بایگانی روزانه: مارس 7, 2012

سرنوشت زندگی بانوئی در 17000 سال قبل

هفده هزار سال قبل

ما در کل 30 دهکده بودیم که هر یک 10 ساکن داشت

ما روزگار خوبی داشتیم

زمین رختخواب ما بود و آسمان رو انداز ما

با موجوداتی که شما جن و دیو میدانید زندگی میکردیم

آنان برای ما آتش خلق کردند تا در سرما از ما محافظت نمایند

در آن روزگار دلها به شفافی آسمان بود

هنگامی که آواز سر میدادیم

گوسفندان ما باردار میشدند

و هنگامی که همراه آواز میرقصیدیم.رحمت باران بر ما نازل میشد

دخترم بسیار زیبا بود و یک پسرم با قامتی استوار در کنار ما بود

شوهر من شکارچی بود

اون بعضی اوقات 1 یا 2 سال برای شکار میگشت

و به شکار نهنگ میرفت.سواری او بی همتا بود

برای شکار دندان دراز میرفتند

خلاصه بر اثر یک اشتباه که من کردم

که روزی از آن روزها که شوهرم در شکار بسر میبرد من غریبه ای را دیدم که حیران بود و گرسنه

آنرا به زیر سقفی بردم که در آنجا ساکن بودیم

مدتی ماند که شوهرم آمد و آن مرد غریبه را در نزد ما دید

خیلی ناراحت شد و ما را از آن دهکده بیرون کرد

راه افتادیم

کنار دریائی رسیدیم که شما میگوئید کاسپین یا خزر

کنار ساحل رسیدیم و اولین بار بود که در یا را دیده بودیم

در آنجا مردی سپید موی و راست قامت و بسیار عضلانی و پیچیده با هیبت شمایان و با قدی بلند

در حال هیزم شکستن بود

با ما خیلی مهربان بود

غذا داد و ما را فرزند مینامید

پسرم در دفاع بر آمد در اولین برخوردش

بعدش دید که چقدر مهربانند

دو روز ما را پیش خودش نگه داشت

و هنگامی که دنبال دهکده بعدی میگشتیم

نشان آنرا به ما داد

گفت شما باید از کوههای صعب العبور بگذرید از کنار دریای سیاه عبور نمائید

از کوههای آرارات بگذرید

تا به دهکده بعدی برسید

ما رفتیم روزها و روزها گذشت

پسرم شکار میکرد

و ما هم دور هم به راه رفتن میگذشتیم

به آن روستا بعد از دو سال رسیدیم

از جنگلها عبور کردیم دریاها دیدیم و رودخانه ها سر راهمان را طی کردیم

رسیدیم

چیزی عایدمان نشد

بعد به سمت غرب حرکت کردیم

بعد از عبور از رودخانه ای به سر زمین خشک بیابیانی رسیدیم

خیلی در غذاب بودیم

بعد از طی نمودن راه زیاد از صحرا ها و جنگلهای زیادی عبور کردیم

که شمایان به آنجا میگوئید آفریقا

خطرات بصورت زیادی بیشتر از تمام مسیری که طی کرده بودیم در آنجا بود

حیوانات وحشی

و غول پیکر انگار باغ وحشی در آنجا درست کرده باشند

نیروهائی از آن محیط حفاظت میکردند که همانند سایه بودند

و این حیوانات بسیار از آنان میترسیدند

شبها از ترسمان بالای درختان میخوابیدیم

و روزها به آرامی سپیده دم که میزد حرکت میکردیم

برگشتیم

به جائی رسیدیم که حیوانات متوجه حضور ما گشتند وهمانند سایه در تعقیبمان بودند

به جائی رسیدیم که از جنگل خارج میشدیم

دشت

در آنجا دیگر نمیتوانستیم مخفیانه به حرکت خود ادامه دهیم

طوری بود که هر لحظه شکار بشویم

به دنبال ما بودند که ابری سیاه بر سر ما پدیدار گشت انگار سروش غیب بود که صدائی غران به گوشمان خورد

پشت سرمان را نگاه کردیم

دیدیم از هیچ حیوانی خبری نیست

گذر کردیم به پای کوه عظیمی رسیدیم که نوک آن سپیدی زیادی داشت

رفتیم از آن بالا حدود 1ماه فقط بالا میرفیتم

برف آن سپیدی بود که هرگز آنرا ندیده بودیم

در حال بالا رفتن بودیم که غرش مهیبی از کوه با گرده دوده به هوا خاست

صدا کرد که شمایان به کجا میروید

بسیار ترسیده بودیم

و از ترس درجا ایستادیم

گفتیم میخواهیم به سر زمینمان برگردیم

بلند صدا زد از سمت شمالی من بروید آن ستاره درخشان را بگیرید و طی کنید مسیر را

رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یک جلگه خوش آب و هوا بود

رودخانه بسیار وسیعی در آن جاری بود .بسیار هوای دل انگیزی داشت

رسیدیم به جائی که رودخانه سر دوراهی واقع میشد

همه رنجور بودیم

دخترم مریض شده بود از سر ناچاری تحمل راه رفتن نداشت که پسرم آنرا بدوش میکشید

 رفتیم و رفتیم از دور پارچه ای سبز برافراشته بودند

صدای هم همه در آن جا بود

راهروئی که در آن قرار گرفته بودیم

بسیار تمیز بود

نگهبانانی با لباسهای فاخر همسان شمایان بر ما وارد شدند

قد و هیکل شمایان بودند

سر های بزرگ و قد های کوچک

دور ما را گرفتند

بچه ها میترسیدند از قیافه ما

گریه کردم

بانوئی زیبا چهره آمد ما را نوازش کرد درون اتاقی انداختند

و بر ما لباس های زیبا پوشاندند

دخترم را مداوا کردند

و پسرم را نزد خودشان بردند

نمیدانم بر پسرم چه نمودند

ولی بسیار خوشحال بود

تجهیزات آن دهکده بصورت بسیار پیشرفته بود

بعد از مدتی

ما را سوار یک کلبه نمودند

آن کلبه دربش بسته شد

از حصیر و نی درست شده بود

آنی صدای ویز ویز

بلند شد

تکانی خوردیم

پسرم هراسان خواست بلند شود که نگهبان مربوطه هل داد و در نیمکتی نشست

از آن پرسیدیم این دیگر چیست

گفت بدور خود میگردد و به آسمان بلند میشود

دنبال کسانی میگشتیم که آنرا راه میبرند

ولی چیزی ندیدیم

بلند که شد

به هوا

دیدیم این شهر نیست

بلکه کشتی بسیار بسیار بزرگی است که بعد از ما محو شد و ما دیگر آنرا ندیدیم

نگهبان توضیح داد

که رشته هایی از سیم را در محلول ژله مانندی قرار میدهیم و از انرژی خورشید حرارت گرفته و آنرا توسط این سیمها به خازنی وصل مینمائیم

و انرژی خورشیدی را به انرژِی الکتریکی تبدیل مینمائیم

و ا استفاده از الکتریسیته این ملخ ها بکار می آیند

ساعتی نگذشته بود که با سرعت زیادی در حرکت بودیم

از دور منظره ها آشنا می آمدند

و ثانیه ای بعد

بدون آنکه ما گفته باشیم

بر سر دهکده ظاهر شدیم

از بالا نفرات زیاد شده بودند

آدمها دور هم بودند

چادر و کلبه داشتند

.گویا عمری ما نبودیم

در باز شد یک ریسمان بلند از در آویزان کرد و گفت برو

 ما ترسیدیم

اول پسرم را هل داد به ریسمان

رفت پائین

سپس من و دخترم با هم آویزان شدیم و با زمین رسیدیم

باد شدیدی می آمد

که از این کلبه بر میخواست

هنگامی که ما سرمان را بلند نمودیم

آنرا ندیدیم

حیران و مبهوت به ده رفتیم

کسی متوجه ما نشده بود

نمیدانم ندیدند؟

به ده وارد شدیم

همه دختران زیبا روی و دور بر پسرم میگشتند

او زیبا بود

به کلبه ام رفتم

دیدم یک مردی در آنجا ساکن شده است

 سراغ شوهرم را گرفتم

گفتم که او شکارچی تیز دندان است

 …گفت چند سال پیش او توسط شکارش مرد و دیگر باز نگشت

این بود سر نوشت زندگی من

……………………….

روح بانوئی در 17000 سال قبل

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com  مجاز می باشد.

صفحه فیسبوک دنیای اسرارآمیز

http://www.facebook.com/BLOG.UFOLOVE

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: