اثر انگشت خدایان – بخش دوم , حبابهای دریا – پرو و بولیوی – قسمت 7


قسمت 7

پس آیا آنان غول بوده اند؟

کمی بعد از ساعت شش صبح قطار کوچک به حرکت افتاد و به صعود آرام از کناره شیب دار دره ی کازکو پرداخت. خطوط باریک راه آهن به شکل حرف Z کشیده شده بود. ما در طول خط افقی تحتانی Z حرکت کردیم، سپس به خط مورب رو به بالای Z تغییر مسیر دادیم، و مجددا با چرخشی دیگر به محور افقی بالایی رسیدیم – و همینطور تا آخر، با توقف ها و حرکت کردن های متعدد، راهی را پی گرفتیم که در انتها ما را به شهر باستانی در آن ارتفاعات می رساند. زیر نور مروارید فام آسمان در حال طلوع، دیوارهای اینکاها و قصرهای مستعمراتی، کوچه های باریک، ارگ سانتو دومینگو که بر بالای ویرانه های معبد ویراکوچا چمباتمه زده، همگی به نظر روح مانند و سوررئال (فراواقعی) می رسیدند. بافتی رویایی از لامپهای برقی همچنان خیابانها را مزین می ساخت، لایه ای از مه رقیق سطح زمین را پوشانده بود و دود اجاقهای خانگی از درون دودکش هایی که بر بالای سقفهای شیب دار خانه های کوچک و بیشمار کازکو به چشم می خوردند، بیرون می زد.

نهایتاً قطار ما به کازکو پشت کرد و ما برای لحظاتی در مسیر مستقیمی که به سمت شمال غرب کشیده شده بود به راه خود به سمت مقصدمان ادامه دادیم: ماچو پیچو (Machu Picchu) ، شهر گمشده ی اینکاها، تقریبا 130 کیلومتر یا حدود 3 ساعت با ما فاصله داشت. خواستم کمی کتاب بخوانم اما حرکت الاکلنگی قطار مرا لول کرده بود، کتاب را کنار گذاشتم و به جای آن سعی کردم کمی بخوابم. پنجاه دقیقه بعد بیدار شدم و خود را در حال گذر از درون یک تابلوی نقاشی یافتم. منظره ی پیش زمینه که با نور خورشید درخشان شده بود، مرکب بود از چمن زار مسطح سر سبزی که با تکه های یخ در حال ذوب شدن نم دار شده بود و این چمن زار در دو طرف دهکده ای عریض و طویل کشیده شده بود.

در میان منظره ی پیش رویم، مرتعی بزرگ قرار داشت که با بوته های رنگارنگ خال دار شده بود و درون آن تعداد زیادی گاو سیاه و سفید در حال چرا بودند. نزدیک آنجا تعدادی خانه های پراکنده به چشم می خوردند که در کنار هریک از آنها سرخسپوستان کوئچویا (Quechua) دیده می شدند که کلیجه (لباس مردم آمریکای جنوبی) بر تن و کلاهی رنگارنگ از پشم بر سر داشتند. کمی دورتر سایه ای بزرگ از درختان صنوبر و اوکالیپتوس بر زمین گسترده شده بود. چشمانم بلندای دو کوه سر سبز مرتفع را تعقیب نمود، که در ارتفاع چین خورده و از هم جدا می شدند و هریک به قله ی خود می رسید.

فرو فرستادن غولها   

با بی میلی تمام دوباره شروع به مطالعه کردم. می خواستم نگاهی دقیق تر به برخی از ارتباطات ظن برانگیزی بیاندازم که فکر می کردم حضور ناگهانی ویراکوچا را به افسانه ی سیل بزرگ که در رسومات اینکاها و دیگر مردمان آند نقل شده، ربط می دهند.

پیش رویم پاراگرافی از کتاب «تاریخ طبیعی و اخلاقی سرخپوستان» (Natural and Moral History of the Indies) نوشته ی خوزه د آکوستا (Jose de Acosta) قرار داشت که در آن، کشیش محقق «آنچه خود سرخپوستان درباره چگونگی آغازشان گزارش داده اند» را مطرح نموده است:

آنان اشاره ای مهم به سیلی بزرگ می کنند، که در سرزمینهایشان رخ داد… سرخپوستان نقل می کنند که تمامی نوع بشر در این سیل عظیم غرق شدند، و آنان گزارش می کنند که از دریاچه ی تیتیکاکا «یک ویراکوچا» بیرون آمد، کسی که در تیاهوانکو (Tiahuanco) اقامت گزید، جایی که امروزه بقایای ساختمانهای بسیار کهن و غریب در آن به چشم می خورد، و ازآنجا او به کازکو آمد، پس از پی آن بشریت شروع به تزاید نمود…

در ذهنم به خاطر سپردم که در آینده حتماً درباره دریاچه تیتیکاکا و شهر مرموز تیاهوانکو بیشتر تحقیق کنم، و سپس پاراگراف زیر را خواندم که یک افسانه ی متعلق به کازکو را به اختصار شرح می داد:

به دلیل جرمی که هیچگاه عنوان نشد چه بوده است مردمی که در دوران بس کهن می زیستند به دست آفریننده نابود شدند… در یک سیل بزرگ. پس از خاتمه ی سیل، آفریننده از دورن دریاچه تیتیکاکا نمایان شد. سپس او خورشید و ماه و ستارگان را آفرید. بعد از آن، او جمعیت انسان را بر روی زمین دوباره احیا کرد…

در افسانه ای دیگر نقل شده:

خداخالق بزرگ، ویراکوچا، تصمیم گرفت تا دنیایی بنا نماید که انسان در آن زندگی کند. ابتدا او زمین و آسمان را آفرید. سپس او شروع کرد به ساختن مردمی که در آن (دنیا) زندگی کنند، (لذا) از سنگهای بزرگ مجسمه هایی به شکل غول تراشید و سپس زنده شان کرد. اول همه چیز بر وفق مراد بود اما بعد از گذشت مدتی در بین غولها منازعاتی درگرفت و از کار کردن سر باز زدند. ویراکوچا تصمیم به نابودی آنان گرفت. برخی را دوباره به سنگ بدل کرد… مابقی را نیز در سیل بزرگ غوطه ور ساخت.              

البته، نظریه های بسیار مشابهی را می توان در منابع کاملاً غیر مرتبط با سرخپوستان یافت، مثل عهد عتیق یهودیان. برای مثال، در باب ششم از سِفر پیدایش، که نقل می کند خدای عبریان از خلقت خود ناخورسند بود و تصمیم به نابودی شان گرفت، من همیشه فریفته ی این موضوع بودم که این کتاب از جمله معدود منابعی است که به دوران فراموش شده ی قبل از سیل بزرگ اشاره دارد. مطابق آنچه که در این روایت با زبانی رمزآمیز نقل شده است، «در آن روزگار غولهایی در زمین می زیستند…».  آیا امکان دارد که «غولهای» مدفون در سرزمینهای منتسب به کتاب مقدس در خاور میانه به نحوی نادیده با «غولهایی» که حضور تاریخی شان در تار و پود ساکنان آمریکایی ما قبل کلمبیایی ها تنیده شده است ربط داشته باشند؟ این حقیقت که هر دوی منابع یهودی و پرویی در جزییات بیشتری با هم مشابهند، مثلاٌ اینکه هر دو نقل می کنند که یک رب النوع خشمگین سیلی فاجعه بار را بر سر جهانی گناهکار و نافرمان نازل می کند، بر عمق این معما می افزاید.

در بین یک بغل اسنادی که من مهیا کرده بودم چشمم به نقل قولی از اینکاها درباره سیل بزرگ خورد که در Relacion de las fabulas y ritos de los Yngas نوشته پدر مولینا آورده شده بود:

در طول حیات مانکو کاپاک، کسی که اولین اینکا بوده است، و از او بود که آنان خود را فرزندان خورشید خواندند و از او بود که آیین پرستش خورشید نشات گرفت، داستانی مفصل از سیل بزرگ نقل گردید. آنان می گویند که طی این سیل تمامی گونه های انسان از میان رفتند و همه چیز را به نحوی آفرید که آب بتواند تمامی آنرا بپوشاند حتی قله کوههای مرتفع جهان را. هیچ جانداری نجات نیافت به جز یک مرد و یک زن که دورن یک جعبه پناه گرفته بودند و، وقتی آبها فروگذاشتند، باد آن دو را باخود حمل کرد… تا تیاهوانکو (جاییکه) آفریننده شروع به ازدیاد مردم و ملتی نمود که در آنجا ساکن بودند…

گارسیلاسو دلاوگا، پسر یک نجیب زاده ی اسپانیایی و یک بانوی سلطنتی اینکا، به واسطه ی کتاب Royal Commentaries of the Incas برایم آشنا و شناخته شده بود. او را بعنوان یک مورخ قابل اطمینان می شناسند که آداب و رسوم مردم مادری اش را به ثبت رسانید و این کار را در همان اوایل دوران فتح پرو در قرن شانزدهم به انجام رساند که هنوز آداب و رسوم اینکاها با نفوذ خارجیان آغشته نشده بود. او نیز آنچه را که به عینه یک باور عمیق جهانی بوده است را تایید می کند: «پس از آنکه آبهای سیل عظیم فرو نشستند، مردی مصمم در سرزمین تیاهوانکو پدیدار شد…».

آن مرد ویراکوچا بوده است. پوشیده در ردای خود، در سیما قوی و عالی نسَب بود و او در طول سرزمینهای خطرناک با اطمینانی بی تردید گام می نهاد. او معجزه ی شفا دادن را می دانست و می توانست آتش را از ملکوت فرا بخواند. برای سرخپوستان او آنطور جلوه می کرد که گویی از ناکجا سر بر آورده است.

سنن کهن

اینک ما دو ساعت تا ماچو پیچو فاصله داشتیم و پانورامای (تصویر نقاشی شده ی عریض از مناظر) پیش روی من تغییر کرده بود. کوههای ستبر سیاه رنگ، که بر فرازشان برفی باقی نمانده بود تا نور خورشید را بازتاب دهند، مانند برج تیره ای بر بالای سرمان قرار داشتند و به نظر می رسید که ما از درون مجرایی صخره ای که در انتهای یک دره ی باریک پوشیده از سایه های تیره قرار داشت گذر می کردیم. هوا سرد بود و پاهای من نیز همینطور. کمی بر خود لرزیدم و دوباره شروع به خواندن کردم.

در میان افسانه های سر در گم کننده که به مانند تار عنکبوت به هم پیچیده شده بودند یک چیز برایم واضح بود، این افسانه ها و اسطوره ها که یکدیگر را تکمیل می کنند در پاره ای موارد ناقض یکدیگر نیز هستند. تمامی محققین موافق بودند که اینکاها رسومات بسیاری از مردم متمدن مختلفی که آنان (اینکاها) در طول سالهای توسعه و پیشرفت امپراطوری گسترده شان به زیر کنترل و نفوذ خود کشانده بودند را قرض گرفته، جذب کردند و به نسلهای آتی انتقال دادند. با این نگاه، نتیجه مباحث تاریخی بر سر قدمت خود اینکاها هر چه باشد، هیچ کس نمی تواند نقش آنان بعنوان انتقال دهندگان نظامهای اعتقادی مربوط به تمامی فرهنگهای باستانی بزرگ-مربوط به نواحی ساحلی و کوهستانی، شناخته شده و ناشناخته- که بر حضور آنان مقدم بوده اند را منکر شود.

و چه کسی می تواند بگوید چه تمدنی احتمالاً در پرو وجود داشته آنهم در دورانی از تاریخ که تاکنون کشف نشده است؟ هر ساله باستاشناسان به یافته های جدیدی پی می برند که افق دید ما را به سوی گذشته هرچه عمیق تر می کنند. پس چرا آنان نمی توانند یک روز به شواهدی از نژادی تمدن ساز دست یابند که در تاریخ مردم آند رخنه کرده و در دورانی بس قدیم می زیستند، کسانی که از فراسوی دریاها آمدند و پس از اتمام کارهایشان دوباره عزیمت کرده و رفتنه اند؟ به نظر من این آنچیزی بود که افسانه ها بازگو می کنند، افسانه هایی که خاطره ی انسان/خدا ویراکوچا را جاودانه می کنند، ویراکوچایی که در طول راه های دوگانه ی آند (کوهستانی و ساحلی) گام می زد و هرکجا که میرفت معجزه ای می کرد:

شخص ویراکوچا به اتفاق دو تن از دستیارانش، به شمال سفر کردند…او به بالای رشته کوهها سفر کرد، یکی از دستیارانش به سمت ساحل رفت، و دیگری به سمت حاشیه ی شرقی جنگل … آفریننده به سمت آرکوس (Urcos) ادامه مسیر داد، در نزدیکی کازکو، جایی که او به جمعیت آینده دستور داد تا از کوه بیرون آیند. او از کازکو بازدید کرد و سپس به مقصد اکوادور راه شمال را پیش گرفت. آنجا، در استان ساحلی مانتا، او مردم خود را ترک گفت و، بر امواج گام نهاد و در طول اقیانوس ناپدید شد.

در هرکجا که یادی از آن غریبه که نامش «حبابهای دریا» بود به میان می آید همیشه لحظه تلخ وداع نیز در انتهای آن روایت نقل شده است:

ویراکوچا به راه خود می رفت، نژادهای بشر را خطاب می کرد … وقتی که به ناحیه ی پورتو ویژو آمد او توسط هوادارانش همراهی می شد که پیش تر آنان را به منظور انجام اموری به دیگر نقاط گسیل داشته بود، و آنگاه آنان به او پیوستند، او به همراه آنان به دریا زد و آنان گفتند که او و مردمش به همان راحتی که در خشکی گذر می کردند بر آب گام نهاده و رفتند.

همیشه این وداع تلخ به چشم می خورد… و نشانه هایی از علم و جادو نیز.

 

کپسول زمان          

بیرون از پنجره قطار چیزهایی در حال رخ دادن بود. در سمت چپم، می توانستم رود اوروبامبا را ببینم که از سیاهی آب ورم کرده به نظر می رسید. این رود انشعابی از آمازون بوده و همواره برای اینکاها مقدس قلمداد می شده است. دمای هوا به نحو قابل احساسی گرمتر شد: ما به ارتفاعات پایین یک دره رسیدیم که پوشش اقلیمی خاص خود را داشت. کوههایی که اطراف ریل راه آهن سر به فلک گذاشته بودند با پوششی از درختهای جنگلی مستور شده بودند و من متوجه شدم که این ناحیه ایست با تعداد بی شماری از موانع غیر قابل نفوذ و گذر کردن از آن امری بس دشوار است. هر کس که این راه را تا میان ناکجا پی گرفته تا ماچو پیچو را بنا کند قطعاً می بایست انگیزه ای قدرتمند داشته باشد.

علت آن هرچه که بوده، انتخاب چنین مکان بعیدی حداقل یک فایده داشته است: ماچو پیچو هیچگاه بدست فاتحان و ماجراجویان اسپانیایی در اوج روزهای فتح ویرانگریشان نیافتاد. در واقع، این اتفاق تا سال 1911 رخ نداد. در آن سالها دیگر احترام و اهمیت میراث شگفت انگیز به جا مانده از نژادهای کهن بر همگان مسجل شده بود و از پی آن، یک کاشف جوان آمریکایی، با نام هیرام بینگهام، ماچوپیچو را به جهانیان شناساند. اینگونه تصور می شد که این مکان باستانی خارق العاده پنجره ای را به سوی تمدنهای قبل از کشف کلمب می گشاید؛ متعاقباً ویرانه های ماچو پیچو از دست غارتگران در امان بوده و قطعه ی بزرگی از گذشته ی رازآلود برای شگفت زده کردن آیندگان به سلامت باقی مانده بود.

از شهر کوچکی به نام آگوا کالینته (به معنی آب داغ) عبور کردیم، جاییکه تعدادی رستوران از کار افتاده و میخانه های ارزان در اطراف ریل به چشم می خورد که افرادی از درونشان دزدکی به مسافران نگاه می کردند، و سرانجام ساعت نه و ده دقیقه بامداد به ایستگاه آخر یعنی Machu Picchu Puentas Ruinas رسیدیم. از اینجا یک اتوبوس سواری نیم ساعته که از دامنه پر شیب یک کوه مهیب بالا می رفت ما را به خود ماچو پیچو می رساند، به ویرانه ها و به هتل بدی که ما را بابت یک اتاق نه چندان تمیز به میزان زیادی تلکه نمود. ما تنها میمانان هتل بودیم. با وجودیکه سالها از بمب گذاری شورشیان در راه آهن ماچو پیچو می گذشت، اما کمتر خارجی ای رغبت می کرد به اینجا سفر کند.

 

خواب دیدن ماچوپیچو    

ساعت 2 بعد از ظهر بود. من در نقطه ای بلند در جنوبی ترین انتهای مکان باستانی ایستاده بودم. مقابل رویم، ویرانه ها در دل تراسهایی پوشیده در گلسنگ به سمت شمال کشیده شده بود. ابر رقیقی به دور قله کوه حلقه زده بود ولی گاهی نور خورشید از آن گذر می کرد و اینجا و آنجا را روشن تر می نمود.

در آن پایین در بستر دره می توانستم رود مقدس را ببینم که به دور دایره ای با مرکزیت ماچو پیچو می چرخید، مانند خندقی که قلعه ای بزرگ را احاطه کرده است. رودخانه به رنگ سبز تیره ای به چشم می آمد چراکه سرسبزی دامنه های جنگلی اطراف را بازتاب می داد.

من در طول ویرانه ها به سوی بالاترین نقطه ی مسلط بر آنجا خیره شدم. نام این مرتفع ترین نقطه هوانا پیچو (Huana Picchu) می باشد و تصویر آن در اکثر پوسترهای تبلیغاتی آژانسهای مسافرتی به چشم می خورد. چیزی که باعث شگفتی من شد این بود که دیدم از آن قله ی مرتفع تا صدها متر رو به پایینش با سلیقه تمام تراس بندی و حجاری شده است: کسی در آن بالا بوده و صخره های تقریباً عمودی را تراشیده و باغهای معلق زیبایی را خلق نموده که احتمالاً در دوران کهن با گلهایی به رنگهای روشن تزیین می شده است.

 

 

 

نمایی از ماچو پیچو (پرو)

به نظرم رسید که تمام این سایت بعلاوه ی مکانی که در آن قرار گرفته است، اثری به یاد ماندنی از هنر حجاری است که بخشی از صخره، بخشی از درختها، بخشی از سنگ تشکیل شده است – و همچنین بخشی از آن با آب بنا گشته است. این مکان آنقدر زیباست که گاهی قلب را به درد می آورد، یقیناً اینجا یکی از زیباترین مکانهایی است که تاکنون دیده ام.

اما، به رغم تابش درخشنده اش، من حس می کردم که به شهر ارواح خیره شده ام. اینجا مانند کشتی شکسته «ماری سلسته» متروک و بی قرار بود (کشتی دزدان دریایی، ماری سلسته (Marie Celeste )، را در سال 1872 در شرایطی یافتند که در دریای آتلانتیک با تمام قدرت در مسیر گیبرالتار می تاخت در حالیکه هیچ کس بر عرشه ی آن سوار نبود. در مورد سرنوشت خدمه ی کشتی گمانه زنی های متعددی صورت گرفت: تئوریهایی مطرح شد از جمله احتمال مصرف بیش از حد الکل توسط خدمه و یا بروز زلزله ای در زیر آب دریا، و مقدار زیادی داستانهایی که پایه ی خیالی داشتند. کشتی ماری سلسته را به عنوان نماد یک کشتی روح زده (Ghost Ship) می دانند – مترجم). خانه ها در تراسهای طویل چیده شده بودند. هر خانه بسیار کوچک بود، فقط با یک اتاق که درب آن به سوی کوچه های باریک گشوده می شد، و معماری خانه ها بسیار محکم و کاربردی بوده اما فارق از هرگونه تزیین. در مقام مقایسه، برخی از مکانهای آیینی با استانداردی به مراتب بالا و با بکار گیری بلوکهای سنگی بزرگ مهندسی شده بودند شبیه به آنچه پیشتر در ساکسایهیوامان دیده بودم. یکی از بلوکهای مونولیت (تک سنگی) چند وجهی سیقل داده شده حدود 12 فوت (3.6 متر) طول، 5 فوت (1.5 متر) عرض و ضخامتی برابر با 5 فوت (1.5 متر) داشت و وزن آن کمتر از 200 تن تخمین زده شده است. سازندگان در دوران کهن چگونه توانسته اند این سنگ را تا این بالا حمل کنند؟

 

                

نقشه هوایی از ماچو پیچو

در آنجا تعداد زیادی سنگ شبیه به این مورد وجود داشت، و همه آنها به کمک زوایایی که در هم قفل می شوند در دیوارهایی که بیشتر شبیه به یک پازل پیچیده اند، چیده شده است. بر روی یکی از بلوکها توانستم جمعاً سی و سه زاویه را بشمارم، که هر یک به شکلی خطا ناپذیر با زوایای بلوکهای جنبی اش متداخل و محکم شده است. آنجا بلوکهای چند وجهی عظیم و سنگهای تراش خورده با لبه هایی بسیار تیز قرار داشت. همچنین در آن سایت از سنگهای بزرگ طبیعی و تراش نخورده نیز جای تا جای بهره برده شده است. و همچنین در آن مکان ادوات غریب و نامتعارفی نیز به چشم می خورد مانند اینتیهیواتانا (Intihuatana)، یا «محل آویختن خورشید».  این مصنوع جالب توجه متشکل است از یک صخره ی پایه، خاکستری و بلورین، که به صورت یک حجم هندسی پیچیده از زوایا و گوشه ها تراشیده شده، سکوها و جرز بیرونی به دقت کنده کاری شده اند، و در مرکز با یک نیم ستون قایم احاطه شده است.

 

 

 

اینتیهیواتانا

 

معمای سر در گم

ماچو پیچو چقدر عمر دارد؟ اجماع آراء آکادمیک اینست که این شهر نمی تواند کهن تر از قرن پانزدهم پس از میلاد باشد. گرچه، گاه تا گاه نظرات مخالفی توسط تعدادی محقق جسور ولی محترم مطرح شده است. برای مثال در سالهای 1930، رالف مولر، پروفسور اختر شناسی در دانشگاه پوتسدام، شواهد قانع کننده ای یافت که مطرح می نمودند اغلب شاخصه های معماری در ماچو پیچو دارای هم راستایی با نقش ستارگان در آسمان می باشند. با استناد به این شواهد، و با بهره گیری از محاسبات دقیق ریاضی که جایگاه ستارگان را در آسمان آنهم در هزاران سال پیش مورد بررسی قرار می داد (جا به جایی مکان ستارگان در آسمان که در نتیجه ی پدیده ای بنام حرکت تقدیمی اعتدالهای بهاری و پاییزی رخ می دهد و یک عصر تاریخی را به پایان برده و دوره ی جدیدی را آغاز می کند)، مولر نتیجه گرفت که نقشه ی اصلی سایت می توانسته «در بین سالهای 4000 تا 2000 قبل از میلاد» کامل شده باشد.

در ادبیات تاریخ نگاران متعارف، این یک کفرگویی بی شرمانه تلقی می شد. اگر حق با مولر بود، ماچو پیچو به جای 500 سال، سنی برابر با 6000 سال می داشت. این امر می توانست قدمت این شهر را حتی به قبل از تاریخ ساخت هرم بزرگ گیزا در مصر بازگرداند (البته به شرطی که نظر مورخین سنتی را مبنی بر تاریخ ساخت هرم گیزا در 2500 سال قبل از میلاد بپذیریم).

در باب قدمت ماچو پیچو صداهای مخالف دیگری نیز به گوش می رسید، و اغلب آنان به مانند مولر، قانع شده بودند که بخشهایی از این سایت باستانی هزاران سال کهن تر از آنچیزی است که مورخین سنتی به آن اشاره دارند.

مانند بلوکهای بزرگ چند وجهی که دیوارها را ساخته اند، این نیز تصوری بود که به ظاهر می رفت تا در دل یک معمای پیچیده و سردر گم جای گیرد – در این مورد خاص منظور معمای سر در گم گذشته است که تصویری عقلانی را در اختیار قرار نمی دهد. ویراکوچا قسمتی از این معما است. تمام افسانه ها نقل کرده اند که پایتخت او در تیاهوانکو بوده است. ویرانه های این شهر بزرگ و قدیمی در کنار مرزهای بولیوی واقع است، در ناحیه ای که به نام کولائو (Collao) شناخته می شود، در دوازده مایلی (19 کیلومتری) جنوب دریاچه تیتیکاکا.

من محاسبه کردم و فهمیدم که با گذشتن از لیما و لاپاز، طی دو روز آینده به آنجا می رسیم.

منبع:     http://hancock.persianblog.ir

*******************************************************************

ایمیل  وبلاگ BLOG.UFOLOVE@YAHOO.COM

صفحه فیسبوک دنیای اسرارآمیز

http://www.facebook.com/BLOG.UFOLOVE

Advertisements

Posted on اوت 28, 2012, in اثر انگشت خدایان. Bookmark the permalink. ۱ دیدگاه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: