بایگانی روزانه: سپتامبر 26, 2012

معجزه ی دافا : اژدهاهای پرنده

معجزه ی دافا : اژدهاهای پرنده
نویسنده : خانم جینگ لیان

Blue Dragon
بعد از اینکه تمرین تزکیه را شروع کردم ، اژدهاها را می دیدم و همچنین آنها را اطراف خودم احساس می کردم. یکبار که افکار درست می فرستادم خود را یک دائوئیست کوچک احساس کردم که سوار بر اژدهایی ، شیاطین و ارواح پلید را از بین می بردم. اژدهاها دوستان و متحدان من هستند. در اینجا ماجرای خودم و اژدهاها را برایتان تعریف می کنم.
یک بار وقتی چرخ را با گوشهایم گرفته بودم ( تمرین 2 فالون دافا که دو دست در کنار گوشها قرار می گیرد انگار توپی را در کنار گوشهایتان گرفته باشید. تمرین 2 یک مدیتیشن ارام ایستاده است ) . درون ابرها اژدهایی را دیدم که بازی می کرد و برای خودش خوش میگذراند. من بر پشتش پریدم و با شیاطین مبارزه کردم. او خیلی دوست داشتنی بود و بوسیدمش. از او پرسیدم : برادر و خواهر هم داری؟
جوب داد : بله
همان لحظه ابرهای اطرافمان کنار رفتند و تعدادی اژدها نمایان شدند. آنها خیلی مهربان بودند. یک اژدهای سفید کوچک را دیدم و گفتم : من می خواهم سوار آن یکی بشوم.
جواب داد: او خواهر کوچک من است اما گونگ ( انرژی حاصل از تزکیه ) او هنوز آنقدرها کافی نیست.
من اژدهای فیروزه ای بزرگی را دیدم و خواستم که سوار آن بشوم.
او گفت : او برادر بزرگ من است و خیلی زود جوش است از او می ترسم.
من گفتم : باشه پس بیا فقط خودمات دو تایی بازی کنیم.
ما بالای جنگل پرواز کردیم و من گونگم را مستقیما بطرف آن فرستادم . تمام عوامل تاریکی و ارواح فاسد روی درختها مرده و بر زمین افتادند. رفیق اژدهایم هم کمک کرد و همزمان آتشش را روی آنها اسپری کرد.
من در خانه اش مهمانش شدم . ما بالای ابرها در فرم انسانی بودیم. اژدهای کوچک سفید ، کوچولوی ناز بسیار زیبایی بود و اژدهای رفیق من مرد جوان خوش تیپ و قیافه ای بود. خانه ی اژدهاها روی ابرها ساخته شده بود و من فالون بسیار بزرگی را به اندازه ی یک کوه کوچک دیدم که در حیاط خانه ی آنها می چرخید.
از او پرسیدم : شما در مدرسه ی بودا یا دائو تزکیه می کنید؟
پاسخ داد : » البته ما تزکیه کننده فالون دافا هستیم.» عجب سوال احمقانه ای پرسیده بودم!
او گفت » برای ما تزکیه کردن بسیار سخت است. بنابراین به تو کمک می کنیم تا به دافا اعتبار ببخشی و اینچنین فضیلت و تفوای بسیاری کسب می کنیم.»
ما به لبه ی ابرها رفتیم.او ابرها را به کنار زد و به زمین نگاه کرد. زمین بسیار زیبا بود ، با چنان چمنهای سبز-آبی باشکوه و منظره های شگفت انگیز.
اژدهای من گفت » این دنیای انسانی بعد از اینکه پاکسازی جهان توسط فا است. »
وقتی صحبت می کردیم . معلم آمد . برای سلام به استاد زانو زدیم. من نمی توانستم معلم را به وضوح ببینم. معلم بالای سر ما بود و بنظر می رسید دو پرنده بزرگ محافظ در اطرافش بودند.
معلم به اژدها ها گفت » شما همگی باید به او کمک کنید تا در اعتبار بخشی به فا به من کمک کند.» آنها سرشان را به نشانه ی اطاعت تکان دادند.
بعد از اینکه استاد رفت من برگشتم و به آنان نگاه کردم. ناگهان در دلم احساس غرور کردم و فورا آن حس را از بین بردم. در همین هنگام احساس کردم تمام بدنم داشت ذوب می شد . دستها ، بازوها ، بدن و همهی وجودم . من رفته بودم و در میان ابرها بودم . احساس گرمی و نرمی و سبکی و مخملی بودن داشتم. وای ! چه راحت ! و فقط تمرینم را کامل کردم و از حالت سکون خارج شدم.
ترجمه شده از :  http://www.pureinsight.org/node/4910

پ . ن : با تشکر فراوان از الهام عزیز برای ارسال این مطلب.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com  مجاز می باشد.

ایمیل  وبلاگ BLOG.UFOLOVE@YAHOO.COM

صفحه فیسبوک دنیای اسرارآمیز

http://www.facebook.com/BLOG.UFOLOVE

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: