بایگانی روزانه: ژانویه 3, 2011

یوفو ها در ژانویه ۲۰۱۱ به زمین می آیند!

استنلی فولهام, افسر بازنشسته هوا فضای آمریکا که مدعی ارتباط با فرازمینی هاست و پیشگویی وی در دیده شدن یوفوها در ۱۳ اکتبر سال ۲۰۱۰ در نیویورک به واقعیت پیوسته و همه را شگفت زده کرده بود این بار مدعی حضور یوفوها در ژانویه ۲۰۱۱ شده است ! فولهام ادعا می کند که با فضایی ها در ارتباط است. او می گوید : «سپتامبر ۲۰۱۰ از آنها پرسیدم که با آمدنشان به زمین چه تغییرات خاصی را بوجود خواهند آورد؟… 

شاید معروفترین ماجراهای دیده شدن بشقاب پرنده ها مربوط به قرن بیستم باشد اما قرن ۲۱ نیز خالی از این ماجراهای شگفت انگیز نبود. مثلا همین سال ۲۰۱۰ که گذشت پر بود از حادثه های عجیب و غریب و گزارش دیده شدن یوفوها در جاهای مختلف جهان تا جایی که در این بین پیشگویی هم پیدا شده و حتی پیشگوییش در مورد ظاهر شدن یوفوها در آسمان یکی از شهرهای بزرگ جهان درست از آب درآمده است.

شما تا چه اندازه به پیشگویی معتقد هستید؟ پی بردن به راز آینده و اینکه چه سرنوشتی در انتظار انسان هاست همیشه از موضوعات مورد علاقه بشر بوده است؛ خصوصا اینکه پیشگویی ها مربوط به حوادث خارق العاده ای در اینده باشند. مثلا خبر از آمدن موجودات فضایی در یک روز خاص بدهند, حال اگر بگوییم که یک نفر چنین پیشگویی ای کرده چه فکری با خود می کنید؟»

ادعای بزرگ

استنلی فولهام, یکی از افسران بازنشسته هوا فضای ارتش آمریکا که یک نویسنده نیز هست, در کتاب خود خبر داد که ۱۳ اکتبر سال ۲۰۱۰ یوفوها در آسمان نیویورک دیده خواهند شد؛ خبری که همه را شگفت زده کرد.

بعد از این ماجرا نیویورکی ها منتظر بودند تا ببینند که آیا چنین اتفاقی واقعا رخ خواهد داد یا اینکه گفته های فولهام تنها تبلیغی برای فروش بیشتر کتابش بوده است.

Image

بشقاب پرنده ای که در نیویورک دیده شد و فولهام امدن آنرا پیشگویی کرده بود

«مبارزه با تغییرات» نام کتابی است که استنلی فولهام آن را نوشته است. او در این کتاب , یکی از باور نکردنی ترین پیشگویی های قرن را آورده است ؛ پیشگویی حضور بیگانگان فضایی بر کره زمین در روز سیزدهم اکتبر سال ۲۰۱۰.

فولهام ادعا می کند که با فضایی ها در ارتباط است. او می گوید :

«سپتامبر ۲۰۱۰ از آنها پرسیدم که با آمدنشان به زمین چه تغییرات خاصی را بوجود خواهند آورد؟

آنها پاسخ دادند : پلدیان ها از وجود انسان ها بر کره زمین آگاه هستند و میلیون ها سال است که شما را زیر نظر دارند!

آنها به این نتیجه رسیده اند که انسان ها هنوز آمادگی پذیرش دسته جمعی یوفوها را بر فراز شهرهای بزرگ ندارند و برای همین تصمیم گرفته اند که فعلا در آسمان نیویورک ظاهر شوند و این تازه آغاز ماجرای دیده شدن یوفوهاست.»

فولهام راست می گفت!

۱۳ اکتبر سال ۲۰۱۰ بر فراز آسمان نیویورک , اشیای پرنده ناشناخته ای دیده شدند. مدت کوتاهی از ظاهر شدن یوفوها نگذشته بود که ناگهان رادارهای «ایستگاه وست بری» که مسوول ردیابی۳ پایگاه هوایی در نیویورک است از کار افتاد, این حادثه یک ساعت به طول انجامید و به خاطر ان پروازهای زیادی در فرئدگاه های لاگاردیا , نیوارک و چی اف کی لغو و یا به تاخیر انداخته شد.

اگرچه ظاهر شدن یوفو ها در آسمان نیویورک همه را متعجب کرد اما شگفت انگیزتر از آن پیشگویی بود که استنلی فولهام افسر بازنشسته ارتش و متخصص هوا فضا در آمریکای شمالی کرده بود. با به حقیقت پیوستن این پیشگویی سوالات بسیاری ذهن مردم را به خود مشغول کرد و مهمترین این سوالها این بود که فولهان چگونه از این حادثه خبر دار شده است؟

Image

برخی سایتهای خبری مدعی وجود اسنادی از بشقاب پرنده ها میدادند که ویکی لیکس قصد افشای آنها را داشت!

ادعای عجیب افسر بازنشسته

وقتی که پیشگویی های فولهام درست از آب درآمد خبرنگاران بسیاری به سراغ او رفتند بلکه بتوانند از میان حرفهای این افسر بازنشسته , به راز باخبر بودن او به این ماجرا پی بببرند و فولهام به آنها چنین گفت:

«من با موجودات فرازمینی در ارتباط هستم و آنها نه تنها حادثه ۱۳ اکتبر را به من خبر داده اند بلکه درباره اتفاق های دیگری هم با من صحبت کرده اند که از این قرار است:

«یوفو های زیادی در ژانویه ۲۰۱۱ در آسمان مسکو دیده خواهند شد و هفت رو بعد همین اتفاق در لندن هم خواهد افتاد.»

مداخله فضایی ها سرعت بیشتری خواهد گرفت؛ البته نه برفراز آسمان شهرهای ما بلکه آنها به تمام قاره ا سفر خواهند کرد. هدف از این اتفاقها این است که یوفوها از نگاه مردم قابل قبول تر به نظر برسند؛ به امید اینکه در سال ۲۰۱۱ بتوان با انها رودر رو ارتاط برقرار کرد.»

مورد مشابه ۱۳ اکتبر

۷ جولای سال ۲۰۱۰ بود که حادثه ای دقیقا شبیه انچه که در نیویرک رخ داده بود در یکی از فرودگاه های بزرگ چین واقع در منطقه هانگ ژو  به وقوغ پیوست.

یوفوها در نزدیکی فرودگاه پدیدار شدند. طبق گزارشها یمنابع موثق که به دلیل مسائل امنیتی نام آنها فاش نشده است, بازهم سیستم رادارها از کار افتاد و صفحه نمایش رادارها هیچ چیزی را نشان نمی داد , کمه همین موجب شد پروازها دچار مشکل شود. البته پیش از اینکه دیده  شدن یوفوها به وسیله مردم گزارش شود, برج مراقبت از این موضوع مطلع شده بود که بنابر دلایل نامعلوم مسوولان برج انچه را دیده بودند گزارش نکردند تا اینکه با قطع رادارها مجبور به این کار شدند.

آدم فضایی ها پیش از این هم به مسکو رفته اند

اگر پیشگویی فولهام درباره دیده شدن یوفوها در ژانویه ۲۰۱۱ در مسکو درست باشد, این نخستین باری نیست که یوفوها در مسکو ظاهر می شوند.

Image

این بشقاب پرنده در مسکو بر فراز کاخ کرملین دیده شد

این اشیاء پرنده ناشناخته در نهم دسامبر سال ۲۰۰۹ نیز در یک و نیم کیلومتری کاخ کرملین دیده شده اند. به گفته شاهدان عینی , یوفوهایی هرمی شکل , بالای سر کاخ کرملین ساعت ها می چرخیدند و به نظر می رشسد که این یوفوها به طرز اسرار آمیزی با مارپیچ اسرار آمیزی که چندی پیش در آسمان نروز هم دیده شده بودند مرتبط باشند . با دیده شدن مارپیچ های هوایی , زیر دریایی های نروژی خیلی زود موشک های خود را آماده پرتاب به طرف راه های مارپیچ ناشناخته کردند که اگر اشیائ پرنده ای از آنجا خارج شد , آمادگی لازم را  برای هر اتفاقی را داشته باشند!

اما مدتی از این ماجرا نگذشته بود که یوفوها درد کرملین دیده شده اند.

پیشگویی موفقیت آمیز فولهام در ۱۳ اکتبر توجه بسیاری را به خود جلب کرده است حالا همه منتظرند تا ببینند که آیا پیشگویی دوم او هم درست خواهد بود یا خیر .

با توجه به اینکه در حادثه ۱۳ اکتبر , رادارهای ۳ فرودگاه کاملا از کار افتاد و حتی در فرودگاه چین هم چنین شد, بسیاری به این باور رسیده اند که حضور یوفوها در آسمان با ازکار افتادن رادارهای برج مراقبت فرودگاه ارتباط مستقیم دارد. در سال ۲۰۱۰ یوفوها در مناطق دیگری از دنیا مشاهده شدند و آن‌قدر مکان‌های گزارش دیده شدن آنها متفاوت بود که جمع‌آوری تمامی آنها خودش به اندازه یک سال طول می‌کشد، در این گزارش به مهم‌ترین گزارش‌های رسیده در زمینه دیده شدن یوفوها اشاره شد اما سوال این است که سال ۲۰۱۰ تمام شد و ژانویه ۲۰۱۱ نیز فرارسیده است، اما آیا ادعای استنلی فولهام به واقعیت خواهد پیوست؟

گرچه ایشان خود نمیتوانند شاهد وقوع این رویداد باشند چراکه عمر ایشان به دنیا نبود و حدود 2 هفته قبل (در ۲۸ آذر) درگذشتند .

منبع : مجله سرنخ

فرزانه ی گوشه نشین ، فصل سوم

فرزانه گوشه نشین (راهب)

فرزانه ی گوشه نشین ، فصل دوم

فصل سوم

راهب جوان برای مدتی روی زمین نشسته ماند، در حالیکه سر مرد بیمار را در دستهایش گرفته و سعی داشت مقداری تسامپا به خوردش بدهد. سرانجام بلند شد و گفت: « من باید شما را به غار مرد زاهد ببرم. » او این را گفت و مرد را نیم خیز کرد و سرانجام موفق شد او را روی شانه های خویش قرار دهد. سر مرد بیمار به پایین افتاد و درست مانند قالیچه ای بود که تا و دولا کرده بودند. او در حالی که در زیر وزن بدن مرد، به تلوتلو خوردن افتاده بود، سرانجام موفق شد از آن بیشه خارج شود و خود را به مسیر سنگی ای که به غار پیرمرد زاهد منتهی می شد برساند. سرانجام پس از مدتی که به نظرش بسیار طولانی و سخت رسید، در کنار آتش ایستاد و با ملایمت و آهستگی، مرد بیمار را روی زمین گذاشت و گفت: « ای استاد بزرگوار ! من این مرد را در کنار دریاچه، در میان بیشه ای یافتم. گردنش در یوغی بود و ظاهرش بسیار بیمار است. من یوغ را از گردنش بیرون آوردم و او را به اینجا اوردم. »

راهب جوان، با کمک شاخه درختی، آتش را هم زد تا حرارت آن را بیشتر کند. شراره های آتش به هوا پریدند و هوای اطراف از بوی دلپذیر هیزم آتش، پر شد. مرد جوان برای جمع آوری تکه چوبهایی بیشتر، به کار پرداخت و فقط لحظه ای توقف کرد تا به سوال پیرمرد پاسخ دهد. پیرمرد پرسید: « گفتی یوغ ؟ این به معنای آن است که سر و کارمان با یک محکوم است. اما یک محکوم در این حوالی و در این منطقه چه می کند ؟! مهم نیست مرتکب چه جرم و جنایتی شده است. چنانچه بیمار است بایستی او را کمک کنیم . شاید که بتواند حرف بزند.»

مرد با صدایی بسیار بی رمق و ضعیف گفت: « بله استاد گرامی، من آنقدر به پایان عمرم نزدیک شده ام که از لحاظ جسمانی نمی توان کاری برایم انجام داد. من فقط محتاج این هستم که از لحاظ روحانی و مذهبی به من یاری شود تا آن که در صلح و آرامش بمیرم. آیا می توانم با شما صحبت کنم ؟ »

راهب پیر گفت: « البته که میتوانی حرف بزنی. ما به حرفهایت گوش می کنیم. »

بیمار، با آبی که راهب جوان به دهانش نزدیک کرده بود، لبهای خشکیده اش را مرطوب کرد و پس از آن سینه اش را صاف کرد و گفت: « من زرگری ثروتمند و مرفه در شهر لهاسا بودم. کسب و کارم خوب بود. حتی لاماکده ها هم به من کارهایی برای انجام دادن می دادند. سپس لعنت و نفرین و بدبختی بر سرم سرازیر شد ! بازرگانان هندی از راه رسیدند ! آنها اجناس بی ارزشی را با نازلترین قیمت که از بازارهای کشورشان می آمد، به فروش می رساندند. زر و زیوری که خود می گفتند « به صورت کلی و عمده ساخته می شود » … یعنی اجناسی با کیفیت نامرغوب و بسیار زشت که من حتی جرات نمی کردم با وسایل زرگریم آنها را لمس کنم ! کم کم از رساندن خرجی به خانه، بازافتادم. همسرم نتوانست با این وضعیت تازه سرنوشت بسازد و پس از مدتی از کنارم رفت. او به همسری بازرگانی ثروتمند در آمد که از قبل از ازدواجم با او، به او چشم داشت. بازرگانی که هنوز از رقابت بازرگانان هندی، متحمل هیچ نوع خسارت و ضرر مالی نشده بود. هیچ شخصی نبود که به دادم برسد. هیچ کسی نبود که نگران من باشد و دلش به حالم بسوزد. هیچ کس در این جهان…»

او که از گفتن این داستان، به شدت متاثر می شد، دست از سخن گفتن برداشت. زاهد پیر و راهب جوان، خاموش ماندند و منتظر نشستند تا او به گفته هایش ادامه دهد. مرد بیمار دوباره به حرف آمد: « رقابت حرفه ای شدت گرفت. سپس مردی از سرزمین چین آمد که اجناسی باز هم بهتر و ارزانتر از اجناس هندی، به بازارها آورد و هنگامی که با بارهای فراوانی که بر دوش گاومیش ها نهاده بود، در بازار مستقر شد، کار من کاملا متوقف شد. من دیگر هیچ آهی در بساط نداشتم مگر اجناسی بسیار ساده و معمولی که هیچکس را خواهان نداشت. سرانجام بازرگانی هندی به دیدنم آمد و قیمتی بسیار پایین برای خریدن ملک و خانه و مایملکم، به من پیشنهاد کرد. من نپذیرفتم. او مرا به باد تمسخر و استهزا گرفت و گفت که بزودی تمام آن چیزها را به صورت رایگان صاحب خواهد شد. من که بی اندازه سرخورده و خشمگین بودم، خونسردیم را از دست دادم و او را از خانه ام بیرون انداختم. او با سر روی سنگفرش خیابان افتاد و شقیقه اش روی سنگی تیز که در خیابان قرار داشت، کشیده شد و مرد. »

مرد بیمار دوباره ساکت شد و غرق در افکار درونی خود شد. باز هم شنوندگان سکوت اختیار کردند و منتظر مابقی اعترافات مرد بینوا شدند. مرد به صحبتش ادامه داد: « جمعیتی عظیم مرا محاصره کرد. بعضی از آنان، تقصیر را بر گردن من می انداختند، در حالیکه برخی نیز به نفع من حرف می زدند. مرا به سرعت مقابل قاضی بردند . تمام ماجرا را برایش نقل کردند. بعضی از مردم بر علیه من شهادت دادند، برخی نیز به نفع من. قاضی برای دقایقی کوتاه به شور پرداخت و سپس مرا مجرم اعلام کرد و رای داد که به مدت یک سال یوغ بر گردن داشته باشم. مردم به جست و جوی یوغ رفتند و آن را به دور گردنم با قفلی بستند. با داشتن چنین آلت شکنجه ای در گردن، نه قادر به غذا خوردن بودم، نه نوشیدن آب. بنابراین همیشه محتاج صدقه و دلرحمی مردم بودم. من نمی توانستم کار کنم، و ناچار شدم به گدایی بپردازم، نه تنها برای دریافت کمی غذا و آب، بلکه برای آنکه شخصی هم پیدا شود آن مقدار غذای ناچیز را در دهانم بگذارد. من نمی توانستم دراز بکشم و می بایست همیشه به حالت ایستاده یا نشسته باقی بمانم. »

او باز هم رنگ پریده تر از پیش شد و انگار در شرف بیهوشی بود. راهب جوان گفت: « ای استاد بزرگوار ! من ظرفی در اردوگاه بازرگانان یافتم. می روم آن را بیاورم تا کمی چای درست کنم. » او به سرعت برخاست و دوباره قدم در مسیری گذاشت که به دریاچه منتهی می شد. او به همان محلی رفت که ظرف را بر زمین نهاده بود. ظرف در کنار یوغ قرار داشت. راهب با نگاهی به اطراف و با کاوش در شاخ و برگ اطراف سرانجام موفق به یافتن دستگیره ای شد که ظاهرا مال همان قابلمه بود. پس از نظافت و ساییدن آن با شن و ماسه، آن را پر از آب کرد و همراه خود، دستگیره و یوغ را هم برداشت. او به سرعت به کنار غار آمد و با خوشحالی تمام یوغ را در آتش انداخت. شراره های آتش غوغایی به پا کردند، سپس ستونی از دود و شعله هایی شدید به آسمان بلند شد و از سوراخی که در آلت شکنجه تعبیه شده که به مدت زیادی بر دور گردن آن زرگر بدبخت قرار گرفته بود، بیرون زد.

راهب جوان با عجله به داخل غار رفت و بسته هایی را که مرد بازرگان روز پیش به او داده بود، با خود بیرون آورد. چای و تکه بزرگی کره گاومیش. کره کمی ترش شده و کمی گرد و خاک گرفته، اما به هر حال کره ای بود که به عنوان کره می توانست عمل کند.

او همچنین کیسه کوچکی داشت که از خوراکی بسیار نادر و کمیابی پر شده بود: کیسه ای پر از شکر سیاه. او به کنار آتش آمد و کمی چای در داخل قابلمه ریخت و آن را روی آتش قرار داد. او منتظر شد تا آب به جوش بیاید. او با کمک سنگی صاف و مسطح، یک چهارم کره ای را که در اختیار داشت برید و آن را در آب که اکنون به غلیان افتاده بود، انداخت. کره آب شد و بر روی سطح آب آمد و لایه ای غلیظ و شناور از مایعی چرب پدید آورد. و سپس آخرین لذت موجود ! مشتی شکر هم به آن اضافه شد. راهب جوان که قبلا چوبدستی ظریف را تراشیده و صیقل داده بود، آن را برداشت و با شدت تمام مواد را با هم مخلوط کرد. روی سطح آب، اکنون بخاری غلیظ گرفته بود. او چوبدستیش را داخل سوراخهای قابلمه جای داد و قابلمه را از روی آتش برداشت.

راهب پیر تمام این عملیات را با علاقه و توجهی دقیق دنبال کرده و تمام مراحل آن را با قوه شنوایی پیشرفته اش دنبال کرده بود. او بدون آنکه کسی حرفی بزند، کاسه اش را به جلو دراز کرد. راهب جوان کاسه پیرمرد را گرفت و پس از کنار زدن کفی نامعلوم از روی آن مایع گرم، نیمی از کاسه پیرمرد را از چای پر کرد و با دقت و احترامی شایان موقعیت پیرمرد به او باز گرداند. مرد محکوم نیز با اشاره به لباسش، فهماند که او نیز کاسه ای در جیبش دارد. راهب جوان پس از یافتن کاسه مرد، به او نیز از آن چای داغ شیرین، به مقدار قابل توجهی داد، زیرا هر انسان آگاهی می دانست که انسان بهره مند از قوه بینایی به خوبی مراقب می شود تا از آب داغ بر روی خود نریزد.

راهب جوان کاسه خود را در آخر پر کرد و به عقب خم شد تا آن را در کمال رضایت بنوشد. او به مانند اشخاصی پر تلاش و کوشا که کاری سخت و دشوار را به انجام رسانده باشند، آهی از رضایت کشید. به راستی که پس از آن همه کار سخت، این حق راهب جوان بود که از آن دقایق لذت لازم را ببرد. برای دقایقی چند، همه جا در سکوتی عمیق فرو رفت و هر کسی غرق در اندیشه های خود شد. راهب جوان گهگاه از جای خود برمی خاست تا کاسه غذای خود یا همراهانش را پر کند.

تاریکی فرا رسید. بادی سرد و نالان در میان شاخ و برگ درختان به زوزه افتاد و آنها را با آههایی از اعتراض، از شاخه ها کند و بر زمین انداخت. آب دریاچه به چین و چروک افتاد و کم کم امواجی کوچک به لرزه افتادند و روی قلوه سنگ های کنار ساحل به آه کشیدن افتادند. راهب جوان، با ملایمت دست پیرمرد زاهد را گرفت و او را به داخل غار هدایت کرد. غار دیگر کاملا تاریک شده بود. او سپس برگشت و به سراغ مرد بیمار آمد. مرد بینوا در حالیکه راهب جوان او را از زمین بلند می کرد، از خواب بیدار شد و گفت: « من باید حرف بزنم، زیرا احساس میکنم که زندگی به زودی از کالبدم بیرون خواهد رفت. » راهب جوان او را به غار حمل کرد، گودالی برای جا دادن کمر مرد بیمار در زمین کند و زیر سر مرد را کمی بالا آورد. او دوباره از غار خارج شد تا آتش را با خاکی ماسه ای محاصره کند و آن را در ساعات شب، محفوظ نگه دارد. به این ترتیب، روز بعد، خاکستر ها هنوز هم گداخته باقی خواهند ماند و به سهولت دوباره شعله ور خواهند شد و به آتش پر حرارت و گرم مبدل خواهد گشت.

آن سه مرد، پیرمرد زاهد، مرد میانسال و نو جوان راهب، هر سه در کنار هم نشسته و یا به حالت درازکش در آمدند و این دوباره مرد محکوم بود که برای مرتبه ای دیگر، رشته کلام را به دست گرفت. او گفت: « زمان مرگ من فرا رسیده است. احساس میکنم که اجدادم آماده شده اند، به من سلام و تهنیت بگویند و مقدم مرا مبارک بدانند و از من استقبالی گرم به عمل آورند. من به مدت یک سال آزگار میان لهاسا و فاری و فاری و لهاسا سرگردان و بی هدف رفت و آمد می کردم و به جستجوی خوراک و غذا و کمک و امداد می گشتم. من همیشه در حال جستجو بودم. من لاماهای زیادی دیدم، لاماهایی بالامرتبه که با تحقیر و بی تفاوتی با من برخورد کردند، در حالی که برخی دیگر، در کمال شفقت و مهربانی به من عنایت داشته و صدقه می دادند. من اشخاصی بی اندازه متواضع و مستمند دیدم که خود را از مایحتاج ضروری روزانه شان محروم کردند تا آن را به من بدهند. به مدت یکسال تمام، مانند بدترین و سرگردانترین کولی ها، در صحراها و دشتها به هدف گشتم. من حتی ناچار شدم با سگها بجنگم تا مابقی خوراکیها و غذاهایشان را از آنها بگیرم تا از گرسنگی نمیرم، اما بعد هم مشاهده می کردم که قادر به خوردن هیچ چیز نیستم. » او دست از صحبت کشید و جرعه ای چای سرد نوشید که در کنارش قرار داشت. کره داخل کاسه، اکنون سفت شده و غلظت پیدا کرده بود.

زاهد پیر با صدای ضعیف و مردد خود پرسید: « اما تو چگونه موفق شدی خودت را تا اینجا برسانی ؟ »

– من در آن سوی دریاچه قرار داشتم، خم شدم تا آبی بنوشم اما یوغ گردنم باعث شد تعادلم را از دست بدهم و در آب بیفتم. بادی شدید مرا به داخل آب کشاند. شاهد فرا رسیدن شب شدم، سپس صبح از راه رسید و دوباره شب شد و دوباره صبح. پرنده ها روی یوغ من ایستاده و سعی می کردند چشمهایم را از حدقه در بیاورند، اما موفق شدم با فریاد و داد و بیداد، باعث فرار آنها بشوم. من با جریان تند آب به جلو پیش رفتم تا آن که سرانجام از هوش رفتم و دیگر نفهمیدم تا چند وقت در آب بودم. امروز صبح، پاهایم با کف دریاچه برخورد کرد و همین باعث بیدار شدنم شد. لاشخوری در بالای سرم در پرواز بود. به همین صورت شروع به دست و پا زدن کردم و آنقدر روی زمین خزیدم تا آن که با سر در بیشه ای افتادم که این راهب جوان و ارجمند مرا پیدا کرد. من دیگر کاملا ناتوان شده و از پا افتاده ام. من به انتهای قدرت و توانم رسیده ام و به زودی در سرای آسمانی خواهم بود. »

راهب پیر گفت: « امشب را استراحت کن زیرا اشباح شبانه آشفته و پریشان حال هستند. ما باید سفر سماوی مان را پیش از آن که دیر شده باشد، انجام دهیم. » او با کمک چوبدست بزرگش به پا خاست و با تلاش و سختی تمام خود را به قسمت عقب غار رساند. راهب جوان کمی تسامپا به بیمار داد و او را تا آنجا که ممکن بود، در راحتی مستقر ساخت، سپس دراز کشید و پیش از خواب کوشید تمام آنچه را که در طی روز برایش رخ داده بود، در ذهن مرور کند. ماه پیدا شد و در کمال وقار از این سوی آسمان گام برداشت. صداهای شبانه ساعت به ساعت عوض می شدند. در بیرون، حشرات به وزوز و جغ جغ و داد زدن و سوت کشیدن مشغول بودند در حالی که کمی دورتر، صدای بلند و تیز پرنده شبانه، به گوش می رسید، رشته کوه های اطراف به ناله درآمد و صخره ها و سنگ ها تحت تاثیر سرمای شبانه منقبض شدند. کمی نزدیکتر، صدای سقوط تخته سنگ هایی شنیده می شد در حالی که انواع قلوه سنگ ها و شن و ماسه و گرد و خاک و آشغال های طبیعی با سرعت به سمت پایین هجوم می بردند. در روی زمین آنجا، آثار و نشانه هایی از این پدیده عجیب بر جا مانده و انگار خالکوبی عظیمی روی سطح آن نقش گرفته بود. خزنده ای به صدا زدن جفتش پرداخت و این کار را با لحن آمرانه ای انجام داد. یک سری چیز های ناشناخته ظاهر شدند و یا در میان نجواهای مختلفی که ماسه های روی زمین را به تکاپو می انداخت، به زمزمه پرداخت. ستاره های آسمانی، به تدریج رنگ پریده شدند و نخستین پرتو های آسمان، خبر از سپیده دم دادند و سرانجام حجاب شب از هم دریده شد.

راهب جوان به ناگهان نیم خیز شد و به آرنجهایش تکیه داد. انگار دچار برق گرفتگی شدیدی شده بود. او که دیگر کاملا هشیار و بیدار شده بود، در بستر حقیرش نشست و بیهوده کوشید چشم هایش را در تاریکی از هم بگشاید. او کوشش داشت بر تاریکی و ظلمت غلیظ و شدید داخل غار فائق آید و چیزی مشاهده کند. او نفسش را حبس کرد و توجهش را به صداهایی متمرکز ساخت که به نظرش شنیده بود. او با خود گفت دزد که نمی تواند باشد…! زیرا همه مردم می دانستند که مرد زاهد کهنسال، هیچ مایملکی در این عالم نداشت. راهب پیر!… نکند بیمار شده باشد ؟ راهب جوان ناگهان مضطرب شد و به پا خاست و کورمال کورمال، و با احتیاط به سمت عقب غار رفت و آهسته پرسید: « ای استاد بزرگوار… آیا اتفاقی افتاده ؟ حالتان خوب نیست ؟ »

او صدای تکان خوردن پیرمرد را در تاریکی شنید: « آری… شاید مهمانمان باشد… ؟ »

راهب جوان احساس حماقت کرد زیرا مرد محکوم سابق را پاک از یاد برده بود. او با عجله به عقب برگشت و به سمت مدخل غار دوید. مدخل غار به شکل چیزی نامشخص و خاکستری رنگ جلوه می کرد. آه ! چه خوب ! آتش که او با آن دقت از آن مراقبت کرده بود، هنوز می سوخت و گداخته های آن کاملا سرخ بودند. او با دقت شروع به دمیدن به آن کرد. شعله هایی نمایان شد و راهب باز هم کمی چوب به آتش که داشت شدت می گرفت اضافه کرد. در آن لحظه، او توانست نوک چوبدستش را با آتش روشن کند و به سرعت مشعلی، برای خود مهیا کند. سپس دوباره به داخل غار شتافت. مشعلش باعث پیدایش سایه هایی ترسناک و مخوف بر روی دیوارهای غار میشد. راهب جوان با دیدن شکلی انسانی که در این نور ضعیف قد علم کرده بود، از جا جهید و عقب رفت. اما آن شکل هیچکس مگر راهب پیر نبود. محکوم سابق هم پاهایش را تا روی سینه بالا آورده و به حالت چمباتمه ای روی زمین، پایین پای راهب جوان دراز کشیده بود. نور مشعل در چشم های کاملا باز مرد بیمار پرتو می انداخت. مژه های مرد تکان می خورد و لحظه ای آرام و قرار نداشت. دهان او باز شده و تا نزدیکی گوشهایش می لغزید. ناگهان صدای غرشی بسیار بلند که انگار از ته حلق بلند می شد، به گوش رسید و کالبد زرگر سابق لهاسا به گونه ای عجیب منقبض شد، به جلو خم گشت و درست به شکل کمانی درآمد که آماده انداختن پیکان بود، سپس به شدت منبسط شد و آهی واپسین از دهانش خارج شد. کالبد او به صدا درآمد و سر و صداهای عجیبی در درون بدنش که ناشی از فعل و انفعالاتی داخلی بود، بلند شد. اعضای بدن مرد، با حالتی سست و بی رمق بر زمین افتاد و خطوط چهره مرد شکلی راحت و آسوده پیدا کرد.

راهب پیر و راهب جوان هر دو یک صدا شروع به خواندن دعای مخصوص مراسم تدفین و رهایی ارواح از کالبد جسمانی کردند و دستوراتی تله پاتیک به مرد متوفی دادند تا سفر واپسین مرد بینوا را به سمت سرای آسمانی، تسهیل بخشند. در هوای بیرون، روشنایی بیشتر می شد. پرنده ها شروع به نغمه سرایی کردند و به مدح و ستایش آن صبحگاه جدید پرداختند. اما در داخل غار، هیچ چیز مگر مرگ و نیستی نبود.

راهب پیر گفت: « بایستی کالبد را به خارج از غار ببری. تو باید اعضای بدنش را جدا کنی و رگ و ریشه های آن را ببری تا آنکه لاشخورها بتوانند مراسم تدفین آسمانی او را به گونه ای شایسته به انجام رسانند. »

راهب جوان زبان به اعتراض گشود و گفت: « اما استاد ارجمند، ما که چاقویی در اختیار نداریم ! »

– چرا من چاقویی دارم. چاقویی که در تمام طول این مدت با دقت محفوظ نگه داشته ام تا آن که کالبد خودم نیز درست بر طبق موازین شرعی و قوانین موجود، تدفین شود. بیا ! وظیفه ات را انجام بده و بعد هم این چاقو را به من بازگردان. »

راهب جوان با کمی بی رغبتی، کالبد مرد محکوم را از زمین بلند کرد و آن را به خارج از غار برد. در کنار جایی که سنگ های کوه، عادت به ریزش داشتند، گودالی طبیعی قرار داشت. او با تلاش و زحمتی بسیار زیاد موفق شد کالبد را بلند کرده و روی آن سطح صاف و هموار بخواباند. سپس لباس های ژنده و کثیف مرد را که انگار به پوست بدن متوفی چسبیده شده بودند، بیرون آورد. در آسمان، صدای به هم خوردن بال و پری سنگین و بزرگ به گوش می رسید که ظاهرا بوی مرگ را از دور استنشاق کرده بودند. نخستین لاشخور ها از راه رسیده بودند. راهب جوان با لرزشی بی اراده، نوک چاقو را در شکم لاغر مرد فرو کرد و آن را تا پایین کشید. روده های مرد بیرون ریخت. او به سرعت امعاء و احشاء مرد را بیرون کشید و شکاف شکم را از آن مواد چسبنده آزاد ساخت. او قلب و جگر و کلیه ها و معده مرد را روی تخته سنگی گذاشت. سپس با زحمت فراوان موفق شد بازوها و پاهای مرد را از بدن کنده و جدا کند. بدن خود جوان که پوشیده از خون شده بود، او را به وحشت انداخته و در حالی که سعی داشت از این صحنه وحشتناک هر چه زودتر بگریزد، با قدم هایی بسیار سریع به نزدیک دریاچه رفت، در آب شیرجه زد و خود را به دفعات شستشو داد و با ماسه هایی که از دریاچه بر میداشت، خود را سایید و لکه های خون را پاک کرد. او سپس چاقوی مرد زاهد را به دقت شست و آن را با شن تمیز کرد.

راهب جوان احساس سرما می کرد و از شدت هیجان و آن تجربه وحشتناک می لرزید. بادی سرد بر بدن برهنه اش می وزید. آبی که از بدنش سرازیر بود، باعث شد به یاد انگشت های مرد بیفتد که علائمی روی پوست لرزانش پدید می آورد. او با عجله از آب خارج شد، خود را مانند سگی تکان داد و سپس شروع به دویدن به طرف غار کرد تا حرارتی به بدنش بدهد. در کنار مدخل غار، ردایش را که درآورده بود، دوباره برداشت و بر تن کرد. او قبلا آن را درآورده بود تا در هنگام قطعه قطعه کردن اعضای مرد متوفی، آن را کثیف و خون آلود نسازد. او پیش از ورود به داخل غار، به یاد آورد که وظیفه اش هنوز به پایان نرسیده است. او آهسته، دوباره به همان محلی رفت که تخته سنگ صاف و مسطح قرار داشت. لاشخورها سرگرم نزاع بودند تا آن که بهترین قسمت های تن مرد را برای خود بردارند. مرد جوان با تعجب مشاهده کرد که با چه سرعت، کالبد مرد از بین رفته و دیگر چیز زیادی از آن باقی نمانده بود. تعدادی لاشخور که روی تخته سنگهای اطراف ایستاده بودند، بالهای خود را در کمال آرامش و رضایت، لیس می زدند. تعدادی دیگر سراپا آکنده از امید، ضربه های سهمگینی با منقارهای تیز خود بر پهلوهای پاره پاره کالبد وارد می آوردند. آنها از حالا تمام پوست سر و مغز سر جسد را کنده و خورده بودند.

جوان راهب، پس از آنکه سنگی سنگین از زمین برداشت آن را با قوت و شدت هر چه تمامتر روی مغز سر اسکلت پایین آورد. مغز سر مانند پوسته تخم مرغ شکست – و طبق معمول – مغز مرد بیرون ریخت. آن قسمت نیز لازم بود خوراک لاشخورها باشد. راهب جوان پس از جمع آوری لباس های مندرس مرد متوفی و کاسه غذایش، با عجله به سمت آتش برگشت و وسایل شخصی او را در آتش انداخت. در یک طرف آتش، هنوز هم یوغ مرد محکوم در حال سوختن بود. در واقع هیچ چیز مگر قسمتهای فلزی یوغ باقی نمانده بود. این تنها آثار و نشانه از شخصی بود که روزی زرگری ثروتمند بوده و دارای همسر و خانه های متعدد و استعداد و نبوغ زیادی بوده… راهب جوان برای لحظه ای روی این نکات به تعمق و اندیشه پرداخت، سپس چرخی زد و دوباره به داخل غار رفت.

زاهد پیر در حالت عبادت بر زمین نشسته بود، اما با نزدیک شدن مریدش از زمین برخاست و گفت: « انسان فناپذیر است. انسان آسیب پذیر است. زندگی در روی زمین، رویایی بیش نیست و بزرگترین واقعیتها در دیگر سو است. اکنون باید غذایی بخوریم و به انتقال دانش و معلوماتم به تو ادامه دهیم، زیرا تا زمانی که من همه چیز را بازگو نکرده باشم، قادر نخواهم بود کالبد جسمانیم را ترک گویم. در ضمن، من می خواهم که تو دقیقا همان کاری را که برای دوست مرحوممان انجام دادی، برای من نیز انجام بدهی. بگذریم، اکنون وقت خوردن غذا است، لازم است که قوا و بنیه مان را تا آنجا که ممکن است، محفوظ نگه داریم. برو کمی آب بیاور آن را بجوشان. اکنون که ساعت مرگم نزدیک شده است، می توانم این لطف کوچک را به بدنم بکنم. »

راهب جوان ظرف مخصوص جوشاندن آب را برداشت، از غار بیرون رفت و به کنار دریاچه دوید. او با دقت از نزدیک شدن به محلی که خون مرد متوفی را از بدنش پاک کرده بود، اجتناب کرد. سپس با دقت داخل و برون قابلمه را شست و بعد هم به تمیز کردن کاسه پیرمرد زاهد پرداخت و در آخر کاسه خود را شست.

او قابلمه را پر از آب کرد و آن را در دست چپ خویش گرفت و با دست راستش شروع به کشیدن شاخه ای سنگین بر روی زمین کرد. لاشخوری تنها از ارتفاعات بالای آسمان به پایین پرواز کرد تا ببیند چه اتفاقی افتاده است. حیوان با سنگینی تمام بر زمین فرود آمد، با ناشیگری شروع به راه رفتن کرد سپس دوباره به پرواز درآمد در حالیکه غرشی از خشم و سرخوردگی از خود بیرون می داد. کمی دورتر، در سمت چپ لاشخوری با شکم سیر، بیهوده سعی داشت پرواز کند. حیوان شروع به دویدن کرد، و با شور و حال بالهایش را به هم زد اما ظاهرا بیش از حد غذا خورده بود. او سرانجام در کمال خجلت، دست از پرواز کشید، سرش را به زیر بالهایش نهاد و تصمیم به خواب گرفت. طبیعت خود ترتیب هضم غذایش را می داد.

راهب جوان از فکر این که حتی لاشخورها نیز می توانند زیادتر از ظرفیتشان غذا بخورند، خنده اش گرفت و با اندوه از خود پرسید که زیاد خوردن چه حالتی داشت ؟ او مانند اکثر راهبان، هرگز غذای کافی برای خوردن نداشت و همیشه به گونه ای، در گرسنگی به سر می برد.

اما لازم بود هر چه زودتر چای را آماده می کرد زیرا وقت به سرعت می گذشت. راهب، قابلمه را روی آتش گذاشت و به داخل غار رفت تا چای و کره و شکر بردارد. راهب پیر که بر زمین نشسته بود، این تدارکات را زیر نظر داشت.

در ضمن، در حالیکه شعله حیاتی انسانی نحیف در نوسان و تزلزل بود و نیروهای جسمانی پیرمرد کم کم کالبدش را ترک می گفتند، او نمی توانست بیهوده وقتش را به نوشیدن چای صرف کند و آن زمان گرانبها را از دست بدهد. زاهد پیر پس از مدتی به راحتی نشست در حالی که راهب جوان به رسیدگی به آتش پرداخت. آتش که به عنوان « دوست و همدم پیرها و سالخوردگان » به شمار می رفت. دوستی که زاهد پیر و گوشه نشین نزدیک به شصت سال از بودن آن در کنار خویش محروم مانده بود. سالها سرما، سالها محرومیت و ایثار، سالها گرسنگی و مناعت نفس که تنها مرگ به آنها دهد. سالهایی که به نظر هیچ چیز مگر عمری بیهوده و خالی از معنا نبوده است. لیکن علیرغم تمام سختی ها و مشکلات، در انتهای آن زندگی به ظاهر بی ثمر، ماموریت و وظیفه ای مهم باقی مانده بود که بایستی به انجام می رسید ! راهب جوان به داخل غار رفت و بوی خوش هیزم سوخته را در اطراف خویش پخش کرد. او با شتاب در مقابل استادش نشست. پیرمرد از همانجایی که دست از سخن کشیده بود، شروع به صحبت کرد و گفت: « مدتها از آن دورانی که من روی آن سکوی عجیب فلزی دراز کشیده بودم، می گذشت. آن مرد که رباینده ام به شمار می رفت، در کمال وضوح به من فهمانده بود که من برای لذت و تفریح شخصی در آن مکان حضور نداشتم، بلکه برای اهداف و مقاصد آنان آنجا بودم. ظاهرا قرار بود من محافظ و نگهدارنده دانشی ویژه باشم. من به او گفتم: « چگونه می توانم خود را به تمامی این اوضاع علاقمند نشان دهم در حالیکه هیچ مقامی مگر مقام یک اسیر و زندانی را ندارم ؟ اسیری که هیچ میل و رغبتی به همکاری ندارد و کوچکترین اطلاعی از محلی که در آن حضور دارد، ندارد و حتی نمی داند به چه دلیل در آنجا هست… من چگونه می توانم خود را به چیزی علاقمند نشان دهم حال آن که شما مرا حتی پست تر و حقیرتر از ذرات گرد و خاک در هوا می دانید ؟ شما رفتاری به مراتب بدتر از رفتاری که ما با اجساد مردگانمان داریم و آنها را به لاشخورها واگذار می کنیم، با من داشتید. ما نسبت به امواتمان، احترام و تعصبی مناسب با شئونات اجتماعی داریم، درست مانند احترامی که نسبت به زندگان ابراز می کنیم. اما شما با بی ادبی با من رفتار می کنید و برخوردتان با من، از زایدات بدن هم بدتر است… علیرغم این چیزها، شما باز هم ادعا می کنید که خیلی پیشرفته و با تمدن هستید، البته چنانچه این واژه، از معنی دقیقی برای شما برخوردار باشد !

رباینده من، آشکارا یکه خورده و حتی تا اندازه ای نیز از سر و صدای من تحت تاثیر قرار گرفته بود. من صدای قدم زدن او را در اتاق می شنیدم. او به جلو می رفت، سپس می شنیدم که چرخی می زد و دوباره به عقب بر می گشت و دوباره مسافت اتاق را طی می کرد و به این کار تا مدتی ادامه داد. او ناگهان توقف کرد و در کنارم ایستاد و گفت: « می روم تا با مافوقم صحبت کنم » . او به سرعت دور شد و کاملا آشکار بود که شیء سفت و سختی را هم با خود برداشته بود. صدایی عجیب به گوشم رسید ظاهرا نوعی صدای فلزی تیز، همراه با صدایی مقطع از این شیء ناشناخته بیرون می آمد. من به این نتیجه رسیدم که مرد رباینده هنوز در آنجا حضور داشت و ظاهرا با کسی حرف می زد. او با شدت هر چه تمامتر سرگرم گفت و گو بود و همان صداهای عجیب را از خود بیرون می داد. واضح بود که بحثی بین او و شخصی دیگر سر گرفته بود. این وضعیت تا دقایقی به طول انجامید. رباینده من گفت: « نخست این اتاق را نشانت خواهم داد. سپس از خودمان برایت صحبت خواهم کرد و به تو خواهم گفت که ما که هستیم، چه کارهایی می کنیم و سپس خواهم کوشید تو را راضی کنم با ما همکاری لازم را کرده و از شعور و عقلت استفاده کنی و درک لازم را نسبت به این وضعیت ابراز کنی. اما پیش از هر چیز: این هم دیدت ! »

نخست آن نور را مشاهده کردم و سپس قوه بینایی ام به من بازگردانده شد. دیدی به راستی مضحک و عجیب زیرا خود را سرگرم تماشا کردن نوک چانه آن مرد و پره های بینی اش دیدم. بنا به دلیل ناشناخته، نمی دانم چرا با مشاهده پرزهای داخل بینی اش، به خنده افتادم. او به جلو خم شد و یکی از چشمانش دید مرا کاملا گرفت. او فریاد زد: « آه ! یک نفر این جعبه را کج کرده است ! » دنیا به دور سرم شروع به چرخیدن کرد، معده ام به هم ریخته شد و حالت استفراغ پیدا کردم و سرم گیج رفت. مرد گفت: « آه مرا ببخشید ! لازم بود پیش از آنکه این جعبه را بچرخانم، چشمهایتان را ببندم. هیچ تکان نخور. تا لحظاتی دیگر حالت بهتر خواهد شد. این اتفاقات گهگاه پیش می آیند ! »

اکنون دوباره قادر به دیدن خود بودم. تجربه ای بسیار مخوف و وحشتناک بود زیرا بدنم را هنوز لاغر و استخوانی می دیدم و هنوز هم همان مقدار لوله های عجیب از بدنم بیرون می زد. از مشاهده خودم با پلک بسته به حیرت افتادم. من روی میزی باریک و دراز از جنس فلزی دراز کشیده بودم و ستونی واحد، زیر این میز قرار داشت. در پایین این ستون، یک سری پدال های متعدد مشاهده می کردم در حالی که در کنارم، لوله ای دراز قرار داشت که چند بطری شیشه ای، حاوی مایعاتی رنگارنگ را حمل می کرد. آن مرد به من گفت: « تو روی یک میز جراحی دراز کشیده ای. » با فشار آوردن بر روی این پدالها، آنها را با پا لمس کرد.

– ما می توانیم تو را به هر شکل و وضعیتی در بیاوریم.

او روی یکی از پدالها فشار آورد و میز چرخید. او پدال دیگری را فشار داد و میز آنقدر خم شد که نزدیک بود بیفتم. با فشاری دیگر، میز چنان بالا رفت که قادر به دیدن زیر میز جراحی شدم. باری، آن تجربه بسیار جالب و در عین حال نگران کننده بود و باعث بروز انواع احساسات عجیب در معده ام شد.

دیوارهای اتاق از نوعی فلز به رنگ سبزی بسیار مطبوع و دلپذیر درست شده بود. هرگز تا پیش از آنروز، دیواری به آن جنس و کیفیت ندیده بودم. سطح آن کاملا صاف و عاری از ناهمواری و نقص بود. بدیهی بود که از یک سیستم مخصوص اتصال ویژه استفاده کرده بودند زیرا در هیچ کجا، گیره یا وسیله ای مخصوص چسباندن دیوارها دیده نمی شد حتی در نقاطی که کف زمین یا سقف آغاز یا پایان می گرفتند. در واقع می توان گفت که دیوار « علنا ! » با کف زمین یا سقف اتاق ادغام می شدند. در هیچ کجا، خبری از زاویه تیز نبود؛ سپس بخشی از دیوار به گوشه ای لغزید و آن صدای لغزش فلزی به گوشم رسید. همان صدایی که به خوبی آن را شناخته بودم. سری با شکلی عجیب در چارچوب در نمایان شد و به سرعت نگاهی سراسری به داخل اتاق انداخت، سپس به سرعت داخل شد. دیوار دوباره بسته شد.

روی دیوار مقابل من، یک سری پنجره های کوچک قرار داشت که بعضی از آنها به بزرگی کف دست مردی درشت هیکل بودند. در پشت این پنجره ها، عقربه هایی دیده می شد که روی علائم سرخ یا سیاه متفاوتی متوقف شده بودند. تعدادی از پنجره ها که شکلی مستطیلی داشتند و بزرگتر از سایر پنجره ها بودند، توجه مرا به خود جلب کردند. نوری مایل به آبی که حالتی عرفانی داشت، از آن دستگاه ساطع می شد. لکه های عجیبی از نور، بر اساس خطی مشخص و غیر قابل فهم برای من به پایین و بالا می جهیدند، در حالیکه در پنجره ای دیگر، خطی به رنگ قهوه ای مایل به سرخ از بالا به پایین، و بر طبق اشکالی عجیب و غریب به رقص مشغول بود. این دستکم چیزی است که من تصور می کردم. آن را « رقص مار » می نامیدم. رباینده ام با دیدن علاقه و توجه من به این چیزها لبخندی زد و به من گفت: « تمام این وسایل، نشانه هایی از وضعیت و حال تو را گزارش می دهند. در اینجا، اطلاعاتی در باره نه موج مغزی تو است. نه موج که به صورت خطوطی صاف نمایان شده اند و روی فعالیتهای الکتریکی مغزت قرار داده شده و وضعیت تو را نشان می دهند. با دیدن این اطلاعات ما فهمیده ایم که تو دارای قابلیت ذهنی خارق العاده ای برای به خاطر نگه داشتن اوضاع و حرف ها و خلاصه هر چیز هستی. این ثابت میکند که تو برای به انجام رساندن وظیفه ای که قصد داریم به تو محول کنیم، بسیار مناسب هستی. »

او در حالی که جعبه سیاه رنگ را بسیار آهسته می چرخاند تا من نقطه ای مشخص را ببینم، یک سری شیشه آلات عجیب و گوناگون نشانم داد که به حال دور از دیدرس من قرار داشتند. او گفت: « این دستگاه ها و لوازم ماموریت دارند دائما به تو غذا برسانند و این کار را از طریق رگ هایت انجام می دهیم. همچنین با کمک همین دستگاهها، هر گونه زایدات بدنی که در خون یافت می شود، از بدنت تخلیه می شوند. این وسایل دیگر هم برای تخلیه فضولات و کثافات بدنت مورد استفاده قرار می گیرند. ما اکنون آماده هستیم تا وضعیت سلامتی و جسمانیت را بهبود بخشیم، به گونه ای که تو قادر بشوی شوک بزرگی را متحمل شوی. این شوک پس از دیدن چیزهایی پدید خواهد آمد که ما قصد داریم به تو نشان بدهیم. آری، بطور حتم شوک شدیدی رخ خواهد داد، زیرا مهم نیست که تو خودت را راهبی فاضل و عالم می پنداری، در مقایسه با ما، تو در پست ترین سطح ذهنی قرار داری و از وحشی ترین موجودات ما نیز جاهل تر و نادان تر هستی. چیزهایی که برای ما، به منزله چیزهای متفرقه روزمره به حساب می آید، برای تو به منزله تکراری از معجزات باور نکردنی خواهد بود. به همین دلیل است که نخستین برخورد و تماس تو با علم و دانش ما، ممکن است نوعی شوک روانی جدی در تو پدید بیاورد. با این وجود، ما ناچاریم تن به این کار داده و قبول خطر کنیم زیرا جای کوچکترین تردیدی نیست که چنین خطری وجود دارد و با وجود تمام تلاش های ما برای کم کردن شدت این شوک، باز هم امکان بروز آن وجود خواهد داشت. »

او شروع به خندیدن کرد و گفت: « در طول مراسمی که در معابد شما انجام می گیرند، شما اهمیت زیاد به اصوات و صداهایی می دهید که از بدن بیرون می آید ( آه ! بله … من اطلاعات دقیق و کاملی از مراسم مذهبی شما دارم ! ) اما آیا تو به راستی تا به حال صداهای گوناگونی را که از بدنت بیرون می آید، شنیده ای ؟ پس گوش بده ! » او چرخ زد و به سمت دیواری رفت و دکمه ای سفید را فشرد. بی درنگ، از چندین سوراخ کوچک صداهایی بیرون آمد که من می دانستم صداهای مخصوص بدن انسان است. او لبخند زد و دگمه دیگری را فشرد. صداها شدت پیدا کرد و تمام فضای اتاق را به خود اختصاص داد. بوم ! بوم ! این صدای ضربان قلبم بود. صدا به چنان شدتی رسید که تمام شیشه های پشت سرم شروع به لرزیدن کردند. او دکمه دیگری را فشار داد. صدای قلبم خاموش شد و با صدای عجیبی که مانند جریان مایعات داخل بدن بود، جایگزین گشت. آن صدا چنان بود که انسان را به یاد نهر پر آبی در کوهستان می انداخت. نهری که با شدت هر چه تمام تر به دریاچه ای پوشیده از سنگ جاری می شد و عجله داشت هر چه زودتر به دریا که در دوردست قرار داشت برسد. سپس صدای سوتی گاز دار به گوشم رسید که انسان را به یاد طوفانی شدید می انداخت. طوفانی که قادر بود شاخه های محکم و تنومند درختان عظیم و غول پیکر جنگلی انبوه را به تکاپو و خمیدگی بیندازد. سپس نوبت صدایی مانند سقوط چیزی رسید. انگار صخره های بزرگی را به داخل دریاچه ای عمیق پرتاب می کردند. او گفت: « این بدنت است. این صداها تماما به بدنت تعلق دارند. ما همه اطلاعات لازم را در باره بدنت می دانیم. »

من گفتم: « اما این چیزها، به هیچ عنوان از ماهیتی اعجاب آمیز برخوردار نیستند، رباینده خود پسند ! این چیزها که خارق العاده نیستند. هر چند ممکن است به نظر شما مانند حیواناتی وحشی و بینوا به نظر برسیم لیکن ما نیز در کشور تبت قادر به انجام چنین کارهایی هستیم. ما نیز قادر به شدت بخشیدن به اصوات هستیم. البته نه اندازه شما، این را اقرار می کنم، اما با این حال از عهده چنین کاری بر می آییم. ما همچنین قادریم روح را از کالبد جسمانی جدا سازیم… و آنرا دوباره به بدن بازگردانیم. »

– که گفتی می توانید، هان؟…

او با نگاهی تمسخرآمیز مرا نگاه کرد و گفت: « مثل اینکه به این زودیها قصد نداری تحت تاثیر قرار بگیری، نه ؟ … تو هنوز هم ما را مانند دشمنانت در نظر می پنداری، نه ؟ مانند ربایندگانی بی رحم ؟ … »

من گفتم: « آقا ! شما هنوز هیچ عملی انجام نداده اید که نشان دهنده رفاقت و دوستی شما نسبت به من باشد. شما هیچ دلیلی به من نداده اید که بتوانم به شما اطمینان کنم و یا حاضر به همکاری با شما بشوم. شما از من اسیری فلج ساخته اید. درست مانند زنبور هایی که طعمه هایشان را فلج و بی حس می کنند. در ضمن، بعضی از اشخاصی که در بین شما حضور دارند، به نظرم مانند شیاطین و اجنه می رسند. ما تصاویری از این موجودات خبیث در اختیار داریم و آنها را مورد لعن و نفرین قرار می دهیم زیرا می دانیم که آنها موجوداتی هستند کابوس گونه، که از دنیایی جهنمی آمده اند. با این حال، در اینجا، به نظر می رسد که از دوستان شما و ساکنان همین منطقه باشند… »

او گفت: « گاهی از اوقات، ظواهر امر ممکن است انسان را به گمراهی بیندازد. بعضی از این موجودات از مهربانترین نوع ممکن جانداران هستند. از طرفی، بعضی نیز با داشتن ظاهری ملکوتی و زیبا، قادرند مرتکب بدترین و ناشایست ترین کارهای خفت بار و شرورانه ای بشوند که ذهن فاسدشان به آنان القاء کرده است. آنگاه تو، آری تو ! مانند بقیه انسان های وحشی، اجازه می دهی تحت تاثیر ظواهر بیرونی یک شخص قرار بگیری. »

من پاسخ او را چنین دادم: « آقا ! هنوز لازم است به نکته ای مهم پی ببرم و بفهمم علایق و توجهات شما به کدام سو متمایل است، به سمت خیر یا شر؟ چنانچه طرفدار خیر و خوبی باشید و موفق بشوید مرا نیز از این بابت متقاعد بسازید، در آن هنگام، تکرار میکنم تنها در آن هنگام حاضر به همکاری با شما خواهم شد. در صورت غیر این امر، من از تمام راه هایی که در اختیارم است استفاده خواهم کرد تا بر علیه خواسته ها و نیات شما عمل کنم. مهم نیست از چه خطراتی خواهم گذشت. »

او با لحنی نسبتا ناراحت گفت: « طبعا تو نیز با من موافقی که ما جان تو را نجات داده ایم ؟ … آن هم هنگامی که کاملا بیمار بودی و نزدیک بود از گرسنگی به هلاکت برسی ؟ …»

من کوشیدم ناراحت ترین قیافه را به خود بگیرم و سپس پاسخ دادم: « جان مرا نجات دادید… آری ! اما برای چه هدفی ؟ … من عازم سرای آسمانی بودم و این شما بودید که مرا به زور به زندگی بازگرداندید. دیگر هیچ کاری از سوی شما، بیرحمانه تر از کاری نخواهد بود که در همان دقایق اول با من کردید. زندگی برای فردی نابینا چه زیبایی و اهمیتی می تواند داشته باشد ؟! یک نابینا چگونه می تواند به تحصیل علم و مطالعه بپردازد ؟ غذایش را چگونه تامین کند ؟ من اکنون به چه شکل می توانم غذای روزانه ام را پیدا کنم ؟ خیر ! شما نسبت به من هیچ لطف و محبتی انجام نداده اید و با باز گرداندن من به دنیای زندگان هیچ لطفی در حقم نکرده اید. در ثانی، شما قبلا به من گفته بودید که در اینجا به خاطر تفریح و سرگرمی حضور ندارم، و در واقع فقط برای پیشبرد مقاصد و اهداف شما اینجا هستم. پس محبت و لطفی که دم از آن می زنید کجا است ؟ شما مرا روی این میز باریک و بلند، با انواع بندها و لوله ها طناب پیچ کرده اید و بازیچه دست شما و آن زنها شده ام. گفتید خیر و خوبی ؟ از کدام خیر و خوبی سخن می گویید ؟ »

او در حالیکه دستهایش را به کمر زده بود به تماشا کردن من ادامه داد. او سرانجام گفت: « آری از دید تو، ما هیچ لطفی در حق تو نکرده ایم، درست است ؟ اما شاید موفق شوم تو را متقاعد سازم که خلاف این امر است و شاید در آن هنگام، تو خود را مفید و ارزنده نشان بدهی… » او پشت به من کرد و به سمت دیوار رفت. اینبار قادر به دیدن کارهایش شدم. او در مقابل یک چیز مربعی شکل که پر از سوراخهای کوچک و ریز بود قرار گرفت تا تبدیل به غباری درخشان و نورانی شد. من در کمال حیرت، چهره ای را مشاهده کردم، سپس سر او نمایان شد، در حالیکه رنگ هایی شاد ظاهر می شدند. رباینده من برای مدتی طولانی، به آن زبان بیگانه و عجیب به صحبت و گفت و گو پرداخت سپس ساکت ایستاد. هنگامی که سر آن مرد ناشناس را دیدم که به سمت من چرخید و ابروهای پر پشتش را بالا برد، نزدیک بود از شدت تعجب، خشک بزنم. سپس لبخندی ظریف و نگران کننده در گوشه لب هایش آشکار شد. او جمله ای دقیق و کوتاه بیان کرد. درست مانند پارس سگی معمولی بود. سپس نور ناپدید شده و فرو رفت. رباینده من، به سمت من نگریست. بر چهره اش آثار رضایتی بسیار عمیق مشاهده می شد. او گفت: « بسیار خوب دوست من. تو ثابت کردی که دارای روحی شریف و مستقل هستی و مردی آزاده هستی که در معامله، بسیار قویدل و محکم هستی. من اکنون اجازه یافتم چیزهایی به تو نشان دهم که هرگز هیچیک از انسانهای دنیایت قادر به دیدن آنها نبوده اند. »

او بار دیگر رو به دیوار کرد و دگمه ای سیاه رنگ را فشرد. آن غبار دوباره شکل گرفت و این بار می شد چهره زنی جوان را مشاهده کرد. رباینده من با او صحبت کرد و معلوم بود که دستوراتی را به او می داد. آن زن جوان سرش را به علامت توافق جنباند و با کنجکاوی به سمت من خیره شد، سپس تصویرش مات و محو شد.

رباینده من گفت: « اکنون لازم است چند لحظه ای صبر کنیم. من خواهش کردم وسیله ای مخصوص برایم به اینجا بیاورند زیرا قصد دارم چند نقطه از دنیایت را نشانت دهم. مانند بعضی از شهر های بزرگ دنیا. آیا نقطه بخصوصی هست که تو مایل باشی آن را ببینی ؟ »

من گفتم: « من هیچ شناختی از این دنیا ندارم زیرا هرگز مسافرت نکرده ام. »

او گفت: « بسیار خوب ! اما حتما باید از شهری یا کشوری، چیزهایی شنیده باشی، نه ؟ ! » او ظاهری ملامت آمیز گرفته بود. من پاسخ دادم: « خب بله… من چیزهایی در باره شهر کالمی پنگ شنیده ام. »

– « گفتی کالمی پنگ؟ شهری کوچک و ناچیز که در مرز سرزمین هندوستان واقع است ؟ آیا مایل نیستی شهر مشهورتر و بهتری را ببینی ؟ مانند برلین، لندن، پاریس و یا قاهره ؟ حتما مایلی چیزی جالبتر از کالیم پنگ مشاهده کنی ؟ نه ؟ »

– اما آقا، شهر هایی که شما از آنها برایم نام بردید به هیچ وجه توجه مرا جلب نمی کنند. من هیچ آشنایی و یا شناختی از این شهر هایی که گفتید ندارم. فقط از بعضی از بازرگانان و تاجران، چنین اسامی شهر هایی را شنیده بودم. خیر، هیچ علاقه ای به آن شهر هایی که گفتید ندارم. از سوی دیگر، حتی اگر تصاویری از این شهر ها ببینم، باز هم قادر نخواهم بود حدس بزنم که آیا براستی همان شهر ها هستند یا نه. چنانچه این وسیله خارق العاده شما که این قدر از آن تعریف می کنید، به راستی قادر به انجام هر کاری می باشد، پس لطفا شهر لهاسا را نشانم بدهید. دروازه غربی آن شهر را نشانم بدهید. همین طور هم معبد اصلی و بالاخره پوتالا را نشانم بدهید. من این اماکن را به خوبی می شناسم و این به من اجازه خواهد داد بگویم که آیا دستگاه شما به راستی کار می کند و یا فقط نوعی حقه شعبده بازی خواهد بود. »

او مرا با حالتی بسیار عجیب برانداز کرد و انگار سراپا غرق در حیرت و تعجب شده بود. او در حالی که به خود می آمد و خود را به شیوه ای گویا و واضح تکان می داد فریاد زد: « یعنی یک وحشی بی سواد جاهل می خواهد شیوه صحیح زیستن را به من بیاموزد ؟ هان ؟! اما ظاهرا این مردک درست می گوید… رویهمرفته این حقه روستایی، یک نکته خوب و مفید در بر دارد. بله ! کاملا بدیهی است که او نیاز به این دارد تا بعضی نقاط آشنا را شناسایی کند، اگر غیر از این باشد، هرگز تحت تاثیر قرار نخواهد گرفت… بسیار خوب… بسیار خوب ! »

آن در لغزان باز شد و چهار مرد ظاهر شدند. آنها جعبه ای بسیار بزرگ را به داخل اتاق آوردند. آن چنان که عاری از وزن به نظر می آمد و گویا در هوا معلق بود هر چند واقعیت امر این بود که برای جابجا کردن نیاز به کوشش و تلاشی بسیار زیاد بود. برای تغییر مسیر و یا ایستادن آن نیز زحمت فراوانی لازم بود. آن جعبه آهسته به داخل اتاق، جایی که من حضور داشتم، آورده شد. برای لحظاتی چند، در حالی که آنها مشغول عقب و جلو کردن آن بودند، به وحشت افتادم و ترسیدم مبادا آنها مرا از روی تخت بر زمین بیندازند. یکی از آن مردها، جعبه دیدن مرا واژگون ساخت. تکانهایی که به دنبال این کار صورت گرفت حال مرا خراب کردند و حالت استفراغی شدید در من بوجود آوردند که برای مدتی به طول انجامید. سپس بعد از حرافی های زیاد، جعبه را به دیوار چسباندند به طوری که مستقیما در برابر میدان دید من قرار گرفت. سه تن از مردها رفتند و در حین خروج، آن دیوار لغزان را بستند.

مرد چهارم به همراه رباینده من، شروع به گفت و گویی پر سر و صدا کردند در حالی که دستهایشان را بی اندازه تکان می دادند. سرانجام، رباینده من به سمت من چرخید و اعلام کرد: « او می گوید که ما نمی توانیم شهر لهاسا را به تو نشان دهیم زیرا این شهر بی اندازه به اینجا نزدیک است. چنانچه می خواستیم این شهر را ببینیم لازم بود از آن فاصله بیشتری می گرفتیم. »

من هیچ اظهار نظری ابراز نکردم و توجهی به اظهاراتش نشان ندادم. پس از سکوتی کوتاه، او از من پرسید: « آیا دوست داری برلین را ببینی ؟ یا بمبئی ؟ و یا کلکته را ؟ »

پاسخ من منفی بود: « خیر ! اصلا میلی به این کار ندارم ! این شهر ها بی اندازه دورتر از محیط آشنای من قرار دارند ! »

او دوباره به سمت آن مرد چرخید و بحثی شدید در گرفت. مرد دیگر طوری به نظر میرسید که انگار هر لحظه آماده بود تا به گریه بیفتد. او با تکان دادن دستهایش، سرخوردگی و ناراحتیش را نشان می داد، سپس در اوج نا امیدی، در برابر جعبه به زانو در آمد. قسمت جلوی دستگاه بر زمین افتاد و من چیزی دیدم که عین پنجره ای ساده اما بسیار بزرگ بود. دیگر هیچ چیز. مرد چند قطعه فلزی از جیب لباسهایش بیرون آورد و پشت جعبه رفت. نور های عجیبی در آن پنجره درخشیدند. طوفانی از رنگ هایی نامشخص ظاهر شد. تصویر شروع به لغزیدن و چرخیدن کرد. برای لحظه ای، سایه هایی در تصویری جمع شدند. سایه هایی که می توان آنها را مانند نمای بیرونی ساختمان پوتالا تعبیر کرد، اما برای باری دیگر باید اعتراف کنم که شاید اصلا چنین چیزی نبود و فقط کمی دود غلیظ بود که آن شکل را پیدا کرده بود…

مرد از پشت دستگاه بیرون آمد، زیر لب غرولندی کرد و با سرعت از اتاق خارج شد. رباینده من که ظاهرا بسیار دلخور و ناراضی شده بود به من گفت: « ما بیش از حد به شهر لهاسا نزدیک هستیم و امکان این که آنجا را با دستگاهمان نشان بدهیم، نیست. باید این کار از پیش تنظیم میشد. این درست مانند این است شخصی بخواهد از تلسکوپی قوی، چیزی را ببیند که درست در خارج از محدوده آن وسیله قرار دارد. برای نقاط دور، این کار میسر است، اما هیچ تلسکوپی قادر نیست تصویر شیء بسیار نزدیکی را گرفته و نشان دهد. ما نیز در چنین وضعیتی قرار گرفته ایم. آیا میتوانی گفته های مرا بفهمی ؟… »

من گفتم: « آقا ! شما از چیز هایی سخن می گویید که من هیچ شناختی از آنها ندارم. این چیزی که می گویید تلسکوپ نام دارد، دیگر چیست ؟! من هرگز چیزی به این نام ندیده ام. شما میگویید که لهاسا بیش از اندازه نزدیک است. اما من میگویم برای رسیدن به آن شهر، زمان زیادی می برد و باید روزها پیاده رفت. بنابراین چگونه می توانید بگویید که لهاسا بیش از حد به اینجا نزدیک است ؟ »

حالتی از اضطراب بر سیمای مرد رباینده نقش بست. او موهایش را با دو دست گرفت و بر آنها چنگ انداخت و برای لحظه ای من بر این گمان بودم که الان است که شروع به رقصیدن به گونه ای جنون آمیز کند. با این وجود، او با کوششی فراوان موفق شد بر خود مسلط شود و اعلام کرد: « هنگامی که تو قادر به دیدن بودی، آیا هرگز این اتفاق افتاد که شیء بخصوصی را بیش از حد لازم به چشم هایت نزدیک کنی و قادر به مشاهده و تشخیص آن، با دقت و وضوح معمولی نشوی ؟ آنقدر نزدیک بوده باشی که چشمهایت نتوانند آن شیء را به درستی ببینند ؟ این همان چیزی است که می خواهم به تو بفهمانم، ما نمیتوانیم با این مسافت کم، دستگاهمان را برای شهر لهاسا تنظیم کنیم ! »

پ . ن : با تشكر فراوان از آزيتاي عزيز براي تايپ و ارسال اين مطلب.

از آنجايي كه اين كتاب ناياب است و pdf ‌آن هم موجود نيست و اگر هم بود خيلي از دوستان با دانلود مشكل دارند ، دوست عزيزمان قبول زحمت فرمودند و تايپ اين كتاب ارزشمند را به عهده گرفتند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: