بایگانی روزانه: نوامبر 23, 2009

غيبت چند روزه

سلام

به علت خرابي تلفن چند روزي نبودم.سعي مي كنم مطالب مربوط به اين چند روز را سريعتر بگذارم.

ممنون از عزيزاني كه علت را جويا شده بودند.

كتاب گمشده انكي(فصل هشتم ـ قسمت اول ،دوم،سوم)

فصل هشتم ـ قسمت اول

خلاصه ای از لوح هشتم

دانشمندان نیبیرو از گستردگی درک Adapa حیرت کرده بودند . Adapa از دستورات آنودر نیبیرو اطاعت می کرد . او نخستین زمینی بود که سفر فضایی انجام داده بود . انکی در مورد Adapa حقیقت را به آنو می گوید . انکی کار خودرا اینگونه توجیه می کند که آنها نیازمند غذای بیشتری بودند . Adapa برگشت تار کار کشاورزی و چوپانی را شروع کند . انکی و انلیل به کار کاشت دانه و پرورش گوسفندان پرداختند . نینورتا به Ka-in کشت محصول را آموزش می دهد . مردوک به Abael چوپانی و ابزار سازی می آموزد . در نبردی روی آب ، Ka-in  با ضربه ای Abael را می کشد . (اولین انسان زمینی که انسان زمینی دیگری را می کشد ـ مترجم ) Ka-in برای این قتل محکوم و تبعید می شود . Adapa و Titi ، فرزندان دیگری هم داشتند که با یکدیگر ازدواج کردند . Adapa پیش از مرگش ، پسرش Sati  را وارث خودش اعلام می کند . یکی از این نسل ، به نام Enkime را مردوک با خود به مریخ برد .

و اینک شرح مفصل ماجرا 

آنو تصمیمش را اینگونه اعلام کرد : اجازه می دهم که آداپای زمینی به نیبیرو آورده شود . هر کس برای این تصمیم نظری داشت و در این میان انلیل که اصلاً خوشحال نشد . ما دوست داشتیم که همیشه به شیوه خودمان از کارگر اولیه استفاده کنیم . با دانشی که به او عطا شده بین زمین و آسمان سفر خواهد نمود . در نیبیرو او از آب زندگی طولانی خواهد نوشید و ازغذای زندگی طولانی را خواهد خورد و شبیه یکی از ما آنوناکی ها خواهد شد و به زمین باز خواهد گشت . انلیل همچنین به انکی و دیگر رهبران گفت : از تصمیم آنو وانکی خشنود نیستم . و صورتش اخمو بود وقتی که آنو سخن می گفت .

ص 131

بعد از صحبتهای انلیل ، انکی با برادرش موافقت نمود . انکی به دیگران گفت : در واقع ، من نیز چنین می اندیشم ! برادرها نشستند وبه فکرفرورفتند . نینماه نیز مشغول همفکری با آنها بود . به آنها گفت : از دستور آنو نمی توان سرپیچی کرد . اجازه بدهید تا یکی از جوانان ما همراه آداپا باشد تا او به نیبیرو برسد . زمان تشریح این چیزها برای آنو ترسش فرو کش کرده بود . انکی به بقیه گفت : اجازه بدهید تا NingishziddaوDumuzi همراهش باشند . تا او برای نخستین بار بتواند با چشمهای خودش نیبیرو  را ببیند . نینماه پیشنهاد کرد که جوانانی همراه او بروند که در زمین زاده شده باشند . آنها در چرخه زندگی در کره زمین غرق شده اند و به کلی نیبیرو را فراموش کرده اند . به دو پسر انکی که مجرد هستند ، اجازه سفر به نیبیرو را بدهید . شاید آنها بتوانند در آنجا برای خود عروسی پیدا کنند .

در همین زمان بود که محفظه آسمانی از نیبیرو وارد شهر سیپار شد . Ilabrat یکی از وزیران آنو از محفظه آسمانی خاموش ، پا به بیرون گذاشت . او به رهبران گفت : من آمده ام تا آداپای زمینی را با خود ببرم . رهبران آداپا را به Ilabrat تقدیم کردند . آنها تی تی و پسرانش را هم به او نشان دادند . Ilabrat گفت : به واقع آنها خیلی شبیه ما هستند . به Ilabrat ، Ningishziddaو Dumuzi دو پسر انکی پیشنهاد شدند . انکی به او گفت : اینها انتخاب شده اند تا همراه آدپا به این سفر بیایند . Ilabrat گفت : آنو از دیدن نوه هایش خوشحال خواهد شد . انکی آداپای را برای شنیدن دستورالعملها احضارکرد . آداپا ، شما به نیبیرو ، سیاره ای که ما از آن آمده ایم خواهید رفت .خود رابرای رفتن آماده کنید . پادشاه آنو خواهان رفتن شماست وشما به اعلیحضرت تقدیم شده اید . به او تعظیم کنید . هر وقت چیزی پرسید حرف بزنید . به سوالاتش ، پاسخهای کوتاه بدهید . لباسهای جدیدی به شما داده خواهد شد و شما این یونیفرم جدید را بایدبپوشید .

ص 132

در زمین نانی پیدا نمی شود تا به شما داده  شود . نان باعث مرگ شما می شود . آن را نخورید ! اگر جام شرابی که در آن اکسیرهست به شما بدهند ، از آن ننوشید که باعث مرگ شما می شود . شما با Ningishzidda و Dumuzi ، پسرهایم،  سفر خواهید کرد . به حرف آنها گوش دهید تا زنده بمانید . انکی به آداپا چیزهای دیگری هم آموخت . آداپا گفت : حرفهای شما را فراموش نخواهم کرد . انکی ، Ningishzidda و Dumuzi  را احضار کرد . برای آنها دعا کرد وتوصیه هایی نمود . شما ، پدرم آنورا ملاقات خواهید کرد . به او تعظیم کنید و احترام بگذارید . برای شاهزاده ها و اشراف زاده ها خم نشوید چون شما با آنها برابر هستید . بعد از رساندن آداپا که ماموریت شماست به زمین برگردید . فریب لذتهای نیبیرو را نخورید . Ningishzidda و Dumuzi گفتند که همه چیز را به خاطر خواهند سپرد . سپس انکی Dumuzi   و Ningishziddaرا به نوبت در آغوش  گرفت و بوسید . یک لوح مهر و موم شده بصورت نامرئی در دستان Ningishzidda قرار داشت . انکی به Ningishzidda گفت :این لوح سری مهروموم شده را به پدرم آنو بدهید . سپس آنها به همراه آداپا به سمت سیپار ، محل نگهداری سفینه ها حرکت کردند . Ilabrat ،  وزیر آنو، هر سه نفر را پذیرفت .

به Ningishzidda و Dumuzi   لباسهای Igigi ها داه شد . آنها شبیه عقابهای آسمانی لباس پوشیدند . اما موهای آداپارا تراشیدند و کلاه ایمنی عقابی به اودادند . به جای لنگی که پوشیده بود لباس چسبان مناسب سفر ورسمی به او دادند . او بین Dumuzi   و Ningishzidda نشست .

زمانی که علامت داده شد ، سفینه آسمانی غرشی کرد و لرزید . آداپا ازترس خود را جمع کرد و گریست وفریاد زد : عقابها بدون بال دارند پرواز می کنند . Ningishzidda و Dumuzi   دوطرفش قرار گرفتند و بازوهایش را چسبیدند و با صحبتهایشان به او آرامش دادند . زمانی که اوج گرفتند ، کسانی که زمانی روی زمین زاده شده بودند حالا آن را از بالا نگاه می کردند . آنها زمینها را دیدند و دریاها و اقیانوسهایی که هر کدام تقسیم بندی داشتند . وقتی که مقداری اوج گرفتند ، اقیانوس به لگنی کوچک تبدیل شده بود وزمین به اندازه یک سبد بود  .

ص 133

مقداری دیگر که اوج گرفتند ، آنها نگاهی انداختند که ازکجا حرکت کرده اند . زمین مانند یک توپ کوچک شده بود . دریاها درتاریکی عمیق و پهناوری فرورفته بودند . آداپابار دیگر هیجان زده شد . در خود پیچید وبافریاد و گریه گفت : مرا برگردانید . Ningishzidda دستش را به گردن آداپا انداخت و برای لحظاتی او را آرام کرد . زمانی که آنها روی نیبیرو فرود آمدند ،حس کنجکاوی آنها خیلی زیادبود . ( هم نیبروییها و هم آنهایی که از زمین آمده بودند ـ مترجم )  چون با بچه های انکی مواجه شده بودند و همچنین یک زمینی . ازدحامی شده بود و همه فریاد می زدند . چون این سر آغاز ورود کسانی از جهان دیگر به نیبیرو بود . Ilabrat آنهارا با خود به کاخ برد وبدن آنها با روغن معطر شستشو و چرب شد . ( در کتاب خنوخ هم پیش از دیدارخنوخ با خداوندگار بدن او را با روغن معطر شستشو دادند و همچنین موسی نیز قبل از رفتن به خیمه مقدس با همین روغن مقدس خو درا شستشو می داد و به اصطلاح وضو می گرفت . ـ مترجم) لباسهای مناسب ودر خور شانشان به آنها داده شد . آداپا با توجه به حرفهای انکی لباسهای تازه را پوشید . درکاخ ، نجیب زادگان و قهرمانان در مورد آنها صحبت می کردند . در اتاق تخت پادشاهی ، شاهزادگان ومشاوران جمع شده بودند . Ilabrat ، آداپا ودو پسر انکی را به این اتاق راهنمایی کرد . در اتاق تخت آنها به آنوی پادشاه تعظیم کردند .آنوازتخت پادشاهی پا پیش گذاشت . او شروع به گریستن کرد . نوه هایم ! نوه هایم ! او Dumuziو Ningishziddaرابه نوبت در آغوش کشید . در حالیکه اشک می ریخت آنها رادر آغوش کشید و بوسید . در سمت راستش Dumuzi و در سمت چپش Ningishzidda را نشاند . Ilabrat ، آداپای زمینی را به آنو معرفی کرد . آنواز وزیرش پرسید : آیا او حرفهای ما را میفهمد؟ Ilabrat در پاسخ گفت :بله او می تواند پاسخ بدهد و توسط فرمانروا انکی تربیت شده است . آنوبه آداپا گفت : بیا اینجا ! اسم وشغلت چیست ؟ آداپا قدمی به جلو برداشت و دوباره تعظیم کرد . نامم آداپاست و خدمتکار فرمانروا انکی هستم . وقتی آداپا شروع به صحبت کرد همه دچار شگفتی بزرگی شده بودند . آنو گفت : یکی از عجیب ترین عجایب زمین اکنون پیش ماست ! همه جمع همین رافریادزدند .

ص 134

آنو گفت : باید جشنی به پا کنیم ، تا به مهمانان ما خوش بگذرد . همه به اتاق ضیافت راهنمایی شدند آنها با خوشحالی به میزهای انباشته از غذا نزدیک شدند . نان نیبیرویی که روی میز چیده شده بود به آداپا داده شد اما او آن را نخورد . همچنین شراب اکسیر به او داده شد اما او آن را ننوشید . برای پادشاه آنو معمایی شده بود در واقع این یک توهین بود . چرا انکی این زمینی بد خو را به نیبیرو فرستاده و راههای آسمان را به او نشان داده . آنو به آداپا گفت : بیا اینجا ! چرا نمیخوری و نمی نوشی و مهمان نوازیمان را رد می کنی ؟ آداپا به آنو پاسخ داد : رئیسم ، فرمانروا انکی به من دستور داده که نه نانی بخورم و نه اکسیری بنوشم .

آنو گفت : چطور ؟ این خیلی عجیب است . برای چه انکی یک زمینی را از خوردن و نوشیدن غذاهایمان بازداشته است ؟ از Ilabrat پرسید . او نمی دانست . از Dumuzi پرسید .او هم پاسخی نداشت . از Ningishzidda پرسید .  Ningishzidda گفت : در پاسخش باید دروغ بگویم. در این هنگام او لوح پنهانی را که با خود داشت به آنو داد . آنوحیرت زده شده بود . به اتاق مخصوصش  رفت تا از لوح رمز گشایی کند .

اکنون زمان بررسی وضعیت آداپاست ، انسان متمدنی که از دیگر انسانها متمایز است .

اینکه چگونه Ka-inو Abael زندگیشان را در زمین آغاز کردند . آنو در اتاق اختصاصی اش مهر و موم لوح را شکست . و لوح را زیر اسکنر گذاشت . پیام انکی را رمز گشایی کرد . پیام انکی این بود .

آداپا بوسیله دانه من ویک زن زمینی بوجود آمده است ! تی تی هم به همین شکل از دانه من و بوسیله یک زن زمینی بوجود آمده است . با خرد و سخن گفتن عطا شده . اما مانند نیبیروییها عمرطولانی ندارد . او نباید نان زندگی طولانی را بخورد و و اکسیر زندگی طولانی را بنوشد . برای آداپا وقتی زنده برگشت ، مرگی باید باشد !  اوباید تماماً فنا پذیر باشد . او باید کشاورزی و چوپانی را یاد بگیرد تا بتواند فرزندان خود را درزمین سیر کند .

135

دامه ماجرا

بدین ترتیب راز انکی و آداپا دربرابرپدرش آنو آشکار شد . از پیام سری انکی ، آنو شگفت زده شد . او نمی دانست که باید خشمگین باشد یااینکه بخندد . وزیر Ilabrat را به اتاق خصوصی اش احضار کرد تا با او سخن بگوید . پسر من انکی با زنها روابط بی قید وبندی داشته . سپس به وزیر Ilabratپیام سری انکی را نشان داد . آنو از وزیرش پرسید : قانون در چنین مواقعی چه می گوید و پادشاه باید چه کاری را انجام بدهد . قوانین ما اجازه زن همخوابه ( صیغه ای ) را می دهد . اما در قوانین موجود بین سیارات چنین قانونی وجود ندارد .  Ilabratدر ادامه گفت : اگر خسارتی وارد شده اجازه بدهید من جلویش را بگیرم . فرمان بدهید تا آداپا فورا به زمین برگردد ولی Ningishzidda و Dumuzi ، مدت طولانی تری اینجا بمانند . آنو ، Ningishzidda رابه اتاق مخصوص خود دعوت کرد . از او پرسید که آیاشما می دانید پدرتان در پیام خود چه چیزی را مطرح کرده ؟ Ningishzidda سرش را پایین انداخت وبا صدای آهسته ای گفت : من چیزی نمی دانم ، اما میتوانم حدس بزنم که چیست . من جوهره زندگی آداپا را آزمایش کرده ام ؛ او از دانه انکی ست !

آنو گفت : در واقع این یک پیام است برای من ! آداپا باید فوراً به زمین برگردد . باشد تا این انسان متمدن تابع سرنوشتش باشد .  اما برای تو ، Ningishzidda ، همراه آداپا به زمین بازخواهی گشت . تا انسان متمدن ، پدر شما را بعنوان معلم خود قبول کند . پادشاه آنو چنین تصمیم گرفت و سرنوشت Ningishzidda و Adapa را معین کرد . دانشمندان واشراف زادگان جمع شدند . شاهزادگان و مشاوران آنو و دو برگشت خورده .

آنو جملات خود را جمع بندی کرده و تصمیمش را اعلام نمود . به زمینیهاخوش آمد می گوییم اما حضور آنها قابل تمدید نیست . توانایی هایی شگفت انگیز آداپا را همه دیده ایم ، اکنون فرمان می دهم که به زمین بازگردد . تا همراه فرزندانش دردشتها و چمن زارهای زمین کشاورزی و چوپانی کند . برای اطمینان از امنیت و کاهش نگرانی اش ، Ningishzidda همراه او به زمین باز خواهد گشت .

ص 136

او با دانه غلات نیبیروکه قابلیت رشد و تکثیر دارد به زمین فرستاده خواهد شد . Dumuzi جوان ، برای یک شار با ما خواهد بود . پس از آن با میشها و جوهره گوسفند بازخواهد گشت . این تصمیم آنو بود . همه کلام پادشاه را شنیدند و رضایتمندانه تعظیم کردند . در این زمان Ningishzidda و آداپا به محل سفینه های آسمانی برده شدند . آنو و Dumuziو Llabrat واشراف زاده ها و قهرمانان برای خداحافظی آمده بودند .خروشان ولرزان سفینه مثل شلیک توپ صدا کرد . وقتی به آسمان اوج گرفتند ، نیبیرو تبدیل به توپ کوچکی شده بود . در هنگام سفر Ningishzidda به آداپا درباره سیاره خدایان توضیح داد . درباره خورشید وزمین و ماه به او درسهایی را آموخت . با او درس داد که چگونه ماههای زمین یکدیگر را تعقیب می کنند تا سال زمینی بوجود بیاید . زمانی که آنها به زمین برگشتند ، Ningishzidda تمام اتفاقاتی که افتاده بود برای پدرش گزارش داد . انکی در حالیکه سرش را تکان می داد شروع به خندیدن کرد . با خوشحالی گفت : همانطور شد که من انتظار داشتم . انکی گفت : امااین قسمت نگهداشتن Dumuzi برای من معماست !

انلیل از بازگشت فوری Ningishzidda و آداپا خیلی گیج شده بود . از Ningishzidda و انکی پرس و جو کرد . موضوع چیست ؟ چه چیزی در نیبیرو افشاشده ؟ انکی گفت : اجازه بدهید نینماه راهم احضارکنیم تا او نیز آنچه که افشا شده را بشنود . نینماه بعد از انلیل وارد شد تا Ningishzidda هرچه را که می داند بگوید . انکی در زندگی مشترکش با زنهای زمینی هم رابطه داشته . انکی گفت : من قانونی را نشکسته ام بلکه فقط سیر شدنمان را تضمین کردم . انلیل باعصبانیت گفت : شما قانونی را نشکسته اید اما با کار عجولانه ای که انجام داده اید سرنوشت آنوناکی و زمینها را تعیین کردید . با کارهای زیادی که انجام داده اید ، کاری کرده اید که سرنوشت بلای سرنوشت شده . ( سرنوشتی در تعقیب سرنوشت دیگر است ـ‌ مترجم )‌عصبانیت سراسر وجود انلیل را در خودگرفته بود بطوریکه او دائم دور خودش می چرخید . مردوک از اریدو آمد . او بوسیله مادرش  Damkina احضار شده بود .

137

مردوک گفت : از پدر وبرادرم تقاضاهای عجیبی دارند . مادرمردوک تصمیم گرفت تا راز پدرو برادر مردوک را پیش خود نگهدارد وآن را برای مردوک فاش نکند .

آنو مجذوب انسان متمدن شد و دستور داد تا به مساله سیرشدن در زمین رسیدگی شود . به این صورت او برای مردوک تنها قسمتی از حقیقت را آشکار می کرد . آداپا وتی تی روی مردوک تاثیر گذاشته بودند و او به پسرهای آنها علاقمند شده بود . مردوک به پدرش انکی وهمچنین انلیل گفت : اجازه بدهند تا زمانی که Ningishziddaمشغول تعلیم دادن آداپا می باشد او هم به پسرهای آداپا آموزش دهد .

انلیل در پاسخ گفت : اجازه می دهم مردوک به یک پسر ونینورتا به پسر دیگر تعلیم بدهند !‌

Ningishzidda به همراه تی تی و آداپا در اریدو ماندند و او به آداپا اعداد و نوشتن را یاد داد . دو قلوها در شهر نینورتا ، Bad-Tibira متولد شده بودند . یکی را Ka-in به معنی کسی که با غذا رشد می یابد نامیدند . اورابه کنار کانالهای آب برد تا به او شنا کردن ودرو محصول را یاد بدهد . یک خیش برای شخم زدن نینورتا برای
Ka-in از چوب درختان ساخت با اهرمی که یک سرش در زمین قرار داشت .

برادردیگر ، پسرآداپا ، توسط مردوک به علفزارها برده شد . Abael ، سیراب از چمنزار ، از این به بعد نامیده شد . مردوک به او یاد داد که چگونه بتواند بسازد . اما برای چوپانی ، منتظر بودند تا Dumuzi برگردد !!!
( عجب مثل اینکه دوموزی استاد پروازی بوده تا چند واحد باقی مانده از درس تاریخ تحولات چوپانی را به Abael درس بدهد ـ مترجم )‌زمانی که یک شار کامل شد ، Dumuzi به زمین برگشت . اوبا خود میشهایی برای رشد و همچنین جوهره گوسفند را آورده بود . او حامل حیوانات چهار پا از نیبیرو به یک سیاره دیگر ،‌زمین بود . از برگشتنش به همراه میش وجوهره گوسفند با جشن وشادمانی استقبال شد . برگشتن Dumuzi بااین محموله گرانبها عملی احتیاطی در برابر انکی بود . رهبران جمع شدند تا با کمک هم تصمیم بگیرند که چگونه این گونه های جدید را پرورش بدهند . تا پیش از این میشی روی کره زمین وجود نداشت . هرگز بره ای از آسمان به زمین آورده نشده بود . هرگز بزغاله ای هم وجود نداشت که ازآن متولد شود .

ص 138

پیش از این هرگز کارگاه بافندگی پشم گوسفند تاسیس نشده بود . رهبران آنوناکی ،‌ انکی و انلیل و نینماه و Ningishzidda همه اینها را بوجود آوردند . آنها تصمیم گرفتند که برای این کارها ، تاسیسات مخصوصی را بسازند . روی یک تپه پاکیزه ،‌در محل فرودگاه ، در کوههای پوشیده از درخت سدر ،‌این تاسیسات را ساختند . در نزدیکی جایی که نینماه دانه اکسیر را کاشته بود در نزدیکی گیاهان این تاسیسات ساخته شد . آنها کار تکثیر غلات و میش ها را در زمین شروع کردند . نینورتا به Ka-in برای کاشت وبرداشت مشاوره می داد . مردوک هم به Abael درهنر میش داری و تربیت بره مشاوره می داد . وزمانی رسید که اولین محصول برداشت شد و اولین گوسفند بالغ شد . انلیل طی فرمانی اعلام کرد  که اولین جشن را پس از برداشت محصول برگزار کنند . پیش از آن آنوناکی اولین غلات خود را جمع آوری کرده و اولین بره های خود را به دنیا آورده بودند .

Ka-in را انکی و انلیل و نینورتا ، مداوم راهنمایی می کردند . Abael را هم انکی و انلیل و مردوک ، مداوم راهنمایی می کردند . انلیل به برادرهایش شادمانه درود فرستاد و برکت برایشان آرزو کرد و کارهایشان را تحسین نمود . انکی به همراه مردوک به دیدار بقیه رهبران رفتند . انکی گفت : از گوشت بخورید و از پشم استفاده کنید در برابر زمین .

اکنون زمان بررسی وضعیت نسلهای بعد از آداپاست . اینکه چگونه Abael بوسیله Ka-in کشته می شود .

پس از تمام شدن اولین جشن ،‌  Ka-in صورت اخمویی داشت . او خیلی ناراحت بود که چرا انکی او را مورد لطف و رحمت وبرکت بزرگ خود قرار نداده . (‌چون پسر او مسئول تربیت Abael بود از Ka-in غفلت کرده بود ـ‌مترجم )‌ بعد از برگشتن برادرها ، Abael به کارهای خودش می بالید و توجه ای به برادرش نداشت .  

من یکی از کسانی هستم که باعث وفور نعمت می شود و آنوناکی را سیر می کند . چه کسی باعث مقاومت قهرمانان می شود و چه کسی برای تهیه لباس آنها پشم تامین می کند . به Ka-in با جملات برادرش توهین شد . او با غرور این موضوع را مطرح کرد که : از وجود من است که دشتها پر از نعمت است . این من هستم که با خیش سنگین زمین را شخم می زنم و غلات را عمل می آورم .

ص 139

پرندگان در مزارعه ام فراوان هستند ود رنتیجه ماهی فراوانی هم در کانالهای آب در اختیار دارم . بادراختیار داشتن نان معاش و ماهی و پرندگان ، رژیم غذایی آنوناکی در اختیار من قرار دارد . برادران دوقلو رودررو قرارگرفتن وبا بحث و جدل بسوی دعوا پیش رفتند .

 موقعیکه تابستان شروع شد ، بارانی نبارید . در نتیجه علفزارها خشک و چراگاهها به تدریج کم شدند . برادر Abael گله گوسفندانش را بیرون برد و آنها را برای نوشیدن آب به سمت کانالها هدایت کرد . Ka-in ناراحت شد وبه برادرش دستور داد تا گوسفندانش را از کانالها خارج کند .

کشاورز و چوپان ، برادر به برادر ، به یکدیگر تهمت میزدند . یکدیگر رابه سیخ کشیده و مشتهایشان را گره کرده بودند تا با یکدیگر بجنگند . Ka-in به شدت خشمگین بود و سنگی را برداشت تا با آن به سرAbael ضربه بزند . پشت سر هم به او ضربه زد تا اینکه خون Abael بر زمین جاری شد . زمانیکه Ka-in خون برادرش را می بیند فریاد می زند Abael ، Abael برادرم ! اما Abael بی حرکت روی زمین افتاده بود . روح از بدنش رفته بود . Ka-in درکنار جسد برادری که خود کشته بود نشست و برای مدت طولانی گریه کرد .

تی تی نخستین کسی بود که از دلشوره ای که در او بوجود آمده بود موضوع قتل را فهمید . زمانی که خواب بود در خواب Ka-in را دید که Abael ، برادرش ، خون آلود ، در دستانش قرار داشت . پس از بیدار شدن رویای خود را با آداپا در میان گذاشت .

قلبم از اندوه پر شده . گویا حادثه وحشتناکی اتفاق افتاده . همچنین تی تی به آداپا گفت : من خیلی نگران هستم  . صبح که شد آنها از اریدو حرکت کردند تا به محل زندگی Ka-in و Abael بروند . آنها Ka-in را در حالی پیدا کردند که در کنار جسد برادرش  Abael نشسته بود .

تی تی تمام درد و رنج خود را با گریه آمیخته به فریاد نشان داد و آداپا از درد بر سر خود گل می ریخت . بر سر Ka-in فریاد زدند . تو چه کار کردی ؟ تو چه کارکردی ؟  Ka-in پاسخی نداد . خود را به زمین انداخت وگریست .  

ص 140

آداپا به شهر اریدو برگشت و درمورد آنچه که اتفاق افتاده بود با فرمانروا انکی صحبت کرد . Ka-in با انکی عصبانی روبرو شد که به او می گفت : شما نفرین شده هستید ! دیگر حقی برای زیستن در  Edin و زندگی با آنوناکی و زمینیهای متمدن را ندارید . و همچنین ما نمی توانیم بدن Abael را در اختیار پرنده های وحشی قرار دهیم . به رسم آنوناکی او در گوری دفن خواهد شد و رویش را با توده سنگ می پوشانیم .

انکی به آداپا و تی تی یاد داد که چگونه Abael را دفن کنند . این رسمی بود که آنها نمی دانستند . برای سی روز و سی شب پدرو مادر Abael برایش سوگواری کردند . اریدو خود را آماده می کرد تا درباره Ka-in قضاوت کند و انکی امیدوار بود که حکم محکومیت او تبعید باشد .

مردوک با عصبانیت گفت : Ka-in برای این کاری که انجام داده باید کشته شود . نینورتا ، مشاور Ka-in گفت : اجازه بدهید تا هفت قاضی جمع شود . مردوک فریادزد : هرکسی که اینجا جمع شده این موضوع را شنیده . نباید یکی از رهبران نییبیرو ـ آنوناکی را برای رهبری فرا خوانیم ؟  این کافی نیست که کسی که نینورتا مشاورش بوده یکی از مورد لطف قرارگیرندگان مرا کشته ؟ این مساله اینطور نیست که بگوییم نینورتا ، آنزوراشکست داده وهمینطور Ka-in علیه برادرش برخواسته ؟ پس باید سرنوشتش نیز شبیه آنزوباشد و چراغ عمرش خاموش شود . مردوک همینطور با عصبانیت با انکی و انلیل و نینورتا حرف میزد .

نینورتا از حرفهای مردوک ناراحت شد و در پاسخش گفت : خاموش باش و دیگر حرفی نزن !

انکی به آنها گفت : اجازه بدهید با پسرم مردوک ، خصوصی صحبت کنم . وقتی انکی و مردوک وارد اتاق خصوصی انکی شدند . انکی گفت : پسرم ! پسرم ! رنجت زیاد است اما هیچگاه اجازه نده عذابی را با عذابی دیگر بیامیزی . اگر اجازه بدهی رازی را که در قلبم سنگینی می کند به تو می گویم 

زمانی که در کنار رودخانه قدم میزدم دو دختر باکره زمینی را دیدم و خیالاتی شدم . ازدانه من آداپا وتی تی بوجود آمدند . به این شکل بود که نوع جدیدی از زمینیها بوجود آمدند . یک انسان متمدن در زمین متولد شد .

ص 141

پادشاه آنو شک داشت که آنها بتوانند تولید مثل کنند . باتولد Ka-in و Abael . آنو و شورای نیبیرو متقاعد شدند . به این مرحله جدید از حضور آنوناکی در این سیاره خوش آمد گفته شد و مورد تایید قرار گرفت . اکنون که Abael کشته شده است تو میخواهی تنها بازمانده ، Ka-in را هم بکشی ؟ با سیر کردن همه چیز تمام می شود و با شورش کردن تمام چیزهایی که ساخته ایم ویران خواهد شد . تعجبی نداشت که شما به  Abael علاقمند شده بودید چون این پسر در واقع برادر ناتنی شمابود . اکنون زمان ترحم کردن است تا سلسله آداپا نجات پیدا کند . انکی با غم واندوه این راز رابرای پسرش فاش کرد . مردوک ابتد از شنیدن این راز شگفت زده شد و سپس شروع به خندیدن کرد . عشق  بازیهای شما که مشهور است . حالا من متقاعد شدم . مردوک که عصبانیتش به خنده تغییرکرده بود به پدرش گفت :

در واقع بایداز مرگ  Ka-in چشم پوشی کنم واجازه بدهم تا او رابه انتهای زمین تبعید کنند .

انکی قضاوت اریدو درباره Ka-in را قرائت کرد . Ka-in بخاطر شرارتی که مرتکب شده به سرزمین سرگردانی ، واقع در شرق تبعید خواهد شد . از زندگیش چشم پوشی می کنیم . او و نسلش از دیگران متمایز خواهند گشت . Ningishzidda جوهره زندگی Ka-in را تغییر داد . دیگر روی صورتش ریش نخواهد رویید . Ningishzidda جوهره زندگی Ka-in را تغییر داد .(درمتن تکرارشده است ـ مترجم )  Ka-in به همراه Awan ، بعنوان همسر ، از Edin بسوی سرزمین سرگردانی حرکت کرد.

اکنون زمانی است که آنوناکی دچار سرگردانی شده بودند . بدون  Abael و بدون Ka-in ، آنها باید برای خود غلات ونان فراهم می کردند . چه کسی چوپانی خواهد کرد و میشهای گوناگون را نگهداری خواهد نمود و پشم برای پوشاک در اختیار ما قرار خواهد داد ؟ آنوناکی گفتند : به آداپا و تی تی اجازه بدهید تا نسلشان را افزایش دهند . بادعای خیر انکی ، آداپا و تی تی ، دوباره و دوباره تلاش کردند . یک دختر و بازهم دختر ، در هرزمان متولد می شد .

ص 142

درنود وپنجمین شار ، آداپا و تی تی سرانجام صاحب یک پسر شدند . تی تی اورا Sati ، به معنی زندگی دوباره نامید . آنها از نسل آداپا دانسته شدند . آداپا و تی تی در مجموع صاحب سی پسر و سی دختر شدند . آنها کارهای کشاورزی و چوپانی را برای آنوناکی انجام می دادند . زمینیهای متمدن بازگشتند و آنوناکی را سیر کردند . در نود و هفتمین شار ، Azura ، همسر ساتی یک پسر به دنیا آورد . نامش را Enshi در سالنامه ثبت کردند . به معنی رئیس انسان . بوسیله پدرش آداپا ، او اعداد و نوشتن را یاد گرفت . آداپا همه چیزرا راجع به آنوناکی و نیبیرو به انشی گفت . انلیل پسرهارا به  Nibru-ki برد و تمام رازهای آنوناکی را به آنها آموخت . انلیل بعنوان ارشد زمین به آنها نشان داد که چگونه نانار، با روغن مقدس بدنش راچرب می کند . انلیل به جوانترها یاد داد که چگونه از میوه آنبو،  اکسیر Ishkur بدست آورند .

از این زمان بود که انسان متمدن ، آنوناکی را خدایان نامیدند  و مناسک پرستش آنوناکی آغاز شد . انشی توسط خواهرش Noam صاحب پسری شد . اورا Kunin به معنی ، پخته شده ، نامیدند . در Bad-Tibira ، نینورتا معلمش شد . در آنجا او کار با کوره ها را یاد گرفت . اینکه چطور با آتش قیردرست کند وروش گداختن وتصفیه کردن را آموخت . در ذوب و تصفیه طلا برای نیبیرو او و فرزندش زحمت کشیدند . این موضوع در نود و هشتمین شار اتفاق افتاد .

اکنون زمان بررسی وضعیت نسلهای آداپاست بعد از تبعید Ka-in . و سفرهای آسمانی Enkime و مرگ آداپا . Mualit، خواهر ناتنی Kunin برای خود ایده هایی داشت .

ص 143

 

 

http://www.lostbook.persianblog.ir/

كتاب گمشده انكي(پایان فصل هفتم)

اجازه ندهید شورشی که یکبار در آبیزو رخ داد در Edin تکرار شود . انکی به نینورتا گفت : با این زمینیهایی که در Edin هستند ، قهرمانان دیگر تحرکی ندارند . نینورتا به انکی گفت : این موضوع برای چند Shars بیشتر طول نخواهد کشید . انلیل آرام نشد وبا گله وشکایت به پسرش گفت : اجازه بدهید تا سریعاً طلاها را جمع آوری کرده و هرچه زودتر همگی به نیبیرو بازگردیم . در Edin ، آنوناکی ، با تحسین زمینیها را مینگریستند . مجذوب هوش آنها شده بودند که چگونه دستورات را درک می کردند . آنها تمام کارهای خرد را بعهده گرفته بودند . آنها بدون اینکه لباسی پوشیده باشند کارهایشان را انجام می دادند .

 

مردها وزنهایشان دائم با یکدیگر جفت گیری می کردند و خیلی سریع تکثیر می شدند . در یک شار ، بعضی اوقات چهار شار و بعضی اوقات بیشتر نسلشان بیشتر می شد ، بطوریکه تعداد زمینیها زیاد شد و آنوناکی به اندازه کافی کارگر در اختیار داشتند . آنها با غذاهای آنوناکی سیر نمی شدند . در شهرها و درباغها ، دردره ها و تپه ها ، زمینیها برای غذا دائم درتلاش بودند . در آن روزها هنوز مساله غلات مطرح نبود . گوسفند ماده ای وجود نداشت وبره ای پرورش پیدا نمی کرد . درباره این موضوعات انلیل جملات خشمگینانه ای به انکی می گفت . این خلقت شماست که باعث  این آشفتگی ها شده و این شما هستید که باید راه نجاتی پیدا کنید .

اکنون زمان بررسی این مساله است که چگونه انسان متمدن بوجود آمد . اینکه چگونه انکی وAdapa و Titi رازی را در Edin بوجود آوردند . از تکثیر زمینیها ، انکی خوشحال بود و انلیل ناراحت ! آنوناکیها خیلی خیلی آرام شده بودند و میزان نارضایتی آنها خیلی کم شده بود . با تکثیر ، آنوناکی دیگر کار شاق انجام نمی دادند و کارگرها ی serfs ( کارگران برده که همراه زمین فروخته می شدند و آزادی نداشتند و مالک همسر و فرزند خود نیز نبودند ـ مترجم ) کارهایشان را انجام می دادند . برای هفت شار آرامش بین آنوناکیها حاکم بود و از میزان نارضایتی آنها کاسته شده بود .

 

ص 126

با این سرعت در تکثیر ، برای همه آنها امکان رشد کافی وجود نداشت . در طول بیشتر از سه شار ، پرندگان وماهی تعدادشان کم شد . آنوناکی به تنهایی رشد می کردند و زمینیها هم سیری ناپذیر بودند . انکی در قلبش ، خود رامسئول طراحی جدیدی احساس می کرد او به این فکر کرد که انسان متمدنی را بوجود آورد . آنها این توانایی را داشتند که غلات را کشت کنند و چوپان گوسفندان ماده وغیر ماده باشند . انکی به فکر طرحهای جدید خود بود و اینکه چگونه آنها را عملی کند . او طراح کارگران بدوی در آبیزو بود . زمینیها در Edin ، در شهرها و باغهایش بودند . آنها چه کارهایی را می توانستند انجام دهند که با آنها سازگار باشد ؟ چه چیزی در جوهره  زندگی آنها ترکیب نشده است ؟

فرزندان زمینیها باعث نگرانی شده بودند . این موضوعی بود هشدار دهنده که مورد توجه قرار گرفته بود . آنها بطور مداوم جفت گیری می کردند . آنها به دوران نیاکان وحشی خود بازگشته بودند ، خوار و خفیف  شده بودند . انکی نگاهی به سرزمینهای باتلاقی می اندازد . روی رودخانه ها شروع به قایقرانی می کند . تنها کسی که با او بود ، ایزمو ، وزیرش  بود که محرم رازهایش بود . دررودخانه ها او متوجه زمینیها شد که مشغول شستشو و جست وخیز بودند . دو زن در میان آنها بودند که زیبایی وحشی گونه ای داشتند . آنها سینه های محکمی داشتند . ازدیدن آنها در آب ، آلت تناسلی انکی به حالت نعوذ در آمد . میل آتشینی در او بوجود آمد .

از وزیر ایزمود پرسید آیا یک جوان مرا خواهد بوسید ؟ وزیر ایزمود گفت : من با این قایق اینقدر پارو خواهم زد تا جوانی پیدا شود که شما را ببوسد . او قایق را هدایت کرد به دستور انکی آن را به کنار خشکی برد تا انکی از آن پیاده شود . زن جوانی با او هم صحبت شد و میوه درختی را به او تعارف کرد . انکی خم شد و زن جوان در آغوش او دراز کشید و لبهایش را بوسید . لبهایش شیرین بودند وسینه های محکم و جا افتاد ه ای داشت . انکی با او رابطه جنسی برقرار کرد در حدی که منیش را در رحمش ریخت . او این منی مقدس را با رحمش پذیرفت و ازمنی  خداوندگار انکی آبستن شد !

ص 127

زن جوان دیگری با دیدن این صحنه به او نزدیک شد وبه او توت فرنگی وحشی تعارف کرد . انکی خم شد وزن جوان را در آغوش گرفت ولبهایش را بوسید . لبهای او نیز شیرین بود و سینه هایش برجسته و خوش فرم بودند . انکی با او نیز رابطه جنسی برقرار کرد در حدی که منیش را در رحمش ریخت . با زنهای جوان ماند تا دوران حاملگی آنها مشخص شود . انکی به وزیر ایزمود گفت که درکنار زنها باشد . در ماه چهارم شکم آنها بزرگ شد . قبل از دهمین ماه در ماه نهم حاملگی آنها کامل شده بود . اولین زن چمباتمه زد و چیزی زائید . یک بچه مذکر از او متولد شده بود . دومین زن هم چمباتمه زد و چیزی زائید . از او یک بچه مونث دنیا آمد . در طلوع و غروب ، طی یک روز هر دو دنیا آمده بودند . برکات یگانه در یک طلوع وغروب ، آنها اینگونه در افسانه ها مشهور شدند . در نود وسومین شار ، توسط پدرشان انکی در Edin متولد شدند . وزیر ایزمود به سرعت جریان تولد آنها را به انکی خبر داد . انکی از این جریان تولد به وجد آمده بود . آیا تا کنون کسی چنین چیزی را دیده است ؟ از مقاربت بین آنوناکی و زمینیها حاملگی رخ داده بود .

اکنون من انسان متمدن را در اختیار دارم !

این راز باید بین خودمان باقی بماند ! این دستور انکی بود به وزیر ایزمود . اجازه بدهید که نوزادان توسط مادرانشان شیر داده شوند . از این پس آنها نیز جزء خانواده من محسوب می شوند . شما باید به دیگران بگویید که من آنها را بین نی ها ، درون یک سبد پیدا کرده ام !

نوزادان توسط مادرانشان شیرخوردند و پرورش یافتند .

از آن به بعد خانواده جدید انکی توسط وزیر ایزمو در اریدو جای داده شدند . ایزمو به هرکس که می رسید در مورد نوزدان این توضیح را می داد که آنها را در بین نی ها ودر سبد پیدا کرده است .

ص 128

نینکی به بچه های سرراهی علاقمند شده بود و آنها را مثل بچه های خودش نگاه می کرد . نوزاد پسر را Adapa نامید ، به معنی سرراهی ، ونوزاد دختر را Titi نامید به معنی یکی با زندگی ، این دو بچه با بقیه بچه های زمینی فرق داشتند . آنها کندتر از بقیه زمینیها رشد می کردند اما خیلی سریعتر از آنها می توانستند درک کنند . به آنها هوش عطا شده بود . آنها می توانستند ماهرانه با کلمات ، جمله بسازند وصحبت کنند . دختر خیلی زیبا و دلپذیر بود وبا دستهایش مهارتش را نشان می داد . نینکی ،همسر انکی ، به Titi خیلی علاقمند شده بود . به او تمام هنرهایی را که داشت آموخت . انکی نیز Adapa را خودش آموزش داد . به او یاد داد که چگونه نگهداری و ثبت کند . این موفقیتها را انکی با غرور به ایزمود نشان می داد . به او گفت : من یک انسان متمدن بوجود آورده ام . از تخم خودم نوعی جدید از زمینیها را بوجود آورده ام . آنها همچون تصویر خودم به من شبیه هستند . از تخم غذا بوجود می آید و از گوسفند ماده ، گله . که نیاز به چوپان دارد . آنوناکی وزمینیها از این پس سیر خواهند شد . انکی به برادرش انلیل پیام داد و انلیل از  Nibru-ki به اریدو آمد . انکی به انلیل گفت : من از این وحشی های بیابانی نوع جدیدی از زمینیها را بوجود آورده ام . آنها  سریع یا دمی گیرند و دانشها ومهارتها به آنهادرس داده می شود . اجازه بدهید که ما دانه ها ی نیبیرویی خود رااین پایین بکاریم . اجازه بدهید تا ما از میشهای نیبیرویی ، گوسفند تحویل زمینیها بدهیم . اجازه بدهید ما این زمینیهای جدید را پرورش بدهیم برای کشاورزی و چوپانی . درواقع آنها از بسیاری جهات وابسته به آنوناکی هستند .

 این یکی از عجایب حیرت انگیز است که ما درمورد این وحشیهای بیابانی بدست آورده ایم .

ایزمو احضار شد و مثل همیشه گفت که آنها را در سبدی بین نی ها پیدا کرده است . انلیل با بدبینی نسبت به این موضوع به فکر فرورفت . او شگفت زده سرش را تکان داد .

ص 129

او از این در تعجب بود که چگونه یک بچه زمینی جدید بوجود آمده است . یک انسان متمدن درزمین بوجود آمده . چگونه به آنها کشاورزی و چوپانی و صنعت و ابزار سازی درس داده می شود .

 

انلیل به انکی گفت : اجازه بدهید که خبر این فرزندان نو ظهوررا به آنو بدهیم .
(عجب آدمی هست این انلیل ! تا چیزی میشه آنو رو خبردار می کنه ـ مترجم )

خبر فرزندان جدید به آنودر نیبیرو داده شد . آنو گفت : دانه هایی که قابل کاشت ورشد هستند و میشهایی که قابلیت گوسفند زایی دارند را نیز به زمین بفرستید. انکی وانلیل به توصیه های آنو عمل کردند . بوسیله انسان متمدن ، آنوناکی وزمینیها سیرخواهند شد . آنواین جملات را می شنید و حیرت زده می شد . او گفت : البته اینکه بعضی وجودهای زندگی باعث بوجود آمدن نوع دیگری از زندگی شوند امر بی سابقه ای نیست . اما اینکه در روی زمین از آدمو انسان متمدن با این سرعت بوجود بیاید بی سابقه است . بوجود آمدن چنین ترکیبی نیازمند شماره های بزرگتری است . این موجودات از تکثیر چنین موجوداتی ناتوان هستند . دانشمندان این موضوع را در نیبیرو بررسی کردند . در اریدو حوادث مهمی در حال رخ دادن بود . Adapa با Titi عمل جنسی انجام داد و تا آنجا پیش رفت که منیش رادر رحم او بریزد . در این میان تولدی رخ داد . Titi دو قلویی به دنیا آورد . دو برادر . خبر تولد این نوزادان در نیبیرو به آنوداده شد . (Adapa وTitiجفت گیری می کنند . صاحب دو پسر می شوند . Ka-in و Abaelکه در قسمت بعدی به ماجرای آنها پرداخته می شود . ـ مترجم )  

این دو قلوها با یکدیگر سازگاری داشتند . آنها می توانستند وسیله تکثیر باشند . دانه های قابل کاشت و رشد و میشهای گوسفند زا را به زمین تحویل دهید . به زمینیها کشاورزی و چوپانی بیاموزید تا همه از منفعت آنها سیر شوند . اینها دستورات آنوبود از نیبیرو به انکی و انلیل .

اجازه بدهید Titi دراریدو ماندگار شود تا بتواند به نوزادان خود شیر دهد . ونیز آنو دستور داد که Adapa این مذکر زمینی به نیبیرو فرستاده شود !

ص 130

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: