بایگانی ماهانه: ژانویه 2010

كره ماه حاصل انفجاري هسته‌يي بر روي زمين است!

دانشمند‌ان ادعا كردند:
كره ماه حاصل انفجاري هسته‌يي بر روي زمين است!
سرويس: فناوري استراتژيك
1388/11/11
01-31-2010
15:11:07
8811-06061: كد خبر
خبرگزاري دانشجويان ايران – تهران
سرويس: فناوري استراتژيك
 

دانشمند‌ان ادعا كرده‌اند كه كره ماه در اثر يك انفجار هسته‌يي روي زمين به وجود آمده است.

به گزارش سرويس «علمي» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، بر خلاف يك تئوري متداول كه مي‌گويد ماه تكه سنگي است كه بر اثر يك انفجار در فضا از زمين جدا شده است، دانشمند‌ان به تازگي ادعا كرده‌اند كه كره ماه حاصل يك انفجار هسته‌بي است كه بر سطح خود سياره زمين رخ داده است.

بر اساس اين تحقيق تحت عنوان «يك فرضيه جايگزين براي منشاء كره ماه»، اگر ماه تحت تاثير يك نيروي خارجي از زمين جدا شده باشد، بايد حاوي موادي از آن جرم كيهاني باشد كه به اين قمر و همچنين زمين برخورد كرده است، اما نمونه برداري‌هاي دقيق از سطح ماه نشان مي‌دهد كه تركيبات روي اين قمر درست شبيه به تركيبات شيميايي در سياره زمين هستند و هيچ تركيب متفاوتي از يك برخورد كننده ديگر در اين ميان وجود ندارد.

محققان در عين حال مي‌گويند: براساس مدل‌هاي تكامل منظومه شمسي، احتمال اين كه تركيبات شيميايي آن جرم برخورد كننده با تركيبات زمين يكسان باشند بسيار ضعيف است.

اين يافته حاصل مطالعات محققان دانشگاه وسترن كيپ در آفريقاي جنوبي و دانشگاه وريج در آمستردام است.

پ.ن:بابا ما سال پیش گفتیم از تیامات جدا شده.

عکسهایی از موجودات فضایی

This page contains some excellent real cool alien pictures. Of course we encourage you to use your own judgement as to the authenticity of these pictures and the information. However as you can imagine creating these cool pictures of alien and ufo phenomena is not easily done. I don’t see why so many people would go to all the trouble either of inventing these pictures and photos anyways. We invite you to show these pictures to your friends. We will update this site frequently with new cool alien pictures.

alien-28.jpg (20973 bytes)

alien photos from historyThis picture contains 1 Egyptian with some strange device on his or her head, while his friend has an elongated head and slanted eyes. This photo is not artistic in nature as you can see. Their is nothing very artistic about it, so why give the guy such a large head. Because he had one is the most logical answer. Look at the complex code on the tablet, some primitive people didn’t do all that, aliens did.

alienThis is a photo of a skull found in Peru, notice the elongated back of the skull. This is one of the many Deformed skulls photographed in the Museo Regional de Ica.

This is clearly not a human skull, we have been fed a variety of unlogical explanations as to why this skull has this formation. Several like it were found in Peru with small variations. Many artifacts that were clearly of Egyptian origin were also found in Peru dating back to the time of the Ancient Egyptians. However these two cultures and countries were not supposed to have had contact back then being so far from each other. Many odd things are found in Peru, the Nazca lines, a set of animal and geometrical lines engraved onto the ground which extend for miles. Engraving these lines would require a view from above to do them correctly, yet they were not supposed to have aircraft back then. So how did they do it?? This skull gives us a good idea. If they had brains big enough to fit into these skulls they could obviously find ways to fly in aircraft or spacecraft no doubt.

alien-31.jpg (5588 bytes)

alien-41.jpg (16165 bytes)

alien-xfiles.jpg (48648 bytes)

alien222.jpg (5100 bytes)

2012 به چه فرا می‎خواند؟

 
 کارگردان بدبین2012 قبل از اين هم در فيلم‌هايي مثل «روز استقلال» (درباره حمله موجودات فضايي به زمين) و «پس فردا» (نابودي جهان به دليل تغيير وضعيت گلخانه‌اي و گرم شدن تدريجي جو) دست به نابودي كره خاكي زده است. اما وی درباره روند کاری سه اثر اخیر خودش می‌گوید: «به نظرم ما بیش از پیش درباره آینده بدبین شده‌ایم. در «روز استقلال» دنیا چیزی بود که ارزش دفاع کردن را داشت. پیام «روز پس از فردا» این بود که اگر ما به همین رویه ادامه بدهیم در آب فرومی‌رویم و حرف «2012» این است که کار ما تحت هر شرایط تمام است».
 
 
 
تصور اینکه قرار است همه ساکنان زمین در سال 2012 در اثر یک سلسله حوادث مهیب طبیعی، زیر آب بروند و جان بدهند، به خودی خود بسیار هولناک است. این تصور وقتی توسط کارگردان توانای «روز استقلال» یعنی رولند امریخ (Roland Emmerich)، با جلوه های بصری بی‎سابقه به تصویر کشیده شود، می تواند موجی از نگرانی در میان ساکنان زمین به وجود آورد و سپس حتی عنوان «مادر ژانر بلایای طبیعی» از آن خود کند.

خصوصا اینکه کمپانی تبلیغاتی این فیلم جار و جنجال راه انداخت و با هدف فروش بیشتر، سال 2012 را به عنوان سال پایان جهان معرفی کرد تا به این توهم رنگ واقعیت ببخشد. این مساله از آنجا شروع شد که مسئولان کمپانی سونی پیکچرز دست به آماده سازی وب سایتی زدند و با ارائه کلیپ های تبلیغاتی کار را به آنجا کشاندند که دست آخر مسئولان ناسا به تهیه کنندگان کمپانی سونی در مورد تبلیغات این فیلم در اینترنت هشدار دادند و از آنها خواستند برای رفع این سوء تفاهم عمومی دست به کار شوند.

کارگردان بدبین2012 قبل از اين هم در فيلم‌هايي مثل «روز استقلال» (درباره حمله موجودات فضايي به زمين) و «پس فردا» (نابودي جهان به دليل تغيير وضعيت گلخانه‌اي و گرم شدن تدريجي جو) دست به نابودي كره خاكي زده است. اما وی درباره روند کاری سه اثر اخیر خودش می‌گوید: «به نظرم ما بیش از پیش درباره آینده بدبین شده‌ایم. در «روز استقلال» دنیا چیزی بود که ارزش دفاع کردن را داشت. پیام «روز پس از فردا» این بود که اگر ما به همین رویه ادامه بدهیم در آب فرومی‌رویم و حرف «2012» این است که کار ما تحت هر شرایط تمام است».

مروری بر داستان

رولند امریخ در كار تازه‌اش پا را فراتر مي‌گذارد و تصاویری از ویرانی تمدن شهری خلق مي‌كند كه مشابه آن تا پیش از اين در هيچ فيلم سينمايي‌اي به نمايش درنيامده است. همه مردم جهان به استثنای 400 هزار نفر در «2012» محكوم به يك مرگ تلخ و سخت می شوند.

این فیلم اگرچه بر اساس یک پیش گویی اقوام مایایی ساکن در نواحی مرکزی آمریکا، این سال را به عنوان پایان جهان انتخاب کرده اما با استفاده از مضمونی علمی – تخیلی داستان را به پیش می برد.

«2012» با صحنه هایی از اتعاشات عظیم و غیرعادی خورشید که به سوی زمین روانه می شود، آغاز می شود. یک محقق هندی برای اولین بار در سال 2009 متوجه این ارتعاشات میشود و تاثیر آن بر فعال شدن هسته مذاب زمین را با یک محقق آمریکایی در میان می گذارد.

آدریان زمین شناس آمریکایی به هند می رود تا گزارشی از این موضوع برای هیئت حاکمه آمریکا ببرد. امواج و نیروهای متصاعد از این تشعشات باعث شده درجه حرارت هسته زمین به سرعت افزایش یابد و این ماجرا به زودی موجب فوران هسته زمین، زلزله های پی در پی و بالاآمدن سطح آب دریاها می شود. این اتفاقات نهایتا به آب گرفتگی سراسر زمین و نابودی ساکنان این سیاره در سال 2012 خواهد انجامید. آدریان موضوع را به کاخ سفید اطلاع داده و کار به اجلاس سران گروه بیست می کشد و تصمیم این می‎شود که طی یک پروژه فوق سری، 400 هزار نفر از برگزیدگان برخی کشورهای جهان به اضافه آثار مهم فرهنگی تمدنی قابل انتقال و نیز یک جفت از همه حیوانات انتخاب شوند تا در روزهای منتهی به تاریخ 12/12/2012 در کشتی مسقفی که کوهستانهای مرتفع چین به همین منظور از قبل ساخته می شود جای بگیرند.

اما محور این داستان یک رمان نویس ناموفق و روشنفکر آمریکایی به نام جکسون است که شغل دومش رانندگی یک سرمایه دار روسی به نام یوری کارپف است. جکسون به صورت محیرالعقول و خیال انگیزی خانواده اش را از زلزله های پی در پی شهرهای آمریکا نجات می دهد و خودش را به چین می رساند.

او وقتی به اتفاق خانواده اش به شهر فلزی ساخته شده بر فراز ارتفاعات چین می رسد، راهی برای ورود به کشتی (زیردریایی) غول پیکر پیدا می کند اما با مشکلات پیچیده‎ای روبه رو می شود که دست آخر ماموریت نجات نسل بشر بر عهده او قرار می‎گیرد. او و خانواده اش در قسمت چرخ دنده های لولای دریچه کشتی گیر افتاده اند. در این بین پیش از آنکه دریچه های کشتی بسته شود، سطح آب آنقدر بالا می آید که کشتی دچار آبگرفتگی می شود و اینگونه است که این ماموریت بر عهده او می افتد. او وقتی‌که درگیر تعمیر نقص فنی دریچه کشتی است، با همکاری پسرش «نوح» منجی نسل بشریت می شوند تا دوباره تاریخ زمین از 01/01/01 آغاز شود.

تاریخ 27/01/01 در تصاویر پایانی فیلم نقش می بندد. حالا 27 روز است که کشتی نوح در سیاره آبی زمین شناور است و دیگر به نزدیکی خشکی هایی رسیده که از سوی آفریقای جدید که از بلندترین نقاط است، نمایان شده. قهرمانان فیلم در عرشه های کشتی آفتاب می گیرند.

سوژه حساس داستانی

اگرچه ضعفهای تکنیکی در پیوستگی ساخت داستانی خصوصا در شکل عجیب و غریب نجات یافتن قهرمان داستان از بلایای طبیعی دائما تکرار می شود اما جلوه های بصری شگفت انگیز و جدید و اتفاقات هولناکی که یکی پس از دیگری اتفاق می افتد بیننده را سرگرم میکند. و مهمتر از این دو، ایده پایان دنیا در عین ادامه دنیا است که پایه حوادث داستان قرار گرفته است. همه اینها به اضافه پیامهای سیاسی و فرهنگی مدنظر رولند امریخ، این فیلم را در جایگاهی فراتر از یک اکشن علمی- تخیلی صرف قرار می دهد.

نویسندگان فیلمنامه تلاش کرده اند داستان پایان تدریجی جهان را با اتکا به اکتشافات علمی وقایع فیزیکی مستند کنند تا برای بینندگان که با قواعد فیزیک جدید فکر میکنند و زندگی می کنند، اقناع کننده باشد. زمان پایان جهان اما از یک داستان افسانه ای اقوام مایایی گرفته شده که سال 2012 را سال پایان جهان میداند. در این میان نحوه نجات برگزیدگان نسل بشریت و آغاز دوباره جهان از این ماجرای هولناک، برگرفته از داستان حضرت نوح است.

بر اساس این داستان باید یک جفت از نر و ماده همه حیوانات، در کنار 400 هزار نفر از برگزیدگان کشورهای قدرتمند جهان در زمان مقرر به سوی سفینه بزرگی که یادآور کشتی نوح است فراخوانده شوند تا نسل بشریت نجات یابد. در این میان عموم ساکنان زمین محکوم به مرگند، حتی دانشمند هندی که برای اولین بار این اتفاق را پیش بینی کرده است. اگرچه استفاده از داستان نوح، فضای جدیدی در فیلمهای آخرالزمانی گشوده اما نگاه به ادیان در این فیلم کاملا حساب شده بوده است.

قابلیت بودا برای حضور در دنیای آینده

در سکانسی از فیلم؛ در حالیکه تصاویر تلویزیونی سی ان ان نشان‎دهنده غافلگیری و نگرانی صاحبان و مومنان دیگر ادیان نسبت به زلزله‎ها و بلایای طبیعی آخرالزمان است، راهبان بودا در ارتفاعات چین در آرامش کامل به پایان جهان می اندیشند و از پیش خودشان را آماده پایان جهان می کنند. راهب جوان از سوی راهب پیر برای حضور در کشتی فرستاده می شود. وقتی جکسون و گروه همراهش در کوهستان گیر افتاده اند، راهب بودایی جوان آنها را نجات می‎دهد و به محل کشتی می‏رساند. راهب بزرگ اما تا آخرین لحظات که امواج سهمگین سونامی به سوی معبدی بر فراز کوه می شتابد، تماشاگر امواج است و با نواختن زنگ آخرالزمان، آخرین مناسک آیینی را به جا می آورد و در ساختمان معبد که بوسیله امواج سونامی ویران می شود، جان می‌دهد.

البته امریخ و همکار فیلمنامه‌نویسش هارولد کلوسر(Roland Emmerich) در «2012» بسیاری از شهرها و کشورها از جمله ریو دوژانیرو، رم، کالیفرنیا، واشنگتن، تبت، لاس وگاس و تعداد زیادی از نمادهای معروف دینی یا تاریخی مانند ابلیسک را ویران کرده‌اند، اما به خاطر حساسیت‌های موجود سراغ تخریب نمادها و مکان‌های اسلامی نرفته‌اند.

این فیلم البته نافی معنويت، اخلاق و دين نیست اما سعی دارد همه چیز را در ذیل باورهای اومانیستی و سیادت آمریکا جای دهد. بودایی ها بر نوعی از معنویت تاکید دارند که فراتر از برخی تجربه های معنوی شخصی نیست و مهم این است که سیادت آمریکا و استیلای تمدن غرب را می پذیرد. اما باید دقت کرد که در این فیلم خود بودایی گری اجازه و توانايي ورود به عصرِ آينده را پيدا نمي‌كند، بلكه او باید منجی را به محل سفینه برساند و بعد تماشاگر فداکاری و هنرنمایی یک انسان میان مایه و روشنفکر آمریکایی باشد که ضمنا از فیزیک بدنی خوبی برخوردار است و توانایی این کار را دارد. به این ترتیب در 2012، بودا می تواند نمود معنويت آينده باشد چرا که قابليت جمع با مدرنیته را داراست. امروزه در اتمسفر رسانه ای غرب نیز هندو ـ چيني‌ها تداعي كنندة معنويت هستند و شخصیت رسانه ای خود را در کسی مانند دالایی لاما رهبر معنوي تبتيها می جویند که بازیگر استراتژیک آمریکاست و چپ و راست با متحدان آمریکا در سراسر جهان می نشیند و فالوده می خورد.

به همین جهت است که برادران واچوفسكي در تریلوژی ماتریکس نیز با نئوهندوئيسم اجازه و توانايي ورود به عصرِ آينده را پيدا مي‌كنند که قابليت جمع با مدرنیته را داراست.

از سوی دیگر آخرالزمان مورد نظر این فیلم در هیچ یک از ادیان مورد اشاره قرار نگرفته. سازندگان «2012» یک تقویم باستانی مایایی را مبنای فیلم قرار دادند که به اعتقاد برخی در آن پیش‌بینی شده دنیا 21 دسامبر 2012 نابود می‌شود. عموم تحلیلگران روایت این فیلم از آخرالزمان را برگرفته از باورهای مایایی می دانند و در تمام پوسترها و آنونس‌های فیلم آمده: «تمدن بشری اولیه درمورد پایان دنیا هشدار داد». افسانه‌های موجود درباره تقویم مایایی که اغلب به غلط تعبیر شده، ‌بهترین دستاویز برای امریخ و کلوسر بوده است.

اما مشکل این جاست که مایاها واقعاً پایان دنیا را پیش‌بینی نکردند. دکتر دیوید استیوارت، استاد رشته هنر و تاریخ هنر در دانشگاه تگزاس که متخصص تمدن مایاهاست، می‌گوید: «هر جور تصور کنید، مایاها هیچگاه چنین چیزی نگفتند. در تقویم قدیمی مایایی، 21 دسامبر 2012 آغاز دوره سیزدهم است و دوره چهاردهم هم وجود دارد. استیوارت می‌گوید: «تصور نمی‌کنم هیچ کس این فیلم را جدی بگیرد.»

نامگذاری و شخصیت پردازی معنی دار

اما نویسندگان فیلمنامه با فراست در نامگذاری بازیگران و شخصیت پردازی آنها دقت کرده اند. همانگونه که گفتیم وقتی که بناست جکسون کشتی را نجات دهد، حضور شجاعانه پسرش در آخرین لحظات و همکاری او موجب نجات زمین می شود. نام پسر او نوح است. در واقع شجاعت «نوح» به داد جکسون می رسد و نسل بشریت نجات می یابد. «نوح نوجوان» کسی است که می خواهد از دنیای آینده آینده لذت ببرد.

از سوی دیگر کارگردان سعی کرده با تعریف شخصیت‌هایی از کشورهای مختلف دنیا دایره شخصیتهای داستانی را وسیع کند تا بتواند برای خودش مخاطبانی از سراسر جهان دست و پا کند. کارگردان اجازه داده شخصیت‌ها به زبان خودشان سخن بگویند و حتی مثلا ضرورتی ندیده که زبان هندی یا فرانسوی زیرنویس شوند. با این حال همه ملل بر محور آمریکایی ها موفق به نجات خود می شوند و هیئت حاکمه آمریکا مدیریت پروژه را برعهده دارند.

یکی از آنها، شخصیت منزجر کننده و خودخواهانه یوری کارپف به عنوان یک تاجر ثروتمند روس است که با حضور پسران دوقلوی او تکمیل می شود. همسر کارپف فوت شده و او دوست دختری به نام تامارا دارد. وقتی هلیکوپتری می‌خواهد آنها را از ارتفاعات چین نجات دهد، او تامارا را جا می گذارد. با این حال، کارپف در نهایت به خاطر نجات دو پسرش جان خود را از دست می دهد.

همچنین شخصیت فرانسوی که عهده دار جمع آوری آثار برگزیده از میراث فرهنگی هنری جهان است و خیلی زود کشته می‎شود؛ دانشمند هندی که تغییرات خورشید و زمین را کشف می کند؛ خاندان ثروتمند عرب که به عنوان نماینده مسلمانان تلقی می‌شوند و به شکلی ذلیلانه و با استناد به سرمایه و تبارش، خواهان حضور در کشتی بزرگ است؛ راهبان تبتی که از این واقعه مطلعند و به صورتی مناسکی بدان تن داده‎اند؛ کشور چین به عنوان پایگاه ساخت کشتی و پذیرش کننده چهارصدهزار نفر برگزیده؛ اینها حاکی از سیاستگذاری امریخ برای نمایش سهم هر یک از ملل و ادیان در دنیای آینده است.

رئیس جمهور سیاه پوست و مردمی آمریکا!

اما با اینکه بیش از 5 سال از ساخت این فیلم سینمایی می گذرد، شخصیتی که به عنوان رئیس جمهور آمریکا انتخاب شده یک سیاه پوست است. وقتی که شهر واشنگتن در آستانه نابودی قرار دارد و هیئت حاکمه آمریکا در حال ترک این شهر با یک هواپیمای مسافربری بزرگ هستند، توماس ویلسون یعنی آقای رئیس جمهور می گوید همه مردم باید شانس ترک کردن آمریکا را داشته باشند و به همین جهت تصمیم می گیرد در میان مردم بماند و با آنها بمیرد. او بر صفحه تلویزیونهایی که در سراسر خیابانها وجود دارد، ظاهر می شود و در رسای آمریکا سخن می گوید و به مردم آرامش می دهد. اما با قطع شدن تلویزیونها او به میان مردم می آید، بر سرشان دست می کشد و آنها را مورد ملاطفت قرار میدهد. او آنقدر ساده و بی واسطه در میان مردم حضور یافته که وقتی در خیابانی به یک پزشک که مشغول مداوای بیماری هست، تذکری میدهد آن پزشک وی را نمی شناسد.

رفتار مردمی این رئیس جمهور تقریبا در میان هیچ یک از روسای جمهور دنیا -چه در عالم سینما و چه در عالم واقع!- نظیر ندارد و از جهت تماس بی واسطه و مستقیم با مردم تنها با رئیس جمهور ایران قابل مقایسه است. همچنین انتخاب کاراکتر سیاه پوست برای این نقش جای تامل جدی دارد.

آخرالزمان یا قیامت؟

از سوی دیگر 2012 بین پایان و ادامه زندگی سردرگم است، و این سردرگمی در این جمله کارگردان فیلم هم هست که می گوید: «وقتي شما مي‌خواهيد يك دروغ؛ واقعي و رئاليستي به نظر برسد، بايد سخت كار و تلاش كنيد.»

تحول عظیم در زمین و اجرام آسمانی در این فیلم، می تواند انتهای ژانر آخرالزمانی و آغاز ژانر دیگری باشد. چرا که بلایای طبیعی به نمایش درآمده در این فیلم فقط با اتفاقی مانند «قیامت» قابل قیاس است و مشابه توصیفی است که از قیامت در کتب آسمانی شده است. با این تفاوت که جمعی از برگزیدگان گروه بیست، نجات می یابند و دوباره با فرونشست آب، در جای دیگری از زمین ساکن می شوند. به این ترتیب شاید کارگردانبه این توهم دامن می زند که با قدرت علم می توان حتی از قیامت هم جان سالم به در برد!

منجی میان مایه

منجی یک شخصیت متوسط الحال و آدمی معمولی است. او یک رمان نویس ناموفق است که راننده اتومبیل لیموزین سرمایه دار روسی است. تعریف کاراکتر متوسط الحال برای منجی در برخی فیلمهای آخرالزمانی از هیچ یک از متون دینی قابل استخراج نیست و البته در این میان تنها دین یهود منجی را فردی معمولی می داند.

این شخصیت البته یک ویژگی مثبت دارد و آن اینکه به خانواده اش علاقه مند است. شاید یکی از ویژگیهای مثبت این فیلم خانواده گرایی آن است. آنجا که کارپف جانش را برای نجات فرزندانش فدا می کند و یا آنجا که دو شخصیت مجرد و بزرگسال فیلم یعنی ماتارا و سیلبرمن کشته می شوند.

به هر روی 2012 هنوز در حال اکران است، منتقدین و مردم از آن استقبال کرده‎اند و حرف و سخن درباره آن بسیار است اما اقبال مخاطبان از ایده های آخرالزمانی و پایان جهان را باید بیش از همه به شرایط کلی حاکم بر غرب در دهه اخیر دانست. بحران دامنگیر اقتصادی، نظامی گری روزافزون و لشکرکشی به عراق و افغانستان، گرم شدن زمین و بحرانهای فزاینده زیست محیطی، حاد شدن نابهنجاری های فرهنگی و اخلاقی و مانند آن، همه و همه به این باور عمومی دامن زده که دنیا رو به پایان است و یا رو به آغازی دوباره که با ظهور منجی آخرالزمان از سر گرفته خواهد شد.

منبع: رجانیوز

آيا حيات پس از مرگ واقعيت دارد؟ علم مي گويد: بله

آيا حيات پس از مرگ واقعيت دارد؟ علم مي گويد: بله

آيا حيات پس از مرگ وجود دارد؟ دين شناسان مي توانند ساعتها در اين مورد بحث كنند، اما دكتر جفري لانگ (Jeffrey Long) متخصص تومور چه اعتقادي دارد؟ وي معتقد است شواهد علمي صراحتا مي گويند پاسخ به سوال فوق بله است.
وي در كتاب «شاهدِ پس از مرگ» (Evidence of the Afterlife) كه اين هفته وارد بازار شد، نتيجه ي مناقشه برانگيز خود را در اين مورد ارائه كرده است. كتابي كه حاصل پژوهشهاي ده ساله ي وي در موضوع تجربيات هنگام مرگ و بررسي تجربيات شخصي 1600 نفر در هنگام مرگ است. وي در گفت و گو با مجله ي تايم درباره ي ماهيت تجربه ي هنگام مرگ و درهم‌كنش مذهب و علم صحبت مي كند.
اين مصاحبه پرخواننده ترين صفحه ي امروز وب سايت تايم بود.

پرسش: از نظر علمي، تجربه ي هنگام مرگ چيست؟
پاسخ: تجربه ي هنگام مرگ داراي دو مولفه است. نخست اين كه فرد بايد به مرگ نزديك باشد. به اين معني كه شرايط جسمي اش به قدري وخيم باشد كه در صورت عدم بهبود، بميرد. معمولا فردي را كه بيهوش است، يا از نظر باليني مرده است و ضربان قلب و تنفسش متوقف شده است مي توان نزديك به مرگ در نظر گرفت. مولفه ي دوم اين است كه مرگ درست از بيخ گوش شخص عبور كند و وي در عين حال بتواند اين مساله را به وضوح تجربه كند و به خاطر بياورد.

پرسش: پاسخ شما به شكاكاني كه كه مي گويند بايد پايه و اساس زيست شناسانه يا فيزيولوژيكي براي چنين تجربه اي وجود داشته باشد چيست؟ چرا كه شما در كتاب خودتان مي گوييد چنين تجربه اي از نظر پزشكي غير قابل توضيح است.
پاسخ: جالب اين جا است كه بر خلاف كتاب من كه توضيحي در مورد اين تجربه ارائه نمي دهد، بيش از بيست توضيح جايگزين براي اين تجربه از سوي شكاكان ارائه شده است. دليل اين تعداد زياد كاملا مشخص است. چرا كه هيچ يك از اين توضيحات، حتي براي خود شكاكان، قابل فهم نيستند.

پرسش: شما مي گوييد، ميزان شك و ترديد درمورد تجربه ي هنگام مرگ نسبت به گذشته بسيار كاهش يافته است و آگاهي در اين مورد نيز افزايش داشته است. دليل اين اتفاق چيست؟
ظرف 35 سال گذشته صدها مقاله ي علمي درمورد تجربيات هنگام مرگ منتشر شده است. علاوه بر آن، رسانه ها توجه ويژه اي به اين پديده داشته اند. بخصوص وب سايتهاي اينترنتي صدها هزار صفحه را به اين موضوع اختصاص داده اند. همه ي اينها به افزايش آگاهي مردم در اين زمينه كمك كرده است.

پرسش: شما در كتاب خود اشاره مي كنيد كه برخي از منتقدان مي گويند همه ي كساني كه تجربه ي هنگام مرگ داشته اند، جزييات اين تجربه را قبلا از ديگران شنيده اند وبه نوعي تحت تاثير محيط بوده اند. شما در تحقيقات خود چگونه با اين مساله مقابله كرديد؟
پاسخ: ما داستانهايي كه درمورد تجربه ي هنگام مرگ دريافت مي كنيم، عينا به وب سايت خودمان مي فرستيم. با توجه به اين كه ماهانه 300 هزار صفحه توسط 40 هزار بازديد كننده از سراسر دنيا خوانده مي شود، و تا كنون هيچ كسي موفق نشده است داستانهاي تكراري را شناسايي كند، نشان دهنده ي با اصالت بودن داستانها است. در ضمن، شفافيت كار ما و تعداد بالاي بازديدكنندگان وب سايت، خود بيانگر كيفيت بالاي كار است.

پرسش: شما مي گوييد اين پژوهش تاثيرات شخصي زيادي هم بر روي شما گذاشته است. چگونه؟
پاسخ: من يك پزشك هستم كه با سرطان مبارزه مي كنم. علي رغم همه ي تلاشهايمان، همه ي بيماران علاج پيدا نمي كنند. اعتقاد من به زندگي زيباي پس از مرگ، به من كمك مي كند تا بتوانم با نيروي بيشتري به جنگ اين هيولاي وحشتناك بروم. نيرويي كه قبلا نداشتم. اين اعتقاد به من كمك مي كند كه بتوانم پزشك بهتري براي بيمارانم باشم.

پرسش: شما مي گوييد ما مي توانيم با بررسي تجربيات هنگام مرگ درمورد حيات پس از مرگ نتيجه گيري كنيم. اما واقعا فكر نمي كنيد اين كار مثل مقايسه ي سيب و پرتقال است؟
پاسخ: از نظر علمي مصاحبه با افرادي كه كاملا مرده اند، امكان پذير نيست. با توجه به اين محدوديت، ما بايد ببينيم بهترين كار ممكن چيست. اگر مغز كسي هيچگونه عملكردي نداشته باشد، مانند زماني كه شما دچار سكته ي قلبي مي شويد، به نظر من اين فرد نزديكترين مدل به آن چه است كه دنبالش هستيم. يعني مطالعه و بررسي اين مساله كه آيا تجربه ي هوشيارانه در جايي خارج از مغز امكان پذير است يا خير.

پرسش: شما در كتابتان به اين نكته اشاره كرده ايد كه تحقيقات شما مي تواند دست مذهب را بازتر كند. اما آيا مساله ي حيات پس از مرگ يك مساله ي علمي است يا مذهبي؟
پاسخ: من فكر مي كنم ما هم اكنون تركيب جالبي از اين دو داريم. اين پژوهش مستقيما به ما يادآور مي شود كه مذهب در طول هزاره هاي گذشته چه چيزهايي به ما گفته است. مذهب مشخصا به ما گفته است كه حيات پس از مرگ وجود دارد و كل جهان داراي هدف مشخصي است. در واقع پژوهش علمي ما مهر تاييدي براي همه ي چيزهايي است كه مذهب سالها است به ما گفته است. اين كتاب گام بزرگي در نزديك كردن علم و مذهب به يكديگر است.

پرسش: آيا جنبه اي از تجربيات بشري وجود دارد كه به نظر شما علم نمي تواند حتي نزديكش بشود؟
پاسخ: قطعا همين طور است. آنچه كه واقعا پس از مرگ اتفاق مي افتد يكي از اين مسائل است. توجه كنيد كه همه ي آنچه در اين مورد مي دانيم، همواره نيازمند مقداري ايمان نيز هست. در عين حال، وقتي شما به شواهد علمي زندگي پس از مرگ نگاه مي كنيد، مقدار ايمان مورد نياز براي باور داشتن به حيات پس از مرگ به طرز قابل توجهي كاهش مي يابد.

منبع : سايت ترديد

منبع اصلي : http://www.time.com/time/health/article/0,8599,1955636,00.html

بشقاب پرنده مثلثی شکل برفراز مسکو

بشقاب پرنده مثلثی شکل برفراز مسکو

حوادث  – هرم بزرگی که به نظر می رسد نوع جدیدی از بشقاب پرنده باشد برای ساعتها بر فراز مسکو پرواز کرد .

در حالی که مدت زمان زیادی از وجود ابری به شکل قارچ اتمی برفراز مسکو نمی گذرد ،ظاهر شدن این جسم ناشناخته باعث شگفتی و هراس ساکنان شهر شده است.این جسم پرنده که شبیه سفینه های امپراتوری در فیلم جنگهای ستاره ای جورج لوکاس سه گوش است، ساعتها بر فراز مسکو حرکت می کرد و بارها بروی  میدان سرخ وکاخ کرملین هم دیده شد .

از طرفی شبکه های تلویزیونی روسیه با وجود امکان فیلمبرداری از این جسم ترجیح دادند از فیلمهای آماتوری که در یو تیوب موجود بود استفاده کنند.هیچکدام از مقامات سیاسی و یا  امنیتی روسیه در این زمینه اظهار نظر نکرده اند اما نیک پوپ از دانشمندان فیزیک و متخصص در تحلیل مسئله بشقاب پرنده ها تاکید کرد که نمی توان این جسم را ناشی از انعکاس نور دانست و با توجه به اینکه طول این جسم به گفته ساکنان مسکو حداقل یک کیلومتر بوده با نوع جدیدی از سفینه های ناشناخته مواجه هستیم .

تلگراف/18دسامبر

دختری که دو بار زندگی کرد

دختری که دو بار زندگی کرد
دختر جوان مدعی بود که قبلا زندگی کرده است و دانشمندان کنجکاو که او را مورد آزمایش قرار دادند ، باید به شکست خود اعتراف می کردند . این موردی بود که آنها نه قادر به توضیحش بودند و نه می توانستند آن را رد کنند . والدین « شانتی دووی » که از طبقه متوسطی بودند در شهر دهلی زندگی ساده و آرامی را سپری می کردند .
« شانتی » در سال 1926 بدنیا آمد و هیچ چیز غیرعادی در تولد او وجود نداشت ، تا والدینش را از آنچه در پیش بود ، آگاه سازد . زمانیکه دوران کودکی را پشت سر گذاشت ، مادرش متوجه سردرگمی او شد و در اعمال و رفتارش دقت بیشتری کرد و بنظرش آمد که « شانتی » در موقع صحبت با یک فرد خیالی گریه می کند . و بعد از آن بود که والدینش در مورد سلامت عقل او نگران شدند . در همان سال « شانتی » کوچولو به مادرش گفت که قبلأ در شهری بنام « موترا » زندگی می کرده و خانه ای را که مدعی بود در آن زندگی می کرده ، برای مادرش توصیف کرد . مادر این موضوع را با پدر شانتی در میان گذاشت و او نیز به نوبه خود ، دخترش را نزد پزشکی برد . بعد از اینکه دختر داستان عجیبش را برای دکتر تعریف کرد ، او تنها سرش را تکان داد . اگر دختر دچار مشکل عقلی بود ، مورد بسیار نادری به شمار می رفت و در غیر اینصورت ، دکتر جرأت بیان حقیقت را نداشت . دکتر به پدر توصیه کرد که گاه بگاه سوالاتی را از دختر بپرسد و پاسخهای او را یادداشت کند و اگر بچه باز هم سر حرفش ایستادگی کرد ، مجددا به وی مراجعه کند .
« شانتی دووی » هرگز داستانش را تغییر نداد . تا سن 9 سالگی والدین پریشان او ، از حرفهای دخترشان متعجب نمی شدند ، زیرا با بی میلی پذیرفته بودند که دخترشان دیوانه شده است . در سال 1935 دختر به والدینش گفت که او در « موترا » ازدواج کرده و سه فرزند بدنیا آورده بوده است . او مشخصات پسربچه ها را توصیف کرد و اسامی آنها را به زبان آورد و ادعا کرد که نام وی در زندگی قبلی اش « لوجی » بوده است . اما در برابر این اظهارات والدین شانتی تنها خندیدند و اندوهشان را پنهان ساختند .
یک شب در حالیکه شانتی و مادرش سرگرم تهیه شام بودند ، در زدند و « شانتی » دوید تا در را باز کند هنگامیکه بازگشت او بیش از حد معمول طول کشید ، مادر به دنبال دخترش به دم در رفت و او را در حالیکه به غریبه ای که روی پله ها ایستاده بود ، خیره شده بود ، پیدا کرد .
دختربچه گفت : « مادر! این مرد پسرعموی شوهرم است . او هم در شهر « موترا » و در نزدیکی خانه ما زندگی می کرد . » آن مرد حقیقتأ در موترا زندگی می کرد و آمده بود تا در مورد موضوعی با پدر « شانتی » گفتگو کند . او « شانتی » را نشناخت اما به والدین او گفت ، پسرعمویی دارد که همسرش بنام « لوجی » را ده سال پیش در هنگام زایمان از دست داده است . والین نگران شانتی داستان دخترشان را برای غریبه تعریف کردند و او موافقت کرد که پسرعمویش را به دهلی بیاورد تا ببیند که « شانتی » او را می شناسد ، یا خیر . دختر از این نقشه اطلاعی نداشت ، اما وقتیکه شخص غریبه وارد شد ، دختر خودش را در آغوش او انداخت و با بغض و گریه گفت ، این مرد همسرش است که نزد او برگشته است . والدین « شانتی » به همراه آن مرد متحیر و سردرگم ، نزد اولیای امور رفتند و داستان باورنکردنی شان را برای آنان بازگو کردند . دولت هند یک کمیته ویژه از دانشمندان را برای بررسی و تحقیق در این باره که توجه عموم را به خود جلب کرده بود ، تشکیل داد . آیا « شانتی » تجدید تجسم « لوجی » بود ؟
دانشمندان « شانتی » را به شهر « موترا » بردند . دختر به محض پیاده شدن از قطار مادر و برادرشوهرش را شناخت و اسامی آنها را گفت و با وجود اینکه پدر و مادرش تنها زبان هندی را به وی آموخته بودند ، با آنها به لهجه محلی « موترا » صحبت کرد . دانشمندان با حیرت فراوان به آزمایشاتشان ادامه دادند آنان چشمان دختر را بستند و او را سوار کالسکه کردند و خود نیز به همراهش رفتند . شانتی بدون تأمل ، راننده را در مسیرهای مختلف شهر هدایت کرد و مشخصات برجسته هرمحلی را که از آن عبور می کردند ، توصیف می کرد . بالاخره « شانتی » به راننده فرمان داد که در انتهای یک کوچه باریک بایستد . او گفت : « اینجا ، اینجا همان جایی است که من زندگی می کردم . » وقتیکه نوار پارچه ای را از چشمانش باز کردند ، پیرمردی را دید که جلوی در نشسته و سیگار می کشید . شانتی به آنها گفت که آن مرد پدرشوهرش ، و در واقع پدرشوهر       « لوجی » بوده است . « شانتی » بطور باورنکردنی دو فرزند بزرگش را شناخت ، اما کوچکترین آنها را که تولدش به قیمت زندگی « لوجی » تمام شده بود ، نشناخت . دانشمندان در ابراز نظراتشان محتاط بودند و همگی معتقد بودند که ، کودکی که در دهلی بدنیا آمده به طریقی ، زندگی ای را با جزئیات شگفت آور در « موترا » بیاد می آورد . آنها گزارش دادند که هیچ نشانه ای از فریبکاری وجود ندارد و برای آنچه که دیده اند ، نیز هیچ توضیحی ندارند . داستان کاملأ مستند « شانتی دووی » که اکنون بعنوان کارمند دولت در دهلی نو زندگی آرامی را سپری        می کند ، در پرونده های پزشکی و دولتی ثبت شده است .در سال 1958 وی در پاسخ به سوال متخصصین گفت که : یاد گرفته تا خودش را با زندگی در زمان حال تطبیق بدهد و اظهار داشت که اشتیاق دیرینه اش نسبت به گذشته عجیبش زیاد هم آسایش او را مختل نکرده است .
زندگی « شانتی دووی » معمایی است ، عجیب تر از علم

دوایر گندم

تاریخچه و سرچشمه عقیده تناسخ یا عود ارواح +دلیل ابطال عقیده تناسخ

تاریخچه و سرچشمه عقیده تناسخ یا عود ارواح

مسئله «بازگشت ارواح پس از مرگ به بدنهای دیگر» یکی از قدیمی ترین مسائلی است که درمیان بشر, درگذشته و امروز مورد بحث بوده است , و این همان است که در کتب فلسفی و کتابهای عقائد و مذاهب از آن تعبیربه «تناسخ» می شود.
گرچه بعضی از مدافعان این عقیده حاضر نیستند عنوان تناسخ را برای عقیده خود بپذیرند , ولی باید توجه داشت که از نظر اصطلاحات علمی , همه دانشمندان بزرگ , تناسخ را چیزی جز « بازگشت ارواح به زندگی جدید , در بدن دیگر در همین جهان» نمیدانند , و اصرار این افراد در انکار و حذف نام تناسخ از عقیده خود هیچ مأخذ علمی ندارد وبا گفتار هیچ یک از فلاسفه و دانشمندان سازگار نیست ؛ برای نمونه : علامه حلی در توضیح گفتار خواجه نصیرالدین طوسی در کتاب « تجرید الاعتقاد » درباره تناس می گوید:

تناسخ این است که روح که مبدا شخصیت و موجودیت کسی است , به بدن دیگری برود و اساس موجودیت او را تشکیل دهد.
از سخنان شیخ الرئیس ابو علی سینا در کتاب اشارات در بحث تناسخ, و همچنین از سخنان خواجه نصیر الدین طوسی در شرح اشارات و از سخنان صدر المتالهین در اسفار نیز همین معنی استفاده می شود.
از سخنان فیلسوف معروف ملاعبدالرزاق لاهیجی در کتاب گوهر مراد و از سخنان حکیم مشهور ملا هادی سبزواری در شرح منظومه نیز همین مطلب بر می آید . نویسنده معروف اسلامی فرید وجدی در دائره المعارف قرن بیستم تحت عنوان تناسخ ( جلد دهم , صفحه ۱۷۲)می نویسد:
تناسخ مذهب کسانی است که معتقدند روح پس از جدائی از بدن به بدن حیوان یا انسان دیگری می رود تا خود را تکمیل نموده , شایسته زندگی در میان ارواح عالی در عالم قدس گردد.
این نمونه ای ازسخنان دانشمندان و فلاسفه بزرگ درباره معنی تناسخ می باشد , و شاید حتی یک مورد را هم نتوانیم پیدا کنیم که دانشمندی تناسخ را غیر از این معنی کرده باشد . منتها گاهی تناسخ را فقط به بازگشت روح در بدن انسان دیگر اطلاق می کنند, و گاهی به معنی اعم از بازگشت به بدن حیوان یا انسان دیگر.
بعضی از فلاسفه نیز این بحث را توسعه بیشتر داده , و چهار مرحله برای آن قائل شده اند .(دقت کنید).
۱- «نسخ»یعنی روح به بدن انسان دیگری باز گردد.
۲- «مسخ»هرگاه در بدن حیوانی حلول کند.
۳- «فسخ» هرگاه به گیاهی تعلق گیرد .
۴- «رسخ» هرگاه به یکی از جمادات تعلق پیدا کند!
البته همانطور که خواهیم دید , دلایلی که برای ابطال تناسخ و عدم امکان بازگشت روح به زندگی دیگر در این جهان اقامه شده, همه این مراحل را شامل می شود.
دانشمندان و مورخان معتقدند که زادگاه اصلی این عقیده ,« هند» و «چین »بوده است , و ریشه آن در ادیان باستانی آنها وجود داشته و هم اکنون نیز موجود است ؛ سپس از آنجا به میان اقوام و ملل دیگر نفوذ نموده است و به گفته «شهرستانی » نویسنده « ملل و نحل» این عقیده در غالب اقوام, کم و بیش رخنه کرده است .
احترامی که هم اکنون هندوها برای حیوانات قائل هستند تا حدودی مربوط به همین عقیده است .
ذکر این نکته نیز لازم است که به طور مسلم در میان فرق اسلامی هیچیک به تناسخ معتقد نیستند؛ زیرا همانطور که خواهیم دید , بازگشت روح به زندگی جدید در این جهان با متون آیات قرآن مجید ابدا سازگار نیست.
فقط دسته کوچکی به عنوان «تناسخیه» در میان فرق اسلامی دیده می شوند که در گذشته وجود داشته اند ولی امروز تنها نامی از آنها در کتب «ملل و نحل» باقی مانده است . اما عقیده مزبور امروز در میان محافل روحی اروپا طرفدارانی پیدا کرده که با سماجت مخصوصی از آن دفاع می کنند.عده ای هم چشم و گوش بسته در محیط ما به دنبال آنها افتاده اند؛ بدون این که توجه به لوازم فاسد این عقیده داشته باشند .
انگیزه های تاریخی
عقیده بازگشت روح به بدن دیگر, از کجا سرچشمه گرفته است؟
از مجموع بحثهایی که در کتب تاریخ « عقائد و مذاهب» شده , چنین استفاده می شود که انگیزه اصلی اعتقاد بعضی از پیروان مذاهب باستانی به مسئله بازگشت روح , یکی از امور زیر بوده است.
۱- انکار رستاخیز و جهان دیگر- جمعی از آنان چون به جهان دیگر عقیده نداشتند و شاید آن را محال می پنداشتند , و از طرفی عدم پاداش نیکوکاران و بدکاران را مخالف «عدالت» خداوند می دیدند , لذا معتقد شدند که روح نیکوکاران مجددا به بدن دیگری , در همین جهان که از بدن نخستین به مراتب خوشبخت تر است , باز میگردد و پاداش اعمال نیک گذشته خود را میبیند, و روح بدکاران به بدنهایی که دررنج وزحمت به سر میبرند, و یاناقص الخلقه هستند بازگشته , کیفر اعمال بد خود را خواهند دید , و در حقیقت بدین و سیله شست و شو می شوند و تکامل می یابند.
۲-توجیهی برای کودکان بیمار و معلول- جمعی دیگر, از مشاهده پاره ای از کودکان معلول و بیمار به این فکر فرو می رفتند که : این کودکان که گناهی ندارند , چرا خداوند آنها را به این صورت آفریده و مبتلا ساخته است , حتما ارواحی که در اینها هست , ارواح شریر و گناهکار و متجاوزی بوده که برای دیدن کیفر اعمال خود به این صورت درآمده , و مجددا به این جهان برگشته اند تا رنج ببرند!
آنها تصور می کردند که در جهان آفرینش , وجود چنین کودکانی یک مسئله اجتناب ناپذیر , و حتما خواست خداست که پدران و مادران می توانند با به کار بستن اصول بهداشتی و رعایت یک سلسله قوانین علمی , و به عبارت دیگر , استفاده کردن از قوانینی که خداوند برای زندگی بشر در جهان آفرینش مقرر داشته , فرزندانی کاملا سالم به دنیا آوردند. این ما هستیم که با عدم مراقبتهای لازم آنها را گرفتار می سازیم.(دقت کنید).
همچنین عجز و ناتوانی از توجیه و تفسیر پیروزیها و شکستهای افرادی که بظاهر علل روشنی برای آن دیده نمی شود , سبب پناه بردن به این عقیده شده است. آنها می گویند : این گونه اشخاص , پاداش یا کفاره اعمال خود را در زندگی پیشین , میبینند؛ در حالی که با اطلاع از اصول روانکاوی تفسیر علل این گونه موفقیتها و شکستها که بر اثر استعدادها یا کمبود های خاصی است , امروز امر ساده ای است.
۳- عوامل روانی – تناسخ یک عامل تسکین دهنده- گفتیم عقیده «بازگشت روح به زندگی جدید در این جهان » از زمانهای بسیار دور در میان افراد بشر – بخصوص درمیان هندیها و چینیها – وجود داشته است .
به نظرمی رسدیکی از علل روانی این عقیده , شکستهای گوناگونی بوده که بسیاری از افراد در زندگی خود با آن مواجه می شده اند. واکنش روانی آن شکستها و ناکامیها به صورتهای گوناگونی بروز می کرده است؛ گاهی به صورت «درون گرائی» و «پناه بردن به تخیلات» و پیدا کردن گمشده خود درعالم خیال, آنچنان که در بسیاری از شعرا دیده می شود , آنها هنگامی که محبوب گریز پای خود را دراین جهان نمی یافتند, با «نقش رخ او» که در عالم خیال, در وسط «جام» می افتاد, دلخوش بوده اند! عده ای هم «بازگشت به زندگی جدید در این جهان» را وسیله ای برای تسکین افکار پریشان خود قرار می دادند.
این افراد «شکست خورده», برای جبران شکستها و ناکامیهای خود چنین می پنداشتند که بار دیگر روح آنان در کالبد دیگری در این جهان قدم می گذارد , و به آرزوی دل در آن زندگی جدید خواهند رسید . مثلا اگر در عشق به دختری شکست خورده اند , چنین تصور می کردند که آنها در زندگی جدید در کنار او به سر خواهند برد- سهل است – ممکن است به صورت خواهر و برادر! به زندگی جدید قدم بگذارند و در یک خانواده , متولد شوند و همیشه با هم باشند!
یکی دیگر از عوامل روانی این عقیده , این بوده است که اعمال خشونت آمیز خودرا در انتقامجوئیها توجیه کنند . مثلا , اعراب زمان جاهلیت که در موضوع ارضای حس انتقامجوئی پافشاری و سر سختی عجیبی داشتند , ممکن بود کینه توزی را نسبت به شخص یا قبیله ای از پدران و نیاکان خود به ارث ببرند, گاهی برای توجیه انتقامجویی وحشیانه خود, دست به دامان این عقیده می زدند؛ آنها عقیده داشتند هنگامی که یکی از افراد قبیله آنها به قتل برسد , روح او در قالب پرنده ای شبیه به «بوم» که آن را هامه می نامیدند, قرار می گیرد , و پیوسته در اطراف جسد مقتول دور می زدند , وناله وحشتزایی سر می دهد, و هنگامی که او را در قبر می گذارند در اطراف قبر او گردش می کند و مرتبا فریاد می زند: اسقونی ! اسقونی! یعنی ,سیرابم کنید… سیرابم کنید! و تا خون قاتل ریخته نشود ناله غم انگیز او خاموش نخواهد شد!
تأثیر چنین عقیده ای در شعله ور ساختن حس انتقامجوئی , قابل انکار نیست.
اکنون باید دید چرا و به چه دلیل , فلاسفه و دانشمندان بزرگ عقیده به تناسخ را به عنوان یک عقیده خرافی , مردود شناخته اند؟

دلیل ابطال عقیده تناسخ

درست توجه کنید! همه می دانیم که موجودات زنده در این جهان یک لحظه آرام نیستند و دائما از حالی به حال دیگر , و از مرحله ای به مرحله کاملتر قدم می گذارند.
درحقیقت عقربه همه دگرگونیها و تحولات حیاتی در موجودات زنده جهان , متوجه به سمت تکامل و مراحل عالیتر حیات است.
نطفه ای که از ترکیب یک «اسپرم» و یک « اوول» به وجود می آید , شب و روز در حرکت است ؛ درآغاز به زحمت با چشم دیده می شود و کمترین شباهتی به انسان ندارد , ولی به زودی دورانهای تکاملی خود را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارد و در پایان , صورت انسان کاملی به خود می گیرد.
چیزی که هرگز در این قانون امکان پذیر نیست , بازگشت به عقب و ارتجاع است. هرگز طفل یک ماهه به حال نطفه یک روزه برنمی گردد, و طفل تکامل یافته , به صورت علقه سابق درنمی آید.
سپس هنگامی که دوران تکامل جنینی به نهایت خود رسید و دیگر جنین نتوانست استفاده ای از رحم کند , با یک فرمان طبیعی که از مبدأ آفرینش صادر می شود , اخراج می گردد و همانند میوه رسیده ای که از درخت می افتد, از رحم جدا می گردد.
همانطور که آن سیب هرگز به درخت باز نمی گردد , این جنین نیز دوباره به رحم باز نخواهد گشت!
حتی اگر جنین بر اثر برخورد به موانع و عللی نتواند دوران تکامل خودرا طی کند و ماندن در رحم اثری برای او نداشته باشد و بالاخره بطور ناقص سقوط کند , باز برگشتن او به رحم – همانند بازگشت میوه کالی که از درخت افتاده – دیگر ممکن نیست.
این قانون در گیاه , حیوان, انسان و بطور کلی در سراسر جهان حیات و زندگی , عمومیت دارد و هرگز موجود زنده ای پس از طی یک دوران تکاملی – اگر چه این دوران به صورت ناقص انجام پذیرد – به عقب باز نمی گردد,و دورانی که پشت سر گذاشته شد , برای همیشه پشت سر گذاشته شده است .
فلاسفه پیشین , گاهی همین حقیقت رادر لباس دیگر بیان می کردند و می گفتند : هر موجودی که از«قوه» به «فعلیت » برسد , دیگر به حال اول (قوه) باز نخواهد گشت .(دقت کنید)
نظریه یک فیلسوف مشهور
ملاصدرای شیرازی در کتاب مشهور خود «اسفار» ضمن دلائل فراوان بر محال بودن نظریه تناسخ چنین می گوید :
روح در آغاز پیدایش خود استعداد و قوه محض و در هیچ قسمت به مرحله فعلیت نرسیده است ؛ همانطور که بدن نیز در آغاز چینن می باشد , یعنی همه چیز او در مرحله استعداد نهفته است .
این دو (روح و بدن) دوش به دوش یکدیگر پیش می روند و آنچه در آنها به صورت «قوه و استعداد » نهفته است تدریجا به مرحله «فعلیت و ظهور » می رسد.
همانطور که جسم پس ازرسیدن به یک مرحله از«فعلیت» محال است دوباره به حال «استعداد و قوه» بازگردد و مثلا هرگز یک جینن کامل, به مرحله «نطفه» یا «علقه» تنزل نمی کند , ویا پس از تولد , به رحم باز نمی گردد , همچنین روح پس از رسیدن به یک مرحله از فعلیت, محال است دو مرتبه بازگشت به «قوه» نماید؛ زیرا حرکت این دو (روح و جسم) از «قوه» به «فعل» از نوع «حرکت جوهری » است که در ذات اشیاء صورت می گیرد و بازگشت در حرکت جوهری امکان پذیر نیست . حال اگر فرض کنید روح پس از رسیدن به مرحله «فعلیت » بازگشت بدنی که در حال جنینی , یعنی استعدادو قوه محض است , بنماید, لازمه آن این می شود که دو چیز متضاد با هم متحد گردند, یعنی بدنی که در حال استعداد و قوه است با روحی که به مرحله فعلیت و ظهور رسیده متحد شود . تردیدی نیست که چنین اتحادی محال می باشد.
ولی عقیده به تناسخ , درست برخلاف این قانون مسلم است.
این عقیده می گوید:انسان می میرد و روح او بسان میوه رسیده یا کالی (به اختلاف پرورش تکاملی ) از بدن جدا می گردد, ولی بزودی به بدن دیگری بازگشته,همان مراحل را از نو شروع می کند .
نخست در درون یک نطفه و سپس به صورت جنین کاملی در می آید.
مجددا متولد می شود.
مجددا دوران طفولیت را با همه مشکلات و تلخیها و شیرینیهایش پشت سر می گذارد.
روحی که سابقا بلد بود حرف بزند , راه برود, غذا بخورد , فکر کند و احتمالا بخواند و بنویسد , همه چیز را فراموش کرده و دوباره باید مادر , او را پا به پا ببرد تا «شیوه راه رفتن» را بیاموزد , کم کم یک حرف و دو حرف بر زبانش بگذارد تا غنچه لب شگفتن گیرد و به سخن گفتن آشنا شود.
دوباره طرز لباس پوشیدن را فرا گیرد ,کم کم به مدرسه برود ,از نو الفبا , از نو «بابا نان داد و مامان آب داد» و از نو همه چیز به او یاد بدهند.
این یک ارتجاع روشن , یک عقب گرد به تمام معنی , و یک گام بزرگ به سوی مراحل گذشته خواهد بود.
این سخنی است که هیچ فیلسوف ,هیچ دانشمند و عالم طبیعی , هیچ محققی نمی تواند آن را بپذیرد….
وانگهی ,یک نفر خداپرست که معتقد است نظام کائنات جهان هستی , مطابق یک اراده ازلی , و بر طبق یک سلسله قوانین صحیح اداره می شود , چگونه ممکن است این عمل احمقانه را به مبدأ بزرگ جهان آفرینش نسبت دهد , و بگوید : او,پس از آن که موجودی , همه مراحل تکاملی خود را – بطور کامل یا ناقص – طی کرد , دو مرتبه او را به حال نخست برمی گرداند و از« صفر» شروع می کند ؟!
آیا اگر کسی دانشجوئی رااز دانشگاه – هر قدر دانشجو ضعیف باشد – به کلاس اول دبستان برگرداند و او را وادار به خواندن الفبا و «بابا نان داد و مامان آب داد » بکند , بر او نمی خندند؟!
چطور می توان این عمل مضحک را به خدا نسبت داد؟!
حق این است که روح پس از جدائی از بدن , دیگر به این جهان و به درون رحم باز نخواهد گشت , وباز گشت به زندگی رستاخیز , نیز در یک مرحله عالیتر و رد یک جهان دیگرو برتر صورت می گیرد .
و در حقیقت همانطور که « این جهان » نسبت به « جهان کوچک رحم» یک مرحله عالی تکاملی محسوب می شود , « جهان دیگر » نیز به همین نسبت , مرحله تکاملی این جهان خواهد بود , و این جهان دربرابر آن در حکم فضای کوچک رحم می باشد .
به هر حال , اعتقاد بازگشت روح به زندگی جدید دراین جهان یک عقیده بتمام معنی ارتجاعی است.
هر روح تنها با بدن خود می تواند زندگی کند
اگر می بینیم فلاسفه بزرگ ما عموما عقیده «تناسخ » و بازگشت ارواح به بدن حیوان یا انسان دیگری را در این جهان به کلی مردود شناخته اند, تنها از این نظر نیست که آیات قرآن مجید و منابع حدیث اسلامی این عقیده را طرد می کنند (بطوری که مشروحا درباره آن سخن خواهیم گفت) بلکه, علاوه بر این , از نظر دلائل عقلی نیز این موضوع بروشنی ابطال شده است.
از نظر نتیجه عملی نیز این عقیده, آثار نامطلوبی دارد که در پایان این سلسله بحثها از نظر خوانندگان محترم خواهد گذشت.
در بحث پیش , این مطلب را اثبات کردیم که : نخستین عیب بزرگ این عقیده, مخالفت صریح آن« با قانون تکامل در جهان زندگی و حیات» و « ارتجاعی بودن» آن است .
چگونه ما میتوانیم معتقد باشیم که خداوند ارواح را پس از یک سیر تکاملی – ولو نسبی – به حال اول باز می گرداند , و مجددا روح یک انسان چهل ساله را (مثلا) در درون جنینی قرار داده , و باز اورا در همان مراحل کودکی سیر می دهد, یک سیر کاملا تکراری و بی حاصل , تا این که پس از مدتها دوباره به جای اول برسد.
هرکس می فهمد که این برنامه یک برنامه عاقلانه نیست, بلکه برنامه های تکاملی جدید همواره باید از نقطه ختم برنامه های قبلی شروع گردد نه از نقطه شروع آن! (دقت کنید!)
اکنون به سراغ دلائل عقلی دیگر برویم:
هیچ روحی به درد بدن دیگری نمی خورد
بر خلاف آنچه بعضی خیال می کنند , روح آدمی درآغاز یک موجود کامل و ساخته و پرداخته نیست , بلکه مراحل تکامل خود را در این جهان تدریجا می پیماید.
کیست که نداند روح کودک, همانند جسم او, کودک است ,و روح یک جوان , مانند جسم او , پر شور و با نشاط و با حرارت .اصولا روان و تن آدمی ارتباط بسیار نزدیکی با هم دارند و هر کدام در دیگری مستقیما اثر می گذارد.
آخرین تحقیقات فلاسفه ما, که بر اساس نظریه « حرکت جوهری » بنا شده , نشان می دهد که هرگز نباید روح را یک موجود کاملا مستقل از جسم, و جدا از آن بدانیم و در حقیقت یک نوع « دو گانگی و ثنویت» قائل شویم؛ بلکه این دوبیش از آنچه ما تصور کنیم , به هم مربوط و از یکدیگر اثر پذیرند, و به تعبیر بعضی , نسبت روح با جسم از جهتی شبیه نسبت «گلاب» و «گل» است؛ روانشناسی امروز نیز قدم فراتر نهاده و این رابطه را نزدیکتر ساخته است.
اشتباه نشود , نمی خواهیم مانند « ماتریالیستها» بگوئیم : روح چیزی جز خواص ماده نیست , بلکه می خواهیم بگوئیم روح در عین این که موجودی مافوق ماده است , پیوند ارتباط و اتصال فوق العاده با جسم و ماده دارد.
این , ادعا نیست؛ حقیقی است که هم « فلسفه» و هم«روانشناسی» آن را اثبات می کند.
از این بیان بخوبی می توانیم این نتیجه را بگیریم: «همانطور که دو جسم از تمام جهات با یکدیگر شبیه نیستند, دو روح نیز نمی توانند از تمام جهات با هم شباهت داشته باشند.»
زیرا هر روحی رنگ بدن خود را خواهد داشت و به تناسب آن پیش خواهد رفت؛ و به همین دلیل شما هرگز دو نفر را نمی یابید که از نظر تظاهرات و پدیده های روانی کاملا همانند باشند و خواه ناخواه نقاط اختلاف و تفاوت بایکدیگر خواهند داشت.
به تعبیر دیگر , دو جسم اگر از تمامی جهات مثل هم باشند , یکی خواهند بود و دو روح اگر در همه چیز مانند هم باشند , یک روح خواهند شد.
با در نظر گرفتن سنخیت «روان» و «تن» یا «روح» و «جسم» , هیچ روحی ممکن نیست بتواند در کالبد دیگری قرار گیرد , و اصولا با هم تطابق و هماهنگی ندارند.
هر جسم تنها شایسته و هماهنگ روحی است که با آن پرورش یافته و بعکس,هر روحی نیز شایسته و هماهنگ با جسم خویش است.
این تناسب و هماهنگی بقدری است که اگر (فرضا) روحی را به کالبد دیگری بفرستند کاملا بیگانه و بی تناسب خواهد بود.
و نیز همین دلیل رد «رستاخیز» باید به همین بدن بازگشت کند, زیرا ادامه فعالیت حیاتی این روح بدون آن ممکن نیست؛ با آن پرورش یافته , و با آن خواهد زیست, منتها در یک مرحله کاملتر.
طرفداران عقیده تناسخ,گویا همه این حقایق را فراموش کرده اند و چنین می پندارند که « روح» مسافری است که گاهی در این منزل و گاهی درآن منزل رحل اقامت می افکند, و یا همچون مرغ سبکبالی است که هر زمان در آشیانی مسکن می گزیند؛ در حالی که چنین نیست؛ مسافر و مرغ , چیزی, و منزلگاه و آشیان, چیز دیگری است؛ ولی روح و جسم آنچنان به هم پیوستگی و آمیختگی دارند که نه این جسم می تواند قالب روح دیگری گردد, نه روح دیگری می تواند با این جسم , قرین و هماهنگ شود, و در مثل همچون قفلهای مختلفی هستند که هر کدام کلیدی مخصوص به خود دارد که به درد دیگری نمی خورد.
این کار از او ساخته نیست
فرضا , از این حقیقت صرف نظر کنیم و بپذیریم که ممکن است روح انسانی به بدن جدیدی بپیوندد,چگونه ممکن است روح یک انسان ۵۰ ساله (مثلا) که مراحل گوناگون را طی کرده , در جنین کودکی قرار گیرد, و پس ار تولد, مانند روح یک کودک , همان تظاهرات کودکانه را داشته باشد ؛ بهانه بگیرد ؛ گریه کند؛ سرلج بیفتد؛ داد و فریاد راه بیندازد؛ بازیهای کودکانه و قهر و آشتی های بچگانه داشته باشد, ودر دوران جوانی نیز جوانی کند؟! این کار, اصلا از او ساخته نیست , و این موضوع باور کردنی نمی باشد. در این جا کاری به ارتجاعی بودن این خط سیر نداریم ؛ منظور این است که فرضا ارتجاع و عقب گرد در جهان حیات قابل قبول باشد این کار به وسیله بازگرداندن روح انسان ۵۰ ساله به بدن یک کودک میسر نمی باشد.
طرفداران عقیده تناسخ گویا حساب لوازم عقیده خودرا نرسیده اند و تنها روی انگیزه هائی که در بحث پیش گذشت به آن دل بسته اند , و الا باور نمی توان کرد کسی همه این حسابها ار برسد, باز روی این عقیده بایستد و لااقل تردید هم به خود راه ندهد.
فراموشی مطلق برای ارواح ممکن نیست
یکی دیگر ازدلائلی که باطل بودن عقیده«بازگشت روح به بدن دیگر» را مسلم می سازد,موضوع«فراموشی مطلق»خاطرات گذشته است.
توضیح این که: اگر بنا باشد همه ارواح , یا ارواح تکامل نیافته, به بدنهای تازه ای باز گردند, چگونه ممکن است تمام خاطرات گذشته را فراموش کنند!
ما و شما , نه خودمان , و نه هیچیک از کسانی را که می شناسیم , ندیده ایم که به خاطر داشته باشد بار دیگری به این جهان آمده و حوادث آن را دیده باشد. ما هر چه فکر می کنیم کوچکترین خاطره ای از زندگی دیگری را به یاد نمی آوریم.
چگونه ممکن است تا کسی ۳۰ یا ۵۰ سال یا بیشتر در این جهان زندگی کند, علومی را بیاموزد , در فنون بسیاری مهارت پیدا کند , ده ها هزار خاطره مسرت بخش یا غم انگیز داشته باشد, با هزاران دوست یا دشمن در عمر خود برخورد نماید , ولی همه را فراموش کند!
چنین فراموشکاری برای روح غیر ممکن است و لذا- طبق مدارکی که از قرآن مجید و دلائل عقلی در دست است- در رستاخیز که ارواح به بدنهای کامل خود باز می گردند , تقریبا همه چیز را به خاطر دارند؛ اعمال و کرداری که در این جهان داشتند , حتی دوستان و دشمنان خود را اگر ببینند , می شناسند. چطور ممکن است بازگشت به این جهان , و بازگشت در رستاخیز , این قدر فاصله و تفاوت با هم داشته باشند و انسان در زندگی جدید , به هیچوجه خاطره ای از گذشته را به یاد نیاورد!
وانگهی , به فرض این که چنین چیزی ممکن باشد , بیهوده و بی فایده است ؛ زیرا طرفداران این عقیده, معتقدند زندگی جدید برای «تنبه» و «تکامل» و احیانا برای «کیفر» در برابر خلافکاریهای زندگی نخستین است.
بدیهی است که این موضوعات درباره کسی که گذشته را بکلی فراموش نموده, مفهومی ندارد . او نه جنایات و خلافکاری های خود را به خاطر دارد که عبرت بگیرد و بیدار شود , و نه محرومیتها را به یاد می آورند که احیانا از پیروزی و وصول به مقصد خویش در این زندگی جدید , لذت ببرند ؛ زیرا همه این مفاهیم , مشروط به یاد آوری خاطرات پیشین است.
بعضی از طرفداران عقیده تناسخ برای توجیه این فراموشی مطلق , به دست و پای عجیبی افتاده اند؛ می گویند در گوشه و کنار جهان , افرادی دیده شده اند که خاطرات زندگی پیشین را کم و بیش به یاد دارند!
به این افراد باید گفت: اولا, هیچ گونه «مدرک معتبر» که بتوان در بحثهای علمی روی آن تکیه نمود , برای این ادعا وجود ندارد , و به فرض این که فردی پیدا شود که چینن ادعایی کند , هیچ بعید نیست که از قبیل توهمات و خیالاتی باشد که پاره ای از بیماران روانی به آن گرفتار ند , و گرنه هر یک از ما هزاران فرد سالم را می شناسیم و با آنها محشور هستیم و هرگز ندیده ایم هیچکدام چنین ادعایی داشته باشد.
ثانیا , به فرض اینکه چنین افرادی پیدا شوند و از نظر روانی از سلامت کامل برخوردار باشند, تازه این سؤال پیش می آید که دلیل این تبعیض چیست؟
چرا تنها افراد بسیار معدودی مدعی به خاطر داشتن زندگی پیشین باشند و دیگران همه را انکار کنند؟ این تبعیض کاملا بی دلیل است.
اینها همه به خوبی گواهی می دهد که اصل ادعای مزبور واهی و بی اساس می باشد.

http://www.bineshmavara.com

حالا همه اینها درست ولی چند نفر ثابت شده که برگشتند مثل یک شیرینی پز هندی که داستانشو بعدا میگم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: