کتاب گمشده انکی ( قسمت چهارم )


هرچه که جلوتر می روم حالت خاصی به من دست می دهد حالتی که انگار این حوادث را یکبار تجربه کرده ام !!!  همین باعث می شود که با عشق وعلاقه ادامه کار را با همه مشغله اضافی کاری دنبال کنم و امیدوارم خوانندگان نیز در این لذت شریک باشند ـ مترجم )

ادامه ….

متون متعدد دیگری هم هستند که درارتباط با جنبه های گوناگون نقش انکی و کامل کردن این داستان به ما کمک می کنند . این حلقه ای به هم فشرده است در حماسه آفرینش . درهسته مرکزی این متن انکی قرار دارد که محققان او را مسئول پیدایش اریدو می داند . که در آنها توضیحات مشروحی وجود دارد که شامل ساختن آدم نیز می شود . که در توضیحات آنوناکی زن ومرد معرفی می شوند . مرد وزن به شهر انکی یعنی اریدو آورده شدند تا دانش ME-a را کسب نمایند . ME-a یک دیسک است حاوی اطلاعات رمز گذاری شده از تمامی مفاهیم تمدن . ( در قرآن نیز ذکر شده که به آدم اسماء را آموختیم ـ مترجم ) این متنها شامل زندگی محرمانه انکی و مسائل شخصی اوست . ( توجه داشته باشیم که انکی یک دانشمند ژنتیک نابغه بوده نه یک آنوناکی معمولی ـ مترجم )

بعنوان مثال بخشی از این داستان مربوط  می شود به کوششهای پسری که می خواست خواهر ناتنی اش Ninharsag را بدست بیاورد . و شرح بی بندوباری جنسی او با دو الهه و همچنین دختران انسان . واز آن نتایج غیر قابل پیش بینی بدست آمد . کتاب  AtraHasis به ما این بینش را می دهد که متوجه شویم چگونه آنو تلاش می کرد تا از رقابت روبه شعله ور شدن بین انکی وانلیل جلوگیری کند . این رقابت زمانی بوجود آمدکه آنها تصمیم گرفتند قلمروهای روی زمین را بین یکدیگر تقسیم کنند . متونی که ماقبل طوفان نوشته شده اند تقریبا تمامی حوادثی را که در شورای خدایان در مورد سرنوشت بشریت اتفاق افتاد کلمه به کلمه به ما ارائه می دهند . وترفندی را که انکی برای نجات تعدادی از بشریت به کار برد امروز تحت عنوان نوح وداستان کشتی نجاتش می شناسند . ت

نها در یکی از نسخه های تورات ( بخشی از کتاب مقدس ـ مترجم ) که در بین النهرین پیدا شد داستان اصلی حماسه گیلگمش که بر روی الواح گلی نوشته شده ذکر شده است . ( این حماسه نیز بعدها توسط تدوین کنندگان ثانوی کتاب مقدس مخالف با دیانت تشخیص داده شد و حذف گردیدـ مترجم  ) .

سومریان والواح گلی Akkadian ، بابلیان و کتابخانه معبد آشوری ، مصر و هیتی ها و اسطوره های Canaanite و داستانهای کتاب مقدس همگی بدنه اولیه و اصلی خاطرات ما را تشکیل می دهند از ماجراهای خدایان و انسانها .

برای اولین بار کسی پیدا شده به نام زکریا سچین Zecharia Sitchinکه مواد پخش و پلا شده و ریز را دوباره جمع آوری ونوسازی نموده و از میان آنها داستان شگفت انگیزی را پیدا کرده از شاهد عینی ماجراها ، یک زندگینامه خود نوشت و پیشگوییهایی با بصیرت کافی از خدایی ماورای عالم خاکی ما ، موجودی دانشمند بنام انکی .

این متون توسط انکی دیکته شده و کاتبی که او انتخاب کرده اینها را روی الواح نوشته . کتابی که به مرور زمان رمز گشایی شده و کمی از آن در تورات تحت عنوان آموزشهای یهوه و بخشی دیگر در انجیل موعظه های عیسی را تشکیل می دهد .

و اما اکنون الواحی در اختیار داریم که مهر شده هستند . کتابی حکاکی شده روی الواح گلی . اجازه بدهیم که این روایت گواهی یک شاهد همیشه باقی بماند تا آخرین روز . می توانیم آینده را درک کنیم از طریق درک حوادثی که بر انکی گذشته است . ایده آنوناکی تمرین نوعی آزادی بود . بنوعی مالک سرنوشت خود بودن و داشتن اراده برای تغییر آن . راهی برای تحقق سرنوشتی دیگر . همه چیزهایی که گفته شده وانجام شده در دوره ای پر حادثه . از این رو همه چیزهایی که پیامبران عبرانی قصد بازشناسایی آن را به ما داشتند برای اولین بار شاید همان چیزهای فراگرفتنی در زمان نهایی باشد . حوادثی را که انکی دستور نوشتن آنها را داد سنگ بنای چیزی شد تحت عنوان رسالت و سابقه ای شد برای چیزی که در آینده قرار بود اتفاق بیفتد .

پایان ترجمه صفحه 6 و پایان مقدمه کتاب

 

( شروع متن اصلی الواح . در ترجمه سعی کر ده ام همان سبکی را داشته باشم که اندوبسار داشت . این احساس را داشتم که جای او نشسته ام واین کلمات برای اولین بار به خودم دیکته می شود بنابراین سعی کردم کمترین توضیحات را بدهم و بیشتر شنونده باشم در برابر انکی !!! ـ مترجم  )

شهادت دادن

کلماتی از اندوبسار کاتب اصلی ، پسری از شهر اریدو و خدمتکار انکی فرمانروای بزرگ .

در سال هفتم بعد از فاجعه بزرگ در ماه دوم و روز هفدهم توسط انکی ارباب بزرگ و خیرخواه بشریت ، صاحب قدرت مطلق وبخشندگی احضار شدم . من اکنون بازمانده اریدو بودم که به صحرا فرارکرده بودم در زمانی که باد شیطانی به شهر نزدیک می شد . ومن ساکت و پریشان و پژمرده بودم و تلاش کردم برای جستجوی هیزم برای آتش درست کردن . به بالا و پایین نگاه کردم  یک ارابه چرخان از جنوب می آمد . هیچ صدایی نداشت و لی درخششی داشت مایل به قرمز وبه زمین رسید . دارای چهار پا بود وشکم پهنی داشت و در این زمان درخشش ناپدید شد . ومن خودم را به زمین انداختم و من فهمیدم که دچار یک بینش خدایی شده ام . چشمهایم مشکلشان بر طرف شد و دو فرستاده خدا به من نزدیک شدند ومن بلند شدم . آنها صورت انسان را داشتند ولباسشان برنجی شکل بود و جرقه می زد . آنها مرا به نام خواندند وبه من گفتند صحبت کنید . شما توسط خدای بزرگ فرمانروا انکی احضار شده اید . نترسید ما برای خوشحالی و سربلندی تو آمده ایم هستیم تا تو را به جزیره مگان در سرزمین مگان در میان روخانه ها ببریم .

پس از صحبت آنها ارابه چرخان مشتعل شد ورفت سپس آنها دستهایم را گرفتند البته با فقط یک دست خود ومرا بلند کردند و من معلق بودم میان زمین و آسمان و بسرعت عقاب پرواز می کردم . و من میتوانستم از آن ارتفاع زمین وآبها و جلگه ها وکوهها را ببینم و آنها اجازه پیدا کردند فرود بیاییند در جزیره ای که دروازه محل اقامت خدای بزرگ بود . و آنها در آن لحظه دستهایم را رها کردند بطوریکه انگار هرگز درخششی در دستهایم نداشتم . و دیدم که چگونه روح زندگی ایم تخلیه شد قبل از اینکه غرق شوم یا توسط زمین بلعیده گردم . از خواب عمیق بیدار شدم و بعد تمام حسهای زندگیم بیدار شد و می شنیدم که کسی نام مرا صدا می کند . و من جایی محصور شده  بودم .اگر چه تاریک بود اما تشعشعی نورانی نیز وجود داشت . نامم را توسط صداهای مهیبی صدا می کردند .

اگر چه من می توانستم صدارابشنوم اما نمی توانستم بگویم صدا از کجاست و چه کسی دارد صحبت می کند . صدا به من گفت : ای اندوبسار فرزند آداپا من تورا بعنوان کاتب خودم انتخاب می کنم . ناگهان در چهار دیواری که من در آن بودم نقطه قرمز رنگی پیدا شد و من مکانی را دیدم تمیز ومرتب و آماده شده برای کار کتابت . یک میز کتابت ویک چهار پایه برای کاتب وهمه چیز عالی به نظر می رسید . سنگهایی روی میز قرار داشت . اما نه خاکی روی میز بود ونه ظرفهای گلی آنجا خیس بود . روی میز تنها یک قلم قرار داشت که چون کرم شب تاب می درخشید بطوریکه تاکنون چنین درخشش قرمزرنگی ندیده بودم . و صدا بار دیگر با من صحبت کرد و گفت : اندوبسار پسر شهر اریدو خدمتکار با وفایم من هستم فرمانروایتان انکی که شما را احضار کرده ام تا واژه هایم را بنویسید و من بسیار ناراحتم از اینکه چه چیزی می تواند مناسب باشدبرای گفتن از فاجعه بزرگ برای بشریت .  

پایان ترجمه صفحه 7

آرزویم ثبت حقیقی وقایعی است که اتفاق افتاده با اجازه خدایان و انسانی که شبیه اش هست .دستهایم تمیز هستند ، نه زمانیکه طوفان بزرگ برزمین و خدایان فرود آمد . طوفان بزرگ مقدر شده بود اما نه اینکه چنین مصیبت بزرگی اتفاق بیفتد . نیازی به اتفاق افتادن این امر نبود در هفت سال قبل از این ومن انکی ، برای جلوگیری از آن هر کاری کردم اما افسوس که شکست خوردم . آیا این تقدیرو سرنوشت بود ؟ در آینده باید که درباره اش داوری شود اگر یک روز در پایان روزها باقی مانده باشد قضاوت خواهد شد . در آنروز زمین خواهد لرزید ومسیر روخانه ها مطمئنا تغییر خواهدکرد . و آنگاه تاریکیها بر روز چیره می شوند و و آتش در شب بهشتها در خواهد افتاد . روز برعکس می شود و خدای آسمان حضور خواهد داشت . در آن روز خواهید فهمید که چه کسی جان سالم در می برد و چه کسی هلاک می شود و به چه کسی پاداش داده می شود و چه کسانی از خدایان انسان نما تنبیه خواهند شد . برای دوران سپری شده تعیین تکلیف خواهد شد . واین چیزی است که در چرخه سرنوشت تکرار می شود و چه یادهایی برای خدا بوده واو برای قضاوت خواهد آمد .

صدا خاموش شد و سپس فرمانروای بزرگ دوباره شروع به صحبت کرد . و این دلیلی است که من می خواهم شما بازگو کنید اتفاقات حقیقی را از زمانهای قدیمی که در آینده در دروغ پنهان خواهند شد . مدت چهل روز و چهل شب من صحبت خواهم کرد و شما خواهید نوشت . چهل ، شماره کارتان در روزها وشبها دراینجا خواهد بود و چهل شماره مقدسی است بین خدایان . برای چهل شب و چهل روز شما نه چیزی خواهید خورد ونه چیزی خواهید نوشید . تنها یکبار اندکی و آب ونان میل می کنید که شما را تا اتمام کارتان سرپا نگه میدارد . صدا متوقف شد و دوباره در آن مکان نورقرمز رنگی شکل گرفت و من یک میز وروی آن یک فنجان وبشقاب دیدم بلند شدم وبطرفش رفتم فنجان پر از آب و بشقاب پر از نان بود . صدای پر طنین فرمانروا انکی دوباره با من سخن گفت : اندوبسار از آب بنوش و از نان بخور تو باید مقاومت کنی به مدت چهل روز و چهل شب . این یک قانون است . صدا مرا هدایت کرد که در کنار میز تحریر بنشینم در مجاورت نور قرمز رنگ بسیار قوی مانند خورشید نیمروز .

صدا گفت کاتب اندوبسار چه میبینی ؟ من به سرخی تشعش روی میز و سنگها و و قلم نورانی نگاه کردم و گفتم : من تکه های سنگی را می بینم به رنگ آبی و به خلوص آسمان . من مدادی را می بینم که هرگز مانندش را ندیده ام نوکش همچون چنگال یک عقاب است . آنها چیزهایی هستند که شما با آنها کلمات مرا خواهید نوشت . آنها ساخته شده و تراش داده شده اند از بهترین سنگهای لاجوردی و دو سنگ آماده و هموار و بسیارقیمتی . قلمی که در دستان شماست توسط خدا ساخته شده . دسته اش از معجون و نوکش از کریستال است  و متناسب دست شماست و با آن براحتی می توانید حکاکی کنید روی خاک رس خیس خورده . مقداری از سنگها فاصله بگیرید وبصورت دو ستونی شروع کنید به نوشتن و هرگز از کلماتی که ادا می کنم منحرف نشوید !!! وبعد سکوت برقرار شد . من یکی از سنگها را لمس کردم شبیه به سطحی نمد پوش شده بود بسیار نرم و صاف و وقتی قلم حکاکی را بلند کردم مانند پر سبک بود در دستهایم .

و سپس انکی خدای بزرگ شروع کرد به صحبت کردن و قبل از اینکه بنویسم دقیقا کلماتش را در ذهنم ثبت می کردم . گاهی اوقات صدایش قوی و گاهی اوقات صدایش آرام بود و گاهی شاد و غم و غرور با هم . و من آنچه را که روز هر لوح می نوشتم در صورتش احساس می کردم و سپس لوح دیگری دریافت میکردم وادامه می دادم .

ووقتی کلمات خدای بزرگ تمام می شد من می توانستم یک آه بزرگ بشنوم و او گفت : اندوبسار خدمتکارم شما چهل روز و چهل شب کلماتم را ثبت کردید صادقانه کارتان برایم کامل است . اکنون شما لوح دیگری دریافت خواهید کرد وروی آن خواهید نوشت . شما بعنوان شاهد در آخر آن سوگندتان را ثبت خواهید کرد و سپس لوح را از من گرفت ودر صندوقچه خدایی گذاشت او ادامه داد ، درزمان معین این الواح حکاکی شده را خواهند یافت و می آموزند از چیزهایی که به شما دیکته کرده بودم . و آن وقایع حقایقی دارند از زمانهای قدیم و طوفان بزرگ که از این به بعد کلمات فرمانروا انکی خواهند بود . و این کتاب گزارشی خواهد بود از گذشته و پیشگویی خواهد بود نسبت به آینده . آینده در گرو گذشته است و واولین چیزها آخرین چیزها خواهند بود . او مکثی کرد ومن الواح را برداشتم و یکی پس از دیگری در درون صندوق گذاشتم  بدنه این صندوق از چوب اقاقیا ساخته شده بود و قسمت بیرونی آن از طلا پوشیده شده بود . { مانند صندوق عهد موسی ـ مترجم } سپس فرمانروایم گفت : صندوق را بپوشان ودرش را قفل کن و من دستوراتش را اجرا کردم . و انکی فرمانروایم دوباره مکث کرد ودوباره با صدای رسا گفت : اندوبسار شما با من خدای بزرگ صحبت کرده اید اما مرا نمی بینید . شما در کنارم بوده اید بنابراین خوشحال می شوم که سخنگوی من دربرابر مردم باشید . به آنها یاد آور خواهید شد که که درست زندگی کنند تا بتوانند یک زندگی خوب و طولانی داشته باشند و شما خواهان آسایش آنها هستید . حدود هفتاد سال دیگر شهرها از نو ساخته خواهند شد و دوباره محصول پر بار خواهد شد و همه در صلح خواهند بود البته جنگ نیز همیشه هست . ملتهایی که قوی می شوند و فرمانروایانی که سربلند می شوند و سقوط می کنند . خدایان قدیم زیر پا له خواهند شد . و خدایان جدید تقدیرشان حکمرانی است . ودر آخرین روزها این سرنوشت است که چیره خواهد شد . اندوبسار ، آینده در کلماتم پیشگویی شده است که شما به انسانها منتقلش خواهید کرد . سپس مکثی کرد و سکوت حکمفرما شد و بعد گفت : اندوبسار به زمین تعظیم کرده و بگویید : من آنچه را که برآن آگاهی پیدا کنم خواهم گفت ؟ صدای فرمانروا انکی گفت : نشانه هایی در آسمانها وجود دارد ودر کلماتی که به شما می گویم ودر رویاها ودر بازدید ها وبعد از شما برگزیدگان دیگری خواهند آمد ودر نتیجه یک زمین جدید و یک بهشت جدید برای برگزیدگان بوجود خواهد آمد و آنها به چیز بیشتر ی احتیاج ندارند . دوباره خاموشی حاکم شد وانوار طلایی نورانی و بعد دیگر انگار روحی در من باقی نماند من بیهوش شدم و وقتی دوباره بهوش آمدم دیدم که دوباره بیرون از شهر اریدو هستم .

مهر شد توسط اندوبسار کاتب اعظم .

ترجمه صفحه 8 و 9

http://www.mehr02.blogfa.com

Posted on سپتامبر 29, 2009, in کتاب گمشده انکی and tagged . Bookmark the permalink. 3 دیدگاه.

  1. ترجمه تان عالی است

  2. از مطالب ارزنده شما ممنونم.اگر بتوانم مطالبی برای شما بفرستم حتما این کار را خواهم کرد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: