فرزانه گوشه نشین (راهب)،فصل ششم


فرزانه گوشه نشین (راهب)

فرزانه ی گوشه نشین ، فصل دوم

فرزانه ی گوشه نشین ، فصل سوم

فرزانه ی گوشه نشین ، فصل چهارم

فرزانه گوشه نشین (راهب)،فصل پنجم

فصل ششم

ساعتهایی پایان ناپذیر و طولانی، به کندی سپری شدند. من در حالتی از سستی و گیجی به سر میبردم به طوری که واقعیت هیچ وجود خارجی نداشت. گذشته و حال و آینده یکی شده بود. در برابرم، زندگی گذشته ام مانند تصاویر متحرک می گذشت. همینطور هم حالت ناتوانی من به دلیل عدم توانایی دیدنم و حرکتم و بالاخره ترسی شدید و خوفناک که در برابر واژه ” آینده ” ، پس از خروج از ” آنجا ” احساس می کردم – اگر خارج می شدم – مرا در حالتی ناراحت و ملتهب انداخته بود. گهگاه زنانی به دیدن من آمدند و داروهایی عجیب و شگفت انگیز به من تزریق می کردند. سپس پاها و اعضای دیگر بدنم را می چرخاندند و خم و راست می کردند و بعد هم سرم را به هر طرف می چرخاندند. تمام اعضا و تمام قسمتهای بدنم پیچ و تاب می خورد، له میشد، خرد میشد، ورز داده میشد، مالیده میشد و با مشت و لگدهایی مورد ضرب قرار می گرفت. گهگاه، تعدادی مرد وارد اتاقم میشدند، در کنارم می ایستادند و از من صحبت می کردند. من قادر به درک صحبت های آنان نبودم، اما به هر حال می دانستم از من حرف می زنند. آنها نیز چیزهایی نوک تیز و دردناک مانند سوزن، به بدنم فرو می کردند اما هرگز رضایت ندادم که ناراحتی و دردم را آشکار ساخته و ابراز نمایم. بنابراین بدون آنکه واکنشی از خود نشان بدهم تمام آن سوزنها را تحمل میکردم. خود را رها کرده بودم … رها …

سرانجام زمانی رسید که برای باری دیگر هوشیار و آگاه شدم. تا آن زمان، برای مدتی نامعلوم در نوعی خواب و حالتی گیج به سر برده بودم. با آنکه متوجه صدای لغزش در فلزی شدم، اما دیگر احساس عذاب نمی کردم. من به درون لاکم فرو رفته بودم و خود را انگار فرو رفته در لایه های ضخیمی از پشم احساس می کردم بدون آنکه کوچکترین اهمیتی به اتفاقات اطرافم بدهم. ناگهان دردهایی شدید و تحمل ناپذیر در اطراف مغزم احساس کردم. مرا لمس می کردند، مرا تکان می دادند و شخصی به زبان خودم گفت: « آه! خوب شد! او را به هوش بیاوریم! » من صدایی خفه احساس کردم و تنها هنگامی از آن آگاهی یافتم که آن صدا، با صدایی دیگر متوقف شد. بی درنگ خود را هوشیار و بیدار و آگاه حس کردم. خود را سرشار از نیروی حیاتی می دیدم و کوشیدم بنشینم. اما برای باری دیگر مایوس شدم. شدیدترین کوششها و تقلاهایم با هیچ حرکت و تکانی از سوی اعضای بدنم مواجه شد. شخص گفت: « دوباره به هوش آمد. آهای آیا میتوانی صدای ما را بشنوی ؟ »

پاسخ دادم: « آری میتوانم. اما چطور ممکن است که شما به زبان تبتی آشنایی داشته باشید؟ من گمان می کردم که تنها آقای دکتر است که قادر به برقراری ارتباط با من می باشد. » او خنده آهسته ای کرد سپس جواب داد: « در واقع این تو هستی که داری از زبان ما استفاده میکنی …. از حالا به بعد، تو قادر هستی تمام حرفهای ما را بفهمی و با ما تکلم کنی. »

صدای دیگری به گوشم رسید که به این گفت و گو ملحق شد و گفت: « نامش را چه گذاشته اید؟ او را چگونه مینامید؟ » صدایی که به کسی مگر دکتر تعلق نداشت پاسخ داد: « نامش را چه گذاشته ایم؟ آه! ما هیچ نامی برایش انتخاب نکرده ایم. من فقط به او ” تو ” گفته ام و بس. »

شخصی دیگر گفت: « آدمیرال انتظار دارد که نامی برایش انتخاب کنید. این به شما بستگی دارد که ما او را چگونه بنامیم. » گفت و گویی نسبتا شدید در گرفت و چندین اسم از سوی چند نفر پیشنهاد شد. بعضی از آن اسامی به راستی توهین آمیز بودند و ثابت می کردند که من در برابر دیدگان آنان، از موقعیتی پست تر از آنچه که ما برای گاومیش ها و لاشخورهای مفتخورمان قایل هستیم، برخوردار بودم. سرانجام پس از آنکه اظهارنظرها بیش از حد لازم به دور از ادب شدند، دکتر اعلام کرد: « بهتر است به این گفت و گو پایان بدهیم. این مرد یک راهب است. در نتیجه ما میتوانیم او را راهب صدا بزنیم و از موقعیت حرفه ای اش کمک بگیریم. » لحظه ای سکوت حکمفرما شد، سپس صدای دستهایی شنیدم که همزمان به هم برخورد می کردند و به درستی حدس زدم که آنها سرگرم دست زدن و تائید کردن گفته های آقای دکتر بودند. صدایی که تا قبل از آن لحظه، هرگز به گوشم نرسیده بود گفت: « بسیار خوب! بنا به اکثریت آراء به تصئیب رسید. از حالا به بعد نام او راهب است. بهتر است آن را در اینجا ثبت کنید. »

سپس گفت و گویی عادی از سر گرفت. گفت و گویی که هیچ اهمیتی برای من نداشت و عاری از توجه بود زیرا به سرعت دریافتم که آن مردان سرگرم بحث درباره صفات واقعی یا غیر واقعی زنها بودند و از شیوه تسلط یافتن بر جنس ضعیف سخن می گفتند. بعضی اوقات، آنان چنان سخت و خارج از سطح درک و آگاهی من بود که قادر به دنبال کردن حرفهای آنان نمی شدم. با این وجود سعی کردم ظاهر و شکل و قیافه آن مردها را در نظر مجسم کنم. بعضی از مردها کوتاه قامت بودند. بعضی دیگر چاق بودند. یک چیز بسیار عجیبی وجود داشت. چیزی که بیش از حد تصور مرا معذب و ناراحت ساخته بود، زیرا در روی کره زمین، هیچ موجودی وجود نداشت که ویژگی های و صفات ظاهریش و یا قد و قامتش، کوچکترین شباهتی به این مردهای عجیب داشته باشد.

دوباره با حالتی خشونت بار به دنیای واقعیت بازگشتم. شخصی مشغول راه رفتن بود. احساس کردم آن مردها، پایه های آن صندلیهای عجیب را روی زمین کشیده و صندلیها را به عقب بردند. آنها از جایشان بلند شدند و اتاق را ترک گفتند. سرانجام تنها یکی از میان آنان باقی ماند: آقای دکتر. او گفت: « کمی بعد، ما تو را برای یکبار دیگر به تالار شورای عمومی خواهیم برد. همان تالاری که در دل کوه قرار دارد. از هیچ چیز نترس راهب، زیرا چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. ممکن است به نظرت عجیب برسد اما هیچ آزاری به تو نخواهد رسید. » ممکن است به نظرت عجیب برسد اما هیچ آزاری به تو نخواهد رسید. » او این را گفت و اتاق را ترک کرد و مرا برای باری دیگر، با افکارم تنها گذاشت. بنا به دلیل اسرارآمیز، صحنه ای دردناک، با اصرار و تحکم در یاد و خاطره ام تجدید میشد: بازوها و پاهایم را از هم گشوده و به دیواری زنجیر کرده بودند، یکی از شکنجه گران چینی با لبخندی شیطانی به من نزدیک شد و گفت: « این آخرین شانسی است که به تو می دهیم. باید هر آنچه که از تو می خواهیم، به ما بگویی، و گرنه خودم چشمهایت را از کاسه بیرون خواهم آورد.»

من پاسخ دادم: « من فقط یک راهب بدبخت و ساده هستم و هیچ حرفی برای گفتن ندارم. » شکنجه گر چینی، پس از شنیدن این حرف، انگشت شصت و یکی از انگشتهای دیگرش را محکم در گوشه چشم چپم فرو کرد. چشم چپم ناگهان مانند هسته آلو از حدقه بیرون جهید و سپس روی گونه ام آویزان ماند و به این سو و آنسو رفت. دردی که از این وضعیت ایجاد شده بود، به راستی وحشتناک بود. چشم راستم که دست نخورده مانده بود، هنوز هم مستقیم به جلو نگاه میکرد، در حالیکه چشم چپم روی گونه ام تکان می خورد و مستقیم به سمت زمین خیره شده بود. به هم ریخته شدن سیستم بینایی ام به راستی که حالتی وحشتناک در من ایجاد کرده بود. حالتهای ذهنی ناشی از این اوضاع به راستی نفرت انگیز و مخوف بود. سرباز چینی پس از تکانی کوتاه، چشم مرا کاملا کند و آن را به صورتم پرت کرد و بعد هم همان سرنوشت را برای چشم راستم انجام داد.

به یاد آوردم که چگونه مرا که سراپا خون آلود شده بودم، روی توده ای آشغال پرت کردند. اما آنگونه که آنها امیدوار بودند، من از درد به هلاکت نرسیده بودم. سرمای هوای شبانه مرا به هوش آورد. من با هزار زحمت و مشقت از روی زمین بلند شده و کورمال کورمال و تلو تلو خوران خود را با آنچه که بعنوان حس جهت یابی در باطنم باقی مانده بود از آن ساختمانها که قرارگاه سربازان چینی بود، دور کرده و نهایتا از شهر لهاسا خارج شده بودم ….

من که غرق در چنین افکاری بودم، گذشت زمان را از خاطر بردم و هنگامی که آن مردها دوباره به اتاقم بازگشتند، برایم به منزله نوعی تسکین خاطر شد. اکنون حرف های آنان ار میفهمیدم. دستگاهی که ویژه بالا بردن بود و نام عجیب « دستگاه ضد جاذبه » را بر خود داشت، روی میز که من خوابیده بودم قرار دادند، سپس دگمه ای را روشن کردند و میز به هوا بلند شد و آن مردها آن را از میان در عبور دادند و در امتداد راهرویی که آن سوی راهروی اولی قرار داشتند، هدایت کردند. به نظر می رسید که هر چند آن میز فاقد سنگینی و وزن شده بود، لیکن هنوز هم به بی حرکتی و هم حرکت حساس بود. البته باید بگویم که این اصطلاحات هیچ معنا و مفهومی برای من نداشتند! فقط این واقعیت که آنها می بایست با دقت و احتیاط فراوان مراقب میزی باشند که مرا روی آن خوابانده بودند، برایم حائز اهمیت بود و بس!

میز جراحی و تمام دستگاه ها و و سایلی که به میز متصل بود به جلو کشیده شدند و مرا وارد آن راهروی فلزی کردند. ما بالاخره از سفینه فضایی بیرون آمدیم و برای باری دیگر در آن تالار عظیم که در دل صخره ها ایجاد شده بود، داخل شدیم، صدای جمعیتی که میشد شنید مرا به یاد دوران خوشی می انداخت که هنوز در شهر لهاسا اقامت داشتم و مردم در حیاط بیرونی پرستشگاه بزرگ لهاسا تجمع می کردند. میز مرا تکان دادند و آن را تا اندازه ای چرخاندند، سپس آن را چند سانتیمتر پایین آوردند تا سرانجام با سطح کف غار برخورد کرد. شخصی به من نزدیک شد و زیر لب گفت: « تا چند لحظه دیگر جراح عمومی به دیدن شما خواهد آمد. »

من گفتم: « آیا قصد ندارید قوه بینایی ام را به من بازگردانید ؟ » اما آن شخص از کنارم رفته و کسی به درخواستم توجهی نشان نداد. من سعی کردم با همان وضعیت خوابیده، تمام اتفاقاتی که در شرف وقوع بود، در ذهنم مجسم کنم. برای این کار فقط خاطره ای بسیار زودگذر از آنچه که قبلا در همین مکان مشاهده کرده بودم، در اختیار داشتم. با این حال، بی صبرانه مایل بودم که قوه بینایی مصنوعیم را به من بازگردانند.

صدای قدم های پایی آشنا در روی کف زمین، به گوش رسید. دکتر از من پرسید: « آه! بالاخره تو را صحیح و سالم به اینجا آوردند؟ حالت چطور است؟ »

گفتم: « آقای دکتر، چنانچه بیناییم را به من بازمی گرداندید، حالم بهتر میشد. »

« اما تو نابینا هستی و باید عادت کنی در همین وضعیت بمانی. لازم است سالیان بسیار درازی را با این کمبود سر بیاوری. »

من که بی اندازه عصبانی شده بودم گفتم: « با این حال، من چگونه قادر خواهم بود تمام این چیزهای خارق العاده ای را که قرار است بیاموزم و در خاطرم محفوظ نگه دارم و شما به من قول داده بودید نشانم خواهید داد، در ذهن به خاطر بسپارم اگر که بینایی مصنوعیم را به من ندهید؟ »

« این مشکل خود ماست و به تو ربطی ندارد. این ما هستیم که سوالات را می پرسیم و دستورات لازم را صادر می کنیم. تو نیز هیچ کار مگر اطاعت از آنچه که به تو دقیقا میگوییم، نباید انجام بدهی. »

من متوجه نوعی سکوت و آرامش در میان جمعیت شده بودم. آن حالت را نمیتوان دقیقا سکوت نامید زیرا در جایی که جمعیتی زیاد حاضر باشند، سکوتی واقعی وجود ندارد. با این وصف در طول این سکوت نسبی، من قادر به شنیدن قدم های پایی بسیار خشک و محکم شدم که ناگهان از حرکت ایستادند. صدایی خشک و بسیار نظامی دستور داد: « لطفا بنشینید! »

صدای خش خش لباسها و جیر جیر کفش ها و تا شدن چرم و کشیده شدن پاهایی بر روی زمین و صدای نامحسوس نشستن بر روی صندلیهایی، به گوش رسید. سپس صدای خشک کشیده شدن چیزی بر روی زمین که من حدس زدم از آن صندلی های فلزی بود، به گوش رسید. مردی از جایش برخاست و ایستاد. سکوتی سنگین و فضایی منقبض و حساس در آن مکان، برای لحظه ای کوتاه مستولی شد، سپس آن صدا به حرف آمد و با لحنی بسیار جدی و عمیق، با اعتماد به نفسی که حکایت از آگاهی و سوادی بسیار والا و دقیق می کرد گفت: « خانمها، آقایان! جراح ارشد ما به این نتیجه رسیده است که این مرد بومی، به حد کافی سلامتیش را بازیافته و به قدر کافی آگاه شده است، به طوریکه بدون انجام هیچگونه کار خطرناکی، ما میتوانیم او را برای رویارویی با دانش و معرفت گذشته آماده کنیم. بدیهی است که ریسک کوچکی وجود دارد. اما چاره ای نداریم مگر آن که قبول خطر کنیم. چنانچه این موجود به هلاکت برسد ما باید برای باری دیگر، به کاوش و جستجویی دقیق و طاقت فرسا مبادرت بورزیم تا شخص دیگر، با ویژگیهای این موجود پیدا کنیم. این شخص، در وضعیت جسمانی بسیار ضعیف و بدی بسر می برد. ما فقط می توانیم امیدوار باشیم که این موجود، دارای اراده ای تزلزل ناپذیر برای زنده ماندن باشد و بنا به دلایلی آرزومند باشد که هنوز در قید حیات باقی بماند. باید امیدوار باشیم که قوی خواهد ماند. » گوشت تنم از شنیدن این لحن بی احساس و عاری از عاطفه، منقبض شده بود. آن مرد با بی اعتنایی و بی تفاوتی شدیدی درباره من سخن می گفت. او به سخنانش ادامه داد: « انسانها به هیچ عنوان، فکر و نظری واقعی و دقیق از ما – که از فضای میان ستاره ای میاییم – در ذهن ندارند. سفینه های گشتی ما – هنگامی که به وسیله آنان رویت میشوند – به عنوان اشیایی آسمانی با ماهیتهایی متفاوت، در نظر گرفته می شوند، و گاه حتی به عنوان خواب و خیال از سوی اشخاصی که آنها را رویت کرده اند، در نظر گرفته میشوند. آنگاه دیگران به تمسخر و استهزای این اشخاص مشغول می شوند و در اغلب اوقات تعادل ذهنی آنان را زیر سوال می گیرند. آنها بر این پندارند که هیچ شکلی از حیات و هستی، برتر و بهتر از موجود بشری نیست و این که اشرف مخلوقات هستند. آنها بر این عقیده باطل هستند که دنیای کوچک و ناچیز آنان تنها سرچشمه حیات و هستی به شمار میرود، بدون آن که بدرستی بدانند که دنیاهای مسکونی موجود در عالم هستی به قدری زیاد و بیشمار هستند که مانند دانه های شن و ماسه، غیرقابل شمردن هستند. آنها نمی دانند که دنیاشان تنها یکی از دانه های ریز و ناچیز این کل بزرگ است.

آنها بر این باورند که اربابان و استادان بحق عالم خلقت هستند و این که آزادند تمام حیوانات روی زمین را بی دلیل به هلاکت برسانند. با این وجود، دوره حیات این موجودات، به اندازه چشم بر هم زدن بیشتر نیست. در مقایسه با ما، آنها درست شبیه حشراتی هستند که فقط یک روز عمر دارند و در طی چند ساعت، باید به دنیا بیایند، به سن بلوغ برسند، بزرگ شوند، تجدید مثل کنند و بعد هم بمیرند. حال آنکه حد متوسط عمر ما، پنجهزار سال است. اما حد متوسط زندگی آنان، تنها از چند دهه تشکیل شده است و تمام این چیزها، خانمها و آقایان، به دلیل اعتقادات عجیب و غریب و نامربوط آنان و به دلیل بروز یک سری سوء تفاهمات فاجعه آمیز رخ داده است. با این وجود، در حال حاضر، خردمندان ما اعلام کرده اند که تا نیم قرن دیگر، این بومیان، بعضی اسرار اتم را کشف خواهند کرد. در نتیجه آنها می توانند دنیایشان را با یک چشم بر هم زدن منفجر کرده و از بین ببرند. آنگاه تشعشعات خطرناکی ممکن است در فضا پخش شود و تهدیدی برای آلودگی فضا به شمار برود.

همانطور که می دانید، خردمندان و عاقل مردان ما اعلام کردند که لازم است بومی مناسب و شایسته ای پیدا کنیم – کاری که ما انجام دادیم – و این که مغز او را طوری تنظیم کنیم که او بتواند تمام چیزهایی را که قصد داریم به او بیاموزیم، در خاطر محفوظ نگه دارد. ما باید او را به گونه ای برنامه ریزی کنیم که نتواند این چیزهای آموخته شده را به هیچکسی، مگر یک شخص واحد منتقل کند، این شخص وظیفه خواهد داشت به تمام آن اشخاصی که حاضر به شنیدن حرفهایش خواهند بود – حرفهایی که حکایت از وقایعی واقعی و نه خیال پردازیهایی رویایی و غیر واقعی میکند – از اشکال گوناگون حیات و هستی صحبت کند که ماورای این کهکشان و این منظومه شمسی وجود دارد. این مرد محافظ و نگهدارنده پیامی خواهد بود که باید بعدها به شخصی دیگر انتقال داده شود. فشاری که این بومی باید متحمل شود بسیار زیاد خواهد بود. این احتمال هست که او نتواند این آزمون را تحمل کند و دوام بیاورد. بنابراین تنها کاری که از دستمان ساخته است این است که دعا کنیم او بتواندتحمل آورده و زنده بماند، زیرا چنانچه حیاتش در روی این میز پایان بگیرد، ما مجبور خواهیم شد برای باری دیگر، به جستجوی شخص دیگری با همین مشخصات بگردیم. همانطور که همه ما مشاهده کرده ایم، این کار می تواند ماموریتی بسیار کسالت آور و ملال انگیز باشد.

یکی از اعضای گروهمان به شدت معترض این امر شده است و به ما میگوید که می بایست شخصی را از سرزمین پیشرفته تر پیدا میکردیم. شخصی که مورد احترام و تحسین همشهریانش باشد و در سمت و مقامی بالا حضور دارد. با این حال، ما معتقدیم که این کار، قدمی خطرناک و اشتباه خواهد بود. در واقع آنچه ما مبادرت به آموزش دادن چنین شخصی می ورزیدیم و چنانچه به او اجازه می دادیم که دوباره به میان همنوعانش بازگردد، اطرافیانش به سرعت در مقام بی اعتبار ساختن او بر می آمدند. شمایی که در این مکان حضور دارید، مجاز هستید در تجدید و مرور گذشته حاضر باشید و به تماشای این آزمایش بنشینید. این یک حادثه بسیار نادر است. بنابراین از لطفی غیر قابل مقایسه و بی نظیر بهره مند خواهید شد. »

به محض انکه آن شخصیت والامقام دست از صحبت کشید، صداهای عجیبی بلند شد، سپس صدایی بلند شد. اما چه صدایی! به نظر غیر بشری میرسید و به سختی میشد حدس زد که به یک مرد یا یک زن تعلق داشت. به محض آنکه آن صدا را شنیدم، احساس کردم مو بر سرم سیخ شد و تنم به لرزه افتاد: « به عنوان بیولوژیست ارشد اینجا، و از آنجا که وظیفه ندارم اعمال و کردارم را به نیروی دریایی و یا حتی ارتش توجیه کنم، میل دارم که اعتراض و عدم موافقت مرا در مورد کل این ماجرا، رسما به ثبت برسانید. »

این شخص با همان صدای به راستی نابهنجار و نچسب خود این جملات را بیان کرده بود. او افزود: « در ضمن گزارشی کامل به ستاد فرماندهی کل وقت و مکان مناسب ارائه خواهد شد. بنابراین توقع دارم که به سخنان من گوش داده شود. »

در بین جمعیت، نوعی حالت بی حوصلگی احساس میشد. انگار همه با آهی ناشی از اجبار، تسلیم گفته های آن شخص شده و منتظر نشستند. برای مدتی، بی نظمی شدیدی حکمفرما شد، سپس همان شخص که در وهله اول رشته سخن را به دست گرفته بود از جای خود برخاست و با صدایی خشک اعلام کرد: « من بعنوان آدمیرال این سفینه، من مسئولیت این ماموریت را در اختیار دارم و این کار، علیرغم مخالفتهای شدیدی که ممکن است از سوی بیولوژیست ارشد و کم حوصله و بدخلق ما ایجاد شود، فقط به من مربوط میباشد و بس. »

راهب پیر دست از صحبت کشید و جرعه ای آب نوشید. راهب جوان از شنیدن آن وقایع عجیب که برای استادش به وقوع پیوسته بود، به وحشت افتاده بود. چیزی که خیلی عجیب بود این بود که بعضی از توضیحات برایش آشنا بودند… او نمی توانست علت و چگونگی این موضوع را توضیح بدهد، اما برخی از اظهارات راهب پیر، باعث میشد تا خاطرات عجیبی به ذهنش خطور کند. خاطراتی نگران کننده، درست مانند آنکه شخصی سعی داشت در وجود او خاطراتی را زنده کند که مدتها پیش در گذشته ای دور، مدفون شده بودند. درست مثل این بود که اظهارنظرهای زاهد پیر نوعی تجدید کننده خاطرات بود. پیرمرد مقدس با دقتی فراوان، و بدون آنکه ذره ای از محتوی کاسه آبش را بر زمین بریزد، کاسه را در کنار خود، روی زمین نهاد، دستهایش را به هم وصل کرد و دنباله داستانش را ادامه داد…

« من روی آن میز دراز کشیده بودم. من نه تنها تمام گفته ها را می شنیدم، بلکه همه چیز را هم می فهمیدم. هرگونه ترس، هرگونه تردید مرا ترک گفت. قصد داشتم به این اشخاص نشان بدهم که یک راهب تبتی چگونه بلد بود به شیوه ای صحیح زندگی کند … و بمیرد. شجاعت طبیعی ام مرا بر آن داشت که با صدای بلند بگویم: « میدانید جناب آدمیرال، این بیولوژیست شما بسیار کم تمدنتر از من است، زیرا ما دست کم آن دسته از موجوداتی را که بعنوان حیوانات پست و خوار در نظر می پنداریم، حذف نمیکنیم و به هلاکت نمیرسانیم. این ما هستیم که مردمی متمدن هستیم! »

برای لحظه ای، به نظر رسید که زمان متوقف شد. سپس در برابر شگفتی و حیرت عمیقم، صدا گفت با این وجود بهتر است برای باری دیگر به استدلالهای حزب مخالف گوش بدهیم. شما می توانید به صحبتتان ادامه دهید بیولوژیست! »

آن صدای زمخت و کش دار و نابهنجار، بدون کوچکترین کلمه تشکرآمیز، و بدون رعایت ادب گفت: « من به این اتلاف وقت اعتراض دارم. بهتر است وقتمان را بیهوده تلف نکنیم و کارهایمان را به عقب نیندازیم. بهتر است آنان را از همین حالا به هلاکت برسانیم! پیش از آنکه فضا را آلوده سازند. »

آدمیرال سخن او را برید و گفت: « بگویید ببینم بیولوژیست عزیز، آیا شما استدلال قابل قبولی در اختیار دارید که بتواند به گونه ای، به ما توضیح دهد این موجودات در چه چیز عقب افتاده و معلول هستند ؟ » بیولوژیست با صدایی خشن و عبوس پاسخ داد: « بله استدلالی قابل قبول دارم. هاله تابان آنان با آن چیزی که در آغاز برای آنان پیش بینی شده بود، مطابقت و هماهنگی ندارد.»

آدمیرال رشته سخن را به دست گرفت و گفت: « بومی حاضر با نام “راهب” صحبتهایی ارائه کرده است. او به من ثابت کرد که موجودی عاقل و دانا است و به خوبی می تواند از ماموریتی که به او واگذار خواهد شد، برآید و ضمنا آه … من اظهارنظرهای شخصی او را تایید میکنم و باید آنها را در گزارشات شخصیت ثبت کنم تا به سمع و نظر خردمندان و عاقل مردانمان برسانم.» بیولوژیست با لحنی خشک و برنده پاسخ داد: « من در این تجربه حضور نخواهم رساند و مرخص می شوم! » آن موجود پس از این حرف ( نمیدانم مرد بود یا زن، شاید هم هر دو … ) با سر و صدای زیاد از آن تالار سنگی بیرون آمد. کاملا بدیهی بود که ارشد بیولوژیستها، شخصیت زیاد خوب و محبوبی نبود. ظاهرا پس از دستور یا نشانه ای برای دعوت به سکوت، سر و صدا و همهمه مردم متوقف گشت و سکوت حکمفرما شد. شخصی از جایش برخاست، و صدای گامهایش به گوش رسید. سپس صدای خش خش مقداری کاغذ. سکوت طوری سنگین و عمیق بود که با کاردی میشد آنرا از هم درید.

آدمیرال از نو شروع به حرف زدن کرد: « خانمها، آقایان، اکنون که از شر اعتراضها و مداخلات گوناگون فارغ شدیم مایلم چند جمله ای برای آن دسته از اشخاصی ایراد کنم که تازه وارد هستند و اخیرا به این دستگاه محافظتی و حراستی آمده اند. ممکن است بعضی ها، شایعاتی شنیده باشند، اما همانگونه که مستحضر میباشید هیچ موجودی هرگز نباید به شایعاتی که میشنود، اعتماد کند. من اکنون به شما خواهم گفت که چه اتفاقاتی خواهد افتاد. قصد دارم توضیح دهم همه این کارها برای چه دلایلی است تا آنکه بتوانید بهتر و بیشتر از وقایعی که بزودی در آن شرکت خواهید کرد، لذت ببرید.

مردمان این جهان در حال پیشبرد نوعی تکنولوژی هستند که احتمال دارد موجب نابودیشان شود. در هنگام بروز چنین احتمالی، این امکان وجود دارد که تمام فضای اطراف را به چنان درجه ای از آلودگی برسانند که هر دنیا و جهانی که تصادفا در گروه کهکشانی آنها قرار دارند، مانند آنها، دچار این آلودگی شده و نتایج منفی و آسیب رسانی دریافت کرده و متحمل خسارات فراوان بشوند … و تنها ما میتوانیم مانع کار آنان باشیم. حتی در دنیای حیوانات و جانوران نیز ما میتوانیم حیواناتی اصیل و همینطور هم حیواناتی بی اصل و نسب به دست آوریم. در دنیایی که مورد نظر ما است موجودات بشر در حال مبدل شدن به موجوداتی از گروه دوم هستند. این ما بودیم که این جهان را با تخم بشری کاشتیم، و اکنون این وظیفه ما است که طوری به اوضاع رسیدگی کنیم که حیات و بقای موجودات دیگر زنده را در این دنیا تضمین کنیم و دقت داشته باشیم که در هیچ وضعیت خطرناکی قرار نگیرند.

ما در مقابلمان، موجودی بومی از همین دنیا را داریم. او از کشوری کوچک می آید که تبت نام دارد. در این سرزمین خشونت وجود ندارد. هیچ کس برای تصاحب زمینها و املاک دیگری، با آن شخص به نزاع و دعوا نمی پردازد. در این سرزمین، کسی حیوانات را به قتل نمی رساند. تنها طبقات پست اجتماع دست به چنین کاری می زنند و آن را از این جهت انجام می دهند که اکثریت آنها از خود همین سرزمین نیستند و مهاجرانی از کشورهای همسایه هستند. هر چند ممکن است مذهب و آیین شریعت آنان به نظر ما عجیب جلوه کند، لیکن باید گفت که مردمان این سرزمین دقیقا بر طبق اسلوبها و قوانین مذهبی خود زندگی میکنند و هیچ آزاری به همنوعان خود نمی رسانند و هرگز در صدد این نیستند که عقاید و اعتقادات خود را به زور به دیگران بقبولانند. آنها مردمانی بسیار صلح جو و آرام هستند و از نوعی هستند که لازم است قبل از ارتکاب به هر نوع عمل وحشیانه و خشونت آمیزی، بسیار تحریک و خشمگین بشوند تا به این کارها مبادرت ورزند. به همین دلیل بود که ما فکر کردیم در بین یکی از اهالی این سرزمین به دنبال فردی بگردیم که دارای حافظه ای خارق العاده و بی نظیر باشد. حافظه ای که ما نیز در آن اصلاحات بیشتر و بهتری انجام خواهیم داد. فردی که ما بتوانیم در ذهن و مغز او، انواع اطلاعات و نکات لازم را جای داده و کاری کنیم که او نیز به نوبه خویش این اطلاعات را به شخص دیگری که خود ما، بعدها در روی زمین جای خواهیم داد، منتقل خواهد ساخت.

به همان اندازه که چندین میلیون سال زمینی وجود دارد، به همان اندازه موجودات بشر دوران باستان با کمک اطلاعات و دانش علمی خارق العاده شان، موفق شدند نیرویی درست کنند که به مراتب سریعتر از سرعت نور است. به این ترتیب آنها روشی را به کار بردند که با کمک آن هر شخصی میتواند مستقیما خود را به سرچشمه و منبع اصلی یا همان اسناد ثبت شده آکاشیک متصل و مرتبط سازد. بر اساس این روش، شخصی که در داخل یک دستگاه مخصوص قرار بگیرد، قادر خواهد بود هر آنچه را که در گذشته اتفاق افتاده است، از نزدیک ببیند. به شرط آنکه حواسهایش او را در نیمه راه رها نکنند. به این ترتیب آن شخص قادر خواهد بود تمام تجربیات و وقایع رخ داده شده را به راستی مشاهده کرده و شخصا تجربه کند. این شخص همه صحنه های واقعی را خواهد دید و تمام صحبتها و گفت و گوها را خواهد شنید و درست مثل این خواهد بود که انگار در همان دوران زندگی میکند. تا آنجا که به این شخص مربوط میشود، او به راستی در همان مکان و زمان حضور خواهد داشت! اتصالی مستقیم با مغزش این اجازه را به یک یک ما خواهد داد تا به واسطه او، ما نیز در این تجربه بی نظیر شرکت کرده و با او همگام شویم. این شخص، و همینطور هم تمامی شما حاضران عزیز – در واقع باید بگویم همگی ما – برای پیشبرد این آزمایش، و برای بدست آوردن نتایجی بهتر، باید دست از زندگی در این زمان حاضر بردارید. فقط به خود ما بستگی دارد که احساسات و عواطف و بینایی و شنوایی و حالات روحیمان را تا به آن دوران بسیار دور گذشته منتقل کنیم. حیات و زندگی و بروز وقایعی که در آن دورانها اتفاق خواهند افتاد باید طوری برای یک یک ما، واقعی و ملموس و محسوس باشد که انگار در همین سفینه هایمان حضور داریم و مشغول زندگی هستیم و به کار در سفینه های گشتی کوچک و یا انجام کارهای تحقیقاتی در زیر سطح این کره، در لابراتوارهای زیرزمینی مان، مشغول هستیم.

من مدعی نیستم از اصول این کارها کاملا مطلع و با خبر هستم. بسیاری از شما ممکن است بیشتر از خود من درباره این مبحث ویژه، چیزهایی بدانید، و به همین دلیل است که امروز در اینجا حضور دارید. به همان نسبت نیز کسانی در اینجا حضور دارند که کارها و فعالیتهای دیگری دارند و اساسا به اشتغال حرفه ای متفاوت سرگرم و مشغول هستند و کمتر از من، اطلاعات در این زمینه در اختیار دارند. و طرف صحبت من با این گروه است. باید این را حتما به خاطر بسپاریم که ما نیز نسبت به کیفیت و ماهیت مقدس حیات و هستی، احترام قائل هستیم. ممکن است بعضی از میان شما، این ساکن زمین را به عنوان یک حیوان ساده آزمایشگاهی در نظر بپندارید. لیکن، همانطور که خود او به ما ثابت کرد، او نیز دارای هوش و شعور است و -لطفا این نکته را خوب به خاطر بسپارید- برای ما، در حال حاضر، او ارزشمندترین و گرانبهاترین موجود به شمار میرود. برخی از میان شما حضار گرامی، ابراز شک و تردید کردید و از ما پرسیده اید که چگونه ارائه کردن حداکثر اطلاعات و دانش به مغز این موجود، می تواند باعث نجات این جهان شود … پاسخ به این سوال بسیار سهل و ساده است. هیچ تضمینی وجود ندارد. »

آدمیرال لحظه ای ساکت شد. من قادر به دیدنش نبودم، اما مطمئن بودم که دیگران نیز مانند من، دستخوش نوعی حالت هیجان و فشار روحی شده بودند. او به سخنانش ادامه داد و گفت: « این جهان … ما به خوبی می دانیم که این جهان بیمار است، اما علت آن را نمی دانیم و سعی داریم علت و انگیزه این اوضاع را بفهمیم. نخستین وظیفه ما این است که وجود نوعی حالت بیماری و ناراحتی را قبول کرده و بپذیریم. دوم آنکه ما باید زمینیها را متقاعد سازیم که به راستی بیمار هستند. سوم آنکه باید میل و نیاز به مداوا و شفا یافتن را در آنان پدید بیاوریم. چهارم آنکه ما باید با دقت و وسواس هر چه تمامتر بفهمیم که طبیعت بیماری آنان چیست و از چه چیز ناشی شده است. پنجم آنکه باید شیوه درمانی دقیقی اختراع کنیم. ششم آنکه باید انسانهای زمینی را متقاعد سازیم که هر کار لازم و ضروری را برای پیشبرد مراحل درمانی به انجام برسانند تا مداوای آنان از حالتی مفید و سودمند برخوردار گردد. بیماری آنان در ارتباط با هاله تابان آنها است. ما هنوز علت آن را کشف نکرده ایم. شخصی خواهد آمد که این کار را به عهده خواهد گرفت. »

این اظهار عقیده، باعث شد از جا بجهم. زیرا به نظرم متناقض آمد. من فردی نابینا بودم، قبول. اما به هر حال مرا برای انجام این وظیفه و این ماموریت انتخاب کرده بودند. اما نه … نه! ظاهرا اوضاع به این شکل نبود. ظاهرا من هیچ وظیفه ای نداشتم مگر آنکه نگهدار و محافظ یک سری اطلاعات باشم. دانشی که به شخص دیگری اجازه می داد بر طبق یک طرح و نقشه از قبل تنظیم و آماده شده، شروع به فعالیت کند. آدمیرال به سخنانش ادامه داد: « هنگامی که اطلاعات و دانش لازم را به او منتقل ساختیم و هنگامی که کارمان با او به اتمام رسید، ما این بومی را به نقطه ای خواهیم برد که بتواند در کمال راحتی و آرامش به زندگی ادامه دهد. سن او ( بر طبق اسلوب و استانداردهای زمینی ) بسیار زیاد خواهد بود و عمر درازی خواهد داشت. از سوی دیگر، تا زمانی که تمامی اطلاعاتش را به شخص مورد نظر منتقل نساخته باشد، قادر به مردن نخواهد بود. برای جبران تمام این سالهای طولانی که در نابینایی سپری خواهد شد، و باید در تنهایی و انزوا باشد، او از نوعی صلح و آرامش باطنی برخوردار خواهد بود و این ایمان و اعتقاد راسخ و ژرف را خواهد داشت که کار بسیار مهمی برای جهان اطرافش به انجام رسانده است. اکنون قصد داریم برای آخرین بار، معاینه ای دقیق از حال و وضعیت جسمانی مرد بومی به عمل آوریم، و سپس آزمایش مان را آغاز خواهیم کرد. »

پس از این حرف، سر و صدا و غوغای عجیبی آغاز شد. اما هیچکس بی دلیل به کار و فعالیت نیفتاده بود. احساس می کردم که موجوداتی به سمت راست یا چپ در حال رفت و آمد بودند. اشخاصی میز جراحی مرا گرفتند، آن را بلند کردند و به جلو بردند. صدای برخورد شیشه با فلز به گوشم خورد که اکنون برایم بسیار آشنا بود. جراح عمومی به من نزدیک شد و زیر لب گفت: « حالت چطور است؟ … » به سختی قادر بودم به او بگویم حالم چگونه است. و یا آنکه اساسا در کجا حضور دارم. بنابراین در کمال سادگی پاسخ دادم: « آنچه که شنیدم هیچ کمکی در تقویت روحیه ام نکرد. آیا باز هم لازم است در این حالت نابینایی به سر ببرم؟ چگونه می توانم شاهد این وقایع بی نظیر و فوق العاده باشم اگر که شما بینایی مرا به من باز نگردانید؟ »

او با لحنی آرام و تسکین دهنده زیر لب گفت: « فقط سعی کن انبساط خاطر پیدا کنی آنوقت همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت. هنگامی که زمان موعود برسد، به بهترین شیوه ممکن قادر به دیدن همه چیز اطرافت خواهی شد. »

او لحظه ای مکث کرد. در طول این دقایق، شخصی اظهارنظر می کرد که دکتر دوباره به صحبت پرداخت و به من گفت: « اکنون قصد دارم توضیح دهم که چه اتفاقاتی رخ خواهد داد. ما میخواهیم روی سرت، نوعی کلاهک قرار دهیم که از چند سیم فلزی تهیه شده است. این کلاهک به نظرت سرد خواهد رسید تا آنکه پس از مدت کوتاهی به آن عادت خواهی کرد. سپس ما چیزهایی که می توان به یک جفت صندل یا نعلین راحتی تشبیه کرد، بر پاهایت خواهیم کرد که از همان جنس کلاهک خواهد بود. ما سیم هایی در اطرافت نصب کرده ایم که تا بازوانت می رسند. در آغاز، احساس غلغلک عجیبی خواهی کرد که به احتمال بسیار زیاد برایت نوعی احساس ناراحتی ایجاد خواهد کرد. با این حال جای نگرانی نیست. این حالت زود از بین می رود و آنگاه تو دیگر به هیچوجه دستخوش حالات بد جسمانی نخواهی شد. لازم است به تو خاطر نشان سازم که ما از تو بخوبی مراقبتهای لازم را خواهیم کرد. این آزمایش، مفهوم بسیار مهمی برای تمامی ما حاضران در این تالار دارد. ما همه مایلیم که این آزمایش به خوبی انجام شود و با موفقیت کامل رو به رو شود. خیلی چیزها در گرو این آزمایش هستند تا بتوان اجازه شکست آن را داد. »

من با غرولند جواب دادم: « آری … آری … با این وجود این من هستم که بیشتر از همه در این ماجرا، در خطر قرار دارم. مگر نه آنکه جانم به خطر خواهد افتاد ؟! »

جراح عمومی از کنارم بپاخواست و از من دور شد و با لحنی بسیار رسمی و دقیق با صدای بلند گفت: « آقا ! من بومی را معاینه کردم. او اکنون آماده است. اجازه میخواهم کارها را شروع کنم. »

صدای جدی آدمیرال به گوشم رسید: « اجازه صادر میشود! آغاز به کار کنید! » صدای روشن شدن دکمه ای به گوش رسید و فریادی خفه بلند شد. دستهایی زیر گردن من رفتند و سرم را بلند کردند. دستهایی دیگر، نوعی کیسه که از سیمهای فلزی درست شده بود، روی سرم نهادند و آن را تا روی چهره ام پایین کشیدند. سپس به جستجوی چیزی در زیر چانه ام پرداختند. انگار سه ضربه کوچک و عجیب حس کردم و آن کیسه با دقت تمام بر طبق حجم و اندازه سرم، دور آن بسته و به گردنم متصل شد. آن دستها از بدنم دور شدند اما در طول این مدت دستهای دیگری مشغول کار با پاهایم بودند. آنها پاهایم را با محلولی چرب و نفرت انگیز آغشته کردند، بعد هم دو کیسه کوچک فلزی در پاهایم فرو کردند. من تا بحال عادت نداشتم پاهایم را این چنین اسیر و زندانی حس کنم و مرا بی اندازه ناراحت میکرد. با این وجود، هیچ کاری از دستم ساخته نبود. ما همه در نوعی حالت انتظار شدید به سر می بردیم و فشار عصبی جمعیت رو به افزایش میرفت. »

در داخل غار، راهب پیر ناگهان نقش زمین شد. برای لحظه ای، راهب جوان نشسته باقی ماند و در نوعی تعجب و حیرت، میخکوب بر زمین شد. سپس در حالی که از وخامت اوضاع، هوش و حواس خود را به سرعت باز می یافت، به پا خاست و با عجله دستش را پشت صخره ای برد تا آن داروی تقویت کننده را به پیرمرد بخوراند. دارویی که برای چنین مواقعی در نظر گرفته شده بود. او با یک دستش، در شیشه را باز کرد، به زانو درآمد و چند قطره از دارو را میان لبهای نیمه باز پیرمرد چکاند. راهب جوان با دقت فراوان، و برای آنکه ذره ای از آن قطرات را به هدر ندهد، در شیشه را دوباره بست و آن را به گوشه ای گذاشت. او در حالیکه سر پیرمرد را روی زانوهایش می نهاد، کوشید با مالیدن شقیقه های مرد زاهد، او را سرحال بیاورد. رنگ چهره پیرمرد به تدریج برگشت و کم کم توانست هوش و حواس خود را بازیابد. زاهد پیر سرانجام دستش را بلند کرد و با صدایی ضعیف گفت: « آه ! این کار را خیلی خوب انجام دادی پسرم. خیلی خوب. من باید کمی استراحت کنم. »

راهب جوان گفت: « ای استاد گرامی، همین جا استراحت کنید! میروم کمی چای گرم برایتان درست کنم. هنوز هم کمی شکر و کره برایمان باقی مانده است. » او با مهربانی تمام پتوی تا شده ای را زیر سر پیرمرد نهاد و بلند شد و در حالیکه کاسه نیمه پر از آب را بر میداشت گفت: « الان میروم آب را جوش بیاورم. »

در هوای آزاد و خنک بیرون، فکر کردن به این وقایع خارق العاده به راستی عجیب بود. به راستی که خیلی عجیب بود، زیرا بسیاری از چیزها بنظرش … آشنا میرسید. آتش هنوز روشن بود. او به سرعت مقداری هیزم به آتش انداخت و دودی مایل به آبی در هوا بلند شد و بصورت مارپیچی، چرخید. نسیمی سرگردان که در دامنه کوهستان در حال وزیدن بود، جریان هوایی را با مقداری دود هیزم به سمت راهب جوان راند و باعث شد تا مرد جوان سرفه زنان و با چشمانی پر از اشک از آنجا دور شود.

پس از بازیافتن حالت طبیعی، او قابلمه آب را در وسط آتش گذاشت. آتش اکنون با حالتی گرم و شاد شعله ور شده بود. او دوباره برگشت و به داخل غار رفت تا مطمئن شود که زاهد پیر به راستی هوش و حواس خود را بازیافته است.

پیرمرد به پهلو خوابیده و میشد بهبودی او را مشخصا در چهره اش مشاهده کرد. پیرمرد گفت: « کمی چای و کمی جو خواهیم خورد سپس تا فردا صبح به استراحت خواهیم پرداخت، زیرا باید نیروی کمی را که هنوز در بدنم باقی مانده است، محفوظ نگه دارم، وگرنه قادر نخواهم بود ماموریتم را تا آخر ادامه دهم و آن را به پایان برسانم. » راهب جوان در کنار استادش، به زانو درآمد و به تماشای آن بدن لاغر و نحیف پرداخت که لحظه به لحظه بیشتر به سمت نابودی می شتافت.

او گفت: « هر طور میل و اراده شماست استاد گرامی. من فقط داخل غار آمدم تا مطمئن شوم حالتان خوب است یا نه. اکنون جو و چای را بر میدارم و وسایل غذا را آماده میکنم. » او به سرعت به پا خاست و به انتهای غار رفت تا جیره بسیار ناچیز غذایشان را بردارد. او با نگاهی غمزده، به تماشای شکر بسیار کمی که برایشان باقی مانده بود پرداخت و با نگاهی باز هم غمزده تر و مایوس به باقیمانده کره چشم دوخت. در مورد چای، جای شکرش باقی بود که هنوز مقدار کافی وجود داشت. کافی بود چای را جیره بندی کند و آن را برای روزهای آینده نیز نگه بدارد. جو هم هنوز به قدر کافی وجود داشت. راهب جوان تصمیم گرفت از سهم شکر و کره خود بگذرد و آن خوراکیها را به استاد پیر و گرامیش تقدیم کند.

در هوای بیرون، آب جوش آمده بود. راهب جوان چای را درون آب جوش ریخت محتوی قابلمه را به سرعت به هم زد. از حالا نور و روشنایی روز در حال کم شدن، و خورشید هم در حال غروب بود.

هنوز خیلی کارها باید انجام می داد. می بایست دنبال هیزم و آب تازه میرفت. مرد جوان در تمام مدت آن روز از غار خارج نشده و هیچ ورزشی نکرده بود. او چرخی زد و با شتاب به سمت غار برگشت. تاریکی کم کم همه جا را در بر گرفته بود. پیرمرد زاهد نشسته و منتظر آماده شدن چای بود. او با قناعت، کمی جو در کاسه اش ریخت، کمی هم کره اضافه کرد و سپس آن را به راهب جوان داد تا آن را از چای پر کند. او فریاد برآورد: « تمام این خوراکیها به منزله رفاه و راحتی زیادی است! من در طول این شصت سال اینقدر خوراک نخورده بودم. امیدوارم از این که پس از این همه سال، چیزی گرم مینوشم، مورد بخشش خداوند قرار بگیرم. من هرگز قادر نشدم به تنهایی آتشی برای خود روشن کنم. من فقط یکبار این آزمایش را انجام دادم و ردایم آتش گرفت. من هنوز هم آثار آن سوختگی را که بر اثر شعله های آتش ایجاد شد، بر روی بدنم دارم. اما بهبود یافتم. خب دیگر، این عاقبت کسی است که بخواهد بیش از اندازه به ندای درونیش گوش فرا دهد، »او آه عمیقی کشید و چایش را جرعه جرعه سر کشید.

راهب جوان خنده کنان گفت: « شما دستکم از یک امتیاز برخوردار هستید استاد والامقام. تاریکی و روشنایی هیچ فرقی برای شما ندارد. در این تاریکی من کاسه چایم را ریختم، زیرا هیچ جایی را نمی بینم. » پیرمرد گفت: « آه ! بیا ! بیا کاسه مرا بگیر ! »

مرد جوان با لحنی سراسر آکنده از محبت و علاقه پاسخ داد: « نه ! نه استاد بزرگوار. ما به مقدار زیادی چای داریم. فقط کافی است کمی دیگر برای خود در کاسه ام بریزم. » آنها برای مدتی در کنار هم نشستند و بدون گفتن حرفی، در تفاهم و آرامشی کامل فرو رفتند تا آن که محتوی ظرف چای روی آتش تمام شد. سپس راهب جوان از زمین برخاست و گفت: « اکنون میروم کمی هیزم و آب بیاورم. آیا اجازه می دهید کاسه تان را بردارم و آن را کنار ساحل دریاچه ببرم و بشویم ؟ »

مرد جوان در ظرف آب خالی، دو کاسه غذایشان را قرار داد و از غار خارج شد. زاهد پیر صاف نشسته و در حالت انتظار به سر می برد. درست به همان شکلی که سالهای متوالی منتظر نشسته بود.

خورشید اکنون غروب کرده بود. تنها نوک کوهها هنوز در نوری زرین قرار داشت. نوری که کم کم به بنفشی می گرایید. راهب جوان به تماشای آن مناظر پرداخت. در دوردست، در دامنه های کوهستان که از حالا در تاریکی شبانه فرو رفته بودند، هنوز هم میشد لکه های کوچکی از نور را مشاهده کرد که یک به یک روشن میشدند. آن لکه ها، چراغهای دستی لاماکده های نقاط دوردست بودند که در هوای صاف و شفاف و بسیار سرد دشت لهاسا، یکی از پس دیگری به تلالو و درخشش می افتادند و از دور سوسو میزدند. شکل تیره لاماکده «دره پونگ» ، در پایین دست، انسان را به یاد شهری استحکاماتی می انداخت. در همان نقطه، در دامنه کوه، راهب جوان قادر بود شهر را مشاهده کند. لاماکده های متعدد و گوناگون را ببیند و بالاخره به تماشای درخشش رود سعادتمند بپردازد. کمی دورتر، در آنسو، «پوتالا» و کوهستان آهنین، علیرغم کاهش اندازه و حجم واقعیشان که به دلیل فاصله زیادی که از آن مکان داشتند ایجاد شده بود، هنوز هم وقار و ابهت خاصی از آنها ساطع می شد.

اما دیگر فرصتی برای از دست دادن وجود نداشت! مرد جوان متحیر و مایوس از کندی و آرامشش، بر خود نهیب زد و با شتاب در امتداد مسیری که تا کنار دریاچه منتهی میشد وارد شد و به سرعت با رسیدن به آنجا دو کاسه را شست و پاک کرد و ظرف آب را نیز نظافت کرد و آن را بی هیچ اتلاف وقتی پر از آب کرد. او سپس دوباره قدم در آن مسیر نهاد و پشت سرش، شاخه بزرگی از درختی پر برگ با خود حمل کرد. این کار برایش بسیار دشوار بود زیرا شاخه درخت خیلی سنگین و کلفت بود. او نگاهی به سمت عقب، به طرف گردنه ای کوهستانی انداخت که به سمت سرزمین هندوستان می رفت. در آنجا نوری درخشان مشاهده میشد و به معنای این بود که کاروانی از بازرگانان، برای ساعات شب، در آنجا اطراق کرده بودند. هیچ بازرگانی، هیچ مسافری در هنگام شب، حاضر به ادامه دادن به راهش نبود. قلب مرد جوان در سینه شروع به تپیدن با سرعت بیشتری کرد. صبح روز بعد، بازرگانان مورد نظر با سختی تمام قدم به آن مسیر کوهستانی خطرناک خواهند گذاشت و بدون هیچ تردید، در کنار دریاچه شب را به صبح خواهند آورد تا روز بعد از آن، به لهاسا برسند.

چای! کره! راهب جوان به تنهایی شروع به خندیدن کرد و بعد هم دوباره محموله اش را با انرژی و نیرویی تازه از زمین بلند کرد و به راه افتاد.

او با وارد شدن به داخل غار، به پیرمرد زاهد گفت: « استاد گرامی! در سر گردنه، بازرگانانی را مشاهده کردم. ما فردا شاید صاحب کره و چای جدید بشویم. قصد دارم با دقت مراقب آنها بمانم. »

پیرمرد خنده خفه ای کرد و گفت: « بسیار خوب اما در حال حاضر بهتر است بخوابیم. » مرد جوان به او در بلند شدن یاری داد و دست پیرمرد را روی دیوار غار گذاشت تا او بتواند راهش را یافته و به جلو پیش برود. پیرمرد معلول تلوتلو خوران به سمت عقب غار رفت.

راهب جوان روی زمین دراز کشید، کمی ماسه در زیر بدنش کنار زد و گودالی درست کرد تا بتواند انحنای کمرش را در آن قرار دهد. برای لحظاتی چند، به تفکر و اندیشه درباره تمامی آن چیزهایی مشغول شد که آن روز از دهان پیرمرد شنیده بود. او با خود فکر کرد: بعضی از ما در شرایط و اوضاع بسیار دشوار، سعی میکنند بهترین رفتار را داشته باشند و بدبختی ها و آمال و مشقاتی که تحمل می آوریم هیچ هدفی مگر این ندارند که ما را باز هم بیشتر به سمت جلو و به سمت بهتر شدن سوق دهند، زیرا همیشه جایی بالاتر از پله فعلی وجود دارد! راه تعالی همیشه باز و بی انتها است! راهب جوان پس از این اندیشه مثبت، در خوابی عمیق فرو رفت.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.com مجاز می باشد.

پ . ن : با تشکر فراوان از  آزیتای  عزیز برای ترجمه و ارسال این مطلب .

Advertisements

Posted on اوت 5, 2011, in فرزانه گوشه نشین. Bookmark the permalink. 13 دیدگاه.

  1. doste aziz ufolove
    man harch say mikonam ba neveshtan gozar vazhe betonam maghale shoma ro dar morede «Secret Of Secrets» bekhonam nemishe,momkene betonon rahnamaee konid.mamnon

  2. با تشکر از شما ومترجم این مطالب

  3. رامتين جان برادر يه حالي به ما بده اين passه الواح زمردين mailكن واسم.ظاهرا نرسيده بهم اگرم قبلا كردي دوباره زحمتشو بكش email من اين گوشه هست ديگه؟واسه اطمينان. Partia.rad@gmail.com. مچكرم يك دنيا ممنون

  4. آقا لطفا سایر فصل ها رو هم بزارین .با تشکر

  5. با سلام و تشکر , لطفآ بقیه داستان را هم روی صفحه بگذارید

  6. سلام ممنون از مطالب جالب وپر بار شما .دوست عزیزمن فقط موفق شدم این فصل ششم رو بخونم چون بقیه فصلها وقسمت های اولش باز نمیشه اگر لطف کنی مجموعه کامل داستان رو به ایمیل من بفرستی سپاسگذار شما خواهم بود . بنده مدتی است که بصورت تصادفی به سلیت شما اشنا شدم واز ان موقع مرتب پیگیر مطالب جذاب شما هستم. هرچند که بهسختی وبا فیلترشکن باید بیام.موفق باشید.
    gity.shad@yahoo,com

  7. باتشکرازمطالب خوبتون. آیا این داستان ادامه ندارد ؟ «یعنی بعداز فصل ششم»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: