بایگانی روزانه: نوامبر 14, 2010

شيئ پرنده ديده شده در كاليفرنيا يك يوفو ، هواپيما يا يك پرنده است ؟

شيئ پرنده ديده شده در كاليفرنيا يك يوفو ، هواپيما يا يك پرنده است ؟

در تاريخ 13 نوامبر 2010 يا 22 آبان 1389 خبري بروي خبرگذاري ها رفت مبني بر اينكه يك شيئ پرنده در عصر دوشنبه در جنوب كاليفرنيا ديده شد كه چرخشوار به آسمان پرتاب شده است و تا بحال شناسايي نشده است . حتي بنظر مي رسد پنتاگون نيز توضيح مستدلي براي اين موضوع نداشته باشد .»هيچ گونه شواهدي وجود ندارد تا بيان كند كه اين چيزي غير از مواد خارج شده از يك هواپيما باشد » سخنگوي COL پنتاگون Dave Lapan‌ گفت .

*

*

پنتاگون گفت كه شيئ از زير مجموعه ارتش آمريكا پرتاب نشده است . يك متخصص و كارشناس متقاعد شده است كه مسير دود ايجاد شده در هوا حاصل از هواپيما يا سفينه هوايي است . » تمام كاراكترهاي لازم براي اينكه گفته شود اين مسير دود حاصل يك هواپيماي جت است وجود دارد . اين شبيه هيچ چيزي جز راكت نمي باشد». مدير جهاني سازمان امنيت John Pike گفت » هواپيما ها آرام حركت مي كنند ، راكتها سريع حركت مي كنند و اين مورد آرام و آهسته حركت ميكند »

بحثي نيز به راه افتاد كه شيئ در واقع يك موشك است كه ممكن است براثر اشتباه ارتش آمريكا شليك شده و پنتاگون در تقلاست تا چنين حادثه پرنگي را بپوشاند . ديگراني نيز هستند كه معتقدند كه موشك شليك شده منشائ خارجي دارد ، بعضي ديگر نيز مي گويند كه مسير دود حاصل خطوط هوايي پرواز 808 آمريكاست كه روزانه از هونولولو به فينيكس حركت مي كند .

Patrick Minnis محقق ارشد علمي مركز تحقيقات Langley در Hampton ناساست و مطالعاتي در رابطه با سنجش از راه دور حساسيت اتمسفر و سطح زمين دارد . او مسير دود بجامانده در هوا را با استفاده از تصاوير مادون قرمز تجزيه تحليل كرد .

This image captured by a KCBS News helicopter shows an unidentified projectile launched from an unknown point in the Pacific Ocean, off the coast of Los Angeles, Nov. 8, 2010.

آقاي Minnis در ايميلي به اسوپيتد پرس گفت : من نتيجه گرفتم كه مسير دود حاصل از يك شيئ پرنده ( هواپيما يا … ) بين 33000 تا 43000 فوت است كه مسير دود حاصل در عرضي مناسب و كافي براي ديده شدن در تصوير برداري ماهواره اي ايجاد كرده است . اين تصوير بوسيله هلكوپتر خبر KCBS/2 كه در حال تصوير برداري از منظره غروب خورشيد بود گرفته شده است . هنوز گزارشي از مشاهدات مردم آن ناحيه از راز شيئ ديده شده بدست نرسيده است .

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com آزاد میباشد.

Resource: http://losangeles.cbslocal.com , http://www.adannews.com

پ . ن : با تشكر فراوان از وحيد عزيز براي ترجمه و ارسال اين مطلب.

فرزانه گوشه نشین (راهب)

Hermit

لوبسانگ رامپا در کتاب “راهب” که با نام «فرزانه ی گوشه نشین» در ایران چاپ شده است، داستان راهب پیری را تعریف می کند که در جوانی توسط نیروهای چینی اسیر و شکنجه و نابینا شده بود. پس از این حوادث، افرادی که خود را «باغبانان کره ی زمین» معرفی می کنند، او را به یک سفینه ی فضایی می برند. اطلاعاتی راجع به گذشته ی زمین و خطر انفجار هسته ای در سالهای آتی زمین به او داده می شود تا آنها را به فردی (رامپا) که در اواخر عمرش نزد او می رود منتقل کند تا او نیز جهانیان را مطلع سازد.

مطالبی چون :

– دیدار از سیاره ای که دو خورشید به رنگ آبی و نارنجی دارد. آنجا نوعی مرکز علمی و فرهنگی و بزرگترین مرکز دنیاست ! …
– دیدار از رصدخانه ای در فضا که آنها به کمک آن، از دورترین سیارات مراقبت و محافظت کرده و قادرند بفهمند کدام دنیا یا سرزمین در حال تدارک دیدن جنگ است.
– ملاقات نه مرد خردمند که داناترین مردانی هستند که طی قرون متمادی، عمرشان را وقف خیر و صلاح دیگران کرده اند.
– دیدار از سیاره ای که ارواحی بالدار و بسیار ظریف در باغی زیبا پرواز می کردند. آنها دارای هوش بسیار زیادی هستند.
– جزئیات نحوه ی شکل گیری و آماده شده زمین برای حضور موجودات زنده… عصر یخبندان و حیوانات عظیم الجثه ی اولیه… نخستین گونه ی انسانها با پوستی ارغوانی رنگ… قاره آتلانتیس… زئوس، آپولون، آفرودیت… خدایان کوه المپ… به وجود آمدن نژاد ژاپنی توسط ایزاناگی و ایزانامی و …
– موسی، محمد، گوتاما (بودا)، کنفوسیوس

و … در این کتاب مطرح می شوند.

فایل زیر، خلاصه ای از مهمترین مطالب این کتاب است. قسمتهایی از متن که داخل {{ }} قرار گرفته اند، بخشهایی هستند که در ترجمه ی فارسی کتاب حذف شده اند و از نسخه ی انگلیسی کتاب ترجمه کرده ام.

 

:: لینک دانلود 1 (حجم 1.95 MB) ::

::لینک دانلود 2 ::

منيع وبلاگ ارزشمند : http://ooust.wordpress.com

پ . ن :از آنجايي كه اين كتاب ،كتاب ارزشمندي است آزيتاي عزيز زحمت كشيدند و اين كتاب را تايپ كردند و براي بنده ارسال نمودند. از آنجايي كه براي بسياري از دوستان دانلود مشكل است تصميم گرفتم به صورت مطلب و قسمت قسمت بگذارم. و با تشكر از نويسنده وبلاگ  (ابديت در اوست) كه ما را با نويسنده هاي مختلف و آثار ازشمندشان آشنا كردند.

فرزانه گوشه نشین

فصل نخست

در هوای بیرون، خورشید با شدت هر چه تمامتر می درخشید و با تابش خود، درختها را روشن میساخت و سایه هایی سیاه در پشت صخره هایی برجسته پدید می آورد، و در دریاچه ای به رنگ آبی آسمانی، در جشنی از الماسهای درخشان منعکس میشد. با این وجود، در آنجا، در گوشه ای سرد و خنک در داخل غار راهب پیر، نور خورشید به سختی قادر بود از میان شاخ و برگ گیاهان آن نزدیکی به درون بتابد و به همین دلیل با حالتی ملایم و با تلالؤیی سبز رنگ و تسکین بخش به درون نفوذ پیدا می کرد و از آزردن چشم های خسته و سوخته از نور شدید و درخشان خورشید دست میکشید .

مرد جوان با احترام تمام در برابر زاهد تارک دنیا تعظیم کرد و گفت: « استاد والامقام ! من به این دلیل نزد تو آمده ام تا تو مرا تعلیم دهی… ».

او با صدایی آهسته این جمله را بیان کرد. زاهد با بدنی نحیف و لاغر روی قطعه سنگی که با گذشت زمان ساییده و کهنه شده بود، نشسته بود.

تارک دنیا فرمان داد: بنشین.

راهب جوان که ردایی به رنگ سرخ آجری بر تن داشت، برای بار دیگر تعظیم کرد و چهار زانو روی خاک رس کف غار نشست. فاصله اش با زاهد پیر، چند قدم بیشتر نبود.

راهب پیر ساکت و خاموش ماند. این احساس به انسان دست می داد که او از میان حدقه های خالی چشمهایش، سرگرم نظاره کردن بر گذشته هایی لایتناهی بود. مدتها پیش، سالهای قبل، هنگامی که هنوز راهبی جوان بیش نبود، تحت اسارت کارمندان دولتی چینی درآمده و در لهاسا به کار و خدمت برای آنان مشغول بود . آنها چشمان او را از حدقه درآورده و با بیرحمی تمام او را نابینا ساخته بودند، آن هم به این دلیل که او حاضر نشده بود اسرار دولتی را که حتی در اختیار نداشته، به آنان بازگو کند. راهب جوان، پس از شکنجه های فراوان، با چشم های نابینا و بدنی مجروح، و در حالی که سرشار از نا امیدی ویأس و احساساتی تلخ و آرزوهایی برباد رفته بود، موفق شده بود خود را افتان و خیزان، از دروازه های شهر دور کند. او که فقط در هنگام شب به حرکت خود می پرداخت، همچنان به راه رفتن ادامه می داد و از شهر دورتر و دورتر میشد . او تقریبا از شدت درد، مبتلا به جنون شده و از شدت راه رفتن ، بنیه اش را از دست داده بود، و از رویارویی با هر موجود بشری اجتناب می کرد. او فقط فکر میکرد و هیچ کاری جز اندیشیدن انجام نمی داد.

لامای جوان تصمیم گرفته بود از کوه ها صعود کند و با خوردن علف ها و گیاهان کمیاب و نادری که در آن نقاط مرتفع پیدا می کرد، زنده مانده بود و تشنگی خود را با چشمه ها و آبشارهای کوهستانی رفع می کرد. او فقط از طریق صدای آب، قادر به یافتن چشمه هایی کوهستانی میشد و سرانجام با این شیوه بود که توانست آن جرقه تضعیف شده حیات و هستیش را محفوظ نگاه دارد و جان به جان آفرین تسلیم نکند. کم کم، جراحات بسیار وخیم و دردناکش التام یافتند و از حدقه های خالیش هم دیگر خونابه و چرک بیرون نیامد. با این وجود او هنوز هم به صعود خود ادامه می داد و قصد داشت حدالامکان از کسانی که بی دلیل و با شیوه ای جنون آمیز قصد آزار همنوعانشان را داشتند دوری کند. کم کم هوای ارتفاعات بالا پاکتر شد. لامای جوان دیگر قادر به یافتن شاخه های درختانی که بتوانند او را تغذیه کنند نگشت و علف و سبزه ای هم نیافت.

اکنون نمیتوانست با خم شدن بر روی زمین، گیاهی از خاک بیرون آورد و بخورد. و ناچار بود مانند خزنده ای، به جلو پیش برود و کورمال کورمال و آهسته قدم بردارد . ناچار بود به جلو برود تا با امیدی که در دل داشت بتواند خوراکی یافته و قادر به ساکت کردن فریاد های دلخراش و دردناک شکمش گردد.

کم کم هوا سردتر و باد هم شدیدتر شد. علیرغم همه چیز، لاما به صعود خود ادامه می داد. بالا، باز هم بالاتر. درست مثل این بود که با نیرویی درونی به جلو رانده میشد . هفته ها پیش، در همان آغاز سفرش، او شاخه کلفتی بر سر راهش یافته و چوبدستی محکم از آن ساخته بود. آن چوبدست به او کمک می کرد راهش را بیابد. اما اکنون، چوبدستش با دیواری برخورد میکرد که ظاهرا هیچ روزنه و شکافی نداشت.

لامای نوجوان، باشدت و دقت تمام به زاهد پیر خیره نگریست. بی حرکتی پیرمرد، کامل بود. نوجوان که میخواست اطمینان حاصل کند مرد زاهد در وضعیت سالم و طبیعی به سر میبرد، خود را با این فکر تسلی داد که « پیشینیان والامقام و بزرگوار» همیشه در گذشته زندگی می کردند و در مورد هیچکس و هیچ چیز، تعجیل و شتاب نمیکردند . راهب جوان با کنجکاوی به آن غار خالی نگاه کرد . خالی بودن غار، براستی مطلق بود. در گوشه ای، کمی کاه به زردی گراییده دیده میشد. آنجا ظاهرا بستر زاهد بود. در کنار این بستر، کاسه ای مشاهده میشد. بر روی لبه یک صخره، ردایی زعفرانی و بسیار مندرس و ژنده قرار داشت که با قیافه ای اسفبار و غم انگیز آویزان بود و انگار از رنگ و رو رفته شدن خود از تابش نور خورشید، اطلاع داشت. دیگر هیچ وسیله ای دیده نمی شد. هیچ چیز.

پیرمرد زاهد به گذشته خود می اندیشید و به دردها و رنجها و مشقاتی فکر میکرد که در هنگام شکنجه شدن تحمل کرده بود. به جراحات خود می اندیشید. به هنگامی که چشمهایش را از حدقه درآورده بودند. او نیز در آن دوران، درست مانند مرد جوانی که اکنون در مقابلش حضور داشت، جوان بود…

راهب پیر، با نوعی خشم که از ناامیدی و ناتوانیش سرچشمه می گرفت، با چوبدستش، ضربه ای محکم به سد راهی زد که در برابرش قد علم کرده بود. چه سد راه عجیبی. او همیشه بیهوده میکوشید حدقه های بی چشمش را از هم باز کند. او دوباره به یاد گذشته افتاد…

…راهب جوان و نابینا، سرانجام خسته از تجربه احساساتی بسیار شدید که او را در چنگال خود اسیر کرده بودند، در کنار آن دیوار عجیب از هوش رفت. هوای سرد کوهستان از میان لباس نازک و ژنده او به داخل بدنش نفوذ یافته و آهسته هر نوع حرارت و گرما و حیات و هستی را از آن بدن ضعیف و نحیف به سرقت می برد .

مدتی طولانی سپری شد. صدای پاهایی که انگار کفشی به پا داشتند، بر روی زمین صخره ای اطراف بازتاب پیدا کرد. صدای حرف زدن به گوش رسید. انگار شخص یا اشخاصی سرگرم سخن گفتن با صدایی خفه بودند و زبانی که تکلم می کردند، نا آشنا بود. سپس بدن لاغر و نحیف از زمین برداشته و همراه آنان برده شد. سپس صدایی آهنین به گوش رسید. لاشخوری که در انتظار غذایی خوب بود، ناراحتی و نارضایتی خود را اعلام کرد و بی هیچ شور و اشتیاقی به پرواز درآمد و از آنجا دور شد.

پیرمرد گوشه نشین، آغاز به کار کرد. این وقایع به دوران بسیار دور گذشته تعلق داشت. اکنون نوبت او بود که به این لامای نوجوان، تعلیماتی بدهد. درست همانگونه که به او آموزشهایی داده بودند.

راستی، کی بود؟ چند وقت پیش بود؟ آیا شصت سال پیش بود؟ هفتاد سال پیش؟ نکند بیشتر بود؟ اهمیتی نداشت. این موضوع فاقد اهمیت بود. زیرا به دوران دور گذشته تعلق داشت و در مه غلیظ زمان محو و ناپدید شده بود. دانستن مقدار سالها، برای انسان چه اهمیتی داشت، هنگامی که عمر عالم را می دانست؟…

زمان به نظر، دست از حرکت برداشت. حتی باد ضعیفی که برگها را به حرکت می انداخت، دست از زمزمه خود کشید. در هوا، انسان آشکار قادر بود نوعی حالت انتظار اسرارآمیزی را حس کند. در همین حالت بود که راهب پیر، رشته سخن را به دست گرفت و آغاز به صحبت کرد. راهب جوان منتظر نشسته بود . سرانجام، هنگامی که فشار روحی ناشی از انتظار، به سر حد خود رسید، استاد والامقام لب به سخن گشود: « تو را از این جهت نزد من فرستاده اند زیرا هدف بزرگی در زندگی داری و باید کار مهمی را در طول حیاتت به انجام رسانی. من باید تو را با هر آن چه که میدانم، آشنا کنم تا آن که تو نیز، تا اندازه ای قادر به این شوی که از سرنوشتت آگاهی یافته و قبول مسئولیت کنی. »

او مقابل مرد جوان بود. راهب جوان نمی دانست چه رفتاری داشته باشد. او در این اندیشه بود که برقراری ارتباط با نابینایان، کار دشواری است، زیرا به نظر مشغول « نگریستن » به انسان بودند، بدون آنکه چیزی ببینند و انسان به این فکر می افتاد که در واقع آنها کاملا قادر به دیدن مخاطب خود هستند، و همین امر، حالت عذاب و ناراحتی پدید می آورد.

صدای خشکی که از مدتها پیش سخن نگفته بود، کلام از سر گرفت و گفت: « هنگامی که جوان بودم، از مشکلات فراوانی عبور کردم . مشکلاتی که به راستی بسیار دردناک و مشقت بار بودند. کن ناچار به ترک شهر بزرگ و عزیزمان، لهاسا شدم. ناچار شدم به سفر در نقاطی ناآشنا بپردازم. گرسنه، بیمار، مجروح و بیهوش، مرا به مکانی ناآشنا بردند و تعلیماتی به من دادند که برای چنین روزی بود. آنها تدارک چنین ملاقاتی را دیده بودند. هنگامی که اطلاعاتم را به تو منتقل ساختم، وظیفه ام را به پایان رسانده و به سرنوشت و کارم در این دنیا پایان داده ام. آنگاه میتوانم در کمال صلح و آرامش به سرای آسمانی بشتابم. » او در حین بیان این مطلب، به ناگهان از حالتی نورانی برخوردار شد. نوری درونی چهره سالخورده و پرچین و چروکش را روشن ساخت و بی اراده، چرخ نیایشش را سریعتر به چرخش انداخت.

در بیرون، سایه ها کم کم زمین را می پوشاند، بر شدت باد افزوده شد و باعث بلند شدن خاک و خاکستر به هوا شد. در نقطه ای، پرنده ای فریادی کشید و انگار قصد داشت خبری را با اصرار هر چه تمامتر بیان کند. از نور و روشنایی روز ، به تدریج کاسته میشد در حالیکه سایه ها امتداد می یافت و بر طول آنها اضافه می شد. در داخل غار، که اکنون به راستی تاریک شده بود، راهب جوان اندکی چمباتمه زد تا شاید بتواند صدای ناله شکمش را که هر لحظه بیشتر میشد، مخفی نگه دارد. گرسنگی بیداد می کرد. او به این فکر افتاد که علم و دانش در کنار گرسنگی، همواره قد علم می کرد. گرسنگی و دانش ! دو یار جدا نشدنی ! لبخندی نامحسوس بر روی لبان راهب پیر نقش بست و گفت: « آه ! به این ترتیب صحت داشت ! این مرد جوان به راستی گرسنه است. مرد جوان، درست به مانند طبلی خالی، صدا از خود می دهد. شخصی که این اطلاعات را به من داد. » راهب پیر ، آهسته و با زحمت بسیار، و در حالیکه از فرط پیری و سن زیاد خمیده شده بود موفق شد بایستد و با هزار مشقت به گوشه ای نامریی در داخل غار رفت. او پس از لحظاتی بازگشت در حالیکه بسته ای کوچک در دست داشت. آن را به راهب جوان داد و گفت: « این از طرف راهنما و استاد گرامیت است. او گفت که این بسته، تا اندازه ای، باعث لطف بخشیدن به دروس و آموزشت خواهد بود. »

در داخل بسته، شیرینی هایی مخصوص از سرزمین هندوستان بود . شیرینی هایی کوچک که تا اندازه ای قادر بودند از حالت یکنواختی و همیشگی خوراک روزانه یا همان تسامپا بکاهد. از طرفی برای جایگزین کردن آب همیشگی و غیر قابل تغییر، کمی شیر بز نیز وجود داشت.

در حالیکه راهب جوان از استاد بزرگوارش خواهش و دعوت می کرد که در آن خوراک با او سهیم شود، راهب گوشه نشین فریاد برآورد: « نه ! نه! من به سهولت از نیاز های دوران جوانی با خبرم ! به ویژه از نیاز های مرد جوانی که باید به جهان وسیع سفر کند و به آنسوی کوه ها برود. بخور و از خوراکت لذت ببر. من، موجود ناقابل، سعی دارم بنا به روش حقیرانه ام، از فرمایشات بودا پیروی کنم و با همان دانه خردل استعارتی به زندگی بپردازم. و اما تو، غذایت را بخور و بعد هم بخواب زیرا احساس می کنم که شب فرا رسیده و ما را در کام خود فرو برده است. » پس از این جمله او از جایش برخاست و به گوشه ای از غار رفت که کاملا از دیده ها مخفی بود.

مرد جوان به سمت روزنه غار پیش رفت. شکاف ورودی دیگر قابل رویت نبود و فقط لکه ای بیضی شکل به رنگ خاکستری بود که با سیاهی داخل غار، مغایرت داشت. قله کوه های مرتفع دیگر هیچ مگر اشکالی تیره و تار نبودند که در برابر رنگ بنفش آسمان در حال غروب، خودنمایی می کردند. به ناگاه، شکوه قرص ماه نمایان شد، بویژه که با عبور ابری سیاه و تنها از مقابلش، صد چندان توجه را جلب می کرد. انسان به این اندیشه می افتاد که شاید خدایی پرده های شب را کشیده بود تا آن که بشریت قادر به مشاهده « سیبل » ، شهبانوی آسمانها گردد.

راهب جوان، زیاد در آن مکان نماند. خوراکش بسیار ناچیز و کم بود و برای جوانی غربی کاملا غیر قابل قبول. او به سرعت داخل غار رفت و پس از ایجاد شکافی در شن برای قرار دادن کمرش، بی درنگ به خوابی عمیق رفت. با نخستین انوار سحر، به تلاطم افتاد. ناگهان از خواب بیدار شد، از زمین برخاست و با نگاهی گناهکار، به اطراف خیره شد. در آن لحظه ، راهب پیر مشغول راه رفتن به شیوه ای مشقت بار در قسمت اصلی غار بود. راهب جوان با حالتی پریشان و نگران فریاد برآورد: « ای استاد گرامی ! من بیش از اندازه خوابیدم ! از خاطر بردم در مراسم دعای نیمه شب شرکت کنم.»

او سپس متوجه شد که در کجا حضور دارد و احساس بلاهت کرد. راهب پیر لبخندی زد و گفت: « نترس مرد جوان . ما در اینجا، دعای نیمه شب نداریم. انسان هنگامی که به قدر کفایت پیش رفته و تکامل یابد، به سهولت قادر است دعا و نمازش را در وجودش ، و در هر کجا که حضور دارد، و در هر وقتی که باشد انجام دهد. خب دیگر… خوراک تسامپایت را آماده کن، آن را بخور و سیر شو زیرا امروز من باید خیلی چیز ها برایت تعریف کنم و تو باید تمام گفته های مرا به خاطر بسپاری. »

او پس از بیان این حرف، آهسته از غار خارج شد و قدم به سحرگاهی تازه نهاد.

یک ساعت بعد، مرد جوان در مقابل استاد کهنسال نشسته و به داستانی بسیار عجیب و مسحور کننده گوش می داد. داستانی که پایه تمام مذاهب است و سرچشمه تمام افسانه ها و قصه های پریان و جادوگران و منشا تمام اسطوره هایی که ممکن است در دنیا وجود داشته باشد. داستانی که از همان نخستین روزهای زندگی طایفه ای و قومی، به وسیله راهبان و حتی « دانشمندان » به ظاهر عالم و دانای امروزی، پنهان شده است.

کمی از نور خورشید، در کمال ظرافت، از میان شاخ و برگ دهانه غار به داخل تابید و در رگه های فلزی موجود در دیواره های صخره ای غار، به درخشش پرداخت. هوا اندکی گرم شد و مهی رقیق بر روی سطح دریاچه ظاهر شد. پرنده هایی با شدت تمام به نغمه سرایی پرداختند، در حالیکه طبق عادت همیشگی شان به یافتن دانه ای برای خوردن مشغول بودند. در آسمان، کرکسی تنها و منزوی به دلیل حضور نوعی جریان هوای مقتدر، به گردش و پرواز مشغول بود و هر دم اوج می گرفت و دوباره با بالهای بزرگ و وسیع خود به پایین می آمد و با چشمان تیز و نافذ خود به جستجوی زمین های اطراف می پرداخت تا شاید جانوری مرده و یا در حال مردن را یافته و گرسنگی خود را تسکین بخشد. پس از آنکه مطمئن شد در آن اطراف هیچ جنبنده ای وجود ندارد، با کشیدن فریادی بلند، به سراغ مکانی بهتر رفت.

راهب پیر، بی حرکت و صاف نشسته بود. بدن لاغر و استخوانیش به زحمت با لباس زعفرانی که دیگر چیز زیادی از آن نمانده، پوشیده شده بود. استفاده از صفت « زعفرانی » براستی اغراق است. رنگ پارچه از تابش نور خورشید، رنگ و رو رفته شده و فقط نوارهای زرد رنگ در قسمت هایی دیده میشد که چین های لباس، مانع از بین رفتن رنگ آنها شده بودند. پوست روی گونه های زاهد، کشیده شده و گونه هایش برجسته و تیز بود. رنگ چهره اش پریده و سفید بود از آنگونه پریدگی هایی که در بین افراد نابینا بسیار متداول است. پاهایش برهنه بود. مایملک دنیوی او بسیار کم و ناچیز بود: یک کاسه، یک چرخ نیایش و یک ردای تعویضی که آن نیز در وضعیتی اسفناک بود. دیگر هیچ چیز در این دنیای زمینی…

راهب جوان، به تمام این چیزها می اندیشید. هر قدر انسان در رموز مکتوم عرفان و معنویت عروج کند و تدرجی مداوم و پیوسته داشته باشد، کمتر از مایملک دنیوی برخوردار است. راهب های بزرگ با رداهای زرین خود، با ثروت و دارایی و کوهی از خوراکیها و غذاهای گوناگون، مدام در حال ستیز و نبرد بودند. آنها فقط برای لحظه حال زندگی می کردند و بس و به نوشته های مقدس، تنها توجه نسبی ابراز می داشتند.

پیرمرد با صدایی ضیف و ناتوان گفت: « جوان ، باید بدانی که ساعت مرگ من نزدیک گشته است. اما نخست باید دانش و آگاهیم را به تو منتقل سازم. آنگاه روح من آزاد خواهد بود تا خود را به سرای آسمانی برساند. سپس این وظیفه تو خواهد بود که این دانش را به دیگران انتقال دهی. بنابراین باید با دقت به گفته هایم گوش دهی. همه چیز را به خاطر بسپار و مهمتر از هر چیز، « هرگز در وظایفت کوتاهی نکن. »

راهب جوان با خود اندیشید: « این را بخوان ! آن را یاد بگیر ! این را مطالعه کن ! ظاهرا از حالا به بعد زندگی فقط به تلاش و کوششی مشقت بار مبدل خواهد شد. دیگر نه خبری از بادبادک بازی خواهد بود، نه قایم موشک و نه … » اما راهب پیر مشغول صحبت خود بود: « تو از شیوه ای که چینی ها با من برخورد کردند، خبر داری. تو می دانی که من در دنیایی ناشناخته به راهم ادامه دادم و سرگردانی زیادی کشیدم تا آن که سرانجام اتفاقی خارق العاده برایم رخ داد. این وضعیت به دلیل نیرویی درونی رخ داد و مرا تا بدانجا هدایت کرد که سرانجام در کنار دروازه های معبد خرد، به عالم بیهوشی فرو رفتم. بگذار این واقعه را برایت نقل کنم. من همانگونه که این دانش را دریافت کردم، همانگونه نیز به تو انتقال خواهم داد، زیرا علیرغم نابینا بودنم، قادر به دیدن همه چیز گشتم. »

راهب جوان، با اشاره سر، گفته های پیر مرد را تایید کرد. او پاک از یاد برده بود که زاهد پیر قادر به دیدن وی نیست. اما به موقع به خود آمد و گفت: « من به اظهارات شما گوش خواهم داد استاد ارجمند، زیرا حافظه مرا به گونه ای شکل داده اند که هیچ حرف یا مطلبی را فراموش نخواهم کرد. » او پس از این حرف، تعظیمی کرد و با دقت نشست تا به سخنان استادش گوش فرا دهد.

پیر مرد، خرسندی و رضایتش را با تبسمی آشکار ساخت و به دنباله حرفهایش افزود: « نخستین چیزی که به خاطرم می آید این است که خود را روی بستری نرم و راحت، به حالت درازکش احساس کردم. بدیهی است که در آن دوران من، مانند تو، مردی جوان بودم و بر این پندار به سر می بردم که مرا به سرای آسمانی برده اند. اما هیچ چیز نمی دیدم. حال آنکه من می دانستم که اگر به سرای باقی رفته باشم، می بایست قوه بینایی ام را باز یافته باشم. بنابراین به همان حالت درازکش ماندم و منتظر شدم. کمی بعد، صدای قدمهایی بسیار آهسته به گوشم رسید. صدای پا نزدیک و در کنارم متوقف شد. من بی حرکت ماندم و نمی دانستم انتظار چه چیز یا چه کسی را داشته باشم. صدایی که تا اندازه ای با صدای ما انسانها تفاوت داشت گفت: « آه ! به این ترتیب تو دوباره به هوش آمدی. حالت چطور است ؟ »

با خود گفتم چه پرسش احمقانه ای ! من چگونه می توانم حال خوبی داشته باشم هنگامی که نیمه جان شده ام، و دارم از گرسنگی تلف میشوم ؟ از گرسنگی ؟ اما دیگر احساس گرسنگی نمی کردم. در واقع حالم خیلی هم خوب بود. خیلی خیلی خوب. من انگشتانم را تکان دادم. با احتیاط فراوان این کار را کردم. سپس دستی به بازوانم کشیدم . آنها دیگر مثل سابق، مانند دو چوب استخوانی نبودند. انگار گوشتی زیر پوست داشتم. انگار شکل و حالت سابقم را پیدا کرده بودم. البته هنوز هم از قوه بینایی بهره مند نبودم اما قادر به درک این مطالب بودم. پاسخ دادم: « آری ! آری ! حالم به راستی خوب است. از لطف و محبت شما سپاسگزارم. »

آن صدا گفت: « خیلی دوست داشتیم بینایی ات را به تو بازگردانیم، اما چشم های تو را کاملا از حدقه درآورده اند و ما قادر به کاری نشدیم. اندکی استراحت کن. بعدا به گفتگو خواهیم نشست. »

من به استراحت پرداختم. به هر حال چاره دیگری هم نداشتم. پس از مدتی کوتاه به خواب رفتم. چند وقت خوابیدم؟ قادر به گفتن این نکته نیستم، اما صدای زنگوله هایی بسیار ملایم مرا از خواب بیدار کرد. زنگوله هایی که از هر زنگی و از نفیس ترین ناقوسهای قدیمی نقره نیز زیباتر و باشکوه تر و از شیپور های معابد نیز خوش آهنگتر بود. نیم خیز شدم و به آرنجهایم تکیه دادم و به گونه ای حدقه هایم را گشودم که انگار میتوانستم به دایره های خالی چشمهایم فشار بیاورم و چیزی ببینم. بازوانی سراسر آکنده از مهر و محبت، شانه های مرا حلقه کرد و صدایی به من گفت: « از جا برخیز و همراه من بیا. من تو را هدایت خواهم کرد. » راهب جوان که با نگاهی شیفته و مسحور، در پایین پای گوشه نشین کور نشسته بود، از خود پرسید که چرا چنین وقایعی هرگز برای او رخ نداده بودند ؟ … او به هیچوجه خبر نداشت که روزی، خودش نیز با یک چنین اتفاقات جالب و مشابهی رویارو خواهد شد. او به خود جرات داد، لب به سخن گشود و گفت: « خواهش می کنم ادامه دهید استاد بزرگوار. خواهش می کنم ادامه دهید. »

راهب پیر از شنونده جوانش، با لبخندی تشکر کرد و به داستانش ادامه داد: « مرا به جایی هدایت کردند که ظاهرا اتاقی بزرگ و وسیع بود و تعدادی اشخاص در آن حضور داشتند. من قادر به شنیدن زمزمه صدایشان، و خش خش لباسهایشان بودم. راهنما گفت: « همینجا بنشین . » آنها چیز عجیبی زیر بدنم جای دادند. من بیخبر همه جا، بنا به عادت انسانهای عاقل خواستم بر زمین بنشینم که ناگهان با آن شیء برخورد کردم و نزدیک بود آن را درهم بشکنم. » راهب پیر لحظه ای خاموش شد و خنده ای محجوب کرد. ظاهرا آن خاطره قدیمی را دوباره در ذهن مرور می کرد، سپس گفت: « من آن چیز عجیب را با دقت لمس کردم. به نظرم چیزی نرم و در عین حال سفت رسید. این شیء با چهارپایه حمل می شد و چیزی وجود داشت که استخوان پشت مرا صاف نگه می داشت. من به این نتیجه رسیدم که آنها مرا بیش از اندازه ضعیف و ناتوان تصور کرده بودند و گمان نمی بردند که بتوانم با  نیروی جسمانیم بر روی زمین بنشینم، اما به سرعت دریافتم که آنها به زحمت از خندیدن خود جلوگیری می کنند و به این نتیجه رسیدم که این اشخاص با این شکل و شیوه، می نشستند. این حالت نشستن به نظرم کمی عجیب می رسید. همینطور هم بی اندازه خطرناک، و باید در کمال صداقت اقرار کنم که با کمی ترس و لرز خود را به این وسیله عجیب چسباندم تا نیفتم. »

راهب جوان کوشید این وسیله را در نظر مجسم کند. چگونه ممکن بود چنین چیزی وجود داشته باشد ؟ چرا بعضی از انسانها، وسایلی اینچنین بیهوده و بدردنخور درست می کردند ؟ او با خود گفت: « زمین سفت، از هر چیز برایم مناسبتر است. دیگر خطر افتادن وجود ندارد. انسان در امنیت کامل به سر می برد. در ثانی، کدام انسانی پیدا می شود که آنقدر ضعیف و ناتوان باشد که به چنین چیزی نیاز داشته باشد تا پشتش نگاه داشته شود ؟ … »

راهب پیر رشته سخن را دوباره در دست گرفت و راهب جوان با خود اندیشید که پیرمرد سخنران دارای ریه هایی قدرتمند است !

ان صدا به من گفت: « ظاهرا ما هنوز هم تو را به تعجب و شگفتی می اندازیم. حتما از خودت می پرسی ما کیستیم و چرا تو حالت به این خوبی است. سعی کن راحت تر بنشینی زیرا ما باید خیلی چیزها به تو بیاموزیم و نشان دهیم. »

من با لحنی ملامت آمیز گفتم: « ای سرور بزرگوار، من نابینا هستم. چشم های مرا از حدقه درآورده اند. با این حال شما می گویید که خیلی چیزها برای نشان دادن به من دارید ؟ اما چگونه چنین چیزی ممکن است ؟ »

آن صدا گفت: « نگران نباش و آرامشت را بازیاب، زیرا با کمک زمان و صبر و حوصله، همه چیز بر تو روشن خواهد شد. »

قسمت های پایینی پاهایم در فضایی خالی معلق شده و کم کم دردناک می شدند. من پاهایم را به سمت بدنم آوردم و کوشیدم تا آنجا که برایم مقدور بود در وضعیت نیلوفر یا لوتوس بنشینم. نشستن به این وضعیت، در آن سکوی چوبی عجیب که دارای چهار پایه بود و آن پشتی سفت که پشت وکمرم را صاف نگه میداشت، بسیار دشوار بود. با این حال، هنگامی که به وضعیت معمول خود درآمدم، احساس راحتی بیشتری کردم. با این وجود، از آنجا که چشمهایم، جایی را نمیدید، هر لحظه بیم داشتم به جایی که نمی دانستم در کجا است، پرت شده و بیفتم.

آن صدا به من گفت: « ما باغبانهای زمین هستیم، و در سرتاسر کهکشانهای عالم به گردش و سفر می پردازیم. شما زمینیها، افسانه های زیادی درباره ما دارید. شما ما را رب النوع های آسمان می نامید و از ارابه های آتشین ما سخن می گویید. ما اکنون قصد داریم اطلاعاتی درباره اصل و منشاء حیات و هستی در روی زمین به تو بدهیم تا آنکه تو نیز بنوبه خویش، این اطلاعات را به کسی منتقل کنی که بعدها به دیدنت خواهد آمد. این شخص دور دنیا را خواهد گشت و این اطلاعات را به همه بازگو خواهد کرد. »

من که سراسر آکنده از ترس می شدم گفتم: « اما ظاهرا اشتباهی رخ داده است. من هیچ چیز مگر راهبی بدبخت و فقیر نیستم. راهبی که هنوز هم نمی داند به چه دلیل دست به صعود از این کوه مرتفع زد. »

آن صدا زمزمه کنان گفت: « این ما بودیم که با کمک علم و دانشمان، تو را به سمت خود کشاندیم. ما تو را به دلیل هوش و حافظه بی نظیرت انتخاب کردیم. حافظه ای که قصد داریم آن را بهبود بخشیده و باز هم بهتر از گذشته کنیم. ما همه چیز را درباره تو می دانیم و به همین دلیل است که اینجا حضور داری. »

در بیرون غار، در زیر نور صبحگاهی که اکنون در اوج درخشش خود بود، پرنده ای ناگهان به وحشت افتاد و جیغی بلند کشید. صدای جیغ پرنده خشمگین و ناراضی بود. با پرواز پرنده، از شدت صدایش نیز کاسته شد. پیرمرد سرش را بلند کرد و گفت:« چیزی نیست. احتمالا پرنده ای شکاری در حال پرواز در ارتفاعی بالا است ! »

راهب جوان احساس می کرد وقت و حوصله ای برای حواس پرتی ندارد، به ویژه هنگامی که دارد با آن دقت به داستانی گوش فرا می دهد که به زمانی بسیار دور تعلق داشت. زمانی که او در کمال سهولت قادر بود آن را در ذهن مجسم کند. در کنار آبهای آرام و بی دغدغه آن دریاچه، درختهای بید، به گونه ای نامحسوس تکان می خوردند و در نوعی خواب آلودگی به سر می بردند. تنها در اوقاتی احساس مزاحمت می کردند که جریانی از هوای سرگردان، از راه می رسید و برگهای آنها را به تکاپو می انداخت و باعث می شد آنها در مقام اعتراض از این که از آن خواب راحت بیرون آمده اند، زمزمه ای آرام از خود بیرون دهند. در این وقت از روز، نخستین پرتوهای خورشید از کنار دهانه غار گذشته بودند. در آن قسمت هوا خنک بود، و روشنایی روز، رنگی مایل به سبز پیدا می کرد.

پیرمرد تکانی خورد، چین دامن ردایش را که مندرس و ژنده بود، مرتب کرد و به داستانش ادامه داد: « من بی اندازه ترسیده بودم. وحشتزده بودم. چه چیزی درباره این « باغبانهای زمین » میدانستم ؟ من خودم باغبان نبودم و سررشته ای از این کار نداشتم، من نه اطلاعاتی درباره گیاهان و گلها داشتم، نه چیزی از عالم هستی و کهکشانها می دانستم. حتی میل و رغبتی هم به دانستن چیزی در این مورد نداشتم. در حالیکه به چنین چیزهایی می اندیشیدم، پاهایم را به لبه آن شیء عجیب تکیه دادم و از جایم برخاستم. دستهایی بسیار مقتدر و محکم، هر چند مهربان مرا به گونه ای به عقب هل دادند که دوباره خود را در وضعیت نشسته مشاهده کردم. درست به همان شکل مسخره ای که قبلا برایت توضیح دادم. یعنی پاهایم در هوا معلق شده بود و پشتم به تکیه گاهی که در عقبم قرار داشت می چسبید. آن صدا زیر لب گفت: « تو را به اینجا آورده اند و در همین جا باید خیلی چیزها بیاموزی. »

در حالی که نشسته مانده بودم و در حالتی متعجب و در عین حال سرخورده و خشمگین به سر می بردم، بحثی بسیار شدید، به زبانی ناشناخته میان چند نفر درگرفت. صداهای زیادی بودند. باز هم صداهایی دیگر. بعضی از صداها بلند و تیز بودند. درست مثل آنکه از حلق موجودات کوچکی مانند اجنه بیرون می آمد. بعضی از صداها هم بم، یا تو خالی، یا رسا بودند، و یا به فریادی شبیه بودند که گاومیش نر از بالای ارتفاعات کوهستانی، از خود بیرون می دهد. برایم اهمیت نداشت این اشخاص که بودند، نکته اساسی این بود که ماجرا از عاقبت خوشی برایم حکایت نمی کرد. من بهیچوجه میلی به همکاری و سازش با انان نداشتم و بدتر از همه آنکه علیرغم میل و خواسته ام، زندانی آنان شده بودم، نه ! ماجرا بهیچوجه برایم خوب شروع نشده بود. در حالیکه بحثی غیرقابل درک برای من ، میان آنان درمیگرفت، من به گوش دادن به صدای آنان ادامه دادم و تا حدودی در ترس و هراس به سر می بردم. من صداهایی تند و تیز مانند نی چوپانها و یا دردناک مانند صدای شیپوری در یک مسیر صخره ای می شنیدم. این اشخاص چه نوع موجوداتی می توانستند باشند ؟ چگونه ممکن بود موجودات بشری، یک چنین صداهای عجیبی از خود بیرون دهند ؟ من در کجا حضور داشتم ؟ نکند وضعیتم بدتر از هنگامی باشد که اسیر دست چینی ها بودم ؟ آه ! ای کاش قادر به دیدن اطرافم بودم …! ای کاش دارای چشم هایی بودم و می توانستم چیزهایی را که نمیشود حدس زد ببینم…! آیا اگر مبتلا به درد نابینایی نبودم، راز اطرافم از این حالت مرموز و اسرارآمیز بیرون می آمد ؟ خیر… زیرا همانگونه که بعدا می بایست کشف می کردم، آن راز مکتوم از ماهیتی باز هم اسرارآمیزتر برخوردار میشد ! به این ترتیب، من همچنان نشسته باقی ماندم، مردد و سراپا وحشتزده . شکنجه هایی که در زیر دست چینی ها تحمل کرده بودم، مرا ضعیف و ناتوان کرده بود و این احساس در من وجود داشت که دیگر یارای تحمل کردن شکنجه هایی بیشتر را نخواهم داشت. به هیچوجه تحمل زجر و دردی دوباره را نداشتم. همان بهتر بود که شاهد آمدن نه اژدهای عظیم میشدم و مرا بیدرنگ در کام خود فرو می بلعیدند تا آنکه مجبور نباشم این حالت بی اطلاعی از دنیای ناشناخته اطرافم را تحمل کنم. من نشسته باقی ماندم زیرا کار دیگری باقی نمانده بود.

صدای داد و فریادی که به گوشم می رسید، باعث شد من برای امنیت جسمانیم به هراس بیفتم. چنانچه از قوه بینایی برخوردار بودم، شاید کوششی نومیدانه برای گریز از آن محل می کردم، اما موجودی که فاقد چشم باشد، علنا ناتوان است و کاملا تحت تسلط دیگران و تحت تسلط همه چیز. از قلوه سنگ کوچکی که باعث لغزیدن او می شود تا در بسته اتاق و هر چیز ناشناخته ای که دائما پیش روی او قرار می گیرد و قد علم می کند و با حالتی نامشخص و تهدیدآمیز و ظالمانه، حالتی همیشه خطرناک پیدا می کند. صدای جمعیت باز هم شدت بیشتری گرفت. بعضی از صداها به اوج خود می رسید در حالیکه بعضی دیگر مانند ناله گاومیش ها، به غرش در می آمدند. می ترسیدم مبادا عملی خشونت آمیز در باره من به انجام رسانند و ضرباتی به بدنم وارد آورند که من بینوا، با حضور در ظلمتی ابدی، قادر به حدس و دریافت غیر منتظره آنها نبودم. تا آنجا که برایم امکان داشت لبه های صندلیم را محکم گرفته بودم، اما بعد از مدتی دستهایم را به سرعت شل کردم و آنها را از حالت انقباض بیرون اوردم زیرا با خود اندیشیدم که اگر قرار باشد ضرباتی در سر و صورت و بدنم دریافت کنم، در حالت انقباض از وضعیت دردناکتری به رنج می افتادم و همان بهتر که شل می ماندم.

همان صدایی که برایم دیگر آشنا می رسید گفت: « از چیزی نترس. اینجا نوعی شورای عمومی است. هیچ آزار و گزندی به تو نخواهد رسید. ما فقط در حال بحث هستیم تا چگونه با بهترین شیوه ها، به تو آموزش های لازم را بدهیم. »

من با صدایی گمگشته گفتم: « ای سرور عالیمقام، من تعجب می کنم که اشخاصی به بلندپایگی کسانی که در این مکان حضور دارند، قادرند مانند پست ترین روستاییان و جاهلان ساده دلی که به چوپانی مشغولند و از گاو میش های ما در کوهستانها نگه داری می کنند، به داد و فریاد مشغول شوند ! »

خنده هایی سرگرم از گفته ام استقبال کرد. به نظر می رسید که حاضران در آنجا، از گفته های من که ماهیتی نسبتا صریح و خشونت آمیز برخوردار بود، هیچ کینه و ناراحتی به دل نگرفته بودند.

صدا پاسخ داد: « این نکته را هرگز از خاطر نبر، مهم نیست انسان به چه مقامی می رسد، همیشه باز هم جایی برای بحث کردن و عدم توافق وجود دارد. همیشه شخص یا اشخاصی وجود دارند که عقایدشان با دیگران فرق می کند. همه باید بحث کنند، خیر و بد هر نکته ای را با دقت مطالعه کنند و با تحکم فراوان از عقاید و اعتقاداتشان دفاع کنند.

برای شاهدانی که از هشیاری و آگاهی لازم برخوردار نیستند، بحث آزاد، همیشه مقدمه ای برای انجام اعمال خشونت آمیز به شمار می رود. » او ضربه ای به شانه من زد تا به من اطمینان خاطر بدهد، سپس گفت: « ما در این مکان، نه تنها از اشخاصی پذیرایی می کنیم که از نژادهایی متفاوت می آیند ، بلکه افرادی هم داریم که از دنیاها و عوالم دیگر آمده اند. برخی از آنان، شکلی دارند که تو را به یاد کوتوله هایی نحیف و ضعیف می اندازد، در حالیکه برخی نیز مانند غول هایی واقعی به نظر می رسند و می توانند شش برابر قد و قامت آن موجودات کوتاه قامت را داشته باشند. » من صدای دور شدن قدم هایش را شنیدم در حالیکه به سمت گروه اصلی می رفت. منظورش از این حرف ها چه بود ؟ به چه شکل و قیافه ای بودند ؟ و اما درباره غول ها ! خب ! من نیز همانند بسیاری از مردم افسانه های زیادی درباره غولها شنیده بودم. در مورد کوتوله ها هم باید بگویم که در بعضی از جشن های سالیانه، در نمایش ها و برنامه های تفریحی، میشد کوتوله هایی را دید. اما سرم را تکان دادم. تمام این وقایع بیش از میزان درک و قابلیت تصور من بود. هر چند او به من خاطرنشان ساخته بود که هیچکس قصد آزار رساندن به مرا نداشت، و این که فقط یک بحث عادی و آزاد داشتند، اما با این حال، باید اعتراف می کردم که حتی بازرگانان هندی که به لهاسا می آمدند با چنین داد و فریاد و غرش هایی مخوف به مشاجره نمی پرداختند و با چنین صداها و فریادهای عجیبی اظهار عقیده نمی کردند. بنابراین تصمیم گرفتم آرام بمانم و منتظر باشم. به هر حال چاره دیگری هم نداشتم ! »

در سایه روشن خنک غار، راهب جوان که همچنان روی زمین نشسته و غرق در تفکرات خود بود، بی اندازه مسحور و شیفته داستانی شده بود که از موجوداتی عجیب و غریب سخن می گفت.

با این حال، هر چند مسحور و غوطه ور شد لیکن قادر نبود ناله های معترض شکمش را ساکت کند. غذا ! خوراکی ! در اسرع وقت ! این چیزی بود که در آن لحظه، از هر چیز برایش مهمتر بود !

راهب پیر به ناگهان دست از صحبت کشید و زیر لب گفت: « آری… باید کمی استراحت کنیم. غذایت را آماده کن. من باز می گردم. » او پس از گفتن این جمله آهسته از جایش برخاست و به انتهای غار رفت.

راهب جوان با شتاب از غار بیرون دوید. برای لحظه ای نگاهی به پایین انداخت، سپس به سمت ساحل دریاچه دوید. ماسه های نرم و قهوه ای رنگ ساحل، به گونه ای می درخشیدند که انگار قصددعوت راهب را به میان خود داشتند. راهب جوان کاسه اش را از جیبی که در جلوی ردایش داشت بیرون آورد، آن را آب کرد، و با یک حرکت دست، آن را شست. سپس کیسه کوچکی را که پر از جو کوبیده شده بود، از یکی دیگر از جیب هایش بیرون کشید. مقدار کمی از آن جو آرد شده را در کاسه چوبینش ریخت و با دقت کمی آب دریاچه را که با کف دست جمع کرده بود، به آن اضافه نمود. او آن مخلوط را با دیده ای گرفته تماشا کرد. در آنجا، خبرب از کره یا چای نبود. جو آرد شده با آب مخلوط شد و خمیری چسبناک درست شد. به این هم میشد گفت غذا ؟! او انگشتانش را در کاسه کرد و آنقدر آنرا هم زد تا مخلوط مناسب و باب میلش تهیه شد. سپس با کمک دو انگشتش، شروع به خوردن محتویات کاسه کرد. او به آرامی و بدون هیچ شور و رغبتی غذایش را خورد.

هنگامی که از خوردن فارغ شد، کاسه اش را در آب دریاچه شست، کمی ماسه نرم برداشت و با دقت و شدت، شروع به ساییدن قسمت داخل و خارج کاسه اش کرد. سپس بار دیگر آن را آب کشید و خیس خیس آن را در جیب ردایش جای داد.

او روی زمین زانو زد، قسمت پایینی لباسش را روی زمین پهن کرد، آن را تا آنجا از ماسه پر کرد که دیگر یارای بلند کردن پارچه لباسش را نداشت. او با جهشی، از جا برخاست و تلو تلو خوران به سمت غار رفت. هنگامی که به داخل قدم نهاد، ماسه ها را روی زمین ریخت، از غار خارج شد و به جستجوی شاخه درختی پرداخت که دارای برگ های زیاد بود. پس از بازگشت دوباره به غار، او با دقت شروع به جارو کردن زمین ماسه ای و سفت غار کرد که از خاک رس پوشیده بود، سپس لایه کلفتی ماسه روی زمین پخش کرد که از کنار ساحل دریاچه آورده بود. ظاهرا آن مقدار ماسه ای که آورده بود، کافی نبود. می بایست باز هم به کنار ساحل دریاچه برمی گشت. او هفت بار به ساحل رفت تا سرانجام از نشستن بر روی زمین راضی شد. او با وجدانی آسوده، پتویش را که با پشم گاومیش تهیه شده بود، و قبلا روی زمین گسترده بود، روی آن زمین نرم شده پهن کرد و نشست.

راهب جوان، در هیچ یک از مجلات و روزنامه های مد جهان نمی توانست به کسب مقامی امیدوار باشد. ردای سرخ رنگش، تنها لباسش بود. در برخی از قسمتها، پارچه اش آنچنان فرسوده بود که نخ نما شده و به نوعی حالت نازکی رسیده بود که او را به هیچوجه از حملات بادهای تند و سوزناک در امان نگه نمی داشت. او نه کفشی، نه نعلینی و نه لباس زیری در اختیار نداشت. فقط همان ردای سرخ رنگش را داشت که در هنگام شب، در موقع خواب از تنش بیرون می آورد تا خود را در وسط تنها پتوی پشمیش بپوشاند. تنها وسیله اش، همان کاسه چوبیش بود و کیسه کوچک حاوی جو کوبیده شده و یک جا طلسمی قدیمی و کهنه که او آن را با جا طلسمی دیگری جایگزین ساخته و در آن هیچ چیز مگر یک طلسم ساده نگذاشته بود. او حتی چرخ نیایش نداشت ! این وسیله، برای کسانی بود که از وضعیتی بهتر از او برخوردار بودند و اندکی پول داشتند. طلبه جوان مانند سایر همکلاسی هایش ناچار بود از چرخ های نیایش عمومی که در معابد یافت می شدند، استفاده کند و به انها اکتفا نماید. مغز سرش را تراشیده بودند. او ضمنا آثار جراحتی ناشی از « نشانه های عصر بشری » را نیز بر مغز سرش حمل می کرد. در جایی که روی سرش شمع هایی را روشن ساخته بودند تا ببینند میزان عمق و شدت مدیتیشن و عبادتش تا چه اندازه است، و این که آیا قادر هست در برابر درد و بوی ناشی از سوختگی گوشت سر، بی احساس باقی بماند یا نه… پس از این دوره از کارها بود که او را برای انجام مأموریتی ویژه به دوردست راهی کرده بودند تا خود را به غار مرد راهب برساند. اما از روشنایی روز کاسته می شدو سایه ها به درازا رسیده و هوا داشت کم کم سرد می شد. او نشست و منتظر ماند تا زاهد پیر بنا به میل و اراده اش، دوباره به سراغش بیاید.

سرانجام صدای کشیده شدن قدم های پایی به گوش رسید. سپس صدای تنفسی خس خس دار به گوش رسید. پیرمرد از راه رسید. راهب جوان، با احترامی جدید به تماشای او پرداخت و از خود پرسید که آن زاهد محترم با چه تجربیات عجیبی که رویارو نشده بود !… چه دردها و رنجهایی که متحمل نشده بود ! ضمنا چه خرد و فضلی از تمام وجودش ساطع می شد ! هاله ای خردمندانه او را در بر گرفته بود. پیرمرد آهسته آمد و در حالیکه بدن نحیفش را به زحمت می کشید، نشست. در آن لحظه، فریادی وحشتناک سکوت هوای بیرون را درهم شکست و موجودی عظیم و به هم ریخته با جهشی غیر منتظره در مدخل ورودی غار نمایان شد. راهب جوان در یک چشم برهم زدن از جا جهید. او آماده بود برای دفاع از زاهد پیر، به پیشواز مرگ بشتابد. او مشت هایش را از ماسه پر کرد و آماده بود که آنها را به سمت چشمهای موجود مزاحم بپاشد که ناگهان آن موجود با صدا و جملاتی اطمینان بخش به حرف آمد. او طوری حرف می زد که انگار با شخصی که حدودا نیم فرسنگ از او فاصله داشت، قصد سخن گفتن دارد: « درود ! درود ! آه ! ای راهب مقدس و معظم ! من برای دعای خیر شما به اینجا آمده ام ! برای آنکه سفرم را تقدس ببخشید. دعای خیر شما را برای امشب درخواست دارم زیرا اردوگاهمان را در کنار دریاچه برپا کرده ایم. بفرمایید ! برایتان چای و جوی آرد شده آورده ام. دعای خیر شما را میخواهم ای راهب مقدس و بزرگوار ! دعای خیر شما را می خواهم ! »

او با صدایی بسیار بلند حرف می زد. او دوباره برخاست و اینکارش باعث ترس راهب جوان شد. مرد تازه وارد با عجله به سمت پیرمرد رفت، با تمام بدنش روی زمین خاکی دراز کشید و به حالت سجده درآمد و گفت: « چای و جو آرد شده … بفرمایید. لطفا بگیرید. » او با حرکتی سریع دو کیسه کوچک را کنار مرد زاهد نهاد.

زاهد پیر با لحن ملایم و ملامت آمیزی گفت: « بازرگان…بازرگان… با چنین صدای بلندی که داری، من پیرمرد نحیف و ضعیف را به لرزه می اندازی. اما صلح و آرامش به همراهت ! امیدوارم که دعای خیر«گوتاما» بر سر تو سرازیر شده و با تو باقی بماند. امیدوارم که سفرت بدون دردسر و مشکلات گوناگون به سرعت و به راحتی به اتمام برسد و تجارتت پر سود و منفعت باشد. »

مرد بازرگان با صدای بلندش دوباره به حرف آمد و گفت: « تو کیستی، خروس جوان جنگی ؟ آه ! مرا عفو کنید و پوزش مرا بپذیرید ای پدر مقدس جوان… اما در تاریکی این غار، من نتوانستم به درستی تشخیص دهم که شما نیز به طبقه روحانیت تعلق دارید. »

مرد زاهد با صدای ضعیف و خشکش پرسید: « تو چه اخباری داری، بازرگان ؟ »

مرد بازرگان با لحنی سرگرم کننده پاسخ داد: « اخبار ؟ خب … نزول خواری هندی را کتک زده و دمار از روزگارش درآورده اند. هنگامی که رفت تا شکایتش را به ماموران انتظامی تحویل دهد، یکبار دیگر هم از دست آنان کتک خورد زیرا به آنان توهین کرد. نرخ گاومیش تنزل کرده و نرخ کره افزایش یافته است. راهبان دروازه مقدس در حال بالا بردن نرخ حق العبور خود هستند. دالای لاما، ذات بسیار ژرف و خردمند هم به کاخ جواهرات نقل مکان کرده اند. ای زاهد گرامی، اخبار تازه ای در دست نیست. ما امشب در کنار دریاچه اردو زده ایم و فردا به سمت « کالیم پنگ » عازم می شویم. هوا خوب است و بودا ما را از هر حیث مورد لطف و حمایت خود قرار داده است و شیاطین هم ما را راحت گذاشته اند. آیا نیازی هست که برایتان آب بیاورند ؟ و یا ماسه نرم و تازه و خشک برایتان بیاورند تا روی بستر خوابتان بپاشند ؟ شاید پدر مقدس جوان، از حالا به تمام نیازمندی های شما رسیدگی کرده باشد، نه ؟…»

در حالیکه سایه ها، به سفر دوردست خود به سمت ظلمت شبانه ادامه می دادند، زاهد پیر و مرد بازرگان به گفت و گوی خود ادامه دادند و از لهاسا، تبت و هندوستان صحبت کردند و حتی از سرزمین های آن سوی جبال هیمالیا نیز حرف زدند. سرانجام مرد بازرگان با جهشی برخاست وبا ترس و لرز نگاهی به تاریکی که هر لحظه غلیظ تر می شد انداخت و با لحنی التماس کننده پرسید: « وای… ! پدر مقدس جوان، من نمی توانم به تنهایی در تاریکی قدم بردارم ! آیا مرا تا اردوگاهم همراهی خواهید کرد ؟ »

مرد جوان گفت: « من بنا به دستورات راهب بزرگوار عمل کرده و کسب تکلیف می کنم. چنانچه ایشان اجازه این کار را بدهند، من همراه شما خواهم آمد. خرقه راهبی من، مرا از خطرهای شبانه محفوظ نگه خواهد داشت. » راهب پیر با خنده ای خفه، اجازه اش را صادر کرد و مرد جوان به آن بازرگان غول پیکر تعارف کرد پیشاپیش او از غار خارج شود. مرد بازرگان بوی نامطبوعی از خود ساطع می کرد که آمیزه ای از چربی و پیه گاومیش و بوی عرق تن بود. در کنار مدخل غار، ترکه ای، تصادفا با چهره مرد بازرگان برخورد کرد سپس صدای فریادی به گوش رسید که از پرنده ای وحشتزده بلند شده بود، و اکنون با تاسف شاخه درخت را ترک می کرد.

مرد بازرگان فریادی از ترس کشید و در حالی که نزدیک بود از هوش برود در کنار پای راهب جوان بر زمین افتاد و با ناله و شیون گفت: « ای وای ! پدر مقدس جوان ! تصور کردم که بالاخره شیاطین موفق به اسیر گرفتن من شدند ! من تقریبا حاضر شده بودم، نه چندان، اما تا حدودی حاضر شده بودم که پولی را که از نزول خوار هندی گرفته بودم، به او باز گردانم. شما جان مرا نجات دادید. شما باعث فرار شیاطین شدید. کاری کنید که من در کمال امنیت به اردوگاهم بازگردم، من هم به نوبه خویش قول می دهم با رسیدن به آنجا، یک کیسه پر از « تسامپا » و نصف کیسه چای به شما بدهم. » این موقعیتی بود که اصلا نباید از دست می رفت. راهب جوان برای تشدید اهمیت حضورش در کنار مرد بازرگان و برای جدیت بخشیدن به اوضاع شروع به خواندن دعای اموات کرد و از ارواح آواره و سرگردانی که از نعمت آرامش و صلح برخوردار نبودند، تقاضا کرد مزاحمتی برایشان ایجاد نکنند و سرانجام دعایی هم برای نگهبانان دروازه ها و جاده ها خواند. سر و صدای نابهنجاری آغاز شد – زیرا راهب جوان دارای صدایی بسیار نابهنجار بود ! – باعث مزاحمت تمام موجودات شبانه شد، از جمله شیاطین و اشباح، البته چنانچه از چنین موجوداتی در آن حوالی یافت می شد…

آنها سرانجام به آتش اردوگاه رسیدند. در کنار آتش، همسفران مرد بازرگان نشسته و سرگرم خواندن ترانه های متفاوت و یا نواختن موسیقی بودند در حالیکه زنها، سرگرم خرد کردن برگهای چای بودند و خرده ها را در قابلمه ای پر از آب جوش می ریختند. یک کیسه کامل جو کوبیده شده به این مایع اضافه شد در حالیکه پیرزنی، دستش را در کیسه ای دیگر می کرد تا مقداری کره گاومیش از داخل آن بردارد . او سپس کره را در آب جوش ریخت. پیرزن دو بار دیگر هم کره اضافه کرد تا آنکه پس از لحظاتی، چربی کره بر روی سطح آب جوش آمد و کف کرد و به غل غل افتاد.

حرارت وگرمای آتش، دلپذیر ومطبوع، و شادی حاضران در اردوگاه مسری بود. راهب جوان ردایش را در اطرافش پهن کرد و با وقار و حیایی که در چنین شرایطی لازم می نمود، روی زمین نشست. پیرزنی که دماغش تا پایین چانه اش می رسید، با محبت تمام دستش را به سمت او دراز کرد. راهب جوان که حرکت دست پیرزن را دیده بود، کاسه چوبیش را از لباسش درآورد و به او داد. پیرزن کاسه راهب را از تسامپا و چای پر کرد. در هوای پاک کوهستان، آب در صد درجه سانتیگراد و یا دویست و دوازده درجه فارنهایت به جوش نمی آید، و انسانهای ساکن این مناطق باز هم قادرند درجه حرارتی را تحمل کنند که در مناطق دیگر به عنوان درجه جوشش می نامند. تمام مسافران در کمال شادی به خوردن شامشان پرداختند و کمی بعد، هر بیننده کنجکاوی می توانست گروهی از مسافران را ببیند که برای شستن کاسه های غذایشان، به سمت دریاچه می رفتند و پس از ساییدن کاسه هایشان با ماسه های نرم کنار ساحل، کاسه ها را آب میکشیدند و دوباره به کنار آتش باز می گشتند. رودی که به آن دریاچه ریخته می شد، ماسه ای به همراه می آورد که به راستی از لطافت و نرمی خاصی برخوردار بود و از ارتفاعات بالای کوه ها به پایین آورده می شد. ماسه ای که اغلب با گرده ای به رنگ طلایی همراه بود…

مسافران، اشخاصی بسیار شاد و شوخ طبع بودند. داستان های بی شمار بازرگانان و موسیقی آنان ، همچنین ترانه ها و آواز هایی که باعث نشاط و شادی اطرافیان می شد، زندگی نسبتا یکنواخت و خالی از تفریح مرد جوان را رنگ و رویی تازه می بخشید. مهتاب نمایان شد و باعث روشن ساختن مناظر خشک اطراف شد. پرتوهای سیمین، سایه هایی با اشکالی بسیار واقع گرایانه و عجیب در اطراف پدید می آوردند. شراره های آتش مثل سابق پرشور نبودند و شعله ها نیز آهسته در حال خاموش شدن بودند. راهب جوان با بی میلی از جای خود برخاست و پس از چند بار تعظیم و تشکر از مهمان نوازی آنان، هدایایی را که مرد بازرگان به زور به او می داد، پذیرفت. مرد تاجر متقاعد شده بود که حضور راهب جوان باعث نجات یافتن او از شر شیاطین و اشباح شده بود !

راهب جوان با بسته ها و پاکت های کوچک، با خوشحالی در امتداد دریاچه به راه افتاد و به سمت راست پیچید و از میان بیشه ای مملو از درخت بید عبور کرد، سپس در کنار مدخل غار که سیاهی و ظلمت ترسناک آن، انگار سرگرم تماشای او بود، از حرکت ایستاد. او لحظه ای درنگ کرد و نگاهی به آسمان انداخت. در آسمان، در نقطه ای بسیار بسیار دوردست، نوری درخشان به آرامی سرگرم عبور از پهنه سماوات بود. برای لحظاتی چند، راهب جوان در اندیشه فرو رفت سپس وارد غار شد.

با تشكر فراوان از آزيتاي عزيز كه زحمت كشيدند فصل اول را براي من ارسال  و در حال تايپ اين كتاب هستند.

 

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: