كتاب گمشده انكي(سیزن دوم ـ قسمت چهارم )


قسمت عقبش که خرد شده بود بر اثر تصادف شدید به ذرات و قطعات ، آنها را با همدیگر ترکیب کرد و یک زره ساخت و نامش را Hammered Bracelet گذاشت . آنهارا به یکدیگر قفل کرد . نگهبان و ایستگاهی ساخت بین کهکشانی و چنین تقسیم بندی مانند تقسیم بندی آبها از آبها بود . آبهای بالاتر ، آسمانی نامیده می شدند و آبهای پایین تر پست و مهجور  و اینگونه آنها از هم جدا شدند . بدین صورت بود که نیبیرو کارهای هنرمندانه انجام می داد . ارباب سپس تقاطعی در آسمانها تاسیس کرد تا از قلمرو آنها بازدید کند . ابعاد میان آپسو و گاگا را تا یک چهارم اندازه گیری نمود . نیبیرو عمق لبه ها را اندازه گیری نمود و سپس نگاه خیره ای به زادگاه خود انداخت .

او ایستاد و دچار تردید شد . و سپس به آهستگی برگشت ، به آسمانی که محل نبرد او بود . در گذر خود خورشید
( آپسو )  را دید که با پشیمانی به همسر گمشده خود می اندیشید . به بدن نیمه جان تیامات خیره شد و به قسمت بالایی او توجه کرد .

آبهای زندگی ، جایزه اش ، از جراحتها فوران می کردند . از پرتوهای نورانی آپسو سیاهرگ های طلایی اش منعکس
می شدند . بذر زندگی ، میراث آفرینش ، نیبیرو اینها را به خاطر آورد . زمانی که به جان تیامات افتاده بود و با ضرباتش آن را شکافته بود به او در مورد این بذر قطعاً گفته شده بود . با کلماتش به آپسو نشانی های لازم را داد و گفت : با پرتوهایت او را گرم کن تا جراحتهایش بهبود یابد .

این اجازه رابدهیم که این قسمت شکسته شده جدید برای خود زندگی داشته باشد . دختری در میان خانواده شما !!! اجازه بدهیم آبها در یک مکان جمع شوند تا درزمین چیزی ساخته شود . ازاین به بعد به زمینی که اجازه شکل گرفتنش را داده ایم ki می گوییم .

آپسو با دقت به سخنان نیبیرو گوش داد و گفت : اجازه می دهم این زمین ساخته شده جزء خانواده ام باشد . ki سرزمینی است در فرو دست ( طبقات پایین ) . چرخشش را شب و روز نام می نهیم . در طول روز پرتوها باید آماده و مجهز باشند تا باعث سلامتی شوند .

صفحه 39

 اجاز ه بدهید که زمین قسمتی از شب باشد ، درخشان در آن ، سرزمین دیگری را در کنارش منصوب می کنیم به نام ماه که متعلق به اوست . نیبیرو بارضایت خاطر سخنان آپسو را شنید . او از عرض آسمانها ومناطق بازدید شده گذشت . به خدایانی که سربلندش کرده بودند ایستگاههای دائمی عطا فرمود وبرایشان مداری تعیین نمود تاهیچکدام پایشان را از حد خود فراتر ننهند ونسبت به یکدیگر نیز کوتاهی نکنند .

او آسمانها را قفل نمود و بر طرفینش دروازه هایی را کار گذاشت که هر چند وقت آنها را تقویت می کرد . بعد از آن محل اقامتی برای خود در نظر گرفت در دورترین مکان ممکن بعد از گاگا . آپسو تقاضا کرد از سرنوشت که بزرگترین مدار را به نیبیرو بدهد . خدایان در ایستگاههای خود سخن گفتند :

اجازه بدهید تا نیبیرو حاکمیت شکوهمند وعالی داشته باشد .

او تابناکترین خدایان شد ، به او اجازه داده شد که واقعاً پسر خورشید باشد !!!

آپسو یک چهارم رحمتش را به او عطا نمود و گفت : نیبیرو ضمانت مسافرت بین بهشت وزمین خواهد بود . نامش سیاره تقاطعی خواهد بود . خدایان در مرز این تقاطع خواهند بود و حق ندارد هیچکس از آن پایین تر برود . اودر هسته مرکزی این تقاطع خواهد بود و چوپان خدایان لقب خواهد یافت . مدارش یک Shar خواهد بود . و این سرنوشت اوست برای همیشه اکنون وقت محاسبه زمانهای قدیمی است .

این عصری است که در سالنامه سلطنتی آنچنان که آگاهی داریم عصر طلایی نامیده می شود . اینکه چگونه ماموریتهایی انجام شد که از زمین به سوی نیبیرو طلا ارسال شود . که از فرار آلالو به نیبیرو شروع شد . آلالو درک عظیمی داشت . او به مرور زمان این دانش فراوان را فرا گرفته بود . توسط جدشان Anshargal دانش فراوانی از آسمان و مدارهایش جمع شده بود . درزمان Ensharمقداراین دانش افزایش پیدا کرد . ازاین مواد اولیه آلالو دانش فراوانی اندوخت . با خردمندان و محققان و فرماندهان طرف مشورتش او جلسات بسیار به همراه سخنرانی های بسیار داشت .

صفحه 40

بدينگونه سرآغازدانش معلوم شدو آلالو كسي بود كه اين دانش را در تصرف خودش داشت . و همين دانش بود كه تاييد مي كرد در Hammered Braceletطلا وجود دارد . وجود طلا در Hammered Braceletنشان دهنده اين بود كه در قسمت فوقاني تيامات نيز طلا وجود دارد .

آلالو گستاخانه بر آن پيروز شده بود واكنون در سياره طلا قرار داشت . سلام !!! سفينه با غرشي سقوطش را كامل كرد .

( خوب مثل اينكه كونگ فو در آسمان تمام شد و از حالا دوپاي ما روي زمين است و انكي يادش آمد بايد داستان آلالو را هم تعريف كند ـ مترجم )‌

با پرتو افكن مكان فرود را جستجو نمود و موقعيتش را سنجيد . سلام !!! سفينه روي خشكي فرود آمده بود ؛ درست در لبه يك باتلاق ايستاده بود . او كلاه ايمني كله عقابي خود را بر سر گذاشت و لباس فرم ماهي را پوشيد ( چيزي شبيه لباس غواصي ـ مترجم )‌دريچه سفينه را باز كرد . با باز شدن دريچه او ايستاد و متعجب شد . زمين به رنگ سياهي بود و آسمان آبي ـ ‌سفيد به نظر مي رسيد . هيچ صداي آزار دهنده اي وجود نداشت . كسي وجود نداشت كه دعوتش كند و يا خوش آمدي به او بگويد . او تك و تنها روي سياره اي بيگانه ايستاده بود . انگاركه براي هميشه از نيبيرو تبعيد شده است . روي زمين خاكي پا گذاشت . روي سياهي آن بر پاهايش ايستاده بود . در مسافتي دورتر تپه هايي قرار داشتند . درپيرامونشان گياهان زيادي روئيده بود . روبرويش باتلاقها قرار داشتند . بسوي آنها قدم برداشت و ازخنكي آب به خود لرزيد .

پشت سرش سرزميني بي آب و علف قرار داشت . تنها بر سياره اي بيگانه اوايستاده بود . خيالات به او هجوم مي آوردند . در آنها همسرش را در آغوش مي كشيد وديدار فرزندش را آرزو مي كرد . آيا او براي هميشه از نيبيرو تبعيد شده بود ؟ خودش تعجب كرده بود . دوباره و دوباره !!!

خيلي زود به سفينه خود برگشت با مقداري آب و غذا براي زنده ماندن . خواب عميقي او را دربر گرفت ، خوابي عميق و نيرومند . اينكه چه مدت خوابيده بود را نمي توانست به خاطر بياورد . درباره اينكه چه چيزي او را بيدار كرد هم
نمي توانست سخني بگويد . نوري در دور دست قابل مشاهده بود اما ديگر خبري از نيبيروي نوراني نبود . جهت ياب و چيزي شبيه چراغ قوه از سفينه برداشت و خودرا به يك testerمجهز نمود . كمي از هواي سياره را تنفس كرد . نه ، مثل اينكه دستگاه تنفسي اش با اين هوا سازگاري داشت !!! پس دريچه را باز كرد و همزمان با باز كردن كامل آن نفس عميقي كشيد .

صفحه 41

نفسی دیگر کشید ! و یکی دیگر و یکی دیگر !!! عجب ، هوای ki با او کاملاً سازگاراست . آلالو دستهایش را به هم کوبید وشروع به دست زدن و همزمان خواندن آوازهای شادمانه نمود . حالا بدون کلاه ایمنی عقابی اش و لباس ماهی مانندش از سفینه پیاده شد و پاهایش راروی خاک گذاشت . روشنایی خیره کننده ای در بیرون وجود داشت . پرتوهای خورشید همه چیز را مغلوب خودشان کرده بودند . دوباره به سمت سفینه برگشت . نقابی راکه برای پوشاندن چشمهایش استفاده
می کرد برداشت . یک سلاح قابل حمل و همچنین دستگاه نمونه بردار رانیز انتخاب کرد .

دوباره پایین آمد و روی خاک سیاه پا گذاشت و راهش را به سمت باتلاقها انتخاب کرد . آب آنها تاریک ورنگش سبز لجنی بود . درلبه باتلاق ریگ فراوانی وجود داشت . آلالو مقداری ریگ برداشت و آن را درون باتلاق انداخت . با چشمهایش باتلاق رونده را کاوید . دراین آب انبوهی از ماهی دیده نمی شد  . اخمی کرد ونمونه ای از آن برداشت . تصورش این بود که در عمق باید آب تیره تر باشد . این آب برای نوشیدن مناسب نبود . آلالودچار ناامیدی زیادی شد . راهش را از باتلاقها تغییر داد وجهت تپه ها قدم برداشت .

راهش را از میان بوته ها و درختان باز کرد  . اینجا شبیه یک باغ میوه بود . در ختانی با میوه های بسیار بزرگ و انبوه . با عطر شیرینی که داشتند آلالو را اغوا کردند . اویکی را انتخاب کرد و در دهانش گذاشت . شیرین بود ! شیرین ترین چیزی که تا به حال ذائقه اش به خود دیده بود . آلالو از آن لذت بسیار برد . آلالو زیر پرتوهای خورشید قدم زد و جهتش را بطرف تپه ها منظم کرد . در میان درختان که بود احساس کردزیر پایش خیس می شود و این نشان ازاین داشت که آبها اینجا باریکتر می شدند . مسیر خیس را دنبال نمود ودر میان جنگل دریاچه ای را پیدا کرد .همچون استخری با آبهای خاموش . بسمت آب پایین رفت . این آب برای نوشیدن خوب بود ! آلالو خندید و شادی تمام صورتش را پر کرد . اینجا هم هوای خوبی داشت و هم آب مناسب برای نوشیدن بود . ماهی ومیوه هم به فراوانی وجود داشت .

صفحه 42

آلالو مشتاقانه خم شد وبا دودستش پیاله ای درست کرد و مقداری از آب رابه دهانش برد . آب خنکی بود و مطابق ذائقه اش اما با آب نیبیرو متفاوت بود . از یکبار بیشتر نوشید اما هنوز دو دل بود و می ترسید که دراین آب شیرجه بزند .صدای هیس هیسی را می توانست بشنود . خزنده ای در کنار استخر در حال حرکت بود . با سلاحی که همراه خود داشت اشعه ای را به سمت منبع صدا شلیک کرد . حرکت متوقف شد و صدای هیس هیس نیز تمام شد . با قبول خطر آلالو پا پیش گذاشت تااین موجود راآزمایش کند . خزنده تخم گذار خاموش بود . با وجود اینکه مرده بود اماخیلی عجیب وغریب بود .بدنش مانندیک طناب بلند بود . بدون دست و بدون پایی در بدنش . چشمهای خشنش در سر کوچکش قرار داشت . از دهانش هم زبان بلندی بیرون آمده بود . چنین منظره ای برای دیدن در نیبیرو وجود نداشت .  این موجود از جهانی دیگر در اینجا قرار داشت ! آلالوبه فکر فرورفت . آیا این موجود سرپرست باغ بود ؟ میرآب اینجا بود ؟ از خودش این سوالات را
می پرسید . ( حالاحیوان را کشته تازه یادش آمده سوالاتی داشته ـ مترجم )

در فلاسک قابل حملش مقداری آب ریخت و همچنین مقداری میوه انتخاب کرد . وخیلی دقیق و با هوشیاری به سمت سفینه اش برگشت . روشنایی خورشید خیلی خیلی کمتر شده بود و تقریباً تاریک شده بود که او به سفینه اش رسید . روزبرای آلالو خیلی کوتاه بود واین کوتاهی روز اورابه فکر انداخته و حیرت زده کرده بود . در جهت باتلاقها روشنایی خنکی از جهت افق بالا می آمد . شبیه به یک توپ سفیدرنگی که به سرعت طلوع کند .

کینگو (ماه )، چیزی که اکنون متعلق به زمین بود ، در چشم انداز او قرار داشت . چه محاسباتی در سرآغاز وجود داشت ؟ اکنون چشمانش در حال دیدن حقیقت بود . سیاره ها و مدارهایشان ، Hammered Braceletکه وجود داشت ، ki که همان زمین بود و کینگو که همان ماه بود ، همه آفریده شده بودند و همه برای خود اسمی داشتند برای نام بردن . آلالودر قلبش می دانست که به چیز بیشتری برای نگریستن احتیاج دارد .

طلا ، وسیله نجات ، چیزی که اوبه یافتنش احتیاج داشت .

صفحه 43

در حقیقت اینها داستانهای آغازین هستند ، زمانی که سطح تیامات از آبهای طلایی سیاهرگ گونه شسته می شود . این آبها اکنون در kiقرار دارند . طلا در این نیمه خاموش و کنده شده از تیامات قراردارد  . این چیزی است که باید پیدا شود.با این افکار آلالو بادستهای لرزانش تست کننده وقطب نما را درون سفینه گذاشت و همچنین لباس ماهی مانندش را . مشتاقانه منتظر بود تا هرچه سریعتر هوا روشن شود .

هنگام سحر از ارابه بیرون پرید وبا سرعت باتلاقها را زیر پا گذاشت و وارد آبهای عمیق تر شد و شلپ شلپ شروع به راه رفتن کرد و تست کننده اش را درون آب فرو برد . صورتش روشن شده بود وباهیجان نگاه میکرد . قلبش از شدت تپش نزدیک بود ازقفسه سینه اش خارج شود . تست کننده در حال نشان دادن ترکیبات آب بود بوسیله نمادها وشماره ها این ترکیبات را نشان می داد .

قلب آلالو ازتپش ایستاد . تست کننده چیزی می گفت . دراین آبها طلا وجود دارد . پاهای آلالو در حال سست شدن بود .تصمیم گرفت راه خود را در میان باتلاقها عمیق تر کند . دوباره تست کننده را وارداین آبها کرد .دوباره اعلام شد که اینجا  طلاوجود دارد !

گریه !!!

گریه پیروزی ، بغض گلوی آلالو راگرفته بود .

( وای منم دارم گریه می کنم ـ مترجم )

اکنون سرنوشت نیبیرو دردستانش قرار داشت . برگشت به سفینه اش ، لباس ماهی مانندش استفاده نشده گوشه ای افتاده بود ، با غرور صندلی فرماندهی سفینه را اشغال کرد . لوح سرنوشت تمامی مدارها رابا دانستنیهایشان برای زندگی در خود جای داده است . خط سیر نیبیرو رادر آن می یابد . اسپیکرهای فوقانی سفینه تکان خوردند . آنها باید حامل کلماتی به نیبیرو می شدند . واژه هایی که او می خواست به نیبیروبگوید . کلمات بزرگ آلالو به آنو به نیبیرو فرستاده شد .

من در دنیایی دیگرقرار دارم ، من طلای نجات دهنده را یافته ام !

سرنوشت نیبیرو در دستهای من قرار دارد .

اماشما باید با دقت به شرایطم گوش دهید !

صفحه 44

http://www.mehr02.blogfa.com/

 

Posted on اکتبر 3, 2009, in کتاب گمشده انکی and tagged . Bookmark the permalink. بیان دیدگاه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: