فرزانه ی گوشه نشین ، فصل چهارم


فصل چهارم

« من به تماشای او پرداختم یا دست کم چنین احساسی به من دست داد زیرا سخت ترین تجربه برای یک انسان این است که سرش در یک نقطه و قدرت بینایی اش در چند قدم دورتر از او باشد. باری، من به او خیره شدم و با خود اندیشیدم: این چه چیز عجیبی است ؟ این مرد به من می گوید قادر است شهر هایی را نشانم دهد که در آن سوی جهان واقع شده اند. با این حال او حتی قادر نیست سرزمین اجدادی خود مرا نشان دهد ! پس با صدای بلند گفتم: « آقا … آیا ممکن است شما چیزی مقابل این جعبه تماشا قرار دهید تا آنکه من خودم قادر به قضاوت این پدیده تنظیم دهی بشوم ؟ … »

او بدون آنکه لحظه ای را از دست دهد، سرش را جنباند و نگاهی عمومی به اطرافش انداخت. انگار دنبال چیزی می گشت. او سرانجام، از زیر میز من، نوعی کاغذ شفاف برداشت که روی آن علایم و نشانه هایی عجیب نقش بسته بود. علایمی که من هرگز تا آن زمان ندیده بودم و ظاهرا نوعی خط یا نوشته بودند. او با چیزهایی برگشت که بنظرم ورق های کاغذ بودند و آنها را چرخاند و نوعی رضایت در سیمایش نقش بست. زیرا با لبخندی باز به من نگاه کرد. او این شیء را پشت سرش مخفی کرد و به جعبه دید من نزدیک شد. او گفت: « خب دوست من ! ببینیم برای متقاعد کردنت چه کاری می توانم انجام دهم. او چیزی مقابل جعبه تماشا یا بینایی مصنوعی من قرار داد و آن را بسیار نزدیک آورد. من در کمال تعجب مشاهده کردم که همه چیز از ماهیتی به هم ریخته و نا مشخص برخوردار شده است و چیز واضحی نمی دیدم. با این وجود تفاوتی وجود داشت. قسمتی از تصویر مانند لکه ای سفید بنظر می رسید و دیگری مانند لکه ای سیاه. با این حال کوچکترین معنا و مفهومی برایم نداشت. مطلقا هیچ چیز. او با مشاهده حیرت آشکار من تبسمی کرد. در واقع من قادر به « دیدن » او نبودم، بلکه آن را « می شنیدم ». در واقع، اشخاص نابینا دارای نوعی حس ششم هستند و می توانستم صدای ماهیچه های صورتش را بشنوم. از آنجا که او اغلب لبخند زده بود، می دانستم که این صداها، این بار نیز به چه مفهومی بودند.

او گفت: « آه ! مثل اینکه بالاخره موفق شدم خود را به تو تفهیم کنم، نه ؟ … اکنون با دقت نگاه کن. هر وقت قادر به تشخیص آن چه را که به تو نشان می دهم شدی، به من اطلاع بده. » او آهسته آن ورق کاغذ را که مقابل دید من قرار داشت، از جلوی دید من دور کرد و من به تدریج با حیرتی فزاینده و توصیف ناپذیر دریافتم که آن کاغذ، یک پرتره از من بود. من هیچ ادعایی درباره اطلاع داشتن از نحوه انجام گرفتن چنین کاری ندارم. من نمی دانم آنها چگونه موفق به این شده بودند که تصویر دقیقی از مرا روی کاغذ بیاورند، اما من به هر حال خود را می دیدم که روی میز جراحی دراز کشیده و به انسانهایی نگاه می کردم که سرگرم حمل آن جعبه سیاه رنگ بودند، من چنان حیرت زده شدم که دهانم باز ماند. ظاهرا شباهت زیادی به یک ابله درجه یک پیدا کرده بودم. این دست کم احساس شخصی خود من بود، زیرا حرارتی شدید در وجودم حس کردم و گونه هایم گر گرفت و از شدت خجالت، داغ شدم. بله . آن خود من بودم. با تمام وسایلی که از بدنم خارج شده بود. من آنجا بودم، در حالیکه سرگرم تماشای کار و فعالیت آن چهار مرد با آن جعبه بزرگ بودم. حالت تعجبی که بر چهره ام نمایان بود، و بخوبی روی آن نقاشی مشخص بود، بسیار گفتنی بود.

رباینده من گفت: « بسیار خوب، کاملا واضح است که منظور مرا فهمیده ای. برای آن که اطمینان خاطر کامل بدست آورم، بهتر است این کار را تکرار کنم. » او آهسته پرتره را طوری گرفت تا من قادر به دیدن آن باشم، سپس آن را آهسته به جعبه تماشا نزدیک ساخت. تصویر دوباره به تدریج محو شد به طوری که من هیچ چیز مگر لکه ای نیمه سیاه و نیمه سفید نمی دیدم. همین و همین. او آن را به سرعت از مقابل دید من دور کرد و من دوباره قادر شدم مابقی اتاق را ببینم. مرد، چند قدم به عقب رفت و گفت: « بدیهی است که تو نمیتوانی این را بخوانی، اما به هر حال نگاهی به آنها بیانداز. کلماتی هستند که به چاپ رسیده اند. آیا تو قادر هستی آنها را به وضوح مشاهده کنی ؟ »

گفتم: « من می توانم آنها را به وضوح ببینم آقا. حتی می توانم بگویم بسیار بسیار واضح می بینم. »

او یکبار دیگر آن چیز را مقابل دید من گرفت و کم کم نزدیک آورد به طوری که دید من دوباره تار و کدر گشت. او گفت: « اکنون تو در حدی هستی که بفهمی مشکل ما از چه نوعی است. ما دارای دستگاهی هستیم – یا ماشین ! هر طور می خواهی آن را صدا بزن !- به هر حال این دستگاه تا حدودی به جعبه تماشای تو شباهت دارد، با این تفاوت که به مراتب بزرگتر از جعبه تو است. با این وجود اصل کارکرد آن مشابه جعبه ای است که به تو وصل کردیم، لیکن تو قادر نیستی چیزی از آن درک کنی. این دستگاه به گونه ای تنظیم شده است که ما قادریم همه چیز دنیا را ببینیم، اما قادر نیستیم چیزهایی را که در شعاع هشتاد کیلومتری اینجا هستند، و در واقع فاصله کمی با ما دارند، ببینیم. مسافت هشتاد کیلومتر، فاصله بسیار کمی است. درست مانند هنگامی است که من این کاغذ را به جعبه تماشایت نزدیک کردم و تو قادر به تشخیص هیچ چیز نبودی. اکنون شهر کالیم پنگ را نشانت خواهم داد. » او پس از این کلمات، به گوشه ای چرخید و چند تعداد دگمه را دست زد که روی دیوار قرار داشتند.

نور اتاق کاهش یافت. در واقع اتاق در تاریکی کامل فرو نرفت بلکه از شدت روشنایی آن کاسته شد. این نور درست شبیه نوری بود که انسان پس از غروب آفتاب در پشت کوههای هیمالیا، قادر به دیدن آن است. به همان نسبت شبیه همان نور ضعیف و سردی است که پیش از نمایان شدن ماه در آسمان، ظاهر می شود. هنگامی که خورشید هنوز آخرین پرتوهای خود را محو نکرده است. مرد پشت آن جعبه بزرگ رفت. دستهایش شروع به چرخاندن چیزی کردند که من قادر به دیدن آن نبودم. بی درنگ نوری در آن جعبه به درخشش پرداخت. آهسته آهسته، منظره ای نمایان شد. کوه های مرتفع و بلند هیمالیا و در مسیری کاروان و بازرگانان مسافر. تاجران در حال عبور از پلی کوچک و چوبی بودند که در زیر آن رودخانه ای پر جوش و خروش در حال عبور بود و هر لحظه آماده بود تاجرانی را که از روی اشتباه، گامهایی غلط بر میدارند، در خود فرو ببلعد. مسافران به آن طرف رودخانه رسیدند و شروع به دنبال کردن مسیری نمودند که به صورت مارپیچی بود و از چراگاه هایی عبور می کردند که علفزاری خشک و زمخت داشتند.

ما برای دقایقی چند به تماشای آنان پرداختیم. دیدی که ما از آنان داشتیم درست مانند دیدی بود که پرنده ای در آسمان می توانست داشته باشد. درست مانند این بود که این افراد، جعبه تماشای مرا در دست گرفته و آن را آهسته در بالای آن ابر یکنواخت و یکدست، معلق در هوا نگه داشته بودند. رباینده من ، بار دیگر دستهایش را تکان داد. همه چیز تصویر بهم خورد. قادر شدم چیزی را ببینم که ناپدید شد. رباینده من دستهایش را در جهت مخالف تکان داد و تصویر ساکن شد. آن یک تصویر ساده نبود، بلکه چیزی عجیب بود. منظره ای بود که انگار بیننده از میان شکافی در آسمان قادر به دیدن است. در پایین، خانه های کالیم پنگ را دیدم. خیابان هایی مشاهده کردم پر از تاجران و بازرگانان متفاوت. من لاماکده هایی دیدم با لاماهایی با رداهایی زعفرانی و راهبانی با لباس سرخ که در کنار ساختمانها مشغول رفت و آمد بودند. تمام این قضایا براستی عجیب و وصف ناپذیر بود. من با سختی قادر به یافتن جهت خود بودم، زیرا فقط یک بار به کالیم پنگ قدم نهاده بودم. تازه در آن دوران پسرک خردسالی بیش نبودم. از طرفی، من شهر را با پای پیاده دیده بودم، با قامت یک پسرک کم سن وسال. اما اکنون آن را به گونه ای متفاوت می دیدم. آن را از بالای آسمانها می دیدم. درست مانند شیوه ای که پرندگان قادرند از بالا، زمین زیر پایشان را مشاهده کنند.

رباینده من، با دقت و توجه تمام مرا زیر نظر داشت. او بعضی دگمه ها را دست زد و تصویر آن منظره –  نمی دانم چه واژه ای پیدا کنم که بهتر از لغت منظره باشد – دوباره محو شد. سپس انگار تصاویر با سرعت هر چه تمامتر پیش رفتند و سپس بار دیگر ایستاد. مرد به من گفت: « اینجا رود گنگ است. همانگونه که بطور حتم می دانی، این رودخانه مقدس هندوستان است. »

من اطلاعات زیادی درباره رود گنگ داشتم. بعضی اوقات، تاجرانی که از هندوستان آمده بودند، مجلاتی با خود همراه می آوردند که تصاویری نیز داشتند. ما قادر به خواندن هیچ یک از نوشته های این مجلات نمی شدیم. اما دیدن تصاویر و مناظر داخل مجلات، امری دیگر بود ! در مقابل من، در آن لحظه بدون ذره ای اشتباه، رود گنگ براستی در اوج عظمت و قدرت خود قرار داشت. ناگهان، در کمال حیرت متوجه شدم من نه تنها قادر به دیدن آنها بودم، بلکه صدای آن را نیز می شنیدم. من قادر به شنیدن آواز هندوها بودم و سپس علت آنرا دریافتم. آنها جسدی را روی بالکنی که در نزدیکی آب رودخانه قرار داشت، بر زمین نهاده بودند و جسد را با آب مقدس گنگ غسل می دادند تا بعد آنرا برای سوزاندن، به سمت آتش ببرند.

جمعیتی عظیم در رودخانه وجود داشت. به نظر باورنکردنی میرسید که آن مقدار انسان بتوانند در نقطه ای از جهان حضور داشته باشند، بویژه در میان آبهای رودی به آن عظمت ! در کنار ساحل رود، زنها لباسهایشان را بدون کوچکترین شرمی درآورده و مردها نیز در گوشه ای دیگر، بدون کمترین خجالت، کار زنها را انجام میدادند تا به داخل آب بروند. با مشاهده چنین منظره ای، احساس خجلت و شرمساری فراوان کردم، اما شروع کردم به فکر کردن به معابد آنان. معابد عظیم و زیبای آنان که در داخل غارها، یا بیرون غارها، به اشکال گوناگون، با پلکان متعدد، یا با ستونهای بی شمار و انواع تزیینات مختلف و دیدنی، ساخته و پرداخته شده بود، و هر قدر بیشتر نگاه می کردم، بیشتر محو مناظر می شدم. آری. آن تصاویر به راستی از دنیای واقعیت حکایت می کرد و من کم کم گیج شده بودم.

رباینده من – باید بگویم که من هنوز هم او را فقط با این نام می شناختم – دوباره دگمه هایی را چرخاند و حرکت تصاویر تار شد و بهم ریخت. او با دقت فراوان به صفحه روی جعبه که مانند پنجره بود، نگاه می کرد و حالت تیرگی تصاویر پس از تکانی متوقف شد و او گفت: « این هم برلین ! »

بدیهی است که من می دانستم برلین نام شهری بود که در گوشه ای از دنیای غرب قرار داشت، اما آن چیزها به قدری در نظرم عجیب جلوه می کرد که هیچ بازتابی در وجودم پدید نیاورد. من چشمهایم را پایین انداختم و با خود اندیشیدم که شاید این حالت جدید بودن آن چیزی بود که هر شکلی را بی قواره کرده بود. در آن شهر، ساختمانهای بزرگ و بلندی قرار داشت که معماری و اندازه و ارتفاع آنها به طرز خارق العاده ای یک شکل و یکنواخت بود. من تا به حال آنقدر شیشه در عمرم ندیده بودم. در هر کجا که چشم می انداختم، پنجره هایی شیشه ای می دیدم . سپس در روی زمینی که بنظر از جنسی بسیار سفت و سخت ساخته شده بود، دو خط دراز آهنی وجود داشت که در خود آن زمین سفت فرو رفته بودند. آن خطوط براق بودند و فاصله ای که آنها را از هم جدا می ساخت، به طرز عجیبی یکنواخت بود. من علت این امر را نمی فهمیدم.

در سر پیچ خیابانی، در مقابل دیدگان من، دو اسب دیدم که یکی پشت دیگری می تاخت و … شاید حرفم را باور نکنی اما آنها چیزی را پشت سر خود می کشیدند که شبیه نوعی جعبه فلزی بود که روی این دو خط آهنی قرار گرفته و لیز می خورد. اسبها میان این دو میله آهنی راه می رفتند، و چرخهای آن جعبه آهنی دقیقا در امتداد این دو میله، حرکت می کرد. آن جعبه دارای پنجره هایی در عقب و جلو و پهلوها بود و با کمی دقت انسانهایی را مشاهده کردم که در داخل این جعبه نشسته بودند. انسانهایی که ظاهرا با نیروی آن اسبها به جلو کشیده می شدند ! درست در مقابل چشمانم – بهتر است بگویم در برابر دیدگانم – آن جعبه متحرک توقف کرد. انسان هایی از داخل جعبه پیاده شدند و اشخاصی دیگر سوار شدند. مردی به جلوی اسبها رفت و خط آهنی دیگری را در زمین فرو کرد، سپس داخل جعبه رفت و آن را دوباره به حرکت انداخت. جعبه به سمت چپ پیچید، از روی خطوط اصلی خارج شد و به خطوط دیگری وارد شد.

من چنان شیفته این اوضاع شده بودم که به هیچ چیز دیگر مگر آن جعبه آهنی که مردم را با خود حمل می کرد، نگاه نمی کردم. اما سپس، شروع به نگاه کردن حاشیه های خیابان کردم و دیدم جمعیت زیادی در آن قسمتها حضور دارند. مردانی را دیدم که به گونه ای بسیار عجیب و تنگ لباس پوشیده بودند. آنها لباسهایی بر تن داشتند که بنظر بسیار تنگ می رسید و در زیر آنها میشد انحنای دقیق اندامشان را حدس زد. روی سر هر مردی، چیزی عجیب به شکل کاسه دیده میشد، البته به صورت وارونه و در حالی که لبه ای بسیار باریک دور آن قرار داشت. این صحنه مرا تا اندازه ای سرگرم کرد اما تازه در آن هنگام بود که چشمم به زنها افتاد.

من تا بحال چیزی شبیه آن ندیده بودم. برخی از این موجودات، قسمت بالاتنه بدنشان را تقریبا باز گذاشته در حالیکه قسمت پایین بدنشان از چیزی که درست شبیه پارچه ای سیاه بود، محفوظ و پوشیده نگاه داشته شده بود. بنظر می رسید که انگار هیچ پایی ندارند و حتی انگشتان و ساق پای آنان را نیز نمیشد دید. آنها با یک دست خود، آن چیز عجیب و سیاهرنگ را گرفته بودند تا ظاهرا از کشیده شدن آن بر روی زمین خاکی جلوگیری بعمل آورند.

من به تماشای آن صحنه ها ادامه دادم. نگاهم روی ساختمانها افتاد. بعضی از آنها به راستی که از معماری خارق العاده و جالب توجهی برخوردار بودند. در خیابان – خیابانی که باید بگویم بسیار عریض و پهن بود – تعدادی مرد به جلو قدم بر می داشتند. گروه نخست مشغول نواختن موسیقی بود. آلات موسیقی آنان از درخشش و برق خاصی برخوردار بودند و من از خودم پرسیدم که آیا آلات آنان از نقره و طلاست، لیکن در حالی که آن مردها، نزدیکتر می آمدند، من پی بردم که بعضی از آن آلتها از جنس مفرغ و بعضی دیگر از فلزی معمولی و ساده بودند. تمام آن مردها دارای اندامی فربه و درشت بودند. رنگ چهره شان به سرخی می گرایید و همه، لباسهای نظامی بر تن داشتند. من با مشاهده شیوه راه رفتن معذب و خشک آنان، به خنده افتادم. آنها زانوهایشان را صاف و خشک نگه داشته و پاهایشان را هم به صورت تقریبا افقی به هوا بلند می کردند و به جلو گام بر می داشتند. رباینده من لبخندی زد و گفت: « بله به راستی که نحوه گام برداشتن بسیار عجیبی است. اما به این نوع راه رفتن، می گویند « قدم غاز » که ارتش آلمان در هنگام راه پیمایی های نظامی از آن استفاده میکند » . رباینده من دوباره دستهایش را به حرکت انداخت و آن تصاویر مات و نامشخص شد. باری دیگر، چیزهایی که پشت آن پنجره قرار داشتند، به هم ریخته شد و پس از مدتی دوباره شکل گرفتند و آن مرد به من گفت: « کشور روسیه. سرزمین تزارها. این هم شهر مسکو. »

من نگاه کردم و دیدم زمین پوشیده از برف است. در آن مکان نیز مردم از وسایل نقلیه عجیبی استفاده می کردند. وسایلی که هرگز در ذهن و خیال من وجود نداشته و هرگز قادر به تجسم آنها نیز نبوده ام. اسبی را به یک سکوی بزرگ بسته بودند. روی این سکو، صندلی هایی دیده می شد. این سکوی بزرگ چند انگشت بلندتر از سطح روی زمین بود و با چیزهایی که ظاهرا مانند نوارهایی دراز و مسطح از فلز بودند، مزین میشد. اسب این اختراع عجیب بشری را به جلو می کشید و در حالی که این ماشین به جلو می رفت، رد پای آن روی برف باقی می ماند.

همه انسانهای آن سرزمین، لباسهای پوست بر تن داشتند و از نفس آنان، بخاری مرطوب بیرون می زد. انگار از فرط سرما کبود شده بودند. من به تماشای بعضی از ساختمانهای آنان پرداختم و با خود اندیشیدم که چه تفاوتی میان این بناها، و بناهایی که قبلا دیده بودم وجود داشت. آن ساختمانها به راستی عجیب بودند. دیوارها سر به فلک کشیده و مرتفعی تا به آسمان می رفتند و در بالای این دیوارها، شیروانی هایی برجسته، درست مانند شکل پیاز دیده میشد که انگار وارونه نصب شده بودند و ریشه هایشان رو به آسمان بود. رباینده من اعلام کرد: « اینجا کاخ تزار روسیه است. »

برق و تلالو آب، توجه مرا به خود جلب کرد و من به یاد رود عزیزمان « رود سعادتمند » افتادم که از مدتها پیش ندیده بودم. آن مرد به من گفت: « نام این رود مسکوا است. رودی بسیار مهم به شمار می رود. » در این رودخانه کشتی های بزرگی از جنس چوب با بادبانهای عظیم در حال رفت و آمد بودند. از آنجا که باد زیادی وجود نداشت، بادبانها به صورت سست و شل آویزان بودند. قایقران و کشتیرانان دارای قایقهایی با اشکالی دیگر نیز بودند. بعضی از آنها، دارای انتهایی صاف و مسطح بودند که در داخل آب رودخانه فرو می کردند تا باعث پیش بردن آن در داخل آب باشند.

اما به هر حال تمام آن چیزها … خب … بگذریم: من هیچ فایده ای برای این چیزها نمی دیدم و به همین دلیل به آن مرد گفتم: « آقا، من بدون شک شاهد خیلی از عجایب دیدنی شدم. عجایبی که بدون شک قادر است توجه و علاقه بسیاری از انسانها را به خود جلب کند. اما فایده تمام این کارها چیست و قصد دارید چه چیزهایی را به من ثابت کنید؟ »

ناگهان فکری در ذهنم شکل گرفت. از چند ساعت پیش، فکری باعث ناراحتی من شده بود و اکنون با وضوحی کامل، در ضمیر ناخودآگاه من شکل می گرفت. من ناگهان فریاد زدم: « آقای رباینده من ! شما کی هستید؟ »

او با قیافه ای نسبتا اندیشناک مرا نگاه کرد. ظاهرا از پرسش غیرمنتظره من احساس یاس و ناامیدی کرده بود. او چانه اش را به دست گرفت، دستی به موهایش کشید و شانه هایش را آرام بالا انداخت و پاسخ داد: « تو نمی توانی درک کنی … خیلی چیزها هست که انسان قادر به درک آنها نیست، مگر آن که به درجه ای از شعور و درک لازم رسیده باشد. من قصد دارم پاسخ تو را با سوالی دیگر بدهم. چنانچه تو در لاماکده ای باشی و یکی از کارها یا وظایفت این باشد که به گله ای گاومیش رسیدگی کنی، چنانچه یکی از آن حیوانات از تو می پرسید کی هستی، چه پاسخی می دادی؟ »

من اندکی به فکر فرو رفتم و پاسخ دادم: « خب … نخست آنکه من انتظار نخواهم داشت گاومیشی چنان سوالی از من بپرسد. با این وجود، چنانچه این مورد بروز کرد و چنین سوالی از من شد، من او را به عنوان حیوانی باهوش در نظر خواهم پنداشت، و سعی خواهم کرد به او توضیح بدهم کیستم. آقا، شما از من میپرسید چه واکنشی نشان می دادم و به شما اعلام می کنم که تا آنجا که برایم مقدور است سعی خواهم کرد به این حیوان پاسخ دهم. در شرایطی که شما ذکر کردید، من به این حیوان خواهم گفت که راهبی هستم که مسئول نگهداری از این گاومیش ها هستم، و این که هر آنچه لازم باشد برای رسیدگی به این حیوانات انجام خواهم داد که بعنوان برادران و خواهران عزیزم در نظر می پندارم، حتی علیرغم شکل و قیافه و نژاد متفاوتشان. به این گاومیش توضیح خواهم داد که ما راهبان، برای انجام وظیفه ای بر روی زمین آمده ایم، به طوری که پس از بازگشت به سرای آسمانی، بتوانیم خود را آماده کنیم به سفرهایی باز هم دورتر و به ابعاد و سطوحی باز هم والاتر برویم. »

رباینده من پاسخ داد: « آفرین، خوب حرفهایی زدی راهب. آفرین … با این وجود من بی اندازه متاسفم لازم شد شخصی که دروازه های چنین تصوراتی را بر روی من گشود، شخصی باشد که به نظام های پست و پایین تر خلقت تعلق دارد. آری حق با تو است راهب. تو باهوش و ذکاوتی که از خود نشان دادی، مرا بی اندازه متحیر ساختی، همینطور به خاطر عدم سازش و افکار تزلزل ناپذیرت. باید اعتراف کنم که تو بیش از آنچه که من معمولا مصمم و با اراده هستم، از چنین صفاتی برخوردار هستی. بویژه اگر من در جای تو حضور داشتم و در چنین شرایط مشابهی قرار می گرفتم… »

من کم کم شهامت یافته و گفتم: « شما مرا بعنوان موجودی می پندارید که به نظام پست و پایین تعلق دارد. پیش از آن، مرا به عنوان یک وحشی بربر در نظر می پنداشتید. شخصی با ذهنی جاهل و نادان با دانش و علمی بسیار ناچیز و مختصر. هنگامی که من در کمال صراحت و صمیمیت اعتراف کردم شناختی از هیچیک از شهرهای بزرگ دنیا ندارم، شما به من خندیدید و مرا تمسخر کردید. اما آقا، من حقیقت را به شما بازگو کردم. پس از اعتراف به نادانی و جهالتم، خواسته خود را مبنی بر آموزش گرفتن اعلام کردم و حال نوبت شماست که کمکتان را از من دریغ ندارید. من این خواهش را برای باری دیگر از شما درخواست می کنم آقا. شما مرا در اسارت کامل نگه داشتید. آنهم علیرغم میل و اراده ام. شما بدون اجازه من، از بدنم سواستفاده کرده اید. حال آنکه بدن، همان معبد روح است. شما باعث شدید من در اوضاع و شرایطی کاملا خارق العاده قرار بگیرم. آنهم فقط در جهت تحت تاثیر قرار دادن من، آقا، چنانچه شما به پاسخ من با صراحت جواب بدهید، مرا به مراتب بیشتر تحت تاثیر قرار خواهید داد، زیرا من از حالا هر آنچه را که مایلم بدانم، می دانم. من برای مرتبه ای دیگر سوالم را از شما می پرسم: شما کی هستید؟ »

او برای لحظاتی چند، بی حرکت ماند و به نظر معذب می رسید سپس گفت: « بر طبق واژه نامه شما هیچ لغت و واژه ای برای توضیح این امر وجود ندارد. هیچ نظریه و فکر و پنداری نیست که به من اجازه بدهد موقعیتم را برایت توضیح بدهم. پیش از آن که هرگونه بحث یا مذاکره ای آغاز بشود، نخستین شرط لازم این است که طرفین مربوطه بتوانند از یک سری واژه ها و اصطلاحات برای پیشبرد گفت و گویشان استفاده کنند. یعنی بتوانند و قادر باشند روی برخی از نکات به توافق و سازش برسند. در حال حاضر، تنها چیزی که می توانم به تو بگویم این است که من شخصی هستم که وظایفم تقریبا شبیه لاماهای پزشک شما در چاکپوری است. مسئولیت رسیدگی به کالبد جسمانی تو را به من سپرده اند تا آنکه تو را به گونه ای آماده سازم تا بتوانی یک سری اطلاعات و دانش مخصوص را در ذهنت به خاطر بسپاری. البته پس از آنکه من تو را آماده پذیرا شدن این اطلاعات دانستم. تا زمانی هم که تو سراپا آکنده از این اطلاعات نشوی، هر گونه بحثی در باره هویت من و این که من چه هستم و از کجا می آیم کاملا بی فایده و پوچ خواهد بود. در حال حاضر، فقط کافی است بدانی هر کاری که ما انجام می دهیم برای خیر و صلاح دیگران است. بدون تردید تو خیلی خشمگین هستی از این که ما دست به کارهایی می زنیم که بنظر خودت نوعی سواستفاده از بدنت است. اما هنگامی که به اهداف و مقاصد ما پی ببری، هنگامی که بفهمی ما چه کسانی هستیم همانگونه که می دانی خودت کیستی و قومت از کجا می آیند، آنگاه نظرت را عوض خواهی کرد. » او با این کلمات، دید من را قطع کرد و من شاهد خروج او از اتاق شدم. من برای باری دیگر، خود را در شب ظلمت و تاریکی روشندلان می دیدم. برای یکبار دیگر با افکارم تنها شدم.

شب ژرف و تاریکی که یک نابینا در کام آن فرو می رود، شبی بسیار تیره و تاریک است. هنگامی که چشمهای مرا کور کردند، هنگامی که حدقه های مرا خالی کردند و انگشتان کثیف و چرک چینی ها، آنها را از حدقه ها کندند، من براستی شکنجه سختی را متحمل شدم. من حتی با چشمهای غایبم قادر به دیدن بودم – یا دست کم به نظرم می رسید می بینم – من رگه هایی درخشان و طوفان هایی براق یا اشکالی نامشخص دیدم . این حالات، در روزهای بعد نیز ادامه یافت. و حال که به من گفته بودند دستگاهی مخصوص روی عصب بینایی من متصل شده بود، من در مقام باور آوردن به این اظهارات بودم و دلایل زیادی برای این کار داشتم. رباینده من، بینایی مرا قطع کرده بود اما خاطرات آن حس بازیافته، هنوز هم در ذهنم باقی مانده بود. برای باری دیگر، من در سرم این احساس عجیب و متناقض غلغلک و کرخی را تجربه کردم. ممکن است صحبت از یک احساس مشترک غلغلک و کرخی، به نظر مسخره و نادرست برسد، اما این احساسی بود که من تجربه کردم. مرا به آن حالت غلغلک و کرخی رها کرده و تمام آن نورهای عجیب و رقصان و مواج در سرم به تکاپو افتاده بودند.

برای لحظاتی چند، من همچنان خوابیده باقی ماندم و هر آنچه را که بر سرم آمده بود، در خیال مرور کردم. این اندیشه به ذهنم خطور کرد که شاید مرده بودم و یا مبتلا به جنون و دیوانگی شده بودم و این که تمام این وقایع، هیچ چیز مگر زاییده تخیلات ذهنی بیمار نیست که در بیهوشی و بیخبری کامل از اطرافش فرو رفته است. در آن لحظات بود که دوران طلبگی من به عنوان یک راهب، به کمکم شتافت. من از تمرینی قدیمی که به اندازه قدمت زمین بود، برای مسیر دادن به افکارم استفاده کردم و از آن یاری خواستم. من به منطقم ترمز آوردم. این به من اجازه داد تا باطن رفیعم جایگزین منطقم بشود. این هیچ ربطی به تخیلات نداشت، بلکه واقعیت محض به شمار می رفت. نیروهایی والا، برای مقاصد و اهدافی عالی از من استفاده خواهند کرد، و ترسها و اضطراب من فروکش می کردند. من دوباره خونسردیم را بازیافتم و برای لحظه ای، ذهنم با همان ریتم و سرعت ضربان قلبم به کار پرداخت. از خودم پرسیدم آیا می توانستم به گونه ای دیگر عمل کنم ؟ آیا تمام احتیاط های لازم برای رویارویی با این عقاید و نظریه های جدید را در نظر گرفته بودم؟ آیا دالایی لامای بزرگوار، سیزدهمین تجلی در روی زمین نیز چنین واکنشی از خود نشان می داد و اگر در چنین موقعیتی قرار می گرفت، عین من عمل کرده بود؟ وجدان من کاملا راحت بود. وظیفه ام هم کاملا مشخص بود. چنانچه من مانند هر راهب خوب و شریف تبتی عمل می کردم، همه چیز به خوبی پیش می رفت. ناگهان صلح و آرامش مرا در بر گرفت و احساس مطبوعی مرا در کام خود فرو برد. درست مانند این بود که رواندازی گرم از جنس پشم گاومیش بر دوش انسان قرار می گرفت و انسان را از سرما محفوظ نگه می داشت. پس از مدتی، نمی دانم چگونه و چطور، در خوابی بسیار عمیق و عاری از رویا فرو رفتم.

دنیا زیر و رو می شد. همه چیز به نظر در حال صعود و سپس واژگون شدن و سقوط بود. احساس شدیدی که ناشی از حرکت و جنب و جوش بود، به همراه صدایی فلزی مرا از آن حالت سستی بیرون کشید. من تکان خوردم. زمین تکان می خورد. سپس صدای زنگی موسیقایی به گوشم رسید و صدای برخورد چند شیشه به هم که در حال حرکت بودند. سپس به یاد آوردم که تمام این دستگاهها به میز من وصل شده بود. اکنون همه چیز تکان می خورد. صداهایی در اطرافم به گوش می رسید. صداهای تیز، صداهایی آهسته که متاسفانه احساس می کردم از من سخن می گفتند. چه صداهای عجیبی! چقدر با صداهایی که تا بحال یاد گرفته بودم بشناسم فرق داشتند ! میز من به حرکت در آمد اما در سکوت. نه صدای لغزشی، نه صدای خش خشی، هیچ. فقط احساس شناور شدن در هوا را داشتم. به این فکر فرو رفتم که احساس شناور شدن پری سبکبال در هوا که با وزش باد به هر سو می رود، باید دقیقا چنین حسی باشد. سپس حرکت میز تغییر یافت و در مسیری دیگر رفت. بدیهی بود که مرا در امتداد راهرویی به جلو می بردند. ما به سرعت وارد محوطه ای شدیم که انگار سالنی وسیع بود. انعکاس صداها در فاصله ای زیاد نیز به گوش می رسید. حتی می توان گفت، در فاصله ای بسیار بسیار زیاد. سرانجام برای آخرین بار، مرا به جلو بردند که همین باعث حالت تهوع من شد. بالاخره میزی که روی آن دراز کشیده بودم روی چیزی متوقف گشت که به نظر خودم نوعی سکوی صخره ای بود. اما این چگونه ممکن بود؟ آخر چگونه ممکن بود من در جایی حضور داشته باشم که حواسم به من می گفت یک غار است ؟! کنجکاوی من به سرعت آرام شد، یا شاید هم بیش از پیش شدت گرفت؟ من هرگز در این باره، اطمینان کامل پیدا نکردم…

صدای گفت و گویی بی وقفه به گوش می رسید. این گفت و گو با زبانی صورت می گرفت که برایم کاملا ناآشنا بود. درست همزمان با قرار گرفتن میزی که روی آن خوابیده بودم بر روی آن سکوی صخره ای، دستی شانه مرا لمس کرد و صدای رباینده ام را شنیدم که گفت: « اکنون قصد داریم دید تو را به تو بازگردانیم. حتما به قدر کافی استراحت کرده ای. » صدای خش خش مخصوصی به گوش رسید و سپس صدای روشن شدن دستگاهی. رنگهایی در اطراف من به جنبش در آمدند. نورهایی که مانند رعد و برق بودند و سرانجام از شدتشان کاسته شد و در نوعی طرح و نقشه واحد، مشخص شده و ثبات پیدا کردند. این طرح هیچ معنا و مفهومی برای من نداشت و هیچ احساسی که ارزش گفتن داشته باشد، در من بوجود نمی آورد. من همچنان خوابیده باقی ماندم و از خود پرسیدم این کارها چه معنایی داشت. سکوتی سنگین حکمفرما شد. قادر بودم با حسم، نگاه انسانهایی را بر وجودم احساس کنم. سپس سئوالی پرسیده شد. سئوالی کوتاه، واضح و روشن. انگار شخصی با عصبانیت آن را پرسیده بود، من صدای قدم های رباینده ام را شنیدم که با سرعت به طرف من آمد و از من پرسید: « آیا می توانی ببینی ؟ » گفتم: « من طرحی عجیب می بینم. این طرح هیچ معنایی برایم ندارد. نوعی طرح با خطوط مارپیچی و رنگهایی متحرک و نوری کور کننده است. درست مثل رعد وبرق. این تنها چیزی است که می بینم. »

رباینده من چیزی زیر لب گفت و به سرعت دور شد. صدای گفت و گویی خفه و وسایلی فلزی که به هم برخورد می کردند، به گوش می رسید. نورها چشمک می زدند و رنگها به حال انفجار در می آمدند و مجموعه ای پدید می آوردند که در جشنی از انواع طرح های عجیب و غریب سرانجام شکلی دقیق و باثبات به خود گرفت. من دوباره قادر به دیدن شدم.

ما در غاری وسیع که حدود هفتاد متر ارتفاع داشت حضور داشتیم. طول و عرض آن از توانایی درک من نیز فراتر می رفت زیرا در تاریکی و ظلمت بسیار غلیظی ادامه پیدا می کردند که بسیار دورتر از میدان دید من بود. آن مکان بسیار عظیم و درست شبیه یک آمفی تئاتر بسیار وسیع بود. جایی که صندلیهای آن به وسیله – آنها را چگونه بنامم؟! – موجوداتی اشغال شده بود که فقط می توانستند به خدایان و شیاطین شباهت داشته باشند. هر چند این صحنه بسیار عجیب می نمود، لیکن شیء باز هم عجیب تر در مرکز این مکان در هوا معلق بود. نوعی گوی بزرگ بود که من بعنوان کره زمین شناختم و در برابر من آهسته می چرخید در حالی که در دوردست نوری آنرا روشن می ساخت. درست مانند نوری که خورشید، با آن زمین را روشن می سازد.

سکوتی حکمفرما شد. آن موجودات عجیب مرا نگاه کردند و من نیز به نوبه خویش آنان را نگاه کردم. هر چند خود را بسیار کوچک و حقیر و کاملا بی ارزش در برابر این تجمع قدرتمند احساس می کردم. در آنجا مردان و زنانی کوچک حضور داشتند که از هر لحاظ و در کوچکترین جزئیات، کامل و عاری از نقص به نظر می رسیدند. موجوداتی که از لحاظ زیبایی درست مانند خدایان بودند. هاله ای از اخلاص و پاکی و آرامش از وجود آنان ساطع می شد. در بین سایرین، موجوداتی نیز یافت می شدند که دارای شکل و قیافه ای بشری بودند لیکن سرشان به گونه ای عجیب و باور نکردنی مانند سر پرنده، و پوشیده از پر بود. با وجود آن که شکل آنان بشری بود، لیکن دستهایشان دارای حالتی پنجه ای و چنگال دار بود. در آنجا، غولهایی نیز وجود داشت. موجوداتی بسیار عظیم که به گونه ای نامشخص شبیه مجسمه بودند و می توانستند با قد و قامت و هیکل تنومند خود، همراهان کوچکتر را با سهولت له کنند و از بین ببرند. آن غولها، بدون کوچکترین تردید، انسان بودند اما قد و قامتشان از حد تصورات بشری نیز بزرگتر و عظیم تر بود. در آنجا مردان و زنان و همچنین موجوداتی ناشناخته از جنس نر و ماده حضور داشتند. موجوداتی نیز بودند که می توانستند به یکی از این دو گروه تعلق داشته باشند، و یا اساسا به هیچ یک از آن دو گروه وابسته نباشند.

آنها همه نشسته و مرا خیره می نگریستند، به طوری که سرانجام دستخوش نوعی عذاب و ناراحتی شدم.

در گوشه ای، موجودی با چهره ای سختگیر و عبوس و بدنی صاف و خشک نشسته بود. او که لباسی با رنگهایی شاد و متفاوت بر تن داشت، از آرامشی موقر برخوردار بود. درست مانند رب النوعی که در قلمرو سلطنتی خود جلوس کرده باشد. او برای باری دیگر شروع به سخن گفتن به زبانی کرد که برایم ناشناخته بود. رباینده من به سرعت به سمت من شتافت و به جلو خم شد و گفت: « اکنون قصد دارم چیزی در گوشهایت نصب کنم تا آنکه تو نیز قادر به فهمیدن سخنان بر زبان رانده شده در این مکان بشوی. از چیزی نترس! » او لاله فوقانی گوش راستم را در دست گرفت، آن را به سمت بالا کشید در همان حال با دست دیگرش، دستگاه کوچکی را در مجرای شنوایی من فرو کرد. سپس در حالی که باز هم کمی خم می شد همین کار را با گوش چپم تکرار کرد. او دگمه ای کوچک را که به سمت جعبه ای در نزدیک گردن من متصل بود، چرخاند و من قادر به شنیدن اصواتی شدم. همان زبانی که تا پیش از آن لحظه، برایم کاملا ناشناخته بود. متاسفانه فرصتی پیدا نکردم که راجع به این نکته عجیب به تعمق و اندیشه فرو بروم. به خاطر شرایط و اوضاع، ناچار بودم به صداهایی گوش دهم که در اطرافم ایجاد می شد و اکنون، با کمک آن دستگاه قادر به درک آنها شده بودم.

آری. من دیگر قادر به درک صحبتهای آنان بودم. من قادر به فهمیدن آن زبان بودم! آری، همه چیز بسیار زیبا و عالی بود! اما عظمت و شکوه عقاید و نظرهای بیان شده، به مراتب بیشتر از سطح درک و آگاهی فکری من بود. من هیچ چیز مگر راهبی بینوا نبودم. راهبی که بنا به گفته آنها، از «سرزمین وحشی ها» آمده بود… بنابراین قابلیتهای درک و فهم من کافی نبودند تا به من اجازه دهند معنا و مفهوم آنچه را که می شنیدم، بفهمم، آنهم پس از آنکه تصور کرده بودم دیگر قادر به درک تمام گفته های آنها خواهم بود…

رباینده من، ظاهرا متوجه ناراحتی من شده و برای باری دیگر به من نزدیک شد و پرسید: «چه شده است؟»

من زیر لبی به او گفتم: « تعالیم و آموزشهای من نقایص و کمبودهای بسیار زیادی دارد تا من بتوانم از سخنانی که در اینجا ایراد می شود، چیزی درک کنم، به استثنای کلمات و واژه هایی بسیار ساده و روزمره. چیزهایی که من هم اکنون شنیدم، کوچکترین معنا و مفهومی برای من ندارند. من قادر به درک افکار و اندیشه هایی این چنین والا نیستم! » مرد رباینده، پس از ابراز ناراحتی، قیافه ای نگران و اندیشناک گرفت و با گامهایی مردد به سمت شخصی رفت که ظاهرا از اهمیت خاصی برخوردار بود و لباسهایی بسیار باشکوه بر تن داشت و در کنار صندلی آن شخصیت مهم و اصلی ایستاده بود. مکالمه ای با صدای آهسته آغاز شد سپس آن دو شخصیت، آهسته به سمت من آمدند.

من کوشیدم گفت وگوی آنان را که می دانستم موضوع اصلیش خودم بودم، درک کنم. اما فایده ای نداشت. رباینده من خم شد و در گوشم زمزمه کرد: « ممکن است به سرهنگ توضیح بدهی دچار چه مشکلی هستی؟! »

من گفتم: « به سرهنگ؟ من حتی نمی فهمم این لغت چه معنایی دارد! » تا به حال، تا آن اندازه احساس کمبود و جهالت نکرده بودم. احساس سرخوردگی و خجالت کامل می کردم. هرگز تا به حال، به آن اندازه خود را نا آشنا با محیط اطرافم احساس نکرده بودم. آن شخص که سرهنگ نامیده می شد، تبسمی آشکار ساخت و به من گفت: « آیا چیزهایی را که به تو می گویم می فهمی؟ »

پاسخ دادم: « بله خوب می فهمم عالیجناب. با این حال من از تمام سخنانی که آن شخصیت عالی مقام و ارجمند بر زبان راندند، مطلقا هیچ چیز نفهمیدم. من اصلا قادر به درک موضوع مورد بحث شما نیستم. افکار و عقاید و نظرهایی که اظهار می شوند، از سطح درک و آگاهی من فراتر هستند. » او سرش را جنباند و پاسخ داد: « بدیهی است که تقصیر از مترجم خودکار ما است. این دستگاه برای متابولیسم بدن تو ساخته نشده. همین طور هم با امواج مغزی تو آشنایی ندارد. مهم نیست! پزشک جراح عمومی، یا همان شخصی که تو او را «رباینده ات»  می نامی، تمام این کارها را روبراه خواهد ساخت به طوری که تو را برای جلسه آینده آماده کند. این یک تاخیر ناچیز است و من آن را به دریاسالار توضیح خواهم داد. »

او با تکان دادن سرش به گونه ای دوستانه از من خداحافظی کرد و خود را به کنار آن شخصیت عالیرتبه و مهم رساند. دریاسالار ؟ از خود پرسیدم که دریاسالار چه معنایی داشت؟ سرهنگ چه معنایی داشت؟ این واژه ها کوچکترین مفهومی برای من نداشتند. من قیافه ای متین و موقر گرفتم و منتظر بقیه وقایع شدم. آن شخص که سرهنگ نام داشت به آن شخصیت عالیرتبه نزدیک شد و آهسته با او صحبت کرد. همه چیز به نظر با حالتی بسیار آرام و موقر پیش می رفت. آن شخصیت عالیرتبه سرش را به علامت تصدیق جنباند و سرهنگ هم به مردی که جراح عمومی نام داشت اشاره کرد تا نزدیکش بیاید. پزشک که کسی مگر رباینده من نبود، به جلو رفت و گفت و گویی جدی سر گرفت. در پایان رباینده من، دست راستش را به سرش برد و حرکت عجیبی از خود نشان داد. من این حرکت را قبلا هم دیده بودم. او سپس چرخی زد و به سرعت به من نزدیک شد، در حالی که به شخصی که ظاهرا خارج از میدان دید من حضور داشت، علامتی می داد.

آن گفت و گو بدون لحظه ای توقف ادامه یافت. مردی تنومند و درشت هیکل ایستاده بود و من احساس کردم که او سرگرم صحبت از موضوعی بود که در ارتباط با جیره بندی غذایی بود. زنی عجیب برخاست و به ناگهان پاسخی سریع ارائه کرد که ظاهرا نوعی اعتراض شدید بر علیه سخنان آن مرد بود. چهره آن زن عجیب به سرخی گرایید و دوباره نشست. آن مرد، کماکان با قیافه ای بی دغدغه به سخنانش ادامه داد. رباینده من، به سمت من آمد و زیر لب گفت: « تو مرا بی آبرو ساختی. من که گفته بودم تو نادانی وحشی هستی. » او با عصبانیت، آن لوله ها را به سرعت از گوشم بیرون کشید و با حرکتی دیگر کاری انجام داد که قوه بینایی من برای مرتبه ای دیگر از بین رفت.

احساس کردم دوباره در هوا بلند شدم و دور شدن آن میز متحرک را از آن غار بزرگ حس کردم. بدون کوچکترین ملایمت و دقتی مرا با تمام تجهیزاتی که به میز متحرکم وصل بود در امتداد راهرویی به جلو راندند. دوباره صداهایی از جمله باز و بسته شدن دری فلزی به گوشم رسید و دوباره متوجه شدم که مسیر حرکتم را تغییر دادند و دستخوش احساس نامطبوع سقوط از یک نقطه بلند شدم. میز من با خشونت تمام با کف زمین برخورد کرد و حدس زدم که دوباره به همان سالن فلزی بازگشته ام که در وهله نخست در آن حضور داشتم. صداهای خشکی به گوشم رسید. صدای خش خش پارچه و دور شدن قدم های پا را نیز شنیدم. در فلزی لغزید و مرا برای باری دیگر با افکارم تنها گذاشتند. این اوضاع چه معنایی داشت؟ دریاسالار که بود؟ سرگرد که بود و چرا به رباینده من نام پزشک جراح عمومی را داده بودند؟ مهمتر از همه، آنجا کجا بود؟ چه مکانی به شمار میرفت ؟ تمام این ماجرا از میزان درک و فهم من فراتر میرفت. بیش از اندازه فراتر از سطح آگاهی من بود… من روی آن تخت، با گونه هایی برافروخته و بدنی در آتش، دراز کشیده ماندم. از این که تا آن اندازه کم، اوضاع اطرافم را درک کرده بودم احساس خجلت و سرخوردگی می کردم. بدون کوچکترین تردید، من مانند نادانی وحشی عمل کرده بودم. آنها نیز مسلما همین فکر مرا کرده بودند. از این که باعث بی آبرویی و سرافکندگی همنوعانم، بویژه راهبان شده بودم عرقی سرد بر تنم نشسته بود. آنهم به چه دلیل؟ فقط به این دلیل که در موقعیتی قرار گرفته بودم که کوچکترین مطلبی از سخنان اطرافیانم را درک نکرده بودم. احساس ناراحتی زیادی می کردم… من همانجا دراز کشیده و غرق در اندوه و بدبختی خود بودم و در میان هزاران فکر سیاه و نامربوط و شرم آور، دست و پا می زدم. حدس می زدم. حدس می زدم که برای این اشخاص ناشناس، ما هیچ چیز مگر موجوداتی بی تمدن بیش نبودیم. من آنجا دراز کشیده، و عرق میریختم…

صدای باز شدن در به گوشم رسید. صدای خنده هایی خفه و گفت و گویی فضای اتاق را پر کرد. باز دوباره سر وکله آن دو زن ملعون پیدا شده بود! آنها سرشار از شوق کار و فعالیت، برای باری دیگر روانداز مرا کنار کشیدند و به پهلو خواباندند. سپس زیر بدنم، ملافه ای بسیار سرد پهن کردند که آغشته به ماده ای چسبناک بود و سپس با حرکتی سریع و خشن، مرا به پهلوی دیگرم چرخاندند. من صدای خشک دیگری شنیدم. انگار شخصی پرچمی را باز کرده و مشغول تکان دادن آن شده بود. کمی دورتر از من، شخصی لبه ملافه مرا می کشید. برای لحظه ای، دوباره ترسیدم نکند مرا از روی میز بر زمین بیندازند. دستهایی زنانه مرا با چیزی که بیشتر شبیه یک گونی زبر و قدیمی بود، پاک کردند.

زمان می گذشت. کاسه صبرم لبریز می شد و دیگر طاقتم تمام می شد. با این حال کار زیادی از دستم ساخته نبود. مرا با دقت تمام بی حرکت ساخته بودند تا در احتمال بروز چنین حالاتی، قادر به انجام هیچ کاری نباشم. در آن لحظه ، کاری بسیار خشونت آمیز با من آغاز شد. این باعث گردید تا قبل از هر چیز به وحشت بیفتم که نکند قصد شکنجه دوباره مرا دارند. آن زنها، بازوها و پاهای مرا محکم گرفتند آنها را خم کردند وسپس در تمام زوایای ممکن آنها را خم و راست کردند. دستهایی سفت و محکم با ماهیچه های بدنم وارد تماس شدند و طوری به مشت ومال دادن من پرداختند که انگار شخصی قصد ورز دادن خمیری را داشت.

انگشتان سفت آن شخص طوری وارد پوست و گوشت من می شدند که نفسم از درد بریده می شد. پاهایم را بسیار باز کردند در حالیکه همان زنها که هنوز هم دست از پر حرفی های بیهوده شان برنداشته بودند، چیزی را وارد پاهایم کردند که مانند دو آستین دراز پشمی بود. آنها این پوشش را تا بالای رانهایم بالا کشیدند. سپس مرا از قسمت گردن گرفتند به طوری که با کمر خمیده به جلو خم شدم و نوعی پوشش روی قسمت بالاتنه بدنم قرار دادند که در قسمت سینه و شکم بسته می شد.

خمیری کف دار و عجیب روی موهای من ریخته شد و بی درنگ صدای وزوز جهنمی و بلندی یه گوشم رسید. این صدای گوشخراش چنان به مغز استخوانهایم نفوذ می کرد که سرانجام طاقت نیاوردم و دندانهایم به لرزه افتادند ( البته همان دندانهای کمی که پس از گذشتن از زندان چینی ها و شکسته شدن آنها توسط آن موجودات شیطانی، هنوز برایم باقی مانده بود ) احساس کردم سرم را تراشیدند و این مرا به یاد گاومیش هایی انداخت که در فصل مخصوص، بر زمین خوابانده می شدند تا پشمشان را بچینند. لوله ای که سطح آن بسیار زمخت و خشن بود، به طوری که پوست سرم در هنگام تماس با آن تا اندازه ای مجروح شد، روی سرم گذاشته شد. در برای باری دیگر باز شد و صدای اشخاصی به گوشم رسید. یکی از آن صداها برایم آشنا بود. صدای رباینده ام بود. او به من نزدیک شد و در حالیکه با زبان خود من تکلم می کرد گفت: « ما قصد داریم مغز سرت را باز کنیم. لازم نیست از چیزی واهمه داشته باشی. ما قصد داریم الکترودهایی در داخل … » کلمات بعدی او کوچکترین معنا و مفهومی برای من نداشت. فقط این را می دانستم که قرار است در شکنجه ای عظیم فرو بروم، بدون آنکه قدرت انجام کاری را داشته باشم.

بوی عجیبی در فضای اتاق به مشامم رسید. زنها دست از پرحرفیشان برداشتند. در واقع هر نوع مکالمه ای متوقف شد. صدای برخورد وسایلی فلزی به گوش می رسید، سپس جاری شدن نوعی مایع و سپس سوزش چیزی بسیار تیز را در ماهیچه دست چپم احساس کردم.

بینی مرا محکم گرفتند و نوعی وسیله عجیب را از یکی از سوراخهای بینی ام به سمت پایین، یعنی به داخل حنجره ام فرو کردند. یک سری سوزش های متعدد که از سوزنهایی بسیار تیز ایجاد می شد، در جمجمه سرم احساس کردم و سرم بی درنگ بی حس شد. صدای سوتی تیز به گوشم رسید و ماشینی وحشتناک به استخوان سرم نزدیک شد و شروع به کار کرد. به گمانم سرگرم اره کردن قسمت عقب مغزم بود. این دستگاه وحشتناک و مرتعش که صدایی نابهنجار داشت، به یک یک سلولهای بدنم نفوذ می کرد و باعث رنج و ناراحتی من می شد. احساس می کردم که تمام استخوانهای بدنم زبان به اعتراض گشوده و همه در نوعی هماهنگی مرتعش شده بودند. سرانجام، پس از آنکه احساس بهتری پیدا کردم دریافتم که تمام قسمت فوقانی سرم را جدا کرده بودند، به استثنای قسمتی کوچک که تمام کاسه مغزم را به بقیه سرم متصل نگه می داشت. من اکنون در حالتی از وحشت و اضطراب به سر می بردم. ترسم از نوعی بسیار عجیب بود زیرا هر چند در اوج ترس و اضطراب به سر می بردم، مصمم شده بودم که حتی به مرگ هم اجازه ندهم مرا از خود بیخود کرده و باعث حرف زدن من بشود.

اکنون احساساتی عجیب مرا در بر می گرفت. من بی هیچ دلیل معتبری، شروع به کشیدن جیغی بلند و طولانی کردم: « آه…! » سپس انگشتانم دچار حرکاتی بی اراده و عصبی شدند. سپس غلغلکی در یکی از سوراخهای بینی ام احساس کردم و مجبور گشتم که عطسه ای ناگهانی بکنم اما نتوانستم این کار را انجام دهم. اما عاقبت بدتری در انتظارم بود. ناگهان در برابر من، پدر بزرگ مادریم نمایان شد. او لباس کارمندان دولتی را بر تن داشت و با لبخندی ملایم که تمام چهره اش را نورانی می ساخت با من سخن می گفت. من او را تماشا کردم اما ناگهان شوک عجیبی در وجودم پدید آمد: من نمی توانستم او را ببینم، زیرا چشمهایی که با آنها بتوانم این کار را بکنم نداشتم! پس این چه نوع سحر و جادویی بود؟!

فریادی از تعجب کشیدم در حالی که تصویر پدر بزرگم از مقابلم محو می شد. رباینده من، به سمت من آمد و پرسید: « چه خبر شده؟ » من در مقام توضیح اوضاع بر آمدم. اما او فریاد زد: « آه! این که چیزی نیست ! ما فقط سعی داریم بعضی از مراکز مغزی تو را تحریک کنیم تا آنکه بتوانی بهتر از پیش اوضاع اطرافت را درک کنی. ما مشاهده می کنیم که تو دارای قابلیت های چشمگیری هستی، اما متاسفانه تو را از همان کودکی به جهالت و نادانی سوق داده، و از همان آغاز تو را در خرافات پرورش داده اند. این امر، هیچ کمکی برای باز کردن ذهن تو به جهان اطرافت نکرده است. ما داریم همین کار را برای تو انجام می دهیم. » زنی همان آلتهای مخصوص شنیدن را به گوشم فرو کرد و با خشونتی که این کار را انجام می داد، ثابت می کرد که به سهولت قادر است میخ های مخصوص یک چادر صحرایی را در زمینی خشک و سنگی نیز فرو کند. صدایی به گوش رسید و من موفق شدم آن زبان عجیب را بفهمم. منظورم این است که آن را کاملا می فهمیدم. واژه هایی مانند لایه خارجی مغز، ضمیمه نخاع و فعالیتهای روانی و همچنین بسیاری از واژه های دیگر پزشکی اکنون برایم کاملا مفهوم بودند و من به خوبی از معنا و چیزهایی که شامل حال آنها می شوند، مستحضر و با خبر شده بودم. آنها سعی داشتند ضریب هوشی مرا بالا ببرند و من به خوبی منظور آنان را از این کار می فهمیدم و از قصد و انگیزه آنان مطلع بودم و درک می کردم این کارها به چه معنایی است. اما به هر حال امتحانی بسیار دشوار بود. آزمونی بسیار خسته کننده . برای من به نظر می رسید که زمان از حرکت ایستاده بود. به نظرم می رسید که اشخاص زیادی در اطرافم مشغول رفت و آمد بودند و هیچ یک از آنان ساکت و خاموش نبودند و دائما در حال حرف زدن بودند. کل این ماجرا برایم کسل کننده و ملال انگیز شده بود. فقط آرزو داشتم از آن اتاق بیرون بروم و آن مکان عجیب را ترک کنم. مکانی که قسمت فوقانی سرم را گشوده بودند. درست مانند کلاهک یک تخم مرغ سفت بلند شده بود.

البته شایان ذکر است که من هرگز یک تخم مرغ سفت ندیده بودم ، زیرا تخم مرغ فقط مخصوص تاجران و کسانی بود که دارای پول و دارایی بودند نه راهبان فقیر و بدبختی که فقط به خوردن تسامپا قناعت می کردند.

گهگاه اشخاص، اظهارنظرهایی می دادند و یا سوالاتی از من می پرسیدند، مانند اینکه حالم چطور است؟ آیا این کار بخصوص باعث ایجاد درد در من می شد؟ آیا چیزی در برابر پرده ذهنم دیده بودم؟ چه رنگی مشاهده کرده بودم؟ رباینده من در کنار من حضور داشت و برایم توضیح داد که آن اشخاص درصدد  تحریک کردن بسیاری از مراکز عصبی من هستند و این که در طول این آزمایش من می بایست انواع احساسات را تجربه می کردم و ممکن بود به وحشت بیفتم. من به او توضیح دادم: « به وحشت بیفتم؟ من در تمام طول این مدت در وحشت به سر برده ام. » او شروع به خندیدن کرد و تصادفا به من گفت که پس از این آزمایشات، من محکوم بودم در تمام طول عمری دراز، به صورت راهبی گوشه نشین به زندگی ادامه دهم. این به دلیل هجوم حواس های بیدار شده و دقیق تر من بود. سرنوشت من از آن پس به شکلی بود که او برایم پیشگویی کرده بود. او به من توضیح داد که هیچ کس هرگز با من زندگی نخواهد کرد و این وضعیت تا اواخر زندگیم ادامه خواهد یافت. او گفت کمی پیش از مرگم، مرد جوانی به دیدنم خواهد آمد تا تمام این دانش و اطلاعات را در ذهن خود به خاطر بسپارد. او وظیفه داشت این اطلاعات را روزی برای جهانیان و مردمی ناباور و بدبین فاش کند.

سرانجام پس از مدتی که به نظرم یک عمر به طول انجامید، استخوان جمجمه سرم را دوباره روی مغزم قرار دادند. برای اتصال دو قسمت مغزم، آنها از گیره های عجیبی از جنس فلز استفاده کردند. سپس نواری پارچه ای به دور سرم بستند و همه به استثنای یک زن اتاق را ترک گفتند. آن زن در کنار بالین من نشست. بنابر صدای کاغذی که به گوشم می رسید، کاملا بدیهی بود که آن زن، به جای رسیدگی و تمرکز به کارش، سرگرم مطالعه بود. سپس صدای ملایم افتاده شدن کتابی را بر روی زمین شنیدم و بعد هم خرناس ملایم زنانه. در آن هنگام بود که من نیز تصمیم گرفتم به خواب بروم.

پ . ن : با تشكر فراوان از آزيتاي عزيز براي تايپ و ارسال اين مطلب.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com مجاز میباشد.

Posted on مارس 15, 2011, in فرزانه گوشه نشین, لوبسانگ رامپا. Bookmark the permalink. 5 دیدگاه.

  1. دارماشخصیتی که ما با آن زاده شده ایم، به ما عطا شده است. این هدیه را به مناسبت تولدمان به ما می دهند. کشف هدیه ای که با آن زاده شده ایم، یعنی پی بردن به هدف و مقصود ما از آمدن به زندگی، یک روند است و نیاز به زمان و ریختن لایه های منیّتی دارد این لایه ها نقش بی همتایمان را پوشانده است. اهر یک از ما رسالتی داریم که هیچکس در این سیاره ندارد. شاید رسالت تو آن باشد که مردم را التیام بخشی، یا به دیگران آموزش دهی، یا به آنها توجه و رسیدگی کنی و یا درمانی برای سرطان بیابی. شاید ارتباط برقرار کردن با مردم، یا رسیدگی به فرزندان و یا هرگونه خلاقیت دیگری موهبت ویژه ی تو باشد. هر هدف و هر منظوری که داشته باشیم، اگر خود را متعهد کنیم که آن رابیابیم و برآورده سازیم، شادمان و آکنده از شور و شوق می شویم. امفهوم » دارما » یا هدف، بر این مبنا استوار است که هیچ بخش اضافی در هستی وجود ندارد. هر یک از ما با نگرش و استعداد ویژه ای به دنیا می آییم که ما را قادر می سازند تا وجهی از شعور و خرد طبیعی را که پیش از این هیچگاه ابراز نشده است، شکوفا کنیم. اهنگامی که در دارما زندگی می کنیم به خود و آنانی که از انتخابهای ما تأثیر می پذیرند، خدمت می کنیم. انشانه ی زیستن در دارما آن است که نخواهیم زندگی متفاوت با آنچه اکنون داریم داشته باشیم یعنی حتی اگر یک روز به آخر عمرمان مانده باشد از ما بپرسند چه کاری را دوست داری در آخرین روز انجام دهی ؟ بگوییم همان که اکنون انجام می دهم. ایکی از بزرگترین خدماتی که می توانیم برای دیگران انجام دهیم اینست که آنان را در یافتن دارمایشان حمایت کنیم. این یکی از مهمترین نقشهایی است که پدر و مادر در زندگی فرزندان خود به عهده دارند. ااگر اکنون نمی دانید دارما یا هدف و منظورتان چیست، نترسید. روی خود، کار کنید و به نداهایی که از درونتان می شنوید، اعتماد کنید. انداهای درونی، شما را به سوی انجام رسالت و در نتیجه ایجاد احساس رضایت و خشنودی هدایت می کنند. بیشتر اوقات مردم به الهامات و راهنماییهای درونی خود بی توجه هستند و آن بخش از وجودشان را که از همه مفیدتر است، خاموش می کنند. هنگامی که میدانیم باید کاری را انجام دهیم، اما پیوسته کار دیگری می کنیم، روح خود راخفه و جوهر وجودمان را انکار می نماییم و در نتیجه برایمان دشوار می شود که به الهامات خود پی ببریم. بیشتر ما در لحظاتی حداقل گوشه ای از رسالت خود را دیده ایم، اما به دلایل گوناگون انتخاب کرده ایم که آنرا دنبال نکنیم و اکنون که فکر می کنیم آماده ایم تا آنرا ببینیم و عملی سازیم، نمی توانیم به چنگش آوریم. باید به آن بخش از وجودمان که تلاش می کند ما را به سوی هدف والای زندگیمان هدایت کنیم گوش کنیم و از این بخش بخواهیم که بیدار شود و ما را هدایت نماید تا نهایت تلاشمان را بکار بریم. از راهنمایان درونی خود بخواهیم که هدف و منظور زندگیمان را به ما نشان دهند. باید پرده از روی رسالت شخصی خود برداریم و به یاد داشته باشیم که برای زنده بودن ما دلیلی وجود دارد. ابسیاری از مردم از ترس آنکه مبادا به هدف زندگی خود نرسند، آنرا انکار می کنند. آنها به جای روبه رو شدن با آنچه به گمانشان آینده ای دست نیافتنی است، انتخاب می کنند که دارمای خود را نببینند. بسیاری از مردم پذیرفته اند که هیچگاه هدیه ی بی همتای خود را نیابند. اما باید برای یافتن هدف زندگی خود تلاش کنیم. ما باید دارمای خود را بیابیم این حق مسلم ما و تنها راه رسیدن به رضایت درونی است. تنها مانعی که بر سر راه ما قرار دارد محدودیتهای ذهنی ماست. ا ارسالی از موسسه ی بین المللی کلام زند
    سال نو مبارک
    مودی
    you are in dahrma

  2. ممنون ازیتای عزیز مشتاق خوندن ادامه این کتاب هستم. من سعی میکنم تا فردا مطلب پگی کین رو اماده کنم و به خاطر تاخیر طولانی که پیش اومد امیدوارم همه من رو ببخشید. اگه به خزنده های عزیز! علاقه دارید حتما این متن رو بخونید و در غیر این صورت شاید این مطلب به مذاق عده ای خوش نیاد. البته اکثرا اینجا این مبحث رو قبول کردند ولی این مطلب به دین و اعتقادات هم کشیده میشه.در هر صورت سعی میکنم زودتر این مطلب رو اماده کنم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: