بایگانی ماهانه: نوامبر 2010

شرح رويت يوفو توسط پنج فضانورد

ويدئوي شرح رويت يوفو توسط پنج فضانورد:

نقل از سايت حقيقت پشت پرده

ادعاي فضانوردان سازمان فضايي ايالات متحده NASA را بايد جدي گرفت. اينان با افراد معمولي تفاوت دارند. افسراني از هر جهت نمونه بوده و آموزشهاي بسياري ديده اند. چگونه ميشود در مقابل ادعاي آنها بي تفاوت بود. جوانان زيادي با روياي فضانورد شدن عمر خود را سپري ميكنند. بايد اعتراف كرد دولت بجهت اعتماد و باوري كه به آنها دارد پستهاي رده بالايي به ايشان اختصاص ميدهد.  اما حالا كه آنها دارند به حقيقت اعتراف ميكنند آيا باز هم دولت ايالات متحده همان سياست را در پيش خواهد گرفت؟افشاي وجود بيگانگان فضايي بزرگترين كشف علمي تاريخ بشر خواهد بود.

NASA UFO in Space NASA UFO in Space NASA UFO in Space NASA UFO in Space

نگاهي به اين ويديئو بيندازيد شايد در باره موضوع نظرخاصي داشته باشيد. در آن صورت هم اكنون به كاخ سفيد ايميل بزنيد و از آنها بخواهيد در باره يوفوها روشنگري كنند. به اين آدرس:

www.whitehouse.gov/contact ايميل بزنيد و از اوباما بخواهيد حقيقت را برملا كند. همچنين ميتوانيد از طريق اين آدرس:

www.nasa.gov/centers/hq/about/contact_us.html به ناسا ايميل بزنيد.

 

شرح عكسها:

  • بوز آلدرين درباره رويت يوفو زماني كه در آپولو11 بوده توضيح ميدهد.

 

  • گوردون كوپر يكي از هفت فضانورد اصلي پروژه مركوري درمورد يك گروه تقريبا؟ يكصد عدد يوفوبحث ميكند و يكي كه در بستر درياچه خشك فرود آمده بود و همچنين يوفوهاي ديگري كه توسط شاهدان عيني رويت شده اند.

 

  • ادگار ميشل فضانوردي است كه 9 ساعت روي سطح كره ماه راهپيمايي كرد. جالب اينجاست كه لبلسها و تجهيزات  فضايي ناسا حد اكثر براي 7 ساعت اكسيژن حمل ميكنند. يك مخزن يدكي با اكسيژن براي 30 دقيقه مخصوص مواقع اضطراري نيز در لباس تعبيه شده است. آيا يك و نيم ساعت اضافي را ميشل با بيگانگان فضايي بوده است؟

 

 

  • كيهان نورد پوپويچ رويت يوفو را در كنار هواپيمايش تشريح ميكند. زماني كه او از يك مسافرت خارج از كشور يعني از واشنگتن به همراه گروهي از دانشمندان به كشور خود بازميگشت يوفو را كنار هواپيما ديد و همراه با او همه افراد حاضر در هواپيما نيز شاهد پرواز يوفو بودند. يوفو بشكل مثلث كامل و برنگ سفيد و بسيار درخشان بود. تقريبا 1500 متر با هواپيما فاصله داشت و 1000 متر بالاترازآن قرار گرفته بود. سرعت آن را 1500 كيلومتر در ساعت تخمين زدند. در طول 30 تا 40 ثانيه دور هواپيما چرخي ميزد. گاهي براست و گاهي به چپ و زماني بالا و پايين و بعضا» جلو و عقب هواپيما ميرفت. بعضي اوقات هم موازي با هواپيما طي مسير ميكرد.

پوپويچ هم اكنون رئيس انجمن يوفوي روسيه ورئيس مجمع اوكرايني هاي مقيم روسيه ميباشد.

 

  • اين ويدئوحاوي اطلاعات جالبي در زمينه رويت يوفو توسط كيهان نوردان روسي و فضانوردان ناسا است. همچنين در بخشي از آن دكتر ماسگريو در مورد برخورد خود در فضا توضيح ميدهد.

منبع اصلي: scottcwaring *videos youtube

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com مجاز میباشد.

منبع:  http://scottcwaring.blogspot.com/2010/11/five-astronauts-state-on-video-that.html

پ . ن : با تشكر فراوان از دوست عزيزم فرهاد صيادي مقدم براي ترجمه و ارسال اين مطلب. به زودي هر روز اخباري در اين زمينه كه توسط اين دوست عزيزم ترجمه ميشود در اين وبلاگ درج ميشود.

از فرهاد سدادي عزيز هم خبري نيست. فرهاد جان چندين ايميل زدم ولي جواب نداديد.منتظر حضور گرمتان هستيم.

 

Advertisements

فرزانه ی گوشه نشین ، فصل دوم

فرزانه گوشه نشین (راهب)

فصل دوم

http://ooust.files.wordpress.com/2010/08/hermit.jpg?w=256&h=300

راهب جوان با غرش و بانگ گاومیش ها و همچنین سر و صدای هیجان زده مسافران و کارمندان کاروان مرد بازرگان از خواب بیدار شد. او با قیافه ای نیمه خواب آلود از جایش برخاست ردایش را مرتب کرد و در حالیکه مصمم بود از هیچیک از وقایع اطرافش محروم نماند و شاهد عزیمت آنان باشد، به سمت مدخل غار پیش رفت. در کنار دریاچه، مردهای کاروان سرگرم فعالیت بودند و سعی داشتند گاومیش ها را که در آب ایستاده بودند، به زور بیرون آورده و بر آنها زین و برگ ببندند. اما گاومیش ها اصلا قصد خروج از آب را نداشتند. تاجری جوان که کاسه صبرش لبریز شده بود، با قیافه ای مصمم وارد آب شد اما پایش روی خزه ای لغزید و افتاد. در حالیکه دستهایش را تکان می داد، با سر در آب پرت شد و سر وصدای زیادی که تا دوردست ادامه یافت، پدید آورد. هزاران قطره آب به هوا بلند شدند و گاومیش ها که اکنون به وحشت افتاده بودند دوباره به ساحل بازگشتند. مرد جوان از گلی چرب پوشیده شده بود، با ظاهری مضحک با شتاب از آن وضعیت خجالت آمیز بیرون آمد و در برابر خنده و تمسخر دوستانش پا به خشکی نهاد.

مسافران کاروان، در یک چشم بر هم زدن چادرها را جمع کرده با دقت تمام وسائل و لوازم آشپزی را با همان ماسه نرم پاک کرده همه چیز را جمع آوری کرده بودند. کاروان دراز بازرگان، آهسته به راه افتاد و تازیانه های یکنواخت و موزونی که بر بدن گاومیش ها فرود می آمد با ناسزاها و دشنام های مردان کاروان همراهی شد. کارمندان کاروان سعی داشتند سرعت بیشتری به آن حیوانات سنگین وزن و کند بدهند. راهب جوان با قلبی آکنده از غم، در گوشه ای ایستاده و سعی داشت چشم هایش را از درخشش کور کننده خورشید محفوظ نگه دارد. او که سرشار از اندوه و تأسف بود، تا مدتها پس از عزیمت کاروان، همچنان بر سر جایش باقی مانده بود و به تماشای دوردست مشغول بود. آخر چرا او نیز یک تاجر نبود تا بتواند به سرزمین های دوردست سفر کند ؟ چرا لازم بود همیشه با زور و اجبار یک عالم چیز های گوناگون بیاموزد و به خاطر بسپارد. چیز هایی که دیگران لازم نبود بیاموزند ؟ بله … او دوست داشت بازرگان باشد، یا شاید قایقرانی در روی « رودخانه سعادتمند » . او دوست داشت مسافرت کند، به این سو و آن سو برود و چیز های جدید ببیند. چیزی که او نمیدانست این بود که نهایتا او نیز به قدری به سفر کردن می پرداخت و به قدری چیز های تازه و جدید می دید که بدنش به آن درجه می رسید که دعا کند اندکی آرامش و ثبات پیدا کند و روحش تشنه استراحت گردد… او در آن لحظه اصلا حدس نمی زد که در طول عمرش ناچار خواهد بود به چهار گوشه جهان سفر کند و هزاران شکنجه و مشقات باور نکردنی را تحمل کند. در حال حاضر، تنها چیزی که از زندگی می خواست این بود که یک تاجر، یا یک قایقران باشد. در واقع چیزی به غیر از آنچه که فعلا بود، باشد.

او آهسته با سری پایین انداخته، شاخه درختی را که به عنوان جارو از آن استفاده می کرد برداشت و به غار داخل شد و شروع به جارو کردن زمین غار کرد تا بتواند ماسه تازه ای آورده و در اطراف بپاشد.

راهب پیر آهسته آمد. مرید جوان، علیرغم بی تجربگیش از مسائل زندگی، مشاهده نمود که وضعیت سلامتی پیرمرد بسیار متزلزل است. راهب با کوشش فراوان بر زمین نشست و پس از کشیدن آهی، با صدای بریده و ضعیف گفت: « ساعت مرگ من نزدیک شده است اما نمی توانم این جهان را ترک کنم. تا زمانی که تمام اطلاعاتم را به تو منتقل نکرده باشم نمی توانم به استقبال مرگ بروم. من در اینجا، دارویی گیاهی و بسیار ویژه در اختیار دارم که قدرت آن خارق العاده است. این دارو توسط استاد و راهنمای ارجمند و گرامیت، برای شرایط اضطراری به من داده شده است. چنانچه من تصادفا از حال رفتم و تو نگران وضعیت سلامتی من شدی، مرا مجبور کن که شش قطره از این اکسیر را بنوشم. این مقدار برای به هوش آوردن من کافی خواهد بود. تا زمانی که من مأموریتم را در این جهان به پایان نرسانده باشم، حق رها کردن کالبد جسمانیم را ندارم. این کار را بر من ممنوع کرده اند. » او در میان چین های متعدد لباسش به جستجوی چیزی پرداخت و سرانجام آن را بیرون آورد. جعبه ای کوچک و سنگی بود که راهب جوان با دقت فراوان آن را از دست پیرمرد زاهد گرفت. پیرمرد اعلام کرد: « اکنون به صحبتم ادامه می دهم. هنگامی که خسته شدم و توان ادامه دادن به سخنانم را پیدا نکردم تو نیز می توانی غذایت را بخوری. آنگاه من نیز کمی دراز خواهم کشید. اکنون با دقت به سخنانم گوش بده و سعی کن هر آنچه گفتم به خاطر بسپاری. نگذار حواست پرت گردد، زیرا این چیزها از زندگی من و حتی از زندگی تو نیز مهم تر است. این حرف هایی که می زنم مربوط به علم و دانشی است که باید محفوظ نگاه داشته شود و سپس با فرارسیدن وقت مناسب، به دیگران منتقل گردد. »

پیرمرد پس از کمی استراحت، به نظر نیرویی کسب کرد و گونه هایش کمی رنگ به خود گرفتند. او در حالی که به شیوه ای راحت تر می نشست گفت: « تو باید تمامی آن چه را که تا به حال برایت نقل کرده ام در خاطر داشته باشی. بنابراین می توانیم ادامه دهیم. بحث و مشاجره آن اشخاص همچنان ادامه داشت . به نظر من بحث آنان از ماهیتی بسیار شدید برخوردار بود، به طوری که سرانجام، هر بحثی پایان گرفت . به راحتی می شد صدای کشیده شدن قدم های پای اشخاص بی شماری را شنید، سپس صدای قدم های سبک، بسیار سبک به گوش رسید. مثل این که پرنده ای برای یافتن کرم خاکی، در خاک قدم می زند. صدای قدم های سنگینی نیز به گوش می رسید. درست مانند گام های ناموزون گاومیش هایی که سرگرم بارکشی باشند. قدم های دیگری نیز بودند که مرا بی اندازه نگران و مشوش می کردند زیرا بعضی از آنها به نظر هیچ شباهتی با قدم های پای بشری نداشتند. با این وصف، تصورات و تفکرات من در مورد انواع نژاد های گوناگون حاضر در آن جلسه به ناگهان قطع شد و شخصی بازوی مرا گرفت و گفت: « همراه ما بیا » .

دستی دیگر، بازوی دیگرم را گرفت و مرا از مسیری عبور دادند که چنانچه با تماس پاهای برهنه ام قادر به تشخیص آن بودم، به نظر از جنس فلزی ساخته شده بود. نابینایان معمولا قادرند حس ششم خود را تا میزانی بالا، تقویت کرده و پرورش دهند. من احساس می کردم که سرگرم عبور از نوعی تونل فلزی هستم. هر چند تصور چنین امری، برایم بی اندازه دشوار می نمود. »

پیرمرد دست از صحبت کشید. انگار مایل بود آن تجربه فراموش نشدنی را روی دیوارها یا پرده های حافظه ذهنیش ساطع کرده و پخش کند. سپس گفت: « ما به سرعت به محلی وسیع رسیدیم. من این امر را به دلیل تفاوتی که در انعکاس صداها پدید آمده بود، حس کرده و دریافتم. در برابر من، چیزی فلزی لغزید و یکی از راهنمایانم با لحنی سراپا آکنده از احترام با شخصی به گفت و گو پرداخت. شخصی که ظاهرا دارای پست و مقامی به مراتب بالاتر از مقام راهنمای من بود. من کوچکترین وسیله ای نداشتم تا بفهمم چه اتفاقی بین آن دو رخ می دهد و چه صحبت هایی میان آن دو رد وبدل می شود، زیرا صحبت آنان به زبانی ناشناخته ادامه داشت. زبانی که آنها با آن تکلم می کردند، بسیار عجیب بود و انگار آمیزه ای از صدای جیک جیک و چه چه و سوت بود. برای اجرای کاری که ظاهرا نوعی فرمان بود، مرا به جلو هل دادند و آن شیء فلزی در پشت سر من لغزید و با صدای خفه، آهسته بسته شد. من هنوز در وضعیت ایستاده بودم و نگاه شخصی را که با اصرار به من خیره شده بود، در وجودم حس می کردم. صدای خش خش لباسی به گوش رسید و صدای لغزیدن چیزی که تصور کردم باید مانند همان وسیله ای باشد که مرا به زور روی آن نشانده بودند، به گوش رسید، سپس دستی ظریف و استخوانی دست راست مرا گرفت و به جلو آورد. »

گوشه نشین پیر لحظه ای ساکت شد و خنده ای زیر لبی کرد: « آیا قادری احساسات مرا در آن لحظه، تصور کنی ؟ من در حال تجربه کردن واقعه ای بودم که بیشتر در قلمرو معجزات شگفت انگیز وجود دارد. من حتی نمی دانستم با چه کسی رویارو هستم و لازم بود که خود را تحت اختیار کامل راهنمایانم قرار دهم. سرانجام شخصی، به زبان خودم، با من شروع به صحبت کرد و گفت: « این جا بنشین » مرا با ملایمت به پایین فشار دادند. سپس، آن « نشیمن گاه » یا دست کم چیزی که مثل آن عمل می کرد، مرا در خود جای داد و بعضی از قسمت های بدنم که را که با چنین کارهایی هرگز آشنایی نداشت، نگه داشت. در پهلوهایم، نوعی بازوهای دراز یا چوبدستی هایی قرار داشت که در جهت نگه داشتن بدن شخصی که در آن بستر عجیب و نرم قرار می گرفت ساخته شده بود تا اگر شخص احیانا به خواب می رفت، آن چوبدست ها او را از افتادن باز می داشتند. شخصی که در مقابل من حضور داشت، ظاهرا از واکنش های من سرگرم شده بود، این دست کم چیزی است که من تصور می کردم زیرا او دائما سعی داشت از بروز خنده هایش جلو گیری کند. این حقیقت دارد که بسیاری از مردم، از مشاهده بدبختی های اشخاصی که از نعمت بینایی محرومند، احساس تفریح می کنند و اوضاع را مایه خنده و سرگرمی می پندارند. صدایی که در برابرم قرار داشت به من گفت: « احساس غریبی می کنی و می ترسی. »

او این جمله را به صورت نوعی جمله اخباری بیان کرده بود. جمله ای که بسیار کمتر از حقیقت بود ! آن صدا افزود: « از هیچ چیز نترس زیرا درد و آزاری تجربه نخواهی کرد. آزمایشات ما نشان داده است که تو دارای حافظه ای بسیار استثنایی و خارق العاده هستی. بنابراین قصد داریم اطلاعاتی به تو ارائه دهیم که تو هرگز از یاد نخواهی برد و بعدها، باید به شخصی منتقل کنی که بر سر راهت قرار خواهد گرفت. »

با وجود آن سخنان زیبا و تسکین بخش، آن کارها تماما به نظرم اسرارآمیز و نگران کننده می رسید. من حرفی نمی زدم و فقط به این اکتفا می کردم که آرام بمانم و منتظر بقیه اظهارات آن شخص باشم. مخاطب من دوباره به حرف آمد و گفت: « تو ضمنا خواهی دید به چه دلیل ارابه هایی از آتش، از آسمان بی کران عبور می کنند. چیزی که همیشه باعث ترس و وحشت تو می شده است. »

من با ترس و لرز فریاد زدم: « عالیجناب بزرگوار ! شما از واژه « دیدن » استفاده کردید، حال آنکه چشم های مرا از حدقه درآورده اند. من کور هستم و در نابینایی مطلق به سر می برم ! »

ظاهرا مخاطب من به سختی قادر شد بر کم حوصلگی خود مسلط شود، سپس پاسخی نسبتا خشک و تند داد: « هر آنچه لازم باشد درباره تو می دانیم. حتی بسیار بیشتر از آنچه که تو درباره خودت می دانی. چشم های تو را از حدقه درآورده اند، اما عصب بینایی توهنوز هم بر سر جایش است و ما با کمک علم و دانشمان، می توانیم عصب بینایی تو را به گونه ای به کار اندازیم به طوری که تو قادر به دیدن هر آنچه که ما می خواهیم باشی.»

پرسیدم: « آیا این به آن معنا است که من قوه بیناییم را برای همیشه به دست خواهم آورد ؟ »

صدا پاسخ داد: « خیر. امکان این اصلا نیست. ما برای مقاصد مشخصی از تو استفاده می کنیم. چنانچه بینایی ات را برای همیشه به تو باز گردانیم، این به آن معنا است که ناچار خواهیم شد تو را با دستگاهی پیشرفته از لحاظ علمی، در این جهان رها سازیم، حال آنکه قلمرو علمی شما فعلا پیشرفت چشمگیری نداشته است بنابراین مجاز نیستیم این کار را انجام دهیم. اکنون، بهتر است بیش از این حرف نزنیم. قصد دارم دستیارانم را صدا بزنم. »

کمی بعد، صدای در زدن احترام آمیزی را شنیدم، سپس صدای لغزیدن همان صفحه فلزی به گوشم رسید. گفت و گویی درگرفت و کاملا بدیهی بود که دو نفر وارد آن اتاق شده بودند. احساس کردم صندلیم به حرکت افتاد و کوشیدم از جایم برخیزم. اما در کمال تعجب و وحشت فهمیدم که هر حرکتی برایم غیر ممکن است. من اصلا قادر به تکان خوردن نبودم. حتی قادر به جنباندن انگشت دستم هم نمی شدم. من که کاملا به هوش بودم، احساس کردم مرا در همان صندلی عجیب به راه انداختند. آن صندلی، به گونه ای بسیار راحت و عجیب، در هر مسیری که می خواستند، به راه می افتاد. ما در امتداد راهروها، به حرکت پرداختیم و صداها به گونه ای بسیار عجیب بازتاب داشتند. سرانجام، صندلی من، چرخی تند و سریع زد و بوهایی بسیار عجیب و وصف ناپذیر، به مشامم رسید. دستوری آرام و موقر، ما را از حرکت متوقف ساخت در حالیکه دستهایی پاها و بازوهای مرا گرفتند. مرا بی هیچ کوشش و زحمتی، بلند کردند، سپس دوباره مرا خواباندند ؛ من خیلی نگران و مضطرب بودم، البته باید اقرار کنم استفاده از واژه مضطرب، برای توصیف حالت روحیم اصلا مناسب نیست و خیلی بیشتر از این مضطرب و وحشتزده بودم. هنگامی که بازوی راستم را محکم با نواری بستند، احساس ترس و تشویشم افزایش یافت. درست بالای آرنجم را بسته بودند. فشار خونم چنان بالا رفت که احساس کردم بازویم متورم شد. چیزی مانند سوزن، در ساق پای چپم فرو رفت. سپس دستخوش احساسی خارق العاده شدم. درست مانند این بود که چیزی در داخل بدنم فرو کرده بودند. دستور دیگری صادر شد و تماس دو صفحه سرد را روی شقیقه هایم احساس کردم. صدایی مانند وزوز زنبور در دوردست به گوشم رسید . سپس احساس کردم که دارم به تدریج بیهوش می شوم.

به نظر می رسید برقی مشتعل از برابر دیدگانم می گذشت. رگه هایی به رنگ های سبز و سرخ و بنفش و خلاصه از هر رنگی از مقابل دیدگانم عبور می کرد. سپس شروع به فریاد کشیدن نمودم. از آنجا که نابینا بودم، بنابراین می بایست در سرزمین شیاطین حضور داشته باشم و این اشخاصی که در کنارم حضور داشتند، قائدتا برای آزار و شکنجه مجدد من آمده بودند. ناگهان دردی شدید احساس کردم. دردی که در واقعیت امر، هیچ چیز مگر فرو رفتن نوک یک سوزن به تنم نبود. سپس ترس و وحشتم از میان رفت. در حقیقت دیگر به هیچ چیز و هیچکس اهمیتی نمی دادم ! به زبان خودم، با من شروع به صحبت کردند: « از چیزی نترس. ما قصد نداریم کوچکترین آزاری به تو برسانیم. ما فقط قصد داریم دستگاه های علمی مان را به گونه ای تنظیم کنیم که تو بتوانی قادر به دیدن شوی. اکنون کدام رنگ را می توانی ببینی ؟ » در مدتی که پاسخ می دادم و می گفتم که مثلا سرگرم دیدن رنگ سرخ یا سبز یا رنگ دیگری هستم، ترس و وحشتم تا اندازه ای از بین رفت. سپس فریادی از تعجب کشیدم.

من قادر به دیدن بودم ! اما آنچه که در برابر دیدگانم قرار داشت به قدری عجیب بود که به زحمت قادر به درک وقایع و مناظر اطرافم بودم.

چگونه می توانم آنچه را که توصیف ناپذیر است، وصف کنم ؟ چگونه می توانم مبادرت به توضیح دادن چیزهایی کنم که در فرهنگ لغات شنونده ام، کلماتی مناسب برای وصف آن وجود ندارد ؟ هیچ اندیشه و فرایافتی که بتواند با وضعیت آن زمان، مطابقت و هماهنگی داشته باشد، دردست نیست. اینجا، در سرزمین تبت، ما از واژه ها و جملاتی کافی برخورداریم که برای وصف خدایان و شیاطین است. با این وصف، هنگامی که مجبور باشیم از کارها و اعمال خدایان یا شیاطین – مهم نیست کدامیک از آنها ! – سخن بگوییم و درصدد توصیف و مطابقت آن کارها با وضعیت معمولی خود برآییم، چه کاری از دست ما بینوایان ساخته است ؟ چه می توان گفت ؟ چه چیز را می توان توصیف کرد ؟ تنها چیزی که می توانم بگویم این است که من قادر به دیدن بودم، اما بینایی من در داخل کالبدم نبود، زیرا که قادر به دیدن خود نیز می شدم. تجربه ای که در حال آزمایش کردن آن بودم، به راستی عجیب بود و خلق آدمی را تنگ می کرد. تجربه ای که دیگر هرگز مایل نیستم برای یک بار دیگر، آزمایش کنم. اما اجازه بده، ماجرا را به ترتیب برایت بازگو کنم.

یکی از صداها از من خواسته بود بگویم در چه هنگام رنگ سرخ، سبز وخلاصه رنگهای دیگر را می بینم. کمی بعد از این آزمایش بود که با این تجربه رو به رو شدم و آن برق خارق العاده و بی نظیر سفید رنگ را مشاهده کردم و دریافتم که در حال تماشای صحنه ای کاملا عجیب و بیگانه تا آن زمان برای ذهنم بوده ام. من در جایی در وضعیت نسبتا درازکش بودم ؛ به این شکل هم نیمی خوابیده و نیمی نشسته بودم و در جایی حضور داشتم که انگار نوعی سکوی فلزی بود. این سکوی فلزی به وسیله ستونی واحد، نگه داشته می شد و برای لحظه ای کوتاه، من سراسر آکنده از احساس ترس و وحشت شدم زیرا هر لحظه بیم آن می رفت که آن دستگاه لغزیده و واژگون شود… در حالیکه من نیز روی آن قرار داشتم. فضای کلی اطراف، حکایت از مکانی بسیار پاکیزه و مرتب و تمیز می کرد، به طوری که باید اعتراف کنم هرگز چیزی شبیه به آن را در هیچ کجا ندیده بودم. دیوارها، که با نوعی مواد درخشان درست شده بودند، دارای شفافیت و وضوحی باور نکردنی بودند و رنگی مایل به سبز داشتند که بسیار آرامبخش و بسیار مطبوع بود، در بسیاری از قسمت های این اتاق عجیب که به راستی وسیع و بزرگ بود، دستگاهها و وسایل عظیم و بزرگی دیده می شد که من به راستی قادر به توصیف آنها نیستم زیرا واژه های مناسبی برای بازگو کردن حالت عجیب آنها در اختیار ندارم.

در آن اتاق اشخاصی حضور داشتند. آه ! دیدن آنان، مرا بی اندازه به حیرت و شگفتی انداخت ! حالت ترس و شوک عصبی ای که عارضم شد، در وجودم غوغایی به پا کرد به طوری که آشکارا به فریاد کشیدن پرداختم و دچار هذیان گویی شدم. با خودم گفتم شاید تمام این چیزها، هیچ چیز مگرنوعی درهم ریختگی کاذب نیست که به خاطر بینایی مصنوعی که به دست آورده ام، پدید آمده است و یکی از عوارض بد این بینایی بازیافته به شمار می رود. مردی در کنار دستگاهی ایستاده بود. حدس زدم دو برابر قد و قامت بلندترین ماموران انتظامی درشت هیکل ما را داشت. به نظرم نزدیک به سه متر و پنجاه قد داشت. او سری به راستی حیرت انگیز داشت. درست مانند کله قند، مخروطی شکل بود. سرش به گونه ای بود که مغزش درست مانند نوک تخم مرغ به مخروطی منتهی می شد. او کاملا طاس و به راستی عظیم الجثه بود. به نظر می رسید لباسی مایل به سبز داشت. ضمنا باید این نکته را هم بگویم که همه حاضران در آن اتاق ظاهرا پوشیده از پارچه ای به رنگ سبز بودند که از گردن تا ساق پاهایشان دراز بود. چیزی که به نظرم خارق العاده می رسید این بود که این پوشش، بازوها را تا مچ دستها پوشیده نگه می داشت. من از دیدن دستهایشان اکراه داشتم و می ترسیدم که پوستی خارج از معمول ببینم. در حالیکه با کمک چشم های مصنوعی به تماشای حاضران در اتاق، یکی پس از دیگری می پرداختم، متوجه شدم که همه آنان چیزی عجیب در دستها داشتند و از خود پرسیدم که هدف و انگیزه آنان از این کار چه بود و آیا دارای معنایی مذهبی بود ؟ سپس با خود فکر کردم که شاید این موجودات عجیب تصور می کردند من موجودی کثیف هستم و می ترسیدند مبادا از تماس با من، آلوده بشوند.

نگاهم از آن مردغول پیکر گذشت. چنانچه از قد و شکل و هیکلشان می توانستم حدس بزنم، دو تن از آن موجودات، ظاهرا از جنس مونث بودند. یکی از زنها دارای گیسوانی بسیار تیره و دیگری دارای گیسوانی بسیار روشن بود. یکی از آنان دارای گیسوانی زبر و مجعد، و دیگری دارای نوعی گیسوان سفید و صاف بود. آشنایی و شناخت من از زنها بسیار محدود است، بنابراین زیاد قصد ندارم از این مقوله سخن بگویم و توضیحاتی ارائه دهم، مطمئنم که برای تو نیز نباید حائز اهمیت باشد.

آن دو زن مرا نگاه می کردند و یکی از آنان دستش را به نقطه ای پیش برد که هنوز توجه مرا جلب نکرده بود. در آن قسمت، چیزی براستی خارق العاده دیدم ؛ کوتوله ای دیدم که دارای بدنی بسیار بسیار کوچک و ریز بود. موجودی که دارای بدن طفلی پنج ساله بود. اما سرش… ! آه ! چه سری…! عظیم بود ! استخوان مغز سرش عظیم، و او نیز تاس بود. حتی یک تار مو روی سرش دیده نمی شد ! چانه اش کوچک، باور کن بسیار کوچک بود ؛ و دهانش شباهتی به دهان ما انسانهای زمینی نداشت، بلکه بیشتر سوراخی بود که شکل مثلثی داشت.

بینی اش زیاد مشخص نبود. بیشتر شبیه یک برجستگی نامحسوس بود تا یک برآمدگی مشخص. ظاهرا او مهمترین شخصیت در بین آن موجودات بود و از مقام و رتبه ای بالا بهره مند بود زیرا دیگران با نوعی احترام و تواضع به او خیره شده بودند.

اما آن زن دوباره دستش را به حرکت درآورد و صدای شخصی که تا پیش از آن لحظه هنوز ندیده بودم، به زبان خودم خطاب به من کرد و گفت: « مقابل خود را نگاه کن. آیا میتوانی خودت را ببینی ؟ » پس از این پرسش، شخصی که با من سخن می گفت، در مقابل میدان دید من قرار گرفت. به نظر می رسید انسانی کاملا معمولی بود. باید بگویم با آن نوع لباسی که پوشیده بود، می توانست به عنوان یک بازرگان یا حتی یک تاجر هندی معرفی شود. بنابراین می توانی درک کنی که ظاهرش تا چه اندازه طبیعی بود. او به جلو آمد و با انگشتش ماده ای بسیار براق نشانم داد. من آن را تماشا کردم، و یا دست کم اینطور تصور می کردم زیرا دید من، خارج از کالبدم قرار داشت. من چشم هایی نداشتم، بنابراین او آن چیزی را که به جای من عمل دیدن را انجام می داد، کجا قرار داده بود ؟ به این ترتیب من روی میزی کوچک که به آن میز عجیب فلزی متصل بود و روی آن، خود من دراز کشیده بودم، نوعی جعبه مشاهده کردم. داشتم از خود می پرسیدم چگونه قادر به دیدن آن چیز هستم ؟ زیرا آن چیز، همان وسیله ای بود که با کمک آن قادر به دیدن اطرافم بودم که ناگهان متوجه شدم آن شیء فلزی، آن چیز براق، نوعی نورافکن است. موجودی که بیش از سایرین به نظرم از حالتی معمولی و انسانی برخوردار بود، آن آلت بازتاب را تا اندازه ای تغییر جا داد و زاویه اش را عوض کرد و من شروع به فریاد زدن کردم. احساس ناراحتی و وحشت می کردم زیرا خود را دراز کشیده بر روی میز دراز می دیدم. تا پیش از آن که چشمهایم را از حدقه درآورده باشند، گهگاه تصویر خود را در آبهای راکد دیده بودم، و به همین دلیل بود که موفق به شناختن خود شدم. گهگاه، با رفتن به لب آب برای فرونشاندن عطشم، خود را در آب مشاهده کرده بودم، اما آنجا، در آن سطح منعکس کننده، من چیزی مگر بدنی بسیار لاغر و نحیف که تقریبا آماده بود جان به جان آفرین تسلیم کند، نمی دیدم. من بازو بندی در یکی از بازوهایم حمل می کردم و مچ بندی هم در ساق پایم. لوله های عجیبی از این وسایل بیرون می آمد و به شعبه های گوناگون تقسیم می شد و به جاهایی که من از آنها اطلاع نداشتم منتهی می شد. سپس متوجه شدم که لوله ای شفاف از یکی از سوراخ های بینی ام بیرون می آمد و به نوعی بطری شفاف متصل بود که آن نیز به میله ای فلزی اتصال داشت و در نزدیک من قرار داشت.

اما چه سر و شکلی داشتم ! چه سری ! حتی حالا، با یادآوری آن خاطرات به سختی می توانم آرام و خونسرد باقی بمانم. درست در بالای پیشانیم، یک سری قطعات فلزی بیرون می زد. از این وسایل، چیزهایی بیرون می آمد که به نظرم انتهای بندهایی بودند که اکثر آنها به همان جعبه ای متصل می شد که من قبلا روی آن سکوی فلزی کوچک مشاهده کردم و در کنارم قرار داشت. تصور کردم که بایستی قاعدتا امتداد عصب بینایی من باشد که به این جعبه منتهی می شد. با این وجود با نوعی نفرت و انزجار رو به افزایش، خود را برانداز می کردم و آماده بودم که این وسایل را از خودم جدا ساخته و پاره کنم که ناگهان پی بردم هنوز هم بی حرکت هستم و کوچکترین تکانی از هیچ یک از اعضای بدنم ایجاد نمی شود. من حتی قادر به تکان دادن و جنباندن انگشتم هم نبودم. من ناچار بودم در همان وضعیت درازکش باقی بمانم و شاهد ماجرای عجیبی باشم که داشت بر سرم می آمد. موجودی که به یک انسان معمولی شباهت داشت، دستش را دراز کرد و آنرا به سمت همان جعبه سیاه پیش برد. چنانچه مرا بی حرکت نساخته بودند، بطور حتم به طرز خشونت آمیزی، از جا می جهیدم. در واقع این احساس به من دست می داد که او داشت انگشتانش را به چشمهایم فرو می کرد، بس که این تصور کامل ودقیق بود. با این وجود، او فقط به این اکتفا کرد که جعبه مزبور را تا اندازه ای تغییر جا دهد، به همان نسبت نیز میدان دید من تغییر یافت. من موفق شدم پشت آن سکوی فلزی را ببینم که رویش دراز کشیده بودم و متوجه حضور دو موجود دیگر شدم. آنها نیز ظاهری نسبتا معمولی داشتند. یکی از آنها سفیدپوست بود، در حالیکه دیگری زردپوست بود. درست به زردی پوست مغولها. آنها فقط ایستاده و بدون آن که مژه برهم زنند مرا تماشا می کردند. آنها کوچکترین توجهی به من نداشتند. در واقع، طوری بنظر میرسید که انگار از کل این ماجرا احساس بی حوصلگی و کسالت می کردند. بخاطر می آورم که در آن لحظات با خود اندیشیدم چنانچه آنان نیز مانند من، از چنین تجربیات دشواری گذشته و اکنون به جای من حضور داشتند، بطور حتم احساس کسالت نمی کردند و با نگاهی عاقل اندر سفیه با کل قضایا برخورد نمی کردند. آن صدا دوباره به سخن درآمد: « خوب است. این دید تو برای مدت کوتاهی از زمان خواهد بود. تو با کمک این لوله ها، تغذیه خواهی شد، در حالیکه لوله هایی دیگر عمل تخلیه آشغال های بدنت و برخی از فعالیت های بدنی ات را به جای تو انجام خواهند داد. در حال حاضر، تو اجازه نداری از جایت حرکت کنی، زیرا ما می ترسیم که چنانچه به تو اجازه و امکان حرکت بدهیم، در یک لحظه بی توجهی و یا در هنگام هذیان گویی، خودت را مجروح سازی. بنابراین بخاطر آن که گزندی به تو نرسد، و برای حمایت از جسمت، تو را بی حرکت نگه می داریم. اما از چیزی نترس هیچ آزاری به تو نخواهد رسید. هنگامی که کارمان به پایان برسد، ما تو را به قسمت دیگری از سرزمین تبت خواهیم فرستاد. از سلامتی بهتری بهره مند خواهی شد، به فردی طبیعی مبدل خواهی شد. فقط با این تفاوت که باز هم از قوه بینایی محروم خواهی بود. بطور حتم درک می کنی امکان این که دائما چنین جعبه ای را با خود حمل کنی، برایت غیر ممکن است… »

او با گفتن این حرف، لبخندی محسوس زد، سپس از برابر « دیدگان » من دور شد.

اشخاص زیادی در حال رفت و آمد و انجام دادن انواع کارهای گوناگون بودند، یک سری چیزهای گرد و مدور دیده می شد که بسیار عجیب بوده و به پنجره هایی کوچک شباهت داشتند که پوشیده از شیشه ای از بهترین کیفیت مرغوب بودند. با این حال، به نظر می رسید که هیچ چیز مهمی در پشت آن شیشه ها وجود نداشت، مگر سوزنی کوچک که دائما در حال تکان خوردن بود و به سمت علائمی عجیب و ناشناخته می رفت. این چیزها کوچکترین معنا و مفهومی برای من نداشت. نگاهی کلی به اطراف انداختم، اما به قدری از مشاهده صحنه های اطراف به حیرت افتاده بودم که تصمیم گرفتم تمام این چیزها را به امان خدا رها کرده و آنها را در بخشی از ذهنم طبقه بندی کنم که ماورای قابلیت های درک و آگاهی من بود.

زمان سپری شد. من همچنان در وضعیت درازکش بسر می بردم و نه احساس خستگی می کردم نه سلامتی. در نوعی حالت ترانس به سر می بردم، یعنی علنا فاقد احساس بودم. چیزی که بدیهی و آشکار بود، این بود که دیگر رنج نمی کشیدم و دردی نداشتم و نگرانیها و ترسهایم کاهش یافته بودند. ناگهان احساس کردم که دستخوش تغییراتی بسیار ظریف و نامحسوس در تبادلات شیمیایی بدنم شده ام و ناگهان، در محدوده میدان دیدم که با کمک آن جعبه سیاهرنگ میسر می شد، شخصی را مشاهده کردم که یک سری لوله های متفاوتی را می چرخاند که از یکسری بطری های شیشه ای دیگر که با ستونی فلزی نگهداری می شد، بیرون می آمد. در حالیکه این شخص این برآمدگیها را می چرخاند، همان چیزهای کوچکی که در پشت آن پنجره های کوچک شیشه ای قرار داشتند، شروع به تکان خوردن به اشکال گوناگون کردند. کوتاه قامت ترین مرد حاضر در اتاق، همان موجودی که به عنوان کوتوله معرفی کردم و ظاهرا رئیس تمام آن موجودات به شمار می رفت، شروع به گفتن مطلبی کرد. سپس شخصی که به زبان من سخن می گفت، در میدان دید من ظاهر شد. او گفت که اکنون قصد داشتند مرا برای مدتی به خواب ببرند تا آنکه خستگی از جسمم بیرون برود. او اضافه کرد که پس از استراحت لازم و پس از آنکه به قدر کافی بنیه گرفتم و غذا به بدنم وارد شد، قصد داشتند آنچه را که باید به من نشان می دادند، نشانم دهند.

به محض آنکه دست از سخن گفتن برداشت، من نیز از هوش رفتم. درست مثل این بود که آنها قادر بودند این قابلیت مرا مختل کنند. مدتها بعد، پی بردم که آنان براستی از چنین قابلیتی برخوردار بودند زیرا دستگاهی داشتند که با کمک آن می توانستند بدون ایجاد کوچکترین درد و ناراحتی، انسان را به حالت بیهوشی سوق دهند و این عمل را با یک حرکت ساده انگشت انجام دهند.

من چه مدت در خواب بسر بردم ؟ چند وقت در حالت بیهوشی بودم ؟ هیچ وسیله ای برای دانستن این نکات در اختیار ندارم. شاید یک ساعت، شاید یک روز. اما درست به همان حالت ناگهانی و سریعی که به خواب رفته بودم، از خواب بیدار شدم. یک لحظه بیهوش بودم و لحظه ای بعد، در هوش و حواس کامل و دقیق به سر می بردم. « چشم های » تازه ام ، کار نمیکردند و این باعث تاسف من شد. من درست مانند سابق کور و نابینا بودم. صداهای عجیبی به گوشم می رسید. صدای برخورد چیزی فلزی، صدای برخورد شیشه و سپس قدمهای پایی که به سرعت دور می شدند. من صدای لغزش فلزی در را شنیدم و برای لحظه ای چند، همه جا آرام و بیصدا شد. در حالی که هنوز هم دراز کشیده بودم، با یادآوری آن وقایع خارق العاده که تا آن اندازه زندگیم را دگرگون ساخته بودند، به حیرت و شگفتی افتادم. از رویاها و اندیشه هایم درست در لحظه ای بیرون آورده شدم که کم کم پنجه های ترس و نگرانی، با زمزمه ای خفه شروع به جان گرفتن در وجودم کرده بودند.

صدای قدم های دو پایی را شنیدم. صداهایی خشک و مقطع که با زمزمه ای دوردست همراهی می شد. آن صدا شدت گرفت و وارد اتاقم شد. صدای لغزش فلزی، برای باری دیگر به گوشم رسید و آن دو شخص که هر دو زن بودند – دست کم این چیزی است که من نتیجه گرفتم – با دنبال کردن گفت و گویشان با لحنی تیز و مقطع، به سمت من آمدند. آنها همزمان صحبت می کردند. به هر حال این چیزی بود که من تصور می کردم، میشنوم. آنها ساکت شدند. یکی از آنان در سمت راست من و دیگری در سمت چپ من و من در اوج خجلت و شرمساری احساس کردم که آنها تنها پوشش تنم را از رویم عقب کشیدند. هیچ کاری از دستم ساخته نبود. من بی حرکت، زندانی و ناتوان همچنان درازکش باقی ماندم و تحت اختیار آن زنانقرار گرفتم. آن هم من ! راهبی بی تجربه که هیچ شناختی از زنها نداشت و باید اقرار کنم از حضور در کنار این موجودات ( زمینی یا غیرزمینی ) کاملا وحشت داشتم ! »

زاهد دست از سخن گفتن برداشت. راهب جوان او را نگاه کرد، در حالیکه از وضعیت خجالت آور و وحشتناک یک چنین واقعه ای که در ذهن مجسم می کرد، به وحشت می افتاد. در حالیکه راهب پیر سرگرم مرور خاطرات گذشته، بویژه آن خاطره وحشتناک بود، راهب جوان می توانست قطرات درشت عرقی سرد را بر روی پوست کشیده شده و لاغر پیشانی اش مشاهده کند، پیرمرد با دستهای لرزان، کاسه اش را گرفت تا کمی آب بنوشد. پس از آنکه چند جرعه کوچک نوشید کاسه را با دقت پشت سرش نهاد و با صدایی مرتعش و سراسر آکنده از تردید افزود: « اما هنوز اصل ماجرا تمام نشده است و بدترین قسمت آن مانده است. آن زنها مرا به پهلو خواباندند و لوله ای را در قسمتی از بدنم فرو کردند که بخاطر رعایت حجب و حیا، از بازگو کردن نام آن پرهیز می کنم. احساس کردم مایعی وارد بدنم شد. سپس بدون کوچکترین تعارف و ملایمتی، مرا بلند کردند و ظرفی بسیار سرد زیر بدنم جای دادند. من باید در کمال تواضع از توصیف بعدی ممانعت کنم. چه اتفاقی که در برابر این دو موجود رخ نداد…! اما این کارها تازه مقدمه ای برای کارهای بعدی بودند… آنها سپس بدن برهنه مرا شستند. احساس می کردم گرمای تحمل ناپذیری تمام بدنم را در برگرفته و احساس خجلت و شرمساری عجیبی وجودم را آکنده ساخته بود. میله هایی فلزی به تنم وارد می شد، در حالیکه آن لوله ها را از سوراخ های بینی ام بیرون کشیدند تا آنها را با لوله های تازه جایگزین کنند. سپس پارچه ای روی من انداختند که از گردن تا پاهایم را می پوشاند. اما علیرغم این عملیات، آن زنها هنوز کارشان را با من به اتمام نرسانده بودند. دردی شدید در موهای خود احساس کردم. درست مثل این بود که تارهای مویم را کنده باشند. چند اتفاق توضیح ناپذیر بر سرم آمد تا آن که سرانجام مایعی ناراحت کننده و بسیار چسبنده بر روی سرم مالیدند. در طول این مدت، آن زنهای عجیب مشغول پر حرفی و خنده بودند و انگار شیاطین عالم، مغزهای آنان را خورده بودند !

پس از گذشت مدت زمانی نسبتا زیاد، صدای لغزش در فلزی دوباره به گوش رسید. صدای قدمهای پایی سنگین شنیده شد. صدای گفت و گوی زنها خاموش شد. صدایی که به آن عادت کرده بودم و با من صحبت می کرد، با این جمله از من احوال پرسی کرد « حالت الان چطور است ؟ »

من با اعتقادی راسخ پاسخ دادم: « تا به این زمان، این قدر بد نبوده ام. این زنها مرا کاملا برهنه ساختند و با شیوه ای اهانت آمیز با من رفتار کردند بطوری که امکان سخن گفتن از آن هم نیست ! » ظاهرا آن صدا با شنیدن سخنان من، به شدت سرگرم شده بود. در واقع باید اقرار کنم که او شروع کرد به خندیدن با صدایی بلند. کاری که اصلا باعث آرامش من و تسکین ناراحتیم نشد.

او گفت: « ما ناچار بودیم تو را بشوییم. لازم بود که بدنت را از کثافاتش تخلیه کنیم و به همان شیوه تو را تغذیه کنیم. سپس لازم بود تمام لوله ها و الکترودها و وسایل پزشکی مادی را با وسایل استرلیزه شده تعویض کنیم. ضمنا ناچار بودیم شکاف ها و بریدگی های روی مغز سرت را معاینه کنیم و پانسمانهایت را عوض کنیم. هنگامی که ما را ترک کنی، فقط آثار زخمی بسیار ناچیز بر بدنت باقی خواهد ماند. »

راهب پیر به سمت راهب جوان خم شد و گفت: « اینجا را نگاه کن ! بالای سرم را می گویم ! پنج اثر زخم وجود دارد. » راهب جوان بلند شد و با علاقه و کنجکاوی زیادی به تماشای مغز سر آن استاد بزرگوار پرداخت. آری. آن آثار به راستی وجود داشتند. هر کدام از آنها حدودا دو بند انگشت طول داشتند و به شکل فرورفتگی هایی سطحی به رنگ صورتی نمایان می شدند. مرد جوان با خود اندیشید که تحمل چنین دردها و شکنجه هایی در زیر دست موجوداتی – آنهم زن ! چقدر سخت و وحشتناک بود. او بی اراده، لرزشی در بدنش احساس کرد و به سرعت نشست.

مثل آن بود که بیم داشت شخصی از پشت سر به او حمله کند.

راهب پیر ادامه داد: « من با شنیدن چنین سخنان زیبایی، احساس آرامش و اطمینان خاطر پیدا نکردم، بلکه از مخاطب خود سوال کردم به چه دلیل آن زنها با این شیوه از معصومیت من سواستفاده کرده و چرا چنین کارهایی که بقول خود او، برای حفظ سلامتی و بقای من لازم بوده است، بوسیله مردها، روی من صورت نگرفته بود ؟

رباینده من – زیرا او را فقط به این شکل می دیدم – دوباره شروع به خندیدن کرد و گفت: « دوست عزیز و گرامی، تا این اندازه خجالتی نباش. برهنگی بدنت، به تنهایی، هیچ معنا و مفهومی برای این زنان ندارد. کالبد جسمانی همان معبد باطن رفیع است و به همین دلیل، از ماهیتی پاک و معصوم برخوردار است. و اما درباره زنهایی که به کار تو رسیدگی می کردند، باید بگویم که آنها فقط وظیفه شان را انجام می دادند، آنها پرستارهایی هستند که برای انجام دادن چنین کارهایی تمرین دیده اند. »

پرسیدم: « پس چرا اجازه حرکت به من نمی دهید ؟ ضمنا چرا اجازه دیدن ندارم ؟ این کار نوعی شکنجه است ! »

او پاسخ داد: « تو نمیتوانی تکان بخوری زیرا ممکن است الکترودهایی را که به تو وصل کرده ایم، از بدنت پاره کنی و خود را مجروح سازی و یا دستگاه ها و وسایل ما را خراب کنی. ما نمی خواهیم به تو اجازه دهیم بیش از حد لزوم به بینایی جدیدت عادت کنی زیرا هنگامی که این مکان را ترک کنی و به وضعیت سابقت بازگردی، دوباره کور و نابینا خواهی بود و چنانچه تو در اینجا از امکان دیدن مصنوعیت بیش از میزان لازم استفاده کنی، قابلیت های ذاتی وجودت را که در اشخاص نابینا بیش از حد معمول پرورش پیدا می کنند، به دست فراموشی خواهی سپرد و قادر به هیچ کاری نخواهی بود. این کار به راستی نوعی شکنجه خواهد بود، زیرا بعدا دوباره ناتوان و ضعیف خواهی بود. تو اینجا برای تفریح و سرگرمی حضور نداری، بلکه برای شنیدن، دیدن و مبدل شدن به وارثی که حافظ دانشی والا برای شخصی دیگر است، در این مکان هستی. این شخص روزی بر سر راهت سبز خواهد شد و به نوبه خویش باید تمام این اطلاعات را در حافظه خود جا دهد. این دانش، طبیعتا می بایست در کتابها نگهداری می شد، اما ما بیم داریم که نکند به گونه ای شود که انسانهای بی توجه به همه چیز، تصمیم به خواندن هر کتابی بگیرند و بخواهند هر نوشته مقدسی را از آن خود سازند. روزی خواهد آمد که دانش و علم و اطلاعاتی که تو در ذهنت به خاطر خواهی سپرد و به شخص دیگری منتقل خواهی کرد، به صورت ضبط شده باقی خواهد ماند. در حال حاضر، این را در خاطر نگه دار که تو اینجا هستی تا بنا به اهداف و مقاصد و برنامه های ما عمل کنی، نه اهداف و برنامه های خودت. »

در داخل غار، همه چیز ساکت و خاموش بود. زاهد پیر لحظه ای مکث کرد و سپس گفت: « خب دیگر، اجازه بده کمی توقف کنم. باید برای مدتی استراحت کنم. تو باید به دنبال آب بروی و غار را تمیز کنی. ضمنا لازم است جو را نیز بکوبی. »

راهب جوان پرسید: « آیا باید قبل از هر کار، اتاق شما را پاک کنم ای استاد بزرگوار ؟ »

پیرمرد گفت: « خیر، من خودم اتاقم را پس از استراحتم پاک خواهم کرد. فقط لازم است کمی ماسه نرم برایم بیاوری و آن را همین جا بگذاری. »

او با لحن متفکر و اندوهگین گفت: « پس از بیش از هشتاد سال که از عمر من می گذرد و هیچ چیز جز تسامپا نخورده ام، اکنون نیاز عجیبی در خود احساس می کنم و انگار میل دارم خوراکی با طعمی دیگر بچشم، حتی شده برای یک مرتبه، … آنهم پیش از آنکه جان به جان آفرین تسلیم کنم و به جایی بروم که دیگر نیازی به خوراک و غذا نخواهد بود… » پیرمرد در شکافی که در جداره سنگی دیوار غار ایجاد شده بود، شروع به جستجویی بیهوده کرد و پس از آن که سرش را تکان داد افزود: « بدیهی است که خوردن خوراکی غیر معمول، باعث خواهد شد تا خیلی سریعتر به مرگ نزدیک شوم. »او پس از گفتن این حرف، با زحمت خود را به قسمتی از غار کشاند که در آن اقامت داشت و راهب جوان هنوز به آن قدم ننهاده بود.

راهب جوان در مدخل غار، شاخه پر برگی برداشت و تصمیم گرفت با شور و فعالیت هر چه تمامتر شروع به نظافت خاک رس داخل غار کند که بعنوان راهروی ورودی آنجا بشمار می رفت. پس از آنکه گرد و خاک و اضافات روی زمین را در گوشه ای جمع آوری کرد، همه آن را به بیرون غار برد و خاکها را طوری صاف  و مرتب کرد تا مدخل ورودی، صاف و هموار و مسطح باشد و چیزی مزاحم رفت و آمد نگردد. او سپس با قیافه ای خسته و قدم هایی سنگین به سمت دریاچه رفت و با زحمت تمام شن و ماسه جمع کرد و در دامن لباسش ریخت و به کنار غار آورد. او لایه ای ماسه نرم و تمیز روی زمین پخش کرد و آن را با شاخه درخت هموار و مسطح کرد. پس از شش سفر رفت و برگشت به کنار دریاچه، او به قدر کافی شن نرم برای راحتی مرد زاهد جمع آوری کرده و وظیفه اش را به پایان رسانده بود.

در انتهای غار، صخره ای دیده می شد که سطح آن صاف و صیقل شده بود، و دارای نوعی فرورفتگی بود که احتمالا از سرازیر شدن آب در دورانهای بسیار دور گذشته بر روی آن حکایت می کرد. او دو مشت جو، در آن گودال ریخت، سنگ گرد و بزرگی که در آن نزدیکی دیده میشد، بطور حتم وسیله آرد کردن آن جو محسوب می شد. راهب جوان، با کمی زحمت آن سنگ را برداشت و از خود پرسید که مردی به لاغری و ناتوانی آن زاهد پیر که بدتر از همه کور و ضعیف از انواع محرومیت ها نیز بود، چگونه می توانسته است آن را در دست گرفته و با آن جو آسیاب کند ؟

با این وجود، هر چند جو کاملا بو داده شده بود، لیکن لازم بود حسابی آسیاب نیز بشود. او سنگ را با صدایی خفه روی صخره انداخت در حالیکه حرکتی نیمه چرخشی نیز با آن انجام می داد. دوباره سنگ را برداشت و دوباره روی جوها فشار آورد. او به اینکار یکنواختش ادامه داد و به آسیاب کردن جو پرداخت و سنگ را طوری می چرخاند که باعث له شدن کامل دانه های خرد شده گردد. او گهگاه، آرد نسبتا درشت را از آن شکاف بر می داشت و دانه هایی جدید اضافه می کرد. تاک ! تاک ! تاک ! سرانجام بازویش به درد آمد و با کمری دردناک، از مقدار جو آسیاب شده اش احساس رضایت کرد و دست از کار توانفرسا کشید. او گودال را تمیز کرد و سنگ مخصوص آسیاب را هم با همان ماسه نرم پاک کرد تا هر چه دانه اضافی باقی مانده بود، پاک شود و چیزی برجا نماند. سپس آرد را در جعبه ای قدیمی که برای همین منظور مورد استفاده قرار می گرفت ریخت و با قیافه ای خسته به سمت مدخل غار رفت.

خورشید در اواخر عصر، هنوز هم گرم و درخشان بود. راهب جوان روی صخره ای نشست و با انگشتی شروع به هم زدن تسامپای خود نمود. پرنده ای که روی شاخه درختی ایستاده بود، سرش را به یک سو خم کرده و با بی تفاوتی آشکاری سرگرم تماشای آن اوضاع بود. در روی سطح آرام و یکدست دریاچه، ماهی درشتی کوشید حشره ای را شکار کند و در این کار هم موفق شد. در همان نزدیکی، در کنار تنه درختی، حیوانی از طایفه جوندگان سرگرم کند و کاو زمین بود و هیچ توجهی به حضور راهب جوان در نزدیک خود نداشت. ابری در برابر خورشید قرار گرفت و از حرارت آن کاست. مرد جوان پس از این خنکی ناگهانی هوا، دچار لرز شد و به سرعت از جایش برخاست، کاسه اش را شست و آن را با ماسه نرم، تمیز کرد. پرنده نیز در هوا بال کشید و ترسان از آنجا رفت در حالیکه حیوان جونده نیز پشت تنه درخت پنهان شد و با نگاهی کنجکاو به تماشای آن وقایع پرداخت. راهب جوان، کاسه اش را در جیب ردایش کرد و با شتاب به داخل غار رفت.

زاهد پیر در داخل غار حضور داشت. او پشتش را به دیوار سنگی تکیه داده و دیگر در وضعیت ایستاده نبود. او گفت: « میل دارم برای باری دیگر حرارت آتش را روی بدنم حس کنم زیرا اکنون نزدیک به شصت سال است که قادر به روشن کردن آتش برای خود نبوده ام. شاید هم بیشتر… آیا ممکن است آتشی روشن کنی ؟ آنگاه در کنار مدخل غار خواهیم نشست. »

راهب جوان گفت: « البته استاد. آیا شما سنگ چخماق و یا آتش زنه در اختیار دارید ؟ »

زاهد پیر گفت: « خیر من هیچ مایملکی مگر کاسه ام، جعبه نگهداری از جو و دو لباسم در این عالم ندارم. من حتی رواندازی نیز ندارم. »

راهب جوان با شنیدن این حرف، پتوی مندرس خود را روی شانه های پیرمرد انداخت و خارج شد.

در نزدیکی غار، زمین پوشیده از سنگها و صخره هایی بود که از ریزش کوه به آنجا افتاده بودند. در آن مکان، راهب جوان با دقت تمام دو سنگ گرد که می توانست به راحتی در کف دستهایش بگیرد انتخاب کرد و برداشت. او کوشید سنگها را به هم بزند و در همان نخستین بار موفق شد جرقه ای کوچک ایجاد کند. او دو سنگ را برداشت و در جیب ردایش کرد، سپس به طرف درختی قدیمی و تو خالی که دیگر جان نداشت رفت. ظاهرا آن درخت سالها پیش، از صاعقه ای، به آن وضعیت درآمده بود. او در داخل تنه درخت به جستجو پرداخت، و سرانجام موفق شد مشتی خرده چوب له شده و بسیار خشک که تقریبا مانند گرده چوب بودند بیرون بیاورد. او آن گرده را در جیب لباسش ریخت و سپس به جمع آوری برگ های خشک شده روی زمین پرداخت که در اطراف درخت دیده می شدند.

نیروی جسمانیش از باری که حمل می کرد، تضعیف می شد و سرانجام با آهی از رضایت به سمت غار رفت. در آنجا، بارش را در بیرون مدخل غار بر زمین نهاد و با دقت به سمت و جهت باد، به طوری که دود ناشی از آتش به داخل غار نرود، آتشی روشن کرد.

او اینکار را با ظرافت تمام انجام داد. نخست با کمک هر دو دستش گودالی کوچک در زمین ماسه ای کند و آن دو سنگ را در نزدیک خود قرار داد. پس از شکستن چند ترکه درخت و شاخه های بسیار خشک بزرگتر، آنها را روی هم چید و رویشان را با گرده چوب پوشاند. او قبلا آن گرده را با کف دستهایش حسابی خرده و له کرده بود، به طوری که مانند خمیری مرغوب از آب درآمده بود. او با قیافه ای جدی به جلو خم شد و سنگها را در دستهایش گرفت و آنقدر آنها را به هم زد تا آنکه بالاخره جرقه ای کوچک و ضعیف روی گرده چوبها جهید. او این کار را بارها و بارها تکرا کرد تا سرانجام شعله ای کوچک نمایان گشت. او در حالیکه تقریبا روی زمین دراز می کشید، با دقت و مراقبت تمام آهسته روی شعله گرانبها و ارزشمند دمید. شعله آتش، به تدریج درخشانتر شد و آهسته به آتشی مطبوع و گرم مبدل شد به طوری که راهب جوان توانست بازویش را روی آن دراز کند و در اطراف شعله، توده ای هیزم خشک بچیند. او باز هم در آتش دمید و با رضایت تمام شاهد شکل گرفتن شعله ای به راستی گرم و درخشان شد.

توجه و دقت و مراقبتی که راهب جوان از آن شعله آتش به عمل آورد، به مراتب بیشتر از توجهات مادر جوانی بود که از نوزاد شکم اولش به عمل می آورد. هیچ مادری مانند آن راهب جوان، آنقدر به طفلش توجه نداشت که راهب جوان به آن شعله آتش داشت ! شعله کم کم شدت گرفت و درخشانتر از پیش شد. در آخر راهب جوان با قیافه ای پیروزمندانه، شاخه های بزرگتری روی آن قرار داد و کم کم صدای ترکیدن چوب در آتش، طنینی شاد در اطراف پدید آورد. او به داخل غار رفت و به سمت پیرمرد زاهد شتافت و گفت: « ای استاد بزرگوار، آتش را آماده کردم. آیا اجازه می دهید کمکتان کنم ؟ » او سپس چوبدست محکمی در دست پیرمرد نهاد و در حالی که به او کمک می کرد که آهسته از جایش برخیزد، بازویش را به دور کمر لاغر و نحیف او انداخت و با هزار دقت و وسواس او را در کنار آتش و دور از هر دودی، بر زمین نشاند. راهب جوان گفت: « می روم برای امشبمان، چوب بیشتری جمع آوری کنم، اما نخست باید به داخل غار بروم تا این سنگها و این آتش زنه را در جایی خشک بگذارم تا مرطوب نشوند. » او پس از این حرف با رواندازی که روی شانه های استاد پیرش انداخته بود، بهتر روی بدن او را پوشاند، کاسه ای آب کنارش نهاد و رفت تا همان کارهایی را انجام دهد که گفته بود. او وسایلش را در نزدیک جعبه مخصوص نگهداری جو قرار داد. راهب جوان پس از خروج از داخل غار، کمی هیزم در آتش انداخت و دقت کرد تا مبادا استادش در معرض شعله های آتش قرار بگیرد و بسوزد، سپس با قدمهایی محکم و با اراده، به مکانی رفت که مرد بازرگان و دوستانش در آنجا اتراق کرده بودند. او تصور می کرد که آنها مقداری هیزم بر جا نهاده باشند. متاسفانه تصور او غلط از آب درآمد. اما بخت با او یار بود و با چیزی بهتر روبرو شد. مسافران کاروان فراموش کرده بودند ظرفی آهنی را با خود ببرند. آن ظرف بدون هیچ تردید از یکی از محموله های آنان بر زمین افتاده بود، بدون آن که شخصی متوجه افتادن آن شده باشد. احتمالا در هنگامی که سرگرم تماشای لجبازی گاومیش ها در آب بودند، و یا هنگامی که کاروان به حرکت درآمده بود شاید یکی از گاومیش ها، پایش را به آن ظرف زده و آن را پشت صخره انداخته بود. به هر حال، در آن موقعیت، و در آن وضعیت، آن ظرف، به منزله گنجی قیمتی برای راهب جوان به شمار می رفت.

اکنون امکان جوشاندن آب نیز وجود داشت ! زیر قابلمه، میخی چوبی و بزرگ قرار داشت. مرد جوان نمی دانست آن میخ به چه درد می خورد. او اصلا هیچ تصوری از کاربرد آن در ذهن نداشت اما به هر حال یقین داشت که آن وسیله نیز می توانست احتمالا روزی مورد استفاده شان قرار بگیرد.

او پس از کاوشی دقیق و وسواس گونه از آن حوالی و در کنار بیشه درختان، موفق شد مقدار قابل توجهی هیزم خشک پیدا کند. او چند بار پی در پی به غار رفت و دوباره بازگشت و هر بار مقادیر قابل ملاحظه ای چوب و شاخه درخت و ترکه با خود حمل کرد. او به پیرمرد نگفت که چه وسیله گرانبهایی پیدا کرده است. نخست می خواست در کنار او بنشیند تا بتواند با دل سیر، شاهد لذت بردن مرد زاهد در برابر آبی گرم باشد. در واقع بخت با آنها یار بود. او چای نیز در اختیار داشت زیرا مرد بازرگان به او مقداری چای هدیه کرده بود، اما تا آنزمان، به دلیل نداشتن وسیله ای برای داغ کردن آب، موفق نشده بود از چای مرد بازرگان استفاده کند.

آخرین بار هیزم راهب جوان به قدری سبک و ناچیز بود که ارزش رفتن تا داخل غار را نداشت. مرد جوان در اطراف گشتی زد تا شاخه ای با ضخامت و کلفتی مناسب پیدا کند. او در کنار بیشه ای در همان نزدیکی، در کنار ساحل دریاچه، تعدادی لباس پاره و مندرس پیدا کرد. آن لباس های ژنده چگونه در آنجا حضور داشتند ؟ راهب جوان قادر به پاسخگویی به این سوال نبود. تعجب و شگفتی راهب به میل و آرزو تغییر شکل یافت. او به جلو رفت تا آن لباس های مندرس را از زمین بردارد اما ناگهان از جا جهید و دستخوش ترسی شدید شد هنگامی که صدای غرشی عصبانی از میان لباس ها شنید ! او به جلو خم شد و متوجه شد آنچه را که بعنوان توده ای لباس پاره در نظر پنداشته بود، در واقع مردی با بدنی بی اندازه لاغر و استخوانی بود. مرد ناشناس یوغی به دور گردن داشت. در واقع آن چیزی که دور گردن مرد بود، تخته سوراخ داری بود که سر و گردن محکومین از آن سوراخ بیرون می زد. امتداد چوب در دو طرف سر مرد، حدودا نیم متر بود. آن تخته چوب به دو قسمت فوقانی و تحتانی تقسیم شده و در قسمتی، به وسیله یک لولا و در قسمت دیگر آن با یک قفل و یک چفت مجهز شده بود. سوراخ وسط چوب طوری منحنی بود که بتواند با حالت گردن مرد محکوم مطابقت داشته باشد. آن وسیله به راستی آلتی برای شکنجه به شمار می رفت. مرد بینوا، به راستی مانند اسکلتی زنده بود.

راهب جوان روی زمین زانوزد و شاخه های درختان بیشه را کنار زد . سپس در حالی که از جایش بلند می شد، با عجله به سمت دریاچه شتافت تا کاسه اش را از آب پر کند. او با عجله به سمت مرد مجروح دوید و آهسته آب را در دهان نیمه باز او جاری ساخت. مرد تکانی خورد و چشمانش را گشود. آهی از آسودگی خیال کشید و مرد راهب را در برابر خود مشاهده کرد و زیر لب گفت: « سعی کردم کمی آب بنوشم اما در آب افتادم. با این چوبی که بر گردن دارم، در آب شناور شدم و نزدیک بود غرق بشوم. چند روز در آب ماندم و تازه همین اخیرا بود که موفق شدم از آب خارج شوم. » او لحظه ای خاموش شد در حالیکه دیگر یارای سخن گفتن نداشت. راهب جوان دوباره کمی آب به او داد، سپس کمی آرد جو کوبیده شده را با آن آب مخلوط کرد و به او خوراند. مرد پرسید: « آیا ممکن است این یوغ را از گردنم باز کنید ؟ چنانچه با کمک دو سنگ بزرگ روی این قفل بکوبید، قفل آن خود به خود باز خواهد شد. »

راهب جوان از جایش برخاست و به کنار دریاچه رفت تا دو سنگ نسبتا بزرگ و سنگین بردارد. او به کنار آن مرد بازگشت و سنگ بزرگتر را زیر لبه قفل گذاشت در حالیکه سنگ دوم را برداشت و ضربه ای محکم بر آن کوبید. مرد گفت: « از آن طرف بزنید و درست در نقطه ای ضربه را فرود آورید که لولای آن قرار دارد… سپس محکم به سمت پایین بکشید. »

راهب جوان با دقت قفل و چفت را چرخاند تا روی آن را عوض کند، سپس ضربه ای محکم در همان نقطه ذکر شده فرود آورد. سپس آن را محکم پایین کشید و سرانجام با صدای شکسته شدن آهنی زنگ زده مواجه شد و قفل باز شد. راهب جوان با ظرافت آن تخته چوب عظیم و سنگین را از دور گردن مرد محکوم بیرون آورد. لبه های چوب طوری پوست گردن را مجروح ساخته بود که خون از آن جاری بود. راهب جوان که ناجی مرد محکوم به شمار می رفت اعلام کرد: « این چوب را خواهیم سوزاند. واقعا حیف است که آن را دور بیاندازیم ! »

پ . ن : با تشكر فراوان از آزيتاي عزيز براي تايپ و ارسال اين مطلب.

از آنجايي كه اين كتاب ناياب است و pdf ‌آن هم موجود نيست و اگر هم بود خيلي از دوستان با دانلود مشكل دارند ، دوست عزيزمان قبول زحمت فرمودند و تايپ اين كتاب ارزشمند را به عهده گرفتند.

تصاویری از یوفو و موجودات فرازمینی متعلق به دوران پیش از تاریخ در غار دورافتاده ای در هند پیدا شد

گروهی از انسان شناسان که به همراه مردم بومی در منطقه ای دورافتاده درهند مشغول به کار بودند دست به اکتشافی فوق العاده زدند: نقاشی هایی پیچیده داخل غار مربوط به دوران پیش از تاریخ که بیگانه ها و وسیله ای مانند یوفو را به تصویر میکشد.

https://ufolove.files.wordpress.com/2010/11/10020ancientastro.jpg?w=300

این تصاویر در هوشنگ آباد یکی از بخش های ایالت مادهیا پرادش که تنها 70 کیلومتر از مرکز حکومت محلی رایزن فاصله دارد  پیدا شده اند. این غارها در اعماق جنگل هایی انبوه مدفون هستند.

در این نقاشی داخل غار، تصویر واضحی از آنچه که می تواند یک بیگانه یا ای-تی در لباس فضانوردی باشد به همراه تصویری کلاسیک از یک یوفو به شکل بشقاب پرنده که به نظر می رسد چیزی را به داخل می کشد یا از خود خارج می کند، به چشم می خورند که میتوانند مربوط به یک سناریوی قدیمی ربوده شدن توسط یوفو باشند. همینطور زمینه ای از انرژی یا نوعی راه عبور در پشت یوفو دیده می شود.

همچنین شکل دیگری در اینجا به تصویر کشیده شده که می تواند یک کرم چاله باشد، در توضیح اینکه چگونه بیگانگان قادر بودند به زمین دسترسی داشته باشتند. این تصویر ممکن است علاقه مندان به یوفو را به این سمت هدایت کند که این نقوش با دخالت خود بیگانه ها کشیده شده اند.

واسیم خان، باستان شناس محلی، شخصاً این تصاویر را مورد بررسی قرار داده. او اعلام کرد که اشیاء و موجودات دیده شده در این نقاشی داخل غار در مقایسه با سایر آثار متعلق به دوران پیش از تاریخ به جا مانده در غارها که زندگی گذشته را در این منطقه توصیف می کنند کاملاً غیرعادی و متمایز هستند. او اعتقاد دارد این تصاویر می توانند این ایده را مطرح کنند که موجوداتی از سیارات دیگر از دوران پیش از تاریخ با انسان ها در ارتباط بوده اند: این ایده اعتبار بیشتری به ” نظریۀ فضانوردان باستانی” که ادعا می کند تمدن انسان به کمک بیگانه هایی خیرخواه از فضاهای دوردست بنا نهاده شده می بخشد.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com مجاز میباشد.

منبع: http://www.archaeologydaily.com/news/201002173333/Prehistoric-UFO-and-ET-images-found-in-remote-cave-in-India.html

پ . ن : با تشكر فراوان از كاموراي عزيز براي ترجمه و ارسال اين مطلب.اين هم مطلب از سايت معتبر.

****************************************************************

معرفي 2 وبلاگ ديگرم. روي لينكها كليك كنيد.اگر خواستيد در باره وبلاگها نظر بدهيد در همان وبلاگ اين كار را انجام دهيد.

مشاهده بشقاب پرنده در Charleroi بلژیک ، نوامبر14 2010

فضانوردان باستاني

http://xfacts.wordpress.com/

حقيقت روح

شري ماتاجي

http://humanline.wordpress.com

يكي از نظرات اين قسمت باعث شده بود كه قسمت ديدگاههاي داشبورد وبلاگ براي اين مطلب نمايش داده نشود و آن نظر هم پيدا نشد .مجبور شدم همه را پاك كنم.شرمنده تمام عزيزاني كه نظر گذاشته بودند.

نگرشی بر جایگیری اسطوره ها

اسطوره آفرینش از تمام گوشه و کنار جهان به توصیف درگیری مردم با حوادث خلقت ، همانند اجداد بشر که شاهد شکل گیری جهان بودند ، می­پردازد.

یکی از معماهایی که به مدت طولانی نگرانی اساطیری بود ، نقش مردم در رسوم باستانی است.

فلاسفه با ادیبان در سنت یهودی مسیحیت از مدتها پیش سر خود را با سوال» چگونه نویسنده داستان خلقت در پیدایش شمرده می­شود» گرم گرده بودند ، به طور مشهودی موسی ، توانست چیزهایی درباره فاش کردن شکل آدم در شش روز ، بداند . اما معضل مشابه با حسابهای پیدایش در جوامع بی سواد اطراف جهان حل شد.

نقاشی بالا در سال 1869 توسط پایور کشیده شده است ، یک مرد از گروه پااوموتو از جزایر تاموتو ، پلینریا ، برای نشان دادن نقش اجداد در بلند کردن اجسام از بالا ، لایه بندی شده در زمان خلقت است.

مردم توبا باتاک ، از سوماترا ، وضعیت جهان قبل از خلقت به عنوان مردمی که تقریباً بدون این حالت هرج و مرج وجود داشته است را توصیف کردند : در آغاز ، در زمانهای رفته ، وقتی که جهان متوسط که در آن زندگی می­کنیم هنوز نبود ، فقط دریا وجود داشت ، یک دریا بود و تاریکی غلیظ (به طور متراکم) مردم نمی­توانستند دستهایشان را قبل از صورتهایشان ببینند.

ناواهو از آریزونا ، گزارش داد که چگونه انسانهای اولیه به آن پایان دادند » ما باید نور داشته باشیم » تا به این شب جاودان پایان دهیم. سه جهان اولیه همچنین خوب و سالم نبودند . آنها تمام زمان را نقل مکان کردند و مردم گیج شدند.

درباره فاصله­ی زمانی وقتی که تمام جهان آسمان بود و تنها نور بود ، مدتها قبل از جدایی زمین و آسمان ، صحبت می­شود.

ما كريتر از ونزوئلا ، مشاهده کرد که مردم همیشه شاد بودند . آنها زندگی می­کردند . آنها نمی­توانستند بمیرند.

اجداد نقش برجسته­ای در اسطوره­ی آفرینش در سراسر جهان بازی می­کردند ، همکاری نزدیکی با خدایان جالب در یک فاصله عصر حذف شده که I llid tempusیا آن زمان نامیده می­شود.

اما این واقعاً به این معنی نیست که اسطوره های خلقت حاوی اطلاعات واقعی درباره­ی فعالیت­های ماقبل تاریخ بشر است. فقط این مردم که ظاهراً زندگی می­کردند حتی قبل از اینکه خدایان کار خلقت را به عهده بگیرند.

 

سوال بطور سنتی به عنوان یک مشکل زمانی قرار می­گیرد تا تأثیری انسانی با توجه به اسطوره­های سراسر جهان تا زمانی که جهان بخودی خود وجود داشته است. برای فهمیدن جدی معنی بشر واقعاً از میلیاردها سال پیش یا جهان است واقعاً فقط کمتر از هزاران سال پیش ، دو گزینه است که به طور برابر پوچ و غیر علمی هستند.

در یک نمونه فاجعه آمیز ، معما می­تواند بسیار آسان حل شود. دو مکمل و اغلب با هم تداخل دارند راه حل­های خود را ارائه دهد .

اول ، اگر اسطوره مجموعه­ای از وقایع درست باشد که به عنوان داستان خلقت شناخته شده است. ، این واقعاً در مورد منشاء فیزیکی مطلق جهان ، زمین و زندگی روی زمین ، درست نیست ، اما درباره­ی آخرین در یک سری از حملات فاجعه بار در تاریخ معاصر این سیاره ، همراه با تزلزل­های عمده در این زمینه و البته به جاذبه زمین ، آن تنها تبدیل به طبیعت که شرح باستانی از وفایع است مانند چشم شاهد ، شمرده می­شود.

اگر اعمال ایجاد شده واقعاً ظهور کیهانی باشند که در طی هولوسن اتفاق افتاده ، نژادهای ماقبل تاریخ بشر آنرا مشاهده کرده­اند.

تفسیر این حوادث به شکل دگرگون شده به عنوان ایجاد یک زمین جدید و یک آسمان جدید ، شاید در یک سری وقایع تاریخی مانند ، تناقض اینکه مردم چگونه خدایان ساخته شده جهان را می­بینند ، از جمله خود بشر ، هم به ناچار حضور خود ، باشد.

و دوم ، افرادی که ظاهراً در فعالیت­های خارج از جهان مادی مانند صعود به آسمان با استفاده از محور ماندی ، مشغول بوده­اند ، واقعاً انسان به بودن از گوشت و خون نیاز ندارد.

یوهمریسم یک مدرسه از اساطیر است که قهرمانان اسطوره باستان خدایان و قطعاً اجداد را برگزار می­کند.

اما در هر حال ، می­توان ساده و بی تکلف به تفسیر اجداد به معنای واقعی کلمه به عنوان اعضاء نمونه­ی گونه­ی نام علمی انسان ، برابر توضیح نقش انسان شناسی پرزدن مار یا در دوره­ی خزندگان است.

این تصویر براحتی از منطور انسان شناسی توتم پرستی از میان رفت.

جوامع سنتی تقریباً بدون استثناء اجداد افسانه­ای خود را به تنها از شکل انسان بودن بلکه از حیوانات گیاهان و دیگر جنبه­های بی…. طبیعت ، بر اساس اعتقاد بنیادی که انسانها واقعاً حیوان هستند و بالعکس ، شناسایی کردند.

بنابراین ، یک قبیله بومی کانگروی متوسط در استرالیا خود را به عنوان اجداد کانگروی متوسط می­دانند ، و غیره.

در برابر این ، پی زمینه ، سنت درباره­ی اجداد و انسانهای پیش نیاز سریع مردم واقعی بعد از همه نیست.

جمعیت مردم جهان افسانه­ای در زمان ایجاد توسط دو ویژگی کلیدی شخصیت بندی شدند :

آنها به آسانی بر روی سطح زمین در یک آسمان ، حرکت به بالا و پائین در طول محور ماندی و در رابطه­ای نزدیک با خدایان واقع شده­اند.

و آنها اغلب با ستـارگان قابل تغییرند ، این را توصیف می­کند که به عنـوان ستارگان در زمانی که آنها هنوز در روز زمین زندگی می­کردند ، که مردم قبل از آن به ستاره تبدیل شده بودند.

وسواس جهانی با اسطوره­ی فاجعه آمیز بهار از ایده کهنه که ستـارگان آسمان مخالف مردم ما ، مردم زمین را که با به حال مرده­اند و به بهشت رفته­اند ، است.

ایجاد کوتاهترین آیین از ون دانکن مانند درگیری بیگانگان که از فضا می­آیند ، این تجزیه و تحلیل را ارائه می­دهد که مردم در واقع از ایجاد اشکال نورانی مشاهده شده در آسمان خلق شده­اند.

محور ماندی (محور کیهانی ، محور جهان ، ستون جهان و مرکز جهان است) یک نماینده از نقطه افسانه­ایی ارتباط میان آسمان و زمین است.

همچنین ادعا کرده است که برای ارائه معنی سفر و مکاتبه بین دو عرصه است. همچنین گفته می­شود جایی که قطب نما یک محور را نشان می­دهد ، اجازه می­دهد گنج از آسمان در سراسر جهان منتشر شود.

این گفته می­شود که مکان آن در مرکز جهان است : در اهفالوس آن دناف) ، نقطه آغاز جهان است.

این پیشنهاد شده است که محور ماندی ، همراه با ویژگی­های کهن ، الگویی دیگر از چشم انداز افسانه­ای ، شکل گیری نیمه دائم پلاسما درخشان در جو زمین و اینوسفر در یک زمان که زمینه وابسته به جاذبه زمین از استحکام شدید رنج می­برده است.

مردم مشاهده کردند که در اطراف محور زمین همچنین به عنوان اجداد دانه­ها ، حیوانات ، ستارگان و غیره کمی از جرقه درخشان پلاسما که توسط ستون مرکزی مانند شهاب سنگ­ها به شهاب­ها منتشر می­شود.

هر دو آزمایش در فضا و پلاسما ، در راه شگفت انگیز شبیه زندگی رفتار میکنند ، به عنوان اراده خود شناخته شدند.

خواص شگفت آور شبیه زندگی ، از این حباب مانند نور ستاره مجبور به کمک در حافظه­ی انسان به عنوان اولین افراد برای انجام اعمال الهی در دوران خلقت کرد.

با پیشرفت زمان ، اجداد واقعی که ناشناس بودند ، مجبور به شاهدان عینی بیش فعال و کمتر اجداد عادی آسمانی شدند.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com مجاز میباشد.

منبع:  http://www.crystalinks.com/mythiclandscape.html

پ . ن : با تشكر از دوست خوبم مسعود عزيز بابت ترجمه و ارسال اين مطلب.

حقيقت حلقه هاي كشتزار

حقيقت حلقه هاي كشتزار

قسمت اول – مباني پديده

اين تحقيق براي درك بهتر پديده حلقه هاي كشتزار و جنبه هاي رازآلود مختلف آن است كه تاكنون توسط دانشمندان كشف شده است در اين قسمت به موضوعات زير مي پردازيم :

1.      يك حلقه كشتزار در حقيقت چيست ؟

2.      آيا حلقه ي كشتزار پديده جديدي است ؟

3.      كجا مي توان حلقه هاي كشتزار را پيدا كرد ؟

4.      عمر يك حلقه كشتزار چقدر است ؟

5.      چه وقت هايي حلقه هاي كشتزار شكل مي گيرند ؟

6.      آيا حلقه هاي كشتزار توسط انسان ايجاد مي شوند ؟

7.      نظر دانشمندان درباره حلقه هاي كشتزار چيست ؟

يك حلقه كشتزار در حقيقت چيست ؟

يك حلقه كشتزار يك الگوي مسطح است در يك زميني از محصولاتي چون : گندم  چمن  محوطه بذرها ، دانه هاي روغني ، برنج و … الگو مي تواند شامل هر طرحي چون دايره  يك حلقه  تركيبي از اشكال  يك ماندالا ( نوعي شكل اساطيري) پيچيده باشد . بعضي اوقات از نظر هندسي مهيج و بعضي اوقات آشفته و درهم برهم است . اين طرح ها روي كستره زمين حكاكي شده اند به گونه اي كه انگار مهري بروي زمين كوبيده شده و طرح ها ايجاد شده اند در حالي كه گياهان در اين ميان از بين نرفته يا خرد نشده اند . در لحظه اول آنها به همان صورت افق به رشد خود ادامه مي دهند اما بعد از چند ده ساعت دوباره به سمت خورشيد سر بلند مي كنند .

آيا حلقه هاي كشتزار پديده جديدي است ؟

حلقه هاي كشتزار قبلا نيز آشكار شده بودند حداقل براي سال هايي محدود . در ساليان مياني بيشاپ ( اسقف ) شهر ليون در سال 800 ميلادي به دربار شاهي فرانسه به خاطرظاهر شدن الگوهايي مرموز در اطراف مزارع احضار شد . مردم از اين پديده كه ممكن است كار شيطان باشد در هراس بودند . يكي ديگر از اسناد قديمي شكل يك حلقه را در سال 1590 كه در مزرعه اي نزديك Assen در شمال هلند ايجاد شده بود توصيف مي كند . براساس گفته هاي شاهد عيني تند بادي گرفتن گرفته و فرداي آن روز حلقه فوق پديدار شده و تا فصل زمستان كه توسط گاو اهن شخم زده شود پايدار مانده بود .

(From Robert Plot’s Natural History of Staffordshire, 1686)

https://i2.wp.com/www.ufologie.net/pics/mowingdevil.jpg
در سال 1678 تصويري از حلقه هاي كشتزاري در Hertfordshire انگلستان منتشر شد . شكل حلقه كشتزار در بالا مشخص است » .. هيچ  بشري قادر به انجام چنين كاري نيست ..» همچنين در اين متن منتشر شده بخاطر ترس مردم ، از كار شيطان سخن به ميان آمده با عنوان  «The Mowing Devil». در سال 1686 تاريخ ملي Robert Plot در چندين صفحه منتشر شد كه بحث به فرضيه حلقه هاي كشتزار مرتبط با حلقه هاي مختلف  يك نيم دايره در مربع  اشكال هگزاگونال گونه و اشكال رينگ هاي تو در تو بود .

https://i0.wp.com/www.bibliotecapleyades.net/imagenes_circultivos/circuloscultivos14_04.gif

به بيان ديگر حلقه هاي كشتزار يك چيز جديد نيستند . شايد آنها در زمانهاي ماقبل تاريخ نيز پديدار مي شده اند . اما چيز جديدي كه درباره اين فرضيه وجود دارد افزايش آنها در بين دهه 70 است كه هم از نظر كمي و هم كيفي رشد قابل توجهي داشته اند ….

كجا مي توان حلقه هاي كشتزار را پيدا كرد?

در تمام نقاط دنيا در انگلستان  در آمريكا  هلند  بلژيك  لهستان  ايتاليا  دانمارك  روسيه  اسرائيل  استراليا  هند  ژاپن  كانادا . اما انگلستان مهد حلقه هاي كشتزار است : جايي كه اكثر اشكال در آنجا ظاهر شدند .

Crop circle ‹hotspots› in England
with Wiltshire at the top

چرا مناطقي خاص بارها و بارها مورد هجوم سازندگان حلقه هاي كشتزار قرار مي گيرد اين سوال تابه حال به سختي پاسخ داده شده است .به نظر مي رسد خطوط انرژي زمين و عبور آنها از مناطقي خاص نقش مهمي را در اين مسئله بازي كند . نياكان ما بسيار نسبت به اين انرژي ها هوشيار بودند آنها مكانهاي مقدس خود را در مناطقي كه از نظر خطوط انرژي قوي بودند ساختند مثل ( مكانهاي خاكسپاري  چرخ دستي هاي بزرگ  حلقه هاي سنگي و اهرام ) شايد به همين دليل باشد كه اكثر حلقه هاي كشتزار در جنوب انگلستان ظاهر مي شوند جايي كه مي توان كثرت قدرت لايه هاي مركزي زمين را در آنجا پيدا كرد . Stonehenge يك مثال بسيار خوب است كه در قلب محدوده حلقه هاي كشتزار واقع است .يك مثال ديگر از چنين منطقه قدرتمندي غرب ناحيه Alton Barnes (Wiltshire) مي باشد جايي كه حداقل يك يا دوتا حلقه كشتزار زيبا و پيچيده در سال در آنجا درست مي شود .

Stonehenge 2002

East Field 2002

اين مطلب زماني قابل توجه است كه تعداد حلقه هاي كشتزار در بعضي مناطق در سالياني خاص افزايش ياكاهش مي يابند  براي مثال در هلند در سال 1996 ، 99 تا حلقه كشتزار ظاهر شد اما در سال 1997 به 41 كاهش پيدا كرد . پديده اي كه تا به حال يك  سوال بي پاسخ مانده است ….

در بعضي از قسمت هاي زمين آب و خاك تاثير پذير ترند براي مثال خاك گچي در Wiltshire بسيار نفوذ پذير است كه براحتي جريان الكتريسيته در آن القا مي شود . اين جريان مي تواند به هدايت انرژي الكتريكي كمك كند .

من در آينده طريقه ايجاد حلقه هاي كشتزار كه به اين بحث مرتبط است را مطرح خواهم كرد . وبالاخره براي آنهايي كه علاقه مندند به كشور من ، توزيع رخداد هاي حلقه هاي كشتزار در شكل زير تا به امروز آمده است :

عمر يك حلقه كشتزار چقدر است ؟

يك فصل محصول بعد از وقتي است كه كشاورز محصول مزرعه اش را درو كرده است .

باقيمانده هاي حلقه كشتزار بعد از درو محصول

بنابراين انرژي براي مدت زيادتري مي تواند آنجا باقي بماند . مثلا براي يك حالت 6 سال را مي دانم .اين موضوع اين معني رو مي دهد كه شكل برجسته مي تواند براي مدت زيادي جايش باقي بماند . مثلا در بعضي حالات نقش برجسته در فصل محصول بعدي هم ديده مي شود :

2000

2001

چه وقت هايي حلقه هاي كشتزار شكل مي گيرد ؟

وقتي كه گياهان به اندازه كافي رشد كرده اند تا بروي زمين يك دست شوند . به بيان ديگر زمان رويت حلقه هاي كشتزار بين مارچ و سپتامبر است ، اما با اين وجود حلقه هاي كشتزار در فصل زمستان هم ديده شده اند مثلا در چمن زارها . در واقع حلقه هاي كشتزار در طول شب ايجادمي شوند اما بازهم استثنائاتي وجود دارد مثل حلقه كشتزار ايجاد شده نزديك Stonehege در 7 جولاي 1996 كه Juliaset ناميده شد در طول روز شكل گرفت .

چندين شاهد عيني شهادت دادند كه به يقين در اواخر عصر اين ساختار پيچيده ظاهر شد . تمام شاهدان خلباناني بودند كه حول و حوش ساعت 17:30 وقتي كه شكل هنوز ايجاد نشده بود در محدوده استون هنج پرواز كرده بودند ، اما وقتي كه آنها در ساعت 18:00 پرواز ديگري در آن ناحيه داشتند Juliaset ظاهر شده بود ….

999 تماس ضروري در ساعت 17:30 مبني بر كشيده شدن اتومبيل ها به سمت استون هنج كه موردي نيز در ناحيه خطرناك A303 رخ داد مورد اخير را ثابت كرد . بنابراين گزارشات مطمئنا چنين ساختار پيچيده اي و بزرگي مشتمل بر 149 دايره بايد ظرف ساعت 17:30 تا 17:50 ايجاد شده باشد يعني در طول 20 دقيقه از روز . هيچ كس در آن لحظه متوجه مورد غير عادي نشده بود حتي توريست هايي كه از استون هنج بازديد مي كردند تا گارد امنيتي كه در آن نزديكي كار مي كرد. علاوه بر اين مورد مواردي ديگر نيز در طول روز بوجود آمده اند .

آيا حلقه هاي كشتزار توسط انسان ايجاد مي شوند ؟

نه ، اكثرا نه . براساس تحقيقات علمي كه دكتر William Levengood ازگروه تحقيق BLT  بروي 300 نمونه انجام داد فقط 6% از آنها به طور مشكوك توليد شدند . آنها موارد غير متعارف بيوفيزيكي يافت شده در باره حلقه هاي كشتزار را فاش نكردند ( درباره موارد مشكوك كه احتمال مي رود به دست انسان ايجاد شده باشد در مقالي ديگر صحبت خواهد شد ) از اين 6% موارد مشكوك اصطلاحا Hoaxes يا شوخي نام برده ميشود .

Anomalies

بيشتر دانشمندان اثبات كرده اند كه ايجاد چنين ساختاري به دست انسان امكان پذير نيست ، يكي از آنها كه دانشمندي آلماني به نام دكتر Eltjo Haselhoff صاحب كرسي DCCCS ( مركز مطالعات آلماني حلقه هاي كشتزار ) است مقاله اي با عنوان زير ارائه كرده است كه خواندني است :

What is the scientific opinion about crop circles?

اما وجود داشتند انسان هايي كه ادعاي ساخت حلقه هاي كشتزار را داشتند ، آنها نه تنها ادعا مي كردند كه سازنده اشكال كوچك هستند بلكه ساخت اشكال بزرگ و پيچيده را نيز به خود نسبت دادند . بعد از سالياني من با آنها ديدار ها و مصاحبه هايي داشتم و يكسري مسائل توجه من را جلب كرد .

در ابتدا با فردي به نام Doug Bower كه ادعا ميكرد چندين حلقه هاي كشتزار را در مقياس بزرگ ايجاد كرده هم صحبت شدم و David Chorely كه او هم ادعا ميكرد در سال 1991 در يك منطقه مركزي صدها نوع حلقه هاي كشتزار را ايجاد كرده است . آنها گفتند كه تنها يك هدف داشتند : شوخي با جهان ….. در جلوي دوربين آنها در حال نشان دادن چگونگي ايجاد حلقه هاي كشتزار هستند . در يك مثال انها با مسطح كردن كشتزار ها يك حلقه نامرتب ايجاد كردند نتيجه كارآنها با اشكال پيچيده و دقيقي كه ايجاد شده بود بسيار متفاوت بوده و فاصله داشت . اما بدبختانه گزارشگران سوالات مهم و اساسي را از آنها نپرسيدند ، كاملا آشكار بود كه آنها پنداشته بودند كه Doug & Dave سازندگان واقعي اشكال هستند ، در ادامه وقتي در باره داده هاي علمي از آنها سوال شد جوابي براي پاسخ نداشتند بعلاوه بسيار عجيب مي نمود كه آنها شبها از خانه خارج شده در حالي كه هيچ مورد غير عادي را همسرانشان احساس نكرده بودند . در چندين مورد يكي از آنها مدعي ساخت شكلي مي شد در حالي كه ديگري آن را نفي مي كرد ، بعد از مدتي Doug & Dave هم با خود و هم با ديگران به تناقض برخوردند ، آنها حتي بسياري از گفته هايشان را عوض كردند . آنها در كل اعتبارشان را از دست داده بودند اما مورد غير عادي كه وجود داشت اين بود كه جهان ادعاي آنها ار پذيرفته بود » حلقه هاي كشتزار ساخته دست بشر است » و همه اين حلقه هاي كشتزار بدست تنها دو پيرمرد بريتانيايي ايجاد شده ؟؟!!!

Doug Bower در سمت چپ در حال ديدن نتيجه كارش  ( BBC سال 1998 )

بعد از اين دو نفر گروه شيطان نيز ادعاي آن دو را تكراركرد ، سه مرد از لندن كه ادعا مي كردند كه طراحان حلقه هاي كشتزار بودند . بعد از چند سالي آنها نام گروه خود را به سازندگان حلقه تغيير دادند اما در انتها تمام ادعا هاي انها نيز دروغ از آب در آمد براي اطلاعات بيشتر راجع به اين گروه به سايت زير مراجعه بفرمائيد :

http://www.circularsite.com/intro2d-eng.htm

نظر دانشمندان درباره حلقه هاي كشتزار چيست ؟

مدرك علمي كه در ذهن دانشمندان غوطه ور است وجود دارد كه ساخت حلقه هاي كشتزار كار دست بشر نيست . اين شواهد و مدارك اولين بار در اواخر دهه 80 بدست بيوفيزيكدان آمريكايي دكتر William Levengood از گروه تحقيقات BLT كشف گرديد .

او در وهله اول كشف كرد كه سرشاخه هاي موجود در بعضي از حلقه هاي كشتزار داراي دانه نيست، براساس چنين پديده غيرمعمولي تصميم به بررسي سيستماتيك حلقه هاي كشتزار گرفت و بعد از چند سال چندين مقاله به چاپ رساند كه درآن نشان داده شده بود كه اين پديده كار دست بشر نمي تواند باشد . در اين حين گروه تحقيقاتي BLT شروع به همكاري با دانشمندان ،‌شيميدانان و زمين شناسان كرد علاوه بر آن با چندين دانشگاه نيز وارد همكاري شد كه از تحقيقات اين گروه پشتيباني كنند ( در اين زمينه در بخش » حلقه هاي كشتزار چطور پديد مي آيند » بيشتر صحبت خواهيم كرد)

در اكتبر سال 2000 دكتر Eltjo Haselhoffيافته هاي خود را در ژورنال علمي » Physiologia Plantarum » به چاپ رساند .

او نشان داد كه حلقه هاي كشتزاري كه او رويشان تحقيق كرده بود بوسيله منبع نقطه اي الكترومغناطيس ايجاد شده بودند .يك مثال از منبع نقطه اي چراغ لامپ است . اكتشافات دكتر با بررسي گره هاي غيرمتعارفي كه در گياهان واقع در حلقه هاي كشتزار ايجاد شده بود شكل گرفت ، وقتي او نمونه اي از گره هايي را كه جمع آوري كرده بود اندازه گرفت دريافت كه گره ها در مركز حلقه ها به طرز عجيبي كشيدگي بيشتري نسبت به گياهان اطراف حلقه دارند . اين كشيدگي هرچه به سمت بيرون حلقه پيش ميرود كمتر و كمتر مي شود . دكتر هاسل هوف يك نرم افزاري به منظور اندازه گيري كامپيوتري مجدد داده ها طراحي كرد . نتايج در يك دياگرامي در ادامه آورده شده است . در رديف اول شما گره هايي را مي بينيد كه در طول يك حلقه ي كشتزار رسم شده است . در رديف دوم شما محلي را كه دكتر نمونه ها را تهيه كرده مشاهده مي كنيد .

 

نمودار ميله اي در شكل بالا با دو رنگ نمايان است ، ميله قرمز رنگ نشان دهنده رشد طبيعي است و ميله زرد رنگ نشاندهنده رشد غير طبيعي حلقه هاي كشتزار است ، توضيح اضافه از درس تئوري احتمالات : ((شكل نمودار فراواني ميله اي زرد رنگ ،توزيع اندازه هاي بين نمونه هايي است كه دكتر هاسل هوف گرفته بود ، توزيع احتمال نمونه ها تقريبا نرمال است و نشان مي دهد كه در بعضي جاها گره ها بيشتر رشد داشته و در بعضي جاها كمتر )).

دكتر هاسلهوف سپس توزيع دارازاي گره ها را با تمام الگوي توزيع انرژي شناخته شده ممكن در فيزيك مقايسه كرد . او كشف كرد كه توزيع مورد نظر 100% با توزيع انرژي يك منبع نقطه اي الكترومغناطيس تطبيق دارد . اين مثل يك لامپ است وقتي كه آن را بالاي زمين آويزان نگه مي داريد ، شما در آن لحظه توزيع نور را مي بينيد كه شدت نور در زير آن بيشترين و هرچه از زير آن دور مي شود شدت نور كمتر و كمتر مي شود .

در علم انطباق 100% بسيار نادر رخ مي دهد ، بنابراين تحقيقات حلقه هاي كشتزار بوسيله منبع نقطه اي انرژي الكترومغناطيس در ارتفاعي نزديك 4.1 متر بالاي زمين ايجاد شده است . دكتر هاسل هوف يافته هاي خود را به Physiologia Plantarum ارسال كرد ، كار وي توسط چندين دانشمند مورد بررسي قرارگرفت و در اكتبر سال 2000 مورد قبول واقع شده و به چاپ رسيد . با توجه به مقبوليت جهاني فرضيه فوق و چاپ آن مي توان جمله زير را گفت كه :

حلقه هاي كشتزار توسط دست بشر خلق نشده ، بلكه توسط منبع نقطه اي انرژي الكترومغناطيس با خواستگاهي نامعلوم ايجاد شده است

در قسمت دوم راجع به Anomalies يا نابهنجاري هاي موجود در گياهان و محيطي كه در معرض چنين امواجي قرار داشته صحبت خواهيم كرد ، همچنين در قسمت سوم با درك بهتر نابهنجاريها به مباحثي چون :

8.      چطور مي توانيم تفاوت بين پديده اصلي و تقلبي را بيان كنيم ؟

9.      حلقه هاي كشتزار چگونه شكل ميگيرند؟

10. آيا يك هوشمندي اي در پشت پديده نهفته است ؟

11. آيا حلقه هاي كشتزار توسط بيگانگان ايجاد مي شوند ؟

و …. مي پردازيم .

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com مجاز میباشد.

پ . ن : با تشكر فراوان از دوست خوبم  وحيد طايفه  عزيز بابت ترجمه و ارسال اين مطلب. قسمت هاي بعدي   روزهاي بعد در وبلاگ منتشر مي شود.

ماشين زمان بل bell

ساخت ماشين زمان بل توسط آلمان

جنگ جهانی دوم به پایان خود نزدیک میشود و نازی ها از یک اسلحه عجیب صحبت می کنند حتما فورا افکار به سوی برنامه موشکی وی 2 منحرف میشود و علاوه بر برنامه موشکی فوق دانشمندان المانی در تلاش تولید بزرگترین تانک ان دوران یعنی مانستر 1500بودند که متفقین میکوشیدند جلوی ساخت و توسعه ان را بگیرند . خدا را شکر که بسیاری از این برنامه ها و ایده های دیوانه وار به جایی نرسید و در وقایع جنگ نقشی را ایفا نکرد . در کنار تمام این برنامه ها یک پروژه فوق سری نیز وجود داشت که ان را به شما معرفی خواهم کرد . ماشین بل نازیها : شکل ظاهری و محل استقرار .
Zwei Grafiken zum Laternenträger;

Skulptur des Kecksburg UFO (in Kecksburg, USA)

در لهستان نزدیک پروژه بزرگ در گودال و معدن ونسلز بر اساس مدارک سری متفقین به نظر میرسد که نازی ها بر روی یک ناقوس فلزی بزرگ کار میکردند . طبق گفته ایگور ویتکوفسکی نویسنده کتاب اسلحه عجیب این حامل فانوسی نام دیگر این ناقوس دارای 9 فوت عرض و 12 تا 15 فوت ارتفاع بود . مسئول پروژه فرمانده ارشد اس اس و رئیس بخش تسلیحات اس اس هانس کاملر بوده است . درجه سری بودن این پروژه انقدر زیاد بود که پس از پایان جنگ تمام دانشمندان شرکت کننده در این پروژه تیر باران شدند علاوه بر این بر اساس گزارشات در قسمت پایینی ناقوس نوشته های وجود داشت که در این مورد بعدا توضیح خواهم داد . ظاهرا این ناقوس در محلی به نام فلای تراپ آزمایش شده بود.

https://i1.wp.com/files.abovetopsecret.com/images/member/604a540c22d2.jpg

در مورد درستی انجام این ازمایشات مطالب مبهم یسیار میباشد . گفته شده است که ظاهرا در نزدیکی معدن یک برج اب یا منبع اب یا دستگاهی خنک کننده که با اب کار میکرده در دهه 70 در قسمت پایینی فلای تراپ وجود داشته است که برای این ازمایشات از ان استفاده می شده است . اما این نظر اقای ویتکوفسکی بوده است . به نظر من این مطلب که یک پروژه فوق سری در روی زمین در فضای ازاد باشد و مورد ازمایش قرار گیرد معقول به نظر نمی رسد . چرا ؟ چون اولا جنگ بود و چرا میبایست این ناقوس در هوای ازاد و در معرض بمباران مدام دشمن قرار میگرفت ؟ ثانیا نازیها انقدر احمق نبودند که پروژه فوق سری خود را در معرض دید دشمن قرار دهند مگر اینکه دلیل خاصی داشته باشد ؟ ثالثا بر اساس گفته ایگور اگر این ناقوس بصورت زنجیر شده در فلای تراپ ازمایش شده است تا از پرواز ان جلوگیری شود چرا این کار در درون معدن انجام نشده است ؟ البته شاید به علت وجود تشعشعات فراوان و مضر امکان ازمایش در محیط سر بسته نبوده است . در کتاب ایگور هیچ اشاره ای به پرواز ازمایشی نشده است . واقعا این ناقوس چه بود : یک محرک ضد جاذبه زمین . یک ماشین زمان . یک هواپیمای نظامی .یا ……… این سوال را کسی نمی تواند به درستی پاسخ دهد اما اولین چیزی که از همه اشکار تر است این است که هنگام را اندازی این ناقوس فسمت بالایی و پایینی ان در خلاف جهت یکدیگر می چرخیدند و دستگاه شروع به برخاستن از زمین می کرد . همچنین به این موضوع هم اشاره شده است که احتمالا افرادی هنگام کار با این دستگاه و ازمایشات زندگی خود را از دست داده اند . بر سر ناقوس چه امد ؟ پاسخ به این سوال نیز تقریبا مشکل است زیرا ما در این مورد به اسناد کمی دسترسی داریم اما در هر صورت دیگر در لهستان نیست . بر اساس نظر ویتکوفسکی که به مدارک ک. گ. ب. دسترسی داشته است روسها بر این عقیده اند که امریکاییها ان را با خود برده اند . جالبتر اینکه در ککسبورگ امریکا در سال 1965یک بشقاب پرنده یا سفینه فضایی که کاملا شبیه به ناقوس بود سقوط کرد که سریعا توسط ارتش امریکا مخفی گردید . بر روی قسمت پایینی این بشقاب پرنده نیز نوشته های وجود داشته است . ایا این بشقاب پرنده همان ناقوس بوده است ؟ ایا امریکاییها ان را به پرواز در اورده اند ؟ یا ماهواره ای بوده که در انجا سقوط کرده است طبق گفته امریکاییها . در حادثه ککسبورگ بسیاری از سوالات بی پاسخ مانده است . در موقع سقوط نه تنها صدها سرباز مستقر در شهر را تا صبح به حالت اماده باش و بیدار نگهداشتند بلکه ساکنین نیز دیده بودند که کامیونهایی بین محل حادثه و شهر ترد د میکردند . . ارتش امریکا بطور رسمی اعلام کرد که چیز مهمی در این حادثه یافت نشده است . ناسا از یک ماهواره روسی صحبت میکرد و نیروی هوایی از یک دستگاه هواشناسی صحبت میکرد و ….. جالبترین مورد این است که ارتش امریکا یک رو بعد از این حادثه مقادیر زیادی کاشی سرامیکی سفارش داده بوده است . شاید بخاطر اینکه دستگاهی را عایق کنند .

https://ufolove.files.wordpress.com/2010/11/the-bell-papercraft.jpg?w=278

https://i0.wp.com/nazidieselpunk.devhub.com/img/upload//dfgyu.jpg

ناقوس فقط در حالت استن بای بدون خطر می باشد . از طرف اقای اتو سرنی دانشمند المانی دوران نازی پس از جنگ جهانی پس از شرکت در عملیات پیپر کلیپ پرونده سازی اطلاعات در برنامه موشکی ناسا پذیرفته شد . حال این سوال مطرح است که چرا این موضوع تازه پس از اینکه اقای ایگور ویتکوفسکی کتاب خود تحت عنوان اسلحه عجیب را منتشر کرد به میان امد و در مورد ان بحث شد ؟ شاید این یک پولسازی حرفهای باشد چراکه او هیچ گاه کپی اسناد ک. گ. ب. را منتشر نکرد و از طرف دیگر مگر ک. گ. ب. اطلاعاتی را با میل در اختیار کسی میگذارد . . از طرف دیگر اگر این پرونده کاملا خاص نبود پس چرا حدود 60 دانشمند این پروژه تیر باران شدند ؟ روسها اظهار می کنند که امریکاییها اولین کسانی بودند که در اتمام جنگ قبل از دیگران در معدن حاضر لهستان حاظر بودند . لازم به ذکر است که در طول جنگ جهانی دوم اطراف انجا تحت کنترل شدید و مدام نظامی بود.

http://www.paraportal. de  – Die UFOs der Nazis   –    ufo und AuBerirdische    – Dean Winchester     ………      11 februar  2010——– khorshad

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com مجاز میباشد.

پ . ن : با تشكر فراوان از دوست خوبم هومن عزيز بابت ترجمه و ارسال اين مطلب.

چشم سوم – غده صنوبری

چشم سوم – غده صنوبری

غده ی صنوبری (همچنین بدن صنوبری، اپیفیسیس سِربِری، اپیفیسیس و یا چشم سوم نامیده میشود) غده ی درون ریز کوچکی است که در مغز مهره داران قرار دارد. این غده ملاتونین (melatonin) تولید میکند، هورمونی که بر روی فرکانسهای الگوی خواب و بیداری و مسئولیت ساعت بیولوژیکی انسان را بر عهده دارد.

غده صنوبری به صورت یک مخروط میوه کاج کوچک است و به همین دلیل به آن غده صنوبری می گویند.

معمای 2012 – میوه کاج – توضیحاتی در مورد غده صنوبری

میوه کاج غده صنوبری

غده صنوبری نزدیک به مرکز مغز، بین دو نیمکره سر (نیمکره غربی) در گودی در مرکز تقاطع تالاموس گذاشته شده است. برخلاف بیشتر قسمتهای مغز، غده صنوبری، توسط سیستم مانع (منع) خون از دیگر نقاط بدن جدا نیست. این (غده صنوبری) به رنگ خاکستری مایل به قرمز و به اندازه یک نخود (8 میلیمتر در انسانها) است.

https://i2.wp.com/www.canadastreetnews.com/pics%20for%20CSN/third_eye.jpg

و در پشت و زیر شیار مغزی (یا خط نخاعی)، به صورت افقی در اتصال تالاموس، و قسمتی از هیپوتالاموس واقع شده است. روی خط وسط ساختار مغز است و اغلب مواقع در عکسبرداری های اشعه X از جمجمه دیده میشود، که اکثرا آهکی شده اند. فرآیند آهکی شدن جذب فلوراید موجود در آب و خمیر دندان است. این آخرین غده درون ریزی است که کارش در بدن کشف میشود.

متافیزیک

موقعیت غده صنوبری در این جای عمیق و غیر قابل دسترس در مغز، به نظر میرساند که این غده اهمیت پنهانی دارد. قبلا قابلیت آن به عنوان یک یک چشم فیزیکی که میتواند ماورای فضا و زمان را ببیند، کشف شده است، و به خرافات و عرفان نسبت داده شد. امروزه آن با چاکرای ششم، که به بیداری و نبوت نسبت داده میشود و موجب افزایش آگاهی روانی میشود، شده است.

چاکرا چرخهای فزاینده یا مخروط انرژی

12 around spiraling cones of creation

غده صنوبری یا چشم سوم در مرکز هندسی مغز واقع شده است. این به محل هرم بزرگ در وسط سیاره فیزیکی (سیاره زمین) ارتباط پیدا میکند.

تمام چشمان برای دیدن و نماد چشم

غده صنوبری بوسیله نور فعال شده، و این غده در ریتمهای زیستی مختلفی از بدن را کنترل میکند. غده صنوبری به صورت هماهنگ با غده هیپوتالاموس (hypothalamus) که تشنگی، گرسنگی، نیازهای جنسی و ساعت زیستی (ساعتی که عملات پیر شدن و گذشت زمان را بر عهده دارد) را بر عهده دارد، کار میکند. وقتی که بیدار میشود (غده صنوبری فعال میشود)، فشاری در قاعده مغز احساس میشود.

در حالی که عملکرد فیزیولوژیکی غده صنوبری تا زمان حال ناشناخته باقی مانده است، سنتهای عرفانی و مدارس معنویت و باطن شناسی این قسمت از مغز میانی، که رابط بین دنیای فیزیکی و معنوی، روحانی بوده است را میشناختند. به عنوان قویترین و بالاترین منبع انرژی اثیری ethereal energy( انرژی است که در کالبد انرژی انسان قرار دارد بصورت یک هاله ای از انرژی درون انسان قرار میگیرد که در دیگر موجودات با روش عکسبرداری کرلیان قابل مشاهده است) قابل دسترسی برای انسانها، شناخته شده است. غده صنوبری همیشه در شروع و ظهور قدرتهای فوق طبیعی بسیار مهم بوده است. و توسعه استعداد های خارق العاده روانی، همیشه با این ارگان دید فراتر (higher vision)، از نزدیک در ارتباط بوده اند.

وقتی که غده صنوبری فعال باشد، چشم سوم به عنوان یک استارگیت (stargate ، star+gate دروازه ستاره ای)، که ماورای فضا و زمان را، در فضا و زمان می بیند.

به منظور فعال کردن چشم سوم، باید فرکانسهای فرد را افزایش داد و او را به ادراک و آگاهی بالاتر برد (همه چیز آگاهی و درک تجربه ی دریافت شده از طریق چشم زمان یا چشم سوم است). مراقبه، یوگای تجسم، و تمام اشکال سفر خارج از بدن، چشم سوم را باز میکند و اجازه میدهد که فراتر از فیزیک (جسم و ماده) ببیند.

همانطور که تمرین میکنید، آن را سریعتر، بیشتر و بهتر به دست می آورید. توانایی های روانی خارق العاده شما و همچنین پیامهای دریافتی در طول زمان رویا و خواب، افزایش مییابند. ممکن است که اول بوسیله بستن چشمهای فیزیکی خود شروع کنید، اما همانطور که تمرین میکنید، قادر خواهید بود که چشم سوم خود را با تمرکز و دریافت پیام از طریق چشمان باز فیزیکی خود، باز کنید.

ارتعاشات سیاره ای (ارتعاشاتی از امواج که از هر سیاره متصاعد میشود) / افزایش فرکانس به صورت تصاعدی، به روح و نفس اجازه میدهد که بسیار آسانتر از گذشته بتواند این کار را انجام دهد.

فرکانس ادامه خواهد یافت تا زمانی که آگاهی به اندازه کافی افزایش یابد، تا تکامل در طول چند سال بدست بیاید.

کندالینی Kundalini (کندالینی نیرویی روحانی و کیهانی است که به صورت حلقه شده در تمام انسانها بصورت وارونه در دهانه سوشومنا نیدی قرار گرفته است. کندالینی آگاهی خالص، رهایی و دانش است.)

http://engtovo.files.wordpress.com/2007/07/kundalini.jpg

غده صنوبری بعد از لمس شدن بوسیله نور مرتعش کندالینی، مطابق با اندیشه برتر الهی divine میشود. صعود خود را، بعد از پاسخ دادن به ارتعاشات حاصل شده از نوری در سر (light in the head) ، به سمت مرکز سر، شروع میکند. نور در قسمت بالای سوتراتما (sutratma) یا موضوع روح soul thread ، که از بالاترین سطح وجود ما میگذرد، وجود دارد.

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com مجاز میباشد.

لینک منبع : http://www.crystalinks.com/thirdeyepineal.html

پ . ن : با تشكر فراوان ازدوست خوبم كامران عزيز براي ترجمه و ارسال اين مطلب . یک متن دیگر توسط كامران عزيز در دست ترجمه است برای باز کردن چشم سوم و استفاده از انرژی کندالینی .

حیات هوشمند در کائنات ( معرفی کتاب )

حیات هوشمند در کائنات

اصول و پیش نیازهای لازم برای ظهور حیات

https://i0.wp.com/upload1.imgdl.ir/images/566images.jpg

https://i1.wp.com/upload1.imgdl.ir/images/472JELD_z1.jpg

اثر :

پیتراولم اشنایدر

ترجمه دکتر حسن احمدی

انتشارات مازیار

جهان وکائنات چگونه شکل گرفته ؟ خورشید و منظومه شمسی ، ستارگان و منظومه های سیاره ای چگونه به وجود آمده اند ؟ سیاره زمین چه خصوصیاتی دارد و چگونه ایجاد شده و تغییر می کند ؟ ماه چگونه پیدا شده است ؟

حیات چه زمانی و چگونه بوجود آمده ؟ ماشین DNA چیست و حیات اولیه چه شکلی داشته ؟ چگونه در طول 3 میلیارد سال حیات تک سلولی اولیه به حیات پر سلولی با سلولهای تخصصی ، تکامل یافته و چگونه در 700 میلیون سال اخیر موجودات بزرگ از آنها به وجود آمده اند ؟ چرا و چگونه حیات هوشمند در 2 میلیون سال اخیر پیدا شده ؟ آینده بشر چیست و چه خطراتی تمدن انسانی را تهدید می کند ؟ آینده بشر آینه تمدنهای فرا زمینی پیشرفته است ؟

چه تعداد سیارات زمین مانند در کهکشان راه شیری وجود دارند و چگونه باید آنها را شناسایی کرد ؟ چه تعداد از این سیارات شناسایی شده اند ؟ سیارات خاکی و گازی منظومه شمسی چه خصوصیاتی دارند و آیا زیست پذیر هستند ؟ آیا حیات فرا زمینی و حیات فرا زمینی هوشمند در منظومه شمسی و کهکشان راه شیری وکائنات وجود دارند ؟ چگونه باید حیات فرا زمینی را پیدا کرد و آخرین یافته های علمی چه هستند ؟ تا به حال چه تعداد سیاره زمین مانند کشف شده ؟ آیا یوفو ها ( بشقاب پرنده ها ) واقعی هستند و موجودات فضایی به زمین آمده اند ؟ کاوش های فضایی تا به امروز چه دستاوردی داشته اند و برنامه آتی کاوش های فضایی چیست ؟ سکونت گاه های فضایی در منظومه شمسی چگونه خواهند بود ؟ ستی چه برنامه ای را تعقیب می کند ؟

سوالات فوق وصدها مطلب علمی و به روز دیگر ، در این کتاب به گونه ای بحث شده اند ، که کتاب رابه یکسان برای عامه مردم و خوانندگان عادی ، دانشجویان و دانشمندان جذاب وقابل استفاده ساخته است .

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: