فرزانه ی گوشه نشین ، فصل دوم


فرزانه گوشه نشین (راهب)

فصل دوم

http://ooust.files.wordpress.com/2010/08/hermit.jpg?w=256&h=300

راهب جوان با غرش و بانگ گاومیش ها و همچنین سر و صدای هیجان زده مسافران و کارمندان کاروان مرد بازرگان از خواب بیدار شد. او با قیافه ای نیمه خواب آلود از جایش برخاست ردایش را مرتب کرد و در حالیکه مصمم بود از هیچیک از وقایع اطرافش محروم نماند و شاهد عزیمت آنان باشد، به سمت مدخل غار پیش رفت. در کنار دریاچه، مردهای کاروان سرگرم فعالیت بودند و سعی داشتند گاومیش ها را که در آب ایستاده بودند، به زور بیرون آورده و بر آنها زین و برگ ببندند. اما گاومیش ها اصلا قصد خروج از آب را نداشتند. تاجری جوان که کاسه صبرش لبریز شده بود، با قیافه ای مصمم وارد آب شد اما پایش روی خزه ای لغزید و افتاد. در حالیکه دستهایش را تکان می داد، با سر در آب پرت شد و سر وصدای زیادی که تا دوردست ادامه یافت، پدید آورد. هزاران قطره آب به هوا بلند شدند و گاومیش ها که اکنون به وحشت افتاده بودند دوباره به ساحل بازگشتند. مرد جوان از گلی چرب پوشیده شده بود، با ظاهری مضحک با شتاب از آن وضعیت خجالت آمیز بیرون آمد و در برابر خنده و تمسخر دوستانش پا به خشکی نهاد.

مسافران کاروان، در یک چشم بر هم زدن چادرها را جمع کرده با دقت تمام وسائل و لوازم آشپزی را با همان ماسه نرم پاک کرده همه چیز را جمع آوری کرده بودند. کاروان دراز بازرگان، آهسته به راه افتاد و تازیانه های یکنواخت و موزونی که بر بدن گاومیش ها فرود می آمد با ناسزاها و دشنام های مردان کاروان همراهی شد. کارمندان کاروان سعی داشتند سرعت بیشتری به آن حیوانات سنگین وزن و کند بدهند. راهب جوان با قلبی آکنده از غم، در گوشه ای ایستاده و سعی داشت چشم هایش را از درخشش کور کننده خورشید محفوظ نگه دارد. او که سرشار از اندوه و تأسف بود، تا مدتها پس از عزیمت کاروان، همچنان بر سر جایش باقی مانده بود و به تماشای دوردست مشغول بود. آخر چرا او نیز یک تاجر نبود تا بتواند به سرزمین های دوردست سفر کند ؟ چرا لازم بود همیشه با زور و اجبار یک عالم چیز های گوناگون بیاموزد و به خاطر بسپارد. چیز هایی که دیگران لازم نبود بیاموزند ؟ بله … او دوست داشت بازرگان باشد، یا شاید قایقرانی در روی « رودخانه سعادتمند » . او دوست داشت مسافرت کند، به این سو و آن سو برود و چیز های جدید ببیند. چیزی که او نمیدانست این بود که نهایتا او نیز به قدری به سفر کردن می پرداخت و به قدری چیز های تازه و جدید می دید که بدنش به آن درجه می رسید که دعا کند اندکی آرامش و ثبات پیدا کند و روحش تشنه استراحت گردد… او در آن لحظه اصلا حدس نمی زد که در طول عمرش ناچار خواهد بود به چهار گوشه جهان سفر کند و هزاران شکنجه و مشقات باور نکردنی را تحمل کند. در حال حاضر، تنها چیزی که از زندگی می خواست این بود که یک تاجر، یا یک قایقران باشد. در واقع چیزی به غیر از آنچه که فعلا بود، باشد.

او آهسته با سری پایین انداخته، شاخه درختی را که به عنوان جارو از آن استفاده می کرد برداشت و به غار داخل شد و شروع به جارو کردن زمین غار کرد تا بتواند ماسه تازه ای آورده و در اطراف بپاشد.

راهب پیر آهسته آمد. مرید جوان، علیرغم بی تجربگیش از مسائل زندگی، مشاهده نمود که وضعیت سلامتی پیرمرد بسیار متزلزل است. راهب با کوشش فراوان بر زمین نشست و پس از کشیدن آهی، با صدای بریده و ضعیف گفت: « ساعت مرگ من نزدیک شده است اما نمی توانم این جهان را ترک کنم. تا زمانی که تمام اطلاعاتم را به تو منتقل نکرده باشم نمی توانم به استقبال مرگ بروم. من در اینجا، دارویی گیاهی و بسیار ویژه در اختیار دارم که قدرت آن خارق العاده است. این دارو توسط استاد و راهنمای ارجمند و گرامیت، برای شرایط اضطراری به من داده شده است. چنانچه من تصادفا از حال رفتم و تو نگران وضعیت سلامتی من شدی، مرا مجبور کن که شش قطره از این اکسیر را بنوشم. این مقدار برای به هوش آوردن من کافی خواهد بود. تا زمانی که من مأموریتم را در این جهان به پایان نرسانده باشم، حق رها کردن کالبد جسمانیم را ندارم. این کار را بر من ممنوع کرده اند. » او در میان چین های متعدد لباسش به جستجوی چیزی پرداخت و سرانجام آن را بیرون آورد. جعبه ای کوچک و سنگی بود که راهب جوان با دقت فراوان آن را از دست پیرمرد زاهد گرفت. پیرمرد اعلام کرد: « اکنون به صحبتم ادامه می دهم. هنگامی که خسته شدم و توان ادامه دادن به سخنانم را پیدا نکردم تو نیز می توانی غذایت را بخوری. آنگاه من نیز کمی دراز خواهم کشید. اکنون با دقت به سخنانم گوش بده و سعی کن هر آنچه گفتم به خاطر بسپاری. نگذار حواست پرت گردد، زیرا این چیزها از زندگی من و حتی از زندگی تو نیز مهم تر است. این حرف هایی که می زنم مربوط به علم و دانشی است که باید محفوظ نگاه داشته شود و سپس با فرارسیدن وقت مناسب، به دیگران منتقل گردد. »

پیرمرد پس از کمی استراحت، به نظر نیرویی کسب کرد و گونه هایش کمی رنگ به خود گرفتند. او در حالی که به شیوه ای راحت تر می نشست گفت: « تو باید تمامی آن چه را که تا به حال برایت نقل کرده ام در خاطر داشته باشی. بنابراین می توانیم ادامه دهیم. بحث و مشاجره آن اشخاص همچنان ادامه داشت . به نظر من بحث آنان از ماهیتی بسیار شدید برخوردار بود، به طوری که سرانجام، هر بحثی پایان گرفت . به راحتی می شد صدای کشیده شدن قدم های پای اشخاص بی شماری را شنید، سپس صدای قدم های سبک، بسیار سبک به گوش رسید. مثل این که پرنده ای برای یافتن کرم خاکی، در خاک قدم می زند. صدای قدم های سنگینی نیز به گوش می رسید. درست مانند گام های ناموزون گاومیش هایی که سرگرم بارکشی باشند. قدم های دیگری نیز بودند که مرا بی اندازه نگران و مشوش می کردند زیرا بعضی از آنها به نظر هیچ شباهتی با قدم های پای بشری نداشتند. با این وصف، تصورات و تفکرات من در مورد انواع نژاد های گوناگون حاضر در آن جلسه به ناگهان قطع شد و شخصی بازوی مرا گرفت و گفت: « همراه ما بیا » .

دستی دیگر، بازوی دیگرم را گرفت و مرا از مسیری عبور دادند که چنانچه با تماس پاهای برهنه ام قادر به تشخیص آن بودم، به نظر از جنس فلزی ساخته شده بود. نابینایان معمولا قادرند حس ششم خود را تا میزانی بالا، تقویت کرده و پرورش دهند. من احساس می کردم که سرگرم عبور از نوعی تونل فلزی هستم. هر چند تصور چنین امری، برایم بی اندازه دشوار می نمود. »

پیرمرد دست از صحبت کشید. انگار مایل بود آن تجربه فراموش نشدنی را روی دیوارها یا پرده های حافظه ذهنیش ساطع کرده و پخش کند. سپس گفت: « ما به سرعت به محلی وسیع رسیدیم. من این امر را به دلیل تفاوتی که در انعکاس صداها پدید آمده بود، حس کرده و دریافتم. در برابر من، چیزی فلزی لغزید و یکی از راهنمایانم با لحنی سراپا آکنده از احترام با شخصی به گفت و گو پرداخت. شخصی که ظاهرا دارای پست و مقامی به مراتب بالاتر از مقام راهنمای من بود. من کوچکترین وسیله ای نداشتم تا بفهمم چه اتفاقی بین آن دو رخ می دهد و چه صحبت هایی میان آن دو رد وبدل می شود، زیرا صحبت آنان به زبانی ناشناخته ادامه داشت. زبانی که آنها با آن تکلم می کردند، بسیار عجیب بود و انگار آمیزه ای از صدای جیک جیک و چه چه و سوت بود. برای اجرای کاری که ظاهرا نوعی فرمان بود، مرا به جلو هل دادند و آن شیء فلزی در پشت سر من لغزید و با صدای خفه، آهسته بسته شد. من هنوز در وضعیت ایستاده بودم و نگاه شخصی را که با اصرار به من خیره شده بود، در وجودم حس می کردم. صدای خش خش لباسی به گوش رسید و صدای لغزیدن چیزی که تصور کردم باید مانند همان وسیله ای باشد که مرا به زور روی آن نشانده بودند، به گوش رسید، سپس دستی ظریف و استخوانی دست راست مرا گرفت و به جلو آورد. »

گوشه نشین پیر لحظه ای ساکت شد و خنده ای زیر لبی کرد: « آیا قادری احساسات مرا در آن لحظه، تصور کنی ؟ من در حال تجربه کردن واقعه ای بودم که بیشتر در قلمرو معجزات شگفت انگیز وجود دارد. من حتی نمی دانستم با چه کسی رویارو هستم و لازم بود که خود را تحت اختیار کامل راهنمایانم قرار دهم. سرانجام شخصی، به زبان خودم، با من شروع به صحبت کرد و گفت: « این جا بنشین » مرا با ملایمت به پایین فشار دادند. سپس، آن « نشیمن گاه » یا دست کم چیزی که مثل آن عمل می کرد، مرا در خود جای داد و بعضی از قسمت های بدنم که را که با چنین کارهایی هرگز آشنایی نداشت، نگه داشت. در پهلوهایم، نوعی بازوهای دراز یا چوبدستی هایی قرار داشت که در جهت نگه داشتن بدن شخصی که در آن بستر عجیب و نرم قرار می گرفت ساخته شده بود تا اگر شخص احیانا به خواب می رفت، آن چوبدست ها او را از افتادن باز می داشتند. شخصی که در مقابل من حضور داشت، ظاهرا از واکنش های من سرگرم شده بود، این دست کم چیزی است که من تصور می کردم زیرا او دائما سعی داشت از بروز خنده هایش جلو گیری کند. این حقیقت دارد که بسیاری از مردم، از مشاهده بدبختی های اشخاصی که از نعمت بینایی محرومند، احساس تفریح می کنند و اوضاع را مایه خنده و سرگرمی می پندارند. صدایی که در برابرم قرار داشت به من گفت: « احساس غریبی می کنی و می ترسی. »

او این جمله را به صورت نوعی جمله اخباری بیان کرده بود. جمله ای که بسیار کمتر از حقیقت بود ! آن صدا افزود: « از هیچ چیز نترس زیرا درد و آزاری تجربه نخواهی کرد. آزمایشات ما نشان داده است که تو دارای حافظه ای بسیار استثنایی و خارق العاده هستی. بنابراین قصد داریم اطلاعاتی به تو ارائه دهیم که تو هرگز از یاد نخواهی برد و بعدها، باید به شخصی منتقل کنی که بر سر راهت قرار خواهد گرفت. »

با وجود آن سخنان زیبا و تسکین بخش، آن کارها تماما به نظرم اسرارآمیز و نگران کننده می رسید. من حرفی نمی زدم و فقط به این اکتفا می کردم که آرام بمانم و منتظر بقیه اظهارات آن شخص باشم. مخاطب من دوباره به حرف آمد و گفت: « تو ضمنا خواهی دید به چه دلیل ارابه هایی از آتش، از آسمان بی کران عبور می کنند. چیزی که همیشه باعث ترس و وحشت تو می شده است. »

من با ترس و لرز فریاد زدم: « عالیجناب بزرگوار ! شما از واژه « دیدن » استفاده کردید، حال آنکه چشم های مرا از حدقه درآورده اند. من کور هستم و در نابینایی مطلق به سر می برم ! »

ظاهرا مخاطب من به سختی قادر شد بر کم حوصلگی خود مسلط شود، سپس پاسخی نسبتا خشک و تند داد: « هر آنچه لازم باشد درباره تو می دانیم. حتی بسیار بیشتر از آنچه که تو درباره خودت می دانی. چشم های تو را از حدقه درآورده اند، اما عصب بینایی توهنوز هم بر سر جایش است و ما با کمک علم و دانشمان، می توانیم عصب بینایی تو را به گونه ای به کار اندازیم به طوری که تو قادر به دیدن هر آنچه که ما می خواهیم باشی.»

پرسیدم: « آیا این به آن معنا است که من قوه بیناییم را برای همیشه به دست خواهم آورد ؟ »

صدا پاسخ داد: « خیر. امکان این اصلا نیست. ما برای مقاصد مشخصی از تو استفاده می کنیم. چنانچه بینایی ات را برای همیشه به تو باز گردانیم، این به آن معنا است که ناچار خواهیم شد تو را با دستگاهی پیشرفته از لحاظ علمی، در این جهان رها سازیم، حال آنکه قلمرو علمی شما فعلا پیشرفت چشمگیری نداشته است بنابراین مجاز نیستیم این کار را انجام دهیم. اکنون، بهتر است بیش از این حرف نزنیم. قصد دارم دستیارانم را صدا بزنم. »

کمی بعد، صدای در زدن احترام آمیزی را شنیدم، سپس صدای لغزیدن همان صفحه فلزی به گوشم رسید. گفت و گویی درگرفت و کاملا بدیهی بود که دو نفر وارد آن اتاق شده بودند. احساس کردم صندلیم به حرکت افتاد و کوشیدم از جایم برخیزم. اما در کمال تعجب و وحشت فهمیدم که هر حرکتی برایم غیر ممکن است. من اصلا قادر به تکان خوردن نبودم. حتی قادر به جنباندن انگشت دستم هم نمی شدم. من که کاملا به هوش بودم، احساس کردم مرا در همان صندلی عجیب به راه انداختند. آن صندلی، به گونه ای بسیار راحت و عجیب، در هر مسیری که می خواستند، به راه می افتاد. ما در امتداد راهروها، به حرکت پرداختیم و صداها به گونه ای بسیار عجیب بازتاب داشتند. سرانجام، صندلی من، چرخی تند و سریع زد و بوهایی بسیار عجیب و وصف ناپذیر، به مشامم رسید. دستوری آرام و موقر، ما را از حرکت متوقف ساخت در حالیکه دستهایی پاها و بازوهای مرا گرفتند. مرا بی هیچ کوشش و زحمتی، بلند کردند، سپس دوباره مرا خواباندند ؛ من خیلی نگران و مضطرب بودم، البته باید اقرار کنم استفاده از واژه مضطرب، برای توصیف حالت روحیم اصلا مناسب نیست و خیلی بیشتر از این مضطرب و وحشتزده بودم. هنگامی که بازوی راستم را محکم با نواری بستند، احساس ترس و تشویشم افزایش یافت. درست بالای آرنجم را بسته بودند. فشار خونم چنان بالا رفت که احساس کردم بازویم متورم شد. چیزی مانند سوزن، در ساق پای چپم فرو رفت. سپس دستخوش احساسی خارق العاده شدم. درست مانند این بود که چیزی در داخل بدنم فرو کرده بودند. دستور دیگری صادر شد و تماس دو صفحه سرد را روی شقیقه هایم احساس کردم. صدایی مانند وزوز زنبور در دوردست به گوشم رسید . سپس احساس کردم که دارم به تدریج بیهوش می شوم.

به نظر می رسید برقی مشتعل از برابر دیدگانم می گذشت. رگه هایی به رنگ های سبز و سرخ و بنفش و خلاصه از هر رنگی از مقابل دیدگانم عبور می کرد. سپس شروع به فریاد کشیدن نمودم. از آنجا که نابینا بودم، بنابراین می بایست در سرزمین شیاطین حضور داشته باشم و این اشخاصی که در کنارم حضور داشتند، قائدتا برای آزار و شکنجه مجدد من آمده بودند. ناگهان دردی شدید احساس کردم. دردی که در واقعیت امر، هیچ چیز مگر فرو رفتن نوک یک سوزن به تنم نبود. سپس ترس و وحشتم از میان رفت. در حقیقت دیگر به هیچ چیز و هیچکس اهمیتی نمی دادم ! به زبان خودم، با من شروع به صحبت کردند: « از چیزی نترس. ما قصد نداریم کوچکترین آزاری به تو برسانیم. ما فقط قصد داریم دستگاه های علمی مان را به گونه ای تنظیم کنیم که تو بتوانی قادر به دیدن شوی. اکنون کدام رنگ را می توانی ببینی ؟ » در مدتی که پاسخ می دادم و می گفتم که مثلا سرگرم دیدن رنگ سرخ یا سبز یا رنگ دیگری هستم، ترس و وحشتم تا اندازه ای از بین رفت. سپس فریادی از تعجب کشیدم.

من قادر به دیدن بودم ! اما آنچه که در برابر دیدگانم قرار داشت به قدری عجیب بود که به زحمت قادر به درک وقایع و مناظر اطرافم بودم.

چگونه می توانم آنچه را که توصیف ناپذیر است، وصف کنم ؟ چگونه می توانم مبادرت به توضیح دادن چیزهایی کنم که در فرهنگ لغات شنونده ام، کلماتی مناسب برای وصف آن وجود ندارد ؟ هیچ اندیشه و فرایافتی که بتواند با وضعیت آن زمان، مطابقت و هماهنگی داشته باشد، دردست نیست. اینجا، در سرزمین تبت، ما از واژه ها و جملاتی کافی برخورداریم که برای وصف خدایان و شیاطین است. با این وصف، هنگامی که مجبور باشیم از کارها و اعمال خدایان یا شیاطین – مهم نیست کدامیک از آنها ! – سخن بگوییم و درصدد توصیف و مطابقت آن کارها با وضعیت معمولی خود برآییم، چه کاری از دست ما بینوایان ساخته است ؟ چه می توان گفت ؟ چه چیز را می توان توصیف کرد ؟ تنها چیزی که می توانم بگویم این است که من قادر به دیدن بودم، اما بینایی من در داخل کالبدم نبود، زیرا که قادر به دیدن خود نیز می شدم. تجربه ای که در حال آزمایش کردن آن بودم، به راستی عجیب بود و خلق آدمی را تنگ می کرد. تجربه ای که دیگر هرگز مایل نیستم برای یک بار دیگر، آزمایش کنم. اما اجازه بده، ماجرا را به ترتیب برایت بازگو کنم.

یکی از صداها از من خواسته بود بگویم در چه هنگام رنگ سرخ، سبز وخلاصه رنگهای دیگر را می بینم. کمی بعد از این آزمایش بود که با این تجربه رو به رو شدم و آن برق خارق العاده و بی نظیر سفید رنگ را مشاهده کردم و دریافتم که در حال تماشای صحنه ای کاملا عجیب و بیگانه تا آن زمان برای ذهنم بوده ام. من در جایی در وضعیت نسبتا درازکش بودم ؛ به این شکل هم نیمی خوابیده و نیمی نشسته بودم و در جایی حضور داشتم که انگار نوعی سکوی فلزی بود. این سکوی فلزی به وسیله ستونی واحد، نگه داشته می شد و برای لحظه ای کوتاه، من سراسر آکنده از احساس ترس و وحشت شدم زیرا هر لحظه بیم آن می رفت که آن دستگاه لغزیده و واژگون شود… در حالیکه من نیز روی آن قرار داشتم. فضای کلی اطراف، حکایت از مکانی بسیار پاکیزه و مرتب و تمیز می کرد، به طوری که باید اعتراف کنم هرگز چیزی شبیه به آن را در هیچ کجا ندیده بودم. دیوارها، که با نوعی مواد درخشان درست شده بودند، دارای شفافیت و وضوحی باور نکردنی بودند و رنگی مایل به سبز داشتند که بسیار آرامبخش و بسیار مطبوع بود، در بسیاری از قسمت های این اتاق عجیب که به راستی وسیع و بزرگ بود، دستگاهها و وسایل عظیم و بزرگی دیده می شد که من به راستی قادر به توصیف آنها نیستم زیرا واژه های مناسبی برای بازگو کردن حالت عجیب آنها در اختیار ندارم.

در آن اتاق اشخاصی حضور داشتند. آه ! دیدن آنان، مرا بی اندازه به حیرت و شگفتی انداخت ! حالت ترس و شوک عصبی ای که عارضم شد، در وجودم غوغایی به پا کرد به طوری که آشکارا به فریاد کشیدن پرداختم و دچار هذیان گویی شدم. با خودم گفتم شاید تمام این چیزها، هیچ چیز مگرنوعی درهم ریختگی کاذب نیست که به خاطر بینایی مصنوعی که به دست آورده ام، پدید آمده است و یکی از عوارض بد این بینایی بازیافته به شمار می رود. مردی در کنار دستگاهی ایستاده بود. حدس زدم دو برابر قد و قامت بلندترین ماموران انتظامی درشت هیکل ما را داشت. به نظرم نزدیک به سه متر و پنجاه قد داشت. او سری به راستی حیرت انگیز داشت. درست مانند کله قند، مخروطی شکل بود. سرش به گونه ای بود که مغزش درست مانند نوک تخم مرغ به مخروطی منتهی می شد. او کاملا طاس و به راستی عظیم الجثه بود. به نظر می رسید لباسی مایل به سبز داشت. ضمنا باید این نکته را هم بگویم که همه حاضران در آن اتاق ظاهرا پوشیده از پارچه ای به رنگ سبز بودند که از گردن تا ساق پاهایشان دراز بود. چیزی که به نظرم خارق العاده می رسید این بود که این پوشش، بازوها را تا مچ دستها پوشیده نگه می داشت. من از دیدن دستهایشان اکراه داشتم و می ترسیدم که پوستی خارج از معمول ببینم. در حالیکه با کمک چشم های مصنوعی به تماشای حاضران در اتاق، یکی پس از دیگری می پرداختم، متوجه شدم که همه آنان چیزی عجیب در دستها داشتند و از خود پرسیدم که هدف و انگیزه آنان از این کار چه بود و آیا دارای معنایی مذهبی بود ؟ سپس با خود فکر کردم که شاید این موجودات عجیب تصور می کردند من موجودی کثیف هستم و می ترسیدند مبادا از تماس با من، آلوده بشوند.

نگاهم از آن مردغول پیکر گذشت. چنانچه از قد و شکل و هیکلشان می توانستم حدس بزنم، دو تن از آن موجودات، ظاهرا از جنس مونث بودند. یکی از زنها دارای گیسوانی بسیار تیره و دیگری دارای گیسوانی بسیار روشن بود. یکی از آنان دارای گیسوانی زبر و مجعد، و دیگری دارای نوعی گیسوان سفید و صاف بود. آشنایی و شناخت من از زنها بسیار محدود است، بنابراین زیاد قصد ندارم از این مقوله سخن بگویم و توضیحاتی ارائه دهم، مطمئنم که برای تو نیز نباید حائز اهمیت باشد.

آن دو زن مرا نگاه می کردند و یکی از آنان دستش را به نقطه ای پیش برد که هنوز توجه مرا جلب نکرده بود. در آن قسمت، چیزی براستی خارق العاده دیدم ؛ کوتوله ای دیدم که دارای بدنی بسیار بسیار کوچک و ریز بود. موجودی که دارای بدن طفلی پنج ساله بود. اما سرش… ! آه ! چه سری…! عظیم بود ! استخوان مغز سرش عظیم، و او نیز تاس بود. حتی یک تار مو روی سرش دیده نمی شد ! چانه اش کوچک، باور کن بسیار کوچک بود ؛ و دهانش شباهتی به دهان ما انسانهای زمینی نداشت، بلکه بیشتر سوراخی بود که شکل مثلثی داشت.

بینی اش زیاد مشخص نبود. بیشتر شبیه یک برجستگی نامحسوس بود تا یک برآمدگی مشخص. ظاهرا او مهمترین شخصیت در بین آن موجودات بود و از مقام و رتبه ای بالا بهره مند بود زیرا دیگران با نوعی احترام و تواضع به او خیره شده بودند.

اما آن زن دوباره دستش را به حرکت درآورد و صدای شخصی که تا پیش از آن لحظه هنوز ندیده بودم، به زبان خودم خطاب به من کرد و گفت: « مقابل خود را نگاه کن. آیا میتوانی خودت را ببینی ؟ » پس از این پرسش، شخصی که با من سخن می گفت، در مقابل میدان دید من قرار گرفت. به نظر می رسید انسانی کاملا معمولی بود. باید بگویم با آن نوع لباسی که پوشیده بود، می توانست به عنوان یک بازرگان یا حتی یک تاجر هندی معرفی شود. بنابراین می توانی درک کنی که ظاهرش تا چه اندازه طبیعی بود. او به جلو آمد و با انگشتش ماده ای بسیار براق نشانم داد. من آن را تماشا کردم، و یا دست کم اینطور تصور می کردم زیرا دید من، خارج از کالبدم قرار داشت. من چشم هایی نداشتم، بنابراین او آن چیزی را که به جای من عمل دیدن را انجام می داد، کجا قرار داده بود ؟ به این ترتیب من روی میزی کوچک که به آن میز عجیب فلزی متصل بود و روی آن، خود من دراز کشیده بودم، نوعی جعبه مشاهده کردم. داشتم از خود می پرسیدم چگونه قادر به دیدن آن چیز هستم ؟ زیرا آن چیز، همان وسیله ای بود که با کمک آن قادر به دیدن اطرافم بودم که ناگهان متوجه شدم آن شیء فلزی، آن چیز براق، نوعی نورافکن است. موجودی که بیش از سایرین به نظرم از حالتی معمولی و انسانی برخوردار بود، آن آلت بازتاب را تا اندازه ای تغییر جا داد و زاویه اش را عوض کرد و من شروع به فریاد زدن کردم. احساس ناراحتی و وحشت می کردم زیرا خود را دراز کشیده بر روی میز دراز می دیدم. تا پیش از آن که چشمهایم را از حدقه درآورده باشند، گهگاه تصویر خود را در آبهای راکد دیده بودم، و به همین دلیل بود که موفق به شناختن خود شدم. گهگاه، با رفتن به لب آب برای فرونشاندن عطشم، خود را در آب مشاهده کرده بودم، اما آنجا، در آن سطح منعکس کننده، من چیزی مگر بدنی بسیار لاغر و نحیف که تقریبا آماده بود جان به جان آفرین تسلیم کند، نمی دیدم. من بازو بندی در یکی از بازوهایم حمل می کردم و مچ بندی هم در ساق پایم. لوله های عجیبی از این وسایل بیرون می آمد و به شعبه های گوناگون تقسیم می شد و به جاهایی که من از آنها اطلاع نداشتم منتهی می شد. سپس متوجه شدم که لوله ای شفاف از یکی از سوراخ های بینی ام بیرون می آمد و به نوعی بطری شفاف متصل بود که آن نیز به میله ای فلزی اتصال داشت و در نزدیک من قرار داشت.

اما چه سر و شکلی داشتم ! چه سری ! حتی حالا، با یادآوری آن خاطرات به سختی می توانم آرام و خونسرد باقی بمانم. درست در بالای پیشانیم، یک سری قطعات فلزی بیرون می زد. از این وسایل، چیزهایی بیرون می آمد که به نظرم انتهای بندهایی بودند که اکثر آنها به همان جعبه ای متصل می شد که من قبلا روی آن سکوی فلزی کوچک مشاهده کردم و در کنارم قرار داشت. تصور کردم که بایستی قاعدتا امتداد عصب بینایی من باشد که به این جعبه منتهی می شد. با این وجود با نوعی نفرت و انزجار رو به افزایش، خود را برانداز می کردم و آماده بودم که این وسایل را از خودم جدا ساخته و پاره کنم که ناگهان پی بردم هنوز هم بی حرکت هستم و کوچکترین تکانی از هیچ یک از اعضای بدنم ایجاد نمی شود. من حتی قادر به تکان دادن و جنباندن انگشتم هم نبودم. من ناچار بودم در همان وضعیت درازکش باقی بمانم و شاهد ماجرای عجیبی باشم که داشت بر سرم می آمد. موجودی که به یک انسان معمولی شباهت داشت، دستش را دراز کرد و آنرا به سمت همان جعبه سیاه پیش برد. چنانچه مرا بی حرکت نساخته بودند، بطور حتم به طرز خشونت آمیزی، از جا می جهیدم. در واقع این احساس به من دست می داد که او داشت انگشتانش را به چشمهایم فرو می کرد، بس که این تصور کامل ودقیق بود. با این وجود، او فقط به این اکتفا کرد که جعبه مزبور را تا اندازه ای تغییر جا دهد، به همان نسبت نیز میدان دید من تغییر یافت. من موفق شدم پشت آن سکوی فلزی را ببینم که رویش دراز کشیده بودم و متوجه حضور دو موجود دیگر شدم. آنها نیز ظاهری نسبتا معمولی داشتند. یکی از آنها سفیدپوست بود، در حالیکه دیگری زردپوست بود. درست به زردی پوست مغولها. آنها فقط ایستاده و بدون آن که مژه برهم زنند مرا تماشا می کردند. آنها کوچکترین توجهی به من نداشتند. در واقع، طوری بنظر میرسید که انگار از کل این ماجرا احساس بی حوصلگی و کسالت می کردند. بخاطر می آورم که در آن لحظات با خود اندیشیدم چنانچه آنان نیز مانند من، از چنین تجربیات دشواری گذشته و اکنون به جای من حضور داشتند، بطور حتم احساس کسالت نمی کردند و با نگاهی عاقل اندر سفیه با کل قضایا برخورد نمی کردند. آن صدا دوباره به سخن درآمد: « خوب است. این دید تو برای مدت کوتاهی از زمان خواهد بود. تو با کمک این لوله ها، تغذیه خواهی شد، در حالیکه لوله هایی دیگر عمل تخلیه آشغال های بدنت و برخی از فعالیت های بدنی ات را به جای تو انجام خواهند داد. در حال حاضر، تو اجازه نداری از جایت حرکت کنی، زیرا ما می ترسیم که چنانچه به تو اجازه و امکان حرکت بدهیم، در یک لحظه بی توجهی و یا در هنگام هذیان گویی، خودت را مجروح سازی. بنابراین بخاطر آن که گزندی به تو نرسد، و برای حمایت از جسمت، تو را بی حرکت نگه می داریم. اما از چیزی نترس هیچ آزاری به تو نخواهد رسید. هنگامی که کارمان به پایان برسد، ما تو را به قسمت دیگری از سرزمین تبت خواهیم فرستاد. از سلامتی بهتری بهره مند خواهی شد، به فردی طبیعی مبدل خواهی شد. فقط با این تفاوت که باز هم از قوه بینایی محروم خواهی بود. بطور حتم درک می کنی امکان این که دائما چنین جعبه ای را با خود حمل کنی، برایت غیر ممکن است… »

او با گفتن این حرف، لبخندی محسوس زد، سپس از برابر « دیدگان » من دور شد.

اشخاص زیادی در حال رفت و آمد و انجام دادن انواع کارهای گوناگون بودند، یک سری چیزهای گرد و مدور دیده می شد که بسیار عجیب بوده و به پنجره هایی کوچک شباهت داشتند که پوشیده از شیشه ای از بهترین کیفیت مرغوب بودند. با این حال، به نظر می رسید که هیچ چیز مهمی در پشت آن شیشه ها وجود نداشت، مگر سوزنی کوچک که دائما در حال تکان خوردن بود و به سمت علائمی عجیب و ناشناخته می رفت. این چیزها کوچکترین معنا و مفهومی برای من نداشت. نگاهی کلی به اطراف انداختم، اما به قدری از مشاهده صحنه های اطراف به حیرت افتاده بودم که تصمیم گرفتم تمام این چیزها را به امان خدا رها کرده و آنها را در بخشی از ذهنم طبقه بندی کنم که ماورای قابلیت های درک و آگاهی من بود.

زمان سپری شد. من همچنان در وضعیت درازکش بسر می بردم و نه احساس خستگی می کردم نه سلامتی. در نوعی حالت ترانس به سر می بردم، یعنی علنا فاقد احساس بودم. چیزی که بدیهی و آشکار بود، این بود که دیگر رنج نمی کشیدم و دردی نداشتم و نگرانیها و ترسهایم کاهش یافته بودند. ناگهان احساس کردم که دستخوش تغییراتی بسیار ظریف و نامحسوس در تبادلات شیمیایی بدنم شده ام و ناگهان، در محدوده میدان دیدم که با کمک آن جعبه سیاهرنگ میسر می شد، شخصی را مشاهده کردم که یک سری لوله های متفاوتی را می چرخاند که از یکسری بطری های شیشه ای دیگر که با ستونی فلزی نگهداری می شد، بیرون می آمد. در حالیکه این شخص این برآمدگیها را می چرخاند، همان چیزهای کوچکی که در پشت آن پنجره های کوچک شیشه ای قرار داشتند، شروع به تکان خوردن به اشکال گوناگون کردند. کوتاه قامت ترین مرد حاضر در اتاق، همان موجودی که به عنوان کوتوله معرفی کردم و ظاهرا رئیس تمام آن موجودات به شمار می رفت، شروع به گفتن مطلبی کرد. سپس شخصی که به زبان من سخن می گفت، در میدان دید من ظاهر شد. او گفت که اکنون قصد داشتند مرا برای مدتی به خواب ببرند تا آنکه خستگی از جسمم بیرون برود. او اضافه کرد که پس از استراحت لازم و پس از آنکه به قدر کافی بنیه گرفتم و غذا به بدنم وارد شد، قصد داشتند آنچه را که باید به من نشان می دادند، نشانم دهند.

به محض آنکه دست از سخن گفتن برداشت، من نیز از هوش رفتم. درست مثل این بود که آنها قادر بودند این قابلیت مرا مختل کنند. مدتها بعد، پی بردم که آنان براستی از چنین قابلیتی برخوردار بودند زیرا دستگاهی داشتند که با کمک آن می توانستند بدون ایجاد کوچکترین درد و ناراحتی، انسان را به حالت بیهوشی سوق دهند و این عمل را با یک حرکت ساده انگشت انجام دهند.

من چه مدت در خواب بسر بردم ؟ چند وقت در حالت بیهوشی بودم ؟ هیچ وسیله ای برای دانستن این نکات در اختیار ندارم. شاید یک ساعت، شاید یک روز. اما درست به همان حالت ناگهانی و سریعی که به خواب رفته بودم، از خواب بیدار شدم. یک لحظه بیهوش بودم و لحظه ای بعد، در هوش و حواس کامل و دقیق به سر می بردم. « چشم های » تازه ام ، کار نمیکردند و این باعث تاسف من شد. من درست مانند سابق کور و نابینا بودم. صداهای عجیبی به گوشم می رسید. صدای برخورد چیزی فلزی، صدای برخورد شیشه و سپس قدمهای پایی که به سرعت دور می شدند. من صدای لغزش فلزی در را شنیدم و برای لحظه ای چند، همه جا آرام و بیصدا شد. در حالی که هنوز هم دراز کشیده بودم، با یادآوری آن وقایع خارق العاده که تا آن اندازه زندگیم را دگرگون ساخته بودند، به حیرت و شگفتی افتادم. از رویاها و اندیشه هایم درست در لحظه ای بیرون آورده شدم که کم کم پنجه های ترس و نگرانی، با زمزمه ای خفه شروع به جان گرفتن در وجودم کرده بودند.

صدای قدم های دو پایی را شنیدم. صداهایی خشک و مقطع که با زمزمه ای دوردست همراهی می شد. آن صدا شدت گرفت و وارد اتاقم شد. صدای لغزش فلزی، برای باری دیگر به گوشم رسید و آن دو شخص که هر دو زن بودند – دست کم این چیزی است که من نتیجه گرفتم – با دنبال کردن گفت و گویشان با لحنی تیز و مقطع، به سمت من آمدند. آنها همزمان صحبت می کردند. به هر حال این چیزی بود که من تصور می کردم، میشنوم. آنها ساکت شدند. یکی از آنان در سمت راست من و دیگری در سمت چپ من و من در اوج خجلت و شرمساری احساس کردم که آنها تنها پوشش تنم را از رویم عقب کشیدند. هیچ کاری از دستم ساخته نبود. من بی حرکت، زندانی و ناتوان همچنان درازکش باقی ماندم و تحت اختیار آن زنانقرار گرفتم. آن هم من ! راهبی بی تجربه که هیچ شناختی از زنها نداشت و باید اقرار کنم از حضور در کنار این موجودات ( زمینی یا غیرزمینی ) کاملا وحشت داشتم ! »

زاهد دست از سخن گفتن برداشت. راهب جوان او را نگاه کرد، در حالیکه از وضعیت خجالت آور و وحشتناک یک چنین واقعه ای که در ذهن مجسم می کرد، به وحشت می افتاد. در حالیکه راهب پیر سرگرم مرور خاطرات گذشته، بویژه آن خاطره وحشتناک بود، راهب جوان می توانست قطرات درشت عرقی سرد را بر روی پوست کشیده شده و لاغر پیشانی اش مشاهده کند، پیرمرد با دستهای لرزان، کاسه اش را گرفت تا کمی آب بنوشد. پس از آنکه چند جرعه کوچک نوشید کاسه را با دقت پشت سرش نهاد و با صدایی مرتعش و سراسر آکنده از تردید افزود: « اما هنوز اصل ماجرا تمام نشده است و بدترین قسمت آن مانده است. آن زنها مرا به پهلو خواباندند و لوله ای را در قسمتی از بدنم فرو کردند که بخاطر رعایت حجب و حیا، از بازگو کردن نام آن پرهیز می کنم. احساس کردم مایعی وارد بدنم شد. سپس بدون کوچکترین تعارف و ملایمتی، مرا بلند کردند و ظرفی بسیار سرد زیر بدنم جای دادند. من باید در کمال تواضع از توصیف بعدی ممانعت کنم. چه اتفاقی که در برابر این دو موجود رخ نداد…! اما این کارها تازه مقدمه ای برای کارهای بعدی بودند… آنها سپس بدن برهنه مرا شستند. احساس می کردم گرمای تحمل ناپذیری تمام بدنم را در برگرفته و احساس خجلت و شرمساری عجیبی وجودم را آکنده ساخته بود. میله هایی فلزی به تنم وارد می شد، در حالیکه آن لوله ها را از سوراخ های بینی ام بیرون کشیدند تا آنها را با لوله های تازه جایگزین کنند. سپس پارچه ای روی من انداختند که از گردن تا پاهایم را می پوشاند. اما علیرغم این عملیات، آن زنها هنوز کارشان را با من به اتمام نرسانده بودند. دردی شدید در موهای خود احساس کردم. درست مثل این بود که تارهای مویم را کنده باشند. چند اتفاق توضیح ناپذیر بر سرم آمد تا آن که سرانجام مایعی ناراحت کننده و بسیار چسبنده بر روی سرم مالیدند. در طول این مدت، آن زنهای عجیب مشغول پر حرفی و خنده بودند و انگار شیاطین عالم، مغزهای آنان را خورده بودند !

پس از گذشت مدت زمانی نسبتا زیاد، صدای لغزش در فلزی دوباره به گوش رسید. صدای قدمهای پایی سنگین شنیده شد. صدای گفت و گوی زنها خاموش شد. صدایی که به آن عادت کرده بودم و با من صحبت می کرد، با این جمله از من احوال پرسی کرد « حالت الان چطور است ؟ »

من با اعتقادی راسخ پاسخ دادم: « تا به این زمان، این قدر بد نبوده ام. این زنها مرا کاملا برهنه ساختند و با شیوه ای اهانت آمیز با من رفتار کردند بطوری که امکان سخن گفتن از آن هم نیست ! » ظاهرا آن صدا با شنیدن سخنان من، به شدت سرگرم شده بود. در واقع باید اقرار کنم که او شروع کرد به خندیدن با صدایی بلند. کاری که اصلا باعث آرامش من و تسکین ناراحتیم نشد.

او گفت: « ما ناچار بودیم تو را بشوییم. لازم بود که بدنت را از کثافاتش تخلیه کنیم و به همان شیوه تو را تغذیه کنیم. سپس لازم بود تمام لوله ها و الکترودها و وسایل پزشکی مادی را با وسایل استرلیزه شده تعویض کنیم. ضمنا ناچار بودیم شکاف ها و بریدگی های روی مغز سرت را معاینه کنیم و پانسمانهایت را عوض کنیم. هنگامی که ما را ترک کنی، فقط آثار زخمی بسیار ناچیز بر بدنت باقی خواهد ماند. »

راهب پیر به سمت راهب جوان خم شد و گفت: « اینجا را نگاه کن ! بالای سرم را می گویم ! پنج اثر زخم وجود دارد. » راهب جوان بلند شد و با علاقه و کنجکاوی زیادی به تماشای مغز سر آن استاد بزرگوار پرداخت. آری. آن آثار به راستی وجود داشتند. هر کدام از آنها حدودا دو بند انگشت طول داشتند و به شکل فرورفتگی هایی سطحی به رنگ صورتی نمایان می شدند. مرد جوان با خود اندیشید که تحمل چنین دردها و شکنجه هایی در زیر دست موجوداتی – آنهم زن ! چقدر سخت و وحشتناک بود. او بی اراده، لرزشی در بدنش احساس کرد و به سرعت نشست.

مثل آن بود که بیم داشت شخصی از پشت سر به او حمله کند.

راهب پیر ادامه داد: « من با شنیدن چنین سخنان زیبایی، احساس آرامش و اطمینان خاطر پیدا نکردم، بلکه از مخاطب خود سوال کردم به چه دلیل آن زنها با این شیوه از معصومیت من سواستفاده کرده و چرا چنین کارهایی که بقول خود او، برای حفظ سلامتی و بقای من لازم بوده است، بوسیله مردها، روی من صورت نگرفته بود ؟

رباینده من – زیرا او را فقط به این شکل می دیدم – دوباره شروع به خندیدن کرد و گفت: « دوست عزیز و گرامی، تا این اندازه خجالتی نباش. برهنگی بدنت، به تنهایی، هیچ معنا و مفهومی برای این زنان ندارد. کالبد جسمانی همان معبد باطن رفیع است و به همین دلیل، از ماهیتی پاک و معصوم برخوردار است. و اما درباره زنهایی که به کار تو رسیدگی می کردند، باید بگویم که آنها فقط وظیفه شان را انجام می دادند، آنها پرستارهایی هستند که برای انجام دادن چنین کارهایی تمرین دیده اند. »

پرسیدم: « پس چرا اجازه حرکت به من نمی دهید ؟ ضمنا چرا اجازه دیدن ندارم ؟ این کار نوعی شکنجه است ! »

او پاسخ داد: « تو نمیتوانی تکان بخوری زیرا ممکن است الکترودهایی را که به تو وصل کرده ایم، از بدنت پاره کنی و خود را مجروح سازی و یا دستگاه ها و وسایل ما را خراب کنی. ما نمی خواهیم به تو اجازه دهیم بیش از حد لزوم به بینایی جدیدت عادت کنی زیرا هنگامی که این مکان را ترک کنی و به وضعیت سابقت بازگردی، دوباره کور و نابینا خواهی بود و چنانچه تو در اینجا از امکان دیدن مصنوعیت بیش از میزان لازم استفاده کنی، قابلیت های ذاتی وجودت را که در اشخاص نابینا بیش از حد معمول پرورش پیدا می کنند، به دست فراموشی خواهی سپرد و قادر به هیچ کاری نخواهی بود. این کار به راستی نوعی شکنجه خواهد بود، زیرا بعدا دوباره ناتوان و ضعیف خواهی بود. تو اینجا برای تفریح و سرگرمی حضور نداری، بلکه برای شنیدن، دیدن و مبدل شدن به وارثی که حافظ دانشی والا برای شخصی دیگر است، در این مکان هستی. این شخص روزی بر سر راهت سبز خواهد شد و به نوبه خویش باید تمام این اطلاعات را در حافظه خود جا دهد. این دانش، طبیعتا می بایست در کتابها نگهداری می شد، اما ما بیم داریم که نکند به گونه ای شود که انسانهای بی توجه به همه چیز، تصمیم به خواندن هر کتابی بگیرند و بخواهند هر نوشته مقدسی را از آن خود سازند. روزی خواهد آمد که دانش و علم و اطلاعاتی که تو در ذهنت به خاطر خواهی سپرد و به شخص دیگری منتقل خواهی کرد، به صورت ضبط شده باقی خواهد ماند. در حال حاضر، این را در خاطر نگه دار که تو اینجا هستی تا بنا به اهداف و مقاصد و برنامه های ما عمل کنی، نه اهداف و برنامه های خودت. »

در داخل غار، همه چیز ساکت و خاموش بود. زاهد پیر لحظه ای مکث کرد و سپس گفت: « خب دیگر، اجازه بده کمی توقف کنم. باید برای مدتی استراحت کنم. تو باید به دنبال آب بروی و غار را تمیز کنی. ضمنا لازم است جو را نیز بکوبی. »

راهب جوان پرسید: « آیا باید قبل از هر کار، اتاق شما را پاک کنم ای استاد بزرگوار ؟ »

پیرمرد گفت: « خیر، من خودم اتاقم را پس از استراحتم پاک خواهم کرد. فقط لازم است کمی ماسه نرم برایم بیاوری و آن را همین جا بگذاری. »

او با لحن متفکر و اندوهگین گفت: « پس از بیش از هشتاد سال که از عمر من می گذرد و هیچ چیز جز تسامپا نخورده ام، اکنون نیاز عجیبی در خود احساس می کنم و انگار میل دارم خوراکی با طعمی دیگر بچشم، حتی شده برای یک مرتبه، … آنهم پیش از آنکه جان به جان آفرین تسلیم کنم و به جایی بروم که دیگر نیازی به خوراک و غذا نخواهد بود… » پیرمرد در شکافی که در جداره سنگی دیوار غار ایجاد شده بود، شروع به جستجویی بیهوده کرد و پس از آن که سرش را تکان داد افزود: « بدیهی است که خوردن خوراکی غیر معمول، باعث خواهد شد تا خیلی سریعتر به مرگ نزدیک شوم. »او پس از گفتن این حرف، با زحمت خود را به قسمتی از غار کشاند که در آن اقامت داشت و راهب جوان هنوز به آن قدم ننهاده بود.

راهب جوان در مدخل غار، شاخه پر برگی برداشت و تصمیم گرفت با شور و فعالیت هر چه تمامتر شروع به نظافت خاک رس داخل غار کند که بعنوان راهروی ورودی آنجا بشمار می رفت. پس از آنکه گرد و خاک و اضافات روی زمین را در گوشه ای جمع آوری کرد، همه آن را به بیرون غار برد و خاکها را طوری صاف  و مرتب کرد تا مدخل ورودی، صاف و هموار و مسطح باشد و چیزی مزاحم رفت و آمد نگردد. او سپس با قیافه ای خسته و قدم هایی سنگین به سمت دریاچه رفت و با زحمت تمام شن و ماسه جمع کرد و در دامن لباسش ریخت و به کنار غار آورد. او لایه ای ماسه نرم و تمیز روی زمین پخش کرد و آن را با شاخه درخت هموار و مسطح کرد. پس از شش سفر رفت و برگشت به کنار دریاچه، او به قدر کافی شن نرم برای راحتی مرد زاهد جمع آوری کرده و وظیفه اش را به پایان رسانده بود.

در انتهای غار، صخره ای دیده می شد که سطح آن صاف و صیقل شده بود، و دارای نوعی فرورفتگی بود که احتمالا از سرازیر شدن آب در دورانهای بسیار دور گذشته بر روی آن حکایت می کرد. او دو مشت جو، در آن گودال ریخت، سنگ گرد و بزرگی که در آن نزدیکی دیده میشد، بطور حتم وسیله آرد کردن آن جو محسوب می شد. راهب جوان، با کمی زحمت آن سنگ را برداشت و از خود پرسید که مردی به لاغری و ناتوانی آن زاهد پیر که بدتر از همه کور و ضعیف از انواع محرومیت ها نیز بود، چگونه می توانسته است آن را در دست گرفته و با آن جو آسیاب کند ؟

با این وجود، هر چند جو کاملا بو داده شده بود، لیکن لازم بود حسابی آسیاب نیز بشود. او سنگ را با صدایی خفه روی صخره انداخت در حالیکه حرکتی نیمه چرخشی نیز با آن انجام می داد. دوباره سنگ را برداشت و دوباره روی جوها فشار آورد. او به اینکار یکنواختش ادامه داد و به آسیاب کردن جو پرداخت و سنگ را طوری می چرخاند که باعث له شدن کامل دانه های خرد شده گردد. او گهگاه، آرد نسبتا درشت را از آن شکاف بر می داشت و دانه هایی جدید اضافه می کرد. تاک ! تاک ! تاک ! سرانجام بازویش به درد آمد و با کمری دردناک، از مقدار جو آسیاب شده اش احساس رضایت کرد و دست از کار توانفرسا کشید. او گودال را تمیز کرد و سنگ مخصوص آسیاب را هم با همان ماسه نرم پاک کرد تا هر چه دانه اضافی باقی مانده بود، پاک شود و چیزی برجا نماند. سپس آرد را در جعبه ای قدیمی که برای همین منظور مورد استفاده قرار می گرفت ریخت و با قیافه ای خسته به سمت مدخل غار رفت.

خورشید در اواخر عصر، هنوز هم گرم و درخشان بود. راهب جوان روی صخره ای نشست و با انگشتی شروع به هم زدن تسامپای خود نمود. پرنده ای که روی شاخه درختی ایستاده بود، سرش را به یک سو خم کرده و با بی تفاوتی آشکاری سرگرم تماشای آن اوضاع بود. در روی سطح آرام و یکدست دریاچه، ماهی درشتی کوشید حشره ای را شکار کند و در این کار هم موفق شد. در همان نزدیکی، در کنار تنه درختی، حیوانی از طایفه جوندگان سرگرم کند و کاو زمین بود و هیچ توجهی به حضور راهب جوان در نزدیک خود نداشت. ابری در برابر خورشید قرار گرفت و از حرارت آن کاست. مرد جوان پس از این خنکی ناگهانی هوا، دچار لرز شد و به سرعت از جایش برخاست، کاسه اش را شست و آن را با ماسه نرم، تمیز کرد. پرنده نیز در هوا بال کشید و ترسان از آنجا رفت در حالیکه حیوان جونده نیز پشت تنه درخت پنهان شد و با نگاهی کنجکاو به تماشای آن وقایع پرداخت. راهب جوان، کاسه اش را در جیب ردایش کرد و با شتاب به داخل غار رفت.

زاهد پیر در داخل غار حضور داشت. او پشتش را به دیوار سنگی تکیه داده و دیگر در وضعیت ایستاده نبود. او گفت: « میل دارم برای باری دیگر حرارت آتش را روی بدنم حس کنم زیرا اکنون نزدیک به شصت سال است که قادر به روشن کردن آتش برای خود نبوده ام. شاید هم بیشتر… آیا ممکن است آتشی روشن کنی ؟ آنگاه در کنار مدخل غار خواهیم نشست. »

راهب جوان گفت: « البته استاد. آیا شما سنگ چخماق و یا آتش زنه در اختیار دارید ؟ »

زاهد پیر گفت: « خیر من هیچ مایملکی مگر کاسه ام، جعبه نگهداری از جو و دو لباسم در این عالم ندارم. من حتی رواندازی نیز ندارم. »

راهب جوان با شنیدن این حرف، پتوی مندرس خود را روی شانه های پیرمرد انداخت و خارج شد.

در نزدیکی غار، زمین پوشیده از سنگها و صخره هایی بود که از ریزش کوه به آنجا افتاده بودند. در آن مکان، راهب جوان با دقت تمام دو سنگ گرد که می توانست به راحتی در کف دستهایش بگیرد انتخاب کرد و برداشت. او کوشید سنگها را به هم بزند و در همان نخستین بار موفق شد جرقه ای کوچک ایجاد کند. او دو سنگ را برداشت و در جیب ردایش کرد، سپس به طرف درختی قدیمی و تو خالی که دیگر جان نداشت رفت. ظاهرا آن درخت سالها پیش، از صاعقه ای، به آن وضعیت درآمده بود. او در داخل تنه درخت به جستجو پرداخت، و سرانجام موفق شد مشتی خرده چوب له شده و بسیار خشک که تقریبا مانند گرده چوب بودند بیرون بیاورد. او آن گرده را در جیب لباسش ریخت و سپس به جمع آوری برگ های خشک شده روی زمین پرداخت که در اطراف درخت دیده می شدند.

نیروی جسمانیش از باری که حمل می کرد، تضعیف می شد و سرانجام با آهی از رضایت به سمت غار رفت. در آنجا، بارش را در بیرون مدخل غار بر زمین نهاد و با دقت به سمت و جهت باد، به طوری که دود ناشی از آتش به داخل غار نرود، آتشی روشن کرد.

او اینکار را با ظرافت تمام انجام داد. نخست با کمک هر دو دستش گودالی کوچک در زمین ماسه ای کند و آن دو سنگ را در نزدیک خود قرار داد. پس از شکستن چند ترکه درخت و شاخه های بسیار خشک بزرگتر، آنها را روی هم چید و رویشان را با گرده چوب پوشاند. او قبلا آن گرده را با کف دستهایش حسابی خرده و له کرده بود، به طوری که مانند خمیری مرغوب از آب درآمده بود. او با قیافه ای جدی به جلو خم شد و سنگها را در دستهایش گرفت و آنقدر آنها را به هم زد تا آنکه بالاخره جرقه ای کوچک و ضعیف روی گرده چوبها جهید. او این کار را بارها و بارها تکرا کرد تا سرانجام شعله ای کوچک نمایان گشت. او در حالیکه تقریبا روی زمین دراز می کشید، با دقت و مراقبت تمام آهسته روی شعله گرانبها و ارزشمند دمید. شعله آتش، به تدریج درخشانتر شد و آهسته به آتشی مطبوع و گرم مبدل شد به طوری که راهب جوان توانست بازویش را روی آن دراز کند و در اطراف شعله، توده ای هیزم خشک بچیند. او باز هم در آتش دمید و با رضایت تمام شاهد شکل گرفتن شعله ای به راستی گرم و درخشان شد.

توجه و دقت و مراقبتی که راهب جوان از آن شعله آتش به عمل آورد، به مراتب بیشتر از توجهات مادر جوانی بود که از نوزاد شکم اولش به عمل می آورد. هیچ مادری مانند آن راهب جوان، آنقدر به طفلش توجه نداشت که راهب جوان به آن شعله آتش داشت ! شعله کم کم شدت گرفت و درخشانتر از پیش شد. در آخر راهب جوان با قیافه ای پیروزمندانه، شاخه های بزرگتری روی آن قرار داد و کم کم صدای ترکیدن چوب در آتش، طنینی شاد در اطراف پدید آورد. او به داخل غار رفت و به سمت پیرمرد زاهد شتافت و گفت: « ای استاد بزرگوار، آتش را آماده کردم. آیا اجازه می دهید کمکتان کنم ؟ » او سپس چوبدست محکمی در دست پیرمرد نهاد و در حالی که به او کمک می کرد که آهسته از جایش برخیزد، بازویش را به دور کمر لاغر و نحیف او انداخت و با هزار دقت و وسواس او را در کنار آتش و دور از هر دودی، بر زمین نشاند. راهب جوان گفت: « می روم برای امشبمان، چوب بیشتری جمع آوری کنم، اما نخست باید به داخل غار بروم تا این سنگها و این آتش زنه را در جایی خشک بگذارم تا مرطوب نشوند. » او پس از این حرف با رواندازی که روی شانه های استاد پیرش انداخته بود، بهتر روی بدن او را پوشاند، کاسه ای آب کنارش نهاد و رفت تا همان کارهایی را انجام دهد که گفته بود. او وسایلش را در نزدیک جعبه مخصوص نگهداری جو قرار داد. راهب جوان پس از خروج از داخل غار، کمی هیزم در آتش انداخت و دقت کرد تا مبادا استادش در معرض شعله های آتش قرار بگیرد و بسوزد، سپس با قدمهایی محکم و با اراده، به مکانی رفت که مرد بازرگان و دوستانش در آنجا اتراق کرده بودند. او تصور می کرد که آنها مقداری هیزم بر جا نهاده باشند. متاسفانه تصور او غلط از آب درآمد. اما بخت با او یار بود و با چیزی بهتر روبرو شد. مسافران کاروان فراموش کرده بودند ظرفی آهنی را با خود ببرند. آن ظرف بدون هیچ تردید از یکی از محموله های آنان بر زمین افتاده بود، بدون آن که شخصی متوجه افتادن آن شده باشد. احتمالا در هنگامی که سرگرم تماشای لجبازی گاومیش ها در آب بودند، و یا هنگامی که کاروان به حرکت درآمده بود شاید یکی از گاومیش ها، پایش را به آن ظرف زده و آن را پشت صخره انداخته بود. به هر حال، در آن موقعیت، و در آن وضعیت، آن ظرف، به منزله گنجی قیمتی برای راهب جوان به شمار می رفت.

اکنون امکان جوشاندن آب نیز وجود داشت ! زیر قابلمه، میخی چوبی و بزرگ قرار داشت. مرد جوان نمی دانست آن میخ به چه درد می خورد. او اصلا هیچ تصوری از کاربرد آن در ذهن نداشت اما به هر حال یقین داشت که آن وسیله نیز می توانست احتمالا روزی مورد استفاده شان قرار بگیرد.

او پس از کاوشی دقیق و وسواس گونه از آن حوالی و در کنار بیشه درختان، موفق شد مقدار قابل توجهی هیزم خشک پیدا کند. او چند بار پی در پی به غار رفت و دوباره بازگشت و هر بار مقادیر قابل ملاحظه ای چوب و شاخه درخت و ترکه با خود حمل کرد. او به پیرمرد نگفت که چه وسیله گرانبهایی پیدا کرده است. نخست می خواست در کنار او بنشیند تا بتواند با دل سیر، شاهد لذت بردن مرد زاهد در برابر آبی گرم باشد. در واقع بخت با آنها یار بود. او چای نیز در اختیار داشت زیرا مرد بازرگان به او مقداری چای هدیه کرده بود، اما تا آنزمان، به دلیل نداشتن وسیله ای برای داغ کردن آب، موفق نشده بود از چای مرد بازرگان استفاده کند.

آخرین بار هیزم راهب جوان به قدری سبک و ناچیز بود که ارزش رفتن تا داخل غار را نداشت. مرد جوان در اطراف گشتی زد تا شاخه ای با ضخامت و کلفتی مناسب پیدا کند. او در کنار بیشه ای در همان نزدیکی، در کنار ساحل دریاچه، تعدادی لباس پاره و مندرس پیدا کرد. آن لباس های ژنده چگونه در آنجا حضور داشتند ؟ راهب جوان قادر به پاسخگویی به این سوال نبود. تعجب و شگفتی راهب به میل و آرزو تغییر شکل یافت. او به جلو رفت تا آن لباس های مندرس را از زمین بردارد اما ناگهان از جا جهید و دستخوش ترسی شدید شد هنگامی که صدای غرشی عصبانی از میان لباس ها شنید ! او به جلو خم شد و متوجه شد آنچه را که بعنوان توده ای لباس پاره در نظر پنداشته بود، در واقع مردی با بدنی بی اندازه لاغر و استخوانی بود. مرد ناشناس یوغی به دور گردن داشت. در واقع آن چیزی که دور گردن مرد بود، تخته سوراخ داری بود که سر و گردن محکومین از آن سوراخ بیرون می زد. امتداد چوب در دو طرف سر مرد، حدودا نیم متر بود. آن تخته چوب به دو قسمت فوقانی و تحتانی تقسیم شده و در قسمتی، به وسیله یک لولا و در قسمت دیگر آن با یک قفل و یک چفت مجهز شده بود. سوراخ وسط چوب طوری منحنی بود که بتواند با حالت گردن مرد محکوم مطابقت داشته باشد. آن وسیله به راستی آلتی برای شکنجه به شمار می رفت. مرد بینوا، به راستی مانند اسکلتی زنده بود.

راهب جوان روی زمین زانوزد و شاخه های درختان بیشه را کنار زد . سپس در حالی که از جایش بلند می شد، با عجله به سمت دریاچه شتافت تا کاسه اش را از آب پر کند. او با عجله به سمت مرد مجروح دوید و آهسته آب را در دهان نیمه باز او جاری ساخت. مرد تکانی خورد و چشمانش را گشود. آهی از آسودگی خیال کشید و مرد راهب را در برابر خود مشاهده کرد و زیر لب گفت: « سعی کردم کمی آب بنوشم اما در آب افتادم. با این چوبی که بر گردن دارم، در آب شناور شدم و نزدیک بود غرق بشوم. چند روز در آب ماندم و تازه همین اخیرا بود که موفق شدم از آب خارج شوم. » او لحظه ای خاموش شد در حالیکه دیگر یارای سخن گفتن نداشت. راهب جوان دوباره کمی آب به او داد، سپس کمی آرد جو کوبیده شده را با آن آب مخلوط کرد و به او خوراند. مرد پرسید: « آیا ممکن است این یوغ را از گردنم باز کنید ؟ چنانچه با کمک دو سنگ بزرگ روی این قفل بکوبید، قفل آن خود به خود باز خواهد شد. »

راهب جوان از جایش برخاست و به کنار دریاچه رفت تا دو سنگ نسبتا بزرگ و سنگین بردارد. او به کنار آن مرد بازگشت و سنگ بزرگتر را زیر لبه قفل گذاشت در حالیکه سنگ دوم را برداشت و ضربه ای محکم بر آن کوبید. مرد گفت: « از آن طرف بزنید و درست در نقطه ای ضربه را فرود آورید که لولای آن قرار دارد… سپس محکم به سمت پایین بکشید. »

راهب جوان با دقت قفل و چفت را چرخاند تا روی آن را عوض کند، سپس ضربه ای محکم در همان نقطه ذکر شده فرود آورد. سپس آن را محکم پایین کشید و سرانجام با صدای شکسته شدن آهنی زنگ زده مواجه شد و قفل باز شد. راهب جوان با ظرافت آن تخته چوب عظیم و سنگین را از دور گردن مرد محکوم بیرون آورد. لبه های چوب طوری پوست گردن را مجروح ساخته بود که خون از آن جاری بود. راهب جوان که ناجی مرد محکوم به شمار می رفت اعلام کرد: « این چوب را خواهیم سوزاند. واقعا حیف است که آن را دور بیاندازیم ! »

پ . ن : با تشكر فراوان از آزيتاي عزيز براي تايپ و ارسال اين مطلب.

از آنجايي كه اين كتاب ناياب است و pdf ‌آن هم موجود نيست و اگر هم بود خيلي از دوستان با دانلود مشكل دارند ، دوست عزيزمان قبول زحمت فرمودند و تايپ اين كتاب ارزشمند را به عهده گرفتند.

Posted on نوامبر 30, 2010, in فرزانه گوشه نشین. Bookmark the permalink. 12 دیدگاه.

  1. ممنون ازیتا جان
    خیلی عالی
    yurs in dharma

  2. درود
    آزيتاي گرامي سپاس از زحمات شماي دوست
    رامتين عزيز همچنان مشتاق ادامه آن هستم.
    درپناه ايزد منان پوياي حقيقت باشيم.
    سپاس

  3. ممنونم دوست خوبم آزيتاي عزيزم. 🙂

    واقعا لذت بردم خيلي جالب بود آيا اين داستان واقعيت داره؟من كه نميتونم بجز يه داستان تخيلي خيلي جالب بهش نگاه كنم !!! :*

  4. اینجا که سایت نیست دوست تخیلی منd:

  5. درود .ممنون وسپاسگذارم از رامتین گرامی
    فکر میکنم به واقعیت یه مقدار شاخ وبرگ دادن یعنی مثل افسانه ها که هسته واقعیته اما طی زمان ونقل قول ها شاخ وبرگ زیادی میگیره
    سرافراز باشید

  6. well come to the gut-based fictions blog of «the mysterious world»
    ناراحت نشين بابا شوخي كردم

  7. خواهش میکنم دوستان عزیز . پاینده باشید.

  8. مشتاقانه منتظر ادامه فرزانه گوشه نشين هستم چون چند ماهي بود دنبالش بودم ولي توي شهرستان گيرم نيومد تا توي وبلاگ شما يافتمش منتظر ادامه اون هستم در ضمن اگه دوستان اصل كتاب فارسي ميتونن برام جور كنن ممنون ميشم sepandegan@yahoo.com

  9. سلام
    مشتاقانه منتظر ادامه مطالب هستم اخه چند ماهي بود كه دنبال كتاب فرزانه گوشه نشين بودم ولي نتونستم پيداش كنم.در ضمن اگه كسي از دوستان بتونه كتاب برام جور كنه ازش ممنون ميشمsepandegan@yahoo.com

  1. بازتاب: فرزانه ی گوشه نشین ، فصل سوم « دنياي اسرار آميز

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: