بایگانی ماهانه: اکتبر 2010

جديدترين نظريه علمي درباره منشاء حيات

بنياد ملي علوم آمريكا-5 آگوست 2010https://i0.wp.com/media.eurekalert.org/multimedia_prod/pub/rel/24578_rel.jpg

هلن هانسما- دانشگاه كاليفرنيا

جديدترين نظريه علمي درباره منشاء حيات

راز زندگي شايد ساده تر از آنچه باشد كه اتفاق افتاده است، بين ورقه هاي ميكا..

اكنون براي يك پرسش قديمي، يك پاسخ جديد هست. زندگي روي زمين از كجا شروع شد؟..اگر نظريه «زندگي بين ورقه ها» درست باشد، منشاء حيات بين ورقه هائيست كه شبيه صفحات يك كتاب است.

Diagram showing biomolecules (gray structures) between mica sheets (green lines) in primitive ocean.

نظريه «زندگي بين ورقه ها» توسط هلن هانسما از دانشگاه كاليفرنيا مطرح شد و با حمايت بنياد ملي علوم آمريكا توسعه يافت. نظريه منشاء حيات هانسما در سال 2007 در جامعه بيولوژي سلولي آمريكا تشريح شد و در 7 سپتامبر 2010 در مجله Theoretical Biology منتشر شد.

بنا بر نظريه «زندگي بين ورقه ها» ساختمان متمايز ميكا با جداشدن ورقه هاي صاف و مواد معدني آن،‌ پناهگاهي است براي مولكولهايي كه با عبور از مرحله پيش سلولي به نياكان سلولهاي امروزي تكامل مي يابند. محيط فيزيكي و شيميايي مناسب امكان رشد و نمو مولكولهايي را فراهم مي كند كه هنوز در اين لايه ها زندگي مي كنند.

تكه هاي ميكايي كه در صخره ها جا گرفته اند، با فراهم آوردن محيط فيزيكي و شيميايي مناسب ميتوانند باعث پيشرفت مولكولهاي پيش حيات به يك سلول شوند.

زيرا:

1- ورقه هاي ميكا ميتوانند با نگهداري، حفاظبت و پناه دادن به مولكولها، شرايط بقا برايشان فراهم كند. همچنين ميكا ميتواند شرايطي براي مولكولها فراهم كند كه بدون آشفتگي بطرف يكديگر حركت كنند و تشكيل زنجيره هاي مولكولي بدهند و در نهايت به يك سازماندهي مولكولي برسند. ساختمان ميكا با آماده كردن الگوي يكسان، تركيب چيزهايي را امكانپذير كند كه ما امروزه به عنوان سلول ميشناسيم.

2- ورقه هاي ميكا داراي پتاسيم است و با دادن اين پتاسيم به سلولها به رشد و نمو آنها كمك ميكند و در مراحل بالاتر ميشود پتانسيم موجود در بدن انسان را به حساب پتاسيم ميكا گذاشت.

3- قطعات صخره اي ميكا كه در اقيانوس قديم بوده اند، به منبع بي زوالي از انرژي امواج و نور خورشيد دسترسي داشته اند. با وارد شدن آب بين لايه ها و با حركات بالا و پائين، مولكولها بطرف هم حركت كرده و تشكيل زنجيره مولكولي داده اند.

سطح ميكا بيمارستاني براي مولكولهاي حيات است. و بيشتر انواع مولكولهاي حياتي بزرگ مثل پروتئين، نوكلئو اسيد (واحد سازنده DNA)، كربوهيدرات و چربي ها در آن ساخته ميشود. نظريه «زندگي بين لايه ها» با ديگر نظريات پيشنهاد شده درباره منشاء حيات سازگاري دارد مانند RNA، حباب چربي يا متابوليسم اوليه. هانسما گفت در بين ورقه هاي ميكا تمام اين اتفاقات متابوليك ميتواند صورت پذيرد.

بنياد ملي علوم آمريكا-5 آگوست 2010

سايتهاي مرتبط:

NSF Discovery: Researcher Says Life Evolved Between the Mica Sheets: http://www.nsf.gov/discoveries/disc_summ.jsp?cntn_id=111294
NSF Press Release: Did Life Originate in a Mica Sandwich Sitting in Primordial Soup?: http://www.nsf.gov/news/news_summ.jsp?cntn_id=110802
NSF Discovery File: «Got Mica?»: http://www.nsf.gov/news/mmg/mmg_disp.cfm?med_id=61897

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com آزاد میباشد

پ . ن : با تشكر فراوان از كوشش عزيز بابت ترجمه و ارسال اين مطلب.

Advertisements

لوبسانگ رامپا

“ سه شنبه لوبسانگ رامپا

Rampa

سه شنبه لوبسانگ رامپا ( 8 آوریل 1910 – 25 ژانویه 1981) نویسنده ای بود که ادعا می کرد قبل از زندگی اش در کالبد مردی انگلیسی, راهبی در تبت بوده است. Cyril Henry Hoskin خود را به عنوان میزبان روح سه شنبه لوبسانگ رامپا معرفی کرد, اسمی که برای اولین بار در کتاب چشم سوم (1956) ذکر گردید.

Cyril Henry Hoskin

کلمه ی سه شنبه بر گرفته از رسوم تبتی ها در نامیدن شخص بر اساس روز تولد وی می باشد. رامپا دخترخوانده ای به نام Sheelagh Rouse دارد که منشی وی نیز بود.

لوبسانگ رامپا، یک راهب پزشک, جراح، لیسانس ادبیات، مهندس و خلبان تبتی بود که در خانواده ای اشراف زاده متولد شد. پدرش از برجستگان بلندپایه و بانفوذ تبت بود. زندگی برای پسران خانواده های سطح بالای لهاسا (پایتخت تبت) بسیار سخت بود. این پسران مجبور بودند برای دیگران سرمشق بوده و سختی های بیشتری را تحمل کرده و ثابت کنند که فرزندان اغنیا هم می توانند درد و رنج و کمبودها را تحمل کنند.

زمانی که رامپا شش سال داشت، معروفترین ستاره شناس تبت، طالع وی را تعیین کرد. در تبت، تاریخ لقاح و تاریخ تولد شخص به هم مرتبط هستند و طالع کامل شخصی که آینده او نوشته شده، تحویل خود شخص می گردد. این ستاره شناس پیر، طالع او را یکی از سخت ترین زندگیها می دانست. طبق گفته های ستاره شناس: او باید وارد لاماسری پزشکی در چاکپوری شود. باید تمام هنرهای موجود پزشکی سنتی تبت را فرا گرفته و مدتی نیز اجسادی را تکه تکه کند تا ساختمان بدن انسان را کاملاً بیاموزد. به او، سری ترین اسرار، عقاید و علم این سرزمین را نشان خواهند داد… آنگاه زمانی خواهد رسید که او باید به چین برود و در آنجا پزشکی را به رسم و طریقه ی غربیها بیاموزد. او بعدها چیزی را خواهد آموخت که در حال حاضر برای ما قابل فهم نیست و در حال حاضر وجود ندارد و اختراع آن هنوز کامل نشده است. طبق تجربه ی ما، آموزش او با پرواز سر و کار دارد. او با وسیله ای پرواز خواهد کرد که شبیه کایت هایی که ما می شناسیم نیست… او سختی ها، زجرها و شکنجه های زیادی را متحمل می شد و علیه نیروهای شیطانی می جنگد، چند سال را در اسارت و زندان می گذراند. ولی نتیجه اش این خواهد بود که جسم و روح او پاک شده و قدرت مغزی و روحی فوق العاده  بدست خواهد آورد. او به علت انفجاری عظیم از اسیرکنندگان خود فرار خواهد کرد، انفجاری که نه فقط کشوری را بلکه جهانی را مبهوت خواهد کرد (بمب اتمی هیروشیما). او با وسیله ای که ما قادر به شناسایی آن نیستیم سراسر قاره ای را خواهد پیمود… صاحب این طالع، وظیفه ی بسیار مهم و خطیری را که به ایشان محول می شود باید انجام دهند، زیرا برای تمام افراد بشر سودمند بوده و مختص تبت نخواهد بود. او مرگ را تجربه کرده و به سختی تعویض بدن تن در خواهد داد…”

این ستاره شناس پیر دارای استعدادی خارق العاده در ستاره شناسی بود. او حمله ی نیروهای انگلیس به تبت را پیشگویی کرد و پیش بینی کرده بود که بعد از دالایی لاما سیزدهم، دالایی لامایی را انتخاب خواهند کرد که یک دالایی لامای حقیقی نبوده و او را به علل سیاسی و برای آنکه از جاه طلبی های دولت چین در تبت بکاهند انتخاب خواهند نمود…

رامپا در 7 سالگی، پس از آنکه روزها و شبها پشت درب معبد، در سرمای یخ زننده ی تبت، آزمایش و موفق شد، به عنوان پست ترین عضو لاماسری چاکپوری، به آنجا راه پیدا کرد. به گفته ی وی در چاکپوری، وقت زیادی صرف تهیه و تدریس قوانین مربوط به گیاهان می شد و به دیسیپلین دینی کمتر می پرداختند. اکثر معلمها و سرپرستان آنجا مردانی مسن بودند که اکثراً به هندوستان سفر کرده بودند.

L.Rampa

زندگی وی همواره با ناخوشی و مریضی همراه بود. او از انسداد شرائین قلب, دیابت, ورم مفاصل و فلج پاها که از میزبانش به ارث برده بود رنج می برد. قدرت شنوایی اش در نتیجه ی صدمات ناشی از جنگ پیوسته رو به نقصان بود و بینایی اش با افزایش سن ضعیف تر می شد. با این وجود در ادبیات بسیار ماهر بود. ستون فقرات و دستان او در سالهای اسارت در اردوگاه بسیار آسیب دیده بودند.

رامپا روشن بینی با استعداد بود و با گشایش چشم سوم که در تبت به روشی خاص و با عمل جراحی بر روی پیشانی انجام می گیرد, به بصیرتی مضاعف دست یافت که وی را در انجام امور یاری بخشید. در تمامی معابد تبت پای نهاد و امور معنوی و علوم خفیه را آموخت. مأموریت وی آشنا ساختن ذهن دیرباور غربیان با هاله ی انسانی, تله پاتی, گذشته ی زمین و آینده ی آن, روشن بینی و اسرار زندگی بود که تا آن زمان از دید انسان غربی دور مانده بود. او شخصی به واقع منحصر به فرد بود با شهرتی فوق العاده. تنها راهبی بود که زنی پشتیبان و مهربان را در کنار و همراه خود می دید. سارا رامپا، همسر رامپا، در مصاحبه ای می گوید :”… متوجه شدم تغییری روی داده است. با این حال به زندگی با او ادامه دادم. اما همه چیز فرق می کند. ما مثل خواهر و برادر زندگی می کنیم و هر دو، بهترین را از این وضعیت دشوار حاصل می کنیم.”

او هاله ی انسانی را به راحتی مشاهده می کرد, آینده را پیش گویی و شخصیت افراد را به شیوه ای باور نکردنی حدس می زد, استفاده از کریستال و یا طاس برای طالع بینی, خواندن خطوط کف دست و انعکاس آگاهی اش به خارج ار کالبدش, آگاهی مبهوت کننده وی از رموز پنهانی شرق و غرب, از ویژگی های بارز او بودند. او توانایی فوق العاده ای در تله پاتی با گربه هایش داشت. رامپا یگانه تبتی ای بود که علوم خفیه ی غربی را به خوبی می دانست.

Miss Cleopatra

او بسیار بخشنده بود و همواره دارای کمترین میزان دارایی بود تا جایی که روزی تلویزیون رنگی خود را به یک شخص غریبه بخشید و صندلی چرخدارش را به یک پلیس آسیب دیده و خانه ای پر از اسباب و وسایل را نیز به یک زوج جوان بخشید. دوستان و آشنایان وی همواره از جانب وی هدایایی دریافت می داشتند که نمی توانستند بدون اجبار و سرسختی آن را به او باز گردانند. او همیشه از نامه هایی که بدون مهر بازگشت بودند گلایه می کرد اما با این وجود جواب تمامی نامه ها را می داد و با هزینه شخصی خود آنها را ارسال می کرد. اشتیاق فراوانی برای کمک به اشخاص داشت. از جهتی دیگر انسان بسیار سرسختی بود که تحمل خود را در مقابل حماقت و سطحی نگری افراد از دست می داد. کمکهای بسیار وی به حقوق زنان, کودکان, دکتران و حکومت در تبعید تبت امری قابل توجه بود همچنان که شمشیر بر افراشته وی در برابر خبرنگاران و منتقدان.

رامپا عکاسی تیزبین بود و عکسهای باشکوهی به یادگار گذاشت. در حضور او، موتور ماشینها از هر نوعی، به صدا درمی آمدند. او تقریبا قادر به تعمیر هر نوع نقص مکانیکی بود. با وجود ورم مفاصل دست و ضعف بینایی، هنرمندی چیره دست بود که کشتی, قطار و ماشینهای کوچک بسیاری طراحی نمود. او همچنین به کار با رادیو به ویژه موج کوتاه بسیار علاقه مند بود.

طی سالهایی که به نوشتن مشغول بود، تنها به سه روزنامه نگار اجازه داد با او یا همسرش مصاحبه کنند. اولین بار در سال 1958 زمانیکه به خاطر لخته ی خون در رگهای قلبی در بستر بیماری بود تن به مصاحبه داد که نتیجه اش به اندازه ای تهمت آمیز بود که مجبور شد در بستر بیماری، نواری را در پاسخگویی و رد ادعاهای صورت گرفته ضبط کند. پس از مصاحبه با آن خبرنگار کانادایی عهد کرد که هرگز با مطبوعات صحبت نکند. اما بار دیگر به دوست، نماینده و ناشرش، Alain Stanké، اجازه داد در مونترال مصاحبه و فیلمبرداری کند و او با ثبت تمامی مصاحبه در کتاب “نور شمع” از گفته هایش حفاظت کرد.

او همسری صادق و وفادار برای همسرش سارا بود که بی تردید رامپا را استادی راستین می دانست. او پدری عاشق و مهربان برای دخترخوانده و همینطور گربه های سیامی اش بود.

Lobsang Painting

رامپا معتقد بود که به غرب فرستاده شده است تا وسیله ای برای عکسبرداری از هاله ی تابان و ابزاری برای تشخیص و نابودی بیماریها ایجاد کند. به گفته ی وی :” من می دانم که اگر دکترها و جراحان بتوانند هاله ی انسان را ببینند، قادرند بیماری را پیش از آنکه وخیم شود تشخیص دهند.” دومین مأموریتش، آشکارسازی میراث رمزگونه ی تبت برای غربیان بود تا ملل غربی خواهان رهایی کشور اسیر و مستأصلش شوند.

زندگی وی همانگونه که از جانب اساتیدش پیش بینی شده بود سراسر مبارزه ای بود برای آموزش علوم معنوی تا انسان را به جهل خودآگاهش آشنا کرده و در راه رسیدن به روشنایی او را یاری نماید. در سالیان دهه ی 60 و 70 میلادی روزنامه نگاران اروپایی و آمریکایی آزار زیادی را متوجه رامپا ساختند و باعث شدند رامپا سالهای زیادی را در آوارگی در مناطق گوناگون بپردازد, بارها وی را متهم به دروغ گویی کرده و مورد انتقاد و ناسزا قرار دادند. وی در نهایت در ناحیه ای در کانادا ساکن شد و تعدادی از بهترین آثار خویش را به رشته ی تحریر در آورد. یکی از مسائلی که برای دنیای غرب غیرمنطقی جلوه می کند این است که اگر او به راستی یک لامای تبتی است پس چرا خطوط چهره اش حکایت از فردی از کشور های غربی و اروپایی می کند و چطور کسی که از پدر و مادری تبتی است سر از انگلستان در می آورد و چرا چندین نام برای خود دارد که پاسخ رامپا به این سؤالات چنین است :

“… از آنجایی که روزنامه نگاران انگلیسی و آلمانی بر علیه من یک مبارزه مطبوعاتی شروع نمودند و هیچیک از گفتارم را باور نمی کنند و بدتر از آن اجازه نمی دهند برای اثبات گفته هایم به عنوان دفاعیه در روزنامه هایشان نوشتاری چاپ کنم, اعلام می دارم که من یک لاما و یک پزشک و طبیب تبتی هستم که در کشور چین به دانشگاه رفتم و بعد, از آنجایی که کالبد قبلی ام فرسوده بود (به دلیل تحمل شکنجه های بسیار در طول جنگ به وسیله ژاپنی ها و روسها) ناچار گشتم بر کالبد شخصی که راغب به مرگ بود, و قبلاً استادانم در تبت, بوسیله نیروهای ماورای طبیعی, او را در کشور انگلستان یافته بودند قدم نهم و کالبد این فرد را اشغال نمودم. همانطور که همه می دانند این امر در خاور دور یک عمل شناخته شده و مرسوم است یعنی ذهن قوی قادر است بر ذهن و کالبد شخصی دیگر غالب شود و آن کالبد را تحت کنترل خویش در آورد …”

Lobsang

رامپا در سالهای آخر عمرش که مجبور به استفاده از ویلچر بود، به ندرت بین مردم حضور پیدا می کرد چرا که کنجکاوی و اشتیاق انبوه مردم برای او قابل تحمل نبود. او هرگز نه در اجتماعات شرکت نمود و نه سخنرانی کرد چون معتقد بود مردم زمانی به لحاظ معنوی پیشرفت می کنند که مطالعه کنند و در خلوت به مدیتیشن بپردازند. او در 25 ژانویه 1981 در کالگری، کانادا درگذشت.

 

:: کتابها :

تی. لوبسانگ رامپا در مجموع 20 کتاب نوشت که به استثنای یکی، همه ی آنها منتشر شده اند.

1- چشم سوم (1956) – The Third Eye

اولین کتاب او چشم سوم, یک اتوبیوگرافی است درباره ی سفر مردی جوان برای تبدیل شدن به یک لامای پزشک و شرح عملی که برای باز کردن چشم سوم او صورت گرفت. در این کتاب گوشه هایی از زندگی تبتی در لاماسری و درکی عمیق از دانش معنوی نشان داده شده است. تا قبل این، زندگی در لاماسری شناخته شده نبود.

2- دکتری از لهاسا (1959) – Doctor from Lhasa

در این کتاب رامپا داستان را با ترک کردن لهاسا و زندگی در چانگ کینگ چین ادامه می دهد. او آموزش پزشکی خود را تکمیل می کند، خلبانی می آموزد و در آخر توسط ژاپنی ها دستگیر و شکنجه می شود. رامپا زمان زیادی را در کمپها به عنوان افسر پزشک مشغول به کار می شود تا روزی که از آنجا فرار می کند. وی از معدود افرادی بود که از حمله ی شیمیایی به هیروشیما، جان سالم به در برد. استفاده از گوی کریستالی و تمرین تنفس برای بهبود سلامتی نیز مطرح می شوند.

3- داستان رامپا (1960) – The Rampa Story

داستان سفر وی از کره به روسیه, سراسر اروپا و امریکا است که در نهایت به انگلستان ختم می شود. او دوباره دستگیر و شکنجه می شود تا اینکه با کمک راندن ماشینهای گرانقیمت فرار می کند. در این کتاب تعویض کالبد رامپا با بدن یک مرد انگلیسی (Cyril Henry Hoskins) که اشتیاق زیادی برای ترک این دنیا دارد شرح داده می شود تا بدین طریق بتواند وظیفه ی ویژه اش را ادامه دهد.

4- غار پیشنیان (1963) – Cave of the Ancients

این کتاب نگاهی است گذرا به تاریخ زمین و ساکنان اولیه ی آن که وسایل بسیار پیشرفته ی خویش را تا به امروز مخفی کردند. او به همراه راهنمایش لامای بزرگ مینگیار دوندوپ، به دیدار از جایی می رود که این تکنولوژی در آن مخفی شده است و با چشمان خود، این تجهیزات شگفت انگیز را می بیند. این تکنولوژی در انتظار افرادی است که بتوانند آن را برای نفع بشریت به کار گیرند و آن زمان نزدیک می شود.

5- زندگی با لاما (1964) – Living with the Lama

کتابی که به شیوه ی تله پاتی توسط یکی از بسیار گربه های دکتر رامپا، Fifi Greywhiskers، دیکته شده است. آنطور که انسانها تصور می کنند، حیوانات لال نیستند. این ما هستیم که در مقایسه با آنها گنگ هستیم. همه ی حیوانات می توانند با تله پاتی ارتباط برقرار کنند؛ این توانایی در انسانها به دلیل طبیعت نادرستشان مسدود شده است. فیفی (ماده) در مورد زندگی اش پیش از آشنایی با دکتر رامپا و سفرهایی که با هم رفتند می گوید.

6- با شما تا ابدیت (1965) – You Forever

یکی از دو کتاب خودآموز در زمینه ی متافیزیک. این کتاب با زبانی ساده و روشن، نحوه ی آموختن یک سری مهارتهای متافیزیکی و کارهایی که در راه دستیابی به هدف باید انجام شوند و آنهایی که نباید انجام گیرند را توضیح می دهد. سفر روح، تله پاتی, روشن بینی، هاله ی تابان و …

7- حکمت پیشنیان (1965) – Wisdom of the Ancients

دومین کتاب خودآموز در زمینه ی متافیزیک. در این کتاب رامپا معنا یا بسیاری از واژه های علوم سری را به شکلی قابل درک برای مردم غرب توضیح می دهد. تمرینهای بیشتری در تنفس، سنگها، رژیمهای غذایی و اینکه چرا شما نباید تمرین کنید.

8- ردای زعفرانی (1966) – The Saffron Robe

بصیرتهایی بیشتر در رابطه با زندگی رامپا در لاماکده همراه با راهنمای بزرگوارش لاما مینگیار دوندوپ. ریشه های بودیسم، با داستانی واقعی درباره ی پرنس گوتاما و اینکه او چطور تبدیل به بودا شد.

9- فصلهای زندگی (1967) – Chapters of Life

لوبسانگ در باره ی بعدهای دیگر وجود, دنیا های موازی و پیشگویی ها سخن می گوید. خواننده  را در معرض درکی عمیق تر قرار می دهد. او همچنین پرسشهایی در باب مذهب و مسیحیت را پاسخ می گوید.

10- فراتر از یک دهم (1969) – Beyond The Tenth

اولین کتاب پرسش و پاسخ. در این کتاب دکتر رامپا، توصیه هایی را در مورد مراقبت از کالبدهای فیزیکی و روحانی، هدف زندگی، مرگ، تناسخ و اشیاء پرنده ی ناشناخته، ارائه می دهد. درمان گیاهی بیماری های مزمن رایج. او همچنین به آنهایی که می خواهند بدانند چطور از هاله ی تابان، عکسهایی واقعی بگیرند، نقطه ی شروعی می دهد.

11- جانبخشی به شعله (1971) – Feeding the Flame

اولین کتاب از ده کتابی که سعی داشت شمعی بیفروزد. اما اکنون ما باید به شعله ی زندگی، جانی دوباره ببخشیم. بیشتر پرسشهای خوانندگان پاسخ داده می شود. با نقل نمونه ای در تاریخ و توضیح آن رویداد با جزئیات، مسئله ی تناسخ کاملاً اثبات می شود.

12- راهب (1971) – The Hermit

لوبسانگ برای ادامه ی آموزشهایش، راهب کوری را ملاقات می کند و درباره ی مردمانی که برای نخستین بار، زندگی را به روی زمین آوردند و آنهایی که به عنوان «باغبانان زمین» شناخته می شوند، می آموزد. ما تنها ساکنان این یا سایر منظومه های شمسی و کهکشانها نیستیم. بینشی راستین درباره ی اینکه حضرت موسی و عیسی مسیح فقط یک پیام آور بودند.

13- شمع سیزدهم (1972) – The Thirteenth Candle

شرح بیشتر سفرهای رامپا. لوبسانگ در مورد هم..جنس..گرایی به طور کامل صحبت می کند همراه با نظراتی از آنها. تکنیکهای تنفسی و خود برتر با جزئیات بیشتری شرح داده می شوند و به سوءتفاهمات در زمینه ی «راهنمایان معنوی» خاتمه می دهد. آگاهی بیشتر در مورد چگونگی سفر روح.

14- نور شمع (1973) – Candlelight

در این کتاب رامپا درباره ی پاندول ها و نحوه ی استفاده از آنها سخن می گوید. زودیاک و ستاره شناسی. پرسش و پاسخهای بیشتری از خوانندگان در زمینه ی بسیاری از رازهای زندگی.

15- گرگ و میش – تاریک و روشن (1975) – Twilight

رامپا در زمینه ی سفر روح و درجات آن سخن می گوید. نقل مکانش به کالگری و پاسخهای بیشتری درباره ی اسرار هستی و بزرگترین راز «زمین خالی» ما با جزئیات بیشتر. او نحوه ی استفاده ی صحیح از پاندولها را توضیح می دهد. قدرت دعا، ازدواج و طلاق، سحر و جادو و دارایی و موارد بسیار دیگر.

16- آن طوری که بود (1976) – As It Was

به ادامه ی داستان زندگی دکتر رامپا می پردازد، از زمانیکه در تبت زندگی می کرد تا سفرهای پرحادثه اش در سراسر دنیا. همچنین داستان واقعی زندگی سیریل هنری هوسکینز قبل از آنکه دکتر رامپا به بدن فیزیکی او مهاجرت کند.

17- من معتقدم (1976) – I Believe

در این کتاب، دکتر رامپا در مورد شخصی می گوید که خودکشی می کند، اینکه دقیقاً چه اتفاقی می افتد، و آنها چطور باید این معصیت را طی زندگیهای بسیاری جبران کنند. هر بار شرایط سختر و سختر می شود اگر آنها از اشتباهاتشان درس نگیرند. خداوند از دیدگاه هایی متفاوت. برابرطلبی زنان و جایی که زنان اشتباه رفتند.

18- سه زندگی ( 1977) – Three Lives

چرخه ی زندگی در سه گروه متفاوت از مردم و اینکه آنها به خاطر باورهایشان، چه چیزهایی را باید مانند مرگ بفهمند. ما هر سه مسیر را دنبال می کنیم و می بینیم که سفرهایشان آنها را به کجا می برد و اینکه چطور مسیر همگی به یک جا ختم می شود. اول یک بی خدا، دوم یک یهودی که تغییر مذهب داده و در آخر یک راهب مسیحی.

19- فرزانه ی تبتی (1980) – Tibetan Sage

آخرین کتاب دکتر رامپا. او تجربه هایی را به یاد می آورد که با راهنمایش در «معبد درون» غار پیشینیان داشته است. چطور دنیا با انفجار عظیم (بیگ بنگ) آغاز شد و بیگ بنگ چه بود. توضیح بیشتر در مورد مصیبتهای نفت خامی که سوخت فسیلی نیست. این آخرین سخنان رامپا در ژانویه 1981 پیش از ترک بی بازگشتش از این زمین بود در سنین بین دویست و هفتاد و یک سال و سیصد و شش سال.

20- دیدار من از سیاره ی زهره (1957) – My Visit to Venus

نسخه ی دست نویس این کتاب توسط دکتر رامپا نوشته شد اما با انتشار آن موافقت نکرد. این کتاب شرح چگونگی ملاقات رامپا با اساتید چندین سیاره در یک سفینه ی فضایی است.

Gray Barker کتابی را تحت همین عنوان منتشر و از نام و نسخه ی دست نویس رامپا بدون اجازه ی وی استفاده کرد. رامپا در کتاب «جانبخشی به شعله» در این باره می نویسد :» من قطعاً این کتاب را توصیه نمی کنم. این تنها کتابی چند صفحه ای و شامل مقالاتی است که سالها پیش نوشتم و محتوی یک سری توضیحاتی است که از من نیست. این کتاب بخشهایی از کار من را دارد و پر از تعریفاتی روی جلد کتاب است که تماماً بدون اجازه و برخلاف میل من منتشر شده است.»

 

:: سایر کتابها

کتابهای نوشته شده توسط Sheelagh Rouse، دخترخوانده ی لوبسانگ رامپا

1- 25 سال با تی. لوبسانگ رامپا (2005) – 25 Years with T. Lobsang Rampa

2- موهبت الهی، دنیای رامپا (2007) – Grace, The World of Rampa

 

کتابهای نوشته شده توسط San Ra’ab Rampa، همسر لوبسانگ رامپا

1- درخت بیدمشک (1976) – pussy willow

2- گل سوسن پلنگی (1978) – tiger lily

3- بانوی خزان زده (1980) – Autumn Lady

 

از بین 19 کتاب منتشرشده ی لوبسانگ رامپا، کتابهای زیر به فارسی ترجمه شده اند :

1- چشم سوم – فرامرز جواهری نیا – انتشارات فردوس

2- داستان رامپا – رضا جعفری – انتشارات فردوس

3- غار پیشینیان – رضا جعفری – انتشارات فردوس

4- با شما تا ابدیت – فریده مهدوی دامغانی – انتشارات درسا

5- ردای زعفرانی – ا. نیک نژاد – انتشارات فردوس

6- فصلهایی از زندگی – فریده مهدوی دامغانی – انتشارات فردوس

7- فرزانه گوشه نشین (راهب) – فریده مهدوی دامغانی – انتشارات بدیهه

8- آنطوری که بود – ا. نیک نژاد – انتشارات فردوس

9- اسرار هاله ی انسانی – ا. نیک نژاد – انتشارات بدیهه

(مشخص نیست این کتاب ترجمه ی فارسی کدام یک از کتابهای رامپاست. به گفته ی خود رامپا شامل یک دوره تعلیمات مکاتبه ای است. راهنمای دیدن هاله ی تابان و معنای رنگهای آن، سفر کیهانی، تله پاتی، قانون کارما، هیپنوتیزم و … )

 

منابع :

http://en.wikipedia.org/wiki/Lobsang_Rampa

vahideshraghi.wordpress.com

ibliotecapleyades.net

lobsangrampa.org

کتاب “ آنطوری که بود”

منبع : http://ooust.wordpress.com

معرفي وبلاگ

سلام

در اين پست به معرفي 1 وبلاگ ميپردازم .

وبلاگ قلمرو فراموش شده با آدرس http://thelostrealm.wordpress.com ، وبلاگي است كه مقالاتي كه مهر عزيز از آثار ويليام هنري و زكريا سيچين ترجمه كرده اند در آن براي دانلود ارائه شده است . همينطور شما ميتوانيد فصل اول كتاب پايان روزها اثر زكريا سيچين را دانلود كنيد.

مقالاتي از اين وبلاگ

دانلود گام به گام کتاب « پایان روزها »

عصای جادویی عیسی و حکاکیهای معبدی در دامی

https://i2.wp.com/upload1.imgdl.ir/images/817Copy_of_MAJID_001.jpg


نینجن ،موجودي ماورايي به شكل انسان

مخلوقات انسان گونه ی قطب جنوب : نینجن

برداشت از وبلاگ : حقیقت پشت پرده – 2010/10/21

قبل از هر چیز باید  بدانیم که  کلمه » نینجن » در زبان ژاپنی و بوسیله ماهیگیران ،  به گستره وسیعی از مخلوقات دریایی که تشابه حیرت انگیز و وهم ناکی  با انسان دارند اطلاق میشود .مشاهدات نشان میدهد که این تشابه حتی  گاهی  نه فقط در صورت ، بلکه در دستها و پاها نیز وجود دارد .

این تصویر گرافیکی نینجنی بدون پا و با یک دم ماهی به ما نشان میدهد

================================================

این یکی سفره ماهی با صورت انسان گونه است

شاید بگویید که لااقل یک مخلوق دریایی ممکن است وجود داشته باشد که با انسان اشتباه شود . مثلا سفره ماهی ها سوراخ بینی و دهانی مانند صورت ما دارند . در حقیقت آنها چنان » انسان گونه » دیده میشوند که معمولا به اشتباه به عنوان هیولا یا موجود ماوراءالطبیعه فروخته میشوند ولی قرنهاست که ماهیگیران ژاپنی این مورد را میدانند .

اما گفته میشود که یک نینجن در عمق 30 – 20 متری شنا میکند و اصلا متوجه آن هم نمیشویم  ، چون به نظر نمیرسد که این مخلوق چیزی بیشتر از یک افسانه مدرن اینترنتی باشد . هیچ نامی از این مشاهدات برده نشده است . درواقع نه نامی و نه مشاهده واقعی . فقط گزارشات مبهم از مکان هایی نزدیک اقیانوس منجمد جنوبی بوده است .

با وجود سایز حیرت انگیزشان باز هم گزارشات واقع گرایانه معدودی از آنها موجود است و هیچکدام آنها مربوط به قبل از 2007 نیست .البته بیشتر وب سایتها به زبان ژاپنی است . بنابراین اگر در بین خوانندگان کسی اطلاعات بیشتری در باره نینجن دارد خوشحال میشویم که بشنویم .

شاید این مخلوق نمونه جدیدی از افسانه پری دریایی باشد یا به سادگی از اشتباه مردم در باره شباهت سفره ماهی به صورت انسان ناشی شده باشد . بیشتر به نظر می آید که نینجن هم یک  توهم یا یک تصویر قابل شناسایی  مثل دیدن ابر به شکلهای مختلف باشد . در اطراف اقیانوس منجمد جنوبی ، هزاران قطعه یخ شناور وجود دارد که تعداد کمی از آنها ممکن است که  گاهی  شبیه به انسان تلقی شوند .

نینجن ، انسانگونه غول پیکر اغلب به وسیله گروه های صیادی دیده شده است

================================================

image 1

================================================

image 2

================================================

image 3

================================================

image 4

================================================

image 5

================================================

image 6

انسان گونه بزرگ ،  با پوست خیلی رنگ پریده در حال انجام کاری به نظر می آید

================================================

image 7

هر چه که باشد پاهایی دارد و خیلی نرم و روان در آب حرکت میکند

================================================

image 8

اینجا کاملا مشخص است که نهنگ ، دلفین یا شیر ماهی نیست . خوب شاید  هم  یک غواص در حال تفریح ؟

================================================

image 9

image 10

منبع : یوتیوب

ویدئو های زیر را ببینید

http://www.youtube.com/watch?v=vo2i-0RaRA0&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=7FqZoIZaZVg&feature=related

هر گونه بهره برداری از این مطلب با ذکر منبع با آدرس www.ufolove.wordpress.com آزاد میباشد

منبع: http://thetruthbehindthescenes.wordpress.com

پ . ن : با تشكر فراوان از رها ي عزيز بابت ترجمه و ارسال اين مطلب و چند مطلب جذاب ديگر.

پيدا شدن شواهد وجود آب زيرزميني توسط مريخ نورد به دام افتاده ناسا

ناسا- 25 اكتبر 2010 ساعت 11.30

پاسادنا-كاليف-پيدا شدن شواهد وجود آب زيرزميني توسط مريخ نورد به دام افتاده ناسا

سال گذشته در جايي كه مريخ نورد اكتشافي ناسا به نام روح گير كرده بود، شواهدي مبني بر وجود آب يافت شده است. گويا آب شدن برف، موجب نفوذ آب به سطح زيرين خاك شده است.

در نزديكي سطح مريخ طبقه بندي لايه خاك بر اساس ساختارهاي متفاوتي است. تيم علمي حدس ميزند كه پرده نازكي از شبنم يخزده يا برف در سطح زمين پوشيده شده و به بتدريج به زيرسطح رسوخ كرده است. اين پديده در چرخه آب و هوايي در زمان كج شدن محور قطبي اتفاق مي افتد و  پس از ذوب شدن يخ ها، موادي كه بيشتر در آب حل مي شوند عميق تر از لايه هايي قرار مي گيرند كه كمتر در آب حل مي شوند. مقياس زماني چرخش قطبي در مريخ بالاتر از حد صدها يا هزار سال است.

https://i2.wp.com/www.parssky.com/News/my_documents/upload-new/uploads/959_dn11230-1_650.jpg

مواد حل نشده نزديك سطح مريخ شامل هماتيت (نوعي سنگ آهن)، سيليس، ژيپس (نوعي سنگ گچ) است. تركيبات آهني كه در آب  حل ميشوند بيشتر به لايه هاي عميق تر رفته اند و در معرض ديد نيستند. روي آنها از خاك و شن پوشيده شده است.در منطقه اي كه مريخ نورد در حال بازرسي است سطح خاك مرتبا» توسط باد در فرآيندي پيشرونده جارو مي شود و رخنمون سطحي خاك به تجزيه پذيري لايه ها اشاره دارد. اي. ارويدسون از دانشگاه واشنگتن.خ. لوئيس، جانشين مدير تحقيق زوج مريخ نورد روح و فرصت گفت.

گزارش آناليز اين تحقيقات در مجله تحقيقات ژئوفيزيكال توسط ارويدسون و 36 نويسنده همكار در مورد عملكرد مريخ نورد روح از پيش از 2007 تاكنون و قبل از توقف ارتباط با مريخ منتشر شده است.

در سال 2006 يكي از 6 چرخ مريخ نورد روح در حال كار رها شد. در همين سال ماموريت زوج هاي مريخ نورد در سه ماه اول پايان يافت و ادامه اين ماموريت در وقت اضافه همچنان ادامه دارد.

در آوريل 2009 چرخ هاي چپ روح در منطقه اي بنام «تروي» شكست و در ميان شن هاي نرم فرو رفت. چرخ دوم، شش ماه قبل از كار افتاده بود و نتوانست در موقعيتي قرار بگيرد كه پانل هاي خورشيدي براي زمستان برابر نور خورشيد قرار بگيرد. همانطور كه مهندسان پيشبيني كرده اند، مريخ نورد روح اكنون در خواب زمستاني به سر ميبرد. (توان كم)

ارتباط با اين مريخ نورد متوقف شده و در 22 مارچ، يكماه بعد از بهار شروع ميشود و ما دوباره شنودمان از شبكه Deep space و ماهواره اوديسه ادامه ميدهيم البته اگر از خواب زمستاني بيدار شود. تحقيقات در ماههايي كه روح در منقطه تروي اقامت دارد بر مطالعه لايه هاي سطحي مريخ است. محدوديت حركت روح در حد 13 اينچ به جلو و 10 اينج به عقب است و هنوز بازوهاي روباتيك آزمايشگاهي  آن در صورت بيدارشدن آماده كار است.

با نارسايي انرژي خورشيدي در زمستان روح به خواب زمستاني ميرود. در اين مرحله تمام سيستم هاي مريخ نورد خاموش ميشود. حتي راديو و بخاري ها. جان كالاس مدير پروژه اسپريت و فرصت در آزمايشگاه پيشرانه جت ناسا گفت.

اگر مريخ نورد به كار خود برگردد، تحقيقات بدون راندن آن ادامه خواهد يافت.

روح، فرصت و ديگر ماموريت هاي مريخي ناسا به شواهد ديگري از رطوبت در آب و هواي چند ميليارد ساله مريخ رسيده اند كه شايد براي حيات مطلوب بوده است.

مريخ نورد فونيكس در سال 2008 و مشاهدات ماهواره اي از سال 2002 به لايه هايي از يخ در زير خاك در منطقه بالايي و مياني و قطبي مريخ اشاره دارد.

اين جديدترين يافته هاي روح مي تواند كليدي باشد تا ما را به دوره هايي از آب و هوايي مريخ كه در مناطقي  آب مايع وجود دارد، راهنمايي كند.

براي اطلاعات بيشتر به اينجا مراجعه كنيد

http://www.nasa.gov/rovers

ناسا- مديريت آزمايشگاه پيشرانه جت. مقام رياست آژانس علمي ماموريت هاي مريخ نورد- واشنگتن

پ . ن : با تشكر فراوان از كوشش عزيز بابت ترجمه و ارسال اين مطلب.

7 آبان روز جهانی کوروش كبير مبارک باد.

https://i0.wp.com/www.emroziha.com/wp-content/uploads/2010/08/fcfe6671d362.jpg

7آبان روزجهانی كوروش كبير ـ پادشاه هخامنشی و انتشار اولین منشور حقوق بشر در جهان از سوی او است.کوروش در سال 550 قبل از میلادمسیح دولت ايران هخامنشي را بنياد نهاد و پاسارگاد را به عنوان اولين پايتخت خود انتخاب كرد . محافل اجتماعی ایران و بشریت مترقی این روز را بعنوان روز تصویب اولین منشورحقوق بشر در طول تاریخ جهان گرامی می دارند.

25 قرن قبل در دوره ای که هنوز توحش وبربریت بر زندگی انسانها چیرگی داشت بیانیه ای انسان مدارانه و متمدنانه خطاب به مردم چهار گوشه جهان نوشته شد که به مسائل مهمی در رابطه با حقوق انسان می پرداخت ، مسائلی که نه تنها در آن زمانه که در قرن های پس از آن نیز می تواند الهام بخش تمام کسانی باشد که به انسان و حقوق او باور دارند .

این بیانیه که بنام منشور کوروش بزرگ شناخته می شود ، بر الغای تبعیضات نژادی و ملی ، آزادی انتخاب محل سکونت ، الغای برده داری ، آزادی دین و مذهب و تلاش برای برقراری صلح پایدار میان ملت ها تأکید کرده است . این منشور که از سوی مردم ایران زمین و از زبان کوروش کبیر ـ رهبر سیاسی آنها و بنیان گزار اولین امپراطوری جهان به بشریت هدیه شده در سال 1971 از سوی سازمان ملل متحد به عنوان اولین اعلامیه حقوق بشر جهان شناخته شد و به این ترتیب این افتخار به نام ایران به مثابه مهد نخستین اعلامیه حقوق بشر در تاریخ جهان به ثبت رسید .

هر ملتی به قسمتی از تاریخ و یا جشن ها و یا آئین و بناهای تاریخی خود افتخار می کند. اما ملت ایران اگر تمام گذشته خود را بر باد فراموشی بسپارد و تنها منشور حقوق بشر کوروش کبیر خود را به یاد آورد؛ برای افتخارش کافی است .

https://i1.wp.com/mountorsa.persiangig.com/sivand/savepasargad/1.JPG

https://i1.wp.com/www.berasad.com/fa/images/stories/old/news14/koorosh/ensan%20baldar.jpg

در ویکی پدیا درباره کوروش کبیر چنین گفته می شود:کوروش بزرگ (زاده ۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، همچنین معروف به کوروش دوم نخستین شاه و بنیان‌گذار دودمان شاهنشاهی هخامنشی است. این شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و اسیران، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است.

ایرانیان کوروش را پدر ، و یونانیان، که وی سرزمین‌های ایشان را تسخیر کرده بود، او را سرور و قانونگذار می‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح‌شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می دانستند.

کوروش بزرگ اولین امپراتور هخامنشی بود. او کسی بود که حکومت پارس را با در هم آمیختن دو قبیله اصلی ایرانی – مادها و پارسیان- به وجود آورد. از او به عنوان کشورگشایی بزرگ یاد شده است زیرا در زمانی، حاکم بزرگترین امپراتوری هایی بود که تا کنون به وجود آمده اند. او به خاطر بردباری بی مانند و رفتار بزرگ منشانه اش در برابر مغلوبین جنگ نیز شهرت فراوانی دارد.

کوروش به محض غلبه بر مادها، دولتی را برای این قلمرو خود در نظر گرفت و مامورین دولتی را از بین بزرگان هر دو قبیله برگزید. پس از فتح آسیای صغیر(شبه جزیره بزرگی که در میان دریای مدیترانه و دریای سیاه قرار دارد)، کوروش سپاه خود را به سمت مرزهای شرقی حرکت داد. با ادامه حرکت به سمت شرق، او سرزمینهای مسیر خود تا رود سیحون ( آمودریا) را فتح کرد و پس از عبور از سیحون، به سی دریا در آسیای مرکزی رسید و در آنجا به منظور دفاع از این مرزها در برابر هجوم قبایل کوچ نشین آسیای مرکزی، شهرهایی با برج وباروی مستحکم و نیرومند بنا کرد.

پیروزیهای کوروش در شرق موجب شد تا موقعیت برای فتح غرب مناسب شود.حالا نوبت بابل و مصر بود. زمانی که کوروش بابل را فتح کرد، به یهودیان ساکن آن اجازه داد تا به ” سرزمین موعود” باز گردند و با برخورد توام با احترام و مدارا با اعتقادات مذهبی و آداب و رسوم نژادهای دیگر، به عنوان یک فاتح آزادی بخش، مشهور شد و امروز نام کوروش، به عنوان یکی از محبوب ترین و مورد احترام ترین امپراتوران در تاریخ به ثبت رسیده است. از دید او، همه انسان‌ها ارزشی برابر و بنیادی دارند. هر کسی می‌تواند بنا به گزینش خود خدا را بپرستد؛ آزادی حقیقی، آگاهی، حق تصاحب و حق زندگی صلح‌آمیز در هر کشور برای همگان پذیرفته شده است.

در پایان خلاصه متن منشورکوروش هخامنشی را برایتان نقل می کنیم:
منم كـوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَد، شاه چهار گوشه جهان. پسر كمبوجیه، شاه بزرگ … نوه كورش، شاه بزرگ … نبیره چیش‌پیش، شاه بزرگ …
آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهریاری نشستم. مردوك خدای بزرگ دل‌های پاك مردم بابـل را متوجه من كرد … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تكان داد … من برای صلح كوشیدم.

من برده‌داری را بر‌انداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم كه هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند.

مَـردوك خدای بزرگ از كردار من خشنود شد … او بركت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم …

من همه شهرهایی را كه ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی كه بسته شده بودند را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم.

همه مردمانی كه پراكنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم و خانه‌های ویران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم. همچنین پیكره خدایان سومر و اَكَـد را كه نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مَردوك خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم. بشود كه دل‌ها شاد گردد.

بشود، خدایانی كه آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نیكخواهانه برایم بیابند. بشود كه آنان به خدای من مَردوك بگویند: ‘‘ به كورش شاه، پادشاهی كه ترا گرامی می‌دارد و پسرش كمبوجیه، جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’

من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم

آیا مسافر زمان (Time Traveller) واقعا وجود داشته است؟

فیلمی که مشاهده میکنید از پشت صحنه فیلم ‌»سیرک» چارلی چاپلین ساخته شده در سال ۱۹۲۸ گرفته شده است. به فیلم دقت کنید: زنی در حال صحبت کردن با وسیله ای شبیه موبایل های امروزی از جلوی دوربین رد میشود که به صورت اتفاقی دراین فیلم ضبط شده است. جالب است که بعد از حدود ۹۰ سال این صحنه فیلم توجه مردم را به خود جلب کرده است به این دلیل که این مستند بسیار کمیاب بوده و در اختیار افراد معدودی قرار داشته است.

برج بابل

دوستان عزیز در اين مطلب  در خصوص احتمالات موجود از  برج بابل آورده شده است.از دوستان مطلع در این زمینه درخواست می کنم چنانچه مطالب مشابه در سایتهاي ديگر مشاهده نموده اند نقل قول آنرا به منظور بالابردن سطح کیفی ارائه نمایند. البته اين مطلب خود از سطح كيفي بالايي برخوردار است و حاصل تحقيقات و ترجمه مستقيم نويسنده از منايع معتبر است.

و خدایان(الهه ها) در میان آدمیان تفرقه افکندند..!

برج بابل

.

===================================================

حادثه ای که در پای برج بابل رخ داد در کتب زیادی  نقل شده است مانند عهد عتیق و قرآن کریم, اما  باعث کنجکاوی نبوده است که چرا و به چه دلیل باید چنین اتفاقی بیفتد؟!  محققان و تاریخ شناسان بسیاری با استناد به این داستان ریشه همه زبانها را یکی می دانند ولی هرگز نپرسیده اند که اصلا

چرا خدا باید از بشر و اتحاد او بترسد و زبان او را مغشوش کند ؟

و از آن مهمتر چگونه و با چه وسیله ای زبان نوع بشر را تغییر داده است؟

آیا منظور از تغییر زبان آدمیان صرفا تغییر دستور زبان و معنی لغات آنها در عرض چند ثانیه است ؟

یا منظور ایجاد جدایی, تفرقه و نفرت در میان آدمیان برای جلوگیری از اتحاد و همبستگی آنهاست؟

آیا ساختن برج بلندی که به آسمان و مقر فرماندهی او برسد آنقدر خطرناک بوده که او نخواسته کوچکترین ریسکی بکند و بشر را به حال خود بگذارد تا به آسمانها دست پیدا کند؟

سوال دیگر اینکه آنچه را به نام برج بابل می شناسیم آیا واقعا برجی از خشت و گل بوده است یا وسیله ای برج مانند برای حمل نوع بشر به مسکن خدایان ؟

در این مقاله سعی کرده ام پاسخ این سوالات را از میان کتب ناخوانده پیدا کنم. باشد که این اطلاعات در راهنمایی و شناخت بهتر سیستمهای خدایی (الهی) و دنیوی ما را یاری کند. از آنجا که ترجمه های فارسی از نسخه سفر پیدایش کاملا دستکاری و تبدیل شده بودند از ترجمه مستقیم عبری به انگلیسی به فارسی استفاده شده است. علاقمندان باید هشیار باشند که ترجمه های جدید فارسی همگی دستکاری شده اند.

 

دروازه خدا کجا بود؟

نام » بابیل» از ریشه آکادی « باب- ایلو »  باب به معنی «دروازه» و ایل یا ال به معنی» خدا»  آمده است اما از آنجا که در عبری با لغت «بالبال» به معنی «مختلف» همصدا است در عبری بابل را به معنی » مغشوش کردن» نیز می خوانند.

برخی محققان معتقدند که داستان برج بابل صرفا یک افسانه و داستان برای جذاب کردن اشعار تورات بوده است و ریشه ای در حقیقت ندارد. آنان همچنین معتقدند که وجود یک زبان اولیه برای کل مردم (حداقل تا ده هزار قبل از میلاد) غیر ممکن بوده است.

هرودوت مورخ رومی در مورد ساختمان و دیوارهای شهر بابل توضیح می دهد و سپس می نویسد : «…بر فراز بلندترین برج ,معبد بزرگی جای دارد و داخل معبد تختی با ابعاد غیر عادی قرار دارد با تزئینات فراوان و یک میز طلایی در کنارش…«.

نام این برج » ژوپیتر بلوس » است که به احتمال زیاد اشاره به نام «بل» یا » بعل» خدای مردم  آکاد دارد که با تلفظ رومی توسط هرودوت نوشته شده است. بعل در بابل با نام » مردوک» نیز شناخته شده بوده ( البته به اشتباه چرا که بعل پدر مردوک بوده ولی از روی احترام و ترس فراوان برای مردوک نام بعل را به مردوک تغییر داده بودند) و مردوک در بابل صاحب برج و زیگورات عظیمی به نام اته مه نانکی  Etemenanki  بوده است که بر اثر زلزله های فراوان و رعد و برق آسیب می بیند و برخی محققان باور دارند که ویران شدن این زیگورات بعدها به صورت برج بابل در تاریخ نوشته شده است.

نبوکد نصر در ۵۷۰ قبل ازمیلاد تصمیم به بازسازی این زیگورات می گیرد و در توصیف ویرانه های آن می گوید : « پادشاهی از گذشتگان معبد { هفت نور زمین} را ساخت اما بالای آن را کامل نکرد. از دورانی نا معلوم مردم آن را رها کردند بدون آنکه قادر باشند لغات خود را بیان کنند. از آن زمان زلزله و رعد و برق آجرهای ترک خورده آن را جا به جا کرده بود آجرهای پی شکسته شده بود و کف تالار آن پر از پشته شده بود. مردوک خدای بزرگ به ذهن من آورد که این بنا را تعمیر کنم…».

تئوری جدیدتری معتقد است که برج بابل در واقع همان ویرانه های کنونی زیگورات اریدو بوده است که در جنوب اور در بابل قرار دارد چرا که نام اریدو در اصل » نون-کی»بوده است که بعدها به «بابل» تغییر داده شده است.

 

برج بابل از زبان عهد عتیق

 

یکی از مشهورترین آیات عهد عتیق اشاره به روزگاری دارد که آدمیان با یکدیگر در صلح و صفا بودند و همگی زبان یکدیگر را می فهمیدند.

«۱ و همه ء زمین به یک زبان سخن می گفتند و یک صدا بودند. ۲ وقتی که از مشرق سفر می کردند دره ای در سرزمین شنعار یافته و در آن مستقر شدند.

طبق  تورات ناگهان و بدون هیچ دلیل قانع کننده ای انسانها جمع می شوند و تصمیم می گیرند برجی بسازند تا توسط آن به آسمان برسند. تورات دلیل ساخت این برج را اتحاد و همبستگی نوع بشر ذکر می کند ولی در مورد دلایل دیگر سکوت می کند.

۳ و آنها به یکدیگر گفتند «بیایید آجر بسازیم و کاملا بپزیم». پس آجرها به عنوان سنگ  و گل رس برای ملات استفاده شدند.

۴  و آنها گفتند » بیایید برای خودمان شهری با برجی بلند بسازیم که سرش در آسمانها باشد. و بیایید برای خودمان نامی پیدا کنیم مبادا که بر پهنه زمین پراکنده شویم».

۵ و الوهیم پایین آمد تا شهر و برجی که پسران آدم ساخته بودند  ببیند.

۶ و الوهیم گفت » اوه! آنها یک ملت هستند و یک زبان دارند و برای همین توانسته اند از عهده این کار برآیند. حالا هر نقشه ای که دارند و هر چه را اراده کنند نمی توان متوقف کرد.

۷ ا( الوهیم گفتند) «بیایید با هم به پایین برویم و زبانشان را گیج کنیم تا کسی زبان دیگری را نفهمد».

۸ و الوهیم از آنجا آنها را بر سطح زمین پراکنده ساخت و آنها ساخت شهر را متوقف کردند.

۹ از این رو نام آنجا را » بابل» نهاد چون از آنجا بود که الوهیم زبان سرتاسر زمین را عوض کرد و آنها را در همه جای زمین پراکنده کرد..» { سفر پیدایش باب ۱۱ آیات ۱ تا ۹}

نکته بسیار مهم در ترجمه این است که اسامی خاص باید به حال خود گذارده شوند. مثلا اگر نام شخصیتی در یک کتاب فارسی » امیر « باشد مترجمی که آن را به انگلیسی بر می گرداند حق ندارد نام خاص را به انگلیسی ترجمه کند وبگوید Kingو یا در ترجمه فارسی از قرآن هر جا نام خدا آمده باید در اصل گفته شود اللهچرا که الله نام خاص است و ما حق نداریم معادل فارسی اش را در ترجمه بنویسیم چون در این صورت امانتداری در معنای اصلی نکرده ایم. در خصوص متن عبری تورات نیز مترجمان به دلایل زیادی از جمله سرپوش گذاری روی حقیقت هر جا نام » الوهیم» آمده آن را به » خدا » ترجمه کرده اند و سایر معانی عبری را نادیده گرفته اند! در حالیکه همه ما می دانیم که » الوهیم» در لغت معادل خدا نیست بلکه معادل » خدایان» است و اگر هم نباشد در ترجمه حق تبدیل اسامی خاص وجود ندارد. ولی این کاری است که مترجمان هدفدار و ناصادق می کنند و خواننده را نیز در نا آگاهی کامل باقی می گذارند.

در خصوص معنی و مفهوم » الوهیم» بحثهای زیادی بین مذهبیون و تاریخ شناسان وجود دارد. یهودیان افراطی اصرار می کنند که الوهیم یعنی همان » آدونای» و همان » یهوه» و به معنی خدای یکتاست. در حالیکه محققان بی طرف معتقدند » الوهیم» نامی جمع است و معانی متعددی برای آن پیشنهاد می کنند از جمله «قاضیان» » قضاوت کنندگان» «نگهبانان» «خدایان» و …

لازم به ذکر است که  در برخی آیات, الوهیم که صیغه جمع است با فعل جمع آورده شده مانند : » بیایید با هم به پایین برویم » اما در برخی جاها نیز با فعل مفرد آمده است مثال: «و الوهیم آدم را به صورت خود خلق کرد«.

که این خود جای بحث فراوان دارد و در تحمل این مقاله نیست. ما در اینجا روی معانی الوهیم تمرکز نمی کنیم چرا که الوهیم چه مفرد و چه جمع ,کاری مرتکب شده و آن تفرقه انداختن در زبان و افکار بشر بوده است و این حادثه گویا در مکانی در پایین برج بابل رخ داده است. چرا و چگونگی این کار الوهیم است که مد نظر ما در این مقاله است.

تناقض :

در سفر پیدایش باب ۱۰ به وضوح صحبت از قبایلی است که هر کدام به زبان خاص خود سخن می گویند و طبق تورات این زمان قبل از وقوع حادثه برج بابل است. پس چگونه  است که تورات در جای دیگر ادعا می کند که تا پیش از برج بابل همه زمین یک زبان مشترک داشته اند ؟ به این تناقض در انتهای مقاله خواهیم پرداخت.


Picture 1: The Tower of Babel (Mallet)

The Tower of Babel
Picture 2: The Tower of Babel (Doré)

The Tower of BabelPicture 3: The Tower of Babel

The Tower of Babel
Picture 4: The Little Tower of Babel (Brueghel)
از زبان قرآن

قرآن اختصاصا و علنا نامی از بابل و ماجرای اختلاط زبانها نمی آورد بلکه ترجیح می دهد در این باره سکوت کند. به جای آن واقعه ای مشابه را در مصر نقل می کند.

در قصص آیه ۳۸ چنین می گوید : «و فرعون باز با بزرگان گفت که من هیچکس را غیر خودم خدای شما نمی دانم. ای هامان! خشتی در آتش پخته و از آن برجی برای من بنا کن تا من از خدای موسی مطلع شوم هر چند او را دروغگو می پندارم«.

و در مومن آیات۳۶-۳۷ می فرماید: « و فرعون گفت ای هامان! برای من کاخی بلند بنا کن تا شاید به درهای آسمان راه یابم. تا راه به آسمانها یافته و بر خدای موسی آگاه شوم..»

البته الله در مورد ایجاد اختلاف بین نوع بشر اشاره ای کوچک می کند که می توان در آیات زیر مشاهده کرد اما ظاهرا ارتباطی با مصر ندارد.

نحل آیه ۹۳ : » و اگر الله می خواست همه شما را یک ملت قرار می داد ولی گمراه می کند هر که را بخواهد و هدایت می کند هر که را بخواهد..».

هود آیه ۱۱۸ : » و اگر مالک و ارباب تو می خواست مردم را یک ملت قرار می داد و لیکن اختلاف تمام نمی شود«.

شوری آیه ۷: » اگر خدا می خواست همه را یک ملت قرار می داد ولیکن هر که را بخواهد به رحمت خود داخل می کند».

شاید بهترین اشاره در یونس آیه ۱۹باشد : » مردم یک ملت بیش نبودند پس مختلف شدند و اگر سخن نخستین خدایت نبود البته بین آنها قضاوت می شد و اختلافشان خاتمه می یافت».

در این آیه خدا می فرماید که با دخالت خودش مردم را دچار اختلاف کرده و قصد هم ندارد که آنرا تمام کند. اما دیگر نمی گوید که مورد اختلاف چیست و چرا باعث اختلاف گشته است و چرا آن را تمام نمی کند. اگرچه شاید بعضی معتقد باشند که منظور از قسمت آخر آیه آن است که خداوند قیامت برپا می کرد تا به قضاوت بنشیند ولیکن رحمت از او پیشی گرفته و مانع برپایی قیامت در آن لحظه گشته است. در همین سخن و تفسیر هم باز اگر دقت شود ایراد ها و معانی متفاوت زیادی وجود دارد که نه تنها آیه را توضیح نمی دهد بلکه باعث سوال بیشتر می شود. ما فعلا با این سوالات جانبی کار نداریم و صرفا به حادثه ای می پردازیم که طی آن بین مردم اختلاف شده و الله نیز در قرآن آن را تایید می کند.

از زبان سایر متون دینی :

در تورات و قرآن صراحتا گفته نمی شود که خدا شخصا حاصل کار و تلاش بشر را نابود می کند تا از پیشرفت او جلوگیری کند اما متون دیگری مانند جوبیلیز ( تواریخ شفاهی) می گویند که خدا تندبادی برای ویران کردن برج بابل می فرستد. طبق کتاب کورنلیوس آلکساندر Cornelius Alexander بخش ۱۰ و کتاب آبیدنوس Abydenus بخش ۵ و ۶ برج بابل توسط تندباد از پا در آمد. طبق کتاب یاقوت الهماوی بخش یک صفحه ۴۴۸ و کتاب لسان العرب جلد ۱۳ صفحه ۷۲ نوع بشر توسط باد عظیمی به دشتهای سرزمینی که بعدها بابل نامیده شد آورده شدند و بعد از آنجا با باد به نقاط دیگر زمین ریخته شدند.

کتاب جوبیلیز : Jubilees

جوبیلیز که از ۲۰۰ سال قبل از میلاد تا ۹۰ میلادی نوشته شده است جزئیات کوچکی را اضافه می کند. { جوبیلیز باب ۱۰ آیات ۲۰ و ۲۱}

« و آنهاشروع به ساختن کردند و در هفته چهارم با آتش آجر پختند و آجرها را به جای سنگ استفاده کردند و ملاتی که آنها را به هم چسبانید از آسفالتی (قیر) بود که از ته دریا می آورند- و از چشمه های آبی که در سرزمین شنعار  است.

و آنها ساختند : چهل و سه روز آن را می ساختند- و پهنای آن ۲۰۳ آجر بود …و ارتفاع آن به پنج هزار و چهارصد و سی و سه ذراع و دو وجب رسید…»

کتاب میدارش Midarsh

میدارش از ادبیات ربانی(یهودی) است و چندین دلیل را برای ساخت برج و هدف سازندگانش نام می برد:

۱- این عمل در قوانین شریعت یهود شورش علیه خدا محسوب می شده است.

۲- سازندگان برج که نامشان در منابع یهودی « نسل موفق » بوده است گفتند :« الوهیم هیچ حقی ندارد که دنیای بالایی را برای خود برگزیند و دنیای زیرین را برای ما بگذارد- پس ما نیز برجی خواهیم ساخت با بتی بر فراز آن شمشیر در دست تا چنان به نظر آید که او قصد جنگ با خدا را دارد «.

۳- ساختن برج نه فقط به منظور مخالفت با خدا بود بلکه به ابراهیم نیز بود. چرا که ابراهیم آنجا بود و از شرکت در ساخت برج خودداری کرد. متون یهودی می نویسند که سازندگان برج سخنان زشت علیه الوهیم می زدند که از تورات حذف شده است و می گفتند هر ۱۶۵۶سال یکبار آسمان می لرزد و آب فراوانی بر زمین می ریزد پس آنها برج را می سازند تا آسمان را نگه دارد و نلرزد تا سیل و طوفان نوح دیگر تکرار نشود.

۴- برخی از آن نسل گناهکاران حتی می خواستند به جنگ خدا در آسمان بروند ( تلمود ). آنها به این عمل وحشیانه خود ترغیب میشدند وقتی که می دیند تیرهایی را که به آسمان می فرستند آغشته به خون به زمین باز میگردند. پس انسانها واقعا باور کردند که می توانند علیه ساکنین آسمانها اعلان جنگ کنند.

۵- بر اساس کتاب جوزفوس Josephus و میدارش این نمرود بود که همعصرانش را راضی به ساختن برج کرد در حایکه سایر منابع ربّانی می گویند نمرود از سازندگان جدا بود.

کتاب مکاشفات باروچ : Apocalypse of Baruch

نوشته شده بین ۱۰۰ و ۲۰۰ میلادی یکی دیگر از منابع تاریخی یهودیان است. در سومین مکاشفه که فقط به زبانهای یونانی و اسلوانی نوشته شده است باروچ ابتدا به مکانی برده می شود که » ارواح سازندگان برج  که سرکشی علیه خدا کرده بودند در آن قرار گرفته اند  و الوهیم ارواح آنها را تبعید کردند» .

و سپس به او جای دیگری را نشان می دهند که عده ای به شکل سگان در آمده اند:

» آنان که مشاوران ساخت برج بودند و به فرمانشان دسته هایی از مردان و زنان عقب و جلو می رفتند تا آجر بسازند – در میان ایشان زنی- که اجازه نداشت از کار دست بکشد حتی در ساعت زایمان و به دنیا آورد درحالیکه آجر می ساخت و فرزندش را در پیشبند خود حمل کرد همچنان که آجر می ساخت.

و الوهیم ظاهر شد بر آنان و زبان ایشان را بدل کرد زمانیکه برج را تا ارتفاع چهار صد و شصت و سه ذرع ساخته بودند. و آنان مته ای برداشته و خواستند که آسمان را سوراخ کنند و گفتند بیایید ببینیم که آسمان از گل است یا آهن یا برنج. وقتی خدا این را دید به آنها اجازه نداد و منحرفشان کرد با نابینایی و اختلاف سخنها و آنان را بازگرداند همچنان که می بینی». { مکاسفات باروچ باب ۳ آیات ۵ تا ۸}

کتاب مورمون

در آثار مورمونی نیز اطلاعاتی در خصوص برج بابل ثبت شده است از جمله در کتاب اثیر که داستان را مانند تورات نقل می کند. بر طبق کتاب فقط گروهی از مردم با نام جاردیان زبانشان عوض نشد و آنها در آمریکای شمالی ساکن شدند. اگرچه قومی با این نام در متون دیگر تایید نشده است.

توجه: آیات کتبی مانند مکاشفات باروچ و جوبیلیز و میدارش  به فارسی موجود نبوده و من برای استفاده در این مقاله صرفا بخشهایی از آنها را ترجمه کرده ام.

https://i0.wp.com/i125.photobucket.com/albums/p52/sirhemlock/GenUr-Nammu2044-2007.jpg

در متون سومریان :

سومر پیش از پادشاهی بابل ساخته شده بود. پس چگونه ممکن است داستان برج بابل در اسناد سومری نیز ذکر شده باشد؟

از آنجا که در اسطوره انمرکار و خدای آراتّا Enmerkar and The Lord of Aratta می خوانیم که دو خدای رقیب یعنی انلیل و انکی زبان نوع بشر را بر اثر مجادله های خود بر هم زدند و مغشوش نمودند.

زکریا سیچین در کتاب » سیاره دوازدهم» و » نبردهای خدایان با آدمیان » معتقد است که کلیه داستانهای تورات و سایر کتب دینی برداشته شده از حوادث اولیه تری هستند که در متون و اساطیر سومر ثبت شده بودند. بر همین اساس جریان برج بابل ارتباطی با بابل ندارد بلکه این نام بعدها به آن داده شده است.

زکریا سیچین بر این باور است که لغت «مو» MU که در متن سومری استفاده شده است به معنی برج نبوده بلکه به معنی » شئئ مخروطی با نوک بیضی » که « به سمت بالا می رود»  می باشد. با این حساب سیچین نتیجه می گیرد که اینجا برج کنترل یا پایگاهی برای پرتاب موشک بوده است. در متن آکادی به جای لغت «مو» به لغت » شم-مو» بر میخوریم که باز سیچین معتقد است Shem-Mu نیز به همان معنای سومری آمده است یعنی » آن شئئ که مو است».

تصویری از سکه ای قدیمی که ساختمان جایگاه پرتاب راکت یا سفینه را نشان می دهد.

بنابراین هدف سازندگان برج مشخص می شود. آنان در صدد ساخت»شمو» یا » راکتی» بودند که آدمیان را به آسمانها و جایی که خدایان در آن منزل دارند ببرد. سیچین همچنین می نویسد:

« آدمیان در آن زمان تکنولوژی مورد نیاز برای ساخت چنین پروژه هوا-فضایی را نداشته اند. بنابراین راهنمایی و همکاری یک خدای دانشمند در اینجا ضروری بوده است

سیچین می افزاید: «هم تورات و هم متون سومری بر یک چیز متفق القولند و آن این است که ماشینهای پرواز فقط  متعلق به خدایان هستند نه آدمیان…بر اساس همین متون انسان فقط  به اذن و اجازه خدایان است که می تواند به مکانهای آسمانی صعود کند…متون سومری صحبت از چندین انسان می کنند که افتخار صعود به آسمانها به ایشان داده شده. از جمله آداپا ( آدم) نمونه ای از انسان که توسط انکی خلق شده بود«.

به غیر از هنوخ و الیجاه و چند نفر معدود دیگر نفوذ سایر نژاد بشر به آسمانها هرگز مورد موافقت خدایان نبوده است.از این رو باید کار آنها متوقف می شد.

به عقیده سیچین زیگوراتها برجهای کنترل و جایگاه صعود و فرود سفینه های خدایان بوده اند. بر بالای یکی از همین زیگوراتها بود که بشر خواست خودش به جای خدایان سوار بر موشکی شود و به آسمانها دست یابد.

جک بارانگر  Jack Barranger نویسنده و تاریخ شناس دیگری است که با نظریه سیچین در مورد موشک شمو موافق است در کتاب خود « لطمه ای از روزگار پیشین: ریشه ادیان و اثر آن بر روح انسانی » شرح می دهد که  آدمیان آنقدر هوشمند و قدرتمند شده بودند که می خواستند خود را از بند اسارت خدا رها کرده و آسمانها را از انحصار او خارج کنند- پس خدا بر آنها خشم گرفت.

» انسانها بی نهایت هوشمند بودند و تصمیم گرفتند وسیله ای بسازند که با آن خود را از شر سیاره ظالم و زندان مادی رها کنند و در همین زمان بود که بزرگترین لطمه به گذشتگان وارد شد«. او معتقد است پس از وقوع این حادثه خدا تصمیم گرفت از دین به عنوان وسیله ای برای تفرقه بشر استفاده کند و او باور دارد که منظور از مشوش کردن زبان انسانها همانا ایجاد ادیان و باورهای گوناگون و تعصباتی است که منجر به جنگ و نزاع بین آنها گشت و آنها از ساختن موشک باز ماندند و هر یک به دنبال باورهای خود روانه شدند.

{ موضوع خدا – او کیست و چرا چنین کرد در حد این مقاله نیست و نیاز به پیش نیار فسلفی عمیقی از سیستم های خدایی دارد و از حوصله این مقاله مختصر خارج است.}

لینک به کتاب آنلاین جک بارانگر

این در حالی است که نظریه سیچین در مورد ترجمه لغت MU توسط همه سومر شناسان و زبانشناسان مردود اعلام شده است. استناد این دانشمندان به لغتنامه ها و دیکشنری هایی است که خود مردم سومر و آکاد و بابل در زمان گذشته نگاشته اند. این لغتنامه ها هم اکنون موجود است و تمام جزئیات کلامی و گرامری این زبانهای باستانی در آنها حفظ شده است. سومر شناسان معتقدند که ترجمه سیچین از لغت » مو» کاملا یکطرفه و بدون در نظر گرفتن معنای رایج سومری در لغتنامه ها است.

دکتر مایکل. اس. هیسر  Michael S. Heiser متخصص زبانهای سامی و سومر شناس دانشگاه پنسیلوانیا و نویسنده کتاب   The Facade برای مثال معتقد است که لغت » شمو» در لغتنامه های باستانی سومری و آکدی به معنی » آسمانها» آمده است نه به معنی «آنچه که به بالا می رود » بنابراین لغات » شمو» – «سمو» و » سماء» همگی به معنی آسمان هستند و در جای دیگر همین لغت به معنی » نام و شهرت» استفاده شده است. چرا که در این زبانهای باستانی هر لغت معانی متعددی داشته که بسته به ساختار جمله و جایی که استفاده شده است معنی آن مشخص می شده است.

در هر صورت با وجود تمام مخالفتهای آکادمیک به ترجمه های سیچین همچنان نظریه «مو» و موشک دقیقترین و بهترین توضیحات را ارائه می دهد. همانطور که جک بارانگر می گوید : » ساختن یک برج خشت و گلی چه ضرری ممکن بوده به خدا برساندکه سبب وحشت او گردد؟ هر عاقلی می داند که برجی از آجر و گل هرگز به آسمانها نخواهد رسید! «

اسطوره سومری انمرکار و خدای آراتا :

جا دارد اشاره مختصری نیز به اسطوره انمرکار و شباهت آن با برج بابل داشته باشیم.

این اسطوره و حماسه سومری در ۲۱۰۰ قبل از میلاد از روی نسخه ای بسیار قدیمی تر باز نویسی شده است و صحبت از درگیری های بین انمرکار, شاه اونوگ کولابا Unug Kubala ( اوروک یا اور) با شاه بی نامی از آراتا می کند. آراتا به عقیده مورخان مکانی در ایران امروزی در حاشیه کوههای زاگرس تا نواحی ارومیه و ارمنستان بوده است. این داستان شباهتهای زیادی به داستان برج بابل در تورات دارد.

 

انمرکار توسط الهه اینانا برای شاهی انتخاب شده است و از اینانا تقاضا می کند تا اجازه برتری او را بر آراتا صادر کند و او نیز در عوض مردم آراتا را به تولید سنگها و فلزات گران قیمت برای اینانا وادار خواهد کرد تا با این سنگها و فلزات برجی بزرگ و زیگوراتی عظیم برای انکی در اریدو بنا کرده و همچنین معبد خود اینانا در اوروک را با این سنگها تزئئین کند. اینانا به انمرکار توصیه می کند که پیکی به سوی کوههای شوش و انشان نزذ پادشاه آراتا بفرستد و از او بخواهد تا سرزمینش را به او تسلیم نماید. انمرکار همین کار را می کند و شاه آراتا را تهدید به جنگ و نابود کردن مردم آن سرزمین می کند » مبادا مانند شهری که توسط انکی نفرین و سراسر ویران شد من آراتا را ویران کنم ! مبادا مانند آن بلایی که نابود کرد و بر اثر آن اینانا از خواب پرید و لرزید و فریاد کرد -من هم سرزمین تو را ویران نمایم! «.

سپس انمرکار وردی می خواند به نام ورد نودیماد Nudimad . وردی که در آن انکی بر انگیخته شده تا زبان واحد آن سرزمینها را بر هم بزند. این سرزمینها شامل شوبور- حمازی- سومر- اوری کی- آکاد و سرزمین مارتو می باشند.

» در آن زمان که نه ماری هست ,نه عقربی و نه کفتاری هست نه شیری ,و نه سگ یا گرگی, پس نه ترسی هست و نه لرزی و انسان هیچ رقیبی ندارد!

در چنین زمانی باشد که سرزمینهای شوبور و حمازی ,چند زبانه, و سومر بزرگ از دلاوری همچو من ,و آکاد سرزمین دارای هر چیز مفید, و سرزمین مارتو که در آرامش است و تمامی جهان, مردم حفاظت شده و قوی, که همه آنها انلیل را به یک زبان واحد بخوانند! چرا که در آن زمان ,انکی خدای مالک همه چیز و تصمیم گیرنده نهایی و عاقل و دانای همه چیز و برتر از همه خدایان, منتخب بخاطر دانشش و فرمانروای اریدو  , سخن را در دهان مالکان و شاهزادگان و شاهان قدرت طلب  آنها تغییر خواهد داد به تعدادی که دهان قرار داده است و زبان بشر به حقیقت یکی است».

ترجمه متن به همان سبک باستانی انجام شده و افعال تغییر داده نشده اما در اصل این حادثه در زمان گذشته رخ داده و توسط انمرکار بازگو می شود.

سیچین معتقد است که این حادثه هزاران سال قبل از آنچه تورات می گوید رخ داده و حتی در داستاهای سومر باستان به صورت واقعه ای کهن ذکر می شده است. بر این اساس او انکی را مسئول بدل کردن زبان بشر می داند.

پ . ن : با تشكر فراوان از خانم شيرين .


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: