بایگانی ماهانه: اکتبر 2009

كتاب گمشده انكي(فصل ششم ـ قسمت سوم)

در خانه زندگی سکوت حکمفرا شده بود .

 

 

چنین جملاتی را تاکنون کسی از از زبان انکی نشنیده بود . آنها به یکدیگر خیره شده بودند و هر کدام به چیزی فکر می کردند . نینماه در گذشته های دور می گفت : جملات خردمندانه ای است برادرم ! شاید ترکیبی که ما وارد رحم کرده ایم نادرست بوده .

اکنون زمان بررسی این مساله هست که چگونه رحم زنی از آنوناکی برای این کار انتخاب می شود .

شاید بتواند کارگر بدوی را خلق کند . شاید شکمش در حال حمل هیولایی در خود باشد . نینما با صدایی لرزان اینها را گفت .  انکی گفت : اجازه بدهید نینکی ، همسرم ، این وظیفه را بر عهده بگیرد ! او را به خانه زندگی بیاوریم و درباره موضوعی که مطرح شده با او صحبت کنیم . او چرخید تا حرکت کند اما نینماه دستش را روی شانه هایش گذاشت و گفت : نه ! نه ! ترکیبات بوسیله من ساخته شده واین من هستم که باید سزای کارم را با به خطر انداختن خود ببینم . من رحم آنوناکی خواهم بود . برای یکبار هم که شده باید با خوبی یا بدی رودررو شوم . انکی به او تعظیم کرد و به آرامی در آغوشش گرفت ودر گوشش زمزمه ای کرد .

با کمک یکدیگر ظرفی از گل رس ساختند برای ترکیبات . تخمک زن زمینی را در کنار جوهره مردانگی آنوناکی در کنار یکدیگر قراردادند . ایده این بود که تخم بارور شده توسط انکی وارد رحم نینماه شود . با این ترکیب ، دوران بارداری چقدر طول خواهد کشید ؟ متحیر به یکدیگر نگاه می کردند . نه ماه در نیبیرو خواهد گذشت ونه ماه زمینی نیز طی خواهد شد . در نیبیرو سریع گذشت ودر زمین مدتش طولانی شد اما درد بالاخره به سراغش آمد و نینماه بچه مذکری را به دنیا آورد . انکی پسر بچه را در دستان خود نگهداشت . ظاهر کاملی داشت . او ضربه ای سیلی مانند به کشاله ران نوزاد زد . صدای نوزاد مناسب به نظر می رسید . نینماه نوزاد را بین دستانش گرفت و کمی بالا و پایین کرد .

 

 

ص 104

او پیروزمندانه فریاد زد : این ساخته دست من است .

اکنون زمان بررسی این مساله است که چگونه این موجود Adamu ( آدمو ) نامیده شد . اینکه چگونه شیوه
 Ti-Amat این زن بی همتا در پیش گرفته شد . صورت وسایر اعضاء بدن نوزاد توسط رهبران با دقت آزمایش شد . گوشهایش فرم خوبی داشتند اما چشمهایش خوب شکل نگرفته بودند . دستهایش مناسب بودند و رانش نیز شبیه شده بود . نمای روبرویش نیز همچون دستانش خوب شکل گرفته بود . شبیه یک وحشی پشمالونشده بود . موی سرش  نیز همچون تاریکی سیاه بود . پوستش صاف بود همچون پوست آنوناکی . خونش قرمز تیره رنگ بود . رنگش شبیه خاک رس آبیزو بود . آنها آلت تناسلی اش را مورد بررسی قرار دادند . شکل عجیبی داشت ، تمام قسمتهایش با پوست پوشیده شده بود . شبیه آلت آنوناکی نبود وپوستش از قسمت نوک آویزان شده بود . انکی گفت: اجازه بدهید این زمینی از آنوناکی متمایز باشد با همین پوست اضافی ( ختنه نشده ) . نوزاد به گریه افتاد و نینماه او رابه سینه اش نزدیک کرد . نوک سینه رابه دهانش گذاشت و او شروع به خوردن شیر سینه اش نمود . Ningishzidda با شادی گفت : کارمان کامل شد !

انکی به خواهرش خیره شد . او نینمای قبلی را نمی دید بلکه مادری را می دید که پسرش را در آغوش گرفته است . ( جالب است که نینماه قبلاً نمی توانست از انکی صاحب پسر شود ـ مترجم ) انکی گفت : اسمی برایش انتخاب کنید  این موجودی است که آفریده ای مثل آن وجود ندارد ! نینماه دستش راروی بدن نوزاد گذاشت و با انگشتانش پوست قرمز تیره رنگش را نوازش کرد . نینماه گفت : اورا آدمو Adamu می نامم چون او شبیه به خاک رس زمین آبیزو است . برای آدموی نوزاد یک ننو درست کردند و آن را در گوشه ای خانه زندگی جا دادند .

 

 

عکس کودکی آدمو را نداشتم عکس پیریش را گذاشتم

 

انکی گفت : در واقع ما به مدلی از کارگر بدوی دست پیدا کرده ایم . Ningishzidda به بزرگترهای خود یاد آوری کرد که ما به گروهی از کارگران بدوی نیاز داریم . این در واقع یک مدل منحصر به فرد است و رفتار ما با آن همچون برخوردبا یک دردانه باید باشد . او از کار شاق معاف است و تنها از وجودش بعنوان یک قالب استفاده می کنیم .

 

بالاخره این کارگر بدوی چیزی هم برای خوردن باید شکار می کرد !

ص 105

انکی گفت : نینماه از این تصمیم خوشحال خواهد شد . Ningishzidda پرسید : از این به بعد رحمهای چه کسانی باید تخمکهای بارور شده را حمل کنند . رهبران به فکر فرو رفتند ونینماه راه  حلی را پیشنهاد کرد . او از شهر Shurubak زنان شفا بخش را احضار کرد تا در مورد این کار به آنها توضیح بدهد . آنها را به ننو آدمو راهنمایی کرد تا وجودش رادرک کنند . نینما گفت : برای این کار هیچ دستوری وجود ندارد شما خودتان مطابق خواسته تان تصمیم بگیرید . از زنان آنوناکی ،هفت نفر پا پیش گذاشتند تا این کار را انجام دهند . نینماه به انکی گفت : اجازه بدهید تا ابد اسم این افراد جاویدان بماند . کارشان قهرمانانه است . بوسیله آنها کارگران بدوی پدید خواهند آمد . هفت نفری که پا پیش گذاشته بودند اسمشان را اعلام کردند که نامشان توسط Ningishzidda ثبت شد .

Ninimma, Shuzianna, Ninmada, Ninbara, Ninmug, Musardu, and Ningunna اینها اسامی هفت نفری بودند که آرزوی مادر زاینده شدن را داشتند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در رحمشان زمینیها را حامله شدند و تحمل کردند برای ایجاد کارگربدوی . در هفت ظرف گل رس آبیزویی تخمک نینماه و مونث دوپا قرار داده شد . اکسیر وجود آدمو استخراج شد و ذره ذره در ظرفها ریخته شد . نینماه در آلت آدمو برشی را ایجاد کرد و قطره ای از خونش را برداشت . این نشانه ای از زندگی است که نشان می دهد روح و جسم تا ابد با یکدیگر ترکیب شده اند . او آلت آدمورا فشار داد تا قطره ای از خونش در ظرف حاوی ترکیب ریخته شده وبه بقیه ترکیبات اضافه شود . در ظرفهای محتوی ترکیبات ، عنصر زمینی با نوع آنوناکی اش ترکیب می شود . نینماه شروع به تلفظ جملات جادویی نمود . همبستگی بین جوهرها بوجود آمد ، یکی آسمانی و دیگری زمینی ، هر دو با یکدیگر . آنچه که زمینی است و آنچه که از نیبیرو است توسط خون پادشاهی با یکدیگر ترکیب شدند .

نینماه جملات را تلفظ و Ningishzidda آنها را ثبت می کرد .

ص 106

 

 

در رحمهای قهرمانان زاینده تخمک های بارور شده وارد شدند . ودوباره برنامه انتظار کشیدن شروع شد . در زمان تعیین شده تولد رخ داد . و دراین زمان معین شده هفت موجود مذکر متولد شدند . همگی ویژگیهای مناسب داشتند و صدایشان خوب بود و بوسیله قهرمانان شیر داده شدند . Ningishzidda گفت : هفت کارگر بدوی بوجود آمدند . باید این کاررا تکرار کنیم تا هفت کارگربدوی بیشتر داشته باشیم که کار شاق را بعهده بگیرند . انکی به او گفت : هفتای دیگر لازم نیست همین هفت نفر کافی خواهند بود .

ما به قهرمانان زن شفا بخش بیشتری احتیاج داریم . که کارشان فقط این باشد . نینماه گفت : در واقع این کاری است بسیار طاقت فرسا که تصور تحمل آن هم دشوار است . و شیوه ای است که فقط زنها می توانند انجام دهند . انکی گفت : برای اینکه درست نقطه مقابل مردان قرار دارید . اجازه بدهید که یکدیگر را بشناسند همچون جسمی که دو تکه شده باشد . بایداجازه دهیم خودشان تولید مثل کنند و خودشان بچه های خودشان را بدنیا بیاورند . کارگران بدوی خودشان زاد و ولد کنند تا زنان آنوناکی آسوده خاطر باشند .

انکی به  Ningishzidda گفت : فرمولهای ME را تغییر بدهید و فرمولهای مونث ساز رابه فرمولهای مذکر ساز تبدیل نمایید . Ningishzidda به پدرش انکی در پاسخ گفت : برای اینکه بتوانیم زوجی برای آدمو به روش قبلی بسازیم باز هم به رحم یک زن آنوناکی برای حاملگی احتیاج خواهیم داشت .

انکی به نینماه خیره نگاه کرد ، قبل از اینکه نینماه حرفی بزند ، پسرش دستش را بلند کرده بود . او با قدرت گفت : اجازه بدهید تا نینکی ، همسرم را احضار کنم . اگر او تمایل داشته باشد و اجازه بدهد از او بعنوان قالبی که بتواند زن زمینی را حمل کند استفاده می کنیم . آنها اورا به آبیزو ، خانه زندگی احضار کردند و آدمو رابه او نشان داده و موضوع را به او توضیح دادند . آنها مجبوربودند که به او همه  چیز را توضیح بدهند و بصورت کامل عوامل موفقیت و خطرات ناشی از این کاررا شرح بدهند .

ص 107

راز Rapture (جنگ جن ها در صحراي نوادا)واقعي

http://www.thesupernaturalworld.co.uk/gallery/index.php?cat=2

اين هم يكي ديگه . سايتي كه تو چند ساله اخير جزو خبر سازترين مراجع علوم فرازميني و يوفو ها بوده . اتفاقي كه در سال 2005 رخ داد و اين سايت توانست توسط يكي از كاربرهاش فيلمي را ثبت كنه كه در صحراي نوادا جمعيت بسيار عظيمي از اشباح در حال زد و خورد بودند . تصاويري كه بعدها هيچ گونه تقلبي در آن ديده نشد و بعد از 10 روز از افشاي اين تصاوير مالكوم ري مفقود شد . خانواده او كاملا از وجود او اظهار بي اطلاعي كردند .هيچ پرونده اي از او در هيچ كجا يافت نشد . سايت ناگهان به مدت 3 روز متوقف شد و تصاوير از ديتا بيس سايت حذف شدند . ماري آن سورت و لوك مديسن كه همراه مالكوم بودند . ناپديد شده بودند و بعداز 2 ماه ماري با ظاهري جديد و كاملا منگ پيدا شد . تمام اطلاعات و نام ها از اينترنت حذف شدند و انگ دروغ به اين وقايع خورده شد . عده اي سي آي اي را مسئول واقعه دانستند ولي كليساي محلي نيو سمپت تاون اعلام كرد كه هر كه راز را جار بزند نابود مي شود .ولي آن راز چه بود ؟ رازي كه به نوعي بر ميگشت به عيسي مسيح .
تا بحال كتاب ها و داستانهاي عجيب و پيچيده زيادي منتشر شده است كه بعضي از آنها در برهه اي از زمان دنيا راتكان داده اند و باعث فرقه هاي جديد در جوامع مختلف شده اند .يكي از اين ثار كتاب Left Behind است كه در سال 95 منتشر شد و نويسندگان آن تيم لاهاي و جري بي جيكينز بودند . اين كتاب در زمان خود جنجال بسيار زيادي حتي بيشتر از راز داوينچي در آورد و تمام فرق مسيحي را در مقابل خود قرار داد.
اين كتاب بر پايه عقيده Rapture نوشته شده و تا حدودي از كتاب Book of revelation الهام گرفته است . Rapture از كلمه لاتين Rapere به معناي به تصرف در آوردن و خلسه و وجد روحاني مي آيد . رپچر يك عقيده در مبحث آخرت و مختص مسيحيت است كه طبق آن در آخر زمان حضرت مسيح ظهور كرده و تمام مومنان واقعي را همراه خود به بهشت مي برد . در واقع آنها عقيده دارند كه مسيح ابتدا ظهور كرده و با بردن مومنان واقعي انها را نجات مي دهد و تمام اينها قبل از دومين ظهور رخ مي دهد .
با رفتن مومنان واقعي ، انسانهاي كم ايمان و كافران بر روي زمين تا ظهور دوباره مسيح و تشكيل حكومت خود بر روي زمين باقي خواهند ماند .البته مسيحيان در گذشته با بازگشت مردگان Resurrection of the dead عقيده اي كه طبق آن در آخر زمان تمام مردگان از قبرهاي خود بر ميخيزند – اعتقاد داشتند كه طبق گفته Gospel – چهار كتاب عهد جديد مسيحيان- يكي از اموزشهاي مسيح به پيروانش بوده و حتي در اعتقاد نامه نيسن هم به آنها اشاره شده است . در آن زمان توجه چنداني به عقيده رپچر نميشد ، تا اينكه مساله اصلاحات پروتستان پيش آمد و اين مساله به طور فراگير مطرح شده و مورد استقبال فرقه هايي كه بعد از اصلاحات پروتستان پديد آمدند قرار گرفت .
حال عده اي مورد بالا را كه عنوان كردم به عقايد رپچر نسبت مي دهند و جالب است كه بر اساس كتاب Left Behind بازي كامپيوتري به همين نام ساخته شده كه در آن نيروهاي كفر به اماكن مقدس حمله ميكنند در حالي كه همه نگران نابودي آخرين نشانه هاي ايمان بودند . هزاران هواپيما بر فراز آسمان بيت المقدس و اطراف آن بدون دليل خاصي سقوط ميكنند و نمي توانند به بيت المقدس صدمه اي وارد كنند . اين اتفاقات گواهي بر اين است كه طبق پيشگويي انجيل و قران خداوند از سرزمين و وطن باستاني و مقدس اديان دفاع ميكند . و شما در اين بازي بايد با دجال – كسي كه همه اديان در آخر الزمان به او اعتقاد دارند و در مسيحيت به عنوان مسيح قلابي شناخته ميشود – مبارزه ميكنيد .
اينها مباحثي بود كه بد نيست آنها را در كتاب left behind بخوانيد . اين هم سايتش :http://www.leftbehind.com/

http://www.arvah.net

ضحاک ماربدوش و نمادگرایی در اساطیر ایران زمین

ضحّاک ماردوش

ضحّاک (اژی‌دهاک) پسر مرداس، پس از پیمان با ابلیس پدرش را می‌کشد و بر تخت سلطنت می‌نشیند.

به هنگام پادشاهی ضحّاک، ابلیس در شمایل آشپز برای وی غذاهای لذیذ گوشتی گوناگونی می‌پزد و چون شاه آرزویی از او می‌خواهد برآورده کند، ابلیس بوسیدن کتف‌های شاه را آرزو می‌کند، که در آن هنگام دو مار سیاه از کتف‌ها می‌رویند.

((نکته:در مطالب بخش ماوراالطبیعه از انرژی مادر زمین یا کندالینی و همچنین نماد کادوسیوس یا همان جامی که دو مار از آن بالا می روند (نماد مشهور پزشکی) صحبت به میان آمده است.

سه کانال بسیار مهم انرژی در بدن انسان وجود دارد که کانال اصلی یا سوشومنا در ستون فقرات از انتهای استخوان دنبالچه یا Sacred Bone به صراط مستقیم! بالا آمده تا تاج سر و دو کانال دیگر به نامهای آیدا و پینگالا همانند مار به دور آن پیچیده اند.

 
 برای بیداری! کندالینی باید به صراط مستقیم هدایت شود و نه راست و نه چپ. هر کدام را به غیر از سوشومنا برگزیند دچار افراط و تفریطی در مهربانی یا عدالت می شود.در نمایی این دو مار ضحاک را می توان عدم هدایت صحیحی از این انرژی دانست.

هدف نهایی این دو مار رسیدن به تاج سر و غده صنوبری است در مرکز مغز. هیچ چیز آن دو را اغنا نمی کند مگر مامن امنی در مغز. این نوع تغذیه می تواند نمادی از گمراهی ضحاک و فریب خوردن وی برای تشخیص ثواب و ناثواب باشد.))

 
«»و باز ابلیس در لباس پزشک برای آرام کردن مارها روزانه مغز دو انسان را به عنوان غذای ماران تجویز می‌کند.

از سوی دیگر در ایران علیه جمشید شورش می‌شود و نامجویان ضحّاک را از کشور تازیان به ایران می‌آورند و پادشاهش می‌کنند.

دو مرد، آشپزی ضحّاک را به عهده می‌گیرند تا هر روز یکی از دو قربانی را نجات بخشند، به این شکل که مغز یک جوان را با مغز گوسفند می‌آمیزند و به ماران می‌خورانند و جوان دیگر را به کوه می‌فرستند.

اگر با آغاز هر پادشاهی در شاهنامه ما اغلب از آبادانی و دادگری شاهان می‌شنویم، پادشاهی ضحّاک دگرگونه است.

کردار خردمندان پنهان می‌شود و کام دیوانگان رواج می‌یابد. هنر و راستی خوار می‌شود و جادویی ارجمند. دست دیوان دراز است و از نیکی تنها به راز می‌توان سخن گفت.»»

 
 
  

ضجاک و فریدون


نکته بخشهای با رنگ آبی حاوی توضیحات کلیدی هستند


چهل سال مانده به اتمام هزاره‌اش، ضحّاک خواب فریدون را می‌بیند و پایان نگون‌بختی‌اش را. بنابراین تلاش می‌کند که او را بیابد و بکشد. اما فرانک، مادر فریدون که همسرش را ضحّاک کشته، فریدون را ابتدا به گاوی شیرده می‌سپارد و سپس به مردی کوهی تا او را پنهانی بپرورد.

این دو عدد همواره در اساطیر دیده می شود. چهل و هزار. نمادی است از به پایان رسیدن و رسیدن بنیادی جدید. انسان به واسطه کتب و متون مقدس که از هزاره ها به عنوان اعصار رهایی یاد کرده اند در انتظار فرج است و این چهل نمادی بر اصرار تغییر در این هزاره سیاه ضحاک است.

فریدون برای فرج می آید تا بر دجال زمان خود پیروز شود و مردمش را نجات دهد. شباهت این بخش از داستان با داستان حضرت موسی و جدایی موقت فرزند و مادر در خور توجه است. این گاو شیرده نه که گاوی است که می گویند بل شخصی است مورد اطمینان و دایه ای است نیکو برای پروراندن فریدون ضحاک کش تا بپروراند جوانی تنومند و غیور برای مبارزه با دیوان و مرد کوهی رهرو ایست که بال معنوی فریدون را پرورش می دهد همانطور که گاو شیرده بال مادی فریدون را پروراند.  

گاو پرمایه را ضحّاک می‌یابد و می‌کشد. (این بخش داستان بسیار اسطوره‌ای است و اسطوره‌های آفرینش ایرانیان باستان را بازآفرینی می‌کند که اهریمن ششمین آفریده‌ی اورمزد، یعنی گاو و سپس کیومرث را می‌کشد.)

فریدون جان سالم به در می‌برد و شانزده ساله است که از کوه پایین می‌آید تا کین پدرش را از ضحّاک بگیرد.

این سن یعنی 16 سالگی نمادی بر بیداری و آمادگی فریدون است در نوجوانی. بیداری در زمانی که هنوز گناهی مرتکب نشده و آماده دادخواهی است.

کاوه‌ی آهنگر
  
کاوه آهنگر

روزی کاوه نزد ضحّاک می‌رود و دادخواهی می‌کند که شاهی برای توست و «رنج و سختی» برای ما و از او پسرش‌ را پس می‌گیرد که قرار بود خوراک ماران شود.

کاوه سپس به بازار می‌رود و مردم را سوی خود می‌خواند؛ چرم آهنگری‌اش را بر نیزه می‌کند و پرچم کاویانی را برپا می‌دارد؛ علیه ضحّاک برمی‌خیزد و مردم را به هواداری از فریدون فرا می‌خواند.

این‌گونه همه به گِرد فریدون جمع می‌شوند و بر ضحّاک می‌شورند.

کاوه مردی است که از خود می گذرد تا عدل را بیاورد و می داند که شخصی لایق باید این امر خطیر را هدایت و به سر منزل مقصود برساند و آن، فریدون است.

شهرناز و ارنواز

شهرناز و ارنواز خواهران (به روایتی دختران) جمشیدند که از آنان در اوستا نیز نام رفته است. آنان زنانی اسطوره‌ای هستند که به بی‌مَرگان می‌مانند. بانوان جمشیدند، سپس ضحاّک (که هزار سال عمر می‌کند) و پس از آن به همسری فریدون درمی‌آیند و از مرگ آنان سخنی نمی‌رود.

آنان را «لرزان چو بید» نزد ضحّاک می‌برند و چاره‌ای برایشان نمی‌ماند که برای زنده ماندن به همسری ضحّاک درآیند. ضحّاک به آنان جادویی و بدخویی می‌آموزاند:

 

ندانست خود جز بد آموختن / جزاز کشتن و غارت و سوختن

فریدون پس از فتح پایتخت، سر آنان را می‌شوید تا روان‌شان را از تیرگی‌ها و آلودگی‌ها بپالاید.

شستن سر نمادی بر پاکیزگی چاکرای تاج برای ارتباط با خداوند است.

آنگاه زنان به او باز می‌گویند که ضحّاک برای نگون ساختن فال اخترشناسان دست به کشتار گسترده‌ی مردم و حیوان زده، تا تنش را در خون آنان بشوید.

پس فریدون ضحّاک را می‌یابد؛ در کوه دماوند به بند می‌کشد و جهانی از او آرامش می‌گیرد.

 

کاوه آهنگر و قیام فریدون

 



و این بخش داستان همانند قسمتی از داستان اساطیر یونان است که زئوس خدای خدایان بوسيله ولکان (خدای آتشفشان وآهنگری) پرومتئوس را در کوه قفقاز  ميخکوب کرد و آنجا کرکسي جگر او را ميخورد تا آنکه هرکول او را نجات داد.

پرومتئوس :در اساطیر یونان خدا یا فرشته آتش ، پسر ژاپت و برادر اطلس است یونانیها او را آشناکننده ٔ بشر به تمدن میشمردند و عقل و خردمندی انسان را عطیه ٔ او می پنداشتند او پس از آنکه انسان را از گل زمین ساخت برای جان دادن وی آتش آسمان را بدزدید – فرهنگ دهخدا

 

خیزش مردم و صلح‌خویی فریدون

پادشاهی ضحّاک در سراسر شاهنامه از بسیاری جهات یگانه است. سلطنت ضحّاک با خیزش و شورش مردم برچیده می‌شود؛ همچنین فریدون برخلاف دیگر پادشاهان که کین را با ریختن خون می‌پردازند، ضحّاک را به پند سروش به بند می‌کشد و قاتل پدرش را نمی‌کُشد.

هرچند که در متون پهلوی دلایلی برای نریختن خون ضحّاک آورده‌اند که جهان از خون او پر از حیوانات موذی می‌شود، اما از نگاه امروزه نیز می‌توان دلیل آن را پایان بخشیدن به دور کشتارهای هزاره دید.

فریدونی که به آبادانی و عدالت کمر می‌بندد و فردوسی چه زیبا تجسم می‌بخشد که هر یک از ما می‌توانیم فریدونی باشیم:

 

فریدون فرّخ فرشته نبود / ز مُشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد  دِهش یافت آن نیکویی / تو داد و دِهش کن فِریدون تویی
 
(شاهنامه جلد1، بکوشش خالق
ی، ص85)

كتاب گمشده انكي(فصل ششم ـ قسمت دوم)

نها به خانه زندگی برگشتند ، اورابه مکانی که درخشش خیره کننده ای داشت راهنمایی کرد . در این مکان پاکیزه Ningishzidda اسرار اکسیر ـ زندگی را به نینماه توضیح داد . به او نشان داد که چگونه جوهره وجود ازترکیب دو گونه پدید می آید . نینماه گفت : موجودات داخل قفس در میان درختان هم عجیب هستند و هم هیولا به نظر میرسند . انکی گفت : در واقع اینچنین است . اگر شما بخواهید آنها نیز به کمال میرسند ! اکسیرها چگونه باید ترکیب شوند و چقدر از آنها لازم می شود که با یکدیگر ترکیب شوند . کدام رحم باید برای اولین بار این حاملگی را انجام دهد . مساله رحم و اینکه زمان تولد کی باشد باید مشخص شود . شما برای روند بهبودی احتیاج دارید که این فرایند رادرک کنید  . شما باید درک کنید که برای هر تولدی باید مادری وجود داشته باشد ! نینماه اینها را که می گفت لبخند میزد او بخاطر می آورد که بعنوان مادر دو دختر برای انکی بدنیا آورده است . او به همراه Ningishzidda مشغول بررسی فرومولهایی شد که از ME بدست می آمد .

او پرسید که این و آن چه مکانیزمی دارند . او تصمیم گرفت این موجودات داخل قفس جنگلی را آزمایش کند برای همین نگاهی به این موجودات دو پا انداخت . توسط یک مرد اکسیر در وجود زن پخش می شد . دو رشته ای که همچون مار به هم پیچیده شده و ترکیب می شوند و ازاین ترکیب فرزندی به دنیا می آید . نینماه گفت : اجازه بدهید که یک آنوناکی مذکر یکی از این موجودات دو پای مونث را حامله کند واز این ترکیب فرزندی متولدشود ! انکی گفت : مااین کار را بارها انجام داده ایم وهر دفعه شکست خورده ایم ! نه حامله گی اتفاق افتاد و نه تولدی در کار بود .

اکنون زمان بررسی این مساله است که چگونه کارگر بدوی خلق شد و اینکه چگونه انکی ونینماه با همکاری Ningishzidda این موجود را خلق کردند . نینماه گفت : بایدراههای دیگری هم برای ترکیب کردن اکسیر وجود داشته باشد . ما باید سعی خودمان را بکنیم . ما باید راه دیگری پیدا کنیم که این دو رشته از اکسیر با همدیگر بخوبی ترکیب شوند . کاری کنیم که به بخش زمینی آن آسیبی وارد نشود .

ص 100

می تواند در پایان کار بخشی از اکسیر وجودمان را دریافت کند . از فرمولهای ME که مربوط به اکسیر نیبیرویی می شد بصورت ذره ذره باید استفاده شود . در ظرفی بلوری نینماه ترکیبی را آماده کرد . تخمک دوپای مونث را به آرامی در آن قرار داد . من دیده ام که آنوناکی با این تخمک آبستن می شوند . تخمک بر می گشت بسوی رحم موجود دو پای مونث و واردش می شد . او اندیشید که بزودی تولدی صورت خواهد گرفت . زمانی برای تولد تعیین شد و این در حالی بود که رهبران انتظار می کشیدند . با دلنگرانی نتایج را دنبال می کردند . زمانی که برای این کار اختصاص داده بودند تمام شد اما تولدی صورت نگرفت . نینماه آنقدر ناامیدشده بود که تصمیم به قطع کار گرفت و می خواست که عامل حاملگی رابا انبر بیرون بیاورد .

 

 

ناگهان انکی فریاد زد نگاه کن یک موجودزنده ! ما موفق شدیم . Ningishzidda از خوشحالی گریه می کرد . نینماه نوزاد را در دستان خود گرفته بود اما او چندان شاد نبود . نوزاد پشمالو از آب در آمده بود . آلت تناسلی اش شبیه موجودات زمینی بود . اما از نظر باسن  شبیه آنوناکی شده بود . آنها تصمیم گرفتند که موجود دو پای مونث پرستار نوزاد باشد و اورا با شیر خودش شیر بدهد . نوزاد سریع رشد می کرد در نیبیرو یکروزه شده بود و در آبیزو یک ماهه . بچه زمینی رشد کرد و قد کشید . اما در اوتصویری از یک آنوناکی دیده نمی شد . دستهایش به درد این نمی خورد که بتواند با ابزار کار کند و حرف زدنش هم چیزی بیشتراز خرخر و غرغر نبود !

نینماه گفت : باید  کوشش بیشتری داشته باشیم . ترکیب باید تنظیم شود . باید با ME دوباره بسنجم و باآن بیشتر سعی کنم ! با انکی و دستیاری Ningishzidda . آنها دوباره روش خود را تکرار کردند . نینماه با دقت اکسیرها را در ME مورد بررسی قرار داد . ذره ای از این بر می داشت وبا ذره ای از آن ترکیب می کرد . سپس در ظرف کریستالی او در تخمک زن ، بذر مذکر زمینی را پاشید وبارورش نمود .

ص 101

تئوریهای زیادی مطرح شد و در زمان مناسب تولدی صورت گرفت . این یکی بیشتر به آنوناکی شباهت داشت . اجازه داده شد مادری نوزاد را شیر دهد تا مانند یک بچه رشد کند . او جذاب به نظر می رسید . دستهایش طوری بودند که می توانست ابزار را نگه دارد . حسهایش را آزمایش کردند ، کمبودهایی مشاهده شد . بچه زمینی
نمی توانست بشنود و بیناییش هم ضعیف بود . دوباره ودوباره نینماه ترکیبات را تغییر داد . او ذرات وقطعات را از فرمولهای ME جابجا می کرد . یکی از پاهایش فلج بود و دیگری آب منیش چکه می کرد !!! یکی دستهایش
می لرزیدند ودیگری جگرش خوب کار نمی کرد . همچنین یکی دستش آنقدر کوتاه بود که به دهانش نمی رسید و دیگری ریه هایش با نفس کشیدن سازگار نبود . انکی مایوس شده بود از اینکه کارشان نتیجه ای داشته باشد . ننیماه گفت : ما نتوانستیم کارگر بدوی بسازیم . من دارم کشف می کنم بوسیله آزمایشها که چه چیزی خوب است و چه چیزی بد .

 

نینماه در پاسخ انکی می گوید : قلبم به من می گوید ما موفق می شویم . این بار از ترکیبات بیشتری استفاده می کند اما باز هم نوزاد ناقص زاده می شود . انکی گفت : شاید ترکیبی که ما استفاده میکنیم چیزی کم داشته باشد . عامل بازدارنده در این میان وجود دارد که ترکیب اکسیر و تخمک مونث کامل نمی شود . شاید گمشده ما چیزی است که درزمین وجود دارد . بجای استفاده از بلورهای نیبیرویی آنها از خاک رس استفاده کردند . این پیشنهاد انکی مغز متفکر بزرگ بود به نینماه . برای ترکیب کردن چیزی که زمینی باشد به طلا و مس هم احتیاج داریم .

بدینگونه انکی ، خردمند ، تشویق کرد که از گل آبیزو استفاده کنند . نینماه در خانه زندگی یک ظرف ساخت از گل رس آبیزو . او ظرفی را ساخت حمامی شکل برای تصفیه و دراین مدت ترکیباتش را نیز تنظیم می کرد . به آرامی تخمک مونث دوپای زمینی را درون ظرف گلی که ساخته بود گذاشت .

ص 102

جوهره ای از حیات را از خون آنوناکی برداشته و درون ظرف گلی قرار داد . با استفاده از فرمولهای ME ترکیب جوهره آماده شد . بدرستی ذره ذره آنها را به ظرف گلی اضافه کرد . تخمک رابارور نموده وارد رحم زن زمینی نمود . نینماه با شادی فریاد زد . حامله شد ! منتظر شدند تا زمان تولد فرا رسد . بعد از مهلت مقرر زن زمینی شروع به درد کشیدن کرد . یک بچه ، یک نوزاد در راه بود . نینماه با دستهایش نوزادرا بیرون آورد . مذکر بود ! بچه را دردستهایش نگه داشت و ظاهرش را آزمایش کرد . این یکی ظاهر کاملی داشت . نوزادرا با دستهایش تکان داد در حالیکه انکی و Ningishzidda هم حاضر بودند . خنده های شادی سه رهبر را فرا گرفته بود . انکی و Ningishziddaمیرقصیدند و نینماه به آغوش انکی پرید و بوسیدش . انکی به چشمهای درخشان او نگاه کرد و گفت : با دستهای شما ساخته شده است . اجازه دادند مادر زاینده نوزاد را شیر بدهد . سریعتر از بچه ای که در نیبیرو رشد می کند او رشد کرد . ماه به ماه نوزاد پیشرفت می کرد و از نوزادی تبدیل به بچه شد ! ( بالاخره داشت بزرگ می شد ـ مترجم ) دستهایش برای کار مناسب بودند اما نمی توانست حرف بزند و همچنین نمی توانست حرف کسی را درک کند . و حرف زدنش هم چیزی بیش از خرخر و خرناس و غرغر نبود !!! انکی از این موضوع به فکر فرو رفت . آنچه را که انجام شده بود تا ترکیب ساخته شود گام به گام بررسی کرد . به نینماه گفت ما همه  چیز را تغییر دادیم و تمام سعی خود را کردیم جز یک چیز که هرگز تغییر داده نشده . ما این ترکیبات را همیشه وارد رحم زن زمینی کرده ایم تا بارور شود . و همیشه هم به بن بست رسیده ایم . نینماه به انکی خیره شده بود وبا حیرت نگاهش می کرد .

چه حقیقتی را میخواهی بیان کنی ؟ او به یک پاسخ نیاز داشت . انکی در پاسخ گفت : من ازرحمی صحبت میکنم که کار تولد را انجام می دهد  و تخمک بارور شده را تغذیه می کند تا زمان تولدش فرا رسد . اگر می خواهیم تصویری داشته باشیم که بعد به ما شبیه ترباشد باید از رحم یک آنوناکی استفاده کنیم !

ص 103

باورهای مردم خراسان در مورد دیو، جن ، مرده آزما و …

خلاصه: شرحي براعتقاد مردم جنوب خراسان و قاينات به موجودات مرموزي بنامهاي : آل، ديو، يول (غول)، جن ‌و پري، مرده آزما (مردآزما)، علي خونگي (بختك) و شرح داستانهاي كوتاهي كه اهالي اين نقاط در برخورد با اين موجودات داشته‌اند.

 
 

 

 
 

پديده‌هاي وهمي ديرسال در جنوب خراسان

محسن ميهن‌دوست

مركز مردم‌شناسي ايران

« هوا خاكستري و سرد بود. من و «مرزا»  و او، غروب را مي‌ديديم، اما خورشيد ديده نمي‌شد. سرمازده بوديم و سوز، پلك‌هايمان را در دل غروب به آشيانه‌اي بس بلند، بدوخت. شگفت در اين برهوت كه حتي دهكده‌اي يافت نمي‌شود، اين هفت آشيانه خاكستري چيست؟ پيش رفتيم و پيش رفتيم، تا به جايي كه پله‌كاني از سنگ يا پارچه، در چشم‌هايمان جا گرفت. من و «مرزا» و «او» پا به درون آشيانه گذاشتيم. سكوت بود و سكوت، و پنجره‌هاي خاكستري. هرچه آوا درداديم،كس به پاسخ برنيامد. حسي گنگ به من مي‌فهماند كه «از ما بهتران» مالك اين آشيانه‌ي خاكستري‌يند. دوگام آن سوي‌تر از راهروي پوشيده خاكستري اجاقي خُرد نگاهمان را گرفت. من و «مرزا» بهم نگاه كرديم و «او» كنار اجاق، بر تخته سنگ خاكستري نشست و گفت: «در اجاق، تا پگاه مي‌توان خود را گرم داشت». و افزود: «من همين‌جا مي‌مانم». خواستم كه نماند. نپذيرفت. نمي‌توانستم همه چيز را به او بگويم، باورش نمي‌شد. من و مرزا براه افتاديم و او با نگاهي پر از غرور، بر تخته سنگ كنار اجاق پر از خاكستر دراز كشيد. دو روز از غروب خاكستري گذشت و «او» به «خوسف»  نيامد. دل‌نگران و هراسنده گروهي را براه داشتم كه شايد پيدايش كنند، گرچه مي‌دانستم «از ما بهتران» استخوانش را كُنده اجاق داشته‌اند. نشان به اين نشان كه از او نشاني نيافتيم. از هفت آشيانه‌ي خاكستري هم خشتي بجاي نبود».

اين قصه را هفتادساله مردي از اهالي‌ي «بند عمرشاه»  به گونه‌اي كه زبانش به گفت آن لكنت مي‌گرفت، حكايت كرد.

مردم جنوب خراسان، به ويژه بوميان قاينات در پرداخت «نيروهاي ناآشكار» به هفت موجود مرموز پرتوان معتقدند: آل al، ديو، يول yul (غول)، جن و پري، مرده آزما (مرد آزما)، و علي خُونگي alixangi (بختك).

* * *

 
 

آل: در بيان «ريخت» و دوگانه بودن آن، به دو تصوير اكتفا كنند. برخي از بوميان آل را بزني بلند قامت و سپيدتن، با گيسوان طلايي مي‌پندارند، كه شب هنگام در كاريز تن به آب مي‌دهد و اگر جواني خوش‌روي از محوطه‌ي كاريز گذر داشته باشد، او را بخود مي‌خواند و لاجرم عابر از همه‌جا بي‌خبر به قصد وصل پاي سوي كاريز ميكشد. در كاريز، آل تا سينه در آب است. و پس از كام، وصل گيرنده را در آب كاريز خفه مي‌كند. بوميان، قصه‌هاشان درباره‌ي اين آل، چنانكه آمد، بيان مي‌شود. و گاه شب مهتابگون سكوت‌خيز را هم بر آن مي‌افزايند.

ديگر طرح اين آل، از طرح نخست تماشايي‌تر و غرورانگيزتر است: زني با قامت شگفت، كه بيني‌اش از گل سرخ است سراغ زائو مي‌رود. زائو كه تنها باشد، آل به سوي او پا مي‌كشد و قصد دزديدن جگر زائو را دارد. و از اين‌رو بوميان زائو را حداقل تا سه روز تنها نمي‌گذارند. معتقدند: اگر آل به خاكستر نزديك شود، زائو به هلاكت خواهد رسيد.

پيري از اهالي‌ي گزنان  قاين سوگند مي‌خورد كه خود در چند سال پيش وهم‌آور جگر دزد را به شيب تپه‌اي، با چشم ديده است. مي‌گفت: «عذرا دو روز بود كه فارغ شده بود و من دقيقه‌اي از كنارش بدور نشده بودم. روز سوم بگاه غروب بي‌آنكه در كنار عذرا كسي باشد، اتاق را ترك گفتم كه آب از جويبار پاي تپه بياورم، در آنجا زني به قامت يك درخت بلند، در حاليكه چادري سپيد بسر داشت، رو به آن سوي تپه نهاد و از من گريخت. كوزه را بر زمين انداختم و خود را به عذرا رساندم».

 
 
 

ديگر زني حكايت مي‌كرد: «از پله‌كان كه پائين رفتم و به زيرزمين نمناك پا گذاشتم. در راه دلم شور ميزد مي‌ترسيدم كه آل سراغ بتول برود و او را هلاك كند، هيچكس هم در خانه نبود، كه پيش بتول بماند. بايد نفت در چراغ مي‌ريختم. همينكه پا بدرون محوطه نمناك نهادم، زني چادر سپيد در حاليكه روي خود را سخت پوشانده بود، به من خيره شد چشم‌هايش برق مي‌زد و بيني بزرگش، دلم را بهم ريخت. جيغ كشيدم و از حال رفتم».

آل، به گفت بوميان، هميشه چشم در راه زايشي است و گه‌گاه خيال آمدنش، زائو را به دق نزديك مي‌كند.

 
 

* * *

ديو: معتقدند اگر سايه‌ي خود را بروي آدمي بيفكند، مرگ آنكه سايه‌ي ديو بر او بيفتاده است پس از دو شبانه‌روز حتمي است. ديو را موجودي كريه روي و قوي قامت مي‌داند كه در دو بر سرش شاخ دارد . گويند ديو در پاياب بسراغ انسان مي‌آيد و معتقدند ديو شب‌هنگام قرباني مي‌طلبد، و از اين نگاه، بيشتر زنان شب‌هنگام تنها به «پاياب» نمي‌روند. مهتاب شب از شب‌هاي تاريك قصه‌سازتر است، زيرا همه‌ي آنچه به باورشان است، در مهتاب روي مي‌دهد.

«هفت ساله بودم و خواب بزرگسالان مي‌ديدم كه ناگاه با فريادي بس دلخراش از جا جهيدم. ديري نگذشت كه اهل كوچه در خانه‌هايشان پيدا شدند. جيغ از انتهاي كوچه، به داخل خانه‌ها دويده بود، كسي گفت: به جيغ زن ميمانست. كه شويش  رسيد و از پله‌كان پايين رفت. مهتاب از پله‌كان خيس پاياب پايين رفته بود، ولي ميدانگاهي‌ي آن ظلمت داشت. «شوي» دهشت‌زده ما را بخود خواند چه همسرش «خاتون» در ميدانگاهي پاياب نقش بر زمين بود. كاسه‌ها را در سبد گذاشتيم و خاتون را پشت كرديم و بالا آمديم. «خاتون» كه به هوش آمد، بريده بريده گفت: «در پاياب ديوي سايه‌ي خود را بر من افكند، من خواهم مرد!» و افزود دو روز بعد خاتون درگذشت».

 
   
 

گرچه خيال برخورد با ديو كم اتفاق مي‌افتد، ليك وجود چند وهم چون آنچه آمد، باعث آن گرديده است كه زنان در شب براي شستشوي «باديه» و غير آن، دوتا دوتا و يا بيشتر به پاياب مي‌روند.

* * *

 

يول yul (غول):

«شن و باد در لوت مي‌دويد، و ما تكيده و خسته، بر ريگ داغ پاي مي‌كشيديم. الاغ‌هامان از رمق افتاده بودند و پلك برهم مي‌زدند. همسفران با الاغ‌هايشان از من كه پيرترين مرد قافله بودم، پيش افتادند. الاغم و من عرق‌ريزان تنها مانديم. در غبار و باد كه چشم را آزار مي‌داد، چشمم به پاره‌اي از غبار افتاد، كه از تيغه‌اش كسي مرا بنام مي‌خواند. صداي بوي تف‌باد  مي‌داد و زهره از من گرفت. الاغم پابپا مي‌شد و پيوسته پلك برهم مي‌زد و همسفران هيچ سوادي بچشم نمي‌آمد. بناگاه بر بلندي‌ي باره تني عريان و پرپشم چون تخته سنگي سياه در تماشاي من بود! سر به اين سوي و آن سوي نمي‌كشاند و فقط به برابر نگاه مي‌كرد و آوا مي‌داد: محمد، محمد، محمد، از اين سوي، از آن سوي نه! مي‌دانستم كه «يول» به جاده پاي نمي‌گذارد و از آهن هم مي‌ترسد، دست به خورجين بردم و زنجير از آن بيرون كشيدم. شن و باد هول مرا بيشتر مي‌داشت، ولي خود را نباختم. در غبار و باد زنجير را به حركت درآوردم و فرياد زدم:

برو پي كارت! برو پي كارت! لحظه‌اي بعد يول ناپيدا شد» .

يول از نگاه بوميان: «زيركوه» و دامنه‌ي «باغران كوه» تن تخته‌سنگي دارد. دهان و دندانش دهشت‌زاست و تنش از موي فراوان سياهي مي‌زند. جاي آن را در بيابان‌هاي بي‌آب و علف و باره‌هاي پرت مي‌دانند. گويند كه «يول» هرگز تن به جاده نميكشاند زيرا در جاده توان‌مندي‌اش به هيچ مي‌رسد، و از قدرت مي‌افتد. معتقدند: همينكه «يول» سر به عقب بگرداند، همان آن خاكستر خواهد شد.

بيشتر دستان و پاهاي «يول» را به پلنگ مانند مي‌كنند كه با آن، به ضربه‌اي مغز آدمي را از هم بپاشاند به گفت خودشان: برخورد با «يول» بگاهي اتفاق مي‌افتد كه مسافر از قافله واماند.

* * *

جن و پري: جن از ديرباز قصه‌ساز بوده است، تا آنجا كه هنوز بزرگسال شهرنشين به «بود» اين وهم شب‌آزار، به خلوت پرت و خرابه‌ي پرسكوت، و يا هرجا كه تاريك باشد، معتقد است.

در «بند عمرشاه» و شهرك «قاين»  ديدار با جن و جني‌يان، گاه و بيگاه ورد زبان اهالي‌ست. در «بند عمرشاه» جوان تنومندي‌ست كه چوب بر كف مي‌گيرد و پاره سنگ از كوه بدره فرو مي‌ريزد و با چرخاندن چوب بدور سرش، به خيال خويش اجنه را از خود دور مي‌كند.

بوميان از زبان او گويند: «سحرگاه از درازناي دره به شهر مي‌رفتم. هوا تاريك و ابرآلود بود، و آسمان مي‌خواست كه ببارد، بناگاه خود را در برابر موجودي تركه و بلند، كه رنگ و رويش به سياهي‌ي شب مي‌مانست، برخوردم. خيره در من شد و گفت: «نماز خوانده‌اي؟». و من پاسخ دادم، نه كمي پايين‌تر خواهم خواند. با دست چنان ضربه‌اي به گونه‌‌ام نواخت، كه نقش بر زمين شدم».

در همان حال، پيش از نماز، جوان خود را به ده مي‌رساند. در حاليكه رواني ناآرام و بيگانه‌خو داشته است.

ديدار با اين جوان غم‌آور و انديشه‌انگيز است. او ببالاي كوه مي‌رود و از آنجا نعره برمي‌كشد و سنگ بزير مي‌اندازد. بعد به دور خود مي‌گردد و مي‌گردد، تا آنجا كه خيال كند آنكه سيلي زده، از او دور شده است.

در مقابل اين جوان ديگر كساني هم هستند كم و بيش به او مي‌مانند و از اين ميان نودساله مردي است دوبيتي‌خان بند عمرشاه و زبانش كمي الكن است. نيمروز به سراغش رفتم، بر تخته‌سنگ بزرگي به شيب دره نشسته بود و آفتاب مي‌گرفت. ساعتي با او به گفتگو نشستم و هنوز به صحبت با او مشغول بودم كه احوالش ديگرگونه شد و بر روي زمين درغلتيد. دقيقه‌اي بعد بخود آمد، كه چهره‌اش رنجش را مي‌نمود. به گفت خودش:‌«جن‌هاي كافر با مشت و لگد به چنان حالي دچارش مي‌داشتند.»

به عقيده‌ي همين بوميان در زمين دو گونه جن مي‌توان پيدا داشت، «جن مسلمان» و «جن كافر» كه اين يك در مقايسه با جن مسلمان سراغ انسان بيشتر بگيرد.

جن مسلمان خوش‌مرام و ياري‌دهنده است، اما جن كافر كه بدنش داراي پت  قهوه‌اي است، از هيچ شكنجه‌زايي روي برنمي‌تابد. او بدجنس و كريه‌روست در خرابه‌هاي هول‌آور منزل گزيده و مواظب است. به گفت بوميان: هر انساني كه بچه‌ي جن كافر را لگد كند، جنيان او را نه بر سبيل يكباره كشتن، بل تا نهايت هرچه شكنجه، عذاب مي‌دهند.» از اين نگاه، بگويند: «كساني كه بگاه ديگرگوني احوال از پاي درمي‌آيند، انتهاي انتقامي‌ست كه از ما بهتران بر او روا داشته‌اند.»

براي جن كافر، كنش نيك قائل نيستند. به كردار هرچه خواهد انجام مي‌دهد. گاه آدمي را به ژرفاي چاه هل مي‌دهد و گاه به بازي و عذاب مي‌گيرد، تا آنجا كه هوش و تن آدمي را به ملال مي‌كشد و او را عليل مي‌كند.

از جن كافر و جن مسلمان هر يك در سينه قصه‌ها پنهان داشته‌اند كه برخي بر ترس از افشاي آن خودداري ميورزند، تا آنجا كه پيوسته «بسم‌الله» مي‌كنند، زيرا با هر «بسم‌الله» اجنه پا بفرار مي‌گذارند و دور مي‌شوند.

در دهكده‌ي «عينوك» غاري‌ست كه پايين پاي آن چاهي است كه به چاه «فتح‌الله» شهرت دارد. اين غار و چاه در ياد كشاورزان ناحيه مذكور جن‌نشين است. گويند: «شب‌هاي چهارشنبه، در غار و چاه، جنيان روي نشان مي‌دهند و قرباني مي‌طلبند!».

 
 

وجه تسميه چاه فتح‌الله از اينجاست كه در چند سال پيش كشاورزي كه نامش «فتح‌الله» بوده است، به دام جنيان افتاده و به هلاكت رسيده است. شب هنگام فتح‌الله آب به «كرت» مي‌بسته است كه صدايي او را بخود مي‌خواند. پا پيش مي‌نهد و نزديك چاه مي‌شود. مي‌بيند آدم نماهايي او را در ميان مي‌گيرند، و مي‌خواهند بدون اينكه «بسم‌الله» كند، تن از چاه پائين كند. و فتح‌الله به فرمانشان گردن نمي‌نهد. در چاه گروهي به پايكوبي و آواز مشغول بوده‌اند، و چون فتح‌الله به جمعشان مي‌پيوندد، از او مي‌خواهند كه برايشان آواز بخواند و ني بزند. چرا كه آوازخوان بنام عينوك بوده است. فتح‌الله عروسيشان را گرم مي‌كند و جنيان را خوش مي‌آيد. برايش غذا مي‌آورند. در اين بين نگاه فتح‌الله به ديگ خوراك‌پزي خودش مي‌افتد. صبح او را از چاه بيرون مي‌آورند و روانه‌ي خانه‌اش مي‌كنند. «فتح‌الله» هرچه ديده و شنيده به زبان مي‌آورد. غافل از آن كه با آشكار كردن راز، داس مرگ بر ريشة خود مي‌زند. شب هنگام اجنه به خانه‌ي فتح‌الله مي‌روند و كشان‌كشان بي‌آنكه كسي آگه بشود، او را بر سر چاه مي‌برند، و به پايين آن سرنگون مي‌كنند.

هم اكنون در ذهن بوميان «عينوك» و هم‌چنين نواحي اطراف آن، چاه فتح‌الله، جاي شومي‌ست كه تنها اجنه در آن ميزي‌يند.

ديگر قصه‌هايي از جن و جني‌يان بزبان مي‌آورند كه گاه زيبا و شنيدني‌ست: «شب دامن از ديوارهاي كاهگلي‌ي دهكده بدور مي‌‌كرد كه راهي شكار شدم. تا غروب هنگام از اين بردشت به آن بردشت و از اين كوه به آن كوه شتافتم و پنج آهو به تير زدم.

 
 
 

هوا كه تاريك شد، از دهكده بدور بودم و راه دور بود. به غاري درآمدم و آنجا منزل گزيدم. هيمه گرد آوردم و آتش فراهم داشتم. لختي از ران آهو بر آتش گرفتم تا بدان خود را سير كنم. كه ناگاه نگاهم بر روي دو زن دوخته شد يكي جوانسال و پريروي كه گيسوان مواجش به خرمن گندم مي‌مانست. و ديگر پيرزني كه گيسوانش چون خاكستر بود. آمدند و نشستند و نگاهم كردند! هراس در دلم راه يافت و از زبان افتادم و آنان در غذايي كه من به خوردن آن مشغول بودم سهيم شدند. چند بار سر بالا داشتند و نگاهم كردند و من از خوردن دست كشيدم. لخت ران آهو كه تمام شد پريروي از من خواست كه با او هم‌بستر شوم. از ترس گپ نزدم و خود را كنار كشيدم. دختر و همراهانش از جا بپا خاستند و به سوي آهواني كه شكار كرده بودم رفتند. پيرزن دست به لاشه‌ي آهوان كشيد و آنها را به خاكستر مبدل ساخت. و لحظه‌اي بعد هر دو ناپيدا شدند ».

بيشتر بوميان و بويژه آناني كه سني پشت‌سر گذاشته‌اند، از برخورد خود با جن و پري، كه در پاياب، گرمابه، كشتزار (آنهم در هنگام شب) و راهروي تنگ و تاريك، اتفاق افتاده، حكايت دارند.

در ذهن بوميان حمام از مكان‌هايي‌ست كه شب هنگام تا دم سحر از جن و پري پُر است و به تقريب همه‌ي سالمندان قاين برخوردي با جن در حمام داشته‌اند!

 
 

«سحرگاه به حمام رفتم، حمامي در جايگاه خود چهارزانو نشسته بود. سلام كردم، جوابم را داد. به درون حمام شدم. آنجا گروهي خود را مي‌شستند. همه‌ي آنچه داشتند به آدمي مي‌مانست، فقط پاهاشان گرد بود، هراسنده به سر حمام دويدم و از حمامي جوياي چگونه بودن پاهايشان شدم. او خود پاهايش را بمن نشان داد و گفت: مثل اين پاها بود!» كه پاهاي حمامي نيز چون مشتري‌هايش گرد بوده است.

اينجا جن‌ديده از حال مي‌رود و يا اينكه دهشت‌زده بي‌آنكه وسايل خود را بردارد، از در بيرون مي‌زند.

گاه جن‌ديده بي‌آنكه چيزي دستگيرش بشود، خود را مي‌شويد و از حمام بيرون مي‌رود، ولي بعد متوجه مي‌گردد كه مشتريان در حمام همه‌ جن بوده‌اند. آن وقت ضعف مي‌كند و بيمار مي‌شود.

وجود گربه خود پديده‌ايست، كه گاه او را در قالب جن مي‌گيرند. اگر در تاريكي گربه‌اي چشمانش برق بزند، به يقين او را جن مي‌دانند! يا پا بفرار مي‌گذارند و يا پشت‌سرهم «بسم‌الله» مي‌گويند:

«شب هنگام از كوچه‌هاي خاكي‌ي قريه مي‌گذاشتم، ماه پيدا نبود و باد زوزه مي‌كشيد. بر دوراهي‌ي ده رسيدم. حس كردم كه از دوسو سنگ بسويم پرتاب مي‌شود، سر كه بالا داشتم،

 

صفحه اول قانون ابن‌سينا چاپ رم 1593

پشت جلد مقوائي قانون ابن‌سينا ـ ترجمه لاتين چاپ ونيز سال 1507 كه درسال 1964 از

 

در دو سوي كوچه دو گربه چشم‌هايشان برق مي‌زد دست به سرم مي‌داشتند، چراكه پاره‌سنگ‌ها را به‌گونه‌اي پرتاب ميكردند كه بر من نمي‌خورد!

بسم‌الله، بسم‌الله‌كنان بخانه شدم».

علاوه بر گربه گاه وجود «بز» هم برايشان قصه‌آفرين است:

بيشتر اهالي جن مسلمان را در قالب گربه و بز مي‌پندارند. جن مسلمان به تمامي خوش‌خوست و به آدمي مدد مي‌كند.

كشاورزي از گزنان قاين مي‌گفت: «هفته‌ها بود كه از شهر نفت نياورده بودم، ولي هرچه نفت مصرف مي‌كردم، گويي كه ذره‌اي از آن كاسته نمي‌شد: نزديك بيك ماه بي‌آنكه اين موضوع را با كسي درميان نهم از نفت فراوان برخوردار بودم، ولي همينكه قضيه را روكردم، «از ما بهتران» قهر كردند و ديگر از نفت خبري نشد!

قهر جن مسلمان برايشان گران است. از اين روي، گاه وهم خود را پنهان مي‌دارند. بوميان قاين و ديگر نقاط جنوب خراسان كه پاي‌بند باورهاي خوداند، براي جن مسلمان احترام زيادي قائلند. معتقدند: در روز عاشورا لشگر زعفر جني ، «حسين‌بن علي» را در صحراي كربلا، ياري داشته است. و باز گويند: «حسين‌بن علي پيشنهاد ياري آنان را نپذيرفته است».

اهالي‌ي قاين مرگ زجفرجني را در سي‌سال پيش مي‌دانند، و به گفت يكي از اهالي: «به همان سال در مسجد جامع  قاين براي زعفرجني پُرسه  برپا داشته‌اند». معتقدند: «پس از زعفرجني پسر بزرگ او «شاه كاظم» بر اورنگ پادشاهي جلوس كرده است! جاي او را در «پنجاب» مي‌دانند كه بر كوهي منزل گزيده و تمام جوكيان هند را، از او فرمان‌بري‌ست.

(در جنوب خراسان دعانويساني يافت مي‌شدند كه خود از جنيان چيزي كم نداشتند، يا اشكالي كه راه را بر هر منتقدي بند مي‌كرد. در قاين كتاب دعايي يافتم كه ديدن آن مرا به غور واداشت. خط آن را بهيچ روي نتوانستم بخوانم، نقوش درهم و برهمي بود با مركب سياه.

بيشتر بوميان و تا چندي پيش بيشتر شهرنشينان خراسان براي دفع هراس و بيماري‌ي «تب نوبه» و امراضي كه زاييدة دهشت است، از اينگونه دفترها براي بهبودي مدد مي‌جستند، كه بقاياي آن، هم‌اكنون جسته و گريخته در گوشه و كنار خراسان باقي‌ست.)

 
 

هنوز در برخي از روستاهاي جنوب خراسان وقتي كسي «غش» مي‌كند، يا دچار حمله مي‌شود، شست پا و يا شست دست او را مي‌گيرند، كه از «اسرار نهان» چيزي دستگيرشان بشود. به گفت خودشان: «در اين هنگام جن‌زده مي‌تواند جايگاه گنج نهان و يا تاريخ مرگ كسي را بپرسد».

* * *

مرده ازما (مردآزما): (پاسي از شب رفته بود كه در كُهناب Kohnab قاين آبياري مي‌كردم. به ناگاه در گورستان كنار كرت زني را ديدم كه زار زار بر گوري مي‌گريست. صدايش هوارانگيز و رعشه‌آور بود. به خيال كه مادري جوان‌مرده است،

 
 
 

كه در مرگ عزيزش شيون دارد، پا پيش گذاشتم و گفتم: «مادر بلند شو، در اين هنگام شب، گريه چه سود مي‌بخشد!» رو برگرداند و چشم بر من دوخت. در مهتاب صورت او آنقدر كريه بود، كه نزديك بود دل بتركانم. لرزان چند گام پس نهادم. صدا درداد: برو گمشو! و اين صدا همه‌ي فضاي كُهناب را پر كرد! در يك آن توان خود را بازيافتم و پا بفرار گذاشتم. او هم بدنبال من روان شد، ملتهب و دوان از او مي‌خواستم كه برگردد و دست از آزارم بردارد، ولي او تقليد صداي من مي‌كرد و درپي‌يم بود. گامي چند كه پيش افتادم برگشتم و با بيلم خطي بدور خود كشيدم و گفتم: اگر پا به اين سوي خط بگذاري تو را خواهم كشت. و او دوباره عين گفته‌هاي مرا تكرار كرد و خطي بدور خود كشيد. لحظه‌‌اي بعد پا به اين سوي خط گذاشت و من با بيل چنان ضربتي به مغزش فرود آوردم كه نعره‌اي كشيد و به قالب بزغاله‌اي درآمد. بز با صداي دهشت‌آور و هراسنده، آن سوي قبرستان خود را به چاه افكند ».

«مرده ازما» را موجودي كريه روي مي‌دانند كه محل زندگي‌اش گورستان‌هاي خوف‌ناك و گاه آسياب‌هاي كهنه‌ي آبي و بادي‌ست. او از نور گريزان است و تقليد صداي آدمي مي‌كند. «مرده ازما» را بيشتر به قالب زني كريه روي مي‌دانند كه صورتش دراز و چاك دهانش عمودي‌ست و دندان‌هايش را گويند كه افقي و بران است.

* * *

علي خونگيalixangi (بختك): اين يك در «ريخت» چيزي از آن ندانند، كه طرحي برايش بتراشند. گويند: «جانوري‌ست» ولي از قيافه و شكل آن چيزي بدست نمي‌دهند. فقط به اين نكته اكتفا مي‌كنند: جانوري‌ست سنگين كه وجودش چون قير است.

از ديد بوميان قاين «علي خونگي» شب هنگام خود را بروي آدمي مي‌اندازد و اگر كسي زبان آن را پيدا كند، كه از او جوياي جاي گنج نهان بشود، پاسخي مثبت دريافت خواهد داشت. معتقدند: «گنجينه‌ي «علي خونگي» در پاي قوس و قزح  پنهانست .

* * *

يادآوري- طرحهاي اين مقاله را آقاي بهنام سيف‌اللهي تهيه كرده‌اند. ضروريست از ايشان سپاسگزاري نمايم.

 

“پاورقي‌ها”

[1]- Marza در گويش بيرجند مخفف «محمدرضا» است.

[1]- Xusf بخشي بارور و كهن از شهرستان بيرجند كه گور «ابن حسام» صاحب «خاوران‌نامه» بر تك كوهي كه به آن «پايتخت» بگويند، قرار دارد.

[1]- band-e-omarsa در پنج كيلومتري شهر بيرجند كوهي است بنام «باغران» كه بر دامنه و فراز آن بايد از «حوضي غلام‌كش»، «قلعه‌ي رستم» و «بند عمرشاه» نام برد.

[1]- Gazanan برخي از روستائيان به اين روستا جزنان Jazanan هم بگويند.

[1]- درباره‌ي «ديوان» به كتاب «حماسه ‌سرايي در ايران» تأليف ذبيح‌الله صفا، گفتار چهارم فصل سوم رجوع شود.

[1]- suy (شوهر) + ش.

[1]- باد داغ، باد تفته و گرم.

[1]- اين را زغفران‌كاري از اهالي‌ي قاين، كه به گفت خودش با «مرده ازما» هم ديداري داشته است، به حكايت نشست.

[1]- «قاين نيز پسر آدم صفي عليه‌السلام است كه به قابيل تحريف شده و برخي گفته‌اند كه قابيل و هابيل در اسم وصفي هستند بمعني گاودار و گوسفنددار، چه كلمه‌ ئين در فارسي دلالت بر وجدان و دارايي مي‌كند.»

به نقل از بهارستان آيتي بيرجندي

[1]- Pat پشم.

[1]- اين را از هفتادساله مردي شنيدم، كه به گفت او، «براي خودش» اتفاق افتاده بود و آن را هم «وهم» نمي‌دانست.

[1]- در خراسان به دوره‌اي كه دسته‌داران، عاشوراي حسيني را به نمايش درميآورند، زعفرجني و لشگريانش هم حضور داشتند. اين رسم و نمايش چندي‌ست كه از خراسان رخت بربسته و هيأت دسته‌داران مشهد از كار نمايش جدايي گرفته است.

[1]- به گمان نگارنده اين همان مسجدي‌ست كه در آن «ناصرخسرو قبادياني» با «حسن‌بن دوست» از «بودن» و «نابودن» سخن بميان آورده‌اند. شرح آن در سفرنامه‌ي ناصرخسرو بيامده است.

[1]- Porse مجلس ترحيم.

[1]- اين را از نودساله مردي كه «كريم چاووشي» نام داشت، شنيدم. او از اهالي قاين بود و اكنون مرده است. [با اين دوگانگي كه غول «محمد» نامي را صدا ميكرده است].

[1]- به گفت بوميان «تيركمون رستم».

[1]- براي جن و چند پديده‌ي وهمي‌ي ديگر به كتاب «عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات» محمدبن محمودبن احد طوسي، به اهتمام منوچهر ستوده، و كتاب «عجايب المخلوقات» زكريابن محمدبن محمود المكموني القزويني به تصحيح و مقابله نصرالله سبوحي. تذكره‌ي «مرآه‌الخيال» و «تجارب السلف». حياه‌الحيوان‌الكبري كمال‌الدين محمدبن موسي‌الدبيري – مقاله‌ي «جن» عبدالحسين زرين‌كوب، در كتاب يادداشت‌ها و انديشه‌ها دوالك بازي و تحقيقي در واژه دوا، از علي بلوكباشي، مجله هنر و مردم، شماره 89 سال 48، بخش‌هايي از كتاب «اهل‌هوا»ي غلامحسين ساعدي، و مقالة «تجزيه و تحليل از آل دام‌الصبيان بر مبناي روانشناسي» – مجلة سخن – بهمن 1344 – داويديان، ساعدي، نگاه شود.

دانش اتمى باستان

 

انفجار هستهای در ما قبل تا ریخ

قر ان کر یم

:و چه بسیار شهرها كه [مردم] آن را به هلاكت رسانیدیم و در حالى كه به خواب شبانگاهى رفته یا نیمروز غنوده بودند عذاب ما به آنها رسید الأعراف(۴

)ما هر یك از آنان را به گناهشان گرفتیم (و مجازات كردیم)، بر بعضى از آنها طوفانى از سنگریزه فرستادیم، و بعضى از آنان را صیحه (مرگبار آسمانى) فرو گرفت، و بعضى دیگر را در زمین فرو بردیم، و بعضى را غرق كردیم; خداوند هرگز به آنها ستم نكرد، ولى آنها خودشان بر خویشتن ستم مى كردند.(40) عنکبوت

و كسانى را كه ستم كرده بودند، صیحه (مرگبار آسمانى) فروگرفت; و بامدادان در خانه هایشان به روى افتاده و مرده بودند(67 )هود

و هنگامى كه فرمان ما فرارسید، آن (شهرها) را زیر و رو كردیم; و بارانى از سنگ به صورت گِلهاى متحجّر متراكم، بر آنها فرو ریختیم. (82)هود

(

سنگهایى) كه نزد پروردگارت نشانه گذارى شده بود; و آن (مجازات)، از (سایر) ستمكاران دور نیست. (83)هودووو

»

»

 

 

…..روایت تورات در کتاب پیدایش چنین است:و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است، و خیال‌های دل او، دائماً شرارت است. و خداوند متأسف شد که انسان را بر زمین ساخته بود، و در دل خود محزون گشت. و خداوند گفت انسان را که آفریده‌ام، از روی زمین محو سازم، انسان و بهایم را، حشرات و پرندگان هوا را، چون‌که پشیمان گشتم از ساختن ایشان.».» پیدایش. 6.6……شعرهاى Mahabharata باستانیى (آیات کهن از کتاب بسیار حیر ت اور 

 

از مهاباراتا هندی : (6500 پیش از میلاد؟) ) سر بازی اهل تیپال دیدVimana (

 

 

وسیله پر واز باستانی ) سریع و نیرومند .پر تاب شد جسمی تک با نیر وی به بز رگی تما م جهان. یک ستون گداخته‌اى دارای نور سیمابی از دود و آتش 

روشن و به ما نندهزار خورشید سرخ در 

 

 

 

همه زرق و برق آنیک انفجار عمود خود را با ابرها ی از دودطلوع ابر ی دودتشکیل شده اولین بار پس از انفجار ، 

آن را میگستر د مانند یک سایبان غول پیکر 

..

 

 

گشادگى بسیار بز رگی را پدیدمی آوردآن سلا ح گمنامى بود.,آذرخشى از آهن.,فرستاده‌ى غول پیكر مر گ و نا بودی , خا کستر 

این چه و کدا مین 

 

مسابقه‌اى رب النوع اتش (افسانه رومی)و Andhakasخا کستری هاست .اجساد سوزانده 

 

 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

 

كه.مو و ناخنهایى پائین آمدند(ریخته شدند)ظر وف سفالگرى بدون سبب آشکارا از طرف درون فرو ریختند,و پرندگان( درآسمان) گرداندند.بعد ازساعتهایى اندکی که همه غذاها آلوده بودندكه از این حریق.که آنها و سربازان آنها در جریانهایى انداختند.سطر ها ی بالا از کتا بهای تورات و کتاب حیر ت انگیز ما ها بار ا تا حماسه بزرگ هندوان، نیبهلونگنلید(The Song Of Niebelungs) می با شد که در و اقع صحبت از یک جنگ بسایر و حشتناک اتمی دارد .آیا به و اقع ما او لین مو جو داتی بر رو یاین سیاره هستیم که به این آنرژی عظیم و خطر ناک دست یا فته ایم و آیا ما اولین استفا ده کنند گان این جنگ افزار ها بر علیه بشر یت هستیم .از نشا نه ها و کتو ب تا ر یخی و با ستانی هما نند ما ها با را تا اینگو نه استنبا ط می گردد که ما به و اقع در درک و ثبت تا رخ را ه را به اشتبا ه رفته ایم . من در این مقاله و مقالا ت پیشین سعی داشتم تا ذهن شما را به سمت و سوی واقعیاتی فر امو ش شده از تا ریخ بشر بر گر دانم که همواره از رو ی جهل و غرور بر این یا فته ها سر پوش گذارده ایم و یا آنها را افسانه و تخیل پندا شته ایم در این یا داشت و مقالا ت آینده سعی خو اهم کرد با شو اهدی و مد ارکی که تو سط زمین شنا سان و با ستا نشناسان مختلف بد ست امده این مو ضو ع را اند کی بیشتر باز کنم .انفجار اتمی و تولید شیشه:داستا ن از آنجا شر و ع شد که:در نیویورک هرالد تریبون در تاریخ 16 فوری سال 1947 او لین مدر ک را ا رائه کرد(

(

 

 

 

.

.

 

Trinitite

.

(

 

 

 

 

 

 

 

 

Brad Steiger

»

 

»

 

 

 

 

 

 

(

 

«‹

 

 

و توسط ایوان T. سندرسون در ژانویه سال 1970 درشماره ای از مجله خود ، پیگیری و چاپ کرد) :عکس از : Trinitite به رنگ زیتونی سبز در نیومکزیکو که در نتیجه آزمایش اتمی در سال 1945 شکل گرفته)وقتی که اولین بمب اتمی در نیومکزیکو منفجر شده ، ماسه بیابان را به پشتی از شیشه ذوب شده سبزتبدیل کرد. . این حقیقت ، بر طبق مجله رایگان جهانی ،ار ائه شده است که بعضی از باستان شناسان را را هنما ئی کرد .در محلی که برای اولین بار در تاریخ ، در آن یک بمب پلوتونیم منفجر شد ما سه های فشر ده شده به رنگ سبز زیتو نی trinitite ترینیتی نامگذاری شدند )به تازگی با ستان شنا سان با حفاری در در دره باستانی رودخانه فرات آنها به یک لایه شیشه ذوب شده سبز رنگ که یک لایه از فرهنگ کشاورزی 8،000 ساله ،رسیده اند و یک لایه ازتمدن گله دارغارنشینان بسیار قدیمی تر و مسن تر از این تمد ن می باشد .و مشخص شده است که که در اثر یک انفجار هسته ای یک لایه از شنهای بیابا ن با سیلیسیوم ذو ب گر دیده و یک لا یه ورقی به رنگ سبز زیتونی در سطح زمین به و جود آورده. استاما اغلب می تو ان از این ورق های شیشه در بیابان های کهن در نقاط مختلف جهان یافت، آیا معنی آن این است که جنگ های اتمی در گذشته های باستانی و جو د داشته است ؟؟!! و یا حداقل ،آزمایشات اتمی در سنین کم نوری از تاریخ رخ داده است؟ .این یک نظریه و بسیار و حشتناک است ، یکی از آن مدارکی که غیر قا بل انکار است، ورق های شیشه ای بیابانهای بسیار قدیمی است که یک حقیقت زمین شناسی است ..هوا شناسان ادعا می کنند: رعد و برق می تواند گاهی اوقات ماسه را به این صور ت در آورد ولی این پدیده شنها را به شکل انشعاب های لو له ای در می آورد نه به صور ت لا یه ای و ما سه ذو ب شده مسطح … و یک پدیده عجیب ونادر زمین شناسی نا میده می گردند .بنابراین ، تئو ری رعد و بر ق رد است در این بین تئوری دیگری به میان می آید ما نند اثابت شهاب نگ ها است ، که ترجیح می دهیم بر روی این تئوری بحث را ادا مه بد هیم :این نظر یه یک اشکال عمده دارد: مشکل ما با این نظریه این است که معمولاورق های شیشه در دهانه مرتبط با این پدیده ها وجود ندارد .و Ron Calais در کتاب خود به نا م ، راز از زمان و فضا ، ا و می نو یسد که در انگلیس W. هارت ، که یکی ازاولین مهندسین فارغ التحصیل از انستیتو تکنولوژی ماساچوست است در، یک پروژه مهندسی در داخل آفریقا در یک بیا با ن نسبتا دور افتا ده که بر ای او لین بار بود رفته بو دند شاهد پدیده بسیار حیر ت اوری گر دید :در آن زمان او خیره شده بود و کاملا قادر به توضیح وسعت زیادی از شیشه ای مایل به سبزنبود که پوششی بر سنگ ریزه های سطح وسیعی از بیانبان شده بود ،«نوشته Margarethe Casson در یک مقاله در مورد زندگی هارت در سنگ ها و مواد معدنی در مجله (شماره 396 ، 1972) به چاپ رسیده .او در این کتاب اشاره می کند: «بعدها ،پس از اولین انفجار اتمی که در طول عمر او اتفا ق افتاد به رسمیت شناخته شد که، آن شنها از نوع همان همجوشی سیلیکا است که او از پنجاه سال پیش در صحرای آفریقا دیده بودعکس : از سفر لیبی کویر شیشه ای)جالب است ، رئیس پروژه منهتن دانشمند دکترجی. رابرت اوپنهایمر که با ادبیات سانسکریت کهن آشنا بود.در یک مصاحبه ای که پس ازتماشای اولین آزمایش اتمی ، انجام شده می گوید :حالا ما تبدیل به ویر انگری ، از مرگ دنیاها شدیم من فکر می کنم که ما همه احساس میکنیم اولینم!!».زمانی که در یک مصاحبه دیگر در دانشگاه روچستر هفت سال پس از آزمایش های هسته ای از او سو ال می شو د :که آیا Alamogordo اولین بمب اتمی است تا کنون منفجر می شود؟، او پاسخ می دهد

:،»

 

 

خوب ، بله ، در تاریخ مدرن چنین است.!!منبع» دیوید Hatcher Childress مجله پیوند

بنای غریب و شگفت انگیز زیگورات

میان معبد‌ها و نیایش گاه‌ها در دنیا زیگورات‌ها از حیرت انگیزترینها هستند.نقاط مذهبی‌ که ساختمان‌هایی‌ هرمی‌ شکل دارند و پلکانی. معمولا ۵ و ۷ طبقه.
{ زیگورات }به معنی‌ به سوی آسمان یا به سوی خداوند در واقع { زیقورات } است که از زبان ایلامیها در ۳ تا ۶۰۰۰ پیش باقی‌ مانده.
خوزستان،کرمان،عراق،شیراز،کاشان و جیرفت مناطقی هستند که زیگورات‌ها را در بر گرفته اند و { چغا زنبیل } در شوش معروفترین آن است.
اینها معمولا مکان مذهبی‌ بودند و شهرها را نزدیک به آنها میساختند.
{ چغا زنبیل }به معنی‌ تپه زنبیلی در سازمان یونسکو ثبت شده و بازدید از آن تا جایی‌ که من یادم است آزاد بود.
این معبد به دستور پادشاه ایلام به نام { اون تاش گآل }در ۵۰ متر و ۵طبقه ساخته شده که فقط ۲۵متر از آن باقی‌ مانده.دیوارهای معبد کاشیهای لعاب دار دارد و بر روی خشتهای آجری این جمله دیده میشود:{ من اونتاش گآل پسر هومبانمنا شاه انزن و شوش بنای محترمی ساختم طی‌ سالها و روزهای پرشمار پدشاهی طولانی به دست آوردم.من یک شونشو ایرپیا بنا کردم.من برای خدای گآل و اینشوشیناک زیگورات ساختم}} .
از عجایب این معبد داشتن رصد خانه یا تقویم آفتابی برای سنجش روزها و آغاز فصلهای سال است.از عجیب دیگر, سد تنظیم و مخزن آبی است که در فاصلهٔ ۲۰۰متری معبد آب رودخانه دز را از طریق یک کانال به آن میریختند تا توسط لوله‌های سفالی به خانه‌ها و معبد کشیده شود.توجه کنید ۴۰۰۰سال پیش آب لوله کشی‌ !!!

http://boghze30sale.blogspot.com/

كتاب گمشده انكي(فصل ششم ـ قسمت اول )

فصل ششم ـ قسمت اول

خلاصه ای از لوح ششم

 

 

 

برای رهبران شکاک ، انکی رازی را افشاء می کند . در آبیزو موجود وحشی و سرگردانی وجودداشت که شبیه آنوناکی بود . زندگی که می توانست با جوهره آنوناکی پربارتر شود . این موجود می تواند ارتقاء پیدا کند به کارگر بدوی اما هوشمند . انلیل فریاد می زند : آفرینش به پدر کل منشاء ها تعلق دارد . نینماه وارد بحث شد و گفت : ما فقط می خواهیم تصویری از یک موجود بدست آوریم . رهبران به این طرح رای مثبت دادن چون آنها در بد مخمصه ای گیر کرده بودند و به طلا برای نجات خودنیاز داشتند . آزمایشها توسط انکی و نینماه و پسر انکی Ningishzidda شروع شد . پس از شکستهای بسیار آنها به مدل Adamu دست پیدا کردند . نینماه پیروز مندانه فریاد زد : این ساخته دست من است . برای این موفقیت نامش به Ninti به معنی بانوی زندگی (Lady of Life   ) تغییر داده شد . نینکی همسر انکی ، به شیوه Ti-Amatهمچون زنی زمینی کمک می کند ! . دوره دورگه ها (hybrids ) در زمین آغاز می شود . آنها قادر به جفت گیری بودند اما نمی توانستند تولید مثل کنند . Ningishzidda به درخت زندگی آنها ( DNA ) دو جوهره جدید اضافه میکند . کشفیات به پیشرفتهای غیر قابل تحمل تبدیل شدند . انلیل اورا اززمین اخراج کرد . 

 

 

 

 

لوح ششم

یک کارگر بدوی ، با استفاده از جوهره خودمان وبه همان شیوه ایجاد می کنیم . همچنین انکی به رهبران گفت . موجودی که به آن احتیاج داریم پیش از این وجود داشته . اینگونه بود که انکی رازی را که در آبیزو بود برای آنها آشکار کرد . با شگفتی رهبران جملات انکی را می شنیدند . آنها مجذوب این جملات شده بودند . انکی می گفت : این موجودات در آبیزو هستند . آنها بصورت عمودی روی دو پایشان راه می روند . از پاهای جلویشان بعنوان ابزار استفاده میکنند . بعنوان دست مایحتاج خو درا بدست می آورند . آنها در بین حیوانات جلگه زندگی می کنند . آنها اصلا نمی دانند که باید لباس بپوشند .

 

 

صفحه 96

آنها گیاهان را با دهانشان می خورند واز آب دریاچه و جوی می نوشند . سراسر بدنشان مو دارد . آنها پشمالو هستند . موی سرآنها شبیه شیرهاست . با غزالها رقابت میکنند و ازموجودات شلوغ داخل آبها لذت می برند . رهبران با شگفتی به سخنان انکی گوش می دادند .

 

 

انلیل گفت : این باور نکردنی است . چنین موجودی تابحال در Edin دیده نشده است . نینماه گفت : قبل از Aeons در نیبیرو در دوره اجدادی شبیه چنین چیزی را داشته ایم . آن هست ، نه اینکه خلق شود !‌ دیدنش باید هیجان انگیز باشد . انکی آنها را به خانه خود راهنمایی کرد . در قفسهای محکم بعضی از موجودات زندانی شده بودند . وقتی انکی و دیگران را دیدند از جایشان پریدند وبا مشت روی میله قفسها کوبیدند . آنها خرخر می کردند و خرناس می کشیدند

نمی توانستند به هیچ زبانی صحبت کنند . انکی گفت آنها زن ومرد هستند و آلت زنانه و مردانه دارند . شبیه ما که از نیبیرو آمده ایم می توانند تولید مثل کنند . Ningishzidda ، پسرم روی DNA انها آزمایش کرده است . (‌در اینجا انکی می گوید شیوه اکسیر آنها که من برای سادگی کار و پرهیز از گیج شدن شما وهمچنین خودم همان اصطلاح DNA را انتخاب کردم ـ‌مترجم )‌ با مال ما خویشاوند است . شبیه دو ماری که به هم پیچیده باشند .

 

وقتی که DNA ما با مال آنها ترکیب شد ، علامتی از ما بر مال آنها غالب می شود . یک کارگر بدوی آفریده می شود که می تواند دستورهایمان را بفهمد . می تواند از ابزارهای ما استفاده کند و کار شاق کار در معدنها را انجام دهد . برای تسکین دردهای آنوناکی اینها را وارد آبیزو می کنیم !

انکی با اشتیاق حرف می زد و جملاتش را با هیجان بسیار بیان می کرد . انلیل با تردید به این حرفها نگاه می کرد در حالیکه این موضوع از اهمیت زیادی برخوردار بود . روی سیاره ما ،‌مدت طولانی می شود که بردگی منسوخ شده ، دیگر حتی ابزارهای بردگی هم وجود ندارد . موجودی جدید ،‌ قبل از عدم وجود شما امیدوارید که موجودی را شروع کنید !‌ آفرینش تنها در دستان پدر همه منشاء ها قرار دارد . انلیل دنبال جملاتی می گشت تا بتواند مخالفت خودرا بااین طرح نشان دهد .

صفحه 97

انکی به برادرش پاسخ داد : بردگی مطرح نیست ، این کمکی است برای اجرای نقشه ام ! نینماه گفت :این موجود قبلاً وجود داشته . به ما توانایی بیشتری برای اجرایی شدن این نقشه می دهد . انکی با اطمینان گفت : آفرینش جدیدی در کارنیست واین بیشتر ساختن تصویری از یک موجود محسوب می شود ! با کمی تغییر میتوانیم به نتیجه برسیم و فقط به یک قطره از جوهره وجودمان برای این کار نیاز داریم ! انلیل گفت : این موضوع خوبی نیست که مورد علاقه من باشد . علیه قوانین سیاره ماست ، سیاره ای که از آن سفر کرده ایم . این قوانین از وقتی به زمین آمده ایم فراموش شده . هدف ما بدست آوردن طلا بود نه اینکه جای پدر تمام منشاء ها را تغییر دهیم !

بعد از صحبتهای انلیل نوبت نینماه بود که پاسخ بدهد . نینماه به انلیل گفت: برادرم ! پدر تمام منشاء ها به ما عقل ودرک عطا کرده است . برای چه هدفی ما آن را کامل می کنیم ؟ جز اینکه از آن بیشتر استفاده کنیم ؟ همه وجود زندگیمان توسط آفریننده از عقل ودرک پر شده است . مالیاقت این را داریم که هرچه بخواهیم از آن استفاده کنیم . حد سرنوشت برای ما تعیین نشده است ؟ نینماه با جملاتش می خواست که انلیل را سربراه کند . بافرض اینکه این جوهره به ما عطاشده است ما با ابزارهایمان باید این سفینه را کامل کنیم . ما کوهها رابا سلاحهای مرگبار مان خرد کردیم و با طلا میخواهیم سلامتی سیاره مان را تضمین کنیم . نینماه که به او مادر زاینده نیز گفته  می شد . اجازه بدهید با خرد خود ابزار جدید تولید کنیم نه اینکه موجود جدیدی بخواهیم بیافرینیم .

اجازه بدهید با تجهیزات جدید و نه بوسیله موجودات برده ، کار شاق را راحتتر کنیم ! چطور این درک به ما عطا شده ؟ برای اینکه سرنوشت ما از پیش تعیین شده Ningishzidda و انکی و نینماه با صحبتهایشان توافق کردند . Ningishziddaگفت: کسی نمی تواند ما در مسیر استفاده از دانش که در اختیار داریم متوقف کند.

ص 98

آنها به انلیل اینگونه گفته بودند که این تقدیر وسرنوشت است . و همو مارابه این سیاره آورده است که از آبهایش طلابدست آوریم و ورقه ورقه اش کنیم . ما قهرمانان آنوناکی را به کار سخت حفاری واداشته ایم ؟ ما می توانیم با برنامه ریزی کارگر بدوی بسازیم که این کار را انجام دهد .انلیل غمگینانه گفت: برای من این نوع خویشاوندی جای سوال دارد!

 

 

) منظور خویشاوندی با این موجودات است ـ مترجم ) اینکه این تقدیرو سرنوشت است نیاز به تصمیم گیری دارد . این مساله از ابتدا برایمان مقدر شده یااینکه به انتخاب ما بستگی دارد ؟ به بحث گذاشته شده بود این موضوع قبل از اینکه آنو تصمیمی بگیرد وبه او نیز مباحث ارائه شد قبل از اینکه شورایی تشکیل شود . ریش سفیدان و دانشمندان وفرماندهان طرف مشورت قرار گرفتند . بحثها طولانی و تلخ بودند ، مباحثی چون زندگی ومرگ و تقدیرو سرنوشت کلماتی بودند که رد وبدل می شدند .  آیاراه دیگری نیز برای استخراج طلا وجود دارد ؟ بقا ما در خطر انهدام قرار دارد . شورا تصمیم گرفت . طلا بایداستخراج شود بنابراین همین کاری که می گویید را انجام دهید ! اجازه میدهیم که آنو قوانین سفرهای بین سیاره ای را کنار نهاده و اجازه بدهد هر طور که شده سیاره نیبیرو حفظ شود ! وقتی از کاخ آنو به تصمیم تیم انکی جواب مثبت داده شد انکی از شادی در پوست خود نمی گنجید .

انکی گفت : اجازه بدهید تا نینماه دستیار من باشد چون او درک خوبی از این موضوع دارد  و با اشتیاق به نینماه خیره شد . انلیل گفت و اجازه بدهید نینماه در امنیت قرار  داشته باشد ! این تصمیمها بوسیله Ennugi به آنوناکی در آبیزو اعلام شد . و او گفت : تازمانی که به نتیجه برسیم شما باید مشتاقانه کار سخت حفاری را ادامه دهید .

دیگر از شورش خبری نبود اما جایش را دلسردی گرفته بود . سرانجام آنوناکی بطور موقت برگشتند سرکار سخت حفاری . در خانه زندگی واقع در آبیزو ، انکی شیوه های احتمالی آفرینش این موجود را به نینماه توضیح می داد . او نینماه را به میان درختان برد در جایی که قفسی در آنجا قرار داشت . در قفس موجودات عجیبی قرار داشتند طوریکه او تاکنون شبیه آنها را ندیده بود . قسمت جلویکی از موجودات در بین رانهای موجوددیگر قرار داشت ! انکی به نینماه نشان داد که جوهره این دو موجود از دو ترکیب ساخته شده اند .

ص 99

 

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: