن را مي شكند تا جوجه بيرون بيايد. ولي وقتي جوجه بيرون آمد فكر مي كند خودش بوده كه تخم را شكسته و بيرون آمده است. …هم در پوسته اسير است و براي بيرون آمدن تقلا ميكند, ولي خبر ندارد كه مواليان او براي بيرون آوردن او از اين پوسته چه ها مي كنند و آخرالامر هم آنها هستند كه پوسته را مي شكنند و … را از حجاب عالم طبيعت نجات مي دهند.

    + مردم رفتند دنيا را بگيرند دنيا آنها را گرفت.

    + زمين ظهور…غير از زمين دنياست.يوم تبدل الارض غير الارض: روزي كه زمين به زمين ديگري مبدل مي شود.

    از كتاب مصباح الهدي تاليف مهدي طيب

    با درود و بهروزي

  5. بسیار سپاس از خانم جمشیدی بخاطر این دیباچه که برای جویندگان راستی حقیقت هایی که تا بحال بصورت یک راز بوده آشکار می کند چه بسیا پرده برداری های بسیاری از تمدن های باستانی دیگر شده ولی در مورد تمدن های باستانی ما این کمبود احساس می شد.امیدوارم با آغاز این دیباچه همه این حقیقت های ناگفته شده را به گوش هوش بشنوند و با اندیشه ای روشن انها را بررسی کنند. البته تا حد زیادی این نژاد های اهریمنی خزنده که در همه جا صحبت های بسیاری از آن ها می شود باید با نژاد آنوناکی تفاوت قائل شد چون پیرو گفته ی انکی که ما انسان را به شکل و شمایل خود آفریدیم پس با این حساب یاید آن ها رو از این نژاد خزنده اهریمنی و دیو صفت جدا کنیم و به نظر بنده این نژاد های خزنده توانسته اند قدرت را از انوناکی ها در هزاره های پیشین بگیرند و آن ها را از زمین توسط جنگ ها ی عظیمی بیرون راندند که تتیجه ی آن نابودی چندین تمدن پیشرفته آن زمان مانند مایا ها و سومر و مصر باستان بوده که همیشه نا بودی چنین تمدن هایی به یک باره در هاله ای از ابهام بوده و از آن زمان تا کنون همچنان ما در هزاره ی دهاکیان بسر می بریم.همان طور که در تمدن مصر باستان خوانده ایم که خدایان 12 گانه ی مصری ها همیشه در حال نزاع با این ریپتایل ها بوده اند و ان ها را به شکل مار ترسیم می کردند این نقش نگاره های موجود در ایران باستان هم از این قاعده مستثنی نیست.

    • دوست گرامي از ديدگاه مهربانانه ي شما سپاسگذارم
      درباره نمادپردازي هاي ايرانيان باستان جاي سخن بسيار است كه اميدوارم در آينده و در گفتاري جداگانه به آن پرداخته شود . در زمينه ي خود اين نماد ها و رمزپردازي آنها هم در بسياري از جاها با پارادوكسهاي شگفت انگيزي گاه روبرو مي شويم . براي نمونه همين نماد رمزي مار كه در بسياري از نمادهاي پايه اي خزندگان يا رپتايل ها به شمار مي آيد چندان كه گونه ي خزندگان را در ايران باستان با واژه ي » مارسرده گان » نشان مي دادند همين داستان ديده مي شود :
      از يك سو اين نماد با جاي گرفتن بر سر شانه هاي فرمانروايي و رويش بر دوش او از دورگه بودن و نابودگري و مرگ آوري شاهي باستاني براي ما رمزگونه سخن مي گويد و در جاي ديگر با روييدن و باليدن در كنار جام زندگي يا همان پيمانه ي نوشداروي جاودانگي نماد تندرستي و پزشكي مي شود چندان كه كسي را كه ناخوش است را بيمار(=كسي كه مارخود را از دست داده) و درمانگاه را مارستان مي خواندند و اين نماد تندرستي مارهاي پيچيده بر گرد جام نوشدارو امروزه نيز به عنوان نمادي پزشكي و بهداشتي به كار مي رود ؟!
      از سوي ديگر در خو نگرش است كه ما همواره در اين دو نماد ياد شده كه شايد از نگاه نخست در سنجش با هم در پارادوكس شگفت انگيزي هستند همانندي شگرفي را نيز مي بينيم : رويش دو مار بر شانه هاي ماردوش و در كنار يا نزديكي دوسوي سر فرمانروا بسيار همانند رويش دو مار بر گرد جام زندگي و تندرستي سه گانه ي شگفتي را پديد مي آورد كه يادآور داستان سه گانه هاي باستاني است كه در همين وبگاه بررسي شده است . دو مار نگهبان جام نوشداروكه نماد تندرستي هستند آيا مي توانند در پيوندي باستاني با دو مارگزنده ي ماردوش كه نماد مرگ ونيستسي هستند باشند؟ آيا ايندو همان دو مينو يا دو گوهر همزاد ياد شده در اوستا نيستند؟ مينوان افزاينده و مينوان كاهنده كه جهان از بر همكنش نيرو هاي ميان آن دو پديد آمده است . آيا پويايي و زندگي آفرينش و هستي فرآورده و پيامد پيكار اين دو نيروي هستي بخش(=واجب الوجود) نيست ؟
      درباره ي خدايان 12 گانه مصري ها هم بايد بگويم اين ها نماد زودياك ها يا هزاره هاي كيهاني آفرينش اند كه در ايران باستان نيز كمابيش با همين عنوان شناخته مي شوند و دهاك در دهمين اين هزاره ها مي زيست كه كژدم نام داشت . و پيكار هميشگي مردمان با رپتايل ها و يا دورگه ها كه در هزاره ي دهم به بزرگترين آنها رسيد هم نشاني از همين داستان و روايي ان در ميان مصريان بوده است .

  6. هادی مرسی از مطلبت
    لینک هایی که برا دانلود گذاشتی پسورد میخواد؟

    پسوردش چیه؟

    مرسی

  7. خسته نباشید خانم جمشیدی. دستتون هم درد نکنه. اما ای کاش متن رو میدادید یه نفر براتون بازنویسی یا ویرایش بکنه. جمله بندی ها فنی نیست. پاراگرافها نیاز به جابجایی داره. خسته کننده است. پیچیده نوشته شده. قلمش اصلا روان نیست. خیلی بهتر از این میشد ارائه داد.

    • سپاس دوست گرامي
      درباره ي نكته ياد شده از سوي شما بايد بگويم كه نويسه ها درست و به جا هستند . شايد اين چشم نازنين شما و بسياري از دوستان همانند شما باشند كه به نوشته هاي سره نويسي شده خو نگرفته اند و يا به زبان نادرست امروزي(عادنت نكرده اند) …..نيز بايد در همين زمينه يادآور شوم كه در اين ديباچه ها يي كه من براي دوست گراميم آقاي رامتين مي فرستم تلاش كرده ام كه بيشتر و تا آن جا كه مي شود ار دستور و آيين نگارش سره نويسي پارسي پيروي كنم تا از ادبيات مخلوط فارسي!

  8. باسلام مطلب بسیار جالب و عقل پسندی بود . به نظر من هم کاملا صحیح است . دستتون درد نکنه .

  9. مدیر محترم وبلاگ نظرم درج نشد و به ناچار دوباره نوشتم. در صورت تایید همان نظر اول درج شود.

    نویسنده ی مطلب (و نه مقاله)که گاه به میخ زده اند و گاه به نعل فرموده اند:
    ما در اين بررسي از پژوهشهاي ارزنده ي استاد علي حصوري با عنوان «سرنوشت يك شمن » سود خواهيم برد.

    مطمئنم خود جناب حصوری اگر از خواندن این مقاله شاخ بر سرشان نروید، مو بر تنشان سیخ خواهد شد.

    در توضیح نظرم به معرفی سایت ناشر(نشر چشمه) از کتاب جناب حصوری (سرنوشت یک شمن از ضحاک به اودن) و دیدگاهشان بسنده می کنم:

    «بخش نخست کتاب از اژدهای باستانی ایران سخن می‌گوید و می‌کوشد نشان دهد که اسطوره‌ای مستقل از ضحاک است. «

  10. انصاف‌تان کجا رفته؟ رواست که دیدگاه خود را عنوان قرار دهید، بر موج بی‌سوادی، تنبلی و بی مطالعگی دیگران سوار شوید و و پاره ای از کتاب کس دیگری را زیر آن دیدگاه بیاورید و مدعی طرحی نو شوید:

    4″-هزاره ي دهاك روزگار چيرگي خزندگان انسان نما بر زميني ها :

    استاد حصوري مي فرمايد : سپردن هزار سال از هزاره هاي آفرينش جهان به دهاگ چه در خاندان شاهي (فرمانروايي) و چه در زيگ( =رصد) گاهشماري ايران نشانگر كهن بودن استوره و پديدار شدن اين پديده و رخداد سهمناك دهاك و دهاكيان در بازه ي ويژه اي از زندگي ايرانيان است كه…»

    دیدگاه های خردورزانه ی جناب حصوری را چه به خزندگان انسان نمای شما؟

    • باز سخناني شتابزده مي شنويم و مي خوانيم از ديدگاههاي اين دوست گرامي و با انصافمان
      باور كنيد مي توانم بگويم كه دوباره آقاي محمد بي آنكه به خود رنجي (=زحمتي) بدهند و يك بار اين ديباچه را با باريك بيني بخوانند دستپاچه و پا برهنه ميان كارزار نقد اين نوشته پريده اند و ….
      من ديدگاههاي جناب استاد حصوري را در اينجا نياوردم كه بگويم ايشان پيرو ديدگاه بنده هستند يا هر چيز ديگري از اين دست انگ ها و ننگها كه مي خواهيد به من بزنيد يا به خوانندگان گرامي اين سايت كه مي دانم اشكوبه ي آگاهي بسياري از آنها بسيار بالاتر از كساني چون من و شماست ….بسيار بالاتر از آنكه كساني چون من بخواهند بر سمند انديشه ي آنها سوار شده واز آن بخواهم سواري بگيرم؟!!
      آقاي محمد اينجانب زريچهر جمشيدي فر بر بنياد اين باور هميشگي ام كه بارها گفته ام و نوشته ام كه همه چيز را همگان دانند با فروتني هر چه بيشتر در برابر خرد اين بزرگواران زانو زده و اگر مي بينيد كه از اين گراميان درباره ي من ستايشي شده اين را به حساب و شمار بنده نوازيشان مي گذارم تا هر چيز ديگري….
      ديدگاههاي جناب استاد حصوري هم تنها با اين آرمان در اينجا آورده شده است كه فشرده ي آن را مي توانم با اين سروده ي فارسي از مولوي بسرايم :
      خوشتر آن باشد كه سر دلبران
      گفته آيد در حديث ديگران
      و چه كسي شايسته تر در اين گمانه زني از استاد حصوري ؟
      ايشان درست نكته هايي را در پزوهش پرمايه و ارزشمندشان آورده اند كه گويي خودخواسته و به گمان من ناخواسته از راز دل من و بسياري از تاريكي هاي تاريخ پرده برداري كرده اند و چون بسياري ديگر از دانشمندان تنها پرده دار تاريخ نبوده اند .
      به اين نكته هاي كليدي كه ايشان در كتاب ارجمندشا آورده اند بنگريد :
      …..(يشت دهم دواسپ يشت بند 14) كه اين ويژگي تنها براي انسان در اوستا به كار رفته است و ديگر ويژگي ها او هم مانند ويژگي هاي برجستگان پيشتاز تاريخي اوستا است . اما روي هم رفته دشواريهايي را براي پژوهشگران پديد آورده است به گونه اي كه نمي دانند او انساني است اژدهاگونه يا اژدهايي است انسان گونه؟…..
      آقاي محمد در كامنت نخستتان در اين زمينه نيز خودتان پاسخ خودتان را داده ايد :

      «بخش نخست کتاب از اژدهای باستانی ایران سخن می‌گوید و می‌کوشد نشان دهد که اسطوره‌ای مستقل از ضحاک است. «
      آري بنده نيز همگام و هم آوا با استاد حصوري اما از راستا و ديدگاهي ديگرگونه و ديگر انديشانه تلاش مي كنم كه بگويم :
      اين استوره و ديگر استوره هاي شگفت و گاه باور نكردني اي كه ما در تاريخ كشورمان مي بينيم و مي خوانيم تنها افسانه هايي پوچ و بي مايه و و بنياد نبوده كه تنها براي سرگرمي كودكان و يا بزرگسالان در شب نشيني هاي پاي كرسي هاي خانه ها در زمستان گفته يا سروده شده باشد . بسياري از اين داستانها پيام هاي هشدار و گوشزدهاي ياستاني هستند براي ما كه به هوش باشيم و هوشيار تا دوباره چونان امروزه در دام اين ديو هاي انسان نماي اهريمني نيافتيم و از خداوند و آيين اهورايي او دور نشويم و از اين دست هشدار ها حتي به گونه ي نيايش نيز به دست ما رسيده . سخنان نيايش گونه ي داريوش به بارگاه اهورا مزدا را آيا خوانده ايد ؟ آن دو آسيبي كه امروزه اين آب و خاك را گرفتار خود كرده است؟خشكسالي و دروغ ؟ …..
      و چه زيبا استاد سخن مان فردوسي كه در هزار سال پيش نيز اين نكته ي كليدي(= هشدار باستاني) را به خوبي دريافته بود كه اين ديو ها به راستي غول هاي چراغ جادو و جن وپريان افسانه ها نبوده اند :
      تو مر ديو را مردم بد شناس
      كسي كو ز يزدان ندارد سپاس

  11. مدیر محترم وبلاگ آشنایی من با وبلاگ شما به امروز و دیروز بر نمی گردد، با سپاس، خواهشمندم مطلبم را سانسور نکنید:

    «استاد» گرامی با چنان قاطعیتی فرموده اید مطلب شما را نخوانده ام، که شک کردم نکند چیزی را جا انداخته ام و دوباره تمامش را به هر جان کندنی بود، از اول تا انتها خواندم.
    از تمام دوستانی که هنوز حوصله ی کتاب خواندن دارند، و هنوز دچار درد بی‌درمان نشخوار حرفهای دیگران نشده اند، خواهش می کنم سری به همین کتابی که نویسنده ی مطلب از آن نام برده اند بزنند. باقی کتابهای دکتر علی حصوری را نیز بخوانند تا ببینیم آن را چه به این، و آیا به راستی ایشان در برابر خرد آن بزرگان زانو زده اند یا داستان چیز دیگری است.
    کدام خرد، «استاد»؟ شما متنی کهن را در یک کفه نهاده اید و تعبیر خودتان را به ناف گذشتگان بسته اید، این به کنار آرای خردورزانه ی دکتر علی حصوری را که خوشبختانه هنوز زنده اند، مصادره ی به مطلوب کرده اید. مثل این که یکی بگوید ببین چه شب زیبایی است و آفتاب چه باشکوه می درخشد.
    استاد گرامی در پایان کامنت تان سراغ فردوسی رفته اید و فرموده اید:
    «و چه زيبا استاد سخن مان فردوسي كه در هزار سال پيش نيز اين نكته ي كليدي(= هشدار باستاني) را به خوبي دريافته بود كه اين ديو ها به راستي غول هاي چراغ جادو و جن وپريان افسانه ها نبوده اند :
    تو مر ديو را مردم بد شناس
    كسي كو ز يزدان ندارد سپاس»

    گاه بر نعل می زنید و گاه بر میخ. بله فردوسی خوب می دانسته که این ها غول چراغ جادو نبوده اند اما این را هم می دانسته که آنها خزندگان انسان نما نیستند. فردوسی بینوا تمام تلاشش را کرد تا تصویری خردمندانه و نو از اساطیر ایران عرضه کند، کاری که شما دارید وارونه اش را انجام می دهید. باور ندارید کتاب «مضامین حماسی در متن‌های ایران باستان و مقایسه ی آن با شاهنامه ی فردوسی» را بخوانید. نگرانم که بعد از متون پهلوی به سراغ شاهنامه و فردوسی هم بروید نتیجه بگیرید فردوسی خزندگان انسان نمای را باور داشته.
    بارها گفته ام و بار دگر می گویم، نگاه واقع گرایانه به اساطیر و نمادهای اسطوره ای کاری بسیار دور از خرد است، اما آمیختن دیدگاه های خرافی مثل باور به وجود خزندگان انسان نما با اساطیر ایرانی و تاریخ کهن این سرزمین و مشغول کردن مغزهای جوان این سرزمین به چنین خرافاتی کم از کار همان ضحاکی ندارد که شما مایلید او را خزنده ای انسان نما بدانید، و مغز جوانان را خوراک ماران می کرد.
    باز هم خوانندگان این دست مطالب را به خواندن آثار استادانی چون علی حصوری، مهرداد بهار، شاهرخ مسکوب و دیگران و بیش از همه به خردورزی فرا می خوانم، چیزی که ایرانِ امروز سخت نیازمند آن است. شرق شناسان کلاسیک گر چه گاه به بیراهه رفته اند، اما دانش کلاسیک پادتن غرور و تغرعن را نیز در خود دارد، و آن هم نقد است.
    غرب خوب فهمیده چه ویروسی شرقی های راست‌مغز را از پا در می آورد و بدبختانه ما هم مستعد دریافتش بوده ایم. به محض این که احمقی آن طرف دنیا ادعا کند، علم آینده شاعرانه خواهد بود، نفس راحتی می کشیم و سوار بر توسن خیالمان بر دانش کلاسیک می تازیم و به صرف دانستن این و آن زبان مرده ادعاهای صد من یک غاز می کنیم، دانش کلاسیک که بماند منطق و خرد را هم به کناری می نهیم و گوشمان هم بدهکار حرف کسی نیست.
    خواندن این کتاب از علی حصوری را نیز از دست ندهید: آخرین شاه
    در این کتاب نویسنده تلاش کرده است تا با توسل به شواهد تاریخی بخشی از تاریخ ایران را که با پایان یافتن سلطنت ساسانیان آغاز شده، روشن کند. آیا مرگ یزدگرد پایان سلطنت ساسانیان بوده است؟ در این اثر دلایل حمله‌ی اعراب به ایران و گرایش ایرانیان به اسلام و تندی آنان با دین پدران نیز بررسی شده ‌است. (توضیح از ناشر)

    • دوست گرامي كامنت شما را بي هيچ جان كندني خواندم! و دوباره همان رويه را در روش نقد شما ديدم ….از اين شاخه به آن شاخه پريدن هاي بيهوده و بي سود….دستكم اميدوار بودم به دنبال اين سخن افسوس برانگيزتان از نويسنده هاي وبلاگ پوزش بخواهيد :
      انصاف‌تان کجا رفته؟ رواست که دیدگاه خود را عنوان قرار دهید، بر موج بی‌سوادی، تنبلی و بی مطالعگی دیگران سوار شوید و و پاره ای از کتاب کس دیگری را زیر آن دیدگاه بیاورید…
      كه آن هم نشد…..شايد دستاويز سانسور ديدگاههاي شما انسان باانصاف از سوي گرداننده ارجمند سايت يكي همين باشد . اما من در همين جا از ايشان درخواست مي كنم همه ي نوشته هايي كه در زمينه ي نقد كارهاي بنده از سوي خوانندگان گرامي سايت نوشته مي شود حتي اگر تا مرز توهين هم پيش برود را پاك نكنند كه من به اين گونه نوشته ها براي يافتن كمي و كاستي ها و لغزش هاي پژوهشم بيشتر نياز دارم تا ستايش هاي مهربانانه ي خوانندگان ارجمند سايت ….
      دوست گرامي شما نه تنها اندرز هميشگي مرا كه همان ناشدني بودن واكاوي و بررسي و تفسير و توضيح روزانه ها و زندگي مردمان باستان بر پايه گزاره هاي و انگاره هاي نوين و مدرن امروزي است را ناديدن گرفته كه پا را از اين سخنان هم فراتر نهاده ايد و به دنبال به چالش كشيدن كار پژوهشي بنده به ورته و دامان طنز و سخنان خنده دار نيز افتاده ايد. خواهش مي كنم شما كه بسيار خود را و نوشته هايتان را خردورزانه مي دانيد و مانند بنده در ماليخولياي روياپردازي به سر نمي بريد چه برداشتي از اين بخش از نوشته هايتان داريد:
      گاه بر نعل می زنید و گاه بر میخ. بله فردوسی خوب می دانسته که این ها غول چراغ جادو نبوده اند اما این را هم می دانسته که آنها خزندگان انسان نما نیستند؟!!!!!!….
      چي شد ؟ فردوسي مي دانسته كه آنها خزندگان انسان نما نيستند؟ از كجا مي دانسته كه خزندگان انسان نمايي هم كه از يافته ها و انگاره هاي سده ي بيستمي ما مي باشند در كارند و در ميان ما مي زيوند كه ديوان از آنها نيستند؟آن هم در بيش از هزار سال پيش؟؟؟ از كجاي نوشته هاي من به يك چنين برداشت خنده داري رسيديد دوست گرامي؟
      من هرگز به دنبال ريشخند يا اهانت به هيچ كسي نبوده و نيستم و اگر نوشته هاي مرا به حساب رك بودن و روراستي دلسوزانه ي من بگذاريد در مي يابيد كه اين برداشتهاي نادرست كساني چون شما به دنبال ناديده گرفتن همان اندرز هميشگي من است كه در بالا ازآن سخن به ميان آمد …
      درباره ساسانيان و دستاويز و ريشه هاي فروپاشي شاهنشاهي آنان نيز سخن بسيار است كه در آينده از آن بسيار خواهيم گفت و نوشت و اين كار به همين سادگي ها هم كه شما مي انديشيد نيست چون با كلكسيوني از پارادوكسها در اين زمينه روبرو هستيم . …تازه اين آغاز راه است

  12. در مورد بخش اول این مطلب نیز پرسشی از شما در جایگاه ویراستارش دارم. آنجا آمده:
    (فريدون= ثري تئونه ي اوستايي =كه به پارسي مي شود دارنده ي 3 سه توانايي=THREE TAONA)

    تنها منبعی که به این شکل این واژه را ریشه شناسی کرده، گویا ذبیح بهروز است و از پژوهشگران امروزی مهرداد بهار در پژوهشی در اساطیر ایران (نشر آگه، پاپ نهم، ص 191) آن را نامی اوستایی با معنایی ناروشن می داند. جلال الدین کزازی در نامه ی باستان در توضیح بیت 642 شاهنامه آن را به معنای سوم و سوم کس می آورد. جلیل دوستخواه در اوستا کهن ترین سرودها و متن های ایرانی (انتشارات مروارید چاپ دهم) جلد دوم ص 1025 معنایی برای آن ذکر نمی کند و نظر دارمستتر را نقل می کند که او را با ثریت نخستین پزشک یکی می داند.
    لطفا چنان چه از منبع ریشه شناسی نویسنده آگاهی دارید، نام ببرید، تا بدانم جز مرحوم ذبیح بهروز کدام منبع تئونه اوستایی با توان فارسی یکی گرفته، که جلیل دوستخواه و جلالا الدین کزازی و (استاد فقید)مهرداد بهار از آن بی بهره بوده اند.
    پرسش دیگرم این است که چرا شما و نویسنده خود را از ذکر منبع بی نیاز می دانید.

    سپاس

    • پاسخ پرسش شما در اين زمينه را ميتوان از ديدگاههاي بسياري و راستاهاي گوناگوني بررسي كرد دوست گرامي …
      اين بخش از نوشته هاي آقاي ايزدپناهي نيست و من آن را به عنوان پيوست ستاره دار به آنها افزوده ام و اما در باره پرسش شما بايسد بگويم چنانكه در زمينه ي داستان پر كشاكش دهاك و فريدون و نيز در يكي از ديدگاههاي پاسخگرانه ام نوشته انم در اين رزمنامه با سه گانه هاي گوناگوني روبرو هستيم. كه يكي همين سه گانه نمادين و رمزپردازي اين نماد ها درباره ي فريدون است كه مي تواند با عنوان سه نيروي جادويي و يا مينوي كه مي بايست دارنده ي آن با كمك آن سه نيرو بر فرمانرواي سه سر آژي دهاكه نيرومند پيروز ميشد نيز بررسي شود. اين سه گانه پر رمز وراز را خود استاد حضوري نيز در كتاب سرنوشت يك شمن در بخشهايي از كتاب به گونه اي بسيار فراگير بررسي كرده اند براي نمونه سه گانه هايي همانند اين در ميان هنديان يا سكاها و …
      درباره استاد بهروز نيز رازهاي مگوي بسياري در ميان است . شايد كساني چون او و فرزانگاني چون پروفسور عباس شوشتري(مهرين)و استاد حبيبالله نوبخت شيرازي را بايد از دانشمنداني به شمار آورد كه همچون كوه يخي كه در ميان درياي دانش روان اند تنها يك سوم انها از آب بيرون است و ديده مي شود و دو سوم انها زير اين درياي بزرگ پوشيده مانده است . براي نمونه به اين بلخش از دانشنامه ي اسلاميكا كه خودتان لينك دادين بنگريد :
      *
      بهروز به خاورشناسان و تحقیقات آنان دربارة ایران بدبین و از جمله نخستین کسانی بود که در مقابل اندیشه های آنان پایداری می نمود (حصوری ، ص 188). بر همین اساس ، و نیز برحسب گمان ورزیهایی که از ملی گرایی افراطی او سرچشمه گرفته بود، بر آن بود که اسکندر مقدونی در تاریخ وجود نداشته ، و انجیل سخنان «مهر» است ؛ و هر چه شرق شناسان در این خصوص نوشته اند، قصد توهین به ایرانی و محو آثار و تأثیر فرهنگ ایرانی را داشته اند. این سخنان او باعث تخطئة عقاید او از سوی دیگران می شد (همان ، ص 187؛ قس افشار، همانجا). تعصّب او دربارة پیشینة ایران باستان باعث شد که در نوشته هایش راجع به تاریخ و گاهشماری ، مطالبی غیرعلمی بیان کند، نظیر اینکه «الفبا» نخست 35قرن پیش از میلاد، در ایران ، و سپس توسط زرتشت در سدة هفدهم پیش از میلاد، اختراع شد (ذبیح بهروز، 1325 ش ، ص 136)؛ و چون زرتشت منجّم بود، نخستین رصدهای نجومی و حسابهای تقویمی نیز از اختراعات اوست (همو، 1331 ش ، ص 126). در همان دوران ، مجتبی مینوی با امضای علینقی استرآبادی ، نقدی تند بر کتاب تقویم و تاریخ در ایران او نوشت که در مجلة یغما منتشر شد (رجوع کنید به مینوی ، ص 547 ـ554).
      *
      نويسنده اين بخش به خوبي به بخشي از نكته هاي پيچيده ي زندگي استاد بهروز به درستي ياد كرده و نوشته و بنده هم ميدانم كه درست مي باشد . نكته ها و رويدادهايي كه او را تا مرز تنها شدن و گوشه نشين و منزوي شدن نيز پيش برد؟!!!!
      اما با افسوس بايد بگويم كه نويسنده اسلاميكا و شايد كمتر كسي باشد كه به خوبي آگاه باشد كه بر استاد بهروز چه گذشت كه اينگونه شد ؟ و اين ديدگاههاي شگرف و شگفت و باورنكردني را از كجا به دست ما رسانيد ؟
      من در اين زمينه نيز بسيار جستجو كردم و كمتر يافتم تا اينكه از يكي از دوستان و شاگردان نزديك ايشان شنيدم كه اين دگرگوني بزرگ و. ديدگاههاي رستاخيز گونه وانقلابي بزرگ پس از دستيابي ايشان به گنجينه اي بزرگ از نسخه هاي باستاني كشورمان در اروپا و آمريكا و بررسي آنهارخ داد كه داستاني بس دراز دارد و شنيدني كه اگر ايشان آن پروانه (اجازه)ي آنن را به من بدهم در همين سايت آنرا باز گو خواهم كرد . داستاني كه استاد بهروز پس از روزگاري درازمهر خاموشي خود را در اين زمينه شكست و آن را براي اين سرور گرامي كه از شاگردان استادبهروز و نيز استاد بيرشك نيز بود و زمينه ي كاري ايشان در زمينه ي اخترباستانشناسي و گاهشماري هاي باستاني مي باشد بازگو كرد .

  13. دانشنامه ی اسلامیکا (http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=2261) در مورد ذبیح منصور نوشته:

    نظریات او در مبحث اشتقاق طبیعی در زبان فارسی ، کمابیش مصیب است ، اما در مباحث معناشناسی و شناخت ریشه های لغات ، گاه مطالبی غیر علمی بیان می کند.

  14. سخنم روشن و رسا بود و دارندگان گوش های شنوا شنیدند. چه بگویم به نویسنده ی این کامنت که شما باشید:

    «سپاسگذارم از كامنت پربارتان
    دوست گرامي خواستم كه گوشزدي كوچك داشته باشم و اميدوارم كه در پزوهشهايتان اين را همواره پيش رو و در انديشه داشته باشيد و ان اينكه نژاد سامي كه از دو شاخه ي عربي و عبري برآمده اند همواره در دشمني و كيني تاريخي و باستاني با نژاد آرين بود ه ند كه اين كين و دشمني تا به امروزه نيز دنبال شده است و از ريشه هاي بزرگ جنگ جهاني دوم يكي همين است كه بسيار جاي پژوهش و كاوش دارد»

    پس از این همه رنج بشری برای رهایی از بیماری نژادپرستی در قرن بیستم و بیست و یکم، کارمان به کجا رسیده؟ شما را نمی دانم، من در میان عرب ها، ایرانی ها، اروپایی ها، امریکایی ها دوستانی دارم از نژادهای گوناگون، با خواندن این کامنت شما عرق شرم بر پیشانی ام جاری شد.

    «استاد»، پاسخ پرسش آخرم را هم ندادید، تا به پرسش‌های بی پاسخ پیشینم بپیوندد که لای اظهار فضل پیدا و پنهانتان و نثر مشوشتان گم شدند؛ پرسیده بودم چرا خود را از ذکر منبع بی نیاز می دانید، که پاسخش احتمالا خوداستاددانی شما باشد، چنان که خودتان هم در پاسخ من پیش تر گفته اید.

    دیگر این که فرموده اید:
    «دوست گرامي شما نه تنها اندرز هميشگي مرا كه همان ناشدني بودن واكاوي و بررسي و تفسير و توضيح روزانه ها و زندگي مردمان باستان بر پايه گزاره هاي و انگاره هاي نوين و مدرن امروزي است را ناديدن گرفته…»

    پرسش من این است که مگر انگاره های چند هزار سال پیش ایرانیان در اختیار من و شما هست که از دیدگا ه های منطقی و خردمندانه ی امروزی نظیر تلاش های استاد علی حصوری روگردان شویم و دنیا را با آن بنگریم؟ تای رسیدن به آن دیدگاه ها با چه ابزاری پیش برویم؟ شما که حتی خرد و منطق را هم یافته ی نوین و نگاه مدرن می دانید و همه را به یک چوب می رانید. با چیزی که هنوز نداریم چطور به دنیا بنگریم؟ که البته گویا شما از مدعیان برخورداری از آن دیدگاه ها هستید؛ زهی سعادت، التماس دعا.
    آیا نقدی بر دیدگا‌ه‌های پیشینیان ما وارد نیست؟ هر چه بوده صفا و راستی بوده؟ موبدی دست در کتابی نبرده و متوهمی چیزی از خود بر آن ها نیفزوده و ادعایی نکرده؟ به نظرتان این نگاه دربست پذیرنده به گذشته ساده لوحانه و کودکانه نیست؟ چطور است که ابتدایی ترین دیدگاه های مدرن امروزی راهم تاب نمی آورید؟ اسم این تحجر است یا پژوهش؟

    • دوست گرامي در بخش نخست اين كامنتتان هم چيزي براي گفتن نداشتين …. زيرا با خواندن آن به ياد كتاب رنج هاي بشري آقاي مرادي غياث آبادي افتادم و ديدگاههاي او در اين زمينه همين و بس
      از سوي ديگر بايد بدانيم كه دوستي شما با چند تن از مردمان عربي و غربي و نشخوار ديدگاههاي كساني چون آقاي مرادي و از اين دست سخنان شاعرانه و احساسي درباره مسئله نژادي كه انسان را بيشتر به ياد افاضات نظريه پردازان بي وطن و جهان وطن مي اندازد نيز به هيچ روي نمي تواند خط بطلان بر روي واقعيتهاي دامنه دار تاريخي كه تا امروزه نيز دنبال مي شود كشد و به حل اين مساله ي تاريخي كمكي كند هر چند كساني چون شما با دلخوش كردن به اين مصاديق و مثالهايي از اين دست كه همگي قياس مع الفارق اند تلاش مي كيد كه مانند كبك سر خود را زير برف كرده و چشم خود را به چنين واقعيتهايي ببنديد و متاسفانه بايد بگويم كه در اين سو(=سرزمين ما) كساني كه چون شما مي انديشند اندك هم نيستند و بسيارند اما در جبهه ي مقابل وضع بسيار متفاوت است…..براي نمونه اگر يكي از اين عربها را كه بسياري از ايرانيان حتي تا فردوسي بزرگ آنها را شير شتر خوار و سوسمارخوار ناميده را تا حد مرگ تهديد كني كه نام يكي از فرزندان خود را يك نام ايراني يا آريايي نهد هرگز نمي پذيرد و هر آينه خواهد خواست كه بميرد تا اين كه اين ننگ را بپذيرد.؟! اگر باور نداريد از يكي از اين دوستان عرب خود اين موضوع را جويا شويد ….البته بايد يادآور شوم كه حساب هم ميهنان عرب زبان يا همان عرب هاي ايراني را بايد از آنها جدا كرد و آرمان من از اين عرب كه گفتم عرب هاي بيگانه اي هستند كه در كشورهاي خاور ميانه زندگي مي كنند . براي نمونه همين شيخ نشينهاي كرانه ي خليج پارس
      البته مي دانم كه سخن گفتن در اين زمينه ها باشما و كساني با اين شيوه ي انديشه ….ژاژ خاييدن است و آب در هاون كوبيدن….
      براي پرسشي هم كه پرسيديد بايد بگويم كه من شما را به درستي راهنمايي كردم ….باور كنيد بعضي وقتها شك مي كنم كه شما از خوانندگان مطالب وبلاگ باشيد….بار ها گفته ام يا كم ئقتين يا كلا از مرحله پرت ….
      نماد هاي سه گانه(تثليثي) و رمزگشايي آنها به مجالي بيشتر از اندازه ي يك كامنت نياز دارد و من شما را به مطالبي كه رامتين گرامي دز اين زمينه در وبلاگ نوشته اند رهنمون مي شوم و نيز به همان كتاب كه شما و نيز بنده به نويسنده اش ارادت داريم و اميدوارم كه روزي بتوانم در اين زمينه نيز پژوهشهاي خود را با خوانندگان سايت در ميان نهم. اين نماد پردازي سه گانه اي(تثليثي) در فرهنگ اييني ايران باستان بسيار ديرين مي باشد به ديرينگي آفرينش زيرا نخستين نماد از اين دست را در داستان افرينش ايراني مي توان در سامانه ي مينوي اهورامزدا يا آفريدگار جهان به عنوان ستون يا نماد پايه و مياني با دو گوهر همزاد(مينوان افزاينده و كاهنده= سپنتامينيو و انگره مي نيو) به عنوان آفريدگان او و دو نماد پيراموني اين سه گانه ايراني يافت

  15. آخر این که، شما که با نویسنده ی مقاله ی اسلامیکا جناب پرویز اذکایی هم عقایده اید، در مورد ذبیح بهروز هم حرف بر سر دانش ریشه شناسی ایشان بود، وگرنه ایشان بی تردید فضایلی هم داشته اند، که ربطی به دانش ریشه شناسی ندارد.

    • متفاوت بودن دانش ريشه شناسي استاد بهروز در پي فرايندي بس شگرف كه براو ودر هنگام انجام كارهاي كاوشگرانه اش گذشت روي داد و دستيابي ايشان و دسترسي او به منابع دست اولي كه اگر فرد ياد شده اي كه همه ي اين داستان را براي من بازگو كرد رواديد بازگو كردن آن را به من بدهد آن را براي خوانندگان سايت خواهم نوشت . و در اين زمينه مي توانم بگويم كه من خود اين داستان را دربست و چشم و گوش بسته نپذيرزفته ام و از آن رو به آن باور دارم كه درست در گوشه ي ديگر جهان به كارهاي پژوهشي كساني(همچون پروفسور ادموند بردوزيكلي كه از او در بخش زبان رمزي اوستا از او ياد شد) رسيدم كه درست باور هاي استاد بهروز را با زباني ديگر در نوشته هاي خود آورده بودند بي آنكه هيچ پيوند و دوستي و رابطه اي با استاد بهروز داشته باشند يا حتي نامي از او شنيده باشند . من اين نكته ي مهمي را كه به آن رسيدم نيز با فرد ياد شده در ميان نهادم و ايشان نيز ديدگاه مرا گواهي كردند و افزون بر اين همراستا با ديدگاه من فرمودند كه اين قضيه ي شگفت آور و در نگاه نخست باور نكردني تنها مي تواند گوياي اين باشد كه هر دو استاد پژوهشگر ايراني و غربي به يك منبع واحد در اين زمينه دسترسي داشته اند .

  16. و باز فرموده اید:

    «فردوسي مي دانسته كه آنها خزندگان انسان نما نيستند؟ از كجا مي دانسته كه خزندگان انسان نمايي هم كه از يافته ها و انگاره هاي سده ي بيستمي ما مي باشند در كارند و در ميان ما مي زيوند كه ديوان از آنها نيستند؟آن هم در بيش از هزار سال پيش؟؟؟ از كجاي نوشته هاي من به يك چنين برداشت خنده داري رسيديد دوست گرامي؟»

    بعید می دانم متوجه منظورم نشده باشید، اما مقصود من خرد خداداد فردوسی بود که سده و هزاره نمی شناسد. در ضمن باید از خودتان بپرسید که اگر وجود خزندگان انسان نما دستاورد قرن بیستم است، ایرانیان چند سده پیشتر از فردوسی(فقط چند سده پیش تر) از کجا از وجودشان خبر داشته اند که شما لای متون به جا مانده از آن‌ها پی‌اش می گردید و باوری قرن بیستمی را (فارغ از میزان اعتبار علمی اش و خنده دار بودنش) به اساطیرشان می بندید؟
    اصلاً بر فرض قبول، چه طور است که از میان تمام باورها و دستاوردهای قرن بیستم گذشتگان ما فقط به این یکی باور داشته اند؟ رودر بایستی نکنید، بین همان متون بگردید ببینید برق، انرژی اتمی، اینترنت، زیست شناسی نوین، فیزیک کوانتوم، نظریه ی نسبیت خاص، جدول مندلیف (البته با نام دیگری که ریشه شناسی اش همان جدول مندلیف می شود) پیدا نمی کنید.
    باید بگویم به باور من میراث ایرانیان (چه نیاکان ما باشند و چه به دلیل اختلاط های نژادی پی در ی در تاریخ این سرزمین نیاکان نژادی ما نباشند) راستی است، راستی و پرهیز از دین زدگی و دیگران را به صرف نژاد و آیین از خود راندن. در زمان نصب مجسمه ی کورش در یکی از پارک های استرالیا بزرگی از اهالی آن دیار(قریب به مضمون و به نقل از یکی از شماره های مجله ی بخارا که یادنامه ی استادی بود) گفته بود:
    خرسندیم که مجسمه ی کسی را در این جا نصب می کنیم که توانست مردمی از نژادها و آیین های متفاوت را کنار هم در گستره ای وسیع رهبری کند.

    این دیدگاه را مقایسه کنید با سامی ستیزی امثال شما.

    بد نیست این پاره از نظرم را هم دوباره بخوانید:

    فردوسی بینوا تمام تلاشش را کرد تا تصویری خردمندانه و نو از اساطیر ایران عرضه کند، کاری که شما دارید وارونه اش را انجام می دهید.

    • آقاي محمد باور كنيد به عنوان كسي كه دستكم 70 در صد نوشته هاي پهلوي و پارسي كهن ايرا باستان را بررسي كرده ام فردوسي بينوا ما و شما هنر و شاهكار بزرگش تنها و تهنا اين بوده كه رزمنامه بزرگ ايران باستاني را كه خداينامه نام داشته را به كالبد سروده ي پارسي دري در آورده و آن را به هنر بي همتاي خو اراسته و ويراسته ….چرا اين را مي گويم ؟
      زيرا بخشي از اين رزمنامه ي بزرگ كه به دست ما نرسيده اما در نوشته هاي پهلوي ديگر بخش هايي از آن آمده به همان اندازه كه در سروده هاي شاهنامه ي فردوسي و ديگر شاهنامه ها كه آمده خردمندانه و انديشه پردازانه است . براي آگاهي بيشتر شما اين را نيز بايد بيافزايم كه شاهكار بزرگ استاد فريدون جنيدي در پالايش شاهنامه ي فردوسي و آن بخش هايي كه ديگران پس از فردوسي در درازناي تاريخ به شاهنامه در قالب سروده فردوسي جعل كرده و به ان افزوده اند نيز پيرو همين سنجش سروده هاي شاهنامه اي كه امروزه دردست است با نوشته هاي كهن پهلوي و ترازوي استاد در زمينه نوشته ها و نسخه هاي پهلوي مي باشد
      دوست گرامي در زمينه ي خزندگان انسان نما يا رپتالها نيز باز به همان سروده ي استاد توس باور دارم . من نمي دانم شما چه تصوري از اين انسان نما ها دارين؟و شايد بخشي از اين عدم ادراك مطالب بنده متوجه همين نقيصه باشد . در توضيح همين داستان هم بايد يك بار و براي هميشه بگويم كه :
      رپتايل ها يا دورگه هاي هيبريدي يا هر چه بخواهند آنن را بخوانند و نامگذاري كنند از لحاظ انساني و ويزگي هاي انساني هيچ تفاوتي با ما ندارند و نقيصه ي ادراكي حضرتعالي هم به همين موضوغ بر مي گردد . زيرا برداشت شما از اين نام هيولاهايي سهمناك اما هوشمند و يا دراكولاهايي زشت اما زيرك مي باشد . براي تنوير افكار عمومي به ويژه انديشه ي شما بايد بگويم كه در واقع بسياري از آنها در سنجش با ما زيباتر و دلرباترند و اگر با چشم معمولي و چهره و ريخت ظاهري كسي بخواهد زميني تر بودن من و شما را با آنها بسنجد شما مطمئن باشيد كه در زميني بودن من و شما بيشتر شك وگمان خواهد بود تا آنها !!!! زيرا آنها به ويژه آن دسته كه از دورگه هاي كيهاني مي باشند براي تغيير چهره ي خود كه به فرايند شيپ شيفتينگ نيز مشهور است از فيلترهاي بسيار پيشرفته اي بهره مي برند .براي نمونه و فهم بيشتر اين سخن بنده يه سر بزنيد به سايت يوتيوب و وازگان زير را جستجود كنند :
      reptiliian
      reptilian shapeshifting
      ,…..
      شما در اين زمينه و در اين سايت ويدئوهايي را خواهيد ديد از اين انسان نماها كه بسياري از آنها نيز ور زمره انسانهاي مشهور جهاني به شمار مي آيند كه بنا به دلايلي دوربينها توانسته اند زمانهايي را كه اين سيستم فيلترينگ پيشرفته ي شيپ شيفتينگ از كار افتاده و يا دچار اختلال شده را شكار كنند.

  17. <<دوست گرامي خواستم كه گوشزدي كوچك داشته باشم و اميدوارم كه در پزوهشهايتان اين را همواره پيش رو و در انديشه داشته باشيد و ان اينكه نژاد سامي كه از دو شاخه ي عربي و عبري برآمده اند همواره در دشمني و كيني تاريخي و باستاني با نژاد آرين بود ه ند كه اين كين و دشمني تا به امروزه نيز دنبال شده است و از ريشه هاي بزرگ جنگ جهاني دوم يكي همين است كه بسيار جاي پژوهش و كاوش دارد»

    بنده با این دیدگاه خانم جمشیدی مخالف هستم به این دلیل که بین سامی و عبری فرق زیادی هست .اقوام سامی همیشه با عبرانیان در جنگ بودند (مثل حالا) آنها اغلب بر سر اراضی سرزمین مقدس با هم دیگر می شدند اما علت اصلی دشمنی اختلاف نژادی بود بنی اسرائیل هیچ ارتباط نژادی با سامی ها نداشتند همچنین خود را برتر و بهتر از آنان می دانستند من شما را به کتاب معبد سکوت و کتاب پایان روزها از زکریا سیچین ارجاع می دهم :
    بخشی از کتاب معبد سکوت:
    نام اولیه این قوم اسرائیل بوده است به معنای نژاد کریستال یا نژاد سیدپوست نخستین نژاد بشری که روی زمین سکونت کرد نژاد اولیه ای که تمام نژادهای دیگر از آن ناشی شده اندبه این قوم یا نژاد نام دیگری نیز می دادند که از این قرار بود نژاد نور ناب..در واقع از این واژه بود که لغت نژاد آریایی سرچشمه گرفت.

    بخشی از کتاب پایان روزها -فصل 14:
    در قرن ششم پیش از میلاد قبیله ای ظهور کرد که یونانی ها آنان هخامنشیان خوانده اند این تاریخ دانان اطلاعاتی را ثبت کرده اند از حومه مناطق شمالی که توسط هخامنشیان تصرف و برای خلق امپراتوری جدیدشان استفاده می شده .احتملا آنان را نژاد هندواروپایی فرض کرده اند نام قبیله ای آنها نشات گرفته از نام جدشان هخامنش به معنی مرد خرمند در زبان عبری .حقیقتی که بخشی از مشخصه یهودیان تبعیدی است که جز ده قبیله ای بودند که در منطقه آشوریان دوباره اسکان داده شدند.
    در واقع می توان نتیجه گرفت که آریایی و بنی اسرائیل دو روایت از یک قوم بوده اند و دشمنان آنها مردمان سامی تفاوت زیادی با آنان داشته اند .در حال حاضر یک تئوری به نام نوردیک-اسرائیلیسم وجود دارد که مردمان نوردیک(آریایی ها) را همان قبایل گمشده بنی اسرائیل می داند اگر منابع بیشتری هم در این زمینه می خواهید می توانید به لینکهای زیر رجوع کنید:
    http://en.wikipedia.org/wiki/Nordic_Israelism
    http://www.nordiskisrael.dk/index.html
    لازم به ذکر است این نظریه در کشورهای شمال اروپا طرفداران زیادی از جمله خاندان سلطنتی بریتانیا را دارد

    • دوست من جنا ب علي گرامي با درود بر شما بسيار نيازمند ياري انديشگي شما در اين زمينه هستم در اين برهوت انديشه پروري و خردورزي…
      در پاسخ به ديدگاه شما هم بايد بگويم كه اين تئوري هم نياز به چكش كاري بسيار فراوان دارد و هر چند كساني چون شادروان استاد سيچين كه از يهوديان روسي تبار بود و به هر دو فرهنگ آريايي و عبري بسيار علاقه داشت و اين داستان مهرورزي او به ويژه به فرهنگ آريايي در كارهاي او آشكارا پيداست اما با اين همه چنان كه پيش از اين نيز به ئآقاي محمد نيز در اين سايت در كامنتي گفتم همه اين چيزها و مسايل چيزي از واقعيات و روند تاريخي روزگاران گذشته و كارهاي يهوديان كه هماهنگ با ديگر اقوام سامي در آريايي ستيزي بوده را نمي كاهد و نمي تواند بپوشاند گذشته از همريشگي زبانهاي عربي با عبري كه نمي توان از آن چشم پوشي كرد (زيرا زبان دستكم يكي از اين فاكتور هاي سنجش تاريخي در اين زمينه است) به واقعيتهاي ديگري چون بازتوليد دين هاي سامي-عبراني پس از عهد عتيق كه دست يهود در آنه هابسيار آشكار است در قالب زبان ها و فرهنگهاي تازه تر (اشكال لاتيني اين اديان در عهد جديد و انجيل ها و ….) در رويارويي و دشمني آشكاربا گسترش آيين هاي ناب ايراني مزدايسم در خاور زمين و ميتراييسم در باختر و اروپا ي روم باستان بود كه جايگزين دينهاي هلني يوناني شده بود و مي رفت كه تبديل به اييني جهانگير و دستكم فراگير در غرب باستان شود….كه با افسوس بايد بگويم كه به دنبال دشمني اين دشمنان دوست نما كه گرگهايي در پوستين ميش هستند نشد و نشد و….
      سخن و نوشتني در اين زمينه بسيار دارم دوست گرامي
      از سوي ديگر نبايد فراموش كنيم كه كانون هاي بنيادين اين برادران عبراني ما ؟؟!!! بيشتر در سرزمين هاي عرب نشين حجاز (يثرب) بوده كه در هم فرهنگي و همريشگي ژرفي با فرهنگ هاي عربي بودند و يكي از بزرگترين دژهاي انها كه خيبر نام داشت در همين سرزمين ساخته شده بود و نيز همزيستي و همگني اين عبراني ها در سرزمينهاي سامي نشين ميانرودان كه به ويژه در زمينه ي بازتوليد دينهاي جديدتر سامي كه تنها ترجمه هاي نويني به زبانهاي ديگر از عهد عتيق مي باشند همگي جاي بررسي بيشتر دارد .

  18. به راستی سپاس که آن چند کلیدواژه ی نایاب و حیاتی را به من که خواننده پر و پا قرص اما منتقد یوفولاو هستم دادید تا «نقیصه ی ادراکی ام» برطرف شود. توصیفات خودتان از این جانوران را که می فرمایید از من و شما به انسان شبیه ترند با ضحاک ماردوش و اژدهاها و دیوهای اساطیر ایران مقایسه کنید تا زحمت پاسخ را از دوش من بردارید.
    پیشنهاد من به خوانندگان مطالب «استاد»جمشیدی فر مطالعه است. برای سنجش درستی ادعاهای ایشان در همین مطلب کافی است به کتاب خود جناب حصوری مراجعه کنید. خرید یک کتاب 3000 تومانی به جایی بر نمی خورد، ناشر کتاب نشر چشمه سفارش اینترنتی هم قبول می کند. موارد اختلاف به قدری چشمگیر است که مطلبشان را به آن ضرب المثل «به شتر گفتند چرا گردنت کج است …»می رساند.
    سبک نگارش و ابا داشتنشان از دادن منبع و ماخذ، ناخنک زدن شتابزده به این جا و آنجای کتاب برای سر هم کردن این مطلب، و تکرار مداوم از مرحله پرتی و خنده دار و نظایر آن در به اصطلاح «پاسخ» نقدهای من هم بماند.
    حرف من بر سر بودن یا نبودن این جانوران نبود، وقتی چیزی از قلمروی دانش کلاسیک خارج می شود، وارد قلمروی دیگری می شود که اسمش چیز دیگری است. اصل حرف من بر سر ربط دادن نسنجیده و نابخردانه ی این جنس مطالب با اساطیر کهن ایران زمین بود، که البته: کو گوش شنوا؟
    مدیر محترم وبلاگ طرح یک ادعا با عدم رعایت استاندارهای مقاله نویسی (که ربطی به جنس ادعا ندارد و صدمه ای به آن نمی زند)راه را بر نقد درست می بندد و نسلی از خوانندگان را تربیت می کند که ساده انگارند و از نخستین مهارت های نقد بی بهره. خواهش می کنم دست کم در مورد این «استاد» گرامی که خودشان را به این استاد و آن استاد می بندند، ازیشان خواهش کنید به پیروی از همان استادان دست کم این ملاک ها را رعایت کنند.

    پیروز باشید.

    • چشم به راه پاسخ كوبتده ي من در ديباچه آينده ام كه نيرنگستان نام دارد باشيد تا برشما و كساني چون شما اين راستي (=حقيقت) آشكار شود كه در اين جهان پر از رنگ ونيرنگ بسياري از اين مسايل آن اندازه هم كه انديشه ي ساده لوحانه ي شما شما مي پندارد ساده نيست و بحش بزرگي از دانش كلاسيك در بيشتر زمينه ها و رشته ها مطالب و مضامين از رده خارجي هستند كه حتي امروزه بسياري از خود دانشمندان غربي به كارايي و كارآمدي انها باور ندارند و در عمل نيز بخش بزرگي از انها را به كناري نهاده اند و دست به كار درانداختن ايده ها و طرحهاي نو و مدرن براي توليد دانشي مدرن تر و كارآمدتر اند و اما با اين همه براي صادرات دانش و فرهنگ خود و به زنجير تحميق و استحمار بستن مردم جهان سوم از اين دست مطالب علمي كه تاريخ انقضاي آنها مدتها است كه به سر آمده بهره مي برند و بيچاره مردم بدبخت كشورهاي جهان سوم كه نه تنها از اين آبشخور گنديده و فاسد شده علمي استفاده كرده كه گاهي با نشخوار چند باره ي آنها در برابر ديگران تفرعن و فخرفروشي هم مي كنند . نمونه و مثال از اين دست هم فراوان دارم:
      بازگشت پزشكي بسيار پيشرفته جهان غرب در زمينه ي داروسازي به سامانه ي داروسازي جهان باستان و اينكه امروزه تلاش مي كنند بيشتر داروهايي را كه در كشورهاي خود در دسترس مردمانشا ن مي گذارند از شالوده داروهاي گياهي يا مواد كانسار(=معدني طبيعي) باشد تا اينكه دراوهاي آنها شيميايي و سنتزي باشد. امروزه اين دسته از داروهاي پيشرفته گياهي و فرايند ساخت آن ها را herb ناميده و دانش داروسازي آنها به گونه اي فزاينده و شتابان به اين سو در حركت است و اما از سوي ديگر بيشتر اقلام صادراتي دارويي آنها همان داروهاي سنتزي و شيميايي بوده كه سالانه ميليونها تن از آنها را به كشورهاي جهان سوم صادر مي كنند و اين در همان راستاي سياست استعماري(كنترل فزاينده ازدياد جمغيت جهان و ….) آنها بوده و در اشلي بزرگتر همين سياست را در زمينه صادرات جنگ افزارهاي از رده خارج و صنايع آلاينده ي آنها و جايگزين كردن آن صنايع با صنايع پيشرفته ي دوستدار محيط زسيت (green 4 invironment) و كارخانه هاي كم مصرف از نظر انرژي و پر بازده و hightechاعمال مي كنند . پس چرا بايد ياور كرد كه در زمينه ي دانش صادراتي(كلاسيك) آنها كه پرستندگان و پريستاران و عاشقاني كور وكر و دلباخته ي ساده لوحي چون شما دارد خلاف اين رويه فراگير و سياست كلي خود عمل كنند؟؟؟؟؟
      دوست گرامي من هرگز خود را در زمينه درياي دانشي كه نياكانمان برايمان به يادگار نهاده اند خود را يك شاگرد واقعي هم نمي دانم چه رسد به يك استاد!!! و هرگز از كنايه زدن هاي بي ربط شما هم در اين زمينه در كامنتهايتان آزرده نمي شوم …. انگار يادتان رفته كه گفتم انساني هستم بسيار شكيبا …..
      متاسفم كه بگويم مثال افرادي چون شما همچون كساني اند كه در ميانه روز و با بودن خورشيد درخشاني كه ساليان سال است از پس پرده هاي نيرنگ باز تاريخ و تاريكي هاي آن به در آمده است چراغ به دست به دنبال آفتاب تيمروز و روشنايي روز مي گردند!!!!!
      آري اسليان سال است كه آواي كلنگ گور دانش جعلي صادراتي كلاسيك طنين انداز شده و به گوش مي رسد…. اما به قول شما كو گوش شنوا ؟؟؟؟؟
      و تازه اين آغاز راه است ….

  19. یاد ناصر پور پیرار افتادم 🙂

  20. نخست این که سرکار خانم جمشیدی فر تمام انتظار من از شما رعایت قواعد کلاسیک مقاله نویسی است. فرقی نمی کند که شما پیروی طب سنتی باشید یا مدرن، وقتی مطلبی می نویسید باید اصول نگارش علمی را رعایت کنید تا سر به صحرای کربلا نگذارید. این که گفتم شما خودتان را «استاد» می دانید نه یک کلمه بیش نه یک کلمه کم، کنایه نیست، مرجعم کامنت خود شما بود.
    در مورد غرب و دانش کلاسیکی هم که برخی از ما دربست آن را پذیرفتیم، باید بگویم، نه تاختن به آن و یک سره مردود دانستنش و نه دربست پذیرفتنش کار بخردانه ای نیست. همین تخت جمشید را باستان شناسان غربی با اهمان دانش کلاسیک باستان شناسی از دل خاک بیرون کشیدن دتا امروز من و شما به داشتنش ببالیم. صدالبته تردیدی نیست که شرق شناسان در بسیاری جاها به خطا رفته اند، اما این کلی گویی ها ربطی به ناتوانی شما در سر هم کردن درست یک مقاله و ناآگاهی‌های بنیادین‌تان در تفسیر اساطیر و نمادهای اساطیری ندارد و سعی نکنید با گرد و خاک کردن من یا هر کس دیگری را گمراه کنید. همین علی حصوری شاگرد برحق ذبیح بهروز بوده، اما دیدگاه هایش به شدت بخردانه و علمی است و تلاش خودش را کرده تا ضحاک تاریخی را از دل ضحاک اساطیری بیرون بکشد، اتفاقا نظریات غربی ها را او و بسیاری دیگر به چالش کشیده اند، البته با کمک همان دانش کلاسیک. برخی شان نظریاتی مثل کوچ آریایی را زیر سوال برده اند. یکی از دوستانم نیز کتابی در این زمینه (شخصیت تاریخی ضحاک)منتشر کرده و نظر دیگری را ابراز داشته که آن هم با قراینی می تواند درست باشد.
    همین نظریه‌ی خزندگان انسان نما (کلیدواژه های اهدایی شما Reptilian Shapshifting,…)هم اگر اشتباه نکنم خاستگاه غربی دارد و خود شما در همین مطلب تلاش کرده اید به صرف این که در گستره ی دانش کلاسیک نمی گنجد، به هر قیمتی آن را به ریش اساطیر شرقی ببندید.
    این از این که معلوم شود فقط من را ساده لوح می دانید یا اصولا نگاهتان به همه همین است.
    اما ناگزیرم چند مورد را روشن کنم:
    قبول دارم که منابعی از ایران زمین به تاراج رفته، که در هیچ موزه ای به صورت رسمی نگهداری نمی شود. از کجا این حرف را می زنم؟ یکی از دوستان نزدیکم خود شاهد یکی از این گنجینه های متون کهن بوده ومیزان شگفتزدگی که در صدایش موج می زد برای پی بردن به عمق فاجعه کافی بود. البته چیزی در مورد خزندگان انسان نما به من نگفت.
    دیگر این که با عقل من و خیلی های دیگر هم جور در نمی آید که انسان ها تنها موجدات ذی شعور و هوشمند هستی باشند. این باور من است، هنوز دلیل و شواهد متقن و خردپسندی برایش نیافته ام.
    تردید ندارم که مرزهای دانش بشری حالا حالاها جا برای دگرگونی و گسترش‌های شگرف دارند و دانش از هر نوعش به منتهای خود نرسیده است و چه بسا روزگار غافلگیریهای بزرگی در آستین داشته باشد که هنوز رو نکرده. تاریخ هم از این قاعد مستثنی نیست.
    این ها که گفتم باور قلبی من است و جز خدای یگانه باکی از کسی ندارم تا مجیز کس بگویم.

    آخر این که، چه نقد دانش کلاسیک از کسی پذیرفته است که بر آن مسلط باشد، پس شما هم ردای فروتنی بر تن کنید، از نقد هر اندازه که بی رحمانه باشد نهراسید و برنیاشوبید، و توانی را که می خواهید صرف کوبیدن این و آن و گرد و خاک بیخودی کنید، صرف آموختن قواعد ابتدایی مقاله نویسی، کمی مطالعه و اندکی مهرورزی به نوع انسان (از هر آیین و نژادی که باشد) و مردمان سرزمین‌تان کنید، حتا اگر هر سال به هم بگویند: سال نوتون مبارک و نه سال نو بر شما خجسته باد.
    خیالتان راحت حقیقت هر زمان رخ بنماید، و از قلم و زبان هر که برآید بی کوردلی به استقبالش خواهم رفت.

    پیروز باشید

    • دانش كلاسيك هر چند كاخي سز به فلك كشيده و پر طمطراق از منطق و فلسفه و بنياد هاي علمي امروزه را دستكم در زمينه ي علوم تجربي بر پا ساخته چندانكه بسياري از دانشهاي پيشرفته و مدرن دستكم در اين زمينه هاي علوم پايه چون شيمي و فيزيك و رياضي و ….. بر بنياد هاي كلاسيسيسم شالوده يافنته و نمو و پيشرفت نموده اما در زمينه ي علوم انساني به ويژه تاريخ كه بخش تئوري ديرين شناسي و باستانشاسي كه بخش عملي و كاربردي آن مي باشد كارنامه ي درخور پذيرشي را از خود (دستكم در زمينه ي ايرانشناسي و تاريخ ايران باستان) به دست ما نداده است . چرا اين را مي گويم ؟
      زيرا اگر كسي به درستي و با ژرف نگري ويژه اي به آن بنگرد و بخواهد دانسته هاي تاريخي خود را بر پايه هاي آن استوار گرداند چنان دچار سردرگمي و گيج شدني خواهد شد كه اگر به دنبال آن به ورته ي مايخولياي مازوخيستي نيافتد بايد بگوييم كه شاهكار كرده است . به هر حال بايد دانست كه در اين زمينه يك جاي كار مي لنگد و بايد زنجيره ي گمشده اي در ميان بايد باشد كه دانشمند تاريخ شناس ما با يافتن آن بتواند سر و ته اين رشته ي تاريخ در هم گسيخته وسزشار از پارادوكس مار را به هم پيوند بزند و تاريخ ما را از اين رنج و كاستي كهنه برهاند .
      از ديدگاه من اين ديدگاه نو و تازه كه بر پايه هشدار هاي باستاني نياكان ما و پيامي كه آنها از خود براي آيندگان براي دور كردن و راندن گزند ها و آسيب هاي اين پديده استوار گريديه است دستكم مي تواند بسياري از افسانه هاي پر افسون تاريخ ما را مي تواند به تاريخي گويا و درس آموز دگرديسي دهد .

  21. بابک ایمانی

    اینجا یک وبسایت سیاسی-اجتماعی نیست که درآن تحت تاثیر آلودگیهائی که دشمنان فضائی بشر می پراکنند افرادبه شکلی تاسف بار بیکدیگر توهین می کنندواینکه خواست ماازاین مطالعات خلاصی وپاک شدن تدریجی ازاین آلودگیهای تحمیلی وناخواسته است،پس حقیقتا حرمت چنین صفحات وخود که درجستجوی حقایقیم راحفظ کنیم وارج بگذاریم———–

    • سپاس از گوشزد به جايتان
      ….اما آقاي بابك بايد همچنين اين را نيز بدانيم كه گاهي براي رهايي از اين پليدي ها و آلودگي هايي كه شما از ان ها به درستي ياد كرديد بايستي از ميان آتش و گذرگاههاي آتشين اما پالاينده گذر كرد
      همچنين ميدانم كه اين وبگاه ارجمند يك وبگاه سياسي – اجتماعي نيست اما شما هم بايد بداني كه اين آلودگي ها همه ي رويه ها و جنبه هابي زندگي مردمان روي زمين (فرهنگي و سياسي و اجتماعي و ….) را به مانند يك بيماري واگيردار را به خود درگير و آلوده كرده است و براي روشن ساختن اين تيرگي ها و تاريكي ها راهي نيست مگر گذشتن از اين ورته هاي سياسي و اجتماعي و …
      دوست گرامي بايد بدانيم كه ما مردمان زميني هستيم با همه ي اين جوانب ….كه بر روي همه ي آنها هم بايستي كار پزوهشي شود ما كه همچون فرشتگان(=مجردات) نيستیم كه جدا و رها از اين رويكردهاي سياسي و اجتماعي و … در مينو(جهاني پاك و بي آلايش) به سر ببريم و بخواهيم كه خود را از اين گونه رويكردها و جدا و بي نياز بدانيم !!!

  22. بابک ایمانی

    خانم جمشیدی،منظورمن انتقادازشمانبود،ضمنا ازشما بابت زحمتی که می کشید ونتایج ترجمه هاوتحقیقاتتون رو درسایت میگذارین قدردان وسپاسگذارم.

  23. به نظر من دم این اقا هادی و زری خانم گرم …….من خیلی خوشم اومد ……باید به جای بحث و جدل جشم سوم را باز کرد …و این حقایق رو دید …..همون جیزی که دشمنان بشریت از جمله همین خزنده ها ازش وحشت دارند…….

  24. واقعیت هاییست که ناگفته مانده بودوشمابابزرگواری خودماراآگاه نمودید.سپاسگذارم.

  25. درود.بسیار زیبا و آموزنده. سپاس از شما

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: