بایگانی ماهانه: اکتبر 2009

ملاقاتهايي با فرازمينيها

رانندگان کامیون (مکان : کاراکاس در ونزوئلا ) :

    صبح روز 28 نوامبر سال 1954 گوستاو گونزالس و کمکش خوزه پونس در یک کامیون کاراکاس را به مقصد پتاره که حدود بیست دقیقه با هم فاصل دارند را ترک کردند.ساعت 2 بعد از نیمه شب بود.
به استناد شهادت ( با قسم به انجیل) آنها که بعدا در بایگانی پلیس ضبط شد ، این دو مردپس از پیمودن یک سوم راه به پیچ تندی رسیده و دیده بودند که راهشان توسط یک شئی نیمکرهای درخشان که حدود 4 یا 5 پا از جاده فاصله داشت و بحالت معلق بود ، مسدود شده است.
    گونزالس و پونس از کامیون پیاده شدند تا از نزدیک این وسیله نقلیه غیر عادی را ببینند. گنزالس این اشتباه را که که یک مرد کوچک را که به طرفش می دوید ، گرفت. او بعدها به پلیس گفت که می خواست آن مرد را بعلت سد کردن معبر تسلیم قانون کند و اضافه کرد که از سبکی وزن آن دچار تعجب شده بود ، چون به تخمین او بیش از 35 پوند وزن نداشت. او شرح داد که مرد کوچک جز یک پارچه که کمرش را می پوشاند چیز دیگری بر تن نداشت و رنگ پوستش تیره و بدنش پوشیده از موهای زبر و کوتاه بود.
    گونزالس ضربه ای بیش از حد تحملش دریافت کرد. او 15 پا آنطرف تر به زمین برخورد کرد. پونس به طرف مقر پلیس که یک چهار راه آن طرف تر بود دوید و همانطور که می دوید مشاهده کرد که دو موجود انسان نمای کوچک به طرف سفینه درخشان می دوند… در حالیکه مقداری کیاه که ظاهرا از ریشه کنده بودند را نیز با خود حمل می کردند.
    گونزالس که از سقوطش خون آلود و نیمه هوشیار بود وقتی دید موجود کوجولو به طرفش می آید چاقویش را از جیبش خارج کرد و ظربه ای به شانه آن موجود زد ولی چاقو بدون اثر برگشت و چیزی به گونزالس اصابت کرد… . در هر صورت او موفق به فرار شد و در حالی که تلو تلو می خورد به طرف مقر پلیس حرکت کرد . وقتی آن دو مرد داستانشان را برای پلیس تعریف کردند با این ظن مواجه شدند که مست هستند ولی آزمایشهای پزشکی هم نشان دادند که این دو مرد نه تنها مست نیستند بلکه در سلانت کامل روانی هستند و فقط دچار کمی شوک شده اند. به آنها آرام بخش خورانده شد و قبل از شهادت و قسم به آنها اجازه داده شد کمی استراحت کنند.
    تاییدیه قصه عجیب آنها از منبع غیر منتظره دیگری هم آمد. دو روز بعد از حادثه ، یکی از پزشکان عمومی که آن دو را مورد معاینه قرار داده بود ، اقرار کرد که وقتی ار یک عیادت اضطراری به خانه اش باز میگشته است شاهد این برخورد عجیب بوده است ، او آنقدر که وقوع حادثه برایش محرز شئ صبر کرده بود تا مبادا در گیر یک تبلغات نا خاسته شود . ولی بخاطر ماهیت و اهمیت مشهود قضیه ، تصمیم گرفت در صورتی که مقامات کاراکاس هویت او را مخفی نگاه دارند به تصدیق گفته آن مردان بپردازد.

    این تنها مورد از این که در ونزوئلا منشا گرفته باشد نبود . چرا که آمریکای جنوبی صحنه ملاقاتهای بیشماری توسط اشیاء پرنده ناشناس بوده است .


یک شیی عظیم و براق ( مکان : هالسینگ بورگ در سوئد )

    از کشور سوئد ، جراید به نقل گزارشهای پیرامون حادثهای که در 20 دسامبر 1958 – کمی مانده به ساعت سه بامداد- برای دو مرد جوان اتفاق افتاد پرداختند. آن دو مرد وقتی از یک مجلس رقص به خانه باز می گشتند، برای بررسی یک شی عظیم و براق که در محوطه بازی کنار جاده فرود آمده بودند ، توقف کردند. آن دو مرد که یکی شان راننده کامیون و 25 ساله و دیگری یک دانشجوی 30 ساله بود. بطرف آن جسم عجیب رفتند. نوعی سفینه به شکل دیسک بر روی پایه های فلزی کوتاه – حدود 3 فوت- بالای سطح زمین قرار گرفته بود. بعدها آن دو به مقامات گفتند که چهار موجود خاکستری رنگ یا خاکستری پوش به قد تقریبی 4 فوت آنا را گرفتند. مرد دانشجو توانست خود را رها ساخته و به ماشین برسد و دیوانه وار شروع به بوق زدن کرد به امید آنکه کسی به کمکشان بیاید. راننده کامیون هم تا آنجا که می توانست تقلا می کرد ، ولی فهمید به هیچ وجه از پس این حریفان کوچولو بر نمی آید. او توانست با زوهایش را به دور یکی از تابلوهای راهنمایی و رانندگی بپیچد و خود را نگاه دارد به طوری که آنها نتوانند او را از تابلو جدا کنند.بعد از کلنجاری که به گفته دو نفر 7 یا 10 دقیقه به طول انجامید ، مهاجمان از صحنه گریختند و سفینه درخشان با سرعت در شب ناپدید شد و قهرمانان ما را که رهسپار شهر ( هالسینگ بورگ ) بودند را ترک کردند . راننده کامیون که اسمش ( هانس گوستاوسون ) بود گفت :
    -( یک چیز را درباره این تجربه وحشتناک هیچگاه فرا موش نمی کنم ، و آن بوی تهوع آور موجودات فو است که مکررا به یاد خواهم آورد.)


نور چشمک زن در باهیا بلانچا ( مکان : ناهیه باهیا بلانچا در ونزوئلا )

    در 7 می 1955 روزنامه کاراکاسس به اسم ( ال یورنیورسال) به درج داستانی عجیب _ و به نقل از یک مهندس برجسته _ از یک سفینه دیسکی شکل پرداخت که در زمینی واقع در ناهیه متروکه ( باهیا بلانچا) روی داده بود.یک نور چشمک زن در راس کنبد کوتاهی که روی سفینه بود ، می درخشید. یک درب کوچک در کنار سفینه باز بود و مهندس ما خود را با فشار داخل آن کرده بود.
     او به مقامات مسئول گفت که سه مرد کوچک را در یک محوطه مدور دیده بود. آنها ملبس به جامه های یکپارچه قهوه ای رنگ و تنگ بودند و یکی شان پشت صفحه کنترل نشسته و دو تای دیگر روی مبلهای منحنی شکل و کوتاهی دراز کشیده بودند . هر سه نفر آنها مرده بودند. به تخمین او قدشان بیش از چهار پا نبود، با پوستی به رنگ قهوهای تیره و چشمانی متمایل به زرد.
    مهندس ما با دوستانش به آن محل می روند، ولی وقتی بدانجا می رسند، سفینه رفته بود. آنها از روی تصورشان تصویری از آن یا چیزی نظیر به آنرا کشیدند. تنها مدرک محسوسی که به دستشان رسید، چند توده کوچک از ماده ای خاکستری رنگ بود که در صورت لمس شدن داغ می شد. آنها بنا به در خواست دولت آن ماده را تحویل دادند و هرگز نتوانستند بفهمند که آن ماده چه بود و چه بر سر آن آمد.


صدای پارس سگ برای … ( مکان : دهکده کاروبل در فرانسه )

    از دهکده کاروبل در فرانسه خبری از « ماریوس دویلد» 34 ساله که کارگر ذوب آهن «بلانک میسرون» است ، واصل شد. روز دهم سپتامبر سال 1954 بود و ساعت تازه از 10/5 شب می گذشت که « دوایلد» صدای پارس سگش را از بیرون منزل شنید. خانه او در نزدیکی خط راه آهن قرار داشت و روی هم رفته می شد بدان عنوان«کلبه محقر» را داد. با این شک که دزد آمده است، او چراغ قوهاش را برداشت و آرام از در عقبی خارج شد.
    در تاریکی شب می توانست بطور مبهم نوعی شی عظیم الجسه را در نزدیکی مسیر خطوط آهن تشخیص دهد. صدائی  ناهنجار از آنسو بگوش می رسیدو ماریوس درمانده فقط به نگاه قناعت می کرد. سگ در حال خزیدن به صاحبش نزدیک شد و درست در همان لحظه وی صدای قدمهائی را شنید. او بعدها به مقامات مسئول گفت از آنجا که او در مرز بین فرانسه و بلژیک زندگی می کند، گمان می کرده که قاچاقچیان به آن اطراف آمده اند. یک لحظه بعد بزرگترین شوک زندگیش را تجربه کرد. تا چراق قوه اش را روشن نمود، نور آن بر روی دو موجود کوچولو و عجیب که لباسی شبیه لباس غواصان با کلاهخودی بزرگ بر سرشان پوشیده بودند، افتاد. همانطوریکه او برای بستن دروازه باغ خیز بر می داشت تا از در رفتن آنها جلوگیری کند دریافت که توسط پرتو سفیدی که از شیی رو مسیر راه آهن می تابید، در جا خشک شده است. او با آن تابش شدید خیره شد بود و ظاهرا قادر به حرکت نبود. وقتی نو خاموش شد ، یعنی چند ثانیه بعد موجودات کوچک و شی عجیب دیگر رفته بودند . و دیگر اثری هم از سگ نبود ! . تحقیقات بعدی توسط مسئولان نشان داد که چیزی با سنگینی قابل ملاحظه ای روی تیرهای چوبی خظ آهن قرار گرفته بوده است.آثار به جامانده در فواصل ، مرتب و تازه بودند، آنهم در روی خطوط آهنی که ماه ها بود که بر روی شان انجام نشده بود!!! برخی از تیرها و سنگها به قدری سوخته بودند که با لمس کردن ، خرد و خاکشیر می شدند.
    اینها همه شواهد محسوسی بودند که از آن شیی و سرنشینان عجیب و کوچک باقی مانده بود. حال به راستی آنها سگ را برای چی با خود بردند !!!


دختری شاهد فرود ( مکان : هاسل باخ در آلمان )

    مردی به نام هرلینکه شهردار اسبق هاسل باخ در آلمان به مسئولین اطلاع داد که او و دختر نوجوانش شاهد فرود یک سفینه بشقاب مانند در یک محوطه باز کنار جنگلی که آنها پس از مراجعت از دوچرخه سواری در آنجا نشسته بودند شده اند. شهادت قسم خورده آن شهردار سابق و دخترش شامل شرحی از مردان کوچکی که بسیار مشابه توصیفات سایر نقاط جهان بود ، می باشد.  یعنی قد در حدود 3/5 تا 4 فوت ، ملبس به لباسهای براق سراسری با کلاهخود… و در این مورد چراقهای آبی در جلوی لباسهایشان وصل بوده است. آنها قبل از اینکه به صفینه مراجعت کرده و از برابر آنها ناپدید شوند. برای چندین دقیقه در رو شنایی روز دیده شده بودند. و چندین نفر از احالی آن منطقه این سفینه اسرار آمیز را مشاهده کرده بودند و به پلیس گزارش داده بودند .و تمام آنها بدون اینکه همدیگر را دیده باشند و یا بشناسند ، مشخصات مشابهی داده بودند.


انفجاری در یک پناهگاه ساحلی ( ایالت اونتاریو در کانادا )

    از مجله داخلی شرکت معادن آهن استیپ راک با مسئولیت محدود در کنار دریاچه استیپ راک – واقع در ایالت اونتاریوی کانادا ، یکی از جالب ترین و صریح ترین گزارشها از این دسته واصل شده است. بطور خلاصه این خبر حاوی رویدادی است که توسط یک مهندس معدن و همسرش در دوم ژوئیه 1950 کمی قبل از غروب آفتاب اعلام شده است.
آنها با اوتو مبیل به قسمتی از دریاچه که به خلیج ساوبیل معروف است و یک پناهگاه ساحلی دور افتاده و متروک می باشد ، رفته بودند. اتومبیل آنها در زیر درختان و بنابراین خارج از دیدرس پارک شده بود. آنها آتش کوچکی افروخته و در حال دم کردن چای بودند که ناگهان هوا شروع به جنبش کرد. مثل اینکه انفجاری در آن نزدیکی رخ داده باشد. مهندس که قادر به تعیین محل مزاحمت نشده بود، به بالای سخره ای که مشرف به خلیج بود ، رفت و به اطراف نگاهی انداخت.
    از میان یک شکاف که در بالای تخته سنگ بزرگی قرار داشت، او میتوانست یک نوع وسیله نقلیه درخشان که روی سطح آبو خدود شششصد یارد دورتر آرام گرفته بود ، را مشاهده کند. همسرش هم در آن بالا به او پیوست و متفقا حدود ده دقیقه نظاره گر آن شی عجیب بودند.
    آنها در اظهاراتشان تصدیق کردند که دریچه هایی از کنبد کوتاه روی سفینه گشوده شد و هشت یا نه موجود شبیه انسان از آن دریچه خارج شدند. این زوج قطر سفینه را حدود 40 تا 50 فوت تخمین زدند که در قسمت تحتانی مسطح بود و دارای گنبدی 15 فوتی در داخل حلقه ای حدودا در فوت پهنا داشت. موجودات ریز نقش ريال مردانی دارای قدی کمتر از چهار فوت بودند. همگی جز یکی کلاهای آبی روشن بر سرداشتند. آن فرد استثنا کلاهخود قرمز پوشیده بود و چون در دریچه بالای گنبد قرار داشت ، فقط از سینه به بالای او رویت می شد.
    آن زوج به مقامات مسئول کفتند که مجودات فوق بصورت انقباضی و تقریبا مکانکی حرکت می کردند. چند نفر از آنها یک شیلنگ یا لوله سبز رنگ را داخل آب فرو کرد و بعد از چند دقیقه همگی به داخل سفینه برگشتند و دریچه ها را بستند و سفینه بطور مستقیم به هوا رفت. طبق اظهارات این زوج شاهد آن جسم در حالیکه سرعت می گرفت رنگش از مخلوط قرمز و آبی به سفید درخشان تغییر می یافت و در غرض تقریبا بیست ثانیه از نظر آنها محو شده بود.


مردی با کلاهخود در کنار یک شی ناشناس ( آدلائید در نوروود )

    از آفریقا ، اروپا ، آمریکای جنوبی و آمریکای شمالی گزارشهای شهود عینی از این سفاین و مسافران کوچکشان مرتبا واصل می شود و این روند همچنان ادامه دارد. روزنامه « مرکوری » از «هوبارت»تاسمانی واقع در استرالیا ، در پنجم فوریه 1963 مقاله جالبی تحت عنوان « مردی با کلاهخود در کنار یک شئی ناشناس» درج کرده بود.
این مقاله می گوید:

    ـ زنی از حومه «آدلائید» -واقع در «نوروود» – دیروز از یک جسم بیضوی شکل درخشان که نزدیک « سالیسبوری» فرود آمد  سخن می گوید. خانم «ئی.دی.سیلوستر» – یک معلم دبیرستان- به مقامات گفت که او و شاگردانش بمدت تقریبی ده دقیقه یک جسم بیضوی شکل براق را قبل از اینکه پرواز کند ، مشاهده کردند. همه شاهدان در این امر توافق نظر دارندکه یک مرد خیلی کوچک یا یک موجود آدم نما را که در اطراف آن جسم راه می رفت، دیده اند. به نظر شاهدین ، این موجود ملبس به کلاه خودی براق با کپسولها و یا تجهیزات تنفسی بر دوشش بده است. خانم «سیلوستر» خاطر نشان کرد همانطوریکه در جاده «سالیسبوری» رانندگی می کرده ، بچه هایی که همراهش بودند آن شئی را در حالی که در حال نشستن بر روی زمین بوده  است را کشف کردند.
    او به مسئولین امر گفت:
    ـ اتومبیل را ابتدا متوقف کرده و از نقطه ای به فاصله دویست یاردی آن چهار نفری مدت ده دقیقه به تماشای آن جسم و سرنشین های عجیب آن پرداختیم!
        موجودات انسان نمای کوچکی که در داخل یا اطراف اشیاء پرنده نا شناس در اقصی نقاط جهان دیده شده اند… سفینه های عجیبی که براختی جتهای ما را جا گذاشته و تمام مراکز مهم نظامی و ارتباطی را در زمین مورد بازدید قرار داده اند… یکی الگوی جهانشمول از سکوت مقامات رسمی که هنوز قادر به روشن کردن ماهیت واقعی و گستردگی مسئله نشده اند ، می باشد.
    همه این موارد با هم باعث تحقق آن پروژه های ویرانگر و پر هزینه که ما آنها را با نام « بر نامه ها فضایی» می خوانیم مشوند. تلاش جنون آمیز توسط بشر برای کشف اینکه این دیدار کنندگان عجیب از کجا آمده اند و چه می خواهد.

پایان///ــ\\\


منابع:

منبع : کتاب عجیب تر از علم3 ( فراتر از باور…)
نوشته و گرد آوری :فرانک ادواردز

 

Advertisements

کورش کبیر اولین منادی حقوق بشر در جهان

پیشگفتار
منشوركورش هخامنشی، كهن‌ترین بیانیه حقوق بشرِ شناخته شده جهان و سند سربلندیایرانیان از همزیستی آشتی‌جویانه و گرامیداشتِ باورها و اندیشه‌های همهمردمان تابعه در هنگامه بنیادگذاری نخستین امپراطوری جهان است. دنیایباستان همواره از آتش جنگ‌ها و یورش‌های بی‌پایان در رنج بوده است وكشورهای آشتی‌جو نیز ناچار بوده‌اند تا برای رهایی مردمان خود ازتاخت‌و‌تاز‌های همیشگی همسایگان ناآرام، به رویارویی و چیرگی بر آنانبپردازند. اما مهم این است كه پیروزمندانِ میدان نبرد و چیره‌شدگان برشهرها، چگونه با سپاه شكسته و مردم فرودست رفتار می‌كرده‌اند؟‌تاریخنامه‌های بشری بازگوكننده رفتار نیك كورش بزرگ، پادشاه نیرومندترینكشور آنروز جهان، و كنش‌های ستیزنده دیگر فرمانروایان گیتی بوده است.
جهانامروز، نه با چشمداشت بر خاك سرزمین‌ها، كه با تاختن بر اندیشه، باورها،غرور و هویت ملی مردمان، چیرگی بر آنان را در سر می‌پروراند. مردمانی كهباورها و هویت ملی و تاریخی خود را به فراموشی سپارند؛ مردمانی كه نیازمنددانش و فن‌آوری كشورهای دیگر باشند؛ شكست‌خوردگان جهان امروزند. پیشینیانما گذشته‌ای سرافرازانه برای ما به ارمغان نهادند. ما برای فرزندان آیندهخود چه دستاوردی داریم و برای شكسته نشدن در جهانِ سخت نامهربان امروز، چهراه‌هایی اندیشیده‌ایم؟

* * *

درسال 1258 خورشیدی/ 1879 میلادی، به دنبال كاوش‌های گروه انگلیسی در معبدبزرگ اِسَـگيلَـه (نیایشگاه مَـردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر باستانیبـابِـل در میاندورود (بین‌النهرین) استوانه‌ای از گل پخته بدستباستان‌شناسی كـلدانی به نام «هرمز رسـام» پیدا شد كه امروزه در موزهبریتانیا در شهر لندن نگهداری می‌شود.
بررسی‌هاینخستین نشان می‌داد كه گرداگرد این استوانه گِـلین را نوشته‌هایی به خط وزبان بابلی نو (اَكَـدی) در برگرفته است كه گمان می‌رفت نبشته‌ای ازفرمانروایان آشور و بابِـل باشد. اما بررسی‌های بیشتری كه پس ازگرته‌برداری و آوانویسی و ترجمه آن انجام شد، نشان داد كه این نبشته درسال 538 پیش از میلاد به فرمان كورش بزرگ هخامنشی (550-530 پ‌م.) و بههنگام ورود به شهر بابل نویسانده شده است. از زمان نگارش این فرمان تا بهامروز (1384) 2545 سال می‌گذرد.


هرمز رسام (1826- 1910) کاشف استوانه کورش در بابل
عکس از:[U]F[/U]oto search

شكلظاهری این فرمان، به مانند استوانه‌ای دیده می‌شود كه میانه آن قطورتر ازدوسوی آنست. انتشار و ثبت فرمان‌ها و یادمان‌های رسمی بر روی استوانهگِلین و نیز بر روی لوحه‌های مسطح، از سابقه‌ای دیرین در ایران ومیاندورود برخوردار بوده، كه گونه استوانه‌ای آن نسبت به بقیه، پایداری ودوام بیشتری داشته است. بی‌تردید این فرمان در نسخه‌های متعددی برای ارسالبه نواحی گوناگون نویسانده شده بوده كه امروزه تنها یكی از آنها به دستآمده است.
استوانهكورش آسیب‌هایی جدی به خود دیده است. بسیاری از سطرهای آن از بین رفته ویا بر اثر فرسودگی بیش از اندازه قابل خواندن نیستند. نبشته‌های بخش‌هایآسیب‌دیده را تنها با توجه به اندازه فضای خالی و برخی حروف باقی مانده درآن می‌توان تا حدودی بازسازی كرد كه در این بازسازی نیز، بی‌گمان احتمالاشتباه‌هایی وجود دارد. بدین لحاظ و نیز به دلیل اینكه در خوانش و ترجمهنبشته‌های بابلی، هنوز نیز اتفاق نظر وجود ندارد؛ متن منشور كورش درترجمه‌های گوناگون به تفاوت‌هایی دچار آمده است. با این نگرش، هیچیك ازترجمه‌‌های امروزی كتیبه، معادل دقیق معنای عبارت‌های اصلی آنرا ارائهنمی‌كنند. استناد به محتوای كتیبه و به ویژه كلید‌واژه‌ها، می‌بایست بادقت و وسواس بسیاری صورت پذیرد. بی‌تردید استناد به كتیبه هنگامی بااطمینان بیشتری ممكن می‌شود كه واژ‌ه یا مفهومی خاص، در بیشتر پژوهش‌ها بهگونه كم‌وبیش یكسانی برگردان شده باشند.
در دانشگاه «ییل» (Yale)كتیبه كوچك و آسیب‌‌دیده‌ای نگهداری می‌شود كه ریشارد بِرگِر در سال 1975آنرا بخشی گمشده از استوانه كورش دانست. این بخش توسط همو به كتیبه اصلیاضافه گردید و نُه سطر پایانی فعلی آنرا تشكیل می‌دهد (← سطرهای 37 تا45).
فرمانكورش بزرگ از زمان پیدایش تا به امروز بارها ترجمه و ویرایش و پژوهش شدهاست. پیش از همه، جوان پر شور و كاشـف رمز خط میخی فارسی باستان یعنی هنریكِرِسْویك راولینسون در سال 1880 میلادی و بعدها ف. ویسباخ 1890، گ. ریختر1952، آ. اوپنهایم 1955، و. اِیلرز 1974، ج. هارماتا 1974، پ. بـرگـر1975، ا. كـورت 1983، پ. لوكوك 1999 و بسیاری دیگر آنرا تكرار و كامل‌تركردند. متن فارسی ارائه شده در این كتاب نیز با نگرش به پژوهش‌های پیشین وروند بهبود شناخت حروف و واژگان بابلی یا اَكَدی و نیز خوانش‌های تازه‌ترمنشور كورش فراهم شده و در زیرنویس‌ها به یادداشت‌های اندكی پرداخته شدهاست.
ترجمهو انتــشار فرمــان كــورش بــزرگ (كــورش دوم) پــرده از نادانــسته‌هایبســیار برداشت و بزودی بعنوان «منشور آزادی» و «نخستین منشور جهانی حقوقبشر» شهرتی عالمگیر یافت و نمایندگان و حقوق‌دانان كشورهای گوناگون جهاندر سال 1348 خورشیدی با گردهمایی در كنار آرامگاه كورش در پاسارگاد، از اوبنام نخستین بنیاد‌گذار حقوق بشر جهان یاد كردند و او را ستودند. حقوقی كهانسانِ امروز پس از دوهزاروپانصد سال در اندیشه ایجاد و فراهم‌سازی آنافتاده است و آرزوی گسترش آنرا در سر می‌پروراند.
(نسخه‌بدلیاز منشور كورش به عنوان كهن‌ترین فرمانِ شناخته‌شده تفاهم و همزیستیملت‌ها در ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورك نگهداری می‌شود. این كتیبهدر فضای بین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیمومت جای دارد).
چهچیز باعث شده است تا فرمان كورش به این پایه از شهرت برسد؟ پاسخ این پرسشهنگامی دریافته می‌شود كه فرمان كورش را با نبشته‌های دیگر فرمانروایانهمزمان خود و حكمرانان امروزی به سنجش بگذاریم و بین آنها داوری كنیم.
آشورنصیرپال، پادشاه آشور (884 پ‌م.) در كتیبه خود نوشته است: ‘‘… به فرمانآشور و ایشتار، خدایان بزرگ و حامیان من … ششصد نفر از لشكر دشمن را بدونملاحظه سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران آنان را زنده زنده در آتشسوزاندم … حاكم شهر را به دست خودم زنده پوست كندم و پوستش را به دیوارشهر آویختم … بسیاری را در آتش كباب كردم و دست و گوش و بینی زیادی رابریدم، هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بیرون كشیدم و سرهایبریده را از درختان شهر آویختم.»
در‌كتیبهسِـناخِـریب، پادشاه آشور (689 پ‌م.) چنین نوشته شده است: ‘‘… وقتی كه شهربابِـل را تصرف كردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانه‌هایشان راچنان ویران كردم كه بصورت تلی از خاك درآمد. همه شهر را چنان آتـش زدم كـهروزهای بسـیار دود آن به آسـمان می‌رفـت. نهـر فـرات را به روی شهر جاریكردم تا آب حتی ویرانه‌ها را نیز با خود ببرد.»
دركتیبه آشور بانیپال (645 پ‌م.) پس از تصرف شهر شوش آمده است: ‘‘… من شوش،شهر بزرگ مقدس … را به خواست آشور و ایشتار فتح كردم … من زیگورات شوش راكه با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شكستم … معابد عیلام را با خاكیكسان كردم و خـدایـان و الـهه‌هـایشان را به باد یغما دادم. سپاهیان منوارد بیشه‌های مقدسش شدند كه هیچ بیگانه‌ای از كنارش نگذشته بود، آنرادیدند و به آتش كشیدند. من در فاصله یك ماه و بیست و پنج روز راه،سـرزمـین شـوش را تبدیل به یك ویرانه و صحرای لم یزرع كردم … ندای انسانیو … فریادهای شـادی … به دست من از آنجا رخت بربست، خاك آنجا را بهتـوبـره كشیدم و به ماران و عـقرب‌ها اجازه دادم آنجا را اشغال كنند.»
و دركتیبه نَـبوكَـد نَـصَر دوم، پادشـاه بـابل (565 پ‌م.) آمـده است: ‘‘ …فرمان دادم كه صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشكنند. هزاراندختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خـانـه‌ها را چنان ویران كردم كهدیگر بانگ زنده‌ای از آنجا برنخیزد.»
اینرویدادهای غیر انسانی تنها به آن روزگاران تعلق ندارد. امروزه نیز مردمانجهان با چنین ستم‌ها و خشونت‌هایی روبرو هستند. هنوز جنایت‌های آمریكا درژاپن و ویتنام، فرانسه در الجزایر، ایتالیا در حبشه و لیبی، پرتقال واسپانیا در آمریكای لاتین، و انگلستان در سراسر جهان، از یادها نرفته‌اند.مردم هرگز فراموش نخواهند كرد كه در عراق بمب‌های شیمیایی بر سر مردمبی‌دفاع هلبچه فروریخت و همه آنان از پیر و جوان و زن و كودك به وضعیرقت‌انگیز نابود شدند. در افغانستان و در میان سكوت حیرت‌انگیزِ جهانیان،صدها هزار تن از مردم غیر‌نظامی و بی‌دفاع شهرها قربانی مطامعابر‌قدرت‌های امروز و گروهای سیاسی كشور می‌شوند، در حالیكه در زندگیروزمره نیز از قحطی و بیماری‌های همه‌گیر، از گرسنگی و وبا و سرما رنجمی‌برند. در بوسنی و در كانون اروپای متمدن تنها به انگیزه‌های نژادی مردمو كودكان را بی‌دریغ و دسته‌جمعی به كام مرگ می‌فرستند. در مكه جامه سپیدزائران را به سرخی می‌آلایند و جان و مال و ناموس آنان را مباح می‌شمرند.
كشورهایبزرگ و پیشرفته و متمدن جهان، سلاح‌های مرگبار كشتار جمعی و بمب‌هایشیمیایی و میكربی خود را دیگر مستقیماً بر كاشانه مردم رها نمی‌كنند، بلكهآنها را به بهایی گزاف در اختیار كشورهایی همچون عراق می‌گذارند تا بر سرجوانان ایران زمین بریزد و آنگاه باز هم به بهای گزاف به درمان زخم‌هایآنان بپردازند و از نقض حقوق بشر گلایه كنند و خود را بزرگترین پشتیبان آنبدانند.
اماعلیرغم رفتارهای ناپسند پادشاهان آشور و بابل و حكمرانان امروز جهان، كورشپس از ورود به شهر بابل و با دارا بودن هرگونه قدرت‌عملی به عنوان شاهنیرومندترین كشور جهان، نه تنها پادشاه مغلوب را مصلوب نكرد؛ بلكه او رابه حاكمیت ناحیه‌ای منصوب، و با مردم شهر نیز چنین رفتار نمود: ‘‘ … آنگاهكه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانیپذیرفتند … مَردوك (خدای بابلی) دل‌های پاك مردم بابل را متوجه من كرد؛زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی واردبابل شد … نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تكان داد. من برای صلح كوشیدم.برده‌داری را برانداختم. به بد‌بختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كههمه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادمهیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند. خدای بزرگ از من خرسند شد … فرماندادم … تمام نیایشگاه‌هایی را كه بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان ایننیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. اهالی این محل‌ها را گرد آوردم وخانه‌های آنان را كه خراب كرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را بهتمامی مردم اعطا كردم.»
كورشپس از ورود به شهر بابل (در كنار رود فرات و در جنوب بغداد امروزی) فرمانآزادی هزاران یهودی را صادر كرد كه قریب هفتاد سال در بابل به اسارت گرفتهشده بودند. هزاران آوند زرین و سیمین آنان را كه پادشاه بابل از ایشان بهغنیمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد كه در سرزمین خودنیایشگاهی بزرگ برای خود بر پای دارند. رفتار كورش با یهودیان موجب كوچبسیاری از آنان به ایران شد كه در درازای بیست و پنج قرن هیچگاه بین آنانو ایرانیان جنگ و خشونت و درگیری رخ نداد و آنان ایران را میهن دوم خودمی‌دانسته‌اند. در این باره در باب‌های گوناگون اسفار عَـزرا و اشعیا دركتاب تورات (عهد عتیق)، ضمن نامبر كردن كورش با عنوان «مسیح خداوند» آمدهاست: ‘‘ خداوند روح كورش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی ممالك خودفرمانی صادر كند و بنویسد: كورش پادشاه فارس چنین می‌فرماید كه یـهُـوَه/یـهْـوِه خدای آسمان مرا امر فرموده است كه خانه‌ای برای او در اورشلیم كهدر یهودا است، بنا نمایم. پس كیست از شما از تمامی قوم او كه خدایش با ویباشد و به اورشلیم كه در یهودا است برود و خانه یـهُـوَه را كه خدای حقیقیاست در اورشلیم بنا نماید …؟ پس همگی برخاسته و روان شدند تا خانه خداوندرا كه در اورشــلیم است، بـنا نمایند. … و كورش پادشاه، ظروف خانهخداوند را كه نَـبوكَـد نَـصَـر آنها را از اورشلیم آورده و در خانه خودگذاشته بود، بیرون آورد و به رئیس یهودیان سپرد.»
دراینجا مایلم بخصوص به این نكته تاكید كنم كه با وجود اینكه منشور كورشبزرگ را «نخستین اعلامیه حقوق بشر» می‌دانند، اما نوآوری چنین فرمانی ازكورش نبوده است؛ بلكه این فرمان فرایند فرهنگ ایرانی بوده است. فرهنگی كههرگز دستور به غارت و آدمكشی و ویرانی نداده است. و كورش این رفتار را ازمردمان سرزمین خود، از نیاكان خود، از فرهنگ رایج كشورش، در آغوش مهرآمیزمادر و از پرورش او آموخته بوده و بكار بسته است. سرافرازی نخستین بیانیهجهانی حقوق بشر نه تنها برای كورش، بلكه همچنین برای فرهنگ كشوری است كهسراسر پهنه پهناور آن از كهن‌ترین روزگاران تابش‌گاهِ اندیشه نیك و كردارنیكی بوده است كه امروزه و از پس هزاران سال مردمان جهان در آرزو و آرمانفراهم ساختن آن هستند.
منشور كورش هخامنشی ارمغانی است از سرزمین ایران برای جهانی كه از جنگ و خشونت خسته است و از آن رنج می‌برد.

 

منشور کورش هخامنشی
گزیده
رضا مرادی غیاث آبادی

منمكـوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَد،شاه چهار گوشه جهان. پسر كمبوجیه، شاه بزرگ … نوه كورش، شاه بزرگ … نبیرهچیش‌پیش، شاه بزرگ …
آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم، همهمردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تختشهریاری نشستم. مردوك خدای بزرگ دل‌های پاك مردم بابـل را متوجه من كرد …زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد.نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلیبابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تكان داد … من برای صلح كوشیدم.
من برده‌داری را بر‌انداختم، به بدبختی آنان پایانبخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان رانیازارند. فرمان دادم كه هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند.
مَـردوك خدای بزرگ از كردار من خشنود شد … او بركتو مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندشرا ستودیم …
من همه شهرهایی را كه ویران شده بود از نو ساختم.فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی كه بسته شده بودند را بگشایند. همه خدایاناین نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم.
همه مردمانی كه پراكنده و آواره شده بودند را بهجایگاه‌های خود برگرداندم و خانه‌های ویران آنان را آباد كردم. همه مردمرا به همبستگی فرا خواندم. همچنین پیكره خدایان سومر و اَكَـد را كهنَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مَردوكخدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم. بشود كهدل‌ها شاد گردد.
بشود، خدایانی كه آنان را به جایگاه‌های مقدسنخستین‌شان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلندخواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نیكخواهانه برایم بیابند. بشود كهآنان به خدای من مَردوك بگویند: ‘‘ به كورش شاه، پادشاهی كه ترا گرامیمی‌دارد و پسرش كمبوجیه، جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’
من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم.

منشور كورش هخامنشی
متن كامل
رضا مرادی غیاث آبادی

1.«كورش» (در بابلی: ‹كو- رَ – آش›)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه«بـابِـل» ‹با- بی- لیم›، شاه «سـومـر» ‹شو- مـِ- ری› و «اَكَّـد» ‹اَ‌ك-كـَ- دی- ای›، …
2. … همه جهان
(از اینجا تا پایان سطر نوزدهم،نه از زبان كورش، بلكه به روایت ناظری ناشناخته كه می‌تواند نظر اهالی وبزرگان بابل باشد، بازگو می‌شود).
3. … مرد ناشایستی به فرمانروایی كشورش رسیده بود.
4. او آیین‌های كهن را از میان برد و چیزهای ساختگی بجای آن گذاشت.
5. معبدی بَدلی از نیایشگاه «اِسَـگیلَـه» ‹اِ- سَگ- ایلَـه› برای شهر «اور» ‹او- ریم› و دیگر شهرها ساخت.
(«اِسَـگیـلَـه/ اِزاگیلا» نامنیایشگاه بزرگ «مردوك» یا خدای بزرگ است. این نام شباهت فراوانی با نامنیایشگاه ایرانی «اِزَگین» در «اَرَتَـه» دارد كه در حماسه سومری«اِنمِـركار و فرمانروای اَرَته» بازگو شده است. آقای جهانشاه درخشانی درآریاییان، مردم كاشی و دیگر ایرانیان (تهران، 1382، ص 507)، «اِزَگین» رابه معنای «سنگ لاجورد» می‌داند. از سوی دیگر «كاسیان» نیز رنگ آبی را رنگخداوند بشمار می‌آوردند و «كاشّـو/ كاسّـو»، نام خدای بزرگ آنان به معنای«رنگ آبی» است. امروزه همچنان واژه «كاس» برای رنگ آبی در گویش‌های محلیبكار می‌رود. برای نمونه در گیلان، مردان با چشم آبی را «كـاس آقا» خطابمی‌كنند. همچنین برای آگاهی از پیوند اَرَتَـه با نواحی باستانی حاشیههلیل‌رود در جنوب جیرفت بنگرید به: مجیدزاده، یوسف، جیرفت كهن‌ترین تمدنشرق، تهران، 1382).
6. او كار ناشایست قربانی كردن را رواج داد كه پیش از آن نبود … هر روز كارهایی ناپسند می‌كرد، خشونت و بد‌كرداری.
7. او كارهای … روزمره را دشوار ساخت. او بامقررات نامناسب در زنـدگی مـردم دخالت می‌كرد. اندوه و غم را در شهرهاپراكند. او از پرستش «مَــردوك» ‹اَمَـر- اوتو› خدای بزرگ روی برگرداند.
(گمان می‌رود نام «مردوك» باواژه آریایی و اوستایی «اَمِـرِتات» به معنای «جاودانگی/ بی‌مرگی» درپیوند باشد. اما ویژگی‌های دیگر مردوك شباهت‌هایی با «اهورامزدا» دارد وهمچون او در سیاره «مشتری» متجلی می‌شده است. همانگونه كه مردوك را با نام«اَمَـر- اوتو‌» می‌شناخته‌اند؛ از او با نام آریایی و كاسی «شوگورو» نیزیاد می‌كرده‌اند كه به معنای «بزرگترین سرور» بوده و با معنای اهورامزدا(سرور دانا/ سرور خردمند) در پیوند است).
8. او مردم را به سختی معاش دچار كرد. هر روز بهشیوه‌ای ساكنان شهر را آزار می‌داد. او با كارهای خشنِ خود مردم را نابودمی‌كرد … همه مردم را.
9. از ناله و دادخواهی مردم، «اِنـلیل/ ایـلّیل»خدای بزرگ (= مردوك) ناراحت شد … دیگر ایزدان آن سرزمین را ترك كردهبودند. (منظور آبادانی و فراوانی و آرامش)
10. مردم از خدای بزرگ می‌خواستند تا به وضع همهباشندگان روی زمین كه زندگی و كاشانه‌اشان رو به ویرانی می‌رفت، توجه كند.مردوك خدای بزرگ اراده كرد تا ایزدان به «بابِـل» بازگردند.
11. ساكنان سرزمین «سـومِـر» و «اَكَّـد» مانند مردگان شده بودند. مردوك بسوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.
12. مردوك به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همهكشورها به جستجو پرداخت. به جستجوی شاهی خوب كه او را یاری دهد. آنگاه اونام «كورش» پادشاه «اَنْـشان» ‹اَن- شـَ- اَن› را برخواند. از او بنامپادشاه جهان یاد كرد.
13. او تمام سرزمین «گوتی» ‹كو- تی- ای› را بهفرمانبرداری كورش در آورد. همچنین همه مردمان «ماد» ‹اوم- مـان‌مَـن- دَه›را. كـورش با هر « سیاه سر» (همه انـسان‌ها) دادگرانه رفتار كرد.
(در تداول، نامِ بابلی«اومان‌منده» را با «ماد» برابر می‌دانند. اما به نظر می‌آید كه این نامبر همه یا یكی از اقوام آریایی كه در هزاره دوم پیش از میلاد به میاندورودمهاجرت كرده‌ بوده‌اند؛ اطلاق می‌شده است).
14. كورش با راستی و عدالت كشور را اداره می‌كرد. مردوك، خدای بزرگ، با شادی از كردار نیك و اندیشه نیكِ این پشتیبان مردم خرسند بود.
15. او كورش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد؛ در حالی كه خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام برمی‌داشت.
(ممكن است منظور دیده شدن سیارهمشتری بوده باشد. در باورهای ایرانی، سیاره مشتری نماد آسمانی اهورامزدا/مردوك بوده است. نك به: بارتل ل. واندروردن، پیدایش دانش نجوم، ترجمههمایون صنعتی‌زاده، 1372. او حتی منظور از «سپاه پر شمار او» را نیزستارگان آسمان می‌داند).
16. لشكر پر شمار او كه همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگ‌افزارها در كنار او ره می‌سپردند.
17. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونریزی بهشهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلایی ایمن داشت. او «نَـبـونـید»‹نـَ- بو- نـَ- اید› شاه را به دست كورش سپرد.
18. مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَكَّـد و همهفرمانروایان محلی فرمان كورش را پذیرفتند. از پادشاهی او شادمان شدند و باچهره‌های درخشان او را بوسیدند.
19. مردم سروری را شادباش گفتند كه به یاری او ازچنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همه ایزدان او راستودند و نامش را گرامی داشتند.
20. منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه جهان.
(از اینجا روایت به صیغه اول شخصو از زبان كورش بازگو می‌شود. استرابو نقل می‌كند كه «كورش» نامی است كهاو پس از پادشاهی و با الهام از رود «كُـر» در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد.پیش از این، نام او «اَگـرَداتوس Agradatus» (اَگـرَداد/ اَگـراداد) بوده است. نك به: جغرافیای استرابو، ترجمه هـ. صنعتی‌زاده، 1382، ص. 319).
21. پسر «كمبوجیه» ‹كـَ- اَم- بو- زی- یه›، شاهبزرگ، شاه «اَنْـشان»، نـوه «كـورش» (كـورش یكم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان،نبیره «چیش‌پیش» ‹شی- ایش- بی- ایش›، شاه بزرگ، شاه اَنشان.
22. از دودمـانی ‌كـه ‌همیشه شـاه بـوده‌اند وفـرمانـروایی‌اش را «بِل/ بعل» ‹بـِ- لو› (خداوند/ = مردوك) و «نَـبـو»‹نـَ- بو› گرامی می‌دارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند. آنگاهكه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم؛
(«نَـبـو» ایزد نویسندگی ودبیـری بـوده، و نیایشگاه او به نـام «اِزیـدَه» خوانده می‌شده است. ورودكورش «بدون جنگ و پیكار» به بابل، نه تنها در گزارش او، بلكه در متونبابلی همچون «سالنامه نبونید» و نیز در «تواریخ هرودوت» (كتاب یكم) تأییدشده است. برای آگاهی از سالنامه نبونید نگاه كنید به: Hinnz, W., Darios und die Perser, I, 1976, p. 106.).
23. همه مـردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند.در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوك دل‌های پاك مردمبابل را متوجه من‌كرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
(پذیرش كورش توسط مردم، در «كورش‌نامه/ سیروپدی» (Curou Paideia)نوشته گزنفون نیز تأیید شده است. گزنفون اظهار می‌دارد كه مردمان همهكشورها با رضایت خودشان پادشاهی و اقتدار كورش را پذیرفته بودند (سیروپدی،كتاب یكم)).
24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.
25. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مراتكان داد … من برای صلح كوشیدم. نَـبونید، مردم درمانده بابل را بهبردگی كشیده بود، كاری كه در خور شأن آنان نبود.
26. من برده‌داری را برانداختم. به بدبختی‌هایآنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشندو آنان را نیازارند. فرمان دادم كه هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند.مردوك از كردار نیك من خشنود شد.
27. او بر من، كورش، كه ستایشگر او هستم، بر پسر من «كمبوجیه» و همچنین بر همه سپاهیان من،
28. بركت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگیشادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مَردوك همهشاهانی كه بر اورنگ پادشاهی نشسته‌اند؛
29. و همه پادشاهان سرزمین‌های جهان، از «دریایبالا» تا «دریای پایین» (دریای مدیترانه تا خلیج فارس)، همه مردمسرزمین‌های دوردست، همه پادشاهان «آموری» ‹اَ- مور- ری- ای›، همهچادرنشینان،
30. مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسـه زدنـد. از … تا «آشـــور» ‹اَش- شور› و «شوش» ‹شو- شَن›.
31. من شهرهای «آگادِه» ‹اَ- گـَ- دِه›، «اِشنونا»‹اِش- نو- نَك›، «زَمبان» ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، «مِتورنو» ‹مـِ- تور- نو›،«دیر» ‹دِ- ایر›، سرزمین «گوتیان» و شهرهای كهن آنسوی «دجله» ‹ای- دیك-لَت› كه ویران شده بود را از نو ساختم.
32. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی كه بسته شدهبود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم.همه مردمانی كه پراكنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خودبرگرداندم. خانه‌های ویران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگی فراخواندم.
(با اینكه هیچ دلیل قاطعی درزرتشتی بودنِ كورش بزرگ در دست نیست؛ اما او همچون زرتشت به این باور كهنایرانی پایبند بوده است كه هر كس در پرستش خدای خود و انتخاب دین خود آزاداست. افسوس كه موبدان زرتشتی عصر ساسانی با سختگیری‌ و خشونت‌های بی‌شمارو اعمال سلیقه‌های شخصی در تحریف آیین زرتشت، به این دستاورد با ارزشفرهنگ ایرانی آسیب زدند).
33. همچنین پیكره خدایان سومر و اَكَّـد را كهنَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودی مَردوك بهشادی و خرمی،
34. به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم، بشود كهدل‌ها شاد گردد. بشود، خدایانی كه آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شانبازگرداندم،
(گشایش و بازسازی نیایشگاه‌ها بهفرمان كورش، دستكم در یك متن دیگر شناخته شده است. بر این لوح چهار سطریكه از «اَرَخ» در میاندورود كشف شده، آمده است: “منم كورش، پسر كمبوجیه،شاه توانمند، آنكه «اِسَـگیلَـه» و «اِزیـدَه» را باز ساخت.” برای آگاهیبیشتر نگاه كنید به صفحه 156 مقاله W. Eilers در كتاب‌شناسی).
35. هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستارزندگانی بلند باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نیكخواهانه برایم بیابند.بشود كه آنان به خدای من مَردوك بگویند: ‘‘به كورش شاه، پادشاهی كه تراگرامی می‌دارد و پسرش كمبوجیه جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’
(در باورهای ایرانی، «سرای سپند»یا «اَنَـغْـرَه رَئُـچَـنْـگْـه» (اَنَـغران/ اَنارام) به معنای «روشناییبی‌پایان و جایگاه خدای بزرگ یا اهورامزدا و بهشت برین است).
36. بی‌گمان در روزهای سازندگی، همگی مردم بابل،پادشاه را گرامی داشتند و من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم.(صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم). . . . .
37. … غاز، دو اردك، ده كبوتر. برای غازها، اردك‌ها و كبوتران…
(از سطر 37 تا 45 بخش نویافته‌ای است كه در مقاله «در باره منشور كورش» به آن اشاره شد. این نُه سطر دنباله بلافصل سطرهای پیشین نیست).
38. … باروی بزرگ شهر بابل بنام «ایمگور- اِنـلیل» ‹ایم- گور- اِن- لیل› را استوار گردانیدم …
39. … دیوار آجری خندق شهر را،
40. … كه هیچیك از شاهان پیشین با بردگانِ به بیگاری گرفته شده به پایان نرسانیده بودند؛
41. … به انجام رسانیدم.
42. دروازه‌هایی بزرگ برای آنها گذاشتم با درهایی از چوب «سِدر» و روكشی از مفرغ …
43. …كتیبه‌ای از پـادشاهی پیش از من بنام «آشور بانیپال» ‹آش- شور- با- نی- اَپ- لی›
44. …
45. … برای همیشه!

استون هنج

استون هنج
==========

آیا کسی وجود دارد که تا بحال در مورد استون هنج چیزی نشنیده باشد؟ استون هنج یکی از معروف‌ترین مکانهای اسرارآمیز جهان به شمار می‌آید. این مجسمه‌های غول پیکر سنگی چه ویژگی‌هایی دارند؟ چرا این مکان باعث ایجاد بحث و جدلهای فراوان در جامعه علمی‌ شده؟

استون هنج بنای تاریخی سنگی که در سالسبری انگلستان جنوبی واقع شده عمدتا دربرگیرنده 30 سنگ قائم می‌شود (یا سارسن‌ها، که هر کدام بیشتر از 10 فوت ارتفاع و 45 تن وزن دارند) این سارسن‌ها با 30 نعل درگاه که به صورت افقی و تخت رویشان قرار دارند تشکیل یک دایره متصل را داده‌اند. در داخل این دایره نیز چرخه‌ا‌ی مشابه تشکیل شده است و آنها هم به سبک دیرک و نعل درگاه ساخته شده‌اند.

شاید بگویید بناهای تاریخی بزرگ خیلی زیادی روی کره زمین وجود دارد که بعضی از آنها از استون هنج جذاب تر هستند! پس چه جیز خاصی در این غولهای سنگی نهفته است؟

برای تمام این سئوالهای پاسخهای دقیقی وجود ندارد.
کاربردشان چه بوده؟ یک رصدخانه ستاره شناسی، مکان مذهبی و آیینی یا چیزی ماوراء طبیعی؟ چه کسی آن را ساخته و چگونه؟

بعضی افراد گفته اند که دروییدها (کاهنان مذهب سلتی) این بنا را ساخته اند، اما واقعا ما چیز زیادی از این بنا نمی‌دانیم.

باستان شناسان تاریخ ساخت آن را بین 5000 تا 3000 سال پیش ذکر کرده اند، پس این بنا حتی قبل از استفاده کردن نوع بشر از ابزارهای فلزی ساخته شده بود.

حال بدون در نظر گرفتن اینکه چه کسی استون هنج را ساخته، واضح است که هزاران نفر در طراحی و به وجود آوردن آن سهیم بوده اند. فقط کشاندن چنین سنگهای عظیمی ‌از مارلبورگ (30 کیلومتری جنوب استون هنج) کاری بس عظیم و بزرگ است. و چگونه امکان دارد چنین سنگهایی برپا شده باشند؟!

این کار یک شاهکار جالب مهندسی محسوب می‌شود و افسانه‌های بسیاری هست که قدرت و توانایی را منعکس می‌کند تا توضیح دهد چگونه انسانهای اولیه این سنگهای سنگین را حمل و جابجا کرده‌اند!

حتی در خلال افسانه‌های آرتور از استون هنج نام برده شده و اسم فردی به نام مرلین به عنوان معمار ذکر شده است.

جالبترین موضوع این است که استون هنج در جهات نقاط انقلاب و اعتدالی ستاره شناسی قرار گرفته و زمان طلوع خورشید در خط افق نور خورشید به طور کامل بین فواصل فرسنگ‌ها ظاهر می‌شود.
بی شک چنین چیزی تصادفی نیست و شاید با داستانهای مربوط به سرآغاز و مبدا این مکانهای مرموز ارتباط داشته باشد.
منبع: iranvij.ir

كتاب گمشده انكي(پایان فصل ششم)

نینکی که جذب این کار شده بود گفت: من اجازه می دهم این کار انجام شود !

Ningishzidda با کمک ME فرمولها را یافت و با ساختن ترکیب ، تخمکها رابارور نمود . انکی با دقت زیاد آن را وارد رحم همسرش کرد . دوباره فکر و خیالها شروع شده و نینکی در موعدمقرر درد زایمانش شروع شد اما تولدی اتفاق نیفتاد . (‌بچه بصورت طبیعی متولد نشد ـ مترجم )‌نینکی ماههارا می شمرد و نینماه هم ماههارا می شمرد . دهمین ماه رسید ، ماهی که آنها تقدیر شیطانش نامیدند . نینماه با دستانش رحم را گشود . با تیغ برشی در آن ایجاد کرد .(‌سزاراینگونه دنیا آمد و نام این نوع زایمان را سزارین گذاشتند . رستم نیز اینگونه دنیا آمد که نام این نوع زایمان را رستم زایی گذاشتند و البته اکنون می دانیم که نخستین زایمان به این شکل را نینکی انجام داده و نینماه مامایش بوده که باید آنرا نینکی زایی نامید ـ‌مترجم )‌سرش را پوشاند و دستکشهایش را پوشید . با مهارت بازش کرد و صورتش بلافاصله شادمانی را نشان داد . آنچه که در رحمش بود از آن بیرون کشید . روبسوی نینکی با شادی فریاد زد : مونث است ! یک دختر متولد شده ! با احتیاط صورت و دستهایش را آزمایش نمود . گوشهایش خوب شکل گرفته بودند و چشمهایش نیز نقصی نداشت . اعضای بدنش مناسب بودند . گوشت پاهایش هم شبیه بودند و گوشت دستانش نیز خوب بودند . پشمالو نبود و موهای سرش شبیه رنگ شنهای ساحل بود . پوستش صاف و از نظررنگ و نرمی شبیه پوست آنوناکی بود. ننیماه دختر بچه را در دستانش گرفت و به باسنش ضربه ای زد . صدای نوزاد هم مناسب بود . نینکی ، همسر انکی نوزاد را در دستان خود گرفت . نشست و شروع به شیر دادنش کرد . انکی به همسرش گفت : این مونث نمونه دیگری ندارد ، پس شما برایش نامی انتخاب کنید . او دختری است که به شما بسیار شبیه است . کاملترین نمونه مونث است . مدلی برای کارگربدوی مونث برایمان بوجود آوردید . نینکی روی بدن نوزاد دست کشید و با انگشتانش پوستش را نوازش کرد . نینکی گفت : نامش را تیامات می گذاریم ، مادر زندگی . ( در قاموس کتاب مقدس حوا به معنی زندگی است و چون مونث هست به او بانوی زندگی یا مادر زندگی می گفتند که همان معنی تیامات است ـ مترجم )

ص 108

او را به نام سیاره قدیمی می نامم که زمین و ماه از آن بوجود آمده اند . رحم او عامل بوجود آمدن جوهره زندگی برای تولدهای دیگر خواهد بود . او عاملی خواهد بود برای بوجود آمدن انبوهی از کارگران اولیه .

 

 

 

 

نینکی اینرا گفت و دیگران نیز سخنانش را تایید کردند . اکنون زمانی است که باید وضعیت آدمو و تیامات را در Edinبررسی کنیم . اینکه چگونه یاد گرفتند تولیدمثل  کنند و چگونه از آبیزو خارج شدند  . واین همه بعد از این اتفاق افتاد که تیامات از رحم نینکی بیرون آمد .

در هفت ظرف که از گل رس آبیزو ساخته شده بود نینماه تخمک بارور شده مونث دو پا را قرار داد . جوهره زندگی تیامات را استخراج کرد و ذره ذره وارد ظرفها نمود . در ظرفهای خاک رس آبیزو ترکیبی که نینما ساخته بود شکل گرفت . روش اوبگونه ای بود که گویی افسونی در کارش وجود دارد . در رحمهای قهرمانان زاینده تخمکهای بارور شده وارد شد . در زمان مشخص شده تولدها صورت گرفتند . در زمان معین شده هفت مونث متولد شدند . همه ویژگیهایشان خوب بود و بخصوص صدایشان آهنگ خوشایندی داشت ! اینگونه بود که هفت زن بعنوان هفت همتای کارگران بدوی آفریده شدند . چهار رهبر ، هفت مذکر و هفت مونث آفریدند .

 

 

بعد از آفرینش این موجودات زمینی ، انکی به بقیه گفت : اجازه بدهید که مردان ، زنان را باردارکنند ! تا کارگران بدوی خودشان فرزندانشان را بوجود بیاورند . بعد از زمان معینی فرزندان ، خود صاحب فرزند خواهند شد . تعداد کارگران بدوی زیاد می شود و آنها می توانند کار شاق آنوناکی را انجام دهند .

انکی و نینکی و نینماه و Ningishzidda شادی کنان شروع به نوشیدن اکسیر میوه نمودند . برای هفت بذر هفت قفس ساخته شد و دربین درختان قرارگرفت . اجازه بدهید که جنسیتشان بیدار شود و مذکرها و مونث ها یکدیگر را بشناسند .

( در هر قفس یک مونث و یک مذکر در کنار یکدیگر قرار داده شدند ـ‌مترجم )‌

ص 109

مردان ، زنان را باردار کنند تا بدینوسیله بچه دار شوند . همچنین آنها گفتند : همانطور که آدمو را معاف کردیم تیامات هم از کار شاق حفاری معاف خواهد بود و تحت حفاظت ما قرار خواهد گرفت . انکی گفت : آنها را به Edin ببرید تا آنوناکی ثمره کار دستهایمان  را ببینند . بقیه نیز با او هم عقیده بودند .

انکی ، تیامات و آدمو را برداشت و به اریدو و سپس  Edin رفت . در آنجا در محدود ه ای مشخص برایشان محلی برای زندگی ساختند که می توانستند در آن گردش کنند . آنوناکی از فرودگاه به Edinمی آمدند تا آنها را ببینند . انلیل هم به دیدن آنها آمد واز دیدن این منظره کمی از ناراحتیهایش کاسته شد . ( من که خیلی ناراحتم که اجداد ما را در جایی زندانی کرده اند مثل باغ وحش تا آنوناکیها با دیدن آنها تفریح کنند ـ مترجم )‌

نینورتا و نینلیل هم به دیدن آنها آمدند . از ایستگاه مریخ ، مردوک ،پسر انکی برای دیدن آنها به زمین آمد . آنوناکی به سازندگان گفتند : دستهای شما آنها را ساخته است . Igigi ها که بین زمین و مریخ دائم در رفت و آمد بودند کاملاً هیجان زده شده بودند .همه باهم گفتند : با آمدن کارگران بدوی دیگر روزهای سخت کارکردن ما تمام می شود .

انکی سرپرست پروژه و نینماه و دستیار Ningishzidda هم حضور پیدا کردند . آنوناکی در معادن غر میزدند و کاسه صبرشان لبریز شده بود . Ennugiناظر آنها اغلب از انکی سوال می کرد و می گفت که فریادها ی کارگران بدوی دارد زیاد می شود .بر اعداد مدارهای زمین اضافه می شد .زمینیهای ساخته شده به دوران بلوغ خود نزدیک می شدند . اما زنان زمینی آبستن نمی شدند و خبری از تولد بچه نبود !

بین قفسهایی که درمیان درختها قرار داشت  Ningishzidda برای خودش تختی از علف ساخته بود . اوشبانهروز مشغول بررسی این موجودات بود تا فعالیتهایشان را ثبت کند . در واقع او نحوه جفت گیری وشیوه آبستن کردن زنان توسط مردان را می دید .

ص 110

اما ایده ها درست شکل نمی گرفت و تولدی در کار نبود . انکی از این موضوع عمیقاً به فکرفرورفت و در این اندیشه بود که ترکیبات را دوباره بسازد . هیچکدام ، هیچ یک ازآنها ، فرزندی به دنیا نیاورده بودند . انکی به بقیه گفت : دو ترکیبی که ما با آن آفرینشی انجام داده ایم نفرین شده !‌Ningishzidda گفت : اجازه بدهید ما جوهره آدموو تیامات رادوباره آزمایش کنیم . با ME ذره ذره همه چیز را مرور کردند تا بفهمند کجای کار اشتباه کرده اند . درShurubak ،‌ همان شفا خانه ! جوهره آدمو و تیامات را مورد بررسی قرار دادند . جوهره زندگی مردان آنوناکی و زنانشان مورد مقایسه قرار گرفتند . Ningishzidda این جوهره را که شبیه دو مار به هم پیچیده بود جدا کرد . جوهره درخت زندگی از بیست و دو شاخه تشکیل شده بود . اجزاء شان با یکدیگر مقایسه شدند . تصویرها و شباهتهایشان درست بود . تعداد آنها بیست و دو تا بود . اما آنها این توانایی را نداشتند که تولید مثل کنند .Nigishzidda دو جزئی را که در جوهره آنوناکی بود به دیگران نشان داد .او توضیح داد که : یکی مرد ! یکی زن !‌که بدون وجود آنها تولید مثل صورت نمی گیرد . چنین چیزی در ترکیب مدلهای آدمو و تیامات وجود ندارد . نینماه با شنیدن این حرفها آشفته شد وناامیدی سراسروجود انکی را در بر گرفت .

انکی گفت : غوغای بزرگی در آبیزو به راه می افتد و دوباره شورش خواهد شد !‌ ما هر طور که شده باید تعداد کارگران بدوی را زیاد کنیم تا مبادا روند استخراج طلا متوقف شود .  Ningishzidda از این موضوع چیزی آْموخت و راه حلی برایش پیدا کرد  .بصورت محرمانه آن را با نینماه و انکی در شفاخانه در میان گذاشت . آنها تمام قهرمانانی که همراه نینماه ودستیارش بودند بیرون کردند . در قفل شد و این سه نفر در پشت در همراه با زمینیها تنها ماندند . Ningishzidda چهار نفر را در خوابی عمیق فرو برد او هر چهار نفررا بی حس کرد .از دنده انکی جوهره زندگی را استخراج کرد .

111

در دنده آدمو جوهره زندگی انکی را وارد کرد . از دنده نینماه جوهره زندگی اش را استخراج کرد . و جوهره زندگی را وارد دنده تیامات نمود . بریدگیها را ترمیم کرد و گوشت روی آنها را بست .  Ningishzidda هر چهار نفر را بیدار کرد و با افتخار گفت : کار انجام شد ! به درخت زندگی آنها دو شاخه اضافه شد . آنها قدرت تولید مثل پیدا کرده اند . این قابلیت در جوهره زندگیشان قرار داده شده . نینماه گفت : به آنها اجازه گردش آزادانه بدهید تا زبانه های گوشتی آنها بایکدیگر گره بخورند . در باغ های Edin ، آدمو و تیامات آزادانه گردش می کردند وبرای خود جا و مکانی داشتند برای زندگی . از برهنگی شان آگاه شدند . آنها فهمیدند که یکی از آنها مرد هست ودیگری زن . تیامات ازبرگها پیش بندی ساخت که آنها را از جانوران وحشی متمایز می کرد .

 

کاریکاتوری از آدم حوا

 

انلیل از گرمای طاقت فرسا به باغ آمده بود تا کمی گردش کند . او داشت از سایه ها لذت می برد . ناگهان با آدمو وتیامات مواجه شد . او متوجه شد که آنها پیش بند بسته اند . انلیل با تعجب پرسید این چه معنی دارد ؟ انکی رابرای توضیح دادن احضار کرد . انکی موضوع تولید مثل رابه انلیل توضیح داد . او اعتراف کرد که پروژه هفت هفت با شکست مواجه شده . Ningishzidda متوجه شد که جوهره زندگی آنها به ترکیبات اضافی احتیاج دارد تا برای این کار امتحان شود .

انلیل به شدت عصبانی شد و شروع به بد وبیراه گفتن کرد . از اول هم من مخالف این مساله بودم و علاقه ای به این کارنداشتم . من مخالف آفرینش موجود جدیدی بودم . انکی گفت : اولاً به وجود آنها ما احتیاج داریم  ثانیاً اینها قبلاً هم وجود داشته اند . همه ما به این نیاز داشتیم که نشانه ای از ما در آنها باشد و این تنها راه برای بدست آوردن کارگرهای بدوی بیشتر بود . من سلامتی قهرمانان رابه خطر انداختم و نینماه ونینکی زندگی شان را برسر این مساله گذاشتند .

هیچ تاثیری کار شما نداشت و این کاری که با دست خودتان انجام دادید شکست خورد !  جزئی از گذشته وجود زندگیمان را به این موجودات دادی .

ص 112

آنها مثل ما تولید مثل را شناخته اند و چرخه زندگی مانند ما دارند .

 

تصویری نمادین ازآدم وحوا

انکی با عصبانیت این جملات را می گفت . انکی ، نینماه و Ningishzidda را احضار کرد تا با تشریح ابعاد مساله انلیل را آرام کنند . Ningishzidda گفت : فرمانروایم انلیل ! به آنها آگاهی داده ایم تا تولید مثل کنند . شاخه زندگی آنهاعنصر طولانی بودن عمر را ندارد . سپس نینماه با برادرش صحبت کرد . برادرم چه انتخابی می توانست داشته باشد ؟ تمام تلاشهای ما پایان یافت و شکست خورد و این یعنی نیبیرو باید با تقدیرش روبرو می شد . ما باید همینطور تلاش کنیم وتلاش کنیم و اجازه ندهیم که با تولید مثل زمینیها کار شاق رابعهده بگیرند ؟

انلیل با عصبانیت گفت : پس آنها را به جایی می فرستیم که به آنها احتیاج داشته باشند !

به آبیزو ، بیرون از Edin آنها را اخراج کنید .

ص 113  

ضمیمه

بهشت گمشده

 

این مقاله از وبلاگ somerian.blogfa.com  . www برداشته شده است . با تشکر از زحمات مدیر وبلاگ . بعنوان اطلاعات تکمیلی در اینجا ضمیمه
می شود . 

 منشا اصلی عبارت (ایدن – عدن – Eden ) که در زبان عبری (همان زبان یهودی) به معنی دلپزیر است، احتمالا از زبان مردم آکد (آکاد – Akkadian ) و کلمه ی ایدینو ( Edinu ) گرفته شده که خود همین کلمه نیز از زبان سومری و از کلمه ی ایدین ( E.DIN ) استخراج شده است. در زبان سومری ایدین به معنی فلات – زمین مسطح و جلگه است. بنابراین ارتباط میان معانی و کلمات میتواند اتفاقی باشد همچنین معلوم شده است که این کلمه در میان سومریان باستان برای اشاره ی به بین نحرین به عنوان دره ی بهشت مورد استفاده قرار میگرفته یعنی جلگه ی حاصلخیز و مسطح بین رودهای دجله و فرات امروزی.

باغ عدن (بهشت) در کتاب پیدایش به عنوان مکانی توصیف شده است که اولین انسان زن «حوا» و اولین انسان مرد «آدم» پس از خلق شدن توسط خدا در آن زندگی میکردند. داستان آفرینش در کتاب پیدایش موقعیت جغرافیایی باغ و ایدن را به چهار رود بزرگ » (Pishon, Gihon, Hiddekel, Euphrates) » مرتبط میسازد و همچنین نام چند سرزمین نیز به خوبی در این کتاب مورد اشاره قرار گرفته است. نامها از قرار زیر میباشند» (Havilah, Cush, Asshur or Assyria) «.[برای اطلاع بیشتر به کتاب پیدایش 2:10  بازگشت شود]. به نظر میرسد که به جایگاهی در خاور نزدیک اشاده میکند به ویژه محلی احتمالا نزذیک بین نهرین. به هر روی به دلیل اینکه شناسایی این محل موضوع بحث ها و مجادله های گوناگونی بوده توافق عمومی بر این مسئله است که محل دقیق باغ بهشت نا مشخص است. هیچ منبع دیگری بعد از کتاب پیدایش وجود ندارد که به وجود قطعی این مکان اشاره کرده باشد.

جغرافایای محل:

در کتاب پیدایش اطلاعات بسیار ناچیزی در مورد جزئیات خود باغ موجود است. این باغ محل زندگی درخت زندگی و درخت دانش خوب و بد بوده است همچنین پر از مواد غزایی گیاهی که آدم و حوا از آن تغذیه میکردند.

» رودی از عدن جاری بود تا درختان باغ را آبیاری کند، و در اینجا تقسیم میشود به چهار رود «

این نوشته ادعا میکند که رود از داخل باغ  به چهار شاخه تقسیم شده است. Tigris, Euphrates, Pishon and Gihon). هویت دو رود آخر موضوع بحث های گوناگونی بوده است چرا که اگر واقعا باغ عدن در نزدیکی سرچشمه ی رودهای دجله و فرات بوده است پس با این حساب راویان اصلی که در سرزمین موعود (کنعان) بوده اند میتوانستند محل کلی باغ را جای بر روی کوه های Taurus شناسایی کنند.

یورانشیا (1955) توضیح میدهد که سه محل را میتوان به عنوان محل باغ تصور کرد. نخستین محل را جزیره ای در خلیج فارس میداند. دومین محل همان محل رودها میباشد که به عنوان باغ دوم پر شده است. و سومین محل شبه جزیره ای بسیار کم عرض در سواحل باختری دریا ی مدیترانه معرفی شده است. که اعضا کمیسیون عمدتا با نظر سوم یعنی محل سوم موافق هستند.

این شبه جزیره ی مدیترانه ای از آب و هوای بسیار مطلوب و دمایی بسیار ملایم برخوردار بود که این آب و هوای مرطوب به دلیل کوههایی بود که این شبه جزیره را احاطه کرده بودند. با و جود بارانهای فراوانی که بر سرزمینهای مرتفع میبارید به ندرت باران بر باغ عدن میباریده است ولی در شبها به دلیل کانالهای متعدد و دست سازی که برای باران ساخته شده بودند مه به سمت بالا راه پیدا میکرده است و مرکبات و سبزیجات را با رطوبت خود سیراب میکرده.      

خط ساحلی این سرزمین به نسبت زیادی از سطح دریا ارتفاع داشته است و قسمتی از سرزمین که به فلات و قاره ی اصلی مرتبط بوده در کم عرض ترین نقطه ی خود تنها 27 مایل عرض داشته است (حدود 45 کیلومتر). رودخانه ی بزرگی که باغ را آبیاری میکرده از قسمت مرتفع شبه جزیره به سمت پایین جاری میشده و از گردن شبه جزیره به شرق فلات اصلی و سرزمین های پایین تر بین نهرین جاری میشده و سپس در آنجا به دوشاخه تقسیم و به خلیج فارس ملحق میشده است. این رودخانه توسط چهار شاخه ی دیگر که سرچمه شان ار قله های مرتفع شبه جزیره شروع میشده آبگیری میشده است و اینها چهار سر رودخانه ای هستند که از باغ عدن جاری بوده است که بعد ها با رودخانه هایی که باغ دوم را احاطه کرده بودند اشتباه شدند.

کوههایی که اطراف باغ را احاطه کرده بودند مملو از سنگ ها و فلز های گرانبها بودند ولی در آن زمان ارزشی نداشته اند و مورد توجه قرار نمیگرفته اند و اندیشه و ایده ی برتر تکریم و تجلیل در باغبانی و کشاورزی بوده است.

احتمالا این محل که برای باغ انتخاب شده بود شگفت انگیز ترین و زیبا ترین نقطه از نوع خود بر روی زمین بوده که دارای آب و هوای بسیار ایده آل نیز بوده است. بی شک هیچ نقطه ی دیگری از زمین نمیتوانسته که این طور کامل به یک بهشت با تمام زیبا یی ها و طبیعت بی نظیر تبدیل شود.

عکسهای ماهواره ای بستر دو رودخانه ی خشک شده را که به سمت جلیج فارس ادامه میابند را مشخص کرده اند. بستر ایندو رودخانه ی خشک نزدیک قسمتی هستند که رودهای دجله و فرات یکی میشوند.

در کتاب » راهنمایی های آسیموف برای کتاب مقدس » از آیزک آسیموف او اینچنین اشاره میکند که : این خود باغ نیست که به نام عدن خوانده میشود و درست نیست که باغ و عدن را بخاطر شباهت ها یشان یکی بدانیم این درست مثل این است که بگوییم کالیفرنیا همان پارک یوسمیتی است که این گفته** گفته ی اشتباهی است. کلمات او نوشته های 1500 سال پیش تلمود را در ذهن ما تداعی میکند که میگوید باغ و عدن از یکدیگر جدا و مجزا بودند.

مکانهای احتمالی دیگر  

با این که محل اصلی گویندگان (ناقل) این حقیقت افسانه وار هرگز مشخص نشده باز هم ادعا هایی بر این مبنا وجود دارد که محل اصلی باغ عدن را مشخص میکند. بیشتر این مدعیان محل اصلی را بین نهرین در خاور میانه میدانند. اکثر کشیش ها و متخصصین الاهیات مسیح وجود فیزیکی باغ را قبول ندارند و این فرضیه را مطرح میکنند که باغ عدن تکه ای مرتبط به بهشت (آسمان) بوده که به عنوان پردیس شناخته شده است.

عده ای دیگر بر این عقیده اند که باغ عدن همراه با طوفان عظیم دوره ی نوح (ع) غرق شده و به زیر آب رفته است که به همین دلیل بعد از این بلا ی آسمانی دیگر هیچ کس نتوانسته محل باغ و عدن را در این جغرافیا ی جدید (منظور بعد از طوفان است) باز بیابد. این فرضیه همچنین سرزمین اسرا آمیز و غرق شده ی آتلانتیس را با محل این باغ مرتبط میکند. محل مورد بحث بعدی (Sundaland) است که امروزه در جنوب دریای چین قرار دارد. در این مورد رودهای دجله و فرات آن دو رودی نیستند که گویندگان به آن اشاره کرده بودند ولی اسمشان را بر رودهای جدید گذاشته اند مثل خیلی از مواقع که در جوامع نسبتا مدرن قدیم ممکن ممکن بود افراد برای نامگذاری مکانهای سرزمین جدید خود از نامهای مکانهای سرزمین مادری خود استفاده کنند. این مسئله همچنین مشکل واضح کتاب مقدس را حل میکند که گفته شده است که همه ی رودها سرچشمه ی یکتا دارند و همانطور که از این موضوع فهمیدیم اینچنین نیست.

ادعای دیگر توسط فردی به نام » David Rohl » مطرح میشود که توجه ما ایرانی ها را هم جلب خواهد کرد. او محل باغ عدن را جای در شمال غربی ایران معرفی کرده است. با توجه به اظهارات او** محل دقیق، دره ی رودخانه ای در کوههای سهند، نزدیک تبریز است. او شباهتهای زیادی را ذکر کرده است که با مطالب ذکر شده در کتاب مقدس همخوانی دارد همچنین کلمات زیاد هم معنی بین زبان پارسی و زبان انجیل را به عنوان اثبات این فرضیه بیان کرده است.

ادعای دیگر در کتاب یورانشیا/یورانتیا (1955) بیان شده و همانطور که قبلا توضیح داده شد** محل باغ را جایی در شبه جزیره ایی کوچک در سواحل شرقی دریای مدیترانه میداند که سالها پیش توسط فعالیت های آتشفشانی به زیر آب رفته است. تهقیقات اخیر (در سال 2004) نشانه های امید بخشی از بنا های دست ساز را در شرق جزیره ی کرت میدهند. یعنی همان جایی که احتمال میرود جزیره در همان جا غرق شده باشد. 

دیلمون

بعضی از تاریخ دانان بر قسمتهای جنوبی تمدن سومر در حال بررسی هستند، جایی که یکی از قدیمی ترین منابع افسانه موجود است در جزیره ی » Dilmun » در خلیج فارس (نام امروزی این جزیره بهرین میباشد). در این منابع عدن اینچنین توصیف شده است : «جایی که خورشید نمایان میشود (طلوع میکند)» و «سرزمین زندگی». آهنگ و قرار گیری اسطوره ی آفرینش سومریان » Enûma Elish » شباهتهای گوناگونی با روایتهای کتاب پیدایش دارد.          

سومر

اولین سومری ها در جلگه ای که امروزه در جنوب عراق قرار دارد زندگی میکردند. کلمه ی جلگه در زبان سومری ایدن (Eden) است و گمان میرود که احتمال زیاد کلمه ی عدن/ایدن از همین کلمه گرفته شده باشد. لازم به ذکر است که طبق شواهد بدست آمده از این تمدن آنها ابراز داشته اند که خدایان آنها دست به آزمایشات بیوژنتیکی (آزمایشات زیست زادی در دیکشنری برای کلمه ی biogenetic تعریف شده است) میزدند.

باغ عدن به عنوان بهشت :

واژه ی » paradise » که مسیحیان آن را به عنوان مترادف برای عدن بکار میبرند یک واژه ی پارسی است که به معنی باغ و گلستان یا شکارگاه محصور است. در ادبیات کتاب مقدس (یوحنا) و در تلمود پردیس معنی خود را از باغ عدن و نمونه ی آسمانی آن بر گرفته است. و در ادبیات یهودیان یونان به رهبری پولوس مسیحیان پردیس را در ارتباط و به معنی سرزمین مقدس میدانند. برخی از انسان شناسان  عقیده دارند که باغ عدن محل جغرافیایی خاصی را بیان نمیکند. این عقیده همانند نظر یهودیان است که میگویند باغ عدن در بعدی کاملا روحانی است و در واقع در دنیای فیزیکی و مادی ما جایی ندارد.

مصاحبه پائولا هریس با آلکس کولیر

مصاحبه پائولا هریس با آلکس کولیر به تاریخ ۲۸ جولای ۲۰۰۰

 

 

 

هریس: اطلاعاتی که  به شما رسیده از طریق چانلینگ بوده؟ ( Channelling اصطلاحی است به معنی رسیدن پیامها از طریق کانال ارتباطی بین یک روح آگاه و یک فرد مدیوم)

آلکس: نه. من به ۹۵ درصد از این پیامهای چانل شده شک دارم.

هریس: پس چطور فهمیدید؟ از بچگی؟

آلکس: همه اش در این کتاب نوشته شده ( دفاع از خاک مقدس). از ۸ سالگی شروع شد وقتی در یک پیک نیک خانوادگی در میشیگان بودم و یادم هست که روی علفهای بلندی دراز کشیده بودم و چیز بعدی که به خاطر دارم این است که چشمهایم را بستم و انتظار داشتم کسی مرا پیدا کند وبعد ناگهان دیدم که روی تختی دراز کشیده ام و دو مرد بالای سرم ایستاده اند. یکی از آنها کوتاه قد بود و خیلی پیر به نظر می رسید با پوست خیلی رنگ پریده و در سمت دیگر مرد قد بلندی بود با جثه درشت. هیچ کدام مو نداشتند و به ظاهر بسیار شبیه انسان بودند حتی با وجود اینکه آبی بودند. به دلیل فرکانس سیاره شان که آبی است. بلند قده مورانی نام داشت. البته این نام واقعی اش نیست چون اینها یک نژاد تله پاتیک هستند و از سمبلها و اشکال استفاده می کنند. من آنها را می شناختم. توضیحش سخت است که از کجا می شناختم. ما بیشتر از آن چیزی هستیم که فکر می کنیم.

 حرفهایشان را می فهیدید؟

 اوه بله! اونها یک برنامه کار گذاشته بودند. یک پیام برای اینکه به من بفهمانند من کی هستم. چیزی روی سرم گذاشتند که شبیه یک کلاه بود اما یک سوراخ در وسط داشت که قالب سر من بود و ساختارش فلزی بود. مورانی سرش را روی یک چیزی که روی میز بود حرکت داد و ناگهان چندین مونیتور روی دیوار ظاهر شدند. در حالیکه هیچ چیز قبلا انجا نبود. ناگهان موجود شدند و بعد چند لحظه بعد ناپدید شدند. یکی از مونیتورها ضربان قلب مرا نشان می داد. مثل خواندن فکر بود و هر چه من فکر می کردم به صورت تصاویر نشان داده می شد. خیلی تحت فشار بودم!

 واقعا؟

 بلافاصله شروع کرد به نشان دادن این تصاویر مثل فیلم و من به طور غریزی فهمیدم که اینها زندگیهای قبلی من بود. آنها می خواستند به من بفهمانند که من که بودم و چه رابطه ای با آنها داشتم و هر چیزی که آنها نشانم می دادند در اصل درون مغز خودم بود. این اطلاعات در بخشی از مغز هستند که ما مدتهاست به آن دسترسی نداریم بخاطر دستکاری ژنتیکی که روی ما شده است.

 این سوال را بخاطر تحقیقات خودم می پرسم. هیچ کدام از اینها که می گویید    Phychotronic interference  نیست درسته؟ ( سایکو ترونیک اینتر فیه رنس یا دستکاری روانی الکتریکی اصطلاح بسیار نایابی در علوم مخفی است که در این جریان از طریق امواج مصنوعی که به مغز انسان می فرستند تصاویر و افکاری را واقعی نشان می دهند که در اصل وجود ندارند. مکانیسم آن پیچیده است ولی به طور خلاصه ایجاد تصاویر مغزی به طور مصنوعی و با استفاده از امواج خاصی است که طبق تحقیقات انجام شده بسیاری از دولتها از این مکانیسم برای تاثیر گذاری روی مردم استفاده می کنند. استفاده از آن توسط دولت آمریکا ثابت شده است که شاید بعدها به آن بپردازیم. در اینجا هریس می خواهد تاکید کند که آنچه آلکس کولیر مدعی شده است حاصل دخالت امواج مصنوعی نیست و واقعا اتفاق افتاده است.)

 من روی عرشه سفینه بوده ام.

 پس این را به شما نشان دادند و بعد شما چه کردید؟

 در اصل داشتند به من در مورد خودم تعالیمی می دادند.

 خب پس شما اهل آندرومدا هستید؟ این چیزی است که به شما گفته اند؟

درسته. روح من اهل آندرومدا است.

روح شما هم در اینجا متولد نشده. روح هیچ کس اینحا روی زمین متولد نشده است. همه ما در قالبهای فیزیکی به این دنیا وارد شده ایم. ما به اینجا برگشته ایم چون انتخاب خودمان بوده یا اینکه در جریان یک جنگ کشته شده بودیم. هزاران هزار جنگ در اینجا داشته اند. من وقتی این حرفها را به مادرم زدم خیلی خیلی وحشت کرد.

 مطمئنا.

 بخاطر رابطه خویشاوندی من با آنها و مدت زمانی که با آنها سپری کردم قادر بودم افکارشان را بشنوم. گاهی به آنها نگاه می کردم و فریاد می زدم » از من دور شو..از مغز من برو بیرون» چون افکارشان را می شنیدم.

  الان هم اینکار را می کنید

 بعضی وقتها

 خب. آیا برخوردهای دیگری هم داشتید؟

 اوه بله. برخوردهای زیادی داشتم. آنها به خانه ما می آمدند و در شب مرا از تختم بلند می کردند.

 بحثهای زیادی روی این مسئله هست که آیا آنها بدن مادی را می برند یا بدن ستاره ای را؟ یعنی اگر مادرتان در اتاق را باز کند برای مثال شما در تخت هستید یا نه؟ مثلا در مورد اتفاقی که برای مایکل ولف افتاد پدر و مادرش او را دیدند که ناپدید می شد و بعد در جنگل پیدایش کردند.

 این یک اتفاق مادی است. پدر من هم این را تجربه کرده است. پدرم این عادت را دارد که نیمه شب بیدار شود و چیزی بخورد. و یک شب همانطور که برگشت نوری را در اتاق من دید که چشمک می زند و بالای سر من از من محافظت می کند. بعد احساس کرد که نور به او نگاه می کند و همانطور که در اتاق را باز می کرد نور به من نگاهی کرد و از پنجره بیرون رفت. صبح در این مورد با هم صحبت کردیم و پدرم گفت: دیشب دوستانت را دیدی؟ من گفتم بله و بعد از آن دیگر در موردش حرفی نزدیم.

هنوز هم این اتفاق می افتد؟ هنوز هم نور آبی است؟ آیا یک دریچه میان بُعدی است که باز می شود؟ و نشانه هایش چیست؟

 یک اشعه هست مثل لیزر به رنگ آبی که تمام اتمهای بدن مرا ناپدید می کند. کاری که می کند این است که تمام اتمها و ملکولهای مرا از هم جدا می کند به طوریکه می توانم از میان نور رد شوم و وارد سفینه می شوم و در آنجا دوباره به حالت اول بر می گردم.

 احساس خوبی دارد؟

احساس آزادی..باورش مشکل است.

 هیچ مشکل بدنی پیش نمی آید؟

 نه من هیچ وقت مشکلی نداشته ام و خودم را ربوده شده نمی دانم.

 بین ربوده شده و تماس گرفته شده تفاوت وجود دارد. ( تماس گرفته شده یا Contactee کسی است که با میل خود همراه موجودات غیر زمینی می رود و یا بدون اجبار به او پیامهایی القا می شود).

من می دانم و شما هم می دانی. این عمل به میل من انجام می شود.

اگر کسی هوش و توانایی پذیرفتن تماس را نداشته باشد آن را یک حمله اشغالگرانه تصور می کند و تجربه بدی است. آیا احساسی داشتید که شما بخشی از یک ماموریت هستید و اینکه با موافقت خودتان قبل از تولد انجام شده است؟

 طبق گفته آندرومدایی ها ما از خاندان سلطنتی هستیم. همه روی این سیاره هستند و این ارتباطی با جایی که روحمان در آن متولد می شود ندارد. غالبا مردم این دو را قاطی می کنند. ما از ژنتیک سلطنتی هستیم چون مخلوطی از ۲۲ تا از بهترین نژادهای کهکشانی هستیم که اینجا روی زمین فرود آمده اند و با هم زاد و ولد کرده اند در طول میلیونها میلیون سال و ما را دستکاری ژنتیکی کرده اند و بعد هم ما را رها کردند و رفتند.

 این یعنی چی؟

 بعضی از ما برگزیده شدیم که اینحا باشیم در این زمان برای اینکه بتوانیم تغییرات مثبتی ایجاد کنیم بدون دخالت مستقیم. یعنی بعضی از آنها در بدن فیزیکی روی سیاره وارد می شوند و روی کل نژاد تاثیر می گذارند.

 آیا صحبت از اشغالگری بدن است؟  ( منظور روح اشغالگر یا Walk in است)

نه

 در چه سنی اینها را می دانستید و ممکنه سنتان را بگویید؟

 من چند سالمه؟ ۴۴ سالمه و وقتی ۱۶ ساله بودم این مطالب را می دانستم. هر چیزی که قبلا فکر می کردم واقعی است در اصل واقعی نبود. در آن زمان من یک فوتبالیست خوب و یک بیسبالیست خوب بودم و صادقانه بگویم سالها طول کشید- در حقیقت تا زمان تولد پسرم نیکولاس طول کشید تا بفهمم که چکار باید بکنم. حالا تجربه دارم و یک جهان بینی غیر زمینی و به زمین نگاه می کنم و فکر می کنم اینجا یک دیوانه خانه است.

 زندانیان این جامعه را اداره می کنند. وقتی می بینم که هیچ کس خواهان دانستن نیست دیوانه می شوم. الان ۱۱ سال است که من این حرفها را زده ام و یک گروه خیلی کوچک شنیده اند. اصولا من آدم منزوی هستم و در اجتماع ظاهر نمی شوم. من اینجا نیامده ام که زمین را نجات دهم یا چیزی شبیه به آن چون اصلا در توان من نیست و انتخاب من نیست. این انتخابی شخصی است و هیچ کس هم قرار نیست که بیاید و ما را نجات دهد. نه مسیحی هست و نه کریشنایی. خدا به کسانی کمک می کند که به خودشان کمک کند.

 این موجودات واقعا شما را به سیاره و سفینه خودشان بردند؟

 اول در یک سفینه بودم. بعد به یک سفینه دیگر برده شدم و سه ماه  در آن گذراندم اما به زمان زمینی ۱۸ دقیقه گذشت چون آنها زمان ندارند.

 سفینه اش بزرگ بود؟

 ۹۰۰ مایل مربع مساحت دارد و درست در خارج از کمربند خرده سیاره ای قرار گرفته. چندین نژاد مختلف در آن هستند و در تلاش برای یافتن راهی که به ما کمک کنند بدون اینکه مزاحممان شوند و این کار سختی است. چون نمی خواهند کسی آنها را ببیند یا بپرستد.

 بخاطر دانستن این مطالب شما آدم خطرناکی به حساب می آیید؟

 به من گفته شده که ساکت باشم و اینکه این حکومت خیلی خیلی ترسیده. آنها با یک گروهی از فضاییها قراردادهایی بستند و بعد همه کنترل از دستشان خارج شد.

 این گروه چه کسانی هستند؟

 فقط یک گروه نیست بلکه یک اتحادیه هم هست.گری های زتا ۱ و زتا ۲ و سیریوسB. انسان نماها – لیرانها – دراکونیان یا همان نژاد خزندگان ( یا نزول کردگان) که از اوریون هستند از سیاران ریگل و کاپه لا. این دسته آخر هستند که اهداف منفی دارد و کنترل اوضاع را در دست دارند. آندرومدایی ها و پلیادیان به همراه گری های زتا رتیکولای منتظرند ببینند که ما چه واکنشی نشان می دهیم به عنوان یک نژاد مثبت.

گریها و نوردیک ها و ..؟

 اینها که روی زمین هستند به صورت مصنوعی ساخته شده اند. نوردیکها کلون هستند و با کامپیوتر کنترل می شوند. در اصل روح زنده ندارند. کلون ها در حدی روح دارند که می دانند وجود دارند اما وقتی بمیرند همه چیز تمام می شود. یعنی بعد از آن دیگر وجود ندارند. برای همین است که تلاش می کنند با زمینیان آمیزش کنند و روحشان را تکامل دهند.

چگالی بُعد سوم در نهایت از بین خواهد رفت و بخش اعظم آن قرار است به بُعد چهارم و تعالی وارد شود و آن بخشهایی که نمی توانند به تعالی وارد شوند یا دلشان نمی خواهد که ارتعاششان بالا رود, خودشان را جمع می کنند و از طریق یک سیاه چاله خودشان را به فضای دیگری می رسانند و دنیای دیگری تشکیل می دهند و در آن تکامل می یابند چو ن این بُعد دیگر وجود نخواهد داشت. این یک جریان طبیعی است و گویا قرار است در ۳۰ دسامبر ۲۰۱۳ اتفاق بیفتد.

پایان تقویم مایاها.

 حالا این نژادهای دیگر که روح ندارند می دانند که این اتفاق قرار است بیفتد و چون آنها روح ندارند نمی توانند وارد بعد چهار شوند و این جچش را بکنند. روح حیست؟ روح در اصل..یعنی ما رسانای نور و ابعاد متعدد آن هستیم. ما خود نور هستیم.

خب آیا آنها به ضمیر جمعی یا خدا اعتقادی دارند؟

 به نام » بودن» به آن اشاره می کنند. خدایانی که در موردشان صحبت می کنند. پسران خدا با دختران آدم ازدواج کردند و اینها غیر زمینیان بودند. یک هوش عظیمی وجود دارد ولی ما فقط از ۱۵ درصد مغزمان استفاده می کنیم. طبق گفته آنها ما فقط در همین حد می توانیم کائنات را درک کنیم در حالیکه این یک مسئله بی نهایت است و ما امکان ندارد که بتوانیم بفهمیم.

این نژادها می خواهند روح خلق کنند چون فکر می کنند که اگر با ما مخلوط شوند صاحب روح خواهند شد. دلیل اینکه خیلی به زمین علاقه دارند این است که ژنتیک ما خیلی نایاب و سلطنتی است. برای همین است که دارند ما را مجبور می کنند که عوض شویم. ما می توانیم ارتعاشات خود را انتخاب کنیم و ما واقعا شگفت آوریم!

—————————————————————————————

این گفتگو وارد بررسی نژادهای بیگانگان و تاریخ زمین  و تکنولوژی های پیشرفته شد که با جزئیات در کتاب دفاع از خاک مقدس قید شده است- پائولا هریس

————————————————————————————–

http://www.limbolegacy.blogfa.com/

عكسي از بشقاب پرنده و مصر باستان

حضرت خضر وحضرت موسي (ع)

حضرت خضر عليه السلام يكي از پيامبراني است كه زنده و الآن در قيد حيات مي باشد. حضرت موسي عليه السلام، مأمور شد كه مدتي در كنار حضرت خضر باشد. به اين منظور در پي او روانه شد تا او را بيابد. حضرت موسي در حالي با خضر روبه رو شد كه آن حضرت مشغول عبادت بودند. موسي به خضر گفت: آمده است تا مقداري از علم او بهره مند شود.

خضر گفت: آيا تحمل آنچه را كه خواهي ديد، داري؟ زيرا چه بسا كارها از من سر بزند كه چون تو اسرار آن را نمي داني نمي تواني صبر كني و ممكن است زبان به اعتراض بگشايي.

موسي گفت: حاشا و كلا كه من بر آنچه از تو سر مي زند و خواهم ديد، اعتراض كنم.

پس از آن خضر گفت: اي موسي به اين شرط تو را همراه خود مي برم كه هر چه ديدي بر آن اعتراض نكني و علّت و سبب آن را نپرسي مگر آنكه خودم اسرار آن را بر تو عيان نمايم.

موسي قبول كرد. حركت كردند و سوار كشتي شدند. در بين راه خضر تبري از ناخدا گرفت و شروع به سوراخ كردن و شكستن قسمتي از كشتي شد. كشتي را آب فرا گرفت. موسي نگران شد و گفت: مبادا كشتي غرق شود و به خضر گفت: اين چه كار است كه مي كني؟ ممكن است سرنشينان غرق شوند. خضر گفت: نگفتم با من مجال موافقت و مقاومت نداري؟ موسي گفت: مرا ببخش. فراموش كردم. ديگر اعتراض نمي كنم. خضر سوراخي در كشتي نمود. سرنشينان كشتي به تكاپو افتادند و محل سوراخ شده را تعمير كردند.

بعد از مدتي به ساحل رسيدند و وارد شهر ساحلي شدند. تعدادي از اطفال را ديدند كه در سر راه مشغول بازي هستند. خضر يكي از آن طفلان را گرفت و به پشت ديوار برد و با كاردي گوش تا گوش، سر او را بريد و در محلي او را دفن كرد. موسي سخت برآشفت و با ناراحتي بسياري گفت: به چه جرمي او را كشتي؟ خضر با خونسردي گفت: باز علّت پرسيدي و اعتراض نمودي؟ بار ديگر موسي گفت: ديگر سئوال نمي كنم. اگر اين بار سؤال كردم، مرا رها كن و به راه خودت برو.

آن دو به راه افتادند. به محلي ديگر رسيدند. مردمان آن محل آنها را به شهر خود راه ندادند حتي از دادن آب و نان به آنها نيز دريغ كردند. شبي سرد را در بيرون شهر سپري كردند. چون صبح شد، حركت كردند تا به ديواري رسيدند. ديوار در حال خراب شدن بود. پس خضر شروع به مرمت ديوار كرد و با سنگ و گل آنها را محكم و استوار ساخت.

موسي بار ديگر در شگفت شد. رو به خضر كرد و گفت: اهل اين ديار حتي به ما آب و نان هم ندادند و تو در حق آنها لطف مي كني و ديوار خراب شده آنها را آباد مي كني؟ خضر گفت: معلوم شد كه تحمل آنچه را كه من انجام مي دهم، نداري. پس اين آخرين ديداري خواهد بود بين من و تو . اما قبل از آنكه از تو جدا شوم، مي خواهم راز كارهايي را كه انجام دادم بر تو نمايان سازم تا شگفتهايت را مرتفع سازم.

1 ـ مردي ظالم در  صدد است كه همه كشتي هاي سالم را تصاحب كند. آن كشتي هم متعلق به خانواده اي مومن و فقير بود. كشتي را سوراخ كردم تا طمع آن ظالم اين كشتي را در بر نگيرد و نان آن خانواده قطع نشود.

2 ـ آن كودك را كشتم زيرا او اگر بزرگ مي شد، جز كفر و عصيان از او سر نمي زد. در حالي كه والدين او موحد و مؤمن هستند.

3 ـ اما ديوار را درست كردم زيرا در زير آن گنجي مدفون است كه فردي مؤمن براي فرزندانش ذخيره كرده است. بدين وسيله آن گنج تا رسيدن به دست صاحب خود محفوظ مي ماند.

منبع : shaaer.com

تاثیرات مرموز ماه بر انسان

ناوب قمری که سومین ریتم اصلی موجودات زنده است، در طرحهای تاریخ تولد انسان نیز ظاهر می شود . رابطه میان ماه و تولد آنچنان نزدیک است که در بعضی نقاط حتی ماه را « قابله بزرگ » می نامند . برای تحقیق در این مورد ، دو نفر با نام یکسان دکتر مناکر اطلاعاتی درباره بیش از نیم میلیون تولّدی که در بیمارستانهای نیویورک میان سالهای ۱۹۴۸ میلادی به وقوع پیوسته جمع آوری کرده اند . این تعداد عظیم مصادیق از نظر آماری به طرز روشن و معنی داری نشان می دهد که بیشتر تولّدها در روزهایی انجام می گیرد که ماه رو به کوچک شدن می گذارد و نقطه اوج تولدها درست بعد از بدر ماه کامل است و نقطه حضیض آن به هنگام هلال ماه جدید . مطالعات دیگری در آلمان و در کالیفرنیا بر روی تعداد کمتری از تاریخهای تولد چنین رابطه ای را آشکار نکرد ، ولی باید به خاطر سپرد که تاثیرات قمری در مکانهای مختلف جغرافیائی متفاوت است .

جزر و مدها در خلیج فاندی ( جنوب شرقی کانادا ) آب دریا را بیش از مقدار حیرت آور پانزده متر بالا و پائین می برد ٬ در صورتی که اختلاف میان جزر و مد دریا در تاهیتی ( واقع در اقیانوس اطلس جنوبی ) فقط چند سانتیمتر است . تاریخهای تولد در میان ساکنان ساحل دریای شمال در آلمان نشان می دهند که زایشهای بسیار زیاد و غیرمنتظره ای درست در موقع مد دریا رخ می دهد . به بیانی دیگر ٬ هرگاه که ماه مستقیماً از بالای سر می گذرد در تعداد تولّدها افزایش ناگهانی ایجاد می کند . پدیده مشابهی در کلن که در همان عرض جغرافیائی قرار دارد اما از دریا بسیار دور است به چشم می خورد٬ لذا خود جزر و مدهای دریا نیست که انقباض ماهیچه های رحم را کنترل می کند بلکه این ماه است که هر دو را تحت تاثیر قرار می دهد .

مطمئنا ارتباط نزدیکی نیز میان ماه و خونریزی بطور عمومی وجود دارد . بنا به بعضی خرافات رایج ٬ ماه همانطور که جزر و مد دریا را اداره می کند جریان خون را نیز کنترل می نماید . در آن روزگاران که حجامت یک نوع درمان طبی متداول بود٬ معمولاً این کار وقتی انجام می شد که ماه از بدر به تربیع می رفت ٬ زیرا اعتقاد بر این بود که وقتی نور فزونی می یابد و مد شروع به بالا آمدن می کند ٬ جاری نمودن خون خطرناک است . این خرافه ممکن است ریشه در واقعیت داشته باشد . ادسون اندروز از تالاهاسی گزارش می دهد که در ارزیابی تعداد بیش از یک هزار « بیمار خون ریز »٬ یعنی بیمارانی که بر روی تخت جراحی به وسائل غیر عادی رگ بندی احتیاج پیدا کرده و یا به علت خونریزی به اطاق عمل بازگردانیده شده اند ٬ ۸۲ درصدکل بحرانهای خونی مابین تربیع اوّل و تربیع ثانی ماه اتفاق افتاده است ٬ و نقطه اوج پرمعنائی درست به هنگام بدر داشته اند . دکتر اندروز گزارش خود را با این سخن به پایان می رساند : « این آمار آنچنان قطعی و قانع کننده به نظر می آیند که ممکن است من همچون جادوگران قبائل فقط در شبهای تاریک عمل کنم و شبهای مهتابی را برای سخن عشق باقی گذارم .»

شبهای مهتابی خاصیتی دارند که روی بعضی از مردم به صورتهای عجیب اثر می گذارند . خود لغت « ماه زده » ارتباط مستقیمی را میان ماه و دیوانگی القا می کند . ] در زبان انگلیسی و فرانسه به دیوانگان « لوناتیک » ( ماه زده ) گفته می شود ] . در واقع پیش از اینها این خرافه را آنچنان مسلّم می پنداشتند که حتی یکبار در قانون نیز وارد نموده اند . دویست سال قبل قانون انگلستان تمایزی قائل بود میان آنان که « دیوانه » اند ٬ یعنی بیماران روانی قدیمی و غیر قابل علاج ٬ و آنها که « ماه زده  » ( لوناتیک ) بوده و لذا فقط مستعد اختلال مشاعری هستند که از ماه پدید می آید . جنایاتی که توسط دسته دوم به هنگام بدر ماه انجام می شد در دادگاه ها از تخفیف مجازات برخوردار می گردید . مدیران تیمارستانها همواره از اثر ماه بر ساکنان « ماه زده » تیمارستان می ترسیدند و در شبهائی که ماه کامل بود ٬ از خروج کارمندان جلوگیری می کردند . در قرن هیجدهم میلادی بیماران را حتی در روز قبل از بدر کامل برای جلوگیری از خشونت احتمالی آنان در شب کتک می زدند . خوشبختانه اینگونه خشونت های رسمی دیگر غیر قانونی اعلام شده اند ٬ امّا قسمتهائی از اعتقادات کهن درباره ماه همچنان باقی مانده است . شاید هم حقیقتی در آن ها نهفته باشد  .

انستیتوی آمریکائی اقلیم شناسی طبی گزارشی از اثرات بدر کامل بر رفتار انسان را منتشر کرده است که در آن نوشته شده وقوع جنایاتی با محرک قوی روانی آرسون ( جنون آتش زدن ) ٬ کلپتومانیا ( جنون دزدی ) ٬ رانندگی وحشیانه ٬ و الکولیسم منجر به آدم کشی ٬ همگی در شبهائی که ماه کامل است به بیشترین حد خود می رسند و ابری بودن هوا تاثیری در وقوعشان ندارد  .

لئونارد راویتز ٬ عصب شناس و پزشک مشاور امراض روانی ٬ ارتباط فیزیولوژیک مستقیمی میان انسان و ماه کشف کرده است که می تواند این وابستگی ها و ارتباطات را توضیح دهد . او سالیان درازی بکار اندازه گیری اختلافات پتانسیل الکتریکی میان سر و سینه بیماران روانی مشغول بود . او از عابرینی که بطور تصادفی انتخاب شده بودند نیز همین آزمایش را به عمل آورد و کشف کرد که همه مردم دارای طرحی دوره ای هستند که هر روز تغییر میکند و بزرگترین مقدار اختلاف پتانسیل میان سر و سینه زمانی به وجود می آید که ماه کامل است ٬ و بخصوص در مورد بیماران روانی این اختلاف عمیق تر مشاهده می شود . راویتز عقیده دارد که چون ماه میدان مغناطیسی زمین را دگرگون می کند ٬ این تغییرات بحران های روانی را در اشخاصی که تعادل روانی شان از قبل تا حدودی متزلزل بوده است تشدید می نماید . « ما ٬ علاوه بر جنبه های مختلفی که داریم از یک جنبه ماشینهائی الکتریکی هستیم که منابع انرژی درونی مان ممکن است توسط عوامل متناوب کیهانی ( مانند نیروهائی که بوسیله ماه اعمال می شوند ) که دست اندرکار تشدید عدم تعادلها و تعارضهای موجود می باشند تحریک شوند  . »

تحقیقات برای کشف روابط فیزیولوژیک احتمالی دیگری میان انسان و ماه ادامه دارد . ادعا شده است که مرگهای ناشی از سل ریوی بیشتر در طول هفت روز پیش از بدر اتفاق می افتند  و یک پزشک آلمانی همبستگی هائی میان دوره های قمری با ذات الریه ٬ مقدار اسید اوریک خون ٬ و حتی زمان مرگ را گزارش داده است  .

بدیهی است که ماه بر انسان از بسیاری طرق تاثیر می گذارد . عمل جاذبه ماه یک تاثیر مستقیم است ٬ اما از بابت نور ٬ ماه فقط واسطه ایست که شکوه خورشید را جلوه گر میسازد . لذا تعجب آور نیست اگر بدانیم انسان از خورشید حتی بیشتر از آنچه مشهود است تاثیر می پذیرد .

 

فوق طبیعت – لیال واتسن

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: